دوشنبه، ۹ دي ۱۳۸۷

انقلاب كه شد، عمو جون 53 سالش بود. مجرد، پولدار، بدون دين و ايمون درست و حسابی، تنها، خرافاتی و مشكوك. خب اون موقع من كوچكتر از اونی بودم كه بخوام اين خصلت‌های شخصيتی رو توی وجود چنين آدمی كشف كنم. اينها رو بابا می‌گفت كه برادرش بود و هيچ‌وقت هم ميون‌شون با هم خوب نشد. عمو پنج سال بزرگتر از بابا بود. ديوار خونه‌ی ما و عمو چسبيده بود بهم. از همون موقع كه خيلی‌ كوچيك بودم وقتی مامان غذا درست می‌كرد، سهم عمو رو هم ميذاشت توی يه سينی فلزی طوسی رنگ و منهم مسئول بردن غذا به خونه‌‌ی عمو بودم.

عمو جون، آدم تند و بداخلاقی بود ولی مهربون بود، حداقل با من كه خيلی مهربون بود. آبنبات كشی و قطاب و باقلوا و سوهانش هميشه براه بود. منهم از وقتی كه تونستم كتاب‌ بخونم هميشه خودم رو توی اطاق عمو می‌ديدم. يادم رفته بود بگم، كتابخون حرفه‌ای هم بود. يه خونه‌ی خيلی بزرگ داشت از اين خونه قديمی‌ها كه دور تا دور حياط، اطاق‌های جورواجور بود و وسط حياط هم يه حوض بزرگ. يه سمتش توالت و انباری بود و دقيقاً زير پله‌هايی كه حياط رو وصل می‌كرد به ايون، يه زيرزمين با پله‌های بلند سنگی كه من هيچ‌وقت نفهميدم توی اون زيرزمين چی ميگذره. ظاهراً اختلاف بابا و عمو هم از همين خونه شروع شد. آقا جون كه مُرد، فقط همين دو تا پسر رو داشت. البته كلی مال و اموال و ارث و ميراث از خودش بجا گذاشت ولی نميدونم اين خونه‌ چی بود و چی داشت كه باعث شد بين بابا و عمويی كه تا اون موقع برادری‌شون هميشه زبونزد خاص و عام بود اينجوری شكرآب بشه.

داشتم می‌گفتم، دور تا دور حياط اطاق‌ بود. در دو تا از اطاق‌ها بعد از فوت آقا جون برای هميشه بسته شد. بابام می‌گفت يه سری وسايل خنزر پنزره كه به درد هيچ كسی نمی‌خوره ولی عمو دلش نميومد كه اونها رو بريزه بيرون، می‌گفت: يادگار آقا جونه، بهمين خاطر در اون اطاق‌ها رو بست و رفت توی دو تا اطاق تودرتو نشست. يه اطاق پُر از كتاب و يه اطاق هم سماوری كه هميشه قُل‌قُل می‌كرد و لحاف تشكی كه هميشه پخش زمين بود و راديويی كه هميشه روشن بود و عمو جون هم هيچ‌وقتی بهش گوش نميداد. سر در ورودی هر اطاقی هم يه چشم‌زخم بود. يه سری اسفند كه از توی چند رشته نخ گذشته بودند بالای طاقچه ميخ شده بودند به ديوار و معمولاً هم يه عود روشن بود.

وظيفه‌ی بردن غذا برای عمو و علاقه‌ی من به خوندن كتاب، باعث شد كه من عزيز دُردونه‌ی عمو بشم. هر وقت می‌خواستم برم خونه‌‌ش و بابا هم خونه بود حس می‌كردم از رفتن من به اونجا خيلی خوشش نمياد. زير لب يه چيزهايی می‌گفت كه هيچ‌وقت نفهميدم چی ميگه ولی اون چشم غُره‌هايی كه به مامان ميرفت همه حاكی از اون بود كه دوست نداره من برم اونجا. هر چی كه بابام دوست نداشت، عمو دوست داشت كه من لا‌به‌لای كتاب‌هاش پرسه بزنم و چه دنيای شيرينی داشت اون كتاب‌ها. هر چند كمتر پيش ميومد كه كتابی مناسب سن و سال من باشه.

علاقه‌ی عمو به تاريخ و تمدن و اعتقادات كشورهای قديمی مثل چين و يونان و هندوستان خيلی زياد بود و هميشه از همينجور كتابها می‌خوند. بعضی وقتها كه سر كيف بود جملاتی كه از ديد خودش قشنگ و جالب بود رو برای منهم بلند بلند ميخوند. هميشه هم يه سری كاغذهای پاره و پوره قديمی لابه‌لای كتاب‌هاش بود كه روی كاغذ‌ها يه سری اعلايم و حروف نامفهوم نوشته شده بود.

