گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
تعطیلات خیلی خوبیه. همه جا بسته است و آدم فیلش یاد هندوستان نمیکنه که بخواد سینما و تئاتر و کافیشاپ بره. هوا هم که گویا قهره و ک.و.ن مبارکش رو کرده به سمت و سوی زمستون و هیچ نشونی هم از برف و بوران و دو قطره بارون نیست. اگه توی این هاگیر و واگیر و چهلهی زمستونی قسمت میشد، دو سیر چاغاله بادوم هم میخوردیم که دیگه شکی نبود خود خود بهاره که با این ریخت و قیافهی جدید امسال اومده سراغمون. بقول دوستی که پنداری فراخی باسنش حتی از منهم گستردهتره! این روزها توی خونه ولو شدیم و فقط داریم انرژى ذخیر میکنیم و خب حالا معلوم نیست که اینهمه ذخیرهی انرژى رو برای چه کاری میخواهیم. حتماً دیگه همهتون به سن بلوغ رسیدین و میدونید انرژى زیادى که به کاری نیاید ... ویرانی عظیمی به بار میآرد.
جادوهای داستان چهار جُستار داستاننویسی رو میخونم. کتابی از حسین سناپور که تابستون امسال به چاپ رسید. کتاب خیلی خوبیه که چند تا از تکنیکهای داستاننویسی و همچنین آثار چند تا از نویسندههای مختلف رو بررسی میکنه. چند صفحهیی رو میخونم تا میرسم به مبحث داستانهای رئالیسم جادویی (همون داستانهایی که البته من هیچ علاقهی هم به خوندنش ندارم) با هم بخونیم ببینیم سناپور در رابطه با این داستانها چی گفته:
... رئالیسم جادویی متضمن ترکیبی از رئالیسم و جادو است، یعنی ترکیبی از عناصری که به زعم مکتب رئالیسم واقعی هستند (و به نوعی همگان بر وقوع متعارف آنها در زندگی اتفاقنظر دارند)، با عناصری که اتفاقنظر بر وقوع نیافتن آنها در زندگی عینی و بیرونی است ...
بعضی از آثار مارکز و بورخس رئالیسم جادویی هستند. یکی از تکنیکهای این آثار اینه که وقایع غیر رئال باید جوری گفته و نوشته و پرداخته بشه که خواننده اون رو باور کنه و خب وقتی صد سال تنهایی گارسیا ماکز اینچنین توی ادبیات جهان موندگار میشه معلومه که بخوبی تونسته عناصر جادویی رو به بدون ضرب و زور و خون و خونریزی، به خورد خواننده بده تا جائیکه وقتی توی داستان میگه، چند ماه و چند سال بارون بارید، جوریکه ماهیها توی اطاق پذیرایی شنا میکردند خواننده چون با داستان همراه بوده بنابراین این گفتهی ماکز رو بدون چون و چرا میپذیره. بهمین خاطر صد سال تنهایی میشه یه داستان خوندنی ملموس نه یه قصهی و روایتی که شاه پریون و دیو دو سر غیر باور توش نقش دارند.
زندگی این روزهای ما هم یه جورایی شده رئالیسم جادویی! نگاه بیرونی از طرف خوانندهیی که خارج از ایران سکونت داره به این گربهی خمیده و داستان زندگی ما ایرانیهای ساکن وطن، رئالیسم جادویی خلق کرده که تمام نویسندههای آمریکای لاتین باید برن جلو لُنگ بندازند.
