گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
خر كه نيستم، خودم ميدونم توی يه همچين روزهای سرد زمستونی كه اينوريها چشمشون به آسمونِ خاكستری دوخته شده تا شايد كمی بباره و اين حجم سنگين دود و كثافت رو با خودش ببره و اونوريها هم تو فكر تعطيلات و پاپا نوئل و كريسمس و بليط هواپيما و جورابها و كادوهای رنگاوارنگ هستند، جای اين حرفها نيست و شايد حس و لمس اين موضوعی كه میخوام بنويسم كمی سخت باشه ولی نميدونم چی شد كه امروز يهويی ذهنم فلش بَك زد به گذشته. به اون دوردورها. آهان يادم اومد، همه چی از يه سرماخوردگی شروع شد.
سِرم شستشو و آب نمك رو كه هورتی میكِشم توی دماغم، يهويی پرت ميشم وسط دريای خزر. عصر يه روز تابستونيه و همه چی آروم آرومه. ساحل و دريا و همهی آدمها. توی همون روزهايی هستيم كه هيچ كسی سر اِسم و رَسم دريای شمال و جنوب با همديگه دعوا نداشت. يادم نيست رئيسجمهورمون كی بود. شايد اون موقعها هنوز نخستوزير هم داشتيم. البته شمالیها نفتمون رو میبردند و جنوبیها هم فكر تُنبها و تنبونهاشون بودند و ما هم دلخوشه چهار تا ماهی كپور و سفيدی بوديم كه از توی دريای به اون بزرگی صيد میشد. ظاهراً سهم ما و همهی آدمهايی كه اون موقعها زير پنجاه، شصت ميليون بودند، همين ماهیهايی بود كه خب البته همين هم به خيلیها نميرسيد. به خيلیها. تخمهاش كه ديگه مال از ما بهترون و سوغاتی بود برای اون خارجیهای از خدا بیخبر تا بدونند ما خاويار و تمدن و داريوش و كوروش و طلا و مس و نفت و گاز و جنگل و كوير و همه رو يه جا داريم و سالهاست كه توی كوچه و خيابونهای ما، الاغ و شتری بار و نفر نمی بره.
اينجا هم مثل خيلی از جاهای مهم زندگی، داشتن تخمها نقش خيلی مهمی بازی میكرد و اينبار تخمهای ماهیهای سفيدِ دريای خزر توسط خارجیها خورده ميشد تا شايد اون احمقها بفهمند اين ايران خراب شدهايی كه يه زمانی طول و عرضش از وسط آسيا و اروپا هم گذشته بود، كجاست.
لابهلای جماعتی كه توی آب هستند يهويی خودت رو هم میبينی كه لخت شدی و داری دست و پا ميزنی. يه كمی جلوتر، بابا هم هست. اون روزها بابا بود، هنوز نمُرده بود. اون بود و من هم اونقدر كوچيك بودم كه نفهمم، معنی خيلی از واژهها و بازيهای زندگی رو. معنی سرنوشت رو. قسمت رو. شانس رو. اون بود تا من غوطهور بشم توی همون دوران خوش و سرخوشی كودكی. اون بود تا زندگی رو فقط توی همون لحظه ببينم. همون عيدها. همون تابستونها. همون درياها. همون شب يلدها و تولدها. اون بود تا خريدِ خونهی فردا رو هم مثل خونههايی كه با شن و ماسهی لب ساحل درست میكردم، سهل و ساده بدونم، يا نه اصلاً چيزی ندونم، اينها همه بواسطهی حضور بابايی بود كه خب حالا ديگه خيلی وقته نيست. اون بود تا من فارغ از همهی بود و نبودهای زندگی، توی آب شنا كنم و سُر بخورم توی روياهام.