جای خوبی بود اون محله‌‌ی كه زندگی می‌كرديم. يكی از محله‌های قديمی تهرون. سرآسياب دولاب. اون موقع خيلی از زمين‌های اطراف، صيفی‌كاری بود. سبزی و كاهو و هندونه و طالبی و خيار و گوجه همون پشت خونه‌ها كاشته ميشد. به فاصله‌ی چهار تا كوچه اينور اونور از خونه، نونوايی بربری و سنگك و تافتون و سر كوچه‌ی خودمون هم كه بقالی مش ابراهيم بود. حموم نمره و عمومی هم كه بَر خيابون اصلی بود و خب اين از ديد اهالی يعنی اينجا ميتونه بهترين جا برای زندگی باشه. نميدونم اين دو تا برادر چيكار كرده بودند كه توی محل وجهه خوبی نداشتند. بخصوص عمو جون. پشت سرش همه‌ی اهالی و در و همسايه‌ها يه چيزهايی می‌گفتند ولی من دوست نداشتم بشنوم حرفهای چرت و پرت‌شون رو. معمولاً هر وقت كه از كنار يكی از همسايه‌ها رد ميشدم با ديدن من شروع به پچ‌پچ می‌كردند و خب اسم عمو هم چسبيده بود به همين چيزها. عمويی كه بنا به گفته‌ی همه‌ی اهل محل آدم مرموزی بود و بواسطه‌ی اخلاق گـُه‌ش هيچ كس جرات نمی‌كرد در خونه‌ش رو بزنه، اونقدر با من خوب بود كه كمتر روزی پيش ميومد بهش سر نزنم و براش غذا نبرم.

k1-House.JPG برای برادرزاده عزيزدُردونه، ورود به همه جای خونه‌ی بزرگ و قديمی عمو، آزاد بود بجز يكی از اطاق‌ها كه فقط مختص خود عمو جون بود. اطاقی ته حياط، چسبيده به راه‌پله‌هايی كه ميرفت برای پشت بوم. زير يه درخت گردوی خيلی بلند كه شيشه‌های اطاق هم با يه سری روزنامه‌های قديمی كه ديگه رنگ و روش به زردی ميزد پوشيده شده بود. نمی‌دونم توی اون اطاق چی بود كه چند باری هم كه خواستم توش سَركی بكشم، عمو خيلی زود در اطاق رو بست. چند وقتی هم بود كه سر و كله‌ی پنج تا گربه توی خونه‌ی عمو پيدا شده بود. تا اونجايی كه يادم بود عمو آدم حيوون دوستی نبود ولی نميدونم چی شد كه اون گربه‌ها پاشون به خونه عمو باز شد. گربه‌هايی كه هميشه‌ی خدا جلوی در اطاق ممنوعه ولو بودند. تابستون‌ها فكر می‌كردم بخاطر اينكه اونجا زير درخت گردو و سايه است گربه‌ها ميرن و ولو ميشن ولی بعد‌ها ديدم اون گربه‌ها تموم زمستون و تابستون و پاييز و بهار همونجا چـُرت ميزنند و كاری به آفتاب و سايه ندارند. هر چند چرت كه نه، يه جورايی انگار گوش به زنگ بودند تا يكی نزديك اطاق بشه و اونها همه‌ی موهای بدن‌شون رو سيخ كنند و بُراق بشن توی چشم اون طرف.

گربه‌ها رو دوست نداشتم. خش‌خش برگهای درخت گردويی رو كه توی پاييز پخش زمين ميشد رو دوست نداشتم. صدای قارقار كلاغ‌ها توی عصرهای دلگير پاييز بدجوری ترس و وحشت رو به جونم می‌‌نداخت، ولی عمو جون و كتابها رو اونقدر دوست داشتم كه هميشه غلبه می‌كرد بر اون ترس بی‌دليل. هميشه فكر می‌كردم عمو هيچ‌وقت ازدواج نكرده ولی بزرگتر كه شدم فهميدم عمو سالهای قبل يكبار وقتی كه خيلی جوون بود و قبل از اينكه چهار سال بره هندوستان ازدواج كرده بود ولی نميدونم چی شده بود كه زنش ازش جدا شده بود. يعنی نميدونم كه دروغ بود باز هم يه چيزهايی از در و همسايه‌ها شنيده بودم ولی نمی‌خواستم باور كنم. خـُل و چـِل خودشون بودند و هفت جد و آبادشون!

برخلاف اطاقی كه هميشه درش بسته و كليدش فقط توی جيب عمو بود در زيرزمين هميشه باز باز بود ولی هيچ‌وقت جرات نكرده بودم پا به اون زيرزمين تاريك بذارم تا اينكه يه روز ظهر كه از مدرسه بخونه برگشتم و قبل از اينكه روپوش و لباس‌هام رو دربيارم، مامانم مثل هر روز سينی غذا رو داد دستم. مثل هميشه وقتی كه وسط حياط رسيدم، با صدای بلند گفتم:
سلام عمـو جون، نهارت رو آوردم.