زندگی توی دیوونهخونهی بزرگی به اسم تهران با بالاترین دود، ترافیک، آلایندگی، هزینههای سرسامآور، مردم نامهربون، کوچه های بنبست، اتوبانهای بیانتها ... رئالیسم جادویی نیست؟! در حالیکه نرخ بهره در بانکهای آمریکا به 0٪ رسیده و من کارمند دنبال وام بانکی هستم و حاضرم بهره 21٪ پرداخت کنم ولی رئیس بانک ناز میکنه و قر و قمیش میاد، رئالیسم جادویی نیست؟! با این حقوقی که آخر ماه میگیریم و بارها و بارها، دریافتی و پرداختیهامون رو روی کاغذ آوردیم و همیشه با توجه به محاسبات و نمودارهای برنامهی اکسل میبایستی هفتم ماه دیگه هیچ پولی نداشته باشیم ولی هم اینکه تا حالا با حقوق کارمندی زنده هستیم و نفس میکشیم و دزد و گدا نشدیم، رئالیسم جادویی نیست؟! از اینجایی که من الان نشستم اگه هوا خوب باشه دقیقاً تا ته تهران مشخصه ولی یک ماهی هست که دیگه هیچ نشونی از تهران بزرگ و ساختمونها و برج بیریخت میلادش نیست و ما هنوز زندهایم و توی این دود که چه عرض کنم، لابهلای این قیر ماسیده بر شهر، نفس میکشیم رئالیسم جادویی نیست؟! در مملکتی که وکیل زنش جایزه صلح نوبل میگیره و در حالیکه همهی کشورها و ملتها، ایرانیها رو با انگشت نشون میدند، اون آدم میتونه نمایندهی بسیار خوبی در جهت نشون دادن چهرهی درست ایرانی و ایرانی و فرهنگ غنیش به جهانیان باشه ولی توی کشور خودش تهدید به مرگ میشه، رئالیسم جادویی نیست؟!
برنده جایزه صلح نوبل باشی و سالها بخاطر رعایت حقوق بشر جون بکنی و اونوقت توی خونهی خودت، وقتی از پنجره آشپزخونه بیرون رو نگاه میکنی ... عزیزان ببخشید، از اطاق فرمان به من اشاره میکنند که وقت برنامهی ما تموم شد!
تو یک چیز رو به من جواب میدادی خوب بود
اکثریت مردم ایران با حرفهای از جنس حرفهای تو موافقند و همین چیزها رو از زبونشون می شنوی
اقلیتی هستند مخالف این حرفها .اقلیتی به معنای واقعی اقلیت.حالا بگو پس چرا همه چیز هر روز داره بدتر میشه و آب از آب هم تکون نمی خوره
***********************************************
k1: تو مثل اینکه به جملهى آخر توجه نکردی. وقت برنامه تموم شد!
لینک "کارگزاران" خدابیامرز را گذاشتی، داغ دلمون تازه شد اما حداقل فهمیدم چرا من تا حالا چندین و چند بار "صد سال تنهایی" جناب "مارکز" را شروع کردم و نصفه نیمه دوباره رها شده به امان خدا، احتمالا چون از جادو و جنبل حتی از نوع رئالیسماش چیزی سر در نمیارم. راستش با احترام برای همهی علاقه مندان به این ژانر ادبی به نظرم از آنهاییست که جوانان را از خود بیخود میکنه و تاثیر زیادی روی سلیقهی ادبیشون میگذاره اما این تاثیر گذراست و با مرور زمان کمرنگ و کمرنگتر میشه، زمانی دربدر به دنبال کتابهای متعلق به نویسندگان امریکای جنوبی بودم اما سالها بعد که دوباره برخی از آن کتابها را مرور کردم به خودم خندیدم، فرق چندانی با "هری پاتر" نداشتند فقط رنگ و لعاب روشنفکریشان گولم زده بود. البته علیرغم عدم علاقهی شخصی بهگمانم مارکز و امثال "صد سال تنهایی" از این قاعده مستثناست. آنها ماندگارند. مشکل از جایی آغاز میشه که نویسندگان ایرانی نوعی کپیبرداری مضحک و آبکی از روی این مدل نوشتهها انجام میدن. یادمه کتاب "رژه بر خاک پوک" آقای "شمسلنگرودی" که چاپ شده بود چقدر مورد تمجید و تحسین قرار گرفت و حتی بعضیها میگفتند از اصل اثر یعنی "صد سال تنهایی" هم بهتره. نویسنده محترم هم وقت را غنیمت شمرده بود و با همهگیر شدن کتابهای مارکز به سبک و سیاق او این کتاب را نوشته بود. در هر صفحه شوکی وجود داشت، یکی میمرد و زنده میشد، یکی ناپدید میشد، یکی... اما حتی من خوانندهای هم که کتاب مارکز را تمام و کمال نخونده بودم متوجه شدم که هر اتفاقی که در قصه افتاده با داستان مارکز مو نمیزنه! نویسنده حتی به خودش زحمت نداده بود که اقلا دوگولهی گرامی را بیشتر به کار بندازه و اتفاقات جدیدتری خلق کنه. بعدتر شنیدم و خواندم که این کتاب خیلی زود فراموش شده. بگذریم... در مورد داستان غیرواقعی(!) تورم و گرانی و... خب اگر "وطن امروز" روزنامهی آقای بذرپاش، مدیر عامل سایپا و عضو رایحه خوش خدمت را خونده بودی، متوجه میشدی که بله متاسفانه ما یک مقدار خیلی کمی گرانی داریم که البته تمامش هم فقط و فقط تقصیر شهرداریست! حالا خودتان پیدا کنید پرتقالفروش را. وکیل زنی هم که جایزه صلح نوبل میگیره باید قبلا برای فعالیتهای حقوق بشریاش مجوز دریافت میکرد!! تازشم ضعیفهها را چه به صلح و نوبل و حقوق بشر!؟ از شوخی گذشته شهامت زنانی مانند خانم "عباد-ی" تحسین برانگیزه، من نوعی که اگه یه "پخ" بهم بکنند غش میکنم ، دیگه چه برسه جماعت با چوب و چماق بریزن در خونه و محل کار آدم و در و دیوار را با شعارهای خشمگینانه خط خطی کنند.
***********************************************
k1: ظاهراً علاقهی تو هم مثل منه. وقتی که نمیتونی کتابهای ماکز رو بخونی توصیه میکنم اصلاً سمت و سوی بورخس نری که مطمئن هستم وسط داستان فحش خاوار مادر میدی بهش!
نمیدونم چه جوری یه جوری آسمون و ریسمونو به هم میبافی ولی عالیه. و اگه نیک بنگریم همه زندگیمون رئالیسم جادوییه
تا می گوییم رئالیسم جادویی ، فکرمان می رود به امریکای لاتین و مارکز و دوستان. وان حمام پر از عقرب و باران پروانه ها و ادمهایی که 200 سال عمر میکنند. اما این همه ماجرا نیست. خیلی شنیده و خوانده ام که که این جریان ادبی را منحصر می کنند به امریکای لاتین و جریانی که در همین سالها بوجود امده. که این هم درست نیست. این جریان از اروپا شروع شد.یعنی از المان . اما رشد هنوز ادامه دارش در امریکای لاتین جریان یافت.بسیار هم معنا دار است. یعنی امکانات یک مکتب را منطبق با شرایط شان بکار بردند و موفق که هیچ موفق تر از اروپا هم شدند.چون بی جهت تقلید نکردند. در 1924 در المان برای یک نمایشگاه نقاشی از مفهوم رئالیسم جادویی استفاده شد و بعد از طریق یک شاعر آلمانی به واقعیت در قالب رویا و رویا در قالب واقعیت معنا شد.یعنی بیانی غیر از بیان انتزاعی واقعیت در مکتب اکسپرسیونیسم.بعد به حوزه ادبیات ایتالیا هم کشیده شد. رئالیسم جادویی هرگز به فضای تخیل و فانتزی وارد نمی شود. چون بسیار طولانی می شود از مشخصه های اصلی رئالیسم جادویی می گذرم. این جریان از اروپا به امریکای لاتین رفت و در انجا محل واقعی خود را یافت.در 1948 نویسنده یی ونزوئلایی اولین کسی بود که از این جریان استفاده کرد.و در انجا با فرهنگ عامه .اسطوره .دین . تاریخ و جفرافی درآمیخت. و کار بجایی رسید که میگل آنخل آستوریاس را پدر رئالیسم جادویی نامیدند.دیگر هیچکس با شنیدن این مفهوم بیاد اروپا و آلمان نمی افتد.رئالیسم جادویی امریکای لاتین زندگی روزمره است که در شگفتی ها و اعجاز ادغام شده.باورهای اسطوره ایی و اعتقاد به ارواح بخشی طیبیعی از زندگی آنان است.آنها از بین این همه جریان های هنری- ادبی ، آنی را کشف کردند که با شرایط شان جور بودو به آنها قدرت بیان بیشتری داد. اروپایی ها خودشان مبتکر این جریان بودند اما استفاده درست امریکایی های لاتین باعث شد تا ما امروز وقتی صحبت از رئالیسم جادویی می شود ، فقط آستوریاس . مارکز . رولفو و آلنده بیادمان بیاید نه یک نویسنده اروپایی .اخیرا هاروکی موراکامی با نوشتن " کافکا در ساحل " در رئالیسم جادویی نقش پیدا کرده. واقعیتی که بصورت رئالیستی بیان می شود ، نمادی و سمبلی می شود برای واقعیتی دیگر که پنهان است و پر رمز و راز.