چند سالی بزرگتر شده بودم. زير تـَلی از شنهای لب ساحل دفن شده و فقط سَرم بيرون از ماسهها بود. قبلش هم ولو شده و آفتاب میگرفتم تا اين تن و بدن سبزه رو برنزه كنم. بابلسر بوديم. اونقدر بزرگ شده بودم كه نگاه دختری كه لب ساحل وايستاده بود و زير چشمی من و دريا و بابای خودش رو میپاييد، بهم شوق و انگيزه بده تا منهم بزنم به دريا. همون روزهايی بود كه جوشهای غرور خونه كرده بودند روی صورتم. اون روزها شنام خوب بود. نميدونم، احتمالاً هنوزم هم بايد باشه. اينور اونور و توی مسابقات مختلفِ تهران، مقامهايی هم آورده بودم. خيلیها تشويقم كردند كه شنا رو بصورت حرفهايی دنبال كنم ولی خب قسمت جای ديگهايی لونه كرده بود. از زير ماسهها اومدم بيرون و زدم به آب. هيچ چيز جز اون نگاهها نمیتونست باعث بشه منِ تنبل برم توی آغوش دريا. هر چی هنر و مهارت شنا داشتم كه توی اون چند سال ياد گرفته بودم همه رو ظرف همون چند دقيقهی اول رو كردم.
كرال سينه، كرال پشت، قورباغه و دو سه تا هم دست و پای پروانه. اون روزها هم هنوز بابا بود. خيلی رفته بود جلو. خب شناگر خيلی خوبی بود و من با اونهمه اِهن و تلپ و كاپ و مدال و مقام و جوشهای غرور جرات نمیكردم باهاش شنا كنم. شده بود قد يه مورچه ولی بود. وقتی هنرنمايیم تموم شد، به سمت ساحل برگشتم. با خودم فكر میكردم الان دختره پيش خودش ميگه، چه پسر خوش قد و قامت و خوش هيكلی. چقدر هم شناش خوبه. داشتم با دختره و روياهام زندگی میكردم، حتی يادمه كه بچههامون رو هم آورده بوديم لب دريا و اونها هم داشتند آب بازی میكردند! ولی وقتی از همون دورترها، ساحل رو نگاه كردم هيچ اثری از اون دختر نديدم. نبودش. رفته بود. هيچ كسی كنار ساحل نبود. حس دلقكی رو داشتم كه توی يه سيرك خالی، داشت بندبازی میكرد ولی خب بابا هنوز هم بود. اون جلوها. قدِ يه مورچه شده بود ولی بود.
یا راحت تر می شه گفت انگار همین دیروز بود!!!
برای آدم نوستالژی زدهای مثل من یک چنین نوشتهای حتی در یک ظهر سرد زمستونی بیشتر از هر هدیه رنگارنگی میچسبه. خر که نیستم;) خودم میدونم الان وقت مناسبی برای سفر به شمال اون هم به نیت زدن به دل دریا نیست، اما خوندن این باعث شد بوی دریا و ساحل و ماسه و جنگل در یک لحظه شامهام را پر کنه. به اندازه موهای سرم از وجب به وجب شمال سحرآمیز خاطره دارم اما هنوز هم اسم دریا که میاد دلام پر میکشه براش. عجیبه که هیچ دریایی و هیچ ساحلی تو این سرزمین و هیچ سرزمین دیگهای را این قدر دوس ندارم، برای من حتی ساحل خوشگل مرجانی "کیش" با اون آبهای نیلی خلیج به پای "خزر" نمیرسه. با همه کدری هرازگاه آبش ، با همه کرت و کثیفی ساحل که به لطف آت و آشغالهای جماعت گاهی دیده نمیشه باز هم دوسداشتنیه. شاید هم چاشنی اون همه خاطره باعث میشه زشتیهای امروزش کمتر به چشمت بیاد. خوشحالام که حست را سانسور نکردی و این را هر چند در ظاهر فضا و مکانش از این روزها دور هستش نوشتی. مطمئن هستم بیشتر مخاطبینات هم باهاش ارتباط برقرار میکنند. در ضمن باربط و بیربط هر وقت اسم شمال میاد به یاد صدای خشدار "رضا یزدانی" و آهنگ "شمال"اش میفتم که البته آشنایی جدی با این صدا و کارهاش را هم مدیون وبلاگ "از پشت یک سوم" هستم. عبارت آخر نوشتهات هم عالی بود، از اون عباراتی که خانم "ثابتی" عزیز با آن نگاه موشکاف ادبیاش میتونه تحلیلاش کنه : حس دلقكی رو داشتم كه توی يه سيرك خالی، داشت بندبازی میكرد ولی خب بابا هنوز هم بود. اون جلوها، قد یه مورچه شده بود ولی بود... یه عمره جادهی شمال منتظر عبور ماس، نمیدونه یکی از اون دو تا قناری بیصداس...
http://www.patocks.com/song/24973.htm
***********************************************
k1: خوشحالم كه تونستم توی اين سرمای زمستو هولت بدم توی دريای خزر. تقريباً روزی نيست كه آهنگهای رضا يزدان رو از توی اين كامپيوتر زپرتی گوش نكنم.