می‌دونستم هر جائيكه باشه جواب سلامم رو خيلی زود ميده حتی اگه توی توالت باشه. مثل هميشه ظرف غذا رو گذاشتم جلوی ايوون اطاقش و دو سه بار گفتم:
عمو جون، عمو جون، كجايی عمو جون؟!

هيچ صدايی نيومد. سابقه نداشت اين موقع از روز خونه نباشه. كمتر بيرون می‌رفت، دو سه تا دوست و رفيق داشت كه سر و وضع‌شون عينهو قلندرها بود كه بعضی وقتها اونها ميومدند پيش‌ش ولی اونها هم هيچ وقتی صلاة‌ ظهر نمیومدند بلكه چند باری هم كه ديده بودم‌شون، شب و هوا تاريك بود كه اومده بودند و همه‌شون توی اون اطاق ممنوعه با هم گرم گرفته بودند.

از پله‌ها رفتم بالا و دو تا اطاق تودرتو رو نگاه كردم، مثل هميشه رختخوابش پهن زمين و راديو روشن و سماور هم جوش‌جوش بود و اين يعنی عمو همينجاست. توی اون يكی اطاق هم دو سه كتاب باز و پخش زمين بود. اطاق كمی ريخت و پاش بود. يه سری كاغذهای قديمی هم اينور اونور ريخته شده بود. انگار كسی خيلی عجولانه دنبال چيزی ميگشته ولی هيچ خبری از عمو نبود. رفتم اونور حياط و قبل از اينكه نزديك همون اطاق مرموز بشم ديدم قفل روی دره و اطاق بسته است. برگشتم و نشستم لب ايوون. پاهام رو آويزون كردم و يه تيكه از نون سنگك رو كـَندم و گوشت‌كوبيده و سبزی رو گذاشتم وسطش و به سختی قورتش دادم رفت پايين. صدای اذان ظهر پيچيد توی محله.

كلاغ‌های روی درخت گردو، خونه رو گذاشته بودند روی سرشون. نميدونم امروز چه مرگ‌شون شده بود. هميشه وقتی كه يكی از بچه كلاغ‌ها از بالای درخت ميوفتاد پايين و ميمرد، اينجوری همه‌شون با هم سر و صدا می‌كردند ولی از اونجايی كه من نشسته بودم، زير درخت گردو كاملاً معلوم بود، بغير از برگ‌های خزون كرده‌ی درخت هيچ چيز ديگه‌ای روی زمين نبود. در حاليكه زل زده بودم به اطاقِ هميشه بسته و به فكر عمو بودم كه ببينم كجا رفته، متوجه شدم كه گربه‌های جلوی اطاق نيستند. سابقه نداشت. يهويی صدای ميــوی كشدار گربه سياهه كه هميشه از اينكه بخوام چشم‌هاش رو نگاه كنم وحشت داشتم اومد. سرم رو كه برگردوندم ديدم جلوی زيرزمينه. گربه سياهه اونجا بود ولی هيچ خبری از بقيه گربه‌ها نبود. در حاليكه هيچ كسی اوون دور و بر نبود ولی گربه سياهه همون حالتی رو داشت كه انگار كسی ميخواد نزديكش بشه. براق شده بود و زل زده بود به من.

پس عمو كجاست؟! قارقار بی‌موقع كلاغ‌ها دوباره ترس رو ريخت توی دلم. از جام بلند شدم كه برم خونه. ترسيده بودم ولی دوباره برگشتم. بوی نون سنگك و آبگوشت ميومد. عمو خيلی آبگوشت دوست داشت. خش‌خش برگها يادم انداخت كه چند روزيه كه پاييز رسيده. پس اين عمو كجاست؟! رسيدم كنار حوضی كه آبش ديگه سبز تيره شده بود، نميدونم ماهی قرمزهايی كه از عيد پارسال توی حوض بودند چی شده بودند، يادمه تا ديروز هم توی حوض بودند. ترسيدم. دوباره صدا كردم:
عمـو جون .... عمو كجايی؟!

اينبار ديگه صدام ميلرزيد. توی اطاق‌ها كه نبود. اطاق ممنوعه هم كه درش قفل بود. در توالت باز و همراه با هر وزش بادی صدای خشك و ناله‌ مانندش بگوش ميرسيد. مدتی‌ها بود كه قرار بود صدای ناله‌ی در توالت رو درست كنه ولی هر بار ... آهان، تنها جايی كه می‌تونست رفته باشه زيرزمين بود.

