يكشنبه، ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۸

از در مطب كه رفتم تو، يهويی تموم كُرك و پَرم، بدون زدن هيچگونه واجبی و كِرم موبَری ريخت وسط سالن و همه‌ی وجودم بدون هيچگونه ماده‌ی افزدونی، اپيلاسيون شد. ساعت ده و نيم شب بود و اون موقع، توی مطب نزديك به بيست نفر آدم خسته نشسته بودن تا ويزيت بشن. مطب بزرگ بود و دور تا دور و يكی در ميون زنی كنار مردی نشسته بود و وقتی كه من وارد شدم يهويی همه‌ی نگاه‌ها اومد و ريخت روی تن و بدنم. يه ميز وسط سالن بود و چند تا مجله‌ی قديمی و يه سری كاتالوگِ‌ دارو و قرص و شكم‌بند و گن روش ريخته شده بود. يه دستگاه شيك ديجيتال آبسرد كن، بغل در اطاق دكتر و دو سه تا گلدون و يه كتابخونه كه پُر از كتاب‌های لاتين بود هم طرف ديگه‌‌ی سالن بود. منشی دكتر نمی‌دونم كدوم گوری بود و منهم به هوای اينكه الان مياد چند ثانيه‌‌ی ديگه مياد، عينهو درخت عرعر همينجوری سيخ جلوی ميزش واستاده بودم تا خلاصه بعد از ده دقيقه سر و كله‌ش پيدا شد. اسم و فاميلم رو گفتم و توی سررسيد 88 و صفحه‌ی شنبه 12 ارديبهشت، جلوی اسمم يه تيك زد و گفت، شما ده تومن لطف كنيد.

وقتی نشستم روی صندلی چرم قهوه‌ی، نفسی براحتی كشيدم چون انگاری از زير فشار نگاه جماعت خلاص شدم. حس می‌كردم تا اون موقع، همه دارن من رو نگاه می‌كنند و خب حس‌م اشتباه هم نبود چون مريض بعدی كه از در اومد تو، باز نگاه جماعت رفت روی تن و بدن اون مادر مُرده. حالا ديگه اون بيست نفر به اضافه‌ی من، داشتيم مريضی رو كه بنظر آدم ساده و شهرستانی ميومد و دو كيلو و نيم، گِلی رو كه به ته كفشش چسبيده بود بعنوان سوغاتی آورد بود وسط مطب رو نگاه می‌كرديم. بيرون كه نه بارونی بود و نه گلی، من نمی‌دونم اين بابا با چه ماده و چسبی اون همه گل خشك‌شده رو به كفشش چسبونده بود كه تونسته بود اونها رو از ولايت تا خيابون اميرآباد تهران بياره. كـ.ـو.ن اون بنده خدا هم كه روی صندلی مطب آروم گرفت نگاه 21 مريض قبلی از روی اون هم برداشته شد و دوباره توی تموم سالن پخش و پلا شد. نمی‌دونم چه رمز و رازی بود ميون باسن مبارك مريض‌ها كه وقتی به صندلی‌های چرم قهوه‌ی می‌رسيد، نگاه‌های اِسكن‌كننده‌ی بيمارانی كه هر كدوم نزديك به 4-5 ساعت توی مطب نشسته بودند، از روی اون مريض برداشته ميشد و ول ميشد توی اطاق انتظار.

تلويزيون روی كانال 3 بود و داشت تبليغات بانك‌ها رو نشون ميداد. يا من خيلی خوش‌شانس بودم يا مُنشی فوتبال‌دوست كه البته بعداً فهميدم ظاهراً من خوش‌شانس بودم كه تلويزيون خيلی اتفاقی روی كانال سه بود. رفتم ته مطب و درست روبروی تلويزيون و كنار در توالت نشستم تا بتونم راحت‌تر تلويزيون رو ببينم. دوربين، رضا جاودانی رو نشون داد و اونهم يه سری اطلاعات در رابطه با بازيهای انجام شده و وضعيت رئال مادريد و بارسلونا داد. از صبح درد زايمون گرفته بودم كه با توجه به وقت دكتر، چه جوری بازی رو ببينم. بارسلونا امسال فوق‌العاده بازی كرده و اگه می‌تونست اين بازی رو هم ببره ديگه مطمئن ميشد كه اول ميشه. تصوير تلويزيون چندان شفاف و واضح نبود. احتمالاً آنتن هوايی نداشت. من اگه جای دكتر بودم و اين درآمد و اين مطب و اين همه مريض داشتم اگه مثل هواپيمايی امارات، برای هر مريض يه مانيتور جلوش نمی‌ذاشتم حداقل يه تلويزيون 40، 50 اينچی به ديوار آويزون می‌كردم تا برنامه‌های تلويزيون بتونه گذر ساعت‌های تلف شده مريض‌ها رو سريعتر كنه.