روحشون شاد.
گاهی وقتا یه اتفاق ساده آدما پرت میکنه تو یه دنیای دیگه.گاهی خیلیم میچسبه ;)
تولد
تولد
***********************************************
k1: لطف میكنيد فعلاً در رابطه با تولد صحبت نكنيد؟! اينجوری بهتر نيست؟!
خدا پدرت رو رحمت كنه
***********************************************
k1: خدا اموات شما رو هم بيامرزه.
انگیزه را خوب اومدی داش کیوان ! فک کنم صدی نود شنا تو دریا و فوتبال و موتور سواری و ماشین سواری ما از صدقه سر خانم ها باشه :)) البته اون ها هم دس کمی از ما ندارند . اگه ما نبودیم فک کنم سال تا سال آرایشگاه نمی رفتن یا مثلا اپیلاسیون نمیکردن ! اصلا بدون مردا نفس کشیدن هم براشون سخت میشد !!! اما خداییش شیطونی و آب بازی ! کنار دریا خیلی حال میده :D خدا نصیب کنه سواحل نیس را . اما هر چی سخت گیری بیشتر باشه شیطونی بیشتر مزه میده . اون جا که ملت آزادند هر غلطی میخوان بکنند حالش به این جا نمیرسه . راسی انگار تولد بازیه ! پس تولدت مبارک . صد سال به اون سالا . خوش باشی و به کام دلت برسی .
آقا ببخشید ما از دستمون در رفت ! کامنتای پست قبل را خونده بودم و کامنتای این نوشته را ندیده بودم که تولدت را تبریک گفتم ! تبریکم را پس می گیرم !! تا به وقتش .
***********************************************
k1: از اين به بعد هر كسی تا روز تولد بخواد توی پستهای غير مرتبط در رابطه با تولد حرف بزنه بهش فخش خوار مادر ميدم!
می دونی اگه اينطور بگی فکر می کنم بهتر باشه :
من دوست ندارم تا قبل از روز تولدم راجع بهش صحبتی بشه..............
اينطوری نه با لحن دستوری به کسی بر می خوره و هم تو انتظارت رو بيان کردی
***********************************************
k1: باشه پس همينی كه عاطفه خانم گفت.
چند كيلومتر جلوتر از محمود آباد با اون درياي مزخرف آدم كشش يه جاييه بنام المده يا نميدونم علمده حالا هرچي ده...الان با كلاس شده ...اسمش شده رويان خلاصه وقتي از رويان هم 5 كيلومتر ميري اونورتر سمت چپ جاده يه دهكده اييه به اسم بن جي كول...نفهميدم يعني چي نه اون موقع نه الان...ولي اگه خودم فهميدم اون خاطرات خوشي رو كه اونجا داشتم چي شد و كجا رفت بقيه هم مي فهمن...باور كن نفهميدم چي شد؟اولش كه مي رفتيم خونه يكي از آشناها ولي بعداً خودمون يه ويلا ساختيم كه هنوز هم هست و به شوخي ميگيم يادگار دوران پولدار بودنمونه باورتون ميشه بچه ها يه بار 10 نفري با يه تاكسي قراضه بابام رفتيم شمال بابا هنوز زنده است الحمدلله...خدا باباي تورو بيامرزه ...من ترسو بي جربزه خجالتي كه تا حالا تو استخر نرفتم از اين يكي كار نمي ترسيدم يعني تو آب دريا رفتن از اين كي كار هم خجالت نمي كشيدم يعني لخت شدن جلو آشنا ها و فاميلها...همون وقتي كه ماهي گرفتن براي برنجكارها ممنوع بود (هنوز هم هست) بابا با محلي مي رفتن ماهي مي گرفتن همون موقع كه برنج آوردن از شمال ممنوع بودما برنج رو ميزاشتيم تو متكا مياورديم تهران من بودم هزار جور عذاب وجدا تو عالم بچگي كه نبايد اين كارهارو بكنيم حرومه...اي بابا هنوز هم ياز اين اخلاقا رو دارم بچه ها بهم ميگن چيز خل..