گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
خیلی وقته که خواسته و ناخواسته، واژه "آدم بزرگ" اومده و چسبیده بیخ ریش و گریبون رو گرفته. مثل اینکه وقتی آدم بزرگ میشی چه خوشت بیاد و چه نیاد، عینهو ستاره سهیل باید دور بشی از همهى حسهای خوب عاشقى. از جوونى، نوجونى. تپشهای تند بلوغ و ضربان عاشقونه. ولی يه سری آدمها اين قدرت رو دارن كه دهنه بزن به هجوم وحشیانهی زمان و تو رو دوباره پرتت كنن به همون دوران خوب نوجونی و جوونی. همون دورانی كه طپشهای قلب، برات معنا و مفهوم داشت. تموم استرسهای زندگیت فقط بخاطر يه نگاه بود، بخاطر يه لمس كوتاه، بخاطر يه قراری كه تا مدتها همهی فكر و ذكر و بود و نبود زندگیت ميشد. آدمها بزرگ كه ميشن، با همون نسبت هم بد ميشن. با همون نسبت هم گم ميشن. با همون نسبت هم سنگ ميشن و حالا يه سری آدمهای بد و گم و سنگی لابهلای هم داريم روزها رو شب میكنيم و شبها رو بیهيچ عشق و اميدی، صبح میكنيم.
همهی زندگیمون شده استرس ولی دريغ از يه تپش قلب عاشقونه. يه لمس عاشقونه. يه قرار عاشقونه ... اصلاً چرا راه دور بريم، دريغ از يه نگاه عاشقونه. آدمها بزرگ كه ميشن، به همون نسبت هم دور ميشن از همهی اون حسهای خوب جوونی و گرد و غبار میگيره تموم روح و روانشون رو. يادشون ميره چرا اومدن و چرا دارن ميرن. مقصد کجاست و همراه و همپا کیه. همهی زندگیشون ميشه چك و سفته و پول و متر كردن زمين و ويلا و اوپن آشپزخونه. عامل همهی استرسها ميشه بالا رفتن دلار و پايين اومدن قيمت سكه و سهام. نگاهها گره میخوره تو نگاه هم ولی واسه اينكه از نگاه يار مقابلش بتونه بخونه ورق بعدی رو چی بازی كنه. واسه اينكه بتونه بفهمه آيا آس پيك رفته يا نه؟! ديگه هيچ كسی سراغی از آس دل نمیگيره. خیلی وقته که دیگه آس دل خریداری نداره. همهی زندگیها، تو يه سری عدد و رقم معنا پيدا میكنه.
حالا دیگه ژوكرهای دلقک، ارج و قربشون بيشتر از هر بیبی و شاه و آس و سربازی ميشه. قمار هست ولی نه ديگه قمار عاشقونه. سالهاست كه ديگه پای هيچ ميزی، عاشقونه برد و باخت نكرديم. همهمون شديم يه پا حسابگر كه چشم دوختيم به اون منحنیهای سينوسی نامنظم بازار. بازار بزرگ. بازار کوچیک. تیمچه. بازار بورس سهام لندن، نیویورک. واژه بيزينسمن توی تعاریف جدید، شده تموم طول و عرض و عمق و سطح چهار جهت زندگیمون. شده همهی قبله و معبد و معبودمون. اينجاست كه ديگه همهی دو به اضافهی دوهای لاتين و فارسی، توی هر منطقهی خشك و استوايی و قطبی و مديترانهای چهار ميشه. غير از اين محاله كه اين از فلسفهی بازی امروز آدم بزرگها و بيزنسمنهاست. این از قواعد بازاره. سالهاست دريغ از يه پنج. دريع از يه هفت. دريغ از يه شيش و بش ... اصلأ چرا راه دور بريم دريغ از يه صفر.