***********************************************
k1: ممنون از اطلاعات مفید و کامل و جامعتون.
نوشتنت بی نقصه تقریبا . اما خواهشا بسته.خسته شدیم از بس چپ رفتن ، راست رفتن شیرین عبادی رو مثل پتک ریخته گری کوبیدن تو سرمون. هر چیزی اندازه داره . بهت سر می زنیم که از این فضای یکنواخت خسته کننده در بیایم. ضد حال می زنی. پاش بیفته خودم از صد تا عبادی بیشتر مدافع حقوق بشرم ، اما به جاش.
آقا کیوان فک کنم برای شما در مورد کامنتم تو پست العفو سوتفاهم درست شده . چون من پستی را که توش راجب به پزشکا نوشته بودی و کامنتای دوستایی را که در حمایت از شما رگ گردنشون زده بود بیرون (به استثنای دو سه نفری مث لیلا و رسول که خواننده ثابت اینجا هستن و منطقی و متین نوشته بودن) هم خوندم اما به قول اون کامنتگذار گذری وبلاگتون که از کانادا نوشته بود دیدم خوب شد من کامنت گذاشتم که گزک بدم دست دوستانی که سال و ماه یه بار هم کامنت نمیذارن اما در مورد قشر پزشک این قدر دلشون پره که کامنتای چند کیلومتری مینویسن . باشه اشکال نداره حق با همه آن دوستاتونه . منم تسلیمم! اما در مورد کامنت پست العفو واقعا بی غرض نوشتم . آخه دیدم همه اومدن و این رفتارهای زشت را رد کردن . بعد با خودم فکر کردم اگه واقعا همه اون هایی که این ها را نوشتن دقیقا این جور عمل نمی کنند پس این رفتارهای زشت و غیر انسانی از چه کسانی سر میزنه ؟! چه کسی تو صف نذری بقیه را به خاطر یه ظرف غذای اضافی تبدیل به قرمه و قیمه میکنه ؟! مگه ماها از این مردم جدا هستیم ؟! خداییش هر کدوم کلامون را قاضی کنیم ببینیم تا حالا این جوری رفتار نکردیم ؟! چرا آدما تو اینترنت همه اینقدر قانون مند و آداب دان هستند اما وضع جامعه ما این جوریه ؟ نه خداییش چرا ؟
***********************************************
k1: به دیگران کاری ندارم ولی میتونم از خودم دفاع کنم. با این خط من خودم رو جزءیى از همین آدمها دونستم و هیچ ادعایی هم ندارم. منهم یکی از همونایی که هیچوقت متوجه دستها و نگاههای نیازمند نمیافتم.
