دوشنبه، ۱۷ فروردين ۱۳۸۸

k1-bahar2.JPG شايد سالها بايد بگذره، شب‌های زيادی صبح و روزهای بی‌شماری شب بشه تا آدم به اين نتيجه برسه كه اين يه قانون نيست كه وقتی بارون مياد، وقتی هوا عاشقونه ميشه، وقتی جاده تو رو صدا می‌كنه، وقتی بعد از مدتها توی آسمون شهرت، رنگين‌كمون نقش می‌بنده، وقتی ابرهای هزار تيكه، همه‌ی زندگیت رو مثل پازل كنار هم می‌چينه، تو هم بايد حتماً سر شوق بيايی. موهای سياهی بايد سفيد بشه، روزهای زيادی بايد رَج بخوره، دفتر تجربه‌های زندگيت بايد قطور بشه تا بفهمی كه توی هوای بهاریی مثل اين روزها، حتی اگه همه‌ی ليل و نهار و شب و روز و كائنات هم كه دست به دست هم بدن به مهر، باز هم يه چيزی كمه. باز هم يه كسی كمه. شايد سالها بايد بگذره، نه يه سال و دو سال بلكه خيلی سال، تا بتونيم بفهميم كه بهار به تنهايی معجزه نمی‌كنه.

۳۶ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

آخ گفتی برادر ! دیگه هیچی نمی تونه یه شوق کودکانه صبح بهاری رو بیدار کنه

آری بهار به تنهایی معجزه نمی کند اما تو می توانی پیامبری معجزه گر باشی.

`پارميدا

اميدوارم كه بهار را آنطور كه ميخواهيد احساس كنيد - موفق باشيد

فتانه

چه حيف... كاش آدم از اول عاشقي نميكرد. مزش كه زير دندون بمونه واويلاست. به خاطر چند صباحي عاشقيت بايد يك عمر هاج و واج گشت. اينطوري با موي سفيد هم كه روي اون نيمكت بشينه برميگرده به عقب، به يك خاطره كوچيك و كمرنگ.
مهندس! اين عكس خيلـــــــي خوشگله. حسرت آدم از نشستن پشت ميز در همچين هواي رو صدچندان ميكنه.

تارا

می ترسم سالها هم بگذره ما نتونیم بفهمیم ;)

این روزا دیگه خدا هم معجزه نمیکنه

زهرا

واي! اين كه خيلي غمگينه. ولي حيف كه واقعيته

عاشقی دل بهاری میخواد ربطی به فصل و فلک و گردش لیل و نهار هم نداره. وقتی دل آدم خزون‌زده شد، لحظه‌های بهاری به‌جای اینکه اونو به‌وجد بیاره بیشتر دلتنگش می‌کنه؛ دلتنگ اونی که یه‌روز بود و دیگه نیست...

مرسی کیوان...

نسرین

چقدر موافقم باهات کیوان جان. واقعاٌ این زیباییها که اسم بردی به تنهایی کافی نیست.
حرف دل من رو زدی

بهناز

تجربه به من اینو گفته که این روزها عشق اکثر مون فقط به خارش در بعضی نواحی مربوط میشه... با همون میاد و میره... اصلا به بارون و نیمکت دیگه فکر نمیکنیم... سمبل عشق چیزهای دیگه ای شده.. تعریف معشوق خوب انگاری عوض شده.. خیلی بخوای به بارون و بهار فکر کنی برچسب مالیخولیایی رو هم باید یدک بکشی... کاش مال این نسل نبودم!

نفیسه

شايد سالها بايد بگذره، شاید.

سلام

این پستت به آرامی اشک منو در آورده این جوریه دیگه گاهی وقتها هیچ رنگی آسمون دل آدم رو زیبا نمی کنه گاهی وقتها همین جور بی بهونه و فقط با خوندن چند خط از درد و دل یه آدم تو وبلاگش اشکت مثه ابر بهار سرازیر می شه و تو می مونی و های های دلت و دنیایی که حس می کنی همه چیز داره و هیچ نداره رفیق

بهار فقط يه بهانه است

خانم استاد

ببخشید آقا کیوان اصولا می دونید حس کنجکاوی خانما زیاده دقت کنین گفتم کنجکاوی..بله می گفتم
حالا این وسط 1 سوال واسه من پیش اومده که:شما در پستهای قبلیتون از نامزدی و ازدواجتون صحبت کردین ..خب الان ایشون کجان ؟ و آیا این دلبر فرضی شما ایشون هستن که ممکنه به دلایلی از هم جدا شده باشین آیا؟

برفی سنگین نشست...
درختی زیبا شد
درختی شکست...

