چهارشنبه، ۷ اسفند ۱۳۸۷

از ديشب استرس اين رو گرفته بودم كه اگه امروز صبح، ناشتا نتونستم بشاشم چيكار كنم! آخه يادمه سال اول دانشگاه، يه روز صبح زود رفتم آزمايش بدم و وقتی ليوان يكبار مصرف رو دادن دستم و فهميدم بايد آزمايش ادرار هم بدم دو دستی زدم توی سر خودم چون پنج دقيقه‌ی قبلش دل‌تون نخواد اندازه يه چهار ليتری شاشيده بودم و حالا من مونده بودم و يه ليوان يكبار مصرفی كه اسم و فاميلم رو بصورت بولد ايتاليك و با فونت 32 روش نوشته بودند و يه مثانه خالی كه عينهو چاه ويل اگه توش چيزی رو صدا می‌كرديد حداقل نيم‌ساعتی می‌تونستید پژواك صدای خودتون رو بشنوید. اون روز يادمه مجبور شدم بيشتر از دو ساعت تموم خيابون‌ و پارك‌های اطراف رو پياده‌روی كنم و حدود ساعت ده صبح دوباره برگشتم آزمايشگاه تا دو قطره بشاشم. به كلاس اول و نصفی از كلاس دوم هم نرسيدم.

امروز صبح وقتی رفتم توی اطاق نمونه‌گيری و نشستم روی صندلی تا خون بدم، فهميدم كه مشكل امروزم ادرار نيست بلكه اگه بتونم از دست اين دو تا غول بیابونی جون سالم بدر كنم بايد سفره حضرت ابوالفضل نذر كنم و سال ديگه همين موقع يه ديگ شُله‌زرد خيرات كنم. يكی‌شون كه گويا امروز روز اولی بود كه اومده بود برای نمونه‌گيری، خيلی هول و دستپاچه همچين سُرنگ رو دو دستی گرفته بود كه گويا می‌خواست ختنه‌ام كنه. قيافه هم كه ديگه نگو، خودِ جبارسينگ. در حاليكه دست چپم رو نگاه می‌كرد، بهش گفتم: من دست چپم رو بستم ممكنه از دست راستم خون بگيری؟!

در حاليكه دونه‌های درشت عرق روی پيشونی‌ش نشسته بود و لب پايين‌ش به وضوح داشت ميلرزيد سرش رو تكون داد و دوباره زل زد به دست چپم و منتظر موند تا آستينم رو بزنم بالا. فكر كردم متوجه نشده، بنابراين دوباره گفتم: اگه از دست راستم خون بگيريد كه مشكلی نداره؟!

در حاليكه دست چپم رو نگاه می‌كرد سری به علامت تائيد تكون داد. آستين رو زدم بالا و بعد از اينكه دو متر و نيم پنبه‌ی الكی ماليد به آرنج دستم و الكل همه‌ی دست و پا و شلوار و جورابم رو خيس كرد، شروع كرد با انگشت اشاره‌اش كه اندازه تير آهن شاخه 22 بود، دنبال رگ گشتن. بعد از ده دقيقه تحقيق و تفحص خلاصه زبون باز كرد و گفت: بَد رگی، درسته؟! گفتم: نه والله، رگ تنها چيزيه كه دارم!

سرش رو انداخت پايين و در حاليكه توی اون سرمای اطاق من داشتم مثل بيد ميلرزيدم، دونه‌های درشت عرق رو از روی پيشونيش پاك كرد و گفت: نه، بد رگی معلومه.

بدون اينكه متوجه بشه، توی دلم يه فحش كشدار بهش دادم كه در رابطه با رگ دست من، اون نظر ميداد. چند بار سوزن رو تا روی پوست دستم آورد و در حاليكه من چشمم رو بستم و منتظر فرو كردن سوزن سرنگ بودم دوباره گفت: بد رگی، درسته؟! يه چشمم رو باز كردم و نيم‌نگاهی بهش انداختم و گفتم: والله شما اولين نفری هستی كه بهم ميگی بد رگم.

دوباره سرش رو انداخت پايين و بدون توجه به من، گفت: نه، بد رگی معلومه.

دروغ چرا اون دفعه به ننه‌ش فحش داده بودم، اينبار يه فحش كشدار، نثار خواهرش كردم و دعا كردم كه حتماً خواهر داشته باشه تا به روح و روانش برسه. توی رودرباسی مونده بودم و داشتم فكر می‌كردم بهش بگم كه اصلاً خون نميدم كه يهويی سوزن رو تا دم سرنگ، فرو كرد توی دستم. آخ بلندی گفتم و اين دفعه ننه‌ و خواهرش رو با هم مستفيض و دعا كردم. هر چند تلاشش بيهوده بود چون گويا به رگ نزده بود و حالا زير پوست، داشت دنبال يه رگی می‌گشت كه سر سوزن رو فرو كنه توش. خدا شاهده دروغ نميگم. يهويی نمی‌دونم به سرخرگ يا رگ آئورتم! زد كه يه دفعه خون سياهی زد بيرون. ريده بودم به الك. سرنگ رو كه كشيد بيرون ولی دريغ از يه اپسيلن خون كه رفته باشه توی سرنگ تا دلم خوش باشه. دو نفری هول هولكی، پنبه‌ها رو چپوندن روی دستم. كار از پنبه گذشته بود بايد لـُنگ و ملافه می‌پيچيدن دور دستم تا خونش بند بياد. همون مرتيكه‌ی پُر رو مادر جنـ ... ه! دوباره بهم گفت:نگفتم بد رگی، كاملاً معلومه!

از كوره در رفتم و گفتم: مرتيكه مگه كوری، رگم اندازه لوله پوليكا زده بيرون تو نمی‌تونی رگ بگيری اونوقت به من ميگی بد رگم؟! می‌خواهی يه چيزی كلفت‌تر از اين نشونت بدم تا ديگه نگی بد رگم؟!

اون يكی رفيقش كه ديد، اوضاع بد جوری قمر در عقرب شده رو كرد بهش و گفت: آقا راست ميگه ديگه. رگش به اين خوبی مشخصه.

و برای اينكه به غائله خاتمه بده گفت: بی‌زحمت اون يكی آستين‌تون رو بزنيد بالا.

نگاه چپ چپی، جوريكه تخمش بيوفته كف پاش بهش كردم و گفتم: حالا خوبه كه من گفتم دست چپم رو بستم.

در حاليكه دوباره می‌خواست با همون سوزن ازم رگ بگيره گفتم: اگه اون سرنگ‌تون رو هم عوض كنيد ممنون ميشم هااا. گفت: بله درسته.

شانسی كه آوردم اين يكی وارد بود و براحـتی رگ رو پيدا كرد و بدون سوراخ كردن و جر دادن جایم، خون رو گرفت. آستين رو زدم پايين و كاپشنم رو پوشيدم و برای اينكه دِق و دليم رو سرشون خالی كنم رفتم توالت و لَب به لب، جوريكه حتی از ليوان هم سر ريز بشه و دور و بر ليوان بريزه، براشون شاشيدم و گذاشتم لب پنجره‌شون.

* توی حالت عادی سيستم كامنتدونی اينجا مشكل داشت و به همين راحتی نميشد نظر گذاشت. چند روزيه كه نميدونم چه بلايی سر وبلاگ اومده و چه مرگش شده چون ظاهراً قسمت كامنت‌ها دچار مشكل اساسی شده. نميدونم بايد چيكارش كنم.

۲۳ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

من موندم معطل اگر شما آقایان بعضی چیز هارو نداشتید برای حواله فرمودن و دایورت کردن و تطمیع و تهدید از چه وسیله ای استفاده می فرمودید.
***********************************************
k1: يعنی الان مشكل شما فقط همين يه مورده؟!

بعدشم بد رگی از بی رگ بودن خیلی بهتره.خدا رو شکر کن .

اگه شله زرد درست كردي ياد من هم بكن.

آفتاب

خدا رو شکر که نفر دوم بود.

آفتاب

ولی خداییش بد رگی!D:
***********************************************
k1: ظاهراً بايد به تو هم نشون بدم!

مریم

من اگه جای دکتره بودم بهت می گفتم هم بد رگی هم بی ادبی! D:
در ضمن منو مثل آفتاب تهدید نکن !
***********************************************
k1: ايشون دكتر نبودند.

MARYAM

حالا هر کی که بودند!

لیلا

من هر وقت میرم آزمایش خون، با این معضل "بد رگی" مواجه میشم، اما خداییش بد رگ هستم، واسه همین بد و بیراه نثار جماعت نمی‌کنم :)) به هر جهت خودت هم اگه بد رگ نباشی اما کامنتدونی وبلاگت شدیدا بد رگه. این روزا هم اوضاعش خراب‌تر از قبل شده، دیگه با رفرش و این داستان‌ها هم راه نمیده، راستش الان هم مطمئن نیستم روی خوش نشان بده، یا نصیب و یا قسمت به قول خودت تست...
***********************************************
k1: كامنتدونی شما رو می‌شناسه مال هر كسی نياد مال شما زود مياد!

آقا جون بیخود که نگفتن هرکسی را بهر کاری ساختند...
اینجور کارهای حساس ظرافت زنونه میخواد؛ آدم وقت خون دادن به انداره کافی هول می‌کنه چه برسه به اینکه فاعل امر هم یه غول بیابونی باشه!!
اگه به جای آقایون محترم غول، یه پری مهربون این امر خطیر رو به عهده می‌گرفت مطمئنا نتیجه جور دیگه‌ای رقم میخورد!

استاد

بد رگی و لیوان و لوله پولیکا رو بی خیال ...آزمایش واسه چی رفتی؟ تا اونجا رفته بودی یه تست HIV هم میدادی خواهر ومادر مردمو مستفیض می کنی یه وقت مشکلی واسشون پیش نیاد..

مهر

من که هروقت میرم آزمایشگاه از بس که رگ ندارم طرف باید این فحشها رو نصیبم کنه !ولی خودم که خیلی راحت رگ بقیه رو ÷یدا می کنم .با اون توصیفی که کیوان از این غول بیابونی کرده اگه رگی هم بوده از ترس خودشو گم کرده،اما از نگاه علمی هم هر گونه استرسی باعث کلا÷س عروق محیطی میشه واسه همین بهتره به کسی مراجعه بشه که دیدنش آرامش بخش باشه نه دلهره آور!
***********************************************
k1: اگه دور و بر خودم کسی رو پیدا کردم که دیدنش آرامش بخش بود، چشم حتماً میرم پیش اون تا رگم رو پیدا کنه.

کیوان جان چرا رفتی آزمایش؟!
امیدوارم که چیز خاصی نباشه و صرفا یه چکاپ معمولی باشه.
***********************************************
k1: انشالله. منهم دعا میکنم چیزی نباشه.

از این بلاها سر من زیاد اومده. طفلکی مادرم هم به طرز وحشتناکی بد رگه هر ماه هم مجبوره بره بیمارستان و آمپولهاش رو بزنه نیم ساعت طول میکشه تا رگش پیدا بشه. یه بار تو بیمارستان بودیم که یه معتادی اومد و به پرستاره گفت من بد رگم خودم نمیتونم رگم رو پیدا کنم میشه شما یه آنژوکت به من وصل کنید چند روز راحت باشم! آ

با این اوصاف پس خیلی هم مؤدب بودی تازه! عجب!

نفیسه

شاید اپیدمی اومده و همه یهویی بدرگ شدن! من که سری آخر که خون دادم دچار تپش قلب شد از شدت استرس، هر لحظه می‌ترسیدم بگه خانم بلند شو لباستو در بیار باید از پات خون بگیرم، نشد مستقیم بزنیم به قلب!
طناب دار 5 بار جاشو عوض کرد، بازوی چپ، بازوی راست،‌ مچ دست راست،‌مچ درست چپ و نهایتن برگشت به مچ دست راست هربار هم کلی با انگشتش سعی در حفاری دست بنده داشت و خب من که با چشم غیر مصلح هم می‌تونستم رگهام رو ببینم حالا اون دنبال چی می‌گشت من نفهمیدم؟
ولی خدا قسمت نکنه خون گرفتن اونم از پشت دست (یا روش؟ آخرش من نفهمیدم)، چشمام بسته بود ولی قشنگ سرنگ رو تو رگم حس می‌کردم و نمی‌فهمیدم واسه چی سرنگ رو اینقدر تکون میده و بالا و پایینش میکنه، اگه طرف مرد بود بهش یادآوری می‌کردم که اون چیزی که تو دستشه سرنگه!
***********************************************
k1: بخصوص با همین چشم "مصلح" ی که تو نوشتی!

نفیسه

خدا را شکر برم یه اسفند دود کنم انگار شفا پیدا کرده!؟

نه عزیز دلم تو خیلی هم خوش رگی ...
ولی کیوان جونم خوب نیست هرجا میری میخوای صلاحت رو بکشی بیرون و نشون همه بدی ها...
گاهی وقتها بیرون نیومده هم همه غلاف میکنند عزیزم..بنده های خدا گناه دارند.
***********************************************
k1: پدر تجربه بسوزه!

داری کیوان خان !
باور کن از ته قلب میگم خیلی داری...
شخصیت مجازی رو میگم....
اینکه در عالم مجازی راحت از شاشیدن حرف بزنی و من و خیلی های
دیگه چند روز به حرفات فکر کنیم خیلی جالبه...!
اینکه همه احساس می کنن که پشت این وبلاگ انسانیه که عین فال
حافظ حرف دل رو با زبان عامیانه و بدون سانسور میگه عالیه..
اینکه اگه یکی مثل من بخواد از اتاق خوابش بنویسه همه اونو آدم بده
تلقی می کنند و اسمشو از لیست پیوندها پاک می کنند تا
عقوبت الهی سراغشون نیاد ! ذهن منو درگیر کرده ...
در هر حال بابت این قضیه بهت تبریک می گم...
***********************************************
k1: فرید جان من که خودم هم خوب میدونم دارم، خوبش هم دارم ولی گویا این جماعت تا نکنی توی چشم شون متوجه نمیشن که آدم داره!


پاینده باشی.../


نفیسه

از بس که روحیه‌ام لطیف و صلح‌طلبه

لیلا

می‌بینم که تو هم به عوامل دست‌نشانده‌ی استعمار پیر انگلیس (سلام دایی جان ناپلئون) پیوستی و تو لینکدونیت واسه دیدن برنامه‌های بی.بی.سی فارسی (آرامش با دیازپام ده) تبلیغ کردی:دی از شوخی گذشته ممنون از اطلاع رسانی، چند هفته‌ایست که مستندهای برنامه‌ی "آپارات" را می‌بینم و همه‌ی فیلمای مستندی که تاکنون پخش شده عالی بوده، این یکی هم این طور که از ظواهر امر به نظر میاد باب طبع عشق نامجوهاست.

وای مگه ادم یمتونه نوشته تو بخونه و قاه قاه نخنده حیف که وقتی میای یه کلوم کامنت بذاری، حسش خشک میشه و کاملا از بین میره
***********************************************
k1: حالا خوبه فقط حسش خشک میشه!

خنده که هیچ ...قاه قاه بر لب آوردی

honeymoon

koja rafti khoon dadi??chand vaghte fohsha too in galooye la massab gir karde,mikham khalishoon konam...

ارسال نظر