" هول میزنیم. موج میزنیم. توی سر و کلهی هم میزنیم غافل از نگاه گرسنهای که محتاجتر از هر محتاجی هست به این غذاها ولی شرمنده از من و تو و حجب و حیای خودش، توی این سرمای سوزان گوشهای وایستاده و تنها نگاه میکنه من و توی سرنشین بنز، بیامدبلیو ....... "
من که از اینجور کتابا چیزی حالیم نمیشه . اگه تو سرم هم بزنند ! حوصله خوندن اینا را ندارم . خیلی هم پرت نیستم و مثلا بعضی کتابایی را که تو اینجا از براتیگان و پل آستر معرفی کردی هم خوندم و هم خوشم اومد . اما این نویسنده های امریکای جنوبی یه جورایی سخت و صقیله برای من . اون دوستی هم که نوشته اکثر مردم با حرفایی از جنس تو موافقند قبول ندارم . نباید فقط به همین چند تا آدمی که اهل اینترنت و کتاب هستند نگاه کرد . اکثریت مردم ما از این وادی ها خیلی دور هستند و به جون خودم شاید باورتون نشه اما خیلی ها را دیدم که اصلا نمیدونن ش.یر.ین ع.با.دی مرده یا زن!!! اصلا نمیدونن جایزه صلح کیلویی چنده . به خدا راس میگم . ماها فکر میکنیم چون چار تا آدم را تو اینترنت میبینیم بقیه هم همین مدلی هستن اما مردم اون بیرون اینقدر بدبختی دارن که مخشون تعطیل شده و واسه حل بدبختیاشون هم فقط به خرافات متوسل میشن .
کیوان خان مرسی از نوشته های فرهنگی و ادبی که اینجا میذارین و دوستانتون هم که در این موارد اطلاعات دارند میان و نظر میدن و من و ماها از همش استفاده می کنیم و یاد می گیریم. اون آقایی که نوشته خواهشا بسه و خسته شدیم از بس حرف عبادی را زدید واقعا براش متاسفم . ما ایرانی ها ارزش مفاخر کشورمون را ندونستیم که کارمون به اینجا کشیده . اون کامنتی را که یه نفر در مورد کامنتای الیزه نوشته بود باید بگم من هم اون ها را دیدم اما بیننده باید خودش فکر کنه و تشخیص بده . آدم مریض احوال تو اینترنت خیلی زیاده و کامنت گذاشتن به اسم یک وبلاگر معروف مثل کیوان خان و استفاده از کلمات زشت فقط نشون میده که اون آدم چقدر حسادت و عقده تو وجودش هست . داشتم وبلاگ خانم منیرو روانی پور را میخوندم که معرف حضور همه هست و نویسنده معروفیه. پسرش یعنی نوه پهلوان تختی هم که دوازده سالشه وبلاگ داره و خانم روانی پور نوشته بود که بعضی ها میان و واسه پسرش کامنتای ناجور میذارن و حالا مجبور شدن کامنتا را تاییدی کنند. یعنی وقتی یه آدمی اینقدر مریض باشه که برای یک پسر بچه از این کامنتای توهین آمیز بذاره همین خودش نشون میده چقدر فضای مجازی مسمومه و آدم نباید هر چی را که هر جا میخونه به اسم یه نفر باور کنه .
ا ا ا ......... ببخشید آقا کیوان چرا ش.ی.ر.ین ع.ب.ا.د.ی کامنت منو تیکه پاره کردی ؟!:Dاما کامنت هادی را دس نزدی ؟! من چون دیدم تو کامنت هادی دستش نزدی کامل نوشتم اگه نه خنگ که نیستم اول متوجه شدم لیلا جون سانسوری ! نوشته اسم خانم ع.ب.ا.د.ی را و چون هیچ کدوم از کارهای لیلا بی حکمت نیس منم میخاستم همین کار را بکنم اما بعدش که کامنت هادی را دیدم فک کردم اشکال نداره:((
***********************************************
k1: اگه تیکه تیکه ش کردم صرفاً بخاطر خطر فیل. ت.ر هستش.
این رئالیسم جادویی رئالیسم جادویی که میگن اینه؟
سلام
اين لينكاي بغل چرا كار نميكنه؟ فقط اوليش انگار درسته. بقيه لينك نيستن
**************************************************
k1: valla nemidonam
يعني هيچ مشكلي نداره؟ نيگا كردي خودت؟ قبلا اينجوري نبودا
***********************************************
k1: بطور کاملاً تجربی فهمیدم که این لینک ها با اکسپلوره 7 مشکل داره. احتمالاً شما ویندوز و یا اکسپلوره تون رو ارتقاء دادین که دچار مشکل شدین.