آره خلاصه پسر عمه ام يه بار اينقدر شنا كرد و رفت جلو تا رسيد به مرز شوروي ...اونموقع شوروي بود...پسر بااستعداي كه هر4تا شنارو خودش ياد گرفته بود،شالبند سبز كونگفو داشت، استاد نقاشي بودو باوجود نديدن 16 سئوال فيزيك دانشگاه دولتي پزشكي قبول شده بود برحسب اتفاق آقا كيوان يه مدت هم قصرفيروزه مي نشستن حالا شده يه آدم درب و داغون و افسرده يه پزشك كه ميگه فقط ميخوام دهاتيهارو درمان كنم تا اوناهم بگن خداپدرتو بيامرزه..همين ...يه ار چاله كنديم رفتيم تو چاله فقط سرهامون بيرون بود بعد ازمون عكس گرفتن ترسيده بودم گفتم الان خفه ميشم ميره پي كارش ...بدجور دلم براي اذان گفتن هاي مش حسن خدابيامرز تنگ شده كه مصداق شعر گرتو قرآن بدين نمط خواني ببري رونق مسلماني بود...صداي بدي داشت ولي نميدونم چرا همه مارو تشويق به نمازخوندن ميكرد تا اينكه رونق مسلموني مارو ببره...خب قبول دارم كه ديگه اون دوران برنميگرده نه كله شقي بابام كه موقع موشك بارون وقتي همه ميگفتن شما كه ويلا دارين برين شمال گفت ك...خواهر و مادر صدام...نميرم ببينم چه گهي ميخوره ...كه گهي هم نخورد...خدا باباتو بيامرزه ..بابا هنوز زنده است با همون كله شقي هاش كه يادگار نبردش با كوههاي سربه فلك كشيده ايران بعنوان كوهنورد و پرشهاي چتربازي و آموزشهاي تكاوريشه...همون موقعهايي كه بارفيق بدنساز يونانيش حسابي خدمت چندتا ساواكي كه به دخترا متلك انداخته بودن رسيدن وم بعداً كه دستگير شدن فهميدن اينا ساواكي هستن نه جووناي مزاحم ترسيده بودن
ياد افسريه كه ميگفتن زير پونز نقشه صدامه و موشك بهش نميخوره بخير، ياد قصرفيروزه ياد شمال، لب دريا ماسه هاي داغ،جاده چالوس تاكسي قراضه بخير ياد ،دايي خلبانم كه هركاري كرديم نيومد تو دريا چرا كه يكي از بهترين دوستاي خلبانش بعداز فارغ التحصيل شدن و قبل ازسفر به ايران تويه درياچه تخمي آمريكا غرق شدو جنازه اش به ايران برگشت(قراربود زودتراز دايي بياد ايران خونه مامان بزرگ مهموني داييم زنگ زد گفت سيب زميني سرخ كرده دوست داره براش درست كنيد ...وقتي مامان بزرگ يه ظرف پر از سيب زميني سرخ كرده درست كرد دايي ازآمريكا زنگ زد گفت منتظر نباشيد،خودش نمياد جنازه اش مياد ديگه سيب زميني سرخ كرده هم كه ميخورديم كوفتمون ميشد)
منم يادمه روزهايي كه بابا بود و از دور تو ساحلي كه ما شن بازي ميكرديم قد يك مورچه ديده ميشد و يا گاهي اصلا ديده نميشد. ولي پس زمينه اين خاطره صداي غر زدن مامانم و خانمهاي ديگه هم هست كه هر چند دقيقه يكبار نگران به دوردست نگاه ميكردن و خدا خدا ميكردن كه اتفاقي نيوفته. بعد كم كم همه سرپا خيره ميموندن به آب. تا وقتي كه آقايون سرحال و خندان، بيخبر از همه جا بيان و خانمها بريزن سرشون كه شماها چقدر بيفكرين. ما كه مرديم. آب آبه حالا شما حتما بايد برين روسيه؟ فردا دريا تعطيله. همه ميريم جنگل و ... :)
البته نگرانيها بيخود نبود و اين دريا رفتن ها هم بيهزينه نبود پرده گوش بابا بخاطر شيرجه تو عمق زياد پاره شد و سالها بعد عمو و دخترعمو همون نقطه سياهي شدن كه برنگشتن. از اون به بعد ديگه هيچوقت بابا رو با مايو نديدم.