بعضی آدمها اين قدرت رو دارن با يه نگاه، با يه لمس، با يه قرار، زمان رو برگردونن به عقب و تو رو پرتت كنن به همون دوران خوش جوونی. به همون سن بلوغ. پونزده، شونزده، هيفده و هيجده سالگی. نگاه اين آدمها، اين توان رو داره كه ضربان قلبت رو پُر معنا كنه. لرزش دستت رو هويدا كنه. يه سری حسهايی رو كه سالها خودت هم نمیدونی كی و كجا گمشون كرده بودی رو دوباره لابهلای ركود اقتصادی و شعار نامزدهای انتخاباتی و شناسنامه و گرينكارت و قبضهای موبايل و سيبزمينیهای رنده شده و قهوهی تلخ سن میشل، دوباره برات زنده كنند. صدا و نَفَس بعضی آدمها، دم مسيحا داره. زنده میكنه همهی حسهای خوب گم شدهی زندگیت رو. نگاه و صدا و خندهی بعضی آدمها سحر میكنه. جادو میكنه. لمس میكنه.
خوش بحال اونايی كه هنوز هم با يه نگاه، ضربان قلبشون تند ميشه. لرزش دستشون زیاد ميشه. حسهاشون زنده ميشه تا يادشون بيوفته كه هنوز اون حسها، اون طعمها، اون مزههای خوب گم شده، وجود داره. خوشا بحال آدمهايی كه با يه نگاه دوباره حيرون و سرگردون ميشن. عاشق ميشن و دوباره جون میگيرن تا بشینن پای میز و يه بار ديگه قمار كنند ولی اينبار قمار عاشقانه. خوش بحال اونایی که عصر یه روز بهاری وقتی دستشون رو باز میکنن اون آس دلی رو که سالها گم کرده بودند دوباره با نگاهی آشنا پیدا میکنن.
تو که نمیخواهی بگی 15 سالت شده که پیرمرد!؟!؟
کلمات و جملات این متن زیبا (نوشته های همیشه زیبای شما )، آدم را به گذشته ...میبرد ..زمانیکه میشد اینگونه بود....
و ...
افسوس... امروزی که برای اینگونه بودن جائی نیست
چه خوب بود هر اتفاقی در زمان موجود می افتاد و نه زمان موعود.
ای بابا تو این دوره زمونه عاشقیت هم لیاقت میخواد، باید مردش باشی و همهی هستیت رو بیاری پای میز قمار تا شاید، فقط شاید بتونی برسی به اون چیزی که میخوای و اگه برسی اونوقته که باید تمام وجودتو بریزی توی چشمهایی که دوختی به آس دلت تا یهوقت از دستت نپره...
پس چرا وقتی تو 30 سالگی می شینی پای این میز قمار . وقتی هیچ ورقی نداری به جز آس دل . وقتی تو باخت سابقه داری اما بازم وسوسه می شی بازی کنی .... همه میگن بهت دیوونه میگن احمق .همه با افسوس برات سر تکون میدن . یعنی وقتی بزرگ میشی باید یا دیونه باشی یا احمق که بازم بازیو ادامه بدی...بعضی وقتا معنی واقعی آس دلو در آستانه 30 سالگی میفهمی و از همین جا به همه اونایی که بهم میگن دیونه میگم که نمیدونید تو این سن این دیونگیا چی کار میکنه با آدم حیف که ترسویید وگرنه طعم تلخشو میچشیدید
بقیه رو نمیدونم ولی من از اون آدم قدیمیام که هنوزم که هنوزه با یه نگاه یه تماس کوتاه دست و یه قرار پنج دقیقه ای همه دل و روحم میلرزه . هنوزم منتظر اون گمشده ام هستم که مطمئنم یه روز میاد و من دوباره عاشق میشم . درسته که این روزها این حس و حالا خریدار نداره ولی حتما توی دنیای به این بزرگی یه کسی هست که مثل من فکر کنه و دوست نداشته باشه معشوقه هاشو up to date کنه و به امید رو شدن یه برگ بهتر هی پشت سرهم قمار کنه . آره . حتما هست . من منتظرش میمونم و به امید اومدنش آس دلم رو اون ته ته های قلبی که هنوز رویاهای هیجده سالگی توش نمرده قایم میکنم .
