دوشنبه، ۷ بهمن ۱۳۸۷

خسته‌م. نمی‌دونم چرا ولی پنداری دو قلو زائيدم و حالا بايد دورانِ نقاهت پس از زايمان رو بگذرونم. اونقدر خُرد و خميرم كه حتی حوصله شير دادن به بچه‌ها رو هم ندارم! از صبح تا حالا عينهو مجسمه ابوالهول نشستم پای كامپيوتر و خيلی چيزها نوشتم ولی خب همه‌شون يه سری نوشته‌های اجباری بوده كه اگه تا امروز ظهر نمی‌نوشتم خـِشتكم را بادبان كشتی دزدان دريايی سومالی می‌كردند. نه، تو رو خدا نگران نباشيد. چيزی كه زياد دارم شلواره. نداشته باشم هم قرض می‌كنم تا آبروداری كنم، توی اين سوز و سرما كه نميشه با شورت اومد وسط خيابون.

گارسيا ماركز داستانی داره بنام زيباترين غريق جهان. در رابطه‌ش حرفی نميزنم و چيزی نميگم تا شما قبل از خوندن بخواهيد بواسطه‌ی نظر من پيشداوری كنيد. می‌دونم كه هيچ كدوم‌تون اينكار رو نمی‌كنيد ولی اگه می‌خواهيد از داستانی كه من نوشتم سر دربياريد و آخر داستان گيچ و ويج نشيد و نگيد: خب كه چی! لطفاً اول داستان زيباترين غريق جهان ماركز رو دانلود كنيد و بخونيد و بعدش بريد دو خط پايين‌تر و داستان من رو كه بنوعی وابسته به داستان ماركز هست بخونيد. بهرحال وقتی آدم كارش درست باشه اين ميشه كه ميتونه با گابريل گارسيا ماركز پيمان اخوت ببنده و فيس تو فيس و لب تو لب، با هم داستان بنويسه.

دانلود كتاب زيباترين غريق جهان

**************************************************************************

استبـان، رويـا نيست

وقتی به خانه رسيدم، طبق عادت هميشگی، بدون اينكه دست به سياه و سفيد بزنم يك راست رفتم حمام زير دوش. هنوز موهايم خيس بود كه مامان از آشپزخانه داد زد: "شام حاضره، پاشو بيا". تلويزيون روشن و كانال جديدِ بی‌بی‌سی فارسی در حال پخش مستقيم مراسم تحليف رياست جمهوری باراك اوباما بود. موقع خوردن شام، مامان گفت:

"راستی امروز يه آقايی زنگ زد، با تو كار داشت"

در حاليكه سر رشته‌ی دراز ماكارونی از دهانم بيرون بود، هورتی كشيده و با دهان پُر گفتم: "اِ، كی بوده كه شماره موبايلم رو نداشته؟!"

"نمی‌دونم، اسمش رو گفت‌هاا ولی يادم نموند. بذار بينم چی گفتش؟! اسماعيل؟ اصفهان؟ سپاهان؟! يه اسم عجيب غريبی داشت ... آهان يادم اومد. مثل اينكه گفتم اِستبان"

در حاليكه داشتم به ضرب و زور، گل‌كلم‌های تُرشی را جدا می‌كردم و با كمك قاشق و چنگال به جان ته‌ديگ‌های ماكارونی افتاده بودم زير لب چند باری تكرار كردم: "استبان، استبان، استبا....." چيزی يادم نيامد.

شام را خورده و جلوی تلويزيون دراز به دراز ولو شده بودم. مطابق معمول، چايی داغ هم فارغ از اينكه جذب آهن غذا را دچار مشكل می‌كند يا نه، كنار دستم بود. جرج بوش سوار بر هلكوپتر شده تا واشنگتن را به قصد تگزاس ترك كند و اوباما هم در ضيافت نهار در حال سخنرانی بود. در حاليكه تلويزيون را نگاه می‌كردم نام اِستبان را هم با خود زمزمه می‌كردم كه ناگهان به ياد كلاس‌ داستان‌نويسی هفته‌ی قبل و داستان زيباترين غريق جهان، ماركز می‌افتم. از جای خود برخاسته و سرآسيمه به سمت آشپزخانه میدوم. مامان در حال شستن ظرف‌هاست.

"مامان مطمئن هستی كه اسم اين يارو استبان بوده؟!"

"آره، مطئمنِ مطمئن‌م... چيه، حالا چرا اينقدر هول و آشفته‌ای؟! چيزی شده؟! نكنه يارو طلبكاره؟! ... ولی نه، طرز صحبت و برخودش كه خيلی محترمانه بود. اصلاً بهش نمی‌خورد كه آدم قالتاق و شالاتانی باشه"

به اطاق رفته و لابه‌لای خرت و پرت‌ها بدنبال داستانِ هفته‌ی قبل می‌گردم كه ناگهان تلفن منزل زنگ می‌خورد. مامان داد ميزند: "من دستم كثيفه، اون تلفن رو بردار" وقتی گوشی تلفن را برداشتم صدايی نرم و زيبا و مردانه از آن سوی خط گفت: "سلام، ببخشيد مزاحم‌تون شدم، استبان هستم!"

ساعت 11 صبح يك‌شنبه‌ی غير تعطيل، اصلاً زمان مناسبی برای گذاشتن قرار ملاقات نبود ولی ديدن و آشنايی با استبان بقدری برايم جذاب بود كه غرغرهای مدير اداره را به جان خريده و ساعت ده مرخصی گرفته و از اداره زدم بيرون. با هيچ يك از همكلاسی‌ها آنقدر رفيق نبودم كه شماره منزل و يا قصد شوخی كردن با من را داشته باشد. دوستان ديگر نيز كه چيزی از داستان و استبان نمی‌دانستند. پس اين شخص كيست؟!

هنگامی كه تلفنی با استبان صحبت می‌كردم، برای گذاشتن قرار ملاقات از او خواستم تا مشخصات ظاهری خود را بگويد، از همان پشت تلفن پوزخندی زد و گفت:

"تــو هـَـم. تو كه ديگه نبايد دنبال مشخصات من باشی. مگه داستان يادت نيست؟! قيافه‌ی من اونقدر تابلو هست كه برای پيدا كردن من نياز به هيچ چيزه ديگه‌ای نداری. ساعت يازده سر خيابون ويلا، جلوی كليسا"

و بدون اينكه منتطر جواب من باشد تلفن را قطع كرد. بعد از صحبت با استبان وقتی Caler ID تلفن را چك كردم، يك شماره طولانی 10-12 رقمی بر روی صفحه‌ی كوچك ديجيتالی تلفن نقش بسته بود كه كد و شماره‌‌ی اوليه آن 0057 بود. با مراجعه به انتهای سر رسيدم، متوجه شدم كه كد كشور كلمبيا بر روی تلفن نقش بسته است. سالهاست كه با شنيدن اسم كلمبيا ناخودآگاه به ياد گابريل گارسيا ماركز می‌افتم، نويسنده‌ی داستان زيباترين غريق جهان.

ده دقيقه به ساعت يازده باقی است. ميدان وليعصر از تاكسی پياده می‌شوم تا بقيه‌ی مسير را قدم زنان طی كنم. اين استبان سخت فكر و ذهن مرا بخود مشغول كرده است. كلمبيا، ماركز، استبان، زيباترين غريق جهان. نياز نبود كه حتماً جلوی كليسای ارامنه بروم وقتی به نزديكی خيابان ويلا رسيدم استبان را ديدم. خودش بود. استبانِ داستان ماركز. چنان خوش‌قد و قامت و خوش هيكل بود كه براستی كمتر انسانی را اينچنين ديده بودم. حالا می‌فهمم كه چرا پيرزن داستان ماركز چهره استبان را به ياد داشت. قد بلند، چار شانه، موهای بلندِ طلايی و چشم‌های آبی روشن.

برخلاف خصوصيت اخلاقی كه دارم و ارتباط با آدم‌های جديد برايم بسيار مشكل است اينبار خيلی سريع با استبان رفيق شدم. البته اين بواسطه‌ی برخورد بسيار خوب و دوست‌داشتنی او بود. علت آمدنش به ايران را جويا شدم كه خنديد و گفت:

"شما ايرانی‌ها يه ضرب‌المثل داريد كه ميگه اگر صبر بكنی از غوره برات حلوا درست می‌كنم پس عجله نكن"

علاقه‌ی عجيبی به ايران داشت و اندك كلمات فارسی كه بلد بود را با لهجه‌ی شيرينی صحبت می‌كردم. تخت‌جمشيد، سی‌و‌سه پل، هگمتانه، پاسارگاد، چغازنبيل را بخوبی می‌شناخت. می‌دانست غوره چيست ولی از حلوا اطلاعی نداشت. طريقه‌ی پخت حلوا را برايش توضيح داده و قرار بر اين شد تا به مامان بگويم كه برايش حلوا درست كند.

از لابه‌لای حرف‌هايش فهميدم كه همان روز ساعت 3 صبح و با پرواز British Airways و از طريق لندن به تهران رسيده و قرار است سفری هم به اصفهان داشته باشد تا كليسای وانك را هم ببيند ولی از ادامه‌ی مسيرش چيزی نگفت. برای خريد سوغاتی و صنايع دستی شروع به قدم زدن در خيابان ويلا كرديم. هوا خوب و قدم زدن در اين هوای مطبوع، بسيار لذتبخش بود.

ساعت 18/12 همراه با استبان در كافه 78 نشسته و به صدای اذان پخش شده از راديو گوش می‌كرديم. در تمام لحظاتی كه اذان پخش ميشد استبان كلمه‌ی حرف نزد و فقط گوش می‌كرد. نگاه كافه‌چی و كسانيكه در 78 نشسته بودند كمی غير‌عادی بود. خانم كافه‌چی كه هيچ‌وقت مرا با استبان نديده بود از همان پشت پيشخوان با دست و چشم و ابرو اشاره كرد كه: "اين كيه؟!" سری تكان دادم به علامت اينكه بعداً برايت می‌گويم.

بعد از سفارش كيك و قهوه برای استبان و چيپس و پنير برای خودم، گفتم: "من ديگه طاقت ندارم. حالا ديگه نوبت توست كه حرف بزنی. بگو ببينم كجا بودی؟ چرا اومدی؟! كی هستی و اصلاً چرا اينجايی؟!

غم عجيبی در نگاهش موج ميزد. با آن هيكل بزرگ و تنومند ولی نگاه مهربانی داشت. نمی‌دانم چرا صورتش مرا بياد مسيح می‌انداخت. همان تصاويری كه مسيح را به صليب كشيده‌ و بر بلندای كوهی چار ميخش كرده بودند. با پرسيدن اين سوال نگرانی به چهره‌ی استبان نشست.

" اگر دست خودم بود لنگر یک کشتی بادبانی را به گردنم می‌بستم و مثل آدمی که از جانش سیر شده باشد خود را از روی صخره‌ای پرتاب می‌کردم" اين جمله استبان برايم آشنا بود ولی نمی‌دانم كجا آنرا خوانده يا شنيده بودم.

استبان از آدم‌ها و روابط بين‌شان، كمرنگ شدن آدميّت، زندگی‌های سرد و خشك و بی‌روح، نگران بود. می‌گفت:

"بد شديم، خيلی بد. بد كه نه، وحشی شديم. گرگ، درنده‌خو شديم. قرارمون اين نبود. اين همه ترس، اين همه وحشت، كُشت و كشتار، تجاوز، جُرم، جنايت"

و من مات و مبهوت به حرف‌های استبان گوش می‌دادم. نمی‌دانستم او از كدام قرار صحبت می‌كند.

عدم سنخيت بين قهوه و آش‌رشته را هر كور مادرزادی می‌تواند تشخص دهد ولی حس جستجو‌گر استبان باعث شد تا سفارش آش‌رشته نيز بدهيم. خيلی خوشش آمده بود و آش را تا آخرين رشته و لوبيا‌ سَر كشيد. از فرصت استفاده كرده و علت آمدنش به ايران را پرسيدم. گفت:

"مگه غير از اينه كه روابط اينجا هم مثل همون روستای دور افتاده سرد و بی‌روحه. اونجا بچه‌ها يه تيكه زمين نداشتند كه بتونند توش يه كمی بُدو بُدو كنند و بچه‌گی‌هاشون رو تمرين كنند و اينجا، شهر به اين بزرگی نه بچه‌ها زمينی برای بازی دارند و نه بزرگ‌ها سرپناهی برای بودن و موندن. اونجا يه روستای كوچيك بود و هيچ كسی نه خاله‌ی داشت و نه عمويی و اينجا شهر به اين بزرگیه و باز هم نه عمويی هست و نه قوم و خويشی."

رو به من كرد و با نگاه غريب و نگرانی پرسيد: "آدمها چرا اينجوری شدند؟!"

آفتاب كم‌رنگ‌تر از قبل و هوا سرد شده بود. شومينه‌ی كافه 78 روشن بود. از رودرو شدن با نگاه استبان هراس داشتم. در حاليكه به آتش شومينه چشم دوخته بودم زير لب تكرار كردم" "آدمها چرا اينجوری شدند؟!"

پس از چند ساعت گپ و گفتگو در كافه، دوباره به جلوی كليسا برگشتيم. وقت خداحافظی بود. از استبان پرسيدم دوباره كی برمی‌گرده. با لبخندِ شيرينی گفت:

"نيومده بودم كه بمونم. اصفهان و وانك رو هم كه ببينم ميرم و ديگه هيچ وقت برنمی‌گردم. اين شهر و اين آدمها بايد خودشون بخوان. مثل اون روستای دور افتاده‌ی كلمبيا 22 تا خونه نداره كه بشه برای همه‌ی اهالی، خاله و عمو و زن دايی شد."

استبان را بغل كرده و بعد از خداحافظی با نگاه‌م تا جايی كه چشم كار می‌كرد دنبالش كردم. هوا سرد بود. سوز داشت. يقه‌ی كاپشن را تا كنار گوشم دادم بالا و قدم زنان و بدون هدف در جهت مقابل استبان راه افتادم. وقتی كه به زير پل كريمخان رسيدم، طبق عادت هميشه پيچيدم داخل نشر چشمه تا هم گرم شوم و هم سری به كتاب‌های جديد بزنم.

۱۴ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

تابستون يه كتابي خوندم ده داستان تاسف بار" تارك دنيا مورد نياز است" داستان اول يا دومش در مورد خواهرهايي بود كه يه جسد از دريا پيدا ميكنن و چون خيلي تنها و بي كس بودن كلي براشون عزيز ميشه و ميشه مرد زندگيشون.... داستان ماركز جالب بود اما من اصلان نتونستم توي ذهنم يه استبان بسازم و تجسمش كنم داستان تو جالب و قابل تامل بود! ميبينم كه تمرينهاي كلاس داستان نويسي رو خيلي خوب انجام ميدي.
در ضمن كافه 78 چيپس و پنير نداره ها!
***********************************************
k1: اون روز كه با استبان رفتم چيپس پنير داست.

موضوع داستانت قشنگ بود ....واقعا آدمها چرا اینجوری شدند ؟....ولی خوب که فکر میکنم می
بینم آدمها همیشه یک جوری بودن ! اون موقع ها که همه به هم وابسته بودن و هم باز یه جورای دیگه بودن که حال آدمو بهم میزد هرچند...

نوچ. نداره
***********************************************
k1: سر چی شرط می‌بندی كه داره؟!

شما دختری یا پسر؟ نمی دونم چرا فک می کردم پسری اما الان فک کنم دختری ،خوب میشه بگی لطفا؟
***********************************************
k1: اگه واقعاً هنوز متوجه جنسيت من نشدی بنظرم يه قرار بذاريم خودت از نزديك ببين تا خاطرت جمع جمع بشه!

لیلا

من که اهل خوندن داستان‌های "مارکز" نیستم اما کنجکاوی‌ام در مورد داستان این پست باعث شد برم "زیباترین غریق جهان" را بخونم مخصوصا که در ایکی‌ثانیه دانلود شد و دیگه بهانه‌ای نداشتم. انصافا "گلشیری" هم روان ترجمه کرده. از داستان‌ات هم لذت بردم، کشش لازم را برای ادامه در آدم ایجاد می‌کرد، در مورد نکات تخصصی هم که صاحبنظر نیستم و منتظر کامنت خانم "ثابتی" عزیز می‌مانم.

فتانه

وقت نكردم داستان ماركز رو بخونم. فقط نفهميدم اين استبان بدبخت رو چرا كشوندي تهران؟ فقط براي اين سوال كه "آدمها چرا اينجوري شدن؟" منظورم اينه كه تو داستان به اين قشنگي و رَووني كاش استبان دليل بهتر يا حرف كليدي تري براي گفتن داشت. همين. دير شد. برم. تا فردا

نفیسه

نمی‌دونم چه گناهی به درگاه احدیت کردم که این گابی‌جون دست از سرم بر نمی‌داره!
دیشب بعد از مدتهای مَدید! خون دل و دود چراغ خوردن بالاخره تونستم این عشق کت و کلفتِ سالهای وباش! رو تموم کنم. لامصب تموم نمی‌شد که، البته با پوزش از دوستداران گابی و فلورنتینای بکر!
هنوز فرصت نکردم ببینم اهل فن درباره ش چی گفتن، ولی من می گم ارزش اون همه دود چراغ خوردن رو نداشت. اصلن کسی به گابی نگفته کم گوی و گزیده گوی؟!
ببخشید بی‌ربط گفتم! ولی اسم گابی رو که آوردی نتونستم تحمل کنم.یعنی باز گابی؟
خدایا آخه مگه من چی‌کار کردم؟!
ok، فقط به خاطر تو و داستانت اول میرم ببینم این خوشگله که غرق شده کیه.
شک ندارم گابی نفرینم کرده.

bahare

چه جوری تورو می شناخت؟

نفیسه

سکوت، سکوت مطلق برای تأمل.
اما دو حرف ناگزیر:
بهتر بود بعد از خوندن داستان مارکز و داستان تو کامنت می‌ذاشتم یا می‌تونستم لااقل قسمتی از کامنتم رو پس بگیرم ولی چه کنم که عشق سالهای وبا بی‌طاقتم کرده بود.
علاوه بر این کاش گفته بودم قشنگ، زیبا، یا هر چیزی غیر از بی‌خبر گفتنِ "خوشگله".

سر هر چی بگی
**************************************************
k1: باشه سر هر چی که تو بگی منهم حاضرم

mahssa

کیوان جون داستان تو خیلی قشنگتر از مال مارکز بود . به خدا جدی میگما . این نظر منه . بعدش هم این خپونی جون عجب گیری داده . بابا جون حالا مهم داستانه . چه فرقی میکنه کجا چیپس و پنیر داره یا نه ! مهم نکته های فنی شه که به قول لیلا خانوم ثابتی باید بگن . به خانوم ثابتی هم سلام میگم و میخام بگم بهشون یادتونه من یه بار اینجا نوشتم از کامنتاتون به خاطر سواد کم ادبی که دارم سر در نمیارم و شما هم با مهربونی جوابمو دادین ؟ راسش هنوزم به خاطر همون سواد کمم بعضی وقتا خیلی چیزی متوجه نمیشم اما بعضی وقتا هم اینقدر قشنگ حس میکنم معنای چیزی را که نوشتین که دلم می خواد ماچتون کنم . الان داشتم کامنتی را که واسه شراگیم نوشته بودین میخوندم . کیف کردم . خیلی قشنگ بود . خیلی قشنگ احساس یک زن را نوشته بودید . البته اونجا هم براتون کامنت گذاشتم اما از بس خوشم اومد ازش گفتم اینجا هم بگم . میان اون همه کامنتای حسودانه کامنت شما مث یک جواهر برق میزد .

زيبا

چرا عكسه رو كه امروز گذاشته بودي برداشتي؟
***********************************************
k1: اون فقط يه تست بود.

asal

با عرض معذرت از همه دوستان که تعریف و تمجید کردن به نظر من جالب نبود خیلی بچگانه و سطحی و دور از ذهن . این که یه ادم از اون سر دنیا بیاد بعنوان نمادی از خوبی و اعتراضش این باشه که چرا ادما اینجوری شدن .... به هر حال خوشم نیومد شاید هم اشکال از قوه درک منه

سلام! داستان زيباترين غريق جهان رو خوندم! داستان شما رو هم طبق فرمايش بعدش خوندم... اما برام سوال بود كه شما رو از كجا ميشناخت!؟ محله هاي كريمخان و هفت تير و وليعصر هم خوب به تصوير كشيدين... مخصوصاً اوونجا كه گفتي رفتي تو نشر چشمه، من هم احساس كردم سردم شده و رفتم اونجا تا هم گرم بشم و هم از كتابهاي جديد سر در بيارم! واقعاً‌ فقط ازش پرسيدي آدمها چرا اينجوري شدن؟؟؟؟؟ (اين كامنتدونيت ديوونمون كرد)

ارسال نظر