پنجشنبه، ۱۷ ارديبهشت ۱۳۸۸

k1-barca.jpg خب بايد اعتراف كرد كه ديشب، حق بارسلون نبود كه برنده بازی بشه ولی خب توی اين دنيای بزرگ، مگه هميشه حق به حقدار رسيده كه حالا قرار باشه چلسی، فيناليست باشه؟! ديشب بارسلون اونقدر بد بازی كرد و يا بهتره بگم چلسی اونقدر درست و حرفه‌ی و منطقی دفاع كرد كه وقتی بازی به دقيقه‌ی هشتاد رسيد و هنوز بارسلون به محوطه‌ی هيجده قدم چلسی نزديك هم نشده بود و من يه كيلو نيم، چاغاله بادوم رو خورده بودم، ديگه شك نداشتم كه امسال هم يه فينال تمام انگليسی شاهد هستيم و از حذف بارسلون ناراحت بودم كه بازی به دقيقه‌ی نود رسيد و برخلاف هميشه كه ديگه اين موقع‌ها بازی رو ول می‌كنم و ميرم سراغ اينترنت و رفرش كردن صفحات باز مونده اكسپلوره تا بعدش كپك مرگم رو بذارم كه يهويی پاس خوب مسی رو اندریاس اينی‌‌ايستا، هافبك باتجربه بارسلونا در دقيقه‌‌ی 93 به جايی فرستاد كه باعث شد ساعت يك نصفه شب من چنان عربده‌ی بزنم كه وقتی الان، بهش فكر می‌كنم خودم از كرده خودم خجالت می‌كشم كه آخه مگه آدميزاد هم ميتونه چنين اصواتِ مادون قرمزی رو از خودش به بيرون منتشر كنه!

با احترام به تمام بازيكن و تماشاچيان چلسی و همچنين ضمن تبريك و تقدير و تشكر از جناب تام هنينگ داور نرژوی كه قضاوت فوق‌العاده ضعيف و نامتعادلی، عمدتاً به ضرر چلسی انجام داد كه اگر مست هم بود، حداقل می‌بايستی دو تا پنالتی به نفع چلسی می‌گرفت بايد بگم كه من خوشحالم كه تيم محبوبم بازی فينال امسال باشگاه‌های اروپا رو انجام ميده. خب اگر منطقی باشيم و فقط نخواهيم به بازی ديشب بارسا نگاه كنيم بايد بگيم واقعاً اين تيم رويايی می‌بايستی برنده‌ی فينال باشگاه‌های اروپا باشه.

تصور گل زيبای بارسلون رو می‌تونيد از اينجا دانلود كنيد و بارها ببينيد و لذت ببريد.

ديروز در يه عمليات فوق‌سِری و بعد از اتمام جلسه، بدون هيچگونه مقدمه‌ و موخره‌ی و اعلام رسمی، موقعی به خودم اومدم كه ديدم جلوی در مصلا هستم و خوشحال و خندون دارم ميرم داخل 22مين نمايشگاه بين‌المللی كتاب تهران(!) خب دوستان، از من ايراد نگيريد، آدميزاده ديگه يه موقعی دوست داره كه خودش تك و تنها سرش رو بندازه پايين و عينهو ماديون بره نمايشگاه كتاب و بدون سَر خَر و بی‌دغدغه فقط بره سراغ اون غرفه و كتاب‌هايی كه خودش دوست داره. ارديبهشت باشه و تو تهران باشی و بواسطه‌ی يه جلسه‌ی كاری بتونی نصف وقت اداری رو بپيچونی و يه غم سنگينی هم از يه جای دوری اومده باشه و بدون اينكه خودت در جريان باشی و بدونی، از يه نقطه‌ی بدن‌ت رفته باشه توی وجودت و عاشق كتاب هم باشی، خب بايد خر باشی كه نمايشگاه نری.

