سه شنبه، ۲۴ دي ۱۳۸۷

با خالد رفيق شدم، حسابی. پسر خيلی خوبيه. با هم اختلاف سنی زيادی داريم ولی با هم بخوبی جُفت و جور شديم. با اين اخلاق گـُهی كه من دارم، يحتمل بايد اخلاق خالد خيلی خوب باشه كه بتونيم توی اوقات بيكاری با هم يه گوشه‌ی بشينيم و خلوت كنيم و گپی بزنيم. هر موقع فرصت كنم مياد و می‌شينه وَر دستم و داستان زندگی‌ش رو برام ميگه. توی اين چله زمستونی با هم رفتيم جنوب و داريم دو تايی اهواز و آبادان و محله‌های قديمی رو طی‌طريق می‌كنيم. هنوز انگليسی‌ها و كشتی‌هاشون هستند و قراره كه نفت ملی بشه.

شُرشُر رادياتور قديمی اطاق، خار مادر اعصاب و روانم رو سرويس كرده. هر شنبه كه ميام توی اطاق زنگ ميزنم به بچه‌های پايين و اون بنده خداها هم با يه دَم باريك و يه سطل ميان توی اطاق تا رادياتور رو هواگيری كنند. البته اونها هم بدشون نمياد كه از زير كار سخت پايين بخصوص توی اين سرمای سوزنده زمستون، حتی اگه ده دقيقه، يه ربع هم كه شده در برن. بهشون ميگم مگه شما كـِندی رئيس جمهور آمريكا هستيد و فكر می‌كنيد قراره ترورتون كنند كه هر جايی ميريد دو تايی ميريد؟! بادی‌گارد همديگه هستيد؟! می‌خندن و بدون اينكه جواب من رو بدن خودشون رو ميزنند به كوچه‌‌‌ی علی چپ و به صفحه‌ی مانيتور نگاه می‌كنند و ميگن، مهندس اين عكس خودته؟! جون مهندس اينجا كجاست؟! خودمونيم ها، مهندس شما خيلی خوش تيپی! و من توی دلم ميگم والله بخدا اگه همين الان روپوش‌هامون رو از تن‌مون دربياريم و با لباس شخصی باشيم، با اين سر و كله و ژل و اتويی كه شماها به موهاتون كشيدين و با اون خط ريش ظريف و خوشگل، همه فكر می‌كنند شما مهندس هستيد و من كارگر دون پايه‌ی اين شركت.

چند وقتيه كه بابای خالد رفته كويت. برای كار. اينجا مغازه داشت و كاسبی می‌كرد ولی نميدونم چی شد كه كـَك كويت افتاد توی تنبونش و يهويی در مغازه رو بست و پاشد شال و كلاه كرد و رفت. تا اينجا كه شكر خدا وضعش بهتر شده و برای خونواده هم هر ماه پول می‌فرسته، قراره برای عيد هم دوباره برگرده سر خونه زندگی‌ش. مامان خالد رو دوست دارم. هر چند هنوز چيز زيادی ازش نميدونم ولی بنظر زن خيلی خوب و مهربونی مياد. جمليه، خواهر خالد هم كه هنوز كوچولو و دوست‌داشتنی‌يه.

ديروز تهران برف اومد. برف كه چه عرض كنم. گويا ديگه بايد به همين چُس مثقال گرد سفيدی كه روی زمين پاشيده شده، برف بگيم. با ميكروسكوپ و تلسكوپ بايد لای درزو و دورز آسفالت خيابون و چمن‌ها و بالای كوه‌ها رو رصد كنيم تا متوجه بشيم كه برفی اومده. خدا به داد تابستون‌مون برسه. پارسال كه هـَوار هـَوار برف اومد، تابستون آب نداشتيم ميريم توالت كـ.ـو.ن‌مون رو بشوريم ديگه وای بحال امسال كه سر و تَه‌ش رو جمع كنيم اندازه يه قُمقمه هم بارون نيومده. اينجور پيش بره بايد از عكس‌های زمستون‌های سال‌های قبل بخوبی مراقبت كنيم تا به فرزند آينده‌مون نشون بديم و بگيم: بله بابا جون اين برف‌ها كه توی كتاب‌هاتون می‌‌بينيد اين شكلی هستند و قديم‌ها توی تهران هم برف ميومد و اون با چشم‌هايی كه از تعجب داره از حدقه ميزنه بيرون هی غبطه بخوره به حال مامان و باباش كه ماها باشيم و توی دلش بگه خوش بحال‌شون كه اينها تونستند برف رو لمس كنند. غافل از اينكه ننه باباش، برف رو لمس كردند ولی يه چيزهای خيلی مهمتر از برف رو توی زندگی‌شون هيچ وقتی لمس نكردند.