هاD

بهار دیگه معجزه نمی‌کنه اما جاش رو به زمستونی داده که الحق اولاد خلفشه .

به بهترین شکلی که می‌شد این حس بیان کردی مخصوصا اگر اون یه کسی توی همین بهار عاشقت کرده باشه ولی حالا دیگه نباشه

farshid

آخ کیوان منم میخواستم هیمنو ازت بپرسم. روم نمیشد گفتم شاید ناراحت بشی، مگه تو زن نداشتی ؟ من از پستهای قبلیت حدس می زنم که زنت تو رو ول کرده رفته امریکا ، درست میگم؟
راستی وبلاگ شراگیم فیلتر شده ، بعد از امتحان کردن تعدادی فیلترشکن بالاخره با یکیشون باز شد اما نمیشه کامنت گذاشت.

ولی نمی دونم چرا!هرچی صبح سگ اخلاق باشم وقتی در رو باز می کنم می بینم بارون بهاری زده یادم می ره!
بهار فصل جفت گیری یه سری جونور هاست.ماهم جوونوریم ولی خب...صندوق مهر رضا رو عشقه.
امیدوارم در سال زوج ، زوج بشین

لیلا

خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت: چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم

گاهي فك مي كنم همون تنهايي بهتره، اينكه يكي يه روز بهاري بياد و يه روز بهاري ديگه بره دردش به نظرم خيلي تلخ تر از اين تنهايي بايد باشه. اگر چه موافقم كه بهار تنهايي مزه نمي ده اما ... دلم خيلي گرفته!

سلام
همه ی این نشونه ها رو ما برای خودمون می سازیم .هیچ کس نگفته ما با دیدن بارون یا اومدن فصل بهار باید احساس خوبی داشته باشیم ...پس میشه دنبال یه چیزای دیگه هم واسه داشتن یه حس خوب بود ..من با ساسا موافقم.

خیلی وقته که دیگه بهار نمیتونه معجزه کنه

بهار

با هم بودن چه معجزه ی می کنه مگه؟
آدما با هم هستن تا یه روزی برای هم خاطره بشن!حالا فقط منظورم عشق نیست

سلام کیوان
سال نو مبارک
با اینی که گفتی خیلی موافقم بهار و باد و بارون هم دیگه مثل قدیما نیست...

راستی!
یه تئاتر تو تالار مولوی هست به اسم" 30" از این جشنواره ها کلی جایزه گرفته و کار طنز و فانتزی جالبیه. هر روز بجز شنبه ها از 5.30 به مدت 70 دقیقه اجرا میره و تا 2 اردیبهشت هم روی صحنه اس!

حتما برو!
اگه بلیط مهمون هم خواستی بمن بگو هماهنگ کنم[چشمک]
خوشحال میشم نظرت رو راجع به کار بدونم
***********************************************
k1: احمد جان ممنون از اطلاع‌رسانيت. خيلی دوست دارم برم و ببينم و تموم سعی‌م رو هم ميكنم كه برم ولی خب اين تئاتر رفتن هم دردسر داره چون نمی‌شه بليط رزرو كرد و بدون بليط رفتن هم ريسكه ولی اشالله كه يكی هم پيدا ميشه دو تا بليط تهيه ميكنه و با هم ميريم!

خانم ثابتی

اگر امروز از خودم بپرسم " ثابتی چه دلیلی دارد که تو کیوان یک سوم می خوانی ؟" جوابش این خواهد بود که چون او به یادت می آورد که در نوشتن یک استاد بنای ماهر است. تا همین جا اگر باکس را ببندم و بروم تو حق داری بگویی " خودت و هفت جدت بنا هستند". همانطور که پریشب به یک شاعر درجه یک دنیای مجازی گفتم " نوسان تو و تغییرات سبک تو شبیه پرش و حرکت دستهای یک شامپانزه در جنگلی با درختهای انبوه و شاخه های ظریف و بلند است" . او به من نگفت چرا شامپانزه ، ولی وقتی برایش گفتم چرا ، ناگفته گفت شامپانزه شدن اش یقینا ثبت یکی از دوران های بلوغ شعری اوست.
تو بنایی. سختی آجر ، نرمی و چسب ملات ، قطر و ارتفاع دیوار ،خانه ها اطراف، شکل زمین و ارتفاع آسمان ، معماری امروز ، سایه و آفتاب ، نور و سرما ، ستون و طاق ، شیب و ضریب جاذبه ، وضعیت جوی ، حق و دستمزد ، رضایت کارفرما ، آواز حین کار ، رخت بنایی و شال و کلاه فراغت از کار و مهمتر از رندی و زرنگی طریق استفاد بینه از ساعت استراحت در آفتاب نیمروز و در رفتن از کار را می شناسی.
ببین که تو چه خوب بنّای بنای نوشتنی. هر چند وقت در میان خنده و آدمی سرکش و بی قید بودن ، راوی ات را می بری در دنجی می نشانی و فرزانه و عاشق اش می کنی. این کیوان و اون کیوان و همه کیوان ها ی یک سوم ات ، آجر های روی هم تلباری هستند که با ملات هوشمندی و استعداد تو در نوشتن گزینش می شوند و تراش می خورند و حجم و ارتفاع و وصل و فصل می سازند. دیواری می شوند هم مناسب پنهان شدن قایم باشک تو با خواننده و هم آشکاری لحظه ی سک سک. گاهی که تو در زیر و بم نوشتن هایت زیر لب سوت سرخوشی و شیطنت سر می دهی و اشاره ات با حفظ حریم واقعیت و فضای آزادانه ی نوشتن ، به شکل مستقیم و بی واسطه یا تلویحی به ادوات و آلات اسمش را نبر است با خودم می گویم " امروز یک سوم دیوارش را باز رنگ قرمز تازه زده. بروم ببینم چه طور در حاشیه ی کامنتدونی اش سنگر گرفته و کلاه کج اش تا روی چشم اش پایین آورده تا گذر محتاطانه و گاهی بی احتیاط مخاطب هایش را نظاره کند و ردیف دندان های شوخش را از کناری ترین گوشه لب با ریشخندی نشان دهد. بعضی ها که کاملا رنگی می شوند و نمی دانند چطور باید از کنار تله های متن تو بی گیر کردن رد شوند. بعضی توی تله ی تو در حال گاز زدن پنیر پیک نیک می گیرند و به درستی خوش می گذرانند و بعضی ها مثل من به تشریح رنگ قرمز و رنگی شدن خودمو خودت و خودش و طرح تله و مزه ی پنیر و آینده و گذشته ی تله گذار و ... می پردازند و تا تو نگویی بابا ثابتی کوتاه بیا ، دست بر نمی دارند و تو کامنتدونی آنقدر متن رو این طرف و آنطرف می کنند تا جرغاله شود و پنیرش بیفتد و برش می دارند و در روند و بروند در جنگل خودشان یا در حال همان ریشخند با لذت ادبی گازش بزنند.
کیوان یک سوم این خیلی خوبه که تو به وقت شادی و به وقت دلگیر. تو مدیر خوب متن هستی که به کلمه فرصت کار و تفریح همزمان می دی. تو نویسنده ی خوبی هستی چون همیشه عبوس ، همیشه شاد نیستی. تو قابل احترامی چون بی آشکارگی و فریاد و هاو هوی ، خیلی مخفی و راز گونه به خودت و متن ات احترام می گذاری. تو برای گذشته و حال و آینده ی متن ات مثل کودکت برنامه داری. می بری اش مدرسه و انتظار درس و نقد داری. می بری اش پارک و انتظار سواری دادن و چرخ و فلک داری. می بری اش به خلوت و تاریکی و تنهایی ، ازش انتظار عاشقی و دلتنگی معشوق داری.
.
این متن تو پاسداشت گذر عمر است. والایی عمر است. نگاه کردن از دریچه ی فانوس دریایی به جزیره ی دوری خود از دیگران و بی کرانگی ژرای غم. کاش ساعت عمر در صفحه ی شناسنامه مثل ساعت دایره وار می چرخید. کاش هیچکس ÷شت سر گم نمی شد. کاش روبرو خالی نمی ماند. کاش تنهایی تا به این حد ملس ، خوشگوار ، والاگهر و دردناک نبود.
تو گرامیداشت تجربه ای را نوشته ای که دستاورد اش مثل آهن سخت است و ضمنا مثل آهن ارزند ه و نگهدارنده. گذشته ای که اگر خوب درک شود ستون نامیرایی روح می شود.
این متن تو حرف من بود. حرفی که بهای زیادی بابتش دادم و می دهم و آنقدر شجاع نبوده ام که قصه اش کنم. اما خودم را سرزنش نمی کنم چون من در معامله ای منصفانه با زندگی قرار نداشتم تا خریداری صاحب اختیار و مغبون نباشم. بنابر این مجبورم و مخیرم در مقابل این متن ، چند سطر دیگر هم بنویسم. و اینکه این بهاری که تو این روز ها می بینی از جنس آن بهاری نیست که هر "دو نفری " هم قادر به دیدنش باشند.
دروغ می گویم یک سوم خودم میدانم. باور نمی کنم تنهایی تا این حد عالی باشد. تو هم باور نکن. اما بگذار یکی دیگر هم بگویم. نوشتن مجال دادن به واقعیتی است که نیست. بهاری که در تنهایی درک می شود ، این درجه از زیبایی و قدرتش تنها در فضا ی یک نفره نقاب از صورت بر می دارد.
حالا حاضری اسممان را از لیست تنهاهایان همیشه عالم حذف نکنیم و فقط عنوان را عوض کنیم و بالایش بنویسم " فاصله".