سانتر از جناح راستِ خط دفاعی بارسلونا و يه هِد محكم و گل برای رئال. ای تُف به روت مادر فاكر. سوت ادامه‌ی بازی دقيقاً همزمان شد با گوزی كه پيرمردی كه چند دقيقه‌ی پيش رفته بود توی توالت. نه صدای سوت داور و نه صدای گوز پيرمرد رو بقيه‌ی مريض‌ها شنيدند. منهم متوجه‌‌‌ی سوت داور نشدم و وقتی هانری بازی رو شروع كرد حدس زدم كه خب حتماً داور سوت زده و دستور شروع بازی رو داده ولی صدای گوز پيرمرد چيزی نبود كه بتونم منكرش بشم. هيچ وقت نتونستم بفهمم صدای گوز، با بالا رفتن سن، رابطه مستقيم داره يا معكوس. چند دقيقه‌ی نگذشته بود كه بارسلون گل مساوی رو زد تا ساعت يازده شب، خنده بشينه روی لب‌هام. پيرمرده رو ديگه يادم رفته بود كه بعد از گل دوم بارسلون از توالت اومد بيرون. كت‌ش خيس شده بود. بنظرم اون قبل از اينكه بياد پيش متخصص ارتوپد بايد می‌رفت پيش يه دكتر اورولوژ و سيستم گوارشی‌ و مسير معده و روده و مثانه‌ش رو معالجه می‌كرد. از در توالت هم كه اومد بيرون، مستقيم زل زد توی چشم‌های من، جوری كه انگار با اون نگاش داشت می‌گفت، اگه بفهمم به كسی گفتی كه صدای گوزيدن من رو شنوفتی می‌كشمت! تو دلم گفتم من غلط كنم به كسی بگم. بقول مادر بزرگم، بادی بود و راهی داشت آيا به شما كاری داشت؟!

همونجوری كه بواسطه‌ی برخورد بدِ دكترها بارها رخت و لباس‌شون رو جلوی آفتاب آويزون كرديم بايد اعتراف كنم اون موقع شب و با اين همه مريض، برخورد دكتر فوق‌‌العاده خوب و محترمانه بود . پرونده‌ام رو خوند. پيرهنم رو از تنم درآوردم و دكتر جای عمل رو ديد. از كرختی انگشت‌ها و شرايط عضلات دستم پرسيد. نزديك به دو ماهه كه دستم رو عمل كردم و طبق نظر دكتر چون برگشت عصب خيلی زمانبره بايستی نـُه ماه صبر كنم تا اثرات عمل مشخص بشه. در حال حاضر كرختی دستم خيلی كمتر و كمرنگ شده حس می‌كنم الان بهتر هم می‌تونم يه سری كارهايی رو كه قبل از عمل انجام‌ش ممكن نبود رو انجام بدم. هنوز نبايد به دستم هيچ فشاری وارد كنم و تمام تمرين‌های ورزشی مربوط به دست، بايد سه ماه بعد از عمل انجام بشه. وقتی داشتم با دكتر صحبت می‌كردم بارسلون گل چهارم رو هم زد.