به محض اينكه پام رو گذاشتم روی پله‌های زيرزمين بوی ناء خورد توی صورتم. زيرزمين نمور بود و تاريك. كورمال كورمال روی ديوار دست كشيدم تا شايد كليد برق رو پيدا كنم. دستم به چيز لزجی خورد و ناخودآگاه دادی زدم. لمس اون چيز لزجِ نامعلوم حس بدی بهم داد. همه‌ی موهای تنم سيخ شده بود. هنوز صدای قارقار كلا‌غ‌ها ميومد. انگاری بيشتر هم شده بود. پله‌ها رو تا آخر اومدم پايين. شمردم. يك، دو، سه، چهار ... يازده، دوازده، سيزده. دقيقاً سيزده‌ تا پله بود. برگشتم و بالای پله‌ها رو نگاه كردم هوای بيرون روشن بود ولی توی زير زمين ظلمات بود. گربه سياهه رو ديدم كه از اون بالا زل زده بود و من رو نگاه می‌كرد. حالا ديگه ميـو ميـو نمی‌كرد كه داشت ضجه ميزد. خودش رو ميماليد به در چوبی زيرزمين. برگشتم و رفتم جلوتر. بوی ناء‌ی زيرزمين و هوای گرفته، نَفس كشيدن رو برام سخت كرده بود. ترس همه‌ی وجودم رو گرفته بود. حس عجيبی داشتم. چشم چشم رو نميديد. موقعيت خودم رو نمی‌دونستم. يه كمی كه صبر كردم چشمم با محيط آشنا شد. با دست راستم دونه‌های عرقی كه روی پيشونيم نشسته بود رو پاك كردم. ياد حرف همسايه‌ها و اهالی محل افتادم. هميشه از رمل و اسطرلاب و گنج و نقشه حرف ميزدند. هميشه اسم عمو گره خورده بود به اين واژه‌ها. تار عنكبوتی كه از سقف آويزون بود وقتی افتاد روی صورتم دوباره جيغ كشيدم. دهنم خشك شده بود. خودم حس می‌كردم كه چشم‌هام داره از حدقه ميزنه بيرون.

تيله‌های نورانی‌ی اون ته زيرزمين معلوم بود. چند تا گوله كوچولوی نورانی. اينها چی هستند؟! يك، دو، سه، چهار، پنج، شيش، هفت و هشت تا. انگار هشت تا تيله‌ زل زده بودند و داشتند من رو نگاه می‌كرد. صدای قارقار كلاغ‌ها ميومد. ياد چشم‌ها و ضجه‌های گربه سياهه افتادم. امروز چرا ماهی‌های حوض نبودند؟! انگاری جادو شده بودم. ديگه دست خودم نبود. همينجوری غير ارادی جلوتر می‌رفتم. حالا ديگه می‌تونستم بوی خون رو از بوی ناء تشخيص بدم. تكيه داده بودم به ديوار نمور زيرزمين. آروم آروم قدم برمی‌داشتم. يه دفعه حس كردم پام رفت روی يه چيز نرم و لزج. توی همون تاريكی هم تونستم تشخصي بدم. بچه كلاغ بود. بچه كلاغ، اونهم اينجا؟! خون همه‌ی زمين رو پوشونده بود. خدای من چی می‌ديدم؟! سر تا چهار تا گربه سفيده بـُريده شده بود و كله‌های هر كدوم‌شون در حاليكه چشم‌هاشون باز مونده بود و داشتند من رو نگاه می‌كردند يه طرفی افتاده بود. ياد اون كتابی كه عمو چند وقت پيش در رابطه با تاريخ و اعتقادات چينی ميخوند افتادم. همون جايی كه عمو رو كرد به من و در حاليكه داشت چايی‌ش رو هُورتی سر می‌كشيد گفت:

چينی‌های باستان معتقدند هر وقت كه پونزده روز از پاييز گذشت، اگر سر چهار تا گربه‌ی ماده‌ی دو ساله‌ی سفيد رو بـبـُری و توی يه جای تاريك دفن كنی، صاحب اون گربه‌ها به خوشبختی و عمر طولانی ميرسه.

امروز پونردهم مهر بود.

زمستون همون سال، توی تهرون برف خيلی سنگينی اومد. می‌گفتند توی پنجاه سال اخير بی‌سابقه بوده. توی يكی از همون روزهای سرد چهله بزرگه، يه روز سر صلاة ظهر، موقعی كه عمو داشت برفِ پشت بوم رو پارو می‌كرد، پاش ليز خورد و از اون بالا افتاد توی حياط، دقيقاً جلوی در زيرمين و جابجا مـُرد.

************************************
************************************

پـايـان
كيــوان
هفتم/دی/هشتاد و هفت

۳۷ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

عاشق این خونه شدم . اما به من نگو واقعا در مورد عموت نوشتی / زهرم رفته / موهای تنم سیخ شده / انگار یکی تو دلم جیغ می کشه / ترسیدم از این پست !

وای نه کیوان ، نگو این داستان نیست و اتفاق افتاده بوده ! :(
***********************************************
k1: "پونزده مهر" اولين داستانی كه من همين دو روز پيش نوشتم.

