يكشنبه، ۱۱ اسفند ۱۳۸۷

زمستان سختی بود. آن سال برف زيادی باريده بود. از همان برف‌هايی كه وقتی پشت‌بام‌ها را پارو می‌كردند و به كوچه‌ها می‌ريختند می‌بايستی از وسط آن تونل می‌زدند. بيشتر از ده روز بود كه برف و بوران و سرما و يخبندان، مهمان شهر تبريز شده بود و پنداری خيال رفتن هم نداشت. با صدای "آتيش، آتيش" چرت يدی پاره شد. چشم‌هايش را كه باز كرد با صدای بلندی يا ابوالفضلی گفت و سرآسيمه از بالای فرش‌ها به پايين پريد و پای برهنه به سمت در دويد.

- يدی من دارم ميرم، عصری ميام. اگه حاج نعمت زنگ زد بگو ديروز بارش رو فرستاديم اصفهان، بی‌حرف پيش فردا صبح ميرسه دَم حُجره‌اش.

- چشم حاج آقا. شما برو نگران نباش.

اسمش يدالله بود. توی يكی از روستاهای اطراف تبريز بدنيا آمده بود. كلاس چهارم دبستان و موقع امتحانات ثلث دوم بود كه خبر آوردند كـَل‌عباس را گرگ‌ها تيكه پاره كردند. آقاش كه مُرد، مجبور شد درس و مشق را ببوسد و كتاب‌ها را بگذارد لَب طاقچه. البته همچين شور و شوق و علاقه‌ی هم به خواندن درس و مشق نداشت. غفلت می‌كردند از مدرسه فرار می‌كرد. دَم‌دمای عيد بود كه ننه‌ش با گلين‌خانم صحبت كرد و بعد از سيزده بدر وقتی درخت سيب باغچه‌‌ی خانه‌شان شكوفه كرد، جُل و پلاسش را جمع كرده و راهی تبريز شد. آن موقع تنها يازده سال داشت كه رفت پيش حاج حيدر.

حاجی، حجره‌ی بزرگ فرش فروشی وسط بازار تبريز داشت. بزرگ و ريش سفيدِ بازار بود و اسم و رسم‌دار. حرفش بُرش داشت. داداش بزرگ گلين خانم بود. از همان روزهای اولی كه به حجره آمد، حاجی نصف اسمش را بُريد و يدالله شد، يدی. دو سه سالی كه گذشت مورد اعتماد حاجی شد.

حاجی هر روز سر صلاة ظهر، كسب و كار را ول می‌كرد و تسبيح به دست به مسجد جامع می‌رفت. دو سه سالی بود كه بعد از خواندن نماز هم حتماً بايد به خانه می‌رفت و نهار را با عيالش می‌خورد. بعد از نهار چرتی می‌زد كه اگر نمی‌زد بقول خودش عينهو سگِ سوزن‌خورده تا شب پاچه می‌گرفت. ساعت سه‌و‌نيم چهار دوباره به حجره برمی‌گشت.

آنروز مثل ظهر همه‌ی روزها، يدی نهارش را خورد و در مغازه را بست تا روی فرش‌های تل‌انبار شده‌ی دست بافتِ ابريشمی ولو شده و چرتی بزند. معمولاً از هنگام اذان ظهر تا ساعت سه، بازار بسته بود. حاج حيدر بخانه می‌رفت و يدی در مغازه، بعد از خوردن نهار، قيلوله‌ی می‌كرد.

در خواب بود كه دوباره كابوس‌ها به سراغش آمدند. هفت تـَركه‌‌ی خشك آلبالوی معلّم بد اخلاق كلاس چهارم دبستان را خورده بود و برای تمام شدن تنبيه‌ش بواسطه‌ی ننوشتن ديكته‌ی شب می‌بايستی سه تَركه ديگر را نيز تحمل می‌كرد كه ناگهان با فريادهای بلند "آتيش، آتيش" از خواب بيدار شد. چند ثانيه‌ای گيج و منگ بود. چشم چشم را نمی‌ديد. بوی پشم و كـُرك و نخ همه جا را در برگرفته بود. يا ابوالفضلی گفت از بالای فرشها به پايين پريد.