چند وقت پيش يه بيت شعر خوندم با اين مضمون:
" تو باراني و من باران پرستم، تو در ياد مني هر جا كه هستم"
باورت مي شه يه لحظه دلم از اين كه يه ضمير واقعي "تو" توي زندگيم نيست كه اين همه عاشقانه پرستشش كنم دلم گرفت؟ :(
زندگي ما آدمايي كه سايهي "آدم بزرگ" بودن سالها رو سرمون سنگيني ميكنه به قول شما عجب حسابگر شده كه ديگه جايي واسه عاشقانههاي واقعي نميذاره :(
خیلی خوشگل بود ... البته مث همیشه.:)
هميشه راهي هست . مهم نيست مردم چي مي گن. گور پدرشون .
...به شب هايي كه وقتي حكم دل بود
دلم مي خواست دستم را ببازم...
آره! هستن كسايي كه وقتي ميگن يه خال رو انتخاب كن تا پيداش كنم واست و تو آس دل رو انتخاب مي كني/ از ميون 52 تا برگ ديگه برات پيداش مي كنن...
آره! اونا هنوز هستن!
(از زبان خراط) آره... داشتیم چی می گفتیم؟ بنویس. مارو دیوونه و رسوا کردی. حالیته. مارو آواره ی صحرا کردی. حالیته. آخه مام واسه خودمون معقول آدمی بودیم. دسته کم هر چی که بود آدم بی غمی بودیم. حالیته. سرو سامون داشتیم، کس و کاری داشتیم. آی دیگه یادش به خیر. ننم جورابمونو وصله می زد. مارو نفرین می کرد. بابامون خدا بیامرز سرمون داد می کشید. بهمون فحش می داد. با کمربند زمون اجباریش پامونو محکم می بست. ترکه های آلبالو رو کف پامون می شکست. حالیته. یاد اون روزا به خیر. چون بازم هر چی که بود. سرو سامونی بود. حالیته. ننه ای بود که نفرین بکنه. بعد نصفه شب پاشه لحاف رو آدم بکشه. که مبادا پسرش خدانکرده بچاد. که مبادا نور چشمش سینه پهلو بکونه. حالیته. هاه. ها.. بابایی بود که گاه و بی گاه سرمون داد بزنه. باهامون دعوا کنه. پامونو فلک کنه. بعد صبح زود پاشه ما رو تو خواب بغل کنه. اشکای شب قبلو که روی صورتمون ماسیده بود، کم کمک با دستای زبر خودش پاک بکنه. حالیته. می دونی بابامون چند سال پیش عمرشو داد به شوما. هرچی خاک اونه عمر تو باشه. مرد زحمت کشی بود. خدا رحمتش کنه. ننه هم کور و زمین گیر شده. ای دیگه پیر شده. بی چاره غصه ی ما پیرش کرد. غم رسوایی ما کور و زمین گیرش کرد. حالیته. اما راستش چی بگم. تقصیر ما که نبود. هر چی بود زیر سر چشم تو بود. یه کاره تو راه ما سبز شدی. مارو عاشق کردی. مارو مجنون کردی. مارو داغون کردی. حالیته. آخه آدم چی بگه قربونتم. حالا از ما که گذشت. بعد از این اگر شبی، نصفه شبی، به کسونی مث ما قلندر و مست و خراب تو کوچه برخوردی اون چشارو هم بزار. یا اقلا دیگه این ریختی بهش نیگا نکن. آخه من قربون هیکلت برم، اگه هر نیگاه بخواد این جوری آتیش بزنه، پس بایست تمام دنیا تا حالا سوخته باشه...
نه ...شما دیگه نه....من می خوام که عاشقونه بازی کنم اما انگار ژن عشق تو وجودم نیست!اگرم هست مصالح سرکوبش می کنه!
"آدم ها؟ به گمانم شش هفت تایی باشند. باد آنها را با خودش به این طرف و آن طرف می برد. ریشه ندارند و به دردسر می افتند."