بچه که بودم تو یه خونه این شکلی زندگی کردم.خونه مامان بزرگ ِ مامانم بود.با یه حوض وسط حیاط و اتاقا دور ِ حیاط و درخت انجیر و خرمالو و یه امام زاده که سر کوچه ی اون خونه بود.میگفتن قدیما نزدیکش صیفی کاری بوده و همه مزرعه بوده و این همه آدمو اون موقع تصور هم نمیکردن.خونهه تو قلهک بود.کوبیدن.الان یه ساختمون ِ 5 طبقه ی زشته ;(

لیلا

کیوان تو آخرش با این عکس‌های منتخب‌ات منو می‌کشی:دی عاشق این مدل خونه‌ها هستم، سبک معماری این خونه به گمان‌ام شباهت زیادی با خونه‌های قدیمی کاشان داره مثل این یکی که البته به نوشته عکاس بازسازی شده هستش و حال و هوای عکسی که تو گذاشتی خیلی نوستالژیک‌تره.
http://photoblog.sohrab.org/archives/000561.php
این قدر راجع به عکس نوشتم که متن فراموش‌ام شد. بعضی خصوصیات عموی تو چقدر مشابه عموی خدابیامرز پدر منه: مجرد(البته اون هیچ وقت ازدواج نکرده بود و اصولا با زن جماعت میانه خوبی نداشت)، تقریبا پولدار،تند و بداخلاق ولی در عین حال مهربون مخصوصا با ما بچه‌های اون موقع و بیشتر از همه به راه بودن آب‌نبات و گز و سوهان و آجیلش، اهل کتاب و عاشق مسافرت و البته رفیق‌باز... و چون زن نداشت همیشه مادر بزرگ‌ام یعنی زن‌برادر عموی بابا براش با یکی از اون سینی‌های قدیمی که بهش میگفتن "مجمع" یا "مجمر" غذا می‌فرستاد. اون هم عشقش آبگوشت بود، اگه هر روز خدا هم براش آبگوشت می‌بردن خسته نمی‌شد. فقط آخر و عاقبت‌اش به قول قدیمی‌ها با مورد عموی تو متفاوته. بعد از طی یک دوره چند ماهه بیماری فوت کرد. بگذریم، خیلی حرف زدم. با این نوشته کلی حال و هوای گذشته‌ها را برام زنده کردی. خانه مادربزرگ پدری و عموی پدرم که ما هم بهش می‌گفتیم; عموحسین.
در مورد کامنتای پست قبل هم : علیک سلام ایمان جان، اولش فکر کردم با توجه به اسمت پسر هستی بعد که دیدم نوشتی کیوان دلت را برده فهمیدم دختری:دی هفته‌ی وحدت حضرت رسول هم مبارک، غلط نکنم این رسول باید فارغ‌التحصیل حوزه‌ی علمیه باشه، این قدر آسمون ریسمون را به هم بافت تا به نتیجه‌ای که می‌خواد برسه:))
پ.ن ظاهرا این فقط یک داستانه. اما برای من خیلی،خیلی ملموس بود. عالی نوشتی پسر:-)

عالييييييي ، حرف نداشت .

قشنگ بود حاجي! يعني من اومدم بپرسم كه اين عكس همون خونه‌س؟ بعد كه كامنت‌ها رو ديدم مطمئن شدم كه داستانه. خلاصه كه حالي داد :)
راستي يادته يه دفعه در مورد كتاب و داستان كوتاه يه چيزايي نوشته بودي؟
***********************************************
k1: نه يادم نيست.

سلام
داستان زيبايي بود از خواندنش لذت بردم

فتانه

قشنگ بود. مخصوصا قسمت زيرزمين رفتنت. چند تا چيز بگم؟ نظر خودمه هيچ پايه و اساس انتقادي هم نداره:
اول اينكه: وقتي ميخوندم، تو همون پاراگرافهاي اول اونقدر از نثرش خوشم اومد كه دوست داشتم يك رمان مي‌بود و زمان بيشتري با اين خانواده‌ و حال و هواي زندگي در ايام قديم همراه ميشدم. كه خوب اين يك داستان كوتاه بود.
دوم اينكه: براي اينكه نشون بدي كه پسر كوچولو چطور با ديدن اين صحنه‌هاي مشمئز كننده و به يادآوردن اون جمله‌ها يكهو تمام تصوراتش از عموش خراب ميشه و فرو مي‌ريزه مي‌تونستي بيشتر به باور و ايمان پسرك به عموش عليرغم نمونه‌هايي از حرفهاي مردم ميدون بدي.
سوم اينكه: جوري كه راجع به اون اتاق ممنوعه نوشتي و رفت و آمد دوستان به اون اتاق كه فكر كردم عمو معتاده و حرف و حديث مردم و نارضايتي پدر از رفت و آمد پسرش به اونجا از اين جهته. نميدونم نكته انحرافي بود يا واقعا معتاد هم بوده ولي اگر بعنوان نشونه‌اي از شخصيت خرافاتي عمو نوشتي، زياد راهنمايي نكرد.
خلاصه اينكه: اونقدري قشنگ بود كه جاي كار داشت مفصل‌تر هم بشه اما به عنوان يك داستان كوتاه احتياج به كليدهاي بيشتري داشت تا تفاوت قهرمان‌سازي بچه‌ها و بيخبري‌شون از واقعيت‌هاي پليد دنياي بزرگترها مشخص‌تر بشه.

اينم بگم كه من فقط يكبار داستانتو خوندم و اين‌ها چيزهايي بود كه وقتي به امضات رسيدم تو سرم بودن.
مهندس جون روزي روزگاري اگر كتابي ازت چاپ بشه خودم 47 تاشو ميخرم. قول :)
***********************************************
k1: نكاتی رو كه اشاره كرده بودی كاملاً درست و منطقی بود. اين ميتونه يه رمانبلند باشه و خب نقش اون اطاق ممنوعه توی قصه بخوبی بهش پرداخته نشده و بايستی تكليفش توی داستان مشخص ميشد.

مازيار

به قول آذري ها گشنگ بود....جالبه من هم يه عمو دارم 70 ساله ومجرد...مهربون،ريلكس،با يه چهره اي كه هرچند سعي ميكنه دردهاي درونش رو تو اون بروز نده ولي هروقت نگاهش كني چهره اش ماجراي يه عشق شكست خورده رو داره روايت ميكنه.....

`پارميدا

با حال بود ، يكمي ترسناك ولي كلي به واقعيت نزديك !

مهر

راستش این اصلاٌ شبیه اولین داستان نبود!البته من نمی تونم نظر کار شناسی بدم ولی با توجه به کتابایی که تا به حال خوندم می تونم بگم واقعاٌ توصیفاتی که به کار رفته بود پخته و درست حسابی بود.اونقدر واقعی که اگه نمی گفتی میشد فکر کرد یه خاظره واقعیه و می شد راحت این فضا وآدما رو تصور کرد.حالا اگه اولین داستان آقا کیوان هست باید خوشحال باشیم که جزو اولین خواننده های یک نویسنده عالی هستیم که اگه کارشو ادامه بده حتماٌ حرفای زیادی واسه گفتن داره. فقط آقا کیوان اون موقع که معروف شدی هم همین قدر خوب بمون!
***********************************************
k1: مگه الان خوبم؟!

مهر

تو وبلاگت که آدم خوب ومهربونی هستی !بیرون رو دیگه خدا عالمه و ما این کیوان رو می شناسیم ولی آدما وقتی معروف میشن یه جورایی عوض میشن (البته نه همه) اگه همین کیوان پشت یک سوم بمونی از دید من خیلی هم خوبه!
***********************************************
k1: قِسمت بشه بيرون هم ببنيدش، در مجموع اين آقا كيوان بچه‌ی بدی نيست!

خونه پدر بزرگ من تو دروازه شمیران یه چیزی تو همین مایه ها بود. اونها درخت توت و انجیر داشتن. یادش بخیر! پدر بزرگم که فوت کرد چند سال بعدش اون خونه رو عوض کردن و رفتن یه جای دیگه.
داستان رو زود تمومش کردی.
یه سوال بی ربط: نوار دستت رو کجا گرفتی؟
***********************************************
k1: خيابون وليعصر يه كمی بالاتر از پارك ساعی ولی الان اسم اون دكتر رو يادم نيست اگه لازم داری بگردم آدرس دقيق رو برات پيدا كنم؟
*********
پی‌نوشت: خانوم يا آقای "نون جيم" كاملاً درست گفتند. دكتر شهرام اكرمی و آدرس:
تهران - ولی عصر - بالاتر از پارک ساعی - نبش کوچه ۳۴ - ساختمان پزشکان ۱۱۵۷ تلفن ۸۸۷۹۶۳۹۳

نون جیم

با توجه به آدرس مطبی که کیوان داده اسم اون دکتره "دکتر شهرام اکرمی" هست !!!
در ضمن جناب کیوان ! داستان شما فوق العاده بود.... محظوظ شدیم !

magenta

جالب بود.از اين عمو و خونه ي نوستالژيك خوشم اومده بو د و دوست نداشتم چنين سرنوشتي پيدا كنه.فكر مي كنم از عنصر غافلگيري به خوبي استفاده كرده بودي.

ساسا

مرحبا جوون خيلي قشنگ بود مخصوصا تعلیق چند خط آخر.
نوشته با یه ریتم ملایم شروع شد و مثل یه تابع همواره صعودی با شیب کم، آهسته آهسته به نقطه اوجش نزدیک شد و همونجا خواننده رو غافلگیر کرد.
نمیخوام قضاوت کنم چون صلاحیت و تخصص بررسی های تطبیقی رو در حوزه ادبیات داستانی ندارم اما با خوندن نوشتت یه جورایی ناخودآگاه و بطور کاملا حسی یاد داستان کوتاههای صادق هدایت افتادم.
دیگه اینکه من فکر میکنم هم این نوشته از لحاظ مواد اولیه نوشتار به قدر کافی غنی هست و هم نویسنده اش اونقدر با استعداد که بشه یه رمان خوب از دلش بیرون کشید.
هی من میگم خوب مینویسی، هی تو شکسته نفسی کن...!

من قدرت داستان نویسی شما رو تحسین می کنم،خیلی عالی بود:)

خوب بالاخره آقا کیوان نویسنده شدند! البته نویسنده که بودی ولی خوب نویسنده‌ی داستان شدی همون چیزی که من تا حالا چند بار بهت پیشنهاد داده بودم. فقط یه چیزی بگم؟ توصیفات اولیه‌ت از شخصیت عمو و کدهایی که به کار برده بودی این‌طور نشون می‌داد که عمو یه شخصیت خاص ولی بزرگ داره که دیگران درست نمی‌شناسنش و در موردش قضاوت اشتباه دارن. برای همین نکته‌ی پایانی داستان یه جورایی خواننده رو متعجب می‌کنه. یه چیز دیگه هم بگم. تصویرسازی خونه و صحنه‌ی آخر یعنی صحنه‌ی وارد شدن پسرک به زیرزمین خیلی خوب و عالی از کار دراومده. بازم تبریک و بازم بنویس

د ختر کُرد

تو مایه های دایی جان ناپلئون بوداا .. ولی کلن تخیل پردازی خوبی داشت .. تلاش پشتش بود. .. ایشالا بزرگتر که شدی بهتر مینیویسی :)

د ختر کُرد

آهان یه چیز دیگه.. یه نمه ترسیدم. چون من تو ماه مهر به دنیا اومدم این داستان گربه ها ترسوندم خیلی.. به این تیکه چینی مینیا که رسیدها ضربان قلبم رفت بالا.....الآنم تنهام. شب هم که هست. خونه کلاً خالی، خداییش بی کار بودی داستان ترسناک بنویسی ؟؟؟؟ ما اعصاب نداریم داداااااش !!!!!!!!!!!

فضای مجسم خوبی بود
اینجا تهران
پونزده مهر

خواهشن ادامه بده

وای خدا رو شکر داستان بود / باورت میشه اومدم مطمئن شم داستان بوده که خوابم ببره ؟؟


s-:

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
.
می دونی براهنی یکبار در جواب اینکه ما چطور می فهمیم نویسنده یا شاعریم گفت:" کافی یه یک نفر بعداز خوندن متن بگه شعر یا قصه. از همین لحظه تو دیگه همون هستی که خطابت کرده اند."
این قصه ساخت محکمی داره. پلات دقیق. شخصیت پردازی کامل عمو و تا حدودی پدر و راوی. فضا سازی درست با حس نوستالژیک. نشانه ها برای ایجاد یک فضای قدیمی و وهم انگیز و تا حدودی ترسناک دقیق کنار هم چیده شده و به خوبی همدیگر رو پشتیبانی می کنه. مثلا در هم ریختگی اتاق و غیبت عمو و غیب شدن ماهی ها وعلت وجودی رنگ گربه ها ولزجی دیوار زیر زمین و خرافه پرستی عمو ... با هم کاملا همپوشانی داره. نثر روان که خواننده رو بی جهت درگیر زبان نمی کنه. و البته این نوع قصه قصد این کار رو هم نداره.پایان بندی که خیلی زیرکانه و شوخ طبح و ظاهرا بی طرف که شرنوشت خرافه پرستی و آرزوی عمر طولانی و خوشبختی رو غیر مستقیم از طریق تنهایی و سقوط و تا حدودی جوانمرگی عمو زیر سوال می بره.
کیوان یک سوم عزیز خودت خوب می دونی تو آدم اول راه نوشتن نیستی. نثر و لحن و استیل این قصه نسبت به نوشته های غیر قصوی ات یک عقبگرد به حساب می آید. چون از اون طنز تلخ و گزنده و آدم عصبی و بالغ و اجتماعی و پرسشگر و خونسرد وجذاب و عاشق راوی در اون متن ها تو این قصه ظاهرا خبری نیست.
اما این متن بشدت یک حرکت رو به جلو هست. چون یکنوع فراروی از خود است.(کاری که من توان انجامش رو کمتر دارم. اینطوری میدان نوشتن تویکدفعه چقدر وسعت می گیره). ضمنا فرم ساده ی روایت ات نشون می ده که تو باهوش تر از اونی که ندونی اول باید یک قصه ی سرراست و کامل نوشت تا در قدم های بعدی رفت سراغ فرم های پیچیده تر و تکنیک و لاب لاب لاب.
من از حالا بوی ورق های کتاب قصه ات را حس می کنم. موفق باشی در یک روزگی تولد خودت و قصه ات.
***********************************************
k1: پس به نظر شما تونستم يه فضای گــو تيــك رو بخوبی نشون بدم؟!

ستاره نقره ایی

تا کشتار گربه‌ها باور کرده بودم که خاطره‌ایی از کودکیت را به روانی و شیوایی همیشه داری تعریف می‌کنی، بعدش با شک و تردید خوندم تا آخرش فهمیدم داستان بود. داستان گیرایی بود با حال و هوای قدیم، عکس هم شاهکار بود. موفق باشی

اتفاقي اين داستان آشنا رو پيدا كردم و دوباره خواندمش .
***********************************************
k1: اتفاقی؟! داستان آشنا؟! دوباره؟!

يكشنبه ساعت پنج و نيم . به سلامتي مرگ تو ! داستان من بود كه توي وب لاگ تحت عنوان چشمان سرخ لوچ آمده است .
***********************************************
k1: شوكا خانوم خيلی خوشبختم. نميدونستم شما هم اونجا تشريف داريد و وبلاگ می‌نويسيد.

ممنون

من شما رو لينك مي كنم . البته با اجازه
***********************************************
k1: خواهش ميكنم.

نفیسه

کامنتم درباره اونچه که نوشتی نیست. راستش صلاحیت هم ندارم که بخوام نقدی کنم چه خوب چه بد.فقط می‌تونم بگم لذت بردم.
اما یه سوال دارم.
قبلن کتاب‌خون نبودم یعنی کتاب‌خونی واسم اولویت چندانی نداشت ولی خب نوشته‌هات مهم‌ترین محرک بود تا کتاب‌خون بشم. ولی حالا مدتیه از یه چیز می‌ترسم،‌اینکه کتابا بیآن تو نوشته‌هام و یه روز چشم باز کنم ببینم خودم دیگه نیستم.
و حالا سوالم: هیچ وقت از این تیپ ترسها داشتی؟ باهاش –با ترس- چی‌کار کردی؟!
در کل کتاب خوندن توی این نوشتن‌هات چه‌قدر تاثیر داشته و داره؟
***********************************************
k1: وقتی ياد بگيری كه توی تموم فراز و نشيب‌های زندگی خودت باشی و خودت و بواسطه باد و بوران و سياست و دروغ مصلحتی و هزار و يك كوفت و زهر مار ديگه خم نشی و سمت شرق و غرب نری ديگه از اين هم ترس و هراس نداری كه با خوندن چهار تا كتاب، ديگه خودت نباشی.

بنظرم زياد بخون و زياد بنويس و همه‌ی اين ترس‌ها و سَبك‌ها و قوانين و استانداردها رو بريز كنار. مهم اينه كه آدم جوری بنويسه كه خودش و ديگران از خوندنش لذت ببرند حالا ميخواد نزديك به سبك ويكتور هوگو باشه يا اُس ممد نقاش.

ساره

خیلی خوب نوشتی خیلی.تو این چند سال که اینجا رو میخونم هیچوقت به این خوبی ننوشته بودی
آفرین

لينك شما به فهرست دوستان اضافه شد.
***********************************************
k1: ممنون از لطف‌تون

mahssa

اول داستانت اینقدر طبیعی بود که منم فک کردم عموی واقعیت بوده !

چقدر به نظرم فضای داستانت آشنا اومد. اما به عنوان به خواننده معمولی قشنگ بود.

زیبا بود. ممنون

میترا

اول از همه کیوان خواهشاً یه فکری به حال این کامنتدونیت بکن. اجداد آدم رو میاره جلوی چشمش.

دیگه اینکه تولدت رو با کمی تاخیر تبریک میگم. برام به شدت جای شگفتی داشت که روز تولدت با روز تولد برادرم یکیه. من اسمشو میذارم حسن تصادف.

اما در مورد داستانی که نوشتی. اول اعتراف میکنم که تصورم این بود که این ماجرا یه خاطره است نه داستان. اون کلمۀ پایان آخر کمی من رو به شک انداخت اما جدی نگرفتمش. این نشون میده که داستانت خیلی خوب نوشته شده و تونسته یه فضای واقعی رو برای خواننده به تصویر بکشه. در قالب یه داستان کوتاه و بالاخص بعنوان کار اول خوب از کار دراومده و پیامش رو هم رسونده.
***********************************************
k1: در حال حاضر بابت اين كامنت‌دونی مزخرف من فقط می‌تونم ازتون معذرت‌خواهی كنم.

کیوان یک سوم عزیز من حالا از تو یک قصه دارم و یک سوال.
قصد ندارم سرسری از کنار هر دویشان بگذرم. در حد توان به جزئیات هر دو می پردازم.
این یک فعالیت دو جانبه است. از طرف تو قصه نوشتن از طرف خواننده مزه مزه کردن لذت بررسی متن. سود متعالی اش برای من یادآوری روش درست رویارویی با جهان قصه - در حضور متن و بواسطه ی طرح یک پرسش است. پس لطف کن نگذار فراموشم شود. از من حتما جواب سوال ات را بخواه. به محض داشتن فرصت می نویسم.

درود بر تو كه شروع كردي به نوشتن داستان. واقعاً حيف بود از اين قلم كه داستان ننويسه. مطمئناً داستان هاي بعدي روان تر و زيباتر خواهند بود.

SAHAR

dastaneto doost dashtam. haminke dar ja sare oon heyvoonaki bache gorbeha ro tasavvor kardam neshoon mide tasiresho room gozashte. man asheghe dastane iraniam.

ارسال نظر