دو ماه بعد، اداره آتش‌نشانی در گزارشی كه به شركت بيمه ارائه كرد علت حادثه را ذخيره كردن بنزين در پستوهای حجره‌ی بيوك آقا اعلام كرد. آتش خيلی زود بيش از نيمی از بازار فرش‌فروش‌ها را در برگرفته بود و حجره حاج حيدر، نزديكترين حجره به مغازه‌ی بيوك بود.

حادثه خيلی زود و ناگهانی اتفاق افتاده بود. شاگرد جديد بيوك آقا بدون اطلاع از وجود ظرف‌های 20 ليتری بنزينی كه معمولاً برای سوخت وانت‌هايی كه فرش‌ها را به شهرهای ديگر می‌بردند، در حال گرم كردن نهارش بود كه انفجار صورت می‌گيرد. همراه با انفجار، تمام شيشه‌های مغازه‌های اطراف می‌شكند و آتش خيلی زود مغازه‌های اطراف را در برمی‌گيرد.

شوك ناشی از حادثه، يدی را گيج و منگ می‌كند. دودِ معلق در هوا باعث می‌شود كه نفس كشيدن برايش سخت شود. همه جا سياه و تاريك است. بدنبال در خروجی حجره می‌گردد. چند باری دور خودش می‌گردد ولی گويا اينجا دخمه‌ای است كه برای نخستين بار به آن پا گذاشته است. صدای گنگ و درهم " آتيش، آتيش" از راه دور شنيده می‌شود. ابتدا فرش‌هايی كه در كنار شيشه‌های قدی حجره قرار داشتند آتش می‌گيرد و هُرم گرما به انتهای مغازه نيز زبانه می‌كشد. صورتش گـُر گرفته. كفش‌هایش را گم كرده و پاهای برهنه‌ش از شدت حرارات، ذوق ذوق می‌كند.

به سمت در حجره كه می‌دود، انفجار دوم باعث می‌شود كه به عقب پرتاب شود. همراه با انفجار، شعله‌های آتش دوباره زبانه می‌كشد و بدون اجازه و دق‌الباب به همه جای حجره سَرك می‌كشد. هيچ راه گريزی نيست. بغض گلويش را فشار می‌دهد. به ياد روستايشان می‌افتد. شايد اگر آنجا بود همراه با نوروز، پسر اوس علی، بعد از اينكه از مدرسه فرار كرده و بدنبال گرفتن كبك به كوه‌های اطراف رفته بودند الان زير كرسی لم داده و بخواب ناز فرو رفته بود. آتش زبانه می‌كشد. تابلو فرشی كه پيرمردی را در يك قهوه‌خانه‌ی قديمی و در حال خوردن آبگوشت نشان می‌دهد، آب شده است. در و ديوار و شيشه و فرش‌ها، همه در حال سوختند. هيچ راه فراری نيست. بياد ننه‌ش می‌افتد. گلين خانم. شكوفه‌‌های درخت سيب.

هنگام برخاستن از زمين، دستش به گاو صندوق بزرگ حجره می‌خورد. تمام زندگی حاج حيدر اينجاست. پول، تراول، اسنادِ تمامی املاك و مستغلات، شناسنامه و حتی عقدنامه‌ی زن دوم حاجی كه به جز يدی هيچ كسی از او خبر نداشت. همانی كه همسن دختر حاجی بود و حاجی تابستان به هوای برپايی نمايشگاه فرش در فرانكفورت با او به تايلند رفته بود. حاجی اين گاو صندوق را حتی از فرزندانش نيز بيشتر دوست داشت. يدی تنها كسی بود كه حاج حيدر به او اطمينان داشت و كليد‌ و رمز گاو صندوق در اختيارش بود.