سلام داش...
حتما مايده هاي زميني رو خوندي قبلن ها!
از حق نگذريم چيزهاي زيباي زيادي براي ديوانه شدن هست!

کیوان جان

بدون تعارف اصلا نگران بلیط نباش... محض اطلاع رسانی عرض میکنم که خیالت راحت باشه لااقل تو این هفته بلیط تموم نمیشه و هر وقت کسی بیاد میتونه تهیه کنه

هر چند که بلیط شما با من هر روزی خواستی بیایی فقط لب تر کن عزیز!
شما بیش از اینها پیش ما اعتبار داری
من بلد نیستم اینجا کامنت خصوصی بدم وگرنه شمارمو میذاشتم که برای بلیط هماهنگ کنیم;)
اما بلاگ من هست هر روزی خواستی بیایی بمن خبر بده باقیش با من.
***********************************************
k1: احمد جان ممنون از لطفت. همین که مطمئن باشم وقتی برم بلیط گیرم میاد کفایت میکنه. تموم سعی م اینه که ظرف چند روز آینده برم. کک انداختی توی تنبونم پس اشالله میرم.

عاطفه

منم همونی که فرشيد و خانوم استاد پرسيد رو دوست دارم بدونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

et

کیوان ، تو دیگه چرا؟
تو که اینقدر رمانتیک و خوش تیپ و جذاب و س.ک.س.ی هستی ، تو دیگه چرا تنهایی؟

خیلی وقتها زندگی یه چیزهایی کم داره!

بابا چقدر پول داده ای به این et بیاد ازت اینجا به تعریفه!!!!!!!!!!!!! زشته رشوه دادن از ما گفتن بود.

atena

کیوان! بابا بگو دیگه چی شده؟ منم همونی که عاطفه و فرشید و خانم استاد پرسیدن رو می خوام بپرسم!
ولی با این تفاوت که من شب خوابم نمی بره اگه نگی!
آقا من یه 2 سالی می شه که اینجا رو می خونم ولی تا حالا کامنت نذاشتم.

بهار که هیچی، هوای دو نفره و عاشقانه و همه چی تموم که همه ملتو تو بغل هم می ندازه، وقتی تو یه چیزی، یه کسی رو کم داری، دست می ندازه دور گلوت و تا ته مونده خوشی سنه فلان قبل از میلاد رو هم از دماغت در نیاره ول نمی کنه

Afsaneh

اگه توی این هوا هم تنها باشی و هم به بحران اقتصادی خورده باشی و بیکار شده باشی خیلی بهترمی فهمی که بهار معجزه نمیکنه

ارسال نظر