قرارمون با دكتر حدود هفت ماه ديگه شد. خداحافظی كردم و از اطاقش اومدم بيرون. ساعت دوازده و ربع بود و هنوز هم داشت مريض ميومد. پسر جوونی داشت با موبايل‌ش بازی می‌كرد. منشی باز هم پشت ميزش نبود. رَد گِل كف مطب نشون ميداد كه مرد ساده و شهرستانی رفته توالت. پيرمرده گوزو در حاليكه عكس‌های راديولوژی‌ از دستش افتاده بود روی زمين و سرش يه وری شده بود، روی صندلی خوابش برده بود و بارسلون هنوز داشت حمله می‌كرد.

۲۴ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید
زهرا

چقدر قشنگه كه آدم بتونه يه اتفاق خيلي ساده مثل دكتر رفتنو انقدر روون و جذاب بنويسه كه هركي مي خونه هوس كنه كه كاش ديشب اونم ساعت 11 تو اون مطب دكتر مي بود!

گلشن

عجب دکتر اکتیوی بوده که تا اون وقت شب مریض داشته..! مخصوصا اگه خوش برخوردم که باشه دیگه اگه آدم اسمشو تو دفتر خاطراتش ننویسه کوتاهی کرده!!
خوشحالم که دستت خوب شده.
یه ایولم به بازی دیشب

سلام...
شايد يككم عجولي تو كتاب خوندن. نميدونم.
در هر صورت خدا صبرت بده!

ضمنا iniesta رو عشق است...

نگاه

انتظار داشتم توي كامنت قبلي كه ازت پرسيده بودم حال دستت چطوره يه توضيح كوچولوئي ميدادي كه ندادي ، اما حالا ديدم يه پست كامل در اين خصوص گذاشتي . خوشحالم كه حال دستت رو به بهتريه.

مهر

خدا رو شکر که دستت داره بهتر میشه و بیشتر خدا رو شکر که این دکتر آبروی ریخته ما رو کمی تا اندکی جمع کرده و الا دوباره باید تو این وبلاگ ماست هر چی دکتره کیسه می شد! نوشته ات هم اول صبح تو بیمارستان خنده به لب یه دکتر آورده که همه نشون می ده امروز روز خوبیه مرسی کیوان!

نیشابور

بارسلووووون سروری

خيلي خيلي مبارك باشه اين طراحي جديد صفحه. اميدوارم همچنان بنويسيد و ما هم همچنان بخونيم.

توصیفاتت ادم رو مجاب می کنه تا به خوندن مطلب ادامه بده!
حیف شد که رئال باخت! ولی از حق نگذریم زور هیچ تیمی به این بارسلون نمی رسه مگر منچستر،چلسی یا استقلال!

بعد یعنی این گلها لزوما از شهرستان میان و همه شهرستانی ها این گلها رو با خودشون میارن دیگه؟ بعد شهرستان هم مساوی ولایت و این حرفهاست، نه؟
گاهی بد نیست یکم دقت کنیم که طنزنویسی هامون تبدیل به توهین نشه!
************************************************************************
k1: در رابطه با اين قضايا و فرم نوشته‌ها خيلی صحبت كرديم و دليلی نمی بينم باز هم بخوام در رابطه‌اش صحبت كنم.

مازيار

زنده باد گ.و.ز ،كيوان ،دكتر خوش اخلاق و بارسلون كه هر چهارتا خنده بر لب مي آورند

darya

دم مادربزرگت گرم . خدا برات نگهش داره.

ادوارد

چه شبی بود دیشب!
کاش منم توی اون مطب بودم کاش دستم شکسته بود و کاش یکی از مریضهایی که نگاه 30نفر قرار بود اون رو تا صندلیش بدرقه کنه دکتر حمیدرضا صدر بود!
و میومد راست کنار من می نشست و تا زمانی که منشی دکتر کیفش رو به کول نزده بود من و اون از بارسلون و سک.سی فوتبال و فیلمهای مورد علاقه مون حرف می زدیم هر بار که نوبتمون میشد با منتی بازیگوشانه اون رو به مریضی دیگه میدادیم!
دکتر حمیدرضا صدر!رفیق شفیق نادیده!استاد من!آقای من!دیشب حال تو هم حال من بوده!بارسلونت غوغا کرد.
********************************************************************************
k1: دكتر حميدرضا صدر ديگه كيه؟!