بدنه‌ی گاو صندوق داغ شده بود. آتش به چند متری يدی رسيده بود. كفش‌های هشت تـَرك ورنی‌ش كه پای فرش‌های تل‌انبار شده روی زمين افتاده بود، آب شده بود. لب و لوچه‌ی سوخته‌ی كفش، صورت دريده شده آقاش را بيادش آورد. هيچ راه فراری نداشت. چيزی به ذهنش رسيد. خيلی سريع، قاليچه‌ی را كه سال‌ها بر روی صندلی حاجی افتاده بود را برداشت. در گاو صندوق را باز كرد. فرش را ته گاو صندوق انداخت. از دور صدای گنگ آدمها می‌آمد. صدای فرياد و داد و بی‌داد. آتش به چند متریش رسيده بود. سرش را خم كرده و خودش را جمع كرد و وارد گاو صندوق شد. همه جا تاريك بود. سياه مثل قير. دود وارد ريه و حلقش شده بود. به سختی نفس می‌كشيد. سرفه‌های خشكی می‌كرد. بدنه‌ی گاو صندوق داغ شده بود. از دور صدای آژير ماشين‌ها میامد. خوشحال شد حتماً آتش‌نشان‌ها رسيده‌اند. لای در گاو صندوق را كمی باز گذاشت. فضای داخل گاو صندوق تنگ بود. خودش را مچاله كرد. فرشی كه سالها بر روی صندلی حاج حيدر افتاده بود اينبار قرار بود جانش را نجات دهد. آتش زبانه می‌كشيد و جلو می‌آمد.

سومين انفجار خيلی شديدتر از انفجارهای قبلی بود. گويا آخر‌الزمان شد. همه چيز كون فيكون شد. سرش محكم به بدنه‌ی آهنی گاو صندوق خورد. ناگهان همه جا تيره و تار شد. ديگر از شعله‌های آتش خبری نبود. در گاو صندوق بسته شد. بوی عرق تن حاج حيدر می‌آمد. عطر تن زن دوم حاجی. شعله‌های آتش زبانه می‌كشيد و صدای گنگی از بيرون می‌آمد. ياد روستايشان افتاد. ياد كـُرسی‌. ياد نوروز، پسر اوس علی. ياد دردِ تـَركه‌های آلبالو. ياد صورت آقاش افتاد كه گرگ‌ها آنرا دريده بودند.

۲۴ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

خداییش همچین پنبه امو زدی جرات نمی کنم برات کامنت بذارم. اما من پر رو تر از این حرفام. خیلی عالی بود.
***********************************************
k1: ممنون

نیوشا

خیلی واقعی بود. کاش بقیه داشت که البته اگه انطور که شما نوشتی در ادامه باید یدی رو از تو قبر دنبال کرد.

عجب چيزي نوشتي داش!
احمد محمودي نوشتي ولي!
فقط جون هرچي نويسندست زودتر از تو گاوصندوق بيارمون بيرون...

فتانه

عالي بود. ولي قاعدتا بايد با صداي انفجار اول و شكستن شيشه‌‌هاي حجره بغلي از خواب پا مي‌شد نه با صداي آتيش آتيش مردم.
نميدونم بازار فرش فروش‌ها رو از نزديك ديدي يا نه (بازار بزرگ - سراي بوعلي) ولي داستانت خيلي خوب آدم رو ميبرد به اون فضا. حتي همراه با بوي پشم سوخته.
***********************************************
k1: نه نديدم. من تا حالا تبريز نرفتم.

آفتاب

آفرین!

نه انگار راستی راستی اونقدر از این وبلاگ بیچاره تو این یه سال کار کشیدی که آخر سالی به این وضع و روز افتاده. گویا حالشم جدا وخیمه پس لطفا هرچه زودتر یه فکری به حالش بکن.
فقط امیدوارم کامنت امروزم مث دیروزی نشه که بعد از کلی تلاش جانفرسا رد شد اما انگار وسط راه یه جایی گم و گور شده!
و اما داستان:
داستان قشنگی بود؛ از لحن ساده و روانش خوشم اومد. فقط ای کاش عنوان داستان رو طوری انتخاب می‌کردی که مچت از همان ابتدای داستان برای خواننده باز نمی‌شد. با انتخاب این عنوان و همراه با خوندن چند سطر اول، با کمی تامل میشه انتهای داستان رو حدث زد چون معمولا حجره‌های قدیمی همگی گاو صندوق دارند و همه گاو صندوق‌ها هم معمولا نسوز هستند...
***********************************************
k1: ولی همه مثل تو باهوش نيستند!