بحث ماندگاری همیشگی روابط نیست که اگر هم باشد خوب است اما اینکه چگونه رابطه ای را پیش ببریم، چقدر صداقت داشته باشیم، چگونه به پایانش برسانیم مهمتر است. گاهی وقت ها به نظرم آغاز کردن و به پایان رساندن و باز آغاز کردن روابط برای بسیاری، مثل سیگار روشن کردن است. سیگاری که با ته سیگار قبلی بی هیچ فاصله ای روشن می شود و تو نمی دانی اساسا این چندمین سیگارت است و کدام است که حالا به پایان رسیده. سیگار سیگار است. تن، تن است. عشق، عشق است
زدی وسط خال داش کیوان...
والا من هنوزم تو همین حال و هوایی هستم که حسرتشو میخوری..
چند وخت پیشا داشتم فک می کردم دیدم زندگیم خیلی الکی شده. همش برم دانشگاه و سر کار، اینجارو صرفه جویی کنم، اونجا کم خرج کنم، قبض موبایلو بدم، فلان کارو کنم...
بعد دیدم جای خالی همون ضمیر "تو" تو زندگیم حس میشه... گشتم... پیداش کردم... بعد مدتها دوباره با خوندن یه اس ام اس و شنیدن یه صدا و گرفتن یه دست، ضربان قلبم میرفت بالا..!! خیلی حس خوبیه... به شرطی که بشه نگه داشت. به شرطی که لیاقت داشته باشی! شاید لیاقت نداشتم که نشد ادامه پیدا کنه... دوباره دارم میفتم تو همون دور که برم سرکار و دانشگاه و قبض موبایلو گرین کارتو اینا...
جوانی کجایی که هرگز بر نگردی اونم واسه ما برزخی ها . ماهایی که متولدین سالهای 40 تا 50 هستیم .حالا با یکی دو سال کم و زیاد .یعنی ادمایی که این روزا بین 38 تا 48 ساله هستند .اونایی که جوونی یا نوجونیشون تو دهه شصت بود .چه خاطره ای دارن که حسرتش بخورن ؟یاد کدوم نگاه بیفتن به جز نکاه اون چهار سرنشین پاترول که پیاده رو ها رو می پاییدن تا خدای نکرده نگاهی به نگاهی نیفته . اره یاد کدوم نگاه بیفتیم ؟اخ جوونی بری که برنگردی . بری که بقول شاعر یاد ایام جوانی جگرم را خون کرد .اره نوستالژی ما هم شده ترس و لرز و جنگ و کمیته و آژیر و شلاق و اعدام و ... شده نوجوونی و جوونی گم شده ...نسل ما یا هنوز از شرم و حیا نمی تونه یه نگاه گرم و عاشقونه رو تاب بیاره یا انقدر دریده هست که تو ی هر نگاهی همه چی میبینه بجز عشق .. اخه نذاشتن عاشقی رو بلد باشیم نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم . اره بری که برنگردی ....
k1 hasrat e ashegh nashodan ro khordan mesl tamir nakardan e shishe shekaste ha to post ghablie, yani ba zamane jolo narafne , man migam -albate kheili doostane- mard e modern bayad jibesh por bashe ,zan e modern bayad chand vajhi !!! bashe o aziz , zendegi pish mire ma ha jozee azash hastim. rasti dastet chetore
************************************************************************
k1: دستم هم خوبه آرمین جان.
اين متن ها آدم رو كم حرف مي كنه. آدم رو از جاش بلند مي بره ير كمدش . لابلاي اولين كارت تبريك هاي كودكي با متن هاي محبت آميز و تا دفتر چه هاي خاطرات و شعر هاي در طلب تا بعد تمام رويا هاي بعد از ظهر و تجسم و شايد اين اواخر متن هاي صفر و يكي.