حالا که وقت برنامه تموم شده بهتره هیچی نگم
در وب لاگ قبلیم همیشه از تهران به عنوان این شهر , شهر خورنده یا هیولای سیاه نام می بردم. یک جورایی انگار حق با شماست ولی خب شاید بشه سیستمی به همه چیز نگاه کرد فقط برای مقداری گول زدن خودمان . وقتی این تیتر را دیدم گفتم حتما شما موفق شدید .. حالا واقعا موفق شدید ؟
***********************************************
k1: شوکا جان اگه منظورت از موفق شدن، قضیه نوشتن داستان رئالیسم جادویی هستش که نه هنوز موفق نشدم و مثل چار پا توی گل گیر کردم.
اشکال نداره . جواب نده . اینجا انگار فقط نورچشمی ها جواب میگیرن.
***********************************************
k1: یه نگاهی بندازی می بینی که جوابت رو دادم. اگه بخواهی تو هم میتونی نور چشم بشی مهسا خانوم!!!!
برای “somy” با اجازه صابخونه: من بر اساس تجربه شخصی متوجه شدم که اگر با "دایالآپ" کانکت بشم همانطور که شما نوشتی فقط میتونم لینک اولی را باز کنم، هم در مورد “Linkdump”و هم در مورد “Friends”ها. اما زمانی که با ADSL کانکت میشم تمام لینکها به راحتی باز میشه، از نظر فنی که اطلاعاتم محدوده و دلیلش را نمیدونم ، حدس میزنم شاید به خاطر تفاوت در سرعت باشه. البته این محدودیت را فقط در این وبلاگ دیدم و بعد از عوض شدن قالب وبلاگ هم ایجاد شد و قبلا این مشکل وجود نداشت.
***********************************************
k1: با توجه به اینکه این لیلا خانوم کوچه پس کوچه های این وبلاگ رو خیلی خیلی خیلی بهتر از من میشناسه احتمالاً نظر ایشون خیلی صائب تر از من میتونه باشه.
لابد هست !
...
زندگی بین صمیمی ترین، خوش قلب ترین و انسان دوست ترین مردمی که 3سوت زیرآب می زنن و ت.خ.م.شون نیست به گ.ا. بری چه سبکی کیشه!؟
حالا شد !:Dآخه صبح که چک کردم جوابمو نداده بودید.
***********************************************
k1: ببخشید اگه دیر شد!
لیلا جون مشکل از dial up نیست چون من همیشه با dial up کانکت میشم و لینکها هم هیچ مشکلی هم ندارن :)
سعیده جان ممنون، شاید حق با تو باشه، پس احتمالا موضوع همان اکسپلوره مکسپلوره(!) هستش که “k1” نوشته، من تجربهی شخصی خودم را نوشتم:-)
همیشه پست هاتو می خونم. این بار از زور بی کاری 4 روزه همه کامنت هاتم خوندم. یه سری هم به آرشیوت زدم چیزایی رو که از دستم در رفته بود خوندم. دمت گرم یه جورایی شدی عادت بلاگی من.
راستی به نظرت بیشتر خواننده های بلاگت دختران یا اونا بیشتر کامنت میزارن واست؟
***********************************************
k1: والله منهم مثل تو، هیچ آمار درستى ندارم. راستی آقا رضا شما والیبالیست نبودی؟!
فكر نكن . من هم هنوز هيچي ننوشتم . كم كم دارم به تواناييم شك مي كنم و راستش استرس دارم .
برف چي شد؟ بالاخره امسال ميباره يا نميباره؟ :))
لينكهاي بغل فقط اولي از بالا و اون سه تا كه عنوانشون انگليسيه باز ميشن! حالا اين هيچي. يه مشكل ديگه من اينه كه وقتي لينكي از آرشيوت رو باز ميكنم يا از طريق همين بالا «...|main|...» نوشتههاتو ورق ميزنم ديگه تاريخ نميياد و معلوم نميشه يك پست قديميتر را چه تاريخي نوشتي.
***********************************************
k1: ظاهراً مشكلات اينجا داره روز به روز بيشتر ميشه.
آره خوب! رئالیسم جادویییه دیگه!