فتانه

سراي بوعلي تو بازار بزرگ تهرانه. فكر كردم ديدي. چون ظهرها دقيقا همينطوره كه تو وصف كردي. عده‌اي مشغول ناهار خوردن و گوشت كوبيدن و عده‌اي مشغول چرت زدن. با يك سقف بلند و ذرات كرك تو هوا :)
***********************************************
k1: تبريز كه نرفتم هيچ، سرای بوعلی هم تا حالا نرفتم.

سلام كيوان جان.
داشتم فكر ميكردم تو چرا نويسنده نشدي...
شايد جزو چيزاييه كه خوب توش پيشرفت ميكردي.
***********************************************
k1: چوبكاری می‌فرمائيد؟!

حرفت قبول اما علامت تعجب آخرش دیگه برا چی بود؟؟؟

عربها یه غذایی دارن که واسه پختنش گوشت و میپیچن لای برگ نخل و می کنن زیر خاک و روشو با ذغال میپوشونن و فرداش میرن سراغش ... بیچاره یدیِ کل عباس ... یحتمل تا حالا :-(

خير...كاملا جدي گفتم.
هر چند همينجا رو اين همه سال زنده نگه داشتن و اين همه خواننده داشتن كمتر از نويسندگي نيست.
يادمه يه طرحي داشتي واسه كتاب كردن اين وبلاگ... جدي هستي هنوز ؟ البته خب از ارشاد مجوز گرفتن واسه اين كار اصلا ساده نخواهد بود.
***********************************************
k1: يه كارهايی كردم. تا الان هم مثبت بوده ولی خب خودتون ميدونيد كه هزار و يك مشكل جلوی روی پای آدم هست. دعا كنيد. دعا.

هاD

مثل همیشه عالی بود . می بینم که دیگه از رئالیسم جادویی خبری نیست .
***********************************************
k1: آره از رئاليسم جادويی كشيديم بيرون!

ناهيد

خيلي جالب بود. به اتفاقات هيجان انگيزي هم اشاره شده بود.موفق باشي :)

روزبه

داستان خوبی رو روایت کردی ولی جاها بین نوشتن داستان و وبلاگ انگار قاطی می کنی و بعضی جاها نثر یکدستیش رو از دست میده و دانای کل خیابانی ابتدای ماجرا تبدیل به گوینده ای قخیم میشه و جایی دیگه مثل گزارشگر اخبار صحبت می کنه . تشبیهات . حال . هوای مرد قبل از مرگ زیبا است من رو یاد بچه های قالیبافخانه مرادی کرمانی انداخت .
در کل من داستان رو دوست داشتم و بدون رودرباستی با هات! خوندمش .میشه طولانی تر هم بشه افرادی مثل حاجی بهتر توضیح داده بشن . اووووه مردم اینقدر با کلاس نوشتم برات ! دلمون هم تنگ شده براتون برادر :)
***********************************************
k1: روزبه جان ممنون از توضيحاتت. حق با توست. داستان رو يه كمی عجولانه و هول هولكی نوشتم دست گرمی بود قول ميدم بهتر بنويسم. منهم دلم براتون تنگ شده. به خانم سلام برسون..

غوغا

ميشه بگيد دوستان چطوري نظر ميگذارن كه من از ديروز تا حال نتونستم ؟؟؟؟؟؟؟ :((
ديروز براي پست قبلي كلي نوشتم و بيشتر از 50 بار سند كردم ولي ... ...
اميدوارم اين يكي لااقل سند بشه .

سلام استاد چرا آرشيو تان محوشد من تازه ژانويه 2006 بودم يك كاري بكنيد لطفاوممنون

لیلا

خوبه که داستان‌های کوتاه‌ات را در وبلاگ‌ات با ما شریک میشی:) گاهی لطف همین داستان‌های کوتاه کمتر از داستان بلند نیست. "چخوف" که عمده شهرت‌اش به خاطر داستان‌های کوتاهش است، در یادداشت‌هاش در مورد این که چرا بیشتر داستان کوتاه می‌نویسه، گفته: "از پرنده پرسیدند: چرا آوازهایت این قدر کوتاه است؟ نفست یاری نمی‌کند؟ پاسخ داد: زیرا من آوازهای باشکوه زیادی دارم و دوست دارم همه‌ی آن‌ها را بخوانم."