خيلي دير آدم مي فهمد گاهي كه حتي گم كردني هم در سرنوشت نبوده ، عاشقي نياز به معشوق ندارد. حتي نياز به تخيل كسي كه مي آيد، ندارد. عاشقي ياد گرفتن خوب منتظر شدن ، خوب ديدن ، خوب حرف زدن ، خوب مهربوني كردن ، خوب ستايش كردن، خوب گريه كردن، خوب دل كندن و خوب ساكت شدن است.
به نظرم آدم بد و گم و سنگی بودن ربطی به سن و سال نداره، آدمها بچه بودن یادشون میره که میشن آدم بزرگ. بعضیهام اصلاً آدمِ بزرگ شدن نیستن حتی اگه پیر باشن، یه بچه پیر.
گرچه فکر کنم حرف اصلی این پست روی آدمهایی بود که "اين قدرت رو دارن با يه نگاه، با يه لمس، با يه... " بله، همونایی که دهنه زدن رو هم خوب بلدن(: ای ناقلا حالا این آدم ها کی هستن؟! خوش به حالشون!
خواهشاًبه اون ضربان قلب و لرزش دست و حسهای دیگه، سرخ شدن رو هم اضافه بفرمایید که انصافاً این یکی واقعاً مشکل سازه!
آس دل رو که رو کردیم ، همه ورق ها برگشت ...ما موندیم و میز خالی و ...
حال دوندونت چطوره؟ درد که نداری؟
خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش
و نماند هیچش الا هوس قمار دیگر
همچین آدمهایی هستن که دو به علاوهی دو رو برات چهار کنن . صفر که هیچی ، تمام روزها و لحظههای گذشته زندگیت رو دوباره رنگ و رونق بدن و تازه کنن .
خیلی بده که هیچ نگاهی میخکوبمون نمیکنه . بزرگ هم نشدیم . اگر واقعاً بزرگ میشدیم دلمون نمیسوخت .
این نوشتهت شبیه پستهای 2،3 سال پیشت بود . با همون حس و حال و هوا . شرایط رو ببین . روزها برات تکرار نشدن ؟
آس دلم رو بی بی پیک دزدید، حالا منم و بی بی دل و دست خالی!
اولش اینکه کیوان جان...من نمیدونم اگه تعداد کامنتها از یک حدی بالاتر رفت(مثلا مثل وقتی بیشتر از 20تا میشن)....چطور بقیه رو بخونم؟....هرکاری کردم اما نفهمیدم بقیه رو چطور میشه خوند..همش همین 10 15 تا اول جلو صورتم هستن..یک طور راهنمایی کن که من ببینم چون الان این کامنت هم بعد ارسال و تایید غیر قابل دیدن میشه....
دومش که ربطی داره به این پست:
مهندس من 17 سالم هست....یعنی همون سنی که گفتی داری حسرت احساساتش رو میخوری...اما نفهمیدم داری درباره چی صحبت میکنی!....آس دل؟من ندیدم....میگی که قمار میکنن سر دلشون تو این سن....اما من ندیدم...ایکاش اونطوری بود که تو میگی....بنظرم یکم چیزها عوض شده...آره هنوزم تپش قلب میبینم....لرزش دست میبینم...اما بخاطر قلب نیست...بخاطر احساسات نیست....
همه این لرزیدنها شده واسه زیر شکم و احساسات زیر شکمی...ندیدم که دوستام بخاطر کسی دلشون به تپش باشه...بخاطر اون برن بیرون...نه نمیبینم...
همه حواسشون یکجای دیگه هست....ایکاش لااقل پیش چک وسفته بود...اما دریغا!
ببخش...یکم طولانی شد...اما تقصیر خودته...همیشه دست میزاری رو مسایلی که حرف دارن...
*******************************************************************************
k1: اگه هیفده سالت برو و بیست سال دیگه بیا و این پست رو بخون اون موقع میفهمی من چی میگم.
راستی آس دل بازی کردم... طرف با دو پیک برید دلمو..!
سلام
زمان در گذره اما فکر میکنم اگه بخوایم میشه عاشق شد میشه قلبمون به تپش در بیاد
امابعضی وقتا شرایط آدماست که نمیتونن این لحظاتو تجربه کنند....
كيوان جون
آخه اين چه وضعشه قربون؟ روز اولي كه اين پستت رو خوندم انقدر حالم گرفته شد و احساس غريبي كردم كه نتونستم حتي در موردش كامنت بذارم. مي دوني شده جايي از بدنت درد كنه و هي مرض داشته باشي و هي دست روش بذاري؟ دوباره امروز پستت رو خوندم. آي روز شنبه اي غمگين شدم. لطفن برام ننويس كه نيام اينجا رو بخونم كه معذورم
دو پست آخر و امروز خوندم و این مربوط به پست قبلی میشه من 43 سالمه و 8 ماهی میشه که عاشق شدم و احساساتم کاملن شبیه یه دختر 18 سالست البته یه عشق حقیقی و رویایی و بدبختانه غیر متعارف وغیر قابل پذیرش ومورد نکوهش از طرف جامعه وخودم .اما من هیچ گناهی ندارم این عشق بود که سراغم اومدو نه من سراغ اون .درست میگی عشق زیباست ولی وقتی نتونی ابرازش کنی و شرایطت مناسب نباشه فقط میشه عامل دردو رنج و عذابت .تمام لحظاتت پر میشه از رویایی عاشقانه که هیچوقت تحقق پیدا نمی کنه
خوش بحال اونايی كه هنوز هم با يه نگاه، ضربان قلبشون تند ميشه. لرزش دستشون زیاد ميشه. حسهاشون زنده ميشه تا يادشون بيوفته كه هنوز اون حسها، اون طعمها، اون مزههای خوب گم شده، وجود داره. خوشا بحال آدمهايی كه با يه نگاه دوباره حيرون و سرگردون ميشن. عاشق ميشن و دوباره جون میگيرن تا بشینن پای میز و يه بار ديگه قمار كنند ولی اينبار قمار عاشقانه. خوش بحال اونایی که عصر یه روز بهاری وقتی دستشون رو باز میکنن اون آس دلی رو که سالها گم کرده بودند دوباره با نگاهی آشنا پیدا میکنن.
mer30
آرزو میکنم تا لحظه ای که زنده ام لیاقت عاشق شدن و عاشق ماندن راداشته باشم که به نظرم زیباترین و قوی ترین حس دنیاست.حسی که تا تجربه اش نکنی نمیدونی چیه...
خدایا فرصت عاشق شدن رو از هیچ بنده ای دریغ نکن..
آره خوب گفتي دوست من
باختن
باختن بخاطر بردن آس دل
اون هم براي خودت نه براي عشقت
كه عاشقانه تقديمش كني
كه بهش بگي زندگيتو براش ميبازي
ولي اگه ازت دور باشه چي؟!
وقتي آس دلي پيشت باشه و نتوني بهش بدي چيكار كني؟
وقتي او عاشقانه انتظارتو بكشه و تو نتوني كه بري و جونتو كه با او جون گرفته براش ببازي
وقتي ازت دوره و تو با يادش همه وجودت ميلرزه چه ميكني؟
وقتي ميدوني داره تو فراقت آب ميشه و تو نميتوني كاري بكني ، با اون آس دل چكار ميكني؟
چيكار ميتوني بكني؟
وقتي يك عشق خالصانه و صادقانه و دلبرانه كه 5 سال تو دلت پرورونديش تا اون آس دلتو بهش بدي،،، مجبور ميشي(مجبورت ميكنن) در حال ديدن اشكهاي معشوقت بعنوان آخرين صحنه ذهنت از او رهاش كني...... چه حالي ميشي؟؟؟
بهم بگو چه حالي ميشي؟
دستت ميلرزه؟
دلت؟
قلبت؟
يا همه وجودت به لرزه در مياد و ميخواد كه از هم بپاشه؟؟؟!؟
ولي با همه اينها باز هم دلت ميخواد كه آس دلتو هزار باره به يادش ببازي و ببازي و ببازي....
آره واقعا خوش به حالشون.