k1-door.jpg نميدونم چه رمز و رازيه كه من اينقدر الاغ‌ها رو دوست دارم. اين روزها دور و برم يابو زياده ولی دريغ از دو تا الاغ گوش مخملی با اون صدای عرعر و چشم‌های نازشون. بخاطر همينه كه از رحيم خركچی هم خوشم مياد. خيلی دوست دارم تنگ غروب بشينم لب حوضِ خزه‌بسته خونه‌ی خالد اينها و منتظر بمونم تا رحيم خركچی از در چوبی بياد تو. وقتی مياد بوی كاه و گوسفند از خودش زودتر به دماغ ميرسه. بوی الاغ. بوی طويله. بوی ناب پشكل فرد اعلاء. خونه‌ی خالد اينها از اون خونه قديمی‌هايی هستش كه من چند وقت پيش توی اولين داستانم، عموم رو هم توی چنين خونه‌ی سكونت داده بودم. با همسايه‌ها آشنا شدم و خب اگه پای رفاقت با خالد نبود شايد منهم بدم نميومد كه دُمی به خمره بزنم و برم سر وقت بلور خانمی كه بنا به گفته‌ی خودش بخاطر اين تـُنكه نمی‌پوشه چون كش تُنكه روی كمرش جا ميندازه. تازه وقتی تُنكه پاش نباشه، اون هميشه حاضر به يراقه. بلور خانوم اون حاضر به يراق بودنت رو بخورم! آره بدم نميومد كه منهم مثل خالد توی كبوتر‌خونه دستی به پَر و پاچه‌ی سفيدِ بلور خانوم می‌كشيدم و شبها وقتی همه‌ی همسايه‌ها خوابند، ميرفتم توی اطاقش و تا خود صبح ... ولی نه، بلور خانوم شوهر داره. امان آقا كه دو متر قد داره رو چيكارش كنم؟! گيريم كه امان آقا توی قهوه‌خونه سر و گوش‌ش هم بحنبه ولی اين دليل نميشه. از خالد می‌پرسم خالد بلور خانوم شوهر داشت، چرا اينكار رو كردی؟! ولی يه دفعه ياد اون پست‌ِ خطوط قرمز‌ زندگی كه چند وقت پيش نوشتم ميوفتم و می‌فهمم كه سوال چـِرتی كردم. چيزی نميگم، خالد هم سرش رو ميندازه پايين و چيزی نميگه.

همچين دلم غنچ ميره برای يه مسافرت دو روزه به شمال كه اصلاً به اينكه با كی برم و كجا برم و بغل شومينه بخوابم يا يخچال فريزر سايدبای‌ساد، فكر نمی‌كنم. اين روزها چنان هوس شمال كردم كه اگه شيرعلی قصاب خدا بيامرز هم بهم پيشنهاد بده، همين فردا، قيد كار رو ميزنم و تا عصر جمعه ميرم تا توی جنگل و ساحل گم و گور بشم. حاضرم هر ده دقيقه يكبار هم يه لب و يه فرنچ‌كيس هم به شيرعلی بدم! (فعلاً تا همينجا رو رضايت دارم، شايد بعداً كه دلم برای شمال بيشتر تنگ شد، چيزهای ديگه هم دادم!) اگه زغال، منقل، شومينه، كباب و ماهی هم باشه كه ديگه واااااااای. البته علی شلمبه و آدم مزاحم زبون نفهمی هم همرام نباشه كه فكر كنه چون اومديم شمال حالا بايد تموم 24 ساعت از شبانه روز رو خودمون رو ببنديم به صندلی ماشين و هی گاز بديم بريم آبشار آب‌پری، جنگل 2000، نارنجستان، نمك‌آبرود، متل قو، رامسر، نوشهر، بابلسر، خزر شهر، هتل هايت و دوباره فردا همه چی از اول. كسی باشه كه حاليش باشه و درك كنه كه وقتی تو می‌شينی كنار شومينه‌ی هيزمی و كتابت رو می‌خونی اين ميتونه از هر ارگـ.ـا.سـ.ـمـ.ـی لذتبخش‌تر باشه.