لیلا

گزارش تصویری بازار فرش تبریز:
http://www.tebyan.net/Literature_Art/PhotoAlbum/2009/1/27/84286.html

نفیسه

نگه داشتن زندگی و بهتر کردنش،‌ ولی تا اینجا هر 3 نفر وقتی تصور می‌کردن بهترین کاری رو که در توانشونه دارن انجام میدن در واقع داشتن بدترین کار یا کاری بیهوده انجام میدادن... شاید اتفاقیه ولی...
فکر نمی‌کنم این شباهت اتفاقی بوده باشه و... استبان نبود،‌جایی ندیدمش.
سوال: این شباهت عمدیه و آگاهانه ؟
***********************************************
k1: فکر میکنم کاملاً اتفاقیه.

داستانت رو خوندم ، دو بار هم خوندم ، استاد... کلاهمون رو به احترامتون برداشتیم :) ... کیوان جان از خط زدن بعضی جمله ها توی داستانت نترس ،
یک دیالوگ خیلی کوتاه اول داستانت داری که اگه دقت کنی کاملا اضافیه ، یعنی با حذف این دیالوگ هیچ لطمه ای به داستانت نمی خوره ( امتحان کن) ببین اگه قراره داستانت دیالوگ داشته باشه باید جاهای دیگه هم ازش استفاده کنی.
توی پاراگراف بعدی یک توضیح واضحات داری که اصلا وجودش بی خوده ( اسمش ید الله بود ) در حالیکه ما اول داستان باهاش آشنا شدیم و بعدتر خودت توضیح میدی که اسم کاملش چی بوده و دلیلی نداره که اینقدر واضح گفته بشه ، باید بعضی چیزها رو به عهده خواننده گذاشت. اون جمله" گویا آخر الزمان شد" هم خیلی بده همون جمله بعدی که همه چیز کن فیکون شد کافیه به نظرم...
فضا و رنگ داستانت خیلی عالی بود ولی درون مایه اش یک مقدار ضعیفه ، می تونی بشتر روش کار کنی...
ببخشید استاد توی محضر شما پر حرفی کردم ولی چیزایی که به نظرم اومد داستانت رو بهتر میکنه گفتم...امیدوارم نرنجی از من:)
***********************************************
k1: الهه جان ممنون از وقتی که گذاشتی و نقطه نظراتی که به درستی دادی. مرسی.

roya

nice

Afsaneh

چرابایدبسوزه-نمیشه اخرش شادباشه؟
***********************************************
k1: اگه دقت کرده باشید یدی توی داستان نسوخت بلکه جزغاله شد!

سلام... داستانت خیلی خوب بود. آخرش، منو یاد داستان لیدی ال انداخت که قهرمان داستان برای اینکه عشقش رو برای همیشه پیش خودش نگه داره توی گاو صندوق انداخته بودش و دیگه هیچ وقت درش رو باز نکرده بود!... فقط دو تا نکته بگم. یکی اینکه زبانت یه جاهایی اشکال داشت یعنی از زبان زمان گذشته می‌پریدی به زبان زمان حال... یکی دیگه هم اینکه این نحوه‌ی اطلاعات دادن که ازش استفاده کرده بودی، یعنی اینکه پاراگراف سوم شروع کردی خیلی رسماً اطلاعات لازم در مورد یدی رو بهمون دادی، روش خیلی قدیمی‌ایه و دیگه کاربرد و جذابیت نداره. توی داستان اطلاعات رو باید در قالب عناصر دیگه مثل دیالوگ، فضاسازی، تصویرسازی و ترفندهای دیگه خورد خورد به خواننده منتقل کنی. بازم داستان بنویس، دوستشون دارم...

مجتبی

کلی حال کردم...
مشتری پروپا قرصتم کیوان جان ولی بندرت برات کامنت میذارم ولی این دفعه اگه برات کامنت نمیذاشم ، وجدان درد میگرفتم.
من اهل رمان خوندن نیستم ولی معتقدم هر کسی خوندن نوشته هاتو شروع کنه، تا تمومش نکنه نمی تونه پاشه...
با محمد رضا شدیدا موافقم..
موفق پیروز باشی عزیز...

ارسال نظر