ياد زمان بچگي افتاديم با اين نوشته قشنگت . خدا پدرتون را رحمت كنه . ميدوني هيچ موجودي مثل پدر و مادر مهربون و دوست داشتني نيست همشون سختي ميكشن كه ما راحت زندگي كنيم ، حتي وقتي بزرگ ميشيم و ازدواج ميكنيم و بچه هم داريم باز به ما به چشم يه بچه نگاه ميكنند ، من خودم وقتي كنار پدر و مادرم هستم يه آرامش باور نكردني دارم ، باور كن بعضي وقتها خودمو جمع ميكنم كه كوچولوتر بشم تا تو بغل پدرم جا بشم و اونوقت احساسي دارم كه نميتونم بگم . اميداوارم خداوند پشت و پناه همه مامانها و باباها باشه . كيوان جونم ديگه هم در مورد اوني كه گفتي دوست نداري تا برسه حرفي نميزنم " تا روز موعود " موفق باشي دوست من .
خوبه وقتی بعد از یه روز سرسام آور تو شهر دود گرفته عزیز بیای خونه اونوقت یکی دو دستی پرتت کنه وسط دریایی که تمام بچگی و بیشتر جوانیت رو کنار ماسه های سردش با یه دنیا خاطرات تلخ وشیرین گذروندی! یاد پسری به سن و سال کیوان اون موقع افتادم که چیزی نمونده بود به خاطر هنر نمایی واسه دختر عمه لب ساحل بلایی سر خودش بیاره و یاد دایی عزیزی که اونو مثل یه ماهی کوچولو از آب در آورد!حالا پسره انور دنیاست و دایی توی دنیای دیگه و دختری که مدتهاست شن بازی کنار ساحل و غروب دریا رو فرامش کرده ولی هنوز سنگهایی که با کلی عشق از کنار دریا جمع کرده رو نتونسته بریزه دور.مرسی که اینقدر خوب بردیمون شمال!هر چند ما شمالی ها باید شما رو می بردیم ولی حالا که شما پیش دستی کردید ممنون از مطلب زیبات.
نوشته تو خیلی قشنگ بود آقا کیوان اما با خوندن کامنت فتانه جون و رفتن عمو و دخترعموش خیلی ناراحت شدم . من از دریا خوشم میاد اما از آب و شنا وحشت دارم و فقط خوشم میاد از کنار ساحل به دریا نگاه کنم . بعد این آدمایی که میرن دریا و بی ملاحظه هی میرن جلو منو بیشتر به وحشت میندازن مخصوصا از شبای دریا وقتی طوفانیه همه ترس عالم به جونم میفته . این آهنگه که لیلا لینکشو گذاشته از رضا یزدانی خیلی خوشگله . حالا من چون پسرخاله ام عاشق رضا یزدانی یه (یعنی عاشق صداش) قبلا هم اینو شنیده بودم اما حالا بیشتر بهم مزه داد انگار که دفعه اول باشه .
کیوان ولی خدا وکیلی هیچی او مطلب اینجا تهرانت نمی شه هر از چند گاهی می رم سراغشو با همون شور و شوق بار اول می خونمش اگه امکان داره بازم از اون سبکیا بنویس
خدا پدرت و بیامرزه
http://www.k1-online.com/archives/002243.html#comments
عالی بود کیوان! مثل همیشه! پسر اشکمون رو در آوردی!
خر که نیستم، می دونم این نوستالوژی ها چقدر دل آدم رو خوش می کنه تو رئزهای سرد بی دلخوشی، که با چند تا سنگ ساده هم دلمون خوش میشه.
کیوان این نوشتت خیلی انگار از ته دلت بود .منم دلم بچگی خواست شمال خواست اون وقتی که با مایو می رفتم شنا تو آب جیش می کردم و اینا...
تا حالا هزار بار اینجا چیز نوشتم وچیز نشده یعنی پست نشده امیدوارم اینبار بشه .عیب از منه یا اینجا نمی دونم.
منم تولدم نزدیک اما اصلا دوست ندارم کسی جلو جلو تبریک بگه یا حر فشو بزنه نمی زارن آدم یه بار یادش بره و سور پرایز بشه و از این حرفها
بهترین روزهای عمرم رو تو ساحل بابلسر بودم. چهار سال دانشجویی برای هر کسی پر خاطره ترین روزهای عمرشه. فکر کن پنجره کلاس رو به دریا باز بشه، بوی لجنها دریا با باد بزنه تو صورتت وقتی استاد داره از روشهای تقطیر جزئی میگه. با این نوشته ها همچین پرتم کردی تو اون روزها که حالا حالاها رفتم تو هپروت. شب زتده داریهای لب دریا، برنامه های طلوع بینی، جشن تولدهای لب دریا، قلیون کشیدنها، والیبال بازی کردنها، درس خوندنها، بلال فروشیهای کنار دریا. بوی بهار نارنج اومد
متنت حرف نداره و خاطرههای شمال هم فراموش نشدنی. اما اینی که میخوام بگم حرف شمال نیست، خاطره نیست، حرفیِ که از بودن میاد، از لذتِ "بودن".