همیشه از تصور مطب دکتر مورمورم می شد ولی شما یجوری نوشتین (به غیر از صحنه ورود) انگار آدم میره تئاتری سینمایی دوچرخه سواریی D:

سلام
خوشحالم که خداحافظی مدت زیادی به طول نیانجامید
همیشه این وب رو می خونم ولی هیچوقت کامنت نمیگذارم
موفق باشی

یعنی تو اگه تو پست هات 4 تا گوز نگی، کارت راه نمیفته!!
(عین حرف زدن خودم می مونه البته!!)

لیلا

کیوان جان، 9ماه زود میگذره! دلت را بذار ور دل خانم‌هایی که 9ماه بار شیشه دارن:دی از شوخی گذشته امیدوارم حال دستت روز به روز بهتر بشه :) راستش یادمه یک زمانی یک خدابیامرزی گفته بود: در کجای دنیا می‌توانید شهری مانند اصفهان پیدا کنید؟! حالا من میگم: در کجای دنیا می‌توانید تیمی مانند "بارسلونا" و بازیکنی مثل "لیونل مسی" پیدا کنید؟ اصلا در دنیایی که تیمی مثل "بارسلونا" وجود داره چطور بعضی آدما می‌تونن تیم‌های دیگه را دوس داشته باشن؟ هان؟!
*************************************************************************
k1: هان!

لیلا

کاملا با توصیفات زیبای این آقا موافقم:
اگر هوادار و بیننده فوتبال باشید حتمن برایتان پیش آمده که کسی ازتان پرسیده باشد«این فوتبال چی داره که انقدر براش وقت می ذارین؟»...پیشنهاد می کنم یک نسخه از بازی دیشب بارسلونا و رئال مادرید را تهیه کنید و در هر مواجهه با چنین سوالی بگذارید بازی را ببیند شرط می بندم که قانع شود فوتبال می تواند به اندازه یک موسیقی،فیلم خوب،تابلوی نقاشی و...زیبا باشد.دیشب مردان بارسلون،باله می رقصیدند:آن حرکات ظریف؛چرخش های ناگهانی؛همزمان، بودن و نبودن در همه جای زمین؛لذت لذیذ بازی دادن قربانی؛دیشب مردان کاتالان می رقصیدند و حریف را می رقصاندند.بازی ناب،تیم رویایی،شکوه فوتبال!
http://amirane.persianblog.ir/post/1544
لینک کامل نوشته را هم گذاشتم، اما نیازی به خوندن ادامه‌ی مطلب نیس! چون نویسنده‌اش هوادار "رئال" هستش :دی

امير

نمایشگاه کتاب؛ کتاب «مثنوی آدم ها»؛ نشر آشیان. کتابی به مثنوی اما دارای مضامین فلسفی و انسان شناسی:
این نه به عنوان کامنت بلکه فقط جهت اطلاع است. ببخشید

بنده پاراگراف پیرمرد گوزو رو با چنان خنده های شلیک سانی خوندم که خانواده اومدن پای مانیتور.اساس در پروراندن این مقوله استادانه عمل کردین.راستی شما که این قدر نگران میسد کردن فوتبالید یه دونه ازین کارتا بندازید رو لپ تاپتون که هر جا خواستید با هندزفری تلویزین ببینید.

احسان

سلام

حالا چون پیرمرد بیمار در توالت باد در کرده باید به اون بگی مادر ... اصلاً چه کار به مادرش داشت?! تو می‌خواستی دم توالت نشینی تا بازی فوتبال را بدون صدای باد معده بیماران تماشا کنی!

همانگونه که تو از دیگران یاد کنی از تو یاد خواهند کرد!
***********************************************************************
k1: الاغ! من كی و كجا به پيرمرد گفتم مادر ... ؟!

asal

مرسی . اخر شبی حسابی خندیدم .

نازلی ل.م

خب کلن اون شب رئالیها توسط بارسا نمائیده شدند اساسی ...
و اینکه وای دلم =))))))))))))))))))))

اميدوارم كه دستتون بهتر شده باشه و اين مدت هفت ماهه كه فرصت ديدار با جناب دكتر ميسر نيست، كم كم اوضاعش برگرده به روال سابق

ارسال نظر