گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
بعد از مدتها كه همهی معادلات و عناصر تاريخ و جغرافيا و گردش و چرخش زمين و زوايای سينوسی كهكشانی دست به يكی كردند تا توی اين زمستون لميزرع، دو قطره برف و بارون هم نياد تا شايد ما هم مثل ساكنين نئواورلئان تاوان گناهانمون رو توی همين ارض الهی بديم تا اون دنيا بدون سوال و جواب راهی بهشت برين بشيم و همگیمون با هم خـُلد آشيان و جنت مكان دست در دست هم دهيم به مِهر تا حداقل دنيای اُخروی خود رو كنيم آباد! و پس از اينكه خلاصه يكی پيدا شد تا به اين خورشيد زبون نفهم حالی كنه كه، بابا جون توی يازدهمين ماه سال كه نبايد آفتاب اينجوری سيخونكی بره توی چشم و چال زميننشينان بیپناه جهان سومی كه زمستون گاز ندارند و تابستون آب و برق، خلاصه امروز هوا برفی و بارونی و كمی زمستونی شد. از اون هوا و شرايط جغرافيايی خوشگلی كه اتفاقاً برخلاف خيلیها بنظر من اصلاً نبايد از خونه بزنی بيرون و فقط بايد پردهها رو بكشی كنار و پنجرهها رو باز كنی و بارش برف رو تماشا كنی و يه بغل گرم داشته باشی تا بتونی بری و چند ساعتی گم و گور بشی توی اون حريم گرم و امن ... بعضی وقتها خواستههای آدميزاد چقدر دستنيافتنی ميشه. توقع زيادی كردم؟!
Are, soale manam hamine, man tavaghoe ziadi daram? baba yeki ham khar nemishe aghooshe garmesho vaseye ma baz kone, akhe in che vaziee!? k
روزهاي بي بغلي! اي روزگار
براي من شايد يك هات چاكلت و يك ايوان كافي باشه . نمي دونم .
نه والله . هیچ هم توقع زیادی نداشتی . بدبختی این است که ممکن است تو این ساعت ها بغل گرمت دلش نخواد بمونه خونه. دلش بخواد بره زیر برف . اونوقت باید چیکار کرد؟!
سلام
30 سال پیش به کوری چشم شاه زمستون هم بهار بود حالا بعد از سی سال ناقابل به کوری چشم ...استغفر الله ای بر شیطون فلان فلان شده لعنت .
اما تابستان فکر کنم غذا هم جیره بندی بشه اینها منتظر همین بهانه ها هستند تا روح یزید وشمر را شاد کنند .
توقعت زیاد نیست اما برای داشتنش تلاش کن... برای همونی که امنیت برات آغوشش....امیدوارم بشه یه برف حسابی رو ببینیم گمونم هی حسرتش به دل ما بمونه...
ميبيني تورو خدا؟ دوره زمونه بدي شده... خيلي توقع زياديه داشتن يه بغل بي دغدغه و آروم...
رسما حسودی ما را بپذیرید. مدیریت شش خط و نیم نوشتن بی نقطه و قطع ، آنهم با فونت تو ، چه نفسی از خواننده می برد و می برد اش ته استخری که اتاقی است و آتشی و پرده ای و مثل همیشه انتظاری.
هی کیوان یک سوم ، باید زمستون رو بدست رویا ها و وهم ها و آرزو های تو سپرد. شاید که کمی هوای این وبلاگستان ابری شود و خورشید پر روی اش برود چند روزی مرخصی.
من كاملا با اين بيرون نزدن و بقيه مخلفاتش موافقم، حالا فكر كن اينجا كه 6 ماه سال برفيه، آدم بايد يك بغل حاضر و آماده هميشه داشته باشه، البته يك شومينه و يك نوشيدنى گرم هم جاى اون بغل رو تا حدى پر ميكنه چون اون هميشه فراهم نيست
به قول آیداهه: "در شبهای بارانی هر آدمی باید شومینهی انسانی خودش را داشته باشد اصلن!"
http://elcafeprivada.blogspot.com
توی روزهایی هستیم که همه دلشون یه پناه گرم و مهربون میخواد؛ چه برسه به دل حساس تو...
آخی بمیرم واسه اون دل مظلومت!
دونات خواست بهش ندادی؛
لپ تاپ خواست اعتنا نکردی؛
کارش به جایی رسیده که حالا ازت یه آغوش گرم میخواد...
پیشنهاد میکنم ایندفعه دیگه حرفشو جدی بگیری چون جوری که دل تو پیش میره...
معلوم نیست دفعه بعد ازت چی بخواد! :دی
آدم شكمش خالي باشه ولي يه بغل داشته باشه با گرماي واقعي!وگرنه هيچي نمي چسبه!
تتابع اضافات مرا کشت !
اگرچه خیلی وقتا حرفاتو قبول ندارما ولی این حریم گرم و امن و .....
ما كه امروز برفي نبود آسمون سرزمينمون، خوش به حال شما
نوشته ي قبلي رو هم خوندم، خيلي تأثير گذار بود
maam mese to! kariam nemishe kard jozZ KAF
کیوان یکی از بهترین پستهات بود.
نه آقا. آرزو بر جوانان عیب نیست. هر چی زور و قوتته.(مهندس جون قربونت به جای این خیال پردازیا مشکل کامنت دونیت و حل کن.)
ای روزگار ... جالبه که چیزی که دیروز به چشممون نمیومد ، حالا شده آرزومون .
که حالا از ما بخوای سر کم یا زیاد بودن توقعت سوال کنی.
والا این روزا انگار هرچی ما میخواییم توقع زیادی شده...این یکی رو که دیگه حرفش رو هم نزن!!
چیزی که این روزا زیاده آغوش گرم.تو از کدوم نوع می خوای؟گرم و مرطوب یا گرم و خشک؟
پسر فوق العاده بودی تو این دو تا پست آخر.......فوق العاده........
اعتماد نمیکنیم ، صبر نداریم، تحمل مشکلات و سختیهای زندگی مشترک را نداریم....در نتیجه ازدواج نمیکنیم و در شرایط مملکت و برای ما آدمهای معمولی ، آغوش گرمی که شما میخواهید تنها از طریق ازدواج مهیا خواهد شد.
آرزوی زیباییست داشتن آن آغوش و صبر زیبایی هم میخواهد نگه داشتن و ماندنش...
حالا خودمانیم...برای رسیدن به آرزوهایمان چقدر شکیبایی میکنیم؟؟؟
آیییییییییییییییییییییی گفتی این روزا همه آرزوی منم همینه البته یه بغل گرمی که دوسم داشته باشه و دوسش داشته باشم و در این جا به خودم میگم باش تا صبح دولتت بدمد.
نمی دونی تو این هوا و شرایط روحی فضایی بغل یار مهربون چه می چسبه واقعا نداشتنش و چه جوری تحمل می کنی ؟
و شما واسه داشتن یه آغوش گرم و البته از نوع آروم وعشقولانه چه کارا کردی آقا کیوان , بغلهای مهربون خالی منتظر یار کم نیست,ما هم اونو آسون بدست نیا وردیم ...
نه کیوان جان خیلی هم توقع معقول و بجاییه ایشالا قسمت همه بشه،ما که بخیل نیستیم
این بغل خواستن را بدجوری هستم!
یه سری آرزوها و خواسته ها از اول خلقت بصورت پیش فرض تو ساختار بشر بوده و هست و از اول تا آخر هم بهشون احتیاج داره. مثلن همین بغل یا آغوش گرم که نبودش تو هر مرحله از زندگی (حتی قبل از تولد) بدون شک مشکلی رو ایجاد می کنه.
بعضی از این خواسته ها و آرزوها تحت یه سری از شرایط وجودشون خیلی پررنگتر میشه.
حالا مسئله اینجاست که مه و خورشید و فلک دست به دست هم داده بودن تا تو بارش برف نبینی تا بیشتر از این دلت بغل گرم نخواد ولی این قدر آه و ناله کردی که چرا برف و بارون نمیاد و به خورشید انگ زبون نفهم بودن زدی که اونم مجبور شد از مواضع کیوان دوستانش دست برداره و نشون بده که حالیشه کی چجوری باید بتابه.
نه اتفاقا توقعی کاملا به جاست :)
به اون آغوش گرم ، یه لیوان هات چاکلت و یه راحتی و چند تا کتاب خوب هم اضافه کن کیوان خان ...
یا از این صندلیای مامان بزرگا هستا که هی تکون تکون میخوره روش میشینن شال گردن می بافنا از اونا .. بعد یه شال گرمم رو شونه خودشونه :)
همون جوری که این برف هر چند دیر ولی بالاخره اومد ، اون بغل گرمی که آرزوشو داری هم می آد ولی احتمال داره مثل این برفه دیرتر از اون چیزی که فکر می کنی بیاد ولی مهم اینه که حتماُ می آد (می تونم شرط ببندم!!)
از کامنتا معلومه تعداد اونایی که تو حسرت یه بغل گرم هستن کم نیس . یکیش هم خودم :(
اصلا توقع زيادي نيست;اما منكه ديگه و تا اطلاع ثانوي دلم بيخود ميكنه چيزي بخواد ازش ....
اي بابا. آغوش گرم هم چند سال بعد تكراري ميشه. آخه آدميزاد توقعاتش هم دمدميه. وقتيكه تكراري شد آرزو ميكني خودت باشي و خودت. بري زير يك پتوي گرم و كتابت رو بخوني. كسي هم از اون اتاق داد نزنه: "پس چرا نمياي پيش ما بشيني؟ چيكار ميكني؟ پاشو بيا اينجا. حالا يه امروز كه ما خونهايم كتاب نخون..." بعد خبيثانه فكر ميكني كه خدا جون چه جوري اينا رو راضي كنم با هم برن پارك! منم آروم بشينم به در و ديوار خونه نگاه كنم؟ :)
اوووههه. چه برفي! آش رشته ميچسبد فجيع!
سلام آقاي دوست...
ولي من پياده روي شونه به شونه با اون آغوش گرم رو ترجيح مي دم.
بابت پست فوق رمانتيكت ممنون.
آخی ی ی ی ...:)