دلم برای حسنی كه سُـ.ـو.ز.اك گرفته می‌سوزه. خيلی دوست داشتم می‌تونستم براش كاری انجام بدم ولی خب فعلاً خود خالد پيگير كارهاش هست و داره دوا و درمونش می‌كنه. با اين سن كم‌ش ولی بچه با جُر بُزه‌یه. ازش خوشم مياد. حالا هم كه پنداری خاطرخواه هم شده. هر چند انگار روش نميشه كه از عشقش با من زياد حرف بزنه ولی از نگاهش می فهمم كه چی توی دلش ميگذره. خواج توفيق هم كه بيكار و بيعار لب ايوون نشسته و هی يه بست يه بست می‌چسبونه و دود ميكنه و من و خالدی رو كه توی حياط نشستيم بوخوری ميكنه. حيف كه از اين خواج توفيق خوشم نمياد و نمی‌خوام بهش رو بدم وگرنه ميرفتم پای بساطش می‌شستم و توی خوردن چايی نبات باهاش شريك می‌شدم. جعفر خشتمال رو هم هيچ وقت نديدم ولی ميدونم كه اونقدر زندگی بهش فشار آورد كه ديگه نتونست طاقت بياره و خودش رو كشت. خودكشی كرد.

اين روزها دارم، نَم‌نَم همسايه‌ها نوشته‌ی احمد محمود رو می‌خونم تا زود تموم نشه. يكی از بهترين رمان‌های فارسی. دوستش دارم و با شخصيت‌های داستان رفيق شدم اساسی. كتابی كه الان دست منه يه كتاب كاهی زرد رنگِ كه بد جوری برام نوستاليژی داره. ياد كتاب‌های قديمی بابام ميوفتم. همسايه‌ها، هديه‌ی فوق‌العاده ارزشمند از طرف دوستی عزيز كه ميدونم خيلی توی كتابفروشی‌های ميدون انقلاب گشته تا تونسته كتابی به اين تميزی رو برام پيدا كنه.

۳۲ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید
امید

بابا ایول . دیگه این دفعه هر جوری شده باید این کتابو پیدا کنم بخونمش . اون دفعه که نوشتی ازش و مخصوصا بعد خوندن کامنت لیلا جان که هم برای تو و هم تو وب رفیقت سی و پنج درجه کامنت گذاشته بود که عاشق این کتابه تصمیم گرفتم کتابو حتما بخونم چون سلیقه لیلا را خیلی قبول دارم . اما تنبلی کردم . اما این بار که این پستت را خوندم همین الان زنگ میزنم به رفیقم میگم آب دستشه بذاره و کتاب را برام بیاره . راستی آقا کیوان دیشب با دوستم مهدی یادت کردیم ! کانال تپش امیرقاسمی داشت مراسم جوایز گلدن گلوب را پخش میکرد برای اولین بار از یه کانال فارسی زبان . فک کنم بازم تکرارشو بذاره . یاد این افتادم که نوشته بودی کانال شبخیز نیگا میکنی . دیشب باید آخر حرفه ای گری را میدیدی . عالی بود . اگه میدیدی دیگه کلات هم میفتاد سراغ کانال شبخیز نمیرفتی .
***********************************************
k1: اميد جان مطمئن هستی من گفتم كانال شب‌خيز رو نگاه می‌كنم؟!!!

مرواريد

اين سبک نوشتن ديگه واقعا منحصر به فرد بود.موفق باشی واميدوارم بتونی بری شمال و بتونی کنار شومينه لم بدی و کتاب بخونی و لذت ببری

راستش چند وقته اول، آخر نوشته هات رو می خونم تا مطمئن بشم که نوشته ات یه داستان از خودت یا دیگرانه یا یه بخش از زندگیت. بعد برمی گردم و با خیال راحت شروع می کنم به خوندن...

سلام.
منم شمال دلم میخواد حتی تنهایی.خودم با خودم ):
همسایه ها رو نخوندم اما چند وقتیه خیلی اتفاقی خیلیا دور و برم دارن میخوننش و من از حسودی دیگه در شرف موت هستم.

مهر

سلام صبح عالي به خير ،راستش با اين توصيفاتي كه كيوان از همسايه ها گفته من هم خيلي دلم خواست كه بخونمش، همين طور با اين وصفي كه از كتاب كردي منو ياد كتابخونه بابام و همه كتابايي كه يواشكي وقتي واسه كنكور كذايي درس مي خوندم از اون كتابخونه عزيز ور ميداشتم وبا چه لذتي مي خوندم (هرچند بعضي ها واسه بار چندم!) انداختي! در ضمن اين فضاي داستان شبيه فضاي نوشته هاي صادق چوبكه كه يادگار همون كتابخونه هست واسه من! راستي آقا كيوان اگه حوصله كتاب چند جلدي رو داري درخت انجير معابد و مدار صفر درجه هم از احمد محمود واقعاٌ خوندنيه. خلاصه حال و هوايي كه اول صبح ما رو فرستادي توش باعث شده از ساختمان اصلي پزشك قانوني ودر لباس نه چندان محبوب پزشكي بشينم و به خاطرات شيرين و تكرار نشدني گذشته فكر كنم! حالا كيوان اين شمال رفتن هم اين قدرا سخت نيست كه تو مي گي كافيه اراده كني و دو روز قيد شهر عزيزتو بزني الان هم هواش معركه شده،همراه همدل هم پيدا ميشه مهمه اينه كه خودت بخواي !
***********************************************
k1:
1- خانوم دكتر شما توی پزشك قانونی هم كامپيوتر و اينترنت و كافی‌نت هم داريد؟!
2- فعلاً كه از نوشته‌ی احمد محمود خيلی خوشم اومده ولی فكر نمی‌كنم حوصله خوندن كتاب چند جلدی رو داشته باشم. ترجيح ميدم بجای يه كتاب چند تا كتاب كوچيك‌تر بخونم.
3- شما از كجا مطمئن هستيد كه همراه و همدل هم پيدا ميشه؟!

کیوان جون حس لذت از ولو شدن و کتاب خوندن رو انقدر پررنگ نوشتی که دلم خواست. می دونی! گاهی اوقات آرزوش رو هم نمی تونی بکنی. اگه رو مود خوبت باشی بد همسفری به نظر نمی یای!!!!!!!!!!!111
پ.ن. در ضمن می دونی کامنت گذاشتن برات چقدر سخته؟ همش ارور می ده. خیلی موقعها پشیمون می شم در نتیجه نظراتم نمی رسه

امید

آقا کیوان یه چیزی یادمه که نوشته بودی شبخیز تو خونتون طرفدار داره و تی وی تون همیشه روی کانال شبخیزه. نمیدونم شایدم اشتباه کردم ! اما به هر جهت تکرار برنامه گلدن گلوب میرزا قاسمی ! را ببین . خیلی عالی بود .
***********************************************
k1: اميد جان سعی كن بر اساس حدس و گمان قضاوت نكی. بعدش هم من اصلاً ميرزا قاسمی دوست ندارم.

bahare

فکر کنم دیگه کم کم باید شال و کلاه کنیم بریم تو کوه و بیابون نماز باران بخونیم تا شاید دل این آسمون به رحم بیاد دو قطره بباره.
تابستون بشه با این وضعیت باید به روش اجدادمون لباس بپوشیم .
اون از تابستونه پارسال و وضع برق و آب.اینم از زمستونه امسال.
آقا کیوان من چه جوری باید پست خطوط قرمز زندگی رو از بین پستای گذشته ات پیدا کنم آیا؟
لطفا
***********************************************
k1: من توی متن لينك اون مطلب رو گذاشتم ولی اگه متوجه لينك نشدين ميتونيد به اين آدرس مراجعه كنی:
http://www.k1-online.com/archives/002122.html

لیلا

بعد از "همسایه‌ها" بعضی از کتابای دیگه‌ی "احمد اعطا" یا همان "احمد محمود" معروف، نویسنده‌ی زاده‌ی جنوب و پیرو سبک رئالیسم اجتماعی را خوندم اما هیچ کدام برای من "همسایه‌ها" نشد. هنوزم بعد از اولین باری که خوندمش گاهی دلم براش تنگ میشه و بهش سرک می‌کشم و عجیبه که هنوز هم برای "خالد" دلواپس میشم: وقتی تو پله‌های پشت بام اسیر وسوسه‌های بلور خانم میشه وبعد از اون وقت و بی وقت از اتاق امان آقا سر در میاره، وقتی ناخودآگاه پاش به درگیری‌های سیاسی و کتاب‌فروشی مجاهد کشیده میشه، روزایی که از ترس غلام پسر خاله کتاباش را زیر بالش می‌چپونه، روزی که با اون پای لنگ خودش را تو خونه‌ی "سیه‌چشم" قصه پرت میکنه، و بیشتر از همه وقتایی که "علی شیطان" زاغ سیاهشو چوب میزنه و قدم به قدم تعقیبش میکنه، توی انفرادی و زیر شکنجه‌ی "شهری"، روزها و شبای زندان و رفاقت با "ناصر ابدی"،ساعت‌های ملاقات با مادر و بلور خانم و غافل‌گیری عجیب "لیلا" دختر ملااحمد، اتفاقات داخل زندان و... نمیدونم اگر من قدرت قلم احمد محمود را داشتم آخر داستان را ممکن بود چگونه تمام کنم، فقط میدونم "همسایه‌ها"ی محمود هنوز برای من تمام نشده، چند سالی هستش که خالق رمان "همسایه‌ها" در این دنیا نیست اما من هنوز منتظرم یک روز جلد دوم همسایه‌ها را منتشر کنه و من را از دلواپسی سرنوشت "خالد" دربیاره!
***********************************************
k1: البته من هنوز داستان رو تموم نكردم ولی خب با اين تعريفی كه ليلا خانوم كرد ظاهراً ديگه لازم نيست داستان رو بخونم، چون تقريباً تا آخرش رو فهميدم قراره چی بشه!!!

somy

آخرش از ما نگرفتی کتاب رو....
ولی سه تا نکته:
1- واقعا سعی کن تموم نشه!
2- اگر تموم شد و دلت سوخت کتاب "داستان یک شهر" رو بگیر و اونو بخون. ادامه همسایه ها محسوب میشه به نوعی. عاشق اون هم میشی. آخرش به این نتیجه میرسی که میشود "احمد محمود"؛ نویسنده این دو کتاب را خورد!!!!! این کتاب رو هم حاضرم بسیار با اخلاص تقدیم کنم.
3- یه سر به اسپم باکس ایمیل یاهوت بنداز. به نام من somyhap باید دوسه تا ایمیل توش باشه.
***********************************************
k1: والله من تا حالا از خيلی از نويسنده‌ها خوشم اومده ولی تا حالا چيزشون رو نخوردم! چون يكی از دوستان كتاب رو بهم كادو داد ديگه مزاحم شما نشدم و خيلی وقته از شما ايميل نداشتم يعنی كجا رفته؟!

فتانه

عنوان نوشتت گولم زد. فكر كردم مي‌خواي دنبالة "همسايه‌ها" رو با نگاه خودت پي بگيري. بعد تعجب كردم كه چرا جميله هنوز بچست و رحيم خركچي هنوز زنده ! تا اينكه پاراگراف آخر تكليفم رو روشن كرد :) طرز روايتت خيلي جالب بود. رفتن ميون شخصيت‌هاي كتاب و بيرون اومدن خيلي يكدست بود، اصلا تو ذوق نمي‌زد.
"همسايه‌ها" رو به پيشنهاد تو خوندم. بعد چون خوشم اومد "درخت انجير معابد" رو هم خوندم. پنج‌شنبه هم خدا بخواد ميرم نشر چشمه "مدار صفر درجه" و يك كتاب ديگه (اسمش يادم نيست) از همين نويسنده رو بگيرم. ممنون از معرفي‌هات.
شمال هم، چي بگم، شيرعلي كه نه ولي اميدوارم يك همراه خوب نصيبت شه.
***********************************************
k1: تا الان كه نشده.

از ترس سر کار رفتن مثل اون دفعه اول اومدم پايين نوشته‌ت رو نگاه کردم بعد دوباره برگشتم بالا!!! ولي بازم يه جورايي به نظرم غير واقعي اومد. يه سوال! همسايه‌ها به طور رسمي تو کتاب‌فروشي‌ها پيدا نمي‌شه؟ يعني دنبالش نگردم؟
***********************************************
k1: اگه دوست داری با چوب و چماق دنبالت بذارند چرا ميتونی بری توی نشر چشمه و ثالث و نی، از اونها سراغ كتاب همسايه‌ها رو بگيری!

k1 jadidan kelasi chizi nemiri ehyanan ya motaleeye khasi DAR moreDe saBKhaye negaresh? hes mikonam har postet ye tamrine ya yejur emtahane zaegheye mokhataB! harchand ke to ehthaj nadari hamchin kari koNi chon mokhataBinet saBKe khodeto mipasandan! chom...
***********************************************
k1: يعنی به نظرت اين پست بد بود؟! من كه خودم خيلی دوستش دارم.

دقيقا از اولين جايي كه گفتي بلور‌خانم فهميدم داري از كي و كجا حرف مي‌زني. با اينكه خيلي وقت پيش خوندمش فكر نمي‌كردم اينجوري تو ذهنم مونده باشه...

م.طلوع

من کتاب داستان یک شهر رو چند سال پیش خوندم وهنوز دلم برای شریفه میسوزه...غمی که توی داستانهای احمد محمود هست دلتنگم میکنه...راستی شما کتاب "به بیگانه دل نبند" رو خوندی.از روی این کتاب فیلم هم ساخته شده وترجمه این کتاب هم بیشتر از روی دیالوگ فیلمه تا خود کتاب.کتاب فوق العاده ایه.پیشنهاد می کنم بخونید ولی نه چاپ جدید رو که هم سانسور شده وهم عکس نداره
***********************************************
k1: كتاب "به بيگانه دل نبند" رو نخوندم. راستش ديگه به آشنا هم نميشه دل بست ديگه چه برسه به بيگانه! ممنون ميشم مشخصات كتاب نسخه قديمی رو هم بنويسيد.

هم درد

به نظرم سیکله معیوبه.شما راضی هستی به هر شکل با شیر علی بری شمال.خالد هم احتمالا حاضر بوده به هر شکل با شما اونورا باشه.کی با خالد می خواسته به هر شکل... خدا می دونه.
خیلی قشنگ نوشته بودی.این ارتباط تنگاتنگ با فرهنگ و کتاب خونیت جالبه.همه میرن شمال تا از زیر 3 لایه لباس و چادر طرح دریا زنونه دید بزنن . اون وقت شما بشینی پای شومینه و کتاب.البته شاید ویلا با ژیلا باشه.
نمی دونم ، شاید اگر قبل اولین داستان کوتاهت تو این خونه می رفتی داستانت چیز دیگه ای از آب در میومد.
یه سوال کوچیک. ریشه ی از پشت یک سوم کجاس؟اسمش منظورمه.
***********************************************
k1: اينهم ريشه‌ی از پشت يك سوم:
http://www.shoma.blogsky.com/1382/06/26/post-660/

نفیسه

...
***********************************************
k1: من از این نقطه ها باید چی بفهمم؟!

لیلا

آخ، ببخشید کیوان جان، من واقعا چنین منظوری نداشتم:( اسم همسایه‌های احمد محمود که میاد جوگیر میشم، به هر حال امیدوارم چیز چندانی از کامنت من در باره‌ی ادامه داستان دستگیرت نشده باشه، به هر حال شرمنده.

منم هر وقت خیلی کتابی رو دوست داشته باشم دلم نمیاد زودی بخونم و تمومش کنم. کم کم میخونم تا به قول تو با آدمهاش دوست بشم. من "داستان یک شهر "رو نخوندم اما تعریفش رو شنیدم. خوش به حالت که یه دوست خوب رفته این کتاب رو برات خریده کاش منم از این دوستها داشتم.
کاش یکی هم منو میبرد شمال الان خیلی فصل خوبیه.

اقا کیوان این کتاب رو زنداییم به من هدیه داده.کتاب در سال 1342 ترجمه شده وشناسنامه نداره.البته انقدر فرسوده وکهنه است که نمیشه گفت از اول شناسنامه نداشته یا اینکه کنده شده.
بهر حال اسم کتاب:به بیگانه دل مبند
نویسنده:جرالد هارولد
دیگه هم هیچی نداره.در کتاب عکسهایی هم از صحنه های خود فیلمه.داستان هم در مورد پسر بچه یتمی به نان فرانک کین هست که بعدها بزرگترین گانگستر شهر میشه والبته به خاطر جدابیت وهوش مورد توجه خانها بوده...
کار گردانی فیلم هم توسط نویسنده انجام شده و بازیگر نقش اولش استیو مک کوئین بود(1958)
***********************************************
k1: ممنون از توضیحاتت.

رضا فتوحی

نه دادا والیبال بازی نمی کنم!
قبلا هم پرسیدی اینو گفتم.
***********************************************
k1: ببخشید حواس درست و حسابی ندارم دیگه.

نفیسه

مطمئن نیستم ولی فکر کنم از این مشق شب خوندن‌ها زیاد خوشم نمیاد؟!
البته بازم میگم مطمئن نیستم، دارم بررسی میکنم ببینم مشکل دقیقن کجاست.
***********************************************
k1: فکر نمی کنم این مشق شب بوده باشه. یه نوشته بود مثل همه نوشته های قبلی.

somy

اولا که "احمد محمود" با بقیه نویسنده ها فرق میکنه. ثانیا حالا که " همسایه ها" رو نگرفتی، این "داستان یک شهر" رو افتخار بده بگیر. اون کتابهای دیگرش "درخت انجیر معابد" و "مدار صفردرجه" به کیفیت این دو تا نیست اصلا. اونا رو نمیخواد بخونی. البته خودتم گفتی حوصله نداری. ایمیل هام هم نمیدونم چه بلایی سرشون اومده... یاهوئه دیگه!!!!!

از اون باری که کک همسایه ها رو انداختی به شلوارمون، گیرش آوردم و خوندم. دستت درد نکنه.
بخون و حالشو ببر... جاهای خوبش مونده هنوز.

bahare

خطوط قرمز زندگی رو خوندم
جالب بود آدمو به فکر وا میداره.
نمیدونم جواب سوالاتی که تو پست اومده بود داده شده یا نه.
آیا از نظرات خواننده ها به یه نتیجه درست رسیدید.
هر چند به نظر من نمیشه واسه این جور سوالا یه جواب قطعی پیدا کرد.همه چیز نسبیه و بستگی به نوع تفکر و محیط و خیلی چیزای دیگه داره.

نفیسه

والله من که از این تکنیک و مکنیک‌ها چیزی نمی‌دونم، گفتم اینم لابد مثه رئالیسم جادویی یه سبکه -یادم هم نمی‌یاد قبلن این تیپی نوشته باشی- خلاصه شرمنده اشتباهی گرفتم.

یگانه

در داستانهای " صادق چوبک " و " رسول پرویزی " که نسل اول قصه نویسان جنوب هستند ، فضایی بوجود آمد که در زمان خود ذشد نکرد. اما باظهور درخشان ادبیات جنوبی معاصر این فضا در صحنه ادبیات ایران ماندگارشد. فضایی که همسایه های احمد محمود ساخت از عناصر داستانی ، موجوداتی
جاندار در فضایی سنت گرایانه و گاهی وهم انگیز ساخت. این ویژگی های فرهنگ جنوبی خواننده ی امروزی را با ابعادی تازه روبرو کرد. فرهنگی که از طریق دریا به داد و ستد می پردازد و در کنار یکدیگر داستانهایی می آفریند که خواننده ی ایرانی را مجذوب خود می کند. کسانی مانند احمد محمود ، نسیم
خاکسار ، و ..... سهم مهمی در ادبیات جنوب دارند. ادبیاتی که دهه 40 دوره ی طلایی آن است. همانگونه که صادق هدایت با داستان بلند بوف کور جاودانشد و صادق چوبک با رمان سنگ صبور ، احمد محمود هم با اتکا به فرهنگ وزبان مردم جنوب و تسلط بر فضای داستانی ، اثری ماندنی و پویا را بهادبیات فارسی ارائه کرد.موقع خواندن همسایه ها ، داستان چنان تصویر بی نقصی از واقعیت را ارائهمی دهد که می توانیم شخصیت های داستان را در میان آدمهایی که با آنها در
دنیای واقع مواجه هستیم ، پیدا کنیم. همان خالدی که شما آنچنان به اونزدیک شدید که حتی حاضرید برای کارهایش از وی سوال کنید ، چنان با مهارتبه شما معرفی شده که بیشتر از آنکه وی را شخصیتی در داخل داستان ببینید ،فردی می بینید زنده ، که قابلیت آنرا دارد که خودتان را بجای او قراردهید. همسایه ها داستانی ست که از برانگیختن حس همدردی و تشابه بین
شخصیتها و خوانندگان به نقطه ای ماندگار رسیده .با اینکه سالها پیش آنرا خوانده ام همچنان در من بیدار است . نسخه من چاپ 1353 با قیمت 480ریال است

asal

اولا که دل همتون بسوزه من همسایه ها رو ده سال پیش خوندم و خیلی از خوندنش لذت بردم . دوما من هم خیلی هوس شمال کردم و حاضرم باهات بیام شمال از شیر علی قصاب هم خیلی بهترم حالا ببینیم فقط حرف میزنی یا اهل عمل هم هستی ؟
***********************************************
k1: دِ بیااااا، کاشکی زودتر میگفتی. آخه من نذر کرده بودم حتماً چهارشنبه برم اونجوری ثوابش هم بیشتر بود این هفته که گذشت اشالله هفته دیگه!!!

آسيه

اولش داشتم تند تند پاراگراف اول رو ميخوندم و خواستم بگم: "خيلي بي معرفتي كه بي خبر اومدي آبادان..." كه ديدم...
همسايه ها رو نخوندم ولي "مدار صفر درجه" ي احمد محمود رو دوس دارم..خيلي هم زياد.
***********************************************
k1: بخواهم بیام آبادان حتماً ار قبلش توی رادیو تلویزیون اعلام میکنم!

ونوس

سلام کیوان عزیز
ممنون بابت نوشته هات. این کتاب همسایه ها رو امانت هم می دی؟
***********************************************
k1: کتابهای دیگه م رو امانت میدم ولی این یکی رو شرمنده، نمیدم.

سلام
چند وقتی هست چراغ خاموش دست‌نوشته‌هاتون رو مطالعه می‌کنم.
زیبا و روان و می‌نویسید.
شاد باشید و سربلند.

Vali

سلام
متن فوق العاده بود
اگر فايل PDF اش را خواستي من دارم email بزن

با تشكر
بابت تمام متنهاي زيبايت
***********************************************
k1: ممنون از لطفتت خودم هم فایلش رو دارم.

ارسال نظر