جمعه، ۲۷ دي ۱۳۸۷

همین الان از خواب بیدار شدم. فاصله‌ی تخت تا کامپیوتر و میزش با این قد دراز من خیلی کمتر از یه قدم نیمه‌بلنده. قبل از اینکه برم دست و صورتم رو بشورم و از فشار مثانه کم کنم کامپیوتر رو روشن می‌کنم. کامپیوتر نگو، بگو ژنراتور. بگو برق آلستوم. نمی‌دونم چی توی این فن صاب‌مٌرده‌ش کردن که وقتی روشن‌ش می‌کنی عینهو دیو تنوره می‌کشه. پنداری دستگاه موتور برق روشن کردی. از تموم محل و همسایه‌ها سلب آسایش می‌کنه.

توی آیینه‌ی دستشویی خودم رو نگاه می‌کنم. با دستم قی زرد رنگ کنار چشم‌هام رو پاک می‌کنم. کیوان، پیر شدی رفت. با مسواک چنون دندون‌هام رو محکم می‌کشم که انگار می‌خوام تموم جِرم و جُرم همه‌ی این سالها رو از تن و بدن و دندون‌های سفید و معصوم‌م پاک کنم. مسواک که نه، پنداری دارم قَشو می‌کنم. نه من که بقیه هم خواب‌ند. به ستون یک، دراز به دراز. هر کسی یه ور خونه خوابیده. خسته شدم از این همه خوابیدن. کاشکی قرصی، دوایی، شیافی، آمپولی وجود داشت که به جایی از تن و بدن‌مون فرو می‌کردند تا می‌تونستیم توی تموم شبانه‌روز بیدار باشیم و نخوابیم. البته نخوابیدن که نه، بخوابیم ولی کمتر بخوابیم. یهویی یاد اون ۷۲ ساعتی میوفتم که خوابم نمی‌برد و بیدار بودم. ۷۲ ساعت پلک نزدم. سه شبانه‌روز بیدار بودن و نخوابیدن میشه ۷۲ ساعت دیگه، درسته؟! وحشتناک بود، وحشتناک. میدونید یه وقت‌هایی تموم آرزوی زندگی‌ت این میشه که وقتی سرت رو میذاری روی بالش خوابت ببره، میدونم حرفم رو باور نمی‌کنید، کی باور کردین که اینبار بارور کنید ولی بخدا راست میگم. حداقل برای من که اینجوری بود. سه روز و سه شب آرزوی من یه زمانی که خیلی هم دور نبود، این بود که شب خوابم ببره. می‌گفتم خدایا، هیچی ازت نمی‌خوام فقط امشب خوابم ببره. می‌دونید وقتی بی‌خوابی بزنه به سرت و مجبور باشی با یک ‌میلیون فکر و اندیشه و رویا و وهم و خیال تا خود صبح سر و کله بزنی، چه خار مادری ازت سرویس میشه تا همون دم‌دمای عاشقانه‌ی طلوع خورشید؟!

کاشکی میشد وقتی می‌خوان به ضرب و زور لا‌اِللهَ‌اِلاَ‌اِلله فشارمون بدند زیر خروارها خاک، حداقل مثل فرعون‌های مصر، مال و اموال‌مون رو هم می‌ذاشتند کنار دست‌مون توی قبر. خب من که از دار دنیا فقط یه چیز دارم که اونهم بخوان نخوان چون چسبیده به همین تن و بدنه و بعد از مرگ من هم به درد هیچ کی نمی‌خوره مجبورن که بذارن زیر خاک، از اون بابت خیالم راحته ولی بغیر از این تحفه‌ی دراز، کاشکی میشد کتاب‌ها و فیلم‌هامون رو هم می‌ذاشتند کنار دست‌مون. فکر کن، چه حالی میداد این همه کتاب نخونده رو توی خلوت و سکوت اون پایین ورق میزدی و می‌خوندی. اونجا دیگه نه کَسی بود و نه کُسی، نه مزاحم و نه مراحمی. قبض آب و برق و مویایل هم نداشتی. کرایه خونه و هزینه‌های جورواجور زندگی هم که سرش گِرده. لخت و عور همه چیزت رو دراز می‌کردی و توی اون خلوت و تنهایی کتاب می‌خوندی. هی کتاب می‌خوندی و هی کتاب می‌خوندی. اونقدر کتاب می‌خوندی تا ک.و.نت پاره میشد و برزخ تموم و نوبتِ حساب و کتاب و محاسبه‌ی اعمالت میشد.

وقتی میرم توی آشپزخونه می‌بینم باز هم زود قضاوت کردم. دو متر و نیم قد و سن خر پیره رو داریم ولی یاد نگرفتیم که گز نکرده، پاره نکنیم. اون موقع که همه‌ی ما خواب بودیم مامان بیدار شده و دو بسته ماهی رو از توی فریزر درآورده و گذاشته توی یه ظرف تا یخ‌ش آب بشه. پس امروز ظهر سبزی پلو با ماهی داریم. همه خواب‌ند. هنوز صبحونه نخوردم. میام توی اطاقی که همه‌ی دیوارهاش سُرمه‌ی و درهای کمد دیواریش زردِ کهربایی‌یه می‌شینم پای این ژنراتور خونگی و در حالیکه هنوز دارم به اون تارهای سفید موهای کنار شقیقه‌م فکر می‌کنم، توی دلم میگم: پیر شدی کیوان، پیر.

۴۰ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

سه چهار بار کامنت گذاشتم ارور داد اگه بدنم دلیلش چیه خوشحال میشم....الانم همین جوری دارم تایپ میکنم...
این حس پیری رو همه مون داریم....زمستون که میاد اعصابا رو میساد و روان رو سوراخ میکنه...پنج شنبه شب که میشه وقتی توی تخت خوابت اونی که میخوای رو نداری و جمعه مجبوری وول بخوری توی حات و به جای بیدار شدن با فریاد موبایل همین جوری پاسی از اینم ابهتر نمیشه.....بهت پیشنهاد کرده بودم (یک مرد)اوریانا فالاچی رو بخونی....نمیدونم خوندی یا نه؟.....چه زمستون گ.ه.ی....نه برفی...نه چتری که شریکی رو توی کوچه بدزدی تا لحظاتی رو دروغی هم که شده باهات زیرش وایسه!

mahssa

باریکلا که جمعه ها آپدیت میکنی پسر خوب . برا همینه من اینقدر خوشم میاد ازت :Dاما حالا نمیشد اون قی مبارک چش و چالتو نمینوشتی . ماهی پلو هم نوش جون . گوشت بشه به تنت . غصه پیر شدن رو هم نخور . شتریه که دم خونه همه خوابیده .

saeed2farsi

اول

پیر شدیم رفت. آره

خدا مادر رو برای آقا کیوان ، و آقا کیوان رو برای ایشون و هر دو رو برای ما سلامت نگه داره ... :)

آره، پیر شدیم رفت...

اینکه حس کنی داری پیر میشی خیلی حس بدیه و من اصلا دوستش ندارم...یه سوال:اتاقی که دیوارهاش سرمه ای یه دلگیر نیست؟!راستی سفر شمالو چیکار کردی؟پای سفر پیدا کردی؟
***********************************************
k1: خواستي خودت بيا ببين دلگير هست يا نه؟ نه شمال نرفتم.

ما هم امروز سبزی پلو داشتیم D: با قسمت قبر و کتاب و فیلم تا روزه حساب شدید موافقم

كيوان جان به خاطر چند تا تار موى سفيد خيال ميكنى پير شدى؟؟؟ پس من هنوز وضعم خوبه كه همه موهام سفيد شد هنوزم شديدا احساس جوونى ميكنم.

مهر

از انجاییکه من هم مدتهای زیادی گرفتار درد بیخوابی بودم می تونم بفهمم چه حال بدی داره وقتی با تموم خستگی بری تو رختخواب و بدونی که صبح کله سحر باید بری سر کار وزندگیت ولی این خواب لعنتی چنان ناز وکرشمه ایی می کنه که بیا و ببین!راستش این بیخوابی انگار بیشتر کسایی رو درگیر می کنه که مثل من و آقا کیوان چندان دل خوشی از خواب ندارن(البته این قضیه اصلاٌ مبنای علمی نداره!فقط یه تچربه هست ،آخه هیچ وقت ندیدم آدمایی که عاشق خوابیدن هستند دچار این مشکل بشن).راجع به پیشنهاد کیوان درباره کتاب خوندن در اون محل خاص هم میشه راهکار عملی ارايه داد البته به دست اندرکاران مربوطه! و اما پیر شدن که البته کیوان یه خورده زود داره بهش فکر می کنه ،آش کشک خاله هست و بخواهیم و نخواهیم سراغمون می آد .با این روحیه ایی که تو نوشته های کیوان هست به نظر نمیاد که به این زودی ها پیر بشه در ضمن از نظر ظاهری هم که تازه با جوگندمی شدن موها کلاس آقایون بالا می ره و کلی هم طرفدار پیدا می کنن!پس از این بابت باید خوشحال هم باشی.

asal

چقدر تلخ بود و چقدر واقعی . باورت میشه ؟ منم امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم و داشتم صورتم رو میشستم خودم رو توی ایینه نگاه کردم و چروکهای ریز رو زیر چشام دیدم و اون نگاه خالی و بی نشاط و اون صورت افسرده و خسته و دلم جوری برای خودم سوخت که گریه ام گرفت . به خودم گفتم داری پیر میشی بی اونکه از معمولی ترین چیزهایی که حق طبیعی هر ادمیه برخوردار باشی . چقدر دلم میخواست یکی بود که برام صبحانه درست کنه یکی که بهش بگم دلم خیلی درد میکنه و اون نازم رو بکشه یکی که توی این شبای لعنتی که هرچقدر شعله شومینه رو زیاد میکنم و تا خرخره میرم زیر لحاف باز هم همه وجودم میلرزه بغلم کنه و گرمم کنه یکی که وقتی نصف شب از کوچکترین صدایی دلم میریزه و ضربان قلبم هزارتا میشه اروم بیخ گوشم بگه نترس من اینجام دیگه تنها نیستی. چی بگم که امروز بدجوری یاد همه اون چیزهایی که ندارم افتادم و دلم برای خود بد جوری سوخت .....
***********************************************
k1: اونجا كه نيستم ولي نترس من اينجا هستم!

lili

جمعه ي انديشه هاي تنبل بيمار

جمعه ي خميازه هاي موذي كشدار

جمعه ي بي انتظار

جمعه ي تسليم

(فروغ)

دوست

قدیما عصر جمعه مینوشتی داش کیوان حالا زدی به صب جمعه با شما !

mahssa

کجاااااااااااااااایی آقا کیوان ؟ نکنه ماهی خوردی سردیت کرده . بیا دیگه .

اولا که دستت درد نکنه کلی خندیدم. دوم اینکه شباهتهای زیادی کشف کردم: ۱.منهم صبحها هنوز از جا بلند نشده و جیش نکرده یا بهتر بگم اصلا چشمام هنوز درست باز نشده لپ‌تاپ رو که بالای سرمه روشن می‌کنم. ۲.ما هم امروز سبزی‌پلو ماهی خوردیم. ۳.منهم امروز از پیر شدن نوشتم.
چقدر این مامانها خوبن. امروز ماچش کردی؟ بدو، بدو...

منم خیلی وقتا آرزو کردم که وقتی سرمو میذارم زمین خوابم ببره و هزار جور فکرو خیال نکنم..کاش میشد..در مورد فیلمو کتابم موافقم...دلم میخواست خدا یه پرانتز یه ماهه تو زندگیم باز کنه تا هیچ کاری نداشته باشمو بشینم فیلما و کتابایی که آرزوشونو دارمو ببینمو بخونم تا هر وقت که از کنارشون رد میشم بهم نگاه عاقل اندر سفیه نندازن!!

کیوان جونم اگر خواستند تمام اون چیزارو برات بذارند بگو حتما یه پارچ چایی نباتم برات بذارند اون زیر (دور از جونت)
میترسم سردیت کنه اینقدر اون دنیا به کامت باشه.
اونوقت میشه بگی چه فرقی با این دنیا میکنه؟
فقط اینکه اینجا تمام مدت لخت و عور نیستی...(شایدم باشی...ما که نمیدونیم!!!!!!!!!!)
***********************************************
k1: الله اكبر!

نگار

سلام کیوان جون. من همون نگار هسم که براتون ایمیل زدم و از مشکلاتی که دارم در مورد زندگیم ازتون راهنمایی خاستم و شما اسم یک آقای دکتر را برام نوشتین . من زیاد کامنت نمیذارم اما الان که کامنت عسل را خوندم دلم هم برای اون سوخت و هم برای خودم . دیدم اون کسی را نداره که شبا تو بغلش گرم بشه اما منم که یعنی شوهر دارم دس کمی از اون ندارم چون اینقدر رابطه مون خرابه که کاش نداشتمش اما اقلا با تنهایی خودم احساس خوشبختی میکردم . میخاسم بگم عسل جون این چیزا که نوشتی حق طبیعی هر آدمیه مال اون زنا و دخترا و مردا و پسرایی هست که خوشبختن و شانس دارن .

مثه اینکه بعد این پست دوباره خوابیدینا..!!!..یه صفحه درس میخوندم سه بار ریفرش میزدم ببینم کامنتا اومده یا نه ه ه .... : دبلیو
***********************************************
k1: گلشن خانوم پنداري خوب ريفرش نميكني! همچين محكم فشارش بدين.

مانا

این" پنداری" گفتن فقط خاص شما است . جالبه .از این کلمه همراه با نوشته هاتون خوشم میاد .

من محکم ریفرش میکنم..شما دیر سر میزنی...140 صفحه خوندم.به عبارتی سرطان انگشت گرفتم....!!!!!!! :دال !
***********************************************
k1: خدا نکنه، حیف شما نیست؟!!

من که خیلی دلم شمال میخواد.دلم همه اون چیزها و آدمهایی رو میخواد که تا دیروز بودن و الان نیستن و هی این بغضه میاد که تبدیل به قطره های اشک بشه اما سعی میکنم کنترلش کنم.

هادی

خوشم میاد از این طرز نوشتنت. پیر چیه؟ عمش پیره. دشمنت پیره D:
چون تازه کارم تو پست هام یه جورایی غیر مستقیم که از صد تا مستقیم بدتره از موضوعاتت و طرز نوشتنت الگو می گیرم تا دستم بیاد که چی به چیه و کجای کارم. البته با اجازه ها...
این کامنت دونیت هم سرویسم کرد .سند بشو نیست
راستی هنوز اون ساعت سواچ رو داری؟ میدونیکه کدوم رو میگم؟بو که نمیده هنوز؟
پ ن : اینقدر post رو زدم و سند نشد ، هر چی فحش بلد بودم به بلاگرت دادم.
***********************************************
k1: هر چند خیلی وقته که دیگه اون ساعت سواچ رو دستم نمیکنم ولی آره هنوزم دارمش.

هم من حیفم هم تاچ پد بی گناه که 3x140 بار بهش فشار اومد..!! : دال

asal

ای گفتی نگار جان توی این دنیای کوفتی هیچی نداشته باشی و فقط یه جو شانس داشته باشی که ما متاسفانه نداریم .

asal

راستی کیوان همه این کارهایی رو که گفتم از راه دور میتونی برام انجام بدی که میگی نترس من اینجام ؟؟؟؟؟؟؟
***********************************************
k1: نه اين چيزهايی كه تو لازم داری بايد از فاصله كاملاً نزديك و فيس تو فيس باشه.

آسيه

تا حالا هيچ موجودي به اندازه ي كامنت دونيت حال منو نگرفته..بازم ارور داد. تا جايي كه يادم مياد كامنتم اين بود:
مانا جان منم سالهاست كه عاشق "پنداري" گفتن هاي اين بشرم!
هممون پير شديم رفت...من كه خيلي وقته جرات نشستن(من نمي ايستم.ميشينم) درست و حسابي جاوي آينه رو ندارم.
منم خيلي دوس دارم اتاقتو ببينما!
همين..يعني فك كنم همينا بود...عجب پشتكاري به خرج دادم پسر!
***********************************************
k1: هر موقع دوست داشت‍ی بگو تا بهت نشون بدم!

فتانه

من كه اساسا با همون قسمت "فشارمون بدن زير خروارها خاك" مشكل دارم. يعني فكرشم كه ميكنم نفسا بند مياد و احساس خفقان ميكنم. ميدونم اون زير چيزي نميفهمم ولي بازم دوست ندارم چهارتا سنگ بزارن روم. واه واه. حالا فكر كن مجبور باشي همون جوري به پهلو كتاب هم بخوني. نه مرسي.

مازيار

خودمونيما كيوان ما متولدين 52 -53 -54نسل بيخودي بوديم..همچين ت.خ.م.ي نفهميديم چي شد چي نشد پير شديم رفت تا اومديم درس بخونيم يه بي پدر مادر زد تو تريپ جنگ ريد به كشورمون رفت..اومديم بفهميم دوران دبيرستان و...چه جوريه جنگ تموم شد ركود اقتصادي وسخت گيريهاي معمول اخلاقي بعد جنگ گند زد به هيكلمون...بقيه اش رو هم كه ميدوني...آره مثل اينكه پير شدم رفت
اي گفتي عسل خانم هيشكي منو دوش نداله(مثل اون پسره تو فيلم رنگ خدا گفتم)...هيشكي نيست اين آغوشمونو باهاش قسمت كنيم.هي روزگار...به نگار خانم هم ميگم بعضي از اين مردا با يه ذره قربون صدقه رفتن خر ميشن يكي دوبار ديگه امتحان كن شايد واقعاً پسر بدي نباشه...شايد مشكل ديگه هستش كه رابطتون خراب شده

برای پیر شدن معیارهای دیگه ای وجود داره که فکر کنم اونارو نداری . پیر نشدی نگران نباش .

حالا که حرف از پیری و مرگ و مردن می زنی یه جوک بگم دلت وا شده مادر « یه پیرزنی میمیره. شب اول قبر نکیر و منکر میان سراغش می پرسن امام اولت کیه؟ جواب می ده امام خمینی. میرن شب دوم میان باز.می پرسن امام اولت کیه؟ جواب مده حرضت علی. می پرسن پس چرا دیشب یه چیز دیگه گفتی؟ پیرزنه می گه:آخه فک کردم از کمیته امداد اومدین.» بخند من خیط نشم خب؟

حالا که حرف از پیری و مرگ و مردن می زنی یه جوک بگم دلت وا شده مادر « یه پیرزنی میمیره. شب اول قبر نکیر و منکر میان سراغش می پرسن امام اولت کیه؟ جواب می ده امام خمینی. میرن شب دوم میان باز.می پرسن امام اولت کیه؟ جواب مده حرضت علی. می پرسن پس چرا دیشب یه چیز دیگه گفتی؟ پیرزنه می گه:آخه فک کردم از کمیته امداد اومدین.»
--------------------------------------------------------پیرمرد بخند من خیط نشم خب؟

نگار

آقا مازیار مرسی از نصیحتت اما کار ما از این حرفا گذشته. با قربون صدقه رفتن خر که نمیشه هیچ تازه یابوش هم جفتک میندازه .

aali hasti

نفیسه

گفتی بی‌خوابی، داغ دلم تازه شد. از بی‌خوابی شاکی نیستم که تا یاد دارم رفیق اکثر شبام بوده، شاید یه جورایی مدیونش هم هستم انصافن اگه قراره آدم کشف و شهودی داشته باشه شب بهترین وقته! نهایت عوارضش هم میشه مثلن سردرد یا دلواپسی کله سحر.
ولی امان از فکر و خیال که اگه با بی‌خوابی قاطیش کنی میشه یه معجون مرگبار! یعنی اون وحشتناک که واسه 72 ساعت گفتی به هیچ وجه نمی‌تونه عمق فاجعه رو نشون بده. خدا نصیب گرگ بیابون نکنه...
در باب پیر شدن هم چی بگم والله، من همیشه عقده بابابزرگ داشتن رو داشتم... البته تو که فقط یه چند روزی از تولد بیست و چند ماهگیت گذشته؟!
راستی خواستم به خانم دکتر مهر هم بگم که من یه نمونه انسانی! زنده از کسانی هستم که هم عاشق خوابیدن هستن( وای خوابیدن تا لنگ ظهر، اصلن تا هر وقت که تخت پرتم کنه بیرون) و هم دچارِ! بی‌خوابی‌های شبانه. بله، دچار باید بود.

کیوان یه سوال برام پیش اومد...
یعنی تو توی اتاقت هم همونطور که دلت میخواد توی قبر بخوابی میخوابی و کتاب میخونی؟
اخه خیلی دست و دلبازانه میخوای اتاقتو به همه نشون بدی.
***********************************************
k1: تا حالا که مشتری نداشته.

تو مطمئن باش پاش بیوفته بیشتر از برج میلاد برای بازدید از اتاق تو ثبت نام میکنند...
من که اولیش میشم مطمئنا....
به شرطی که با شرایط توی قبر باشی (شوخی کردما دوباره نیای یقه منو بگیری )
***********************************************
k1: نه بابا این همه جا چرا بیام یقه ات رو بگیرم؟!

ای بابا چرا همه اینجا دارن حسودی می کنن

سلام به همه ی اونایی که هستن اسپشالی آسیه و کیوان عزیز وهمه ی اونایی که نیومدن !!
خوبه که صبح جمعه زودتر از بقیه بلند شدی. ملت همه عاشق خواب صبح همین یه صبح هفته اند .
ببینم نکنه انتظار داری صدای فنِ کامپیوترت که نمی دونم پنتوم چنده و دو تا پنجره رو با هم باز نمی کنه بهتر از این باشه ؟!
در مورد قبر می گن اگه آدم خوبی باشی کتاب که هیچ خود نویسنده ها رو می تونی ملاقات کنی اونم تنهای تنها !!
انگار چشاتو درست پاک نکردی بیشتر نیست ؟
ببین مستر اون چند تا تار الکیه ... باور کن... فرمالیته است دِله رو بچسب که جوون بمونه جوون !!

درضمن یادم رفت بگم دوستان اگه می خوان کامنت بذارن واسه اینکه اذیت نشن می تونن هر چی دوست دارن رو تو یه وُردپد بنویسن و بعد کپی پیست کنن . اینطور سریع کامنت ثبت می شه و هیچ مشقتی نداره امتحان کنید .

ارسال نظر