شاید تقدیر بوده، شاید شانس، ولی به همین اندازه میشه احتمال داد که آگاهانه بوده، شاید یه راز دفن شده، یه راز ممنوع...
"اون بود تا من فارغ از همهی بود و نبودهای زندگی، توی آب شنا كنم و سُر بخورم توی روياهام."
یه راز از جنس این "بود" فقط یه کم متفاوت. من فکر میکنم زنها این رو از اول، شاید همون اوایل خلقت درک کردن، این لذت رو درک کردن و بهترین صحنه سازی رو انجام دادن تا راز فاش نشه. با اینکه قدرتی فراتر از مردها داشتن ولی این لذت اونقدر با ارزش بود که به خاطرش تظاهر به ضعف کنن تا مردها بشن تکیهگاه. تا زنها از این "بودن" لذت ببرن و قدرتشون رو پنهون کنن واسه روز مبادا. روزی که تکیهگاه، نه تنها توان تکیهگاه بودن رو نداره بلکه به تکیهگاه هم نیاز داره.
ولی این راز ممنوع بود واسه همین اکثر زنها خودشون هم صحنهسازیها رو باور کردن، راز رو فراموش کردن و حتی قدرتشون رو از یاد بردن، و ضعف واسشون موند شاید حتی بدون لذتِ "بودن". راز که یادشون رفت خواستن قوی بشن، با مردها برابر بشن! ولی حواسشون نبود قوی هستن، قدرت دارن حتی خیلی بیشتر از مردها و فقط فراموش کردن.
باید به یاد بیاریم.
بعد از اين سه -چهار سالي كه دارم وبلاگ مي خونم هيچ متني اين قدر تحت تاثير قرارم نداده بود
صميمانه بابت نگارش بسيار زيبايتان سپاسگذارم
اونروزها بابا بود چه خوب بود كه حالا هم بود فقط بود ولي بود . . .
بابا چقدر ما 5 دختر را نازپرورده بار آورده بود ولي چون همه جا باهاش بود مثل 5 پسر كله شق بزگ شديم
بابا كاش قد يه مورچه بودي ولي بودي
بعضی وقتها باید یه کم دقیق تر به ساحل نگاه کرد...
شاید هنوز بتونی اون لا به لای جمعیت چشمهای منتظر اون دختر رو ببینی...
گاهی وقتها ادمها مجبور به رفتنند
خدا شاهده وقتي داشتم به آخراي نوشته ات مي رسيدم ؛ از بس كه هيچ وقت شوخي و جدي ت معلوم نيست؛ فكر كردم ميگي از دريا كه اومدم بيرون و اين حرفها؛ دختره به جاي اينكه به من نگاه كنه؛ دور از چشم مادرم، داشت بابامو كه حالا خيلي دور شده بود نگاه مي كرد. از بس كه از من خوش تيپ تر بود و شناش هم بهتر بود... اي بخشكي شانس...
ببخشيد كه اينو گفتم. ولي واقعاً چنين چيزي به ذهنم رسيد. خدا پدر رو رحمت كنه.
perfect
لینکوندم
کیوان... دلبندم...
اونی که میخورند تخم ماهی سفید نیست، تخم تاس ماهی یا فیل ماهیه!
سلام کیوان جون. من خیلی وقته وبلاگت رو میخونم و بعضی وقتا هم کامنت گذاشتم اما الان مشکلی دارم که فک میکنم شما با تجربیات زیادی که داری شاید بتونی به من هم کمک کنی. کامنت خصوصی میشه گذاشت یا ایمیل باید بزنم ؟
***********************************************
k1: نگار جان فکر میکنم اگه ایمیل بزنی بهتر باشه.
im so afraid becuse i am so profoundly happy. happiness like this is frightening. they only let u be this happy if they r preparing to take some thing from u
chashm ghorban.shoma amr befarmayid.etