دوشنبه، ۲۳ دي ۱۳۸۷

سالهاست که راس ساعت ۱۰ صبح، آبدارچی پیر و وظیفه شناس شرکت، کاغذها و نامه‌های پخش و پلا شده‌ی روی میزم رو با دستش میزنه کنار و همراه با یه فنجون چای، یه روزنامه هم میذاره کنار کامپیوترم. خیلی وقته که دیگه علاقه‌ای به خوندن روزنامه‌ها ندارم ولی حَسب عادت چند ساله و صرفاً بخاطر علاقه‌ای که به خوندن صفحه‌ی حوادث دارم، هر روز منتظر هستم که توی اون ساعت آبدارچی در اطاق رو باز کنه و از همون دم در برای بار چندم بگه: سلام آقای مهندس.

خبر رو که خوندم، خیلی سریع رفتم توی سایت گوگل و نوشتم، "یاهو مسنجر سخنگو" يه علامت + گذاشتم و پشت بندش هم نوشتم "شيـده ذكريـا" و ظرف کسری از ثانیه نتایج جستجو مشخص شد. خبر درست بود و خیلی از خبرگزاریها و سایت‌های خبری، اون رو پوشش داده بودند. با امکانات جدیدی که اين روزها گوگل توی سایتش قرار داده مشخص بود که ظرف کمتر از ده ساعت بیشتر از ۱۱۷ هزار جستجو برای واژه‌ی "یاهو مسنجر سخنگو" انجام شده و این خود نشون دهنده‌ی اهمیت موضوعه.

مصاحبه با شيده ذكريا، خانومی كه بمدت پنج سال توی يكی از شركت‌های انفورماتيك با هم همكار بوديم تمام صفحه‌ی حوادث روزنامه ايران رو در بر گرفته بود. عكس‌هاش رو كه ديدم نسبت به اون موقع‌ها شكسته شده بود ولی خب گذر زمان اصلاً نتونسته بود روی چهر‌ه زيباش تاثيره سوءی بذاره. هنوز هم مثل همون روزها قشنگ و خوشگل بود. حتی بيشتر از اون ايام.

خانوم ذكريا ماجرا رو اینجوری شرح داده بود:

خیلی وقت بود که تصمیم داشتم سيستم‌ قديمی كامپيوترم رو عوض كنم و یه لب‌تاپ بخرم ولی هزینه‌های جورواجور زندگی این اجازه رو بهم نمیداد تا اینکه دوشنبه‌ی هفته‌ی قبل، ۲۳ بهمن دقیقاً فردای بعد از تعطیلی، وقتی مدیر مالی شرکت با گرفتن وام پونصد هزار تومنی‌م موافقت کرد، عصر همون روز ۵ تا تراول صد هزار تومنی گذاشتم توی كيفم و از شركت مستقيم به مجتمع كامپيوتری پایتخت رفتم. از خیابون ظفر تا میرداماد فاصله‌ی چندانی نیست ولی نمیدونم چرا اونروز خیابون‌ها اينقدر کـِش میومدند. اونقدر توی مجتمع پايتخت گشته بودم كه ديگه چشم بسته می‌دونستم برای خريد يه لب‌تاب مناسب بايد با پله برقی برم طبقه چهارم، سمت راست دومين مغازه‌. ايران نوت‌بوك.

هر چند خیلی دوست داشتم یه سیستم نو و دست اول بخرم ولی خب خرید یه لب‌تاپ سونی وایـو اونهم فقط با ۵۲۰ هزار تومن چیزی بهتر از یه سیستم دست دوم عايدم نمیشد. با احتساب سه سال گارانتی، هنوز یکماه و نیم دیگه از زمان گارانتی‌ش باقی مونده بود و این خودش بزرگترین دل‌خوشیم بود که اگه لب‌تاب مشکل داشته باشه می‌تونم قطعاتش رو به رایگان تعویض کنم. لب‌تاب مشخصات خيلی خوبی داشت:

‍‍CPU = Core 2
4 گيگابايت رم
160 گيگا بايت هارد
LCD = 15.4
سه سال گارانتی

ويندوز ويستا هم كه روش نصب بود. خودم يه كيف هم براش خريدم و شوق اين رو داشتم كه هر چه زودتر به خونه برسم تا طعم گشت و گذار توی اينترنت رو با لب‌تاب مشكی رنگ جديد مزمزه كنم.

شيده ذكريا، مهندسی كامپيوترش رو از دانشگاه صنعتی شريف گرفته بود. بچه‌ی فوق‌العاده زرنگ و درس‌خونی بود. مجرد و هميشه هم آرزوی زندگی در آمريكا رو داشت. همون موقع هم خواستگارهای زيادی داشت ولی دنبال كسی می‌گشت كه بتونه باهاش بره خارج از ايران و اونجا زندگی كنه. خيلی سعی و تلاش كرده بود كه بتونه ويزای توريستی، مهاجرتی، كاری و يا پذيرشی از يه دانشگاه بگيره و برای ادامه تحصيل و زندگی به آمريكا بره ولی هيچ وقت موفق نشده بود.

خانوم ذكريا لطفاً خودتون داستان رو از اول تعريف كنيد. بعد از اينكه لب‌تاب رو خريديد چه اتفاقی افتاد؟!

بعد از اتصال سيم‌های رابط و شنيدن صدای كانكت مودم، طبق عادت هميشه خواستم يوزرنيم و پسوردم رو توی ياهو مسنجر تايپ كنم كه يه دفعه ديدم ياهو مسنجر بالا اومد و صفحه‌‌ی اصلی، خود بخود باز شد. ظاهراً نفر قبلی كه لب‌تاب رو فروخته بود يادش رفته بود اطلاعاتش رو از روی سيستم پاك كنه و روی ياهو مسنجر هنوز تيك‌هايی بود كه وقتی به اينترنت وصل ميشی خودبخود مسنجر آنلاين بشه. ID ياهو، جری يانگ بود و يانگ كسی نبود جز يكی از بنيان‌گذاران اوليه سايت ياهو. خواستم مسنجر رو ساين‌آت كنم تا با يوزر خودم بيام تو ولی يه دفعه صدايی بلند شد.

سلام شيده خانوم!
دور و بر خودم رو نگاه كردم. هيچ كسی توی خونه نبود.
من اينجا هستم، اين پايين.

خدای من، آيكون زرد رنگ ياهو مسنجر بود كه با اون قيافه‌ی فانتزيش زل زده بود به من و داشت باهام صحبت می‌كرد. در حاليكه مات و مبهوت لب‌تاب رو نگاه می‌كردم ياهو مسنجر شروع به حرف زدن و معرفی خودش كرد. از سرنوشت ديويد فيلو و جری يانگ، بنيانگذاران سايت ياهو، گفت. از داستان زندگی خودش و مسير تحول و ورژن‌های مختلفی كه توی اين چند ساله داشت گفت و منهم روی كاناپه لم داده و در حاليكه داشتم قهوه‌م رو می‌خوردم به حرفها و داستان زندگيش گوش می‌كردم.

اون روزها كه توی شركت انفورماتيك كار می‌كردم خيلی سعی داشتم تا تجربيات زندگی خودم و چند نفر از دوستانم كه سالها در خارج از ايران زندگی كرده بوديم رو به شيده منتقل كنم ولی اون به هيچ صراطی مستقيم نبود. هدف بزرگی برای رفتن و مهاجرت نداشت فقط می‌خواست بره تا اينجا نباشه. از اون آدمهايی بود كه دوست داشت خودش همه چيز رو تجربه كنه. رابطه‌ی خوبی با هم داشتيم و اون خيلی وقت‌ها برام درددل می‌كرد و از مشكلات و تنهايی‌هاش می‌گفت. جای خواهری هيكل و تناسب اندامی خيلی خوبی داشت كه كمتر توی خانوم‌های ايرانی ديده بودم. به خودش خيلی می رسيد و هفته‌ی چند روز تمرين می‌رفت و ورزش می‌كرد و چشم خيلی از بچه‌های هيز شركت هم دنبالش بود.

در حاليكه چايم رو هورت می‌كشم و كار يكی از ارباب رجوع‌ها را خيلی تند و سريع راه ميندازم، مطلب روزنامه رو دنبال می‌كنم.

خانوم ذكريا ادامه ميده:

چند هفته‌ی از آشنايی من و ياهو مسنجر گذشت. توی اين مدت كلی با هم دردِ دل كرديم. من از شوق سفر به آمريكا براش می‌گفتم و اونهم از دوستانی كه توی شركت‌های مختلف كامپيوتری داشت حرف ميزد. با خيلی از بــِرندها و آدمهای معروف دنيا ارتباط داشت. سونی اريكسون، نوكيا، جك نيكلسون، تونی آدامز، گوگل، برت پيت، آكروبات ريدر، مديا پلير، نورتون، جنيفر لوپز، آندريا آغاسی و .... با توجه به علاقه‌یی كه من به ينگه دنيا داشتم ياهو مسنجر از سفرهای مختلفی كه همراه با ديويد فيلو و جری يانگ به ايالت و شهرهای مختلف آمريكا داشتند حرف ميزد. آريزونا، لاس‌وگاس، شيكاگو، نيوجرسی، اوهايو. بعد از مدتی و با توجه به اينكه رشته درسی من مهندسی كامپيوتر بود ياهو مسنجر بهم قول داد كه برام توی يكی از شركت‌های معتبر كامپيوتری آمريكا كاری دست و پا كنه. هميشه آرزوی كار توی شركت بزرگ گوگل رو داشتم. وقتی با ياهو مسنجر صحبت كردم بهم گفت كه با لاری پیج و سرجی برین بنيانگذاران گوگل دوسته و باهاشون ارتباط كاری نزديكی داره. رزومه كاری، عكس، كپی پاسپورت و يه سری مدارك رو بهش دادم تا بنا به گفته‌ی مسنجر برام ويزا بگيره. قرار بود بعد از فرستادن دعوت‌نامه برم آنكارا تا از اونجا ويزا بگيرم و با توجه به اعتبار شركت گوگل قطعاً سفارت بدون سخت‌گيرهای‌ رايج، ويزام رو ميداد و تا دو سه ماه ديگه هم توی ايالت كاليفرنيا و دفتر اصلی‌ گوگل مشغول بكار می‌شدم.

به اينجای مصاحبه كه می‌رسن خانوم ذكريا ميزنه زير گريه. چند تا عكس هم در همين حالت ازش توی روزنامه چاپ شده بود. بعد از اينكه يه كمی حالش بهتر شد، ميگه:

يه روز صبح جمعه كه تنها توی خونه بودم بعد از خوردن صبحونه وقتی لب‌تابم رو روشن كردم و دنبال يه واژه، صفحه‌ی اصلی گوگل رو باز كردم تا موضوع مورد نظر رو جستجو كنم يهويی با ديدن لوگوی گوگل مثل جن‌زده‌ها مات و مبهوت شده و با صدای بلند زدم زير گريه. ديگه اختيارم دست خودم نبود و با صدای بلند جيغ ميزدم. اصلاً نمی‌تونستم باور كنم. اون روز، روز انتخاب دختر شايسته آمريكا بود و همونجور كه می‌دونيد گوگل به مناسبت‌های مختلف، لوگوی خودش رو عوض ميكنه. وای خدای من. اونها چرا اينكار رو با من كردند؟! چرا؟! چرا من؟! همه‌ی آبرو و حيثيت كاری و خونوادگی‌م رفت ... اصلاً نمی‌تونستم باور كنم. وای خدايا.

وقتی به اينجا ميرسه خانوم ذكريا توی دفتر روزنامه، دوباره ميزنه زير گريه. بهش آب ميدند و يه كمی كه آرومتر ميشه، اشك‌هاش رو پاك ميكنه و آب دهنش رو به سختی قورت ميده و ميگه:

آره، اون روز وقتی صفحه‌ی گوگل رو باز كردم، عكس لخت سـ.ـيـ.ـنـه‌های خودم رو ديدم كه بجای دو تا حرف O توی لوگو و حروف Google قرار گرفته بود و يكی ديگه از عكس‌های منهم در حاليكه داشتم به مانيتور لبخند ميزدم گوشه‌ی بالای سايت قرار داشت و زيرش نوشته شده بود بنظر شما دختر شايسته امسال كيه؟!

************************************
************************************

پـايـان
كيــوان
بيست/دی/هشتاد و هفت

بعضی از نويسندگان معتقد هستند كه زندگی ما چيزی از جنس تخيل كم داره و به همين دليل هم در حال حاضر حقير و احمقانه است. فقط عناصر تخيلی هستند كه می‌تونند زندگی ما انسانها رو زيباتر و وسيع‌تر كنند. خب راستش نظر اين نويسنده‌ها، محترم. با دادن قول شرف كه اتوبوس هيچ نويسنده‌ای رو هم به دره پرت نمی‌كنيم، اصلاً نظر همه‌ی نويسنده‌های عالم هستی محترم! ولی من بعنوان نه يك نويسنده بلكه يه بلاگر درب و داغونِ بيسوادِ ناشناخته‌ی بدون لب‌تاب، حس می‌كنم ما اونقدر چيزهای رئال و خوشگل و واقعی زيبا دور و برمون داريم كه هنوز ناشناخته باقی مونده و با شناخت و كشف اونها می‌تونيم رنگ به بی‌رنگی زندگی امروزمون بزنيم كه ديگه هيچ اصرار و علاقه‌ی به كشف و رفاقت با عناصر خيالی ندارم.

البته در اينكه خيلی وقت‌ها كه سوژه‌ی مورد نظر دَم دست‌مون نيست، استفاده‌ی همزمان از تخيل و صنايع دستی، ميتونه بطور موقت كارمون رو راه بندازه هيچ شكی نيست! ولی در دسته‌بندی كه آدم حسابی‌های امروز دنيا در رابطه با سَبك‌های ادبی و هنری انجام ميدن، شخصاً هيچ علاقه‌ی به خوندن كتاب و ديدن فيلم‌های رئاليسم جادويی ندارم. بنابراين اين نوشته‌ی رئاليسم جادويی (البته اگه بهش گفت رئاليسم جادويی!) فقط و فقط مشق و تكليفی بود برای ارائه به كلاس وگرنه شما كه من رو می‌شناسيد، ولم كنند ترجيح ميدم تا آخر عمر توی همين چيزهای واقعی و رئال دست و پا بزنم!

۲۳ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید
مرواريد

خسته نباشی. بامزه بود خيلی.

فتانه

والله چه عرض كنم !

ستاره نقره ایی

آقا کیوان این دفعه دومه که من با داستانت سر کار می‌رم. چون همیشه عادت کردم اینجا نوشته‌هایی رو بخونم که حرف دلت بوده یا به عبارتی زمزمه‌های تنهایی و گفتگوهای درونیت، با این پیش فرض می‌خونم نیمه‌های متن گیج می‌شم آخرش با سر می‌رم تو امضا پای متن. تازه می‌فهمم که چه خبره!
ولی به هر صورت همیشه این قدر جذاب می‌نویسی که واقعیت و تخیل را نشه تشخیص داد.

درمورد داستان نظر نمی دم چون ممکنه دوباره احساساتت جریحه دار بشه و من شرمنده .....اما در مورد داستان ها و فیلم های تخیلی باید بگم که این نوع فیلم و داستان ها معمولا مورد توجه طبقات ضعیف اجتماع قرارمیگیند ودر جهان سوم طرفداران بیشتری دارند بخاطر فرافکنی که با دیدن این فیلم ها صورت میگیره و مردم می تونن ساعاتی فارغ از مسائل و مشکلات روزمره خودشون زندگی کنند اما .... این موضوع با تخیلی که باعث خلاقیت و ابداع میشه فرق میکنه ...چیزی که ما در زندگی امروزه کم داریم تخیلیه که باعث شکستن چهارچوب ها و تولید نوع آوریه نه خیالبافی هایی برای رفع سرخوردگی های روانی
***********************************************
k1: راستش فلسفه داستان و فيلم‌های تخيلی خيلی متفاوت با رئاليسم جادويی هستش. اگر هم بنا به برداشتی كه من از نوشته شما كردم بخواهيم اين دو سبك رو يكی بدونيم، يعنی مثلاً كتاب "صد سال تنهايی" توی كشورهای جهان سومی طرفداران بيشتری داره؟! فكر نميكنم حرف شما مبنای درست علمی و آماری داشته باشه.

:)) خداییش من هم شدیدا سرکار رفتم!

آدم انقدر توی بلاگ تو مسائل جدی میخونه , چند لحظه اول که نوشته ات رو میخونه میره تو شوک.
داستان جالبی بود.

:)))

ساسا

داستان که خوب مثل همیشه جالب بود اما جالبتر از اون اینه که تو توی نوشته هات هم خود خودتی انگار به جای اینکه مثل خیلی از نویسنده ها یه گوشه بنشینی و صرفا از دور فضای داستان رو در اطراف یکسری شخصیت خیالی خلق کنی، از خودت هم به عنوان یکی از پرسوناژهای داستان مایه میذاری و در واقع داستانت رو بر پایه واقعیت های زندگی روزمره، سلائق و دغدغه های یک شخصیت واقعی به نام کیوان،کیوانی که به واسطه چندسال وبلاگ نویسی حالا دیگه خواننده ها تا حدودی با شخصیتش آشنا شدند، بسط میدی؛ و همین نوشته رو ملموس تر میکنه و باعث میشه که خیلی ها تا اواسط یا حتی انتهای داستان متوجه داستان بودنش نشن.

سرکار رفتیـــــــــــــــــــــــــــــــــم!!!

رفتم سر کار اونجايي که لوگوي گوگل رو مي بينه، البته همه اش فکر مي کردم قراره از اون مسنجر سخنگو ايده بگيره و يه چيزي بسازه. کيوان، داستانت خوب بود، قوي بود، اما پشتش يه چيز ناراحت کننده داشت: اول: يه دختري که صنعتي شريف خونده اينقدر گاگول و تعطيل نيست که تا اينحد بره سر کار، دوما، آمريکا بد، اما وقتي داستانت رو با توصيف اين نامردي ها مي نويسي، آدم فکر مي کنه مي خواي يه حسي رو تلقين کني. يه حس مبني ر اينکه نبايد خاطر اونجا رو اينقدر خواست. مي دونم که تند رفتم و معذرت مي خوام بابتش، اما اولين حسي که بعد از خوندنش بود رو نوشتم. مي دونم که براي نقد درست و منصفانه بايد داستان رو دقيق و بيشتر خوند.
موفق باشي، و روزي نويسنده خوبي خواهي شد!
***********************************************
k1: ممنون از لطفت.

دريا

اكثر آدمها از سبك رئاليسم جادويي خوششون نمي ياد فكر كنم به اين دليل كه انسان كلا بدنبال حقيقت هست و اتفاقات غير واقعي و عجيب دلچسب نيست . اين فضاها بيشتر مورد پسند بچه ها ست كه بيشتر
وقت تو رويا به سر مي برن . داستان كوتاه قبليت جالب بود ، توصيف هات كاملا قابل تصور بود ،
كشش زيادي داشت و پايان داستان را نمي شد حدس زد . فكر مي كنم در نوشتن اين نوع داستان موفق تر هستي ....

ونوس

زیبا نوشتی مثل همیشه. فقط من هم مثل بقیه سرکار رفتم. داشتم می رفتم تو گوگل سرچش کنم:)

خانم ثابتی

کیوان یک سوم لطفا بسرعت نرو سراغ پست بعدی. یعنی که اصلا نباید بری سر پست بعدی. ببین آدمی که بتونه بنویسه :
"البته در اينكه خيلی وقت‌ها كه سوژه‌ی مورد نظر دَم دست‌مون نيست، استفاده‌ی همزمان از تخيل و صنايع دستی، ميتونه بطور موقت كارمون رو راه بندازه هيچ شكی نيست!"
یعنی بازی های زبانی و کارکرد دقیق و پنهان اون رو می شناسه. یعنی آدمی که لذت نوشتن و ساختار نوشتن رو می شناسه. حتما این رو می دونی که خیلی ها گفته اند قصه نویسی مساوی لذت خود ارضایی است در غیاب معشوق . یعنی این آدم طنز رو بلده. یعنی نبض مخاطب توی دستشه.
تو که نمی تونی به صرف گذاشتن ورسیون اول قصه ات در این صفحه ، خودت پیشاپیش به جانش بیفتی و برایش در شناسنامه بجای پدر نام رئالیسم جادویی بگذاری و بعد هم حرامزاده اش بخوانی و این کودک نوپای نوشتن ات را ظالمانه در نطفه خفه کنی.
این قصه هم خوب است و هم بد. موضوع اش تازه است .جالب اما پرداخت بدی دارد.باید خوب و بد بودنش با اشاره ی دقیق به متن پیش رو بیان شود. شاید تو از آن دسته آدمهایی باشی که قصه ی خوبت بعد از بار ها نوشتن و باز نوشتن سر در بیاورد. لطفا خسته نباش. دورش نینداز. باز نویسی اش کن.
کمی صبر کن تا دلایلمان رابرای حرفهایی که می زنیم یک به یک بشماریم. حالا یا کتبی یا شفاهی.
خدایی من در این وبلاگستان کم دیده ام به هم کمک کنیم برای ارتقاء . لحظه های هم را مفرح کرده ایم ، در بیابان مثل لنگه کفش همدیگر را غنیمت شمرده ایم ، دوست داشتن را از هم یاد گرفته ایم ، دشمنی کرده ایم ، .... اما کمتر دیده ام پنهان همدیگر را کشف کرده باشیم. و این شاید تنها نقصان این دنیای مجازی با وفور امکانات است.
بعضی از ما که به سراغ صفحه های نوشتن تو می آییم حس می کنیم ایستاده ایم بر سر چاه خلاقیت . فکر تازه. بگذار به جان متن ات بیفتیم . از عمق تاریکی استعداد تو را با یک سطل قصه بیرون بکشیم.آدم از خلال یک قصه ی ناقص خیلی بیشتر چیز یاد می گیرد تا یک قصه ی کامل.
.
.
راستش نمی دانم مجاز هستم و یا اصلا این حق را دارم که در برابر متن ات اینگونه بنویسم و یانه. اما فکر می کنم حتی اگر توبیخ هم شوم می ارزد که دین خودم را نسبت به نوشتن ادا کنم.
***********************************************
k1: اگه چيزی می‌نويسم و اگر در كامنتدونی و ايميل باز است يعنی مشتاقانه آماده شنيدن هر نوع انتقاد و پيشنهادی هستم. شما كه ديگر جای خود داريد خانوم ثابتی عزيز.

.

من فکر کنم بیشتر از همه رفتم سرکار! چون تازه وقتی کامنت‌ها رو خوندم فهمیدم قضیه چیه!!! خیلی نامردیه که از خودت تو داستان استفاده کنی. کاملاً نیت پلیدت برای سر کار گذاشتن ما آشکاره! :دی

كيوان جان زدي تو كار كلاس رفتن؟ خوبه ولي جون من نگي كلاس هاي اين يارو... يعني بگم؟!
پيشنهاد مي‌دم يه سري به دوات بزن ، الان كه به قول خودت مشغول مشق و تكليفي اونجا خوب مي تونه مغزت رو تغذيه كنه، آدمي هم كه پشت كار ( دوات) وايساده هم كه بد جور كار درسته و مي شه راحت رو انتخاب هاش مكث كرد و كار كرد. مي گم حالا اگه خواستي هم بگي كي از تو پيشنهاد خواست در گوشم بگو، خب؟
***********************************************
k1: خلسه جان نميدونم منظورت از اين يارو، دقيقاً كدوم يارو هست. خوشحال ميشم هم در رابطه با "اين يارو" توضيح بدی و هم در رابطه با "دوات". من دهاتی هستم تازه اومدم شهر اين چيزها رو كه تو گفتي به حضرت ابوالفضل نميدونم چيه. پس جون مادرت توضيح بده و من رو نذار توی خماری.

من رفتم شیده ذکریا رو توی گوگل سرچ کردم :دی
گوگل من رو فرستاد اینجا :O

لیلا

اول این که با شما در عدم علاقه‌مندی به سبک "رئالیسم جادویی" به قول رفقای وبلاگی‌ات وحدت می‌کنیم، بعدش تا جایی که یادمه از داستان کوتاه خوشت نمی‌آمد اما جبر زمانه یا تغییر ذائقه و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها کسب تجارب جدید گاهی آدم را به طرف همان مسیری سوق میده که زمانی براش چندان جذابیتی نداشته. شایدم این به قول خودت فقط یک سیاه‌‌مشق بود. ظاهرا دیگه "رئالیسم جادویی" سبکی‌ست که طرفداران ویژه‌ای داره و به همین دلیل بسیاری از مترجمان ایرانی دست به ترجمه‌ی کتاب‌های این نویسندگان می‌زنند. شخصا خواننده‌ی این سبک نیستم اما از دوستی علاقه‌مند به این مدل آثار شنیدم که آقای "اسدالله امرایی" توسط نشر کتابسرای تندیس که ناشر کتاب‌های جادویی‌ست مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه 50 نویسنده امریکای لاتین را ترجمه و منتشر کرده تحت عنوان "برج بلور". موضوع اصلی داستان‌های کتاب هم جنگ و از هم گسیختگی آدم‌هاست. این که با کوچک‌ترین اتفاقی "خود" انسانی فراموش میشه و چیزی جز پوست و استخوان ازش باقی نمیمونه. فکر کردم شاید خواندنش برای تو که به نظر میاد تصمیم گرفتی به شکل جدی وارد حیطه داستان نویسی بشی خالی از لطف نباشه.

ببین با معذرت
کارت در اینترنت و روزنامه می تونه اولش ادم رو گول بزنه چون ادم فکر میکنه باخبر اکتشاف نرم افزاری جدیدی رو به رو هست اسم و راحتی شروع مطلب ادم رو گول می زنه اما جایی که لپ تاپ رو روشن میکنه و....دروغت رو لو میده
اگه هم در قالب داستان کوتاه در یک کتاب بشاه اصلا برای شخص من میخکوب کننده نبود فکر کنم به درد 15 یا 16 ساله ها بخوره . اگه کسی کم کی درباره کامپیوتر تو وب گردیهاش چیزی بلد شده باشه الزاما نباید متخصص هم باشه که در اون صورت خیلی داستانت براش اشکال داره
بعد هم مثلا نوشتی طرف فارغ التحصیل شریفه
عزیز دل خواهر عنصرت خیلی خیالی بود یکی باز اگه با چندتا شریفی دوست بوده باشه می تونه بفهمه خارج شدن از ایران برای اکثریت شریفیهای مشتاق این مدلی نیست اگه مثلا می گفتی دانشگاه آزادی داستان زمان بیشتری میخکوبم میکرد چون این الگو دراونجا می تونه به دلیل عدم موفقیت برای گرفتن کار یا بورس در آمریکا بیشتر رفرنس خروج باشه و اشکالات دیگه که بهتره تا کشفت رو دنبالم پرت نکردی تمومش کنم
امیدوارم انتقادم رو از دریچه مثبت ببینی
روی هم رفته ادبیاتت خوبه به قول خودت با رئالهای زندگی بیشتر صیاد فکری خوانندهات می تونی باشی
موفق باشی

ساسا

خیلی جالبه!
یه نگاهی به کامنتها نشون میده که از صبح که این "دختر شایسته" رو گذاشتی اینجا در معرض دید همگان! فقط و فقط خانمهای محترم اومدن و نظر دادن (البته بجز خلسه عزیز که نمیدونم خانومه یا آقا!)
حالا اگه یکی از اون پستای آنچنانیت رو میذاشتی یا یه دختر شایسته واقعی رو به جای این یکی که تخیلی هستش میذاشتی اینجا، آقایون فرهنگ دوست مقیم مرکز با کامنتها، پیشنهادات و نظرات صائب خودشون پشت یک سومت صف می کشیدند!
اما حالا که فضا فرهنگی شده همگی به اتفاق سکوت اختیار کردند...
خیلی جالبه!

هادی

نمی دونم واقعا این قدر جای حیرت داشت که جماعت کامنت گذار انگشت حیرت و تعجب و سر کار رفتن به دهن گرفتن!!!واقعا این طور فکر نمی کنم.بالاخره همیشه نمیشه خوب نوشت اما باید به نویسنده روحیه داد.از استقبالی هم که از مطلب میشه مشخصه.
در کل نسبت به داستان کوتاه قبلیت(پسر بچه) افت محسوسی داشت داستانت.درسته هر دو یک سبک داشتن اما فرق هم کم نداشتن.
من مدت خیلی زیادی خواننده خاموشت بودم.اما مدتیه که دلم نمیاد کامنت نذارم .کیوان عزیز تو کاره وبلاگ نویسی خیلی قبولت دارم. واقعا کارت رو بلدی.
.نمی دونم چطور باید بنویسم تا پست های منم بخونی.اما دارم تمرین می کنم .امیدوارم پابلیش بکنی کامنتمو.

به ! چه سر کاری رفتمااااا : دی .. من به وسط پست که رسیدم سرچ رو شروع کردم :دی

Fatima

من برای اولین بار به این جا سر زدم و اولین مطلبی که خوندم دختر شایسته بود - قلم فوق العاده ای دارین تبریک میگم بهتون

ساقی

جان تو رفتم گوگل دنبال عکس شیده خانم:))))))

ارسال نظر