k1-book22.jpg هر چند هنوز نتونستم با محل جديد نمايشگاه رفيق بشم ولی محيط و فضا و حال و هوای نمايشگاه فوق‌العاده است. بَل‌بشويی و عدم نظم و انضباط، جزء لاينفك نمايشگاه است و اينكه فكر كنيد چيزی بهتر از پارسال يا حتی بهتر از سال 1365 شده، اشتباه محضه (!) گويا خسرو شكيبايی، با رفتن‌ش باعث شد كه خيلی از غرفه‌‌دارها يادشون بيوفته كه مرحوم، ته صدای دو رگه‌ و چند تا كاست هم داشته كه شما با قدم زدن توی محوطه و سالن كتاب‌های عمومی، به راحتی می تونيد تموم آثار صوتی شكيبايی رو بشنوید. تقريباً تموم انتشاراتی‌ها هم كتاب راز رو چاپ كردند و طبق آخرين گزارشاتی كه از يه سری دوستان بهم رسيد، هنوز هم وقت‍ی سالن‌ها شلوغ ميشه، هستند آقايون فرهنگ‌دوستی كه دست از عادت زشت و كريه، انگشت كردن خانم‌ها برنداشتند و آبروی ما مردهای فرهنگی و كتابخونی رو كه ادعا می‌كنيم ديگه سالهاست كسی رو انگشت نكرديم می‌برن تا دوستی كه، عصر از نمايشگاه زنگ زده بود تا مشخصات كتابی رو ازم بپرسه، همون پشت تلفن بگه، خاك تو سرتون، شما مردها همه‌تون همين‌ جوری هستيد(!) و من نمی‌دونم من كی اين دوست رو انگشت كرده بودم كه حالا من رو با اون مرتيكه‌ی بی‌سر و پای نمايشگاه مقايسه می‌كرد و خب با توجه به اين مكالمه و گفتن "شما مردها" و استفاده از ضمير منفصل فاعلی "شما" قطعاً مشخص ميشه جنسيتِ اون طرف خط چی بوده.

بواسطه‌ی اينكه دائماً در جريان چاپ كتاب‌های جديد هستم و در تمام طول سال كتاب می‌خرم نمايشگاه چيز جديد و تازه‌ی برای من نداره ولی هم اينكه توی اون محيط قرار می‌گيرم لذت می‌برم از ديدن اين همه كتاب و كتابخون و كتاب‌خر. ديروز تا حدود ساعت 5 عصر كه من اونجا بودم نمايشگاه خلوت بود و براحتی ميشد غرفه‌ها و كتاب‌ها رو ديد و خريد كرد ولی ظاهراً بعد از اون، ديگه سالن‌ها شلوغ شده بود كه توی همون زمان بوده كه بعضی از دوستان دكتر و دانشمند و آدم حسابی‌هايی من رو كه جزء مفاخر ملی و چهره‌های ماندگار اين مملكت هستند رو انگشت كرده بودند.

راستش بايد از همين تريبون و رسانه‌ی خصوصی از تمام خانم‌ها، عزيزان، نور تـُخم‌تِ العين، و همچين سركاران خانوم دكترهايی كه ديروز توسط گروهی افراد ناشناس، كه قطعاً از جمله اراذل اوباشی بودن كه هنوز پاكسازی نشدن، عرض كنم كه مرد جماعت مرام داره(!) چون يا انگشت نمی‌كنه و يا وقتی قرار انگشت كنه تبعيض قائل نميشه و ديگه از طرف مقابل، مشخصات و مدرك تحصيلی و موقعيت اجتماعی‌ و كد پستی و شماره ملی‌ش رو نمی‌پرسه. اون بنده‌گان خدا كه شما رو نمی‌شناختن و نمی‌دونستن كه شما خانوم دكترها، اين تخصص و مهارت رو داريد كه همونجوری سرپايی طرف رو وازكتومی يا حتی اخته كنيد ولی مطمئن باشيد كه اگر هم ميدونستن كه پزشك و متخصص هستيد، انگشت رو بيشتر فشار ميدادن تا درجه خلوص نيت و ارادت‌شون رو به جامعه‌ی پزشكی و سيستم‌های تحتانی گوارشی منتهی به مری و مثانه و لوزالمعده رو بيشتر نشون بدن. ولی با همه‌ی اين صحبت‌ها توصيه‌ی من به شما عزيزان اينه كه اگه باز قرار شد بريد نمايشگاه، حتماً يه نسخه از مدرك تحصيلی، كارت نظام پزشكی، سر نسخه، مُهر، ريز نمرات تمام واحدهای دانشگاهی، قسم‌نامه‌ی بقراط‌تون رو با خودتون ببريد‌ و همچنين گوشی پزشكی رو هم به علامت اينكه واقعاً دكتر هستيد بندازيد دور گردن‌تون شايد افاقه كرد و دوستان عزيز انگشت‌كـُن شما رو مستثی كردن و اينبار ديگه تن و بدن‌تون رو بهر كار خير، تحقيق و تفحص نكردند.

۲۷ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

سلام....
عرض كرده بودم كه iniesta رو عشق است!

عجب!!
دیگه ما خانوما می دونیم که هر جای شلوغی این موجودات عجیب و خارق العاده رو هم جذب می کنه که خودی نشون بدن یا خالی کنند ، نمی دونم...ولی برای من خیلی سواله که چه جوری یهو یه عضو دیگه بدنشون تبدیل میشه به انگشت ؟!! و لذت می برند!!!!!!!!( این خیلی نکته مهمیه)

راستی سر خر کیه؟!!!!!مررررررررررررسی:))

اگه من تو دنيايي حقيقي درست به اندازه ي ساكنين احتمالي يك جزيره ي متروك روابط اجتماعي داشته باشم و اگه نخوام تبليغات وبلاگ ام رو بدم به بلاگفا تا در كنار تبليغات جومونگ و مرد دو هزار چهره نشون اش بدن و اگه كارت هاي تبليغاتي زدن براي وبلاگي كه ده تا پست بيشتر نداره همون طور كه به نظر شما ، به نظر خودم هم مضحك بياد و اگه بيشتر از اين نتونم بدون خواننده ادامه بدم و اگه همچنان اصرار داشته باشم كه ادامه بدم بايد چي كار كنم ؟
تصديق مي فرمائيد كه چاره اي نداشتم جز اينكه به شيوه اي نه چندان متفاوت با تريپ " عجب وبلاگي داري ؛ بعداً مي خونم اش ، هر كس به من سر نزد خر است!" از قسمت نظرات وبلاگ شما و ديگران سؤاستفاده كنم.
نمي دونم چرا سيستم وبلاگ اين طوري است ! مثل هنرمندي مي شي كه بايد شروع كنه روي سن براي خود اش اجرا كردن تا شايد يك عده اي خبردار بشن و يك عده اي از اون عده تمايل داشته باشن و يك عده اي از اين عده ي اخير علاوه بر تمايل حال هم داشته باشن و براي تماشا بيان !
*************************************************************************
k1: والله اگه نظر من رو ميخواهی هيچ چيزی بغير از "خوب نوشتن" باعث نميشه كه مخاطب داشته باشی حتی اگر هر روز هم توی سايت ياهو و گوگل هم كه تبليغ كنی وقتی خواننده بياد و از مطالبت خوشش نياد ديگه با پس گردنی هم نميتونی اون رو ببری توی وبلاگت.
مطمئن باش بابت همين كامنتی كه الان گذاشتی خيلی‌ها از اينجا ميان و وبلاگت رو ميخونند ولي ديگه حفظ اون آدمها، بستگی به مهارت و نوع نگارش و ديد تو داره.

اقا دیشب ما هم همچین عربده زدیم و دور اتاق دویدیم که همسر گرامی سه متر در جا از خواب ناز پرید و تا مرز سکته پیش رفت و ....
همسایه بد بخت هم نمیدونم زیر لب چه فحشهایی نثار ما کرده...در رابطه با نمایشگاه کتاب هم....خدا بگم چیکارت کنه و همچین روده بر شدم از خنده که باز همکاران دارند چپ چپ نگاهم می کنند....ولی خب خدا نصیب نکنه بعضی از آقایون به همجنسهای خودشون هم رحم نمیکنند.

عجب بازيه توپي بود... واقعا گل قشنگي بود... ديشب خيلي حال داد... .

يعني هيچي کتاب نخريدي؟ منم فکر مي‌کنم کتابي نمونده که امسال نخريده باشم اما باز فکر مي‌کنم برم دست خالي نتونم برگردم! راستي سيب‌زميني سرخ‌کرده نخوردي؟!
***************************************************************************
k1: حالا ميگم چی خريدم. سيب‌زمينی هم نخوردم.

بنده آقا نیستم ولی فکر می کنم همه ی آقایاون اهل انگشت کردن نباشن و یه عده ی خاصی هستند که توی جاهای شلوغ حضور به هم می رسونند برای این امر واجب!مثلا از دوستام شنیدم که توی بازار تهران یا سینما های چیپ میدون انقلاب هم یافت می شن.پس الزاما انگشت کن ها کتاب خون نیستن و عکس قضیه هم صادقه...

لیلا

دیشب قبل از دقایق آخر بازی بد جور با اعصاب و روان هواداران "بارسلونا" بازی شد، اما خدا را شکر به خیر گذشت :دی به قول بلوط آخرش مهمه:
http://www.balootak.com/2009/0.5/1313.php
و شاید هم به قول این آقا: دیشب داور ستاره‌ی بازی بود!!!
http://1pezeshk.com/archives/2009/05/manchester-and-baracelona-in-final-game.html
در مورد داستان اراذل و اوباشی هم که نوشتی من فکر می‌کنم دیگه وقتش رسیده خانم‌ها این‌جور مواقع وقت و انرژی بذارن و بی‌تفاوت از کنار موضوع رد نشن، اگه این مدل مزاحمان یک بار هم برای رفتارشون هزینه بدن ، احتمالا دفعه‌ی بعد که می‌خوان از این غلطا بکنن حساب شده‌تر رفتار می‌کنند:
http://www.fahimehkh.com/2009/05/1075.php

نفیسه

با اینکه از بالاک خوشم نمیاد ولی دیشب دلم براش سوخت که نمی‌تونست همونجا وسط زمین داور رو لت و پار کنه. اما نه دل‌سوزیم واسه بالاک و نه طرفدار هیچ تیمی نبودنم و اساساً فوتبالی نبودنم، و تلاش همیشگیم برای منصف بودن هیچ کدوم نتونست جلوی کیف کردنم از اون گل دور از انتظار رو بگیره. با کمال شرمندگی از روی مامانم باید بگم حتی سردرد مامانم!
-----------------
کی‌جان‌وان تو که اینقدر تو نخ چاغاله بادوم هستی تا حالا چاغاله زردآلو به گوشت خورده!؟ دیروز برای اولین بار چاغاله زردآلو! خوردم.
*************************************************************************
k1: نه والله چاغاله زردآلو ديگه نخوردم.

مهر

فوتبال رو که وقت نشد ببینم ولی از صدای فریاد کیوان میشه فهمید که خیلی دیدنی بود! راجع به قضایای نمایشگاه هم به عنوان یه خانم باید عرض کنم که به دلیل فراوانی موارد دیگه خودمون با آرایش رزمی حساب شده تو همچین جاهایی حاضر میشیم و بهتره به اون دوست محترمتون هم از قول من بگید بهتره خودش فکری به حال مشکلات این جوری بکنه و از دست کیوان طفلکی هم چه کاری بر میآد که بخواد طرف حساب باشه! راستی کیوان جان من نفهمیدم این دکتر بودن دوستت چه دخلی به ماجرا داشت ! البته اگه دکتر نبود خوب این نوشته اینقدر باحال نمی شد که با وجود دردناک بودن اصل قضیه اینقدر هم ادم رو بخندونه!خالا هی بگو این دکترا....
*******************************************************************************
k1: البته من فكر می‌كنم قضيه اونقدرها هم كه شما ميگی دردناك نباشه!

وااااااای اینجا کی اینجوری شده؟ من ندیده بودم چقدر بامزه شیک آرام و ملایمه و همه چیز مرتب و قابل دسترس!

خاتون

خوندن نوشته هاي شما در مورد كتابهاي جديد منو ياد همكار و دوست بسيار خوبم مي‌ندازه. از هم صحبتي با ايشون بي‌نهايت لذت بردم. همين طوري كه از خوندن نوشته‌هاي شما لذت مي‌برم

خانم ثابتی

یک حرفی از تو ، نه در پست ، بلکه در کامنت ها بد جوری غصه دارم کرد. یا بهتره بگم مجبورم کرد فکر کنم.
شاید باید از خیر گفتن این جمله می گذشتم که نگذشتم.
***********************************************************************
k1: راستش نميدونم كدوم گفته‌ی من خانوم ثابتی عزيز رو غصه‌دار كرده. كاشكی بهش اشاره می كردين. شايد منهم دليلی برای گفته‌م داشته باشم.

جناب مهندس .باورکن که یه خانوم دکتر قبل از همه صفات مشمئز کننده ایی که در ذهن شما می آره از قبیل ( پر افاده ،مغرور ، از خود متشکر ، لوس ، تیتیش مامانی و......) یه آدمه! اونهم از جنس دوم با تمام مصائب مربوطه!نوشته اتون رو خوندم و حسابی خندیدم ولذت بردم !ولی کاشکی آخرش اونجوری تموم نمی شد!
*******************************************************************
k1: سحر خانوم شما چه جوی تونستيد وارد ذهن من بشيد و اينجوری قضاوت كنيد كه من خانوم دكترها رو آدمهای پرافاده، مغرور، از خود متشكر، لوس و تيتيش مامانی و ... ميدونم؟! جسارتاً بهتر نيست اين اجازه رو به خودمون نديدم كه تفكرات و ذهن آدمها رو پيشاپيش حدس نزده و تفسير به رای نكنيم؟!

سمانه

چرا فورا بعضی چیزا به بعضی جاهای بعضیا بر می خوره؟!......اونا سر راه و تو مسیر هدف واستادن یا همیشه حرفها رو باید قورت داد؟!..........خب هیچکی از این جور آدما خوشش نمیاد و این موضوع اصلا ربطی به مهندس و دکتر و خانوم و آقا بودن و این حرفها نداره ربطش به شخصیت آدمه.....اما به قول یه دکتری اگه دیدین همش دارین با یه موضوعی یا موضوعاتی اتصالی می دین، بدونین خودتونم سیم لخت دارین!...

خپونی

سه سالی میشه نرفتم نمایشگاه کتاب. به جاش ماهی یکی دو بار میرم نشر چشمه، هم نزدیکتره هم بیشتر دوسش دارم. من هنوز تو حال و هوای همون نمایشگاههای چند سال پیشم و مصلا ندیده! شاید بهتره اون تصویر رو نگه دارم. کتابهایی رو که خریدی و دوست داشتی رو بهمون حتمن معرفی کن. بابت برد دیشبتون هم تبریکات زیاد.

فلورا

سلام کیوان عزیز
خیلی خوشحالم که هنوز مینویسی. میخواستم بپرسم من نمیتونم سایت پدرام رضایی زاده (ناتور)رو باز کنم،شما میتونی؟
***************************************************************************
k1: پدرام دیگه تصمیم نداره بنویسه.

جای خوشبختی که من اشتباه کرده ام و شما اونجوری که من استنباط کردم راجع به یک خانم پزشک فکر نمی کنید.
اما با توجه به سابقه ای که از نوشته های مرتبط با اطبای شما داشتم و همین طور این نوشته آخر که در رابطه با دوستان پزشکتون بود این طور برداشت کردم .
اخه من معمولا با دوستانم مهربانتر از آنم که با خلق جهانم!
****************************************************************************
k1: سحر جان حالا یکبار هم که من با این اطباء محترم گیر ندادم تو معترض هستی؟! من پزشک نیستم ولی پزشکان رو دوست دارم.

.

كامنت قبلي بنده فقط مختص همون بخش از نوشته هاتون مي‌شد كه:‌ "بواسطه‌ی اينكه دائماً در جريان چاپ كتاب‌های جديد هستم و در تمام طول سال كتاب می‌خرم نمايشگاه چيز جديد و تازه‌ی برای من نداره "

يه وقت فكر نكنين حواسمون به پُست نبوده :)

هاD

واقعاً که چقدر این قضیه‌ی انگشت و نمایشگاه کتاب متناسبن !
از اون اول اول که وبلاگ شما رو خوندم پست‌های همزمان با نمایشگاه کتاب خیلی به هم شبیه هستن و این قضیه‌ی انگشت فصل مشترکشونه . مثل اینکه دل پری از این قضیه داری .

ناهيد

فقط همون گُل دقيقه 93 رو ديدم. خيلي ذوق كردم :)

maryam\aroose dr madad

bikhabi zade be saram
daram aeshive posta ro mikhonam
yade tabestoon oftadam,ke patogham inja bood
albate alanam miam inja vali manghalvar na
delam vase roozayi ke aroose doktor madad boodam kheili kheili kheili tang shode

maryam\aroose dr madad

k1 jan zoodtar eelam kon chi kharidi shayad manam khastam bekharameshoon!

یگانه

نمایشگاه کتاب در تهران یک پدیده است. که فقط مختص به ایران است . هیچ چیزش به نمایشگاه کتاب نمی رود . نمی خواهم با نمایشگاه کتاب فرانکفورت مقایسه کنم اما در اینجاحتی هدف از برگزاری اش هم نامعلوم است. امسال که دیگر شاهکار است نیمی از کتابهایی که تا قبل از این چاپ میشدند دیگر اجازه چاپ ندارند. نیمی از ناشران هم با دلیل و بی دلیل اجازه حضور ندارند! تخفیف نمایشگاه هم در واقع همان هزینه ای ست که برای حمل و توزیع در کتابفروشی ها صرف می شود پس ناشرین محترم و محترمه شق القمر نمی کنند. اما این میانه نشر " آ گاه " که اجازه حضور در نمایشگاه را ندارد کاری جدید کرده : در طول مدت نمایشگاه تمامی کتابهایش را با درصد تخفیف نمایشگاه در محل کتابفروشی خودش ارائه کرده ! هر سال دریغ از پارسال . من پیشنهاد می کنم درهمان نمایشگاه شب عید عرضه مستقیم کالا و رخت و لباس و آجیل و....کتاب هم عرضه کنند . اینجوری هم الگوی مصرف اصلاح می شود و هم قشر تخمه خور ، کتاب هم می خورند !
کاش یکنفر هم پیدا میشد و داور بازی چلسی - بارسلونا را انگشت می کرد.

عذر خواهي بخاطر خيلي در لفافه حرف زدنم. اتقاقا حرف تو به اين دليل غصه دارم كرد كه خيلي درست و به جا و اصولي بود.
بارها دانسته ام " خوب نوشتن" يعني چي و موقع خواندن ، سليقه ي غالب ام شده ، خوب نوشتن و پيچيدگي را به لايه ي عمقي متن فرستادن را مي دانم ، آنهم نه به دليل جذب مخاطب ، به خاطر خودم ، به خاطر اين چاه گود حرف كه سر باز كند، اما هيچ وقت نتوانسته ام از لذت بازي با زبان كه خودش را يك جايي ، يك وقتي به من تحميل كرده و مزه اش را به كامم ريخته دست بردارم. لذتي كه هيچ چيز ديگر در دنيا تا بحال در لحظه ي نوشتن جايگزينش نشده. شايد براي اينكه من هميشه براي صحنه اي خالي از كارگردان و تماشاگر تئاتر بازي مي كنم.
( دوست داشتي اين كامنت را پابليش نكن)

اتفاقا منم دیروز و توی شلوغی نمایشگاه یاد عنصر انگشت در پست‌های نمایشگاهی‌ت افتادم و بسی یادت کردم!! هرچند که خوشبختانه خودم از این گونه جنایات جون سالم به در بردم!

نيشابور

صحنه اي كه گوارديولا دستشو انداخته بود رو گردن گاس هيدينگ خيلي باحال بود (آخراي بازي قبل از گل بارسلون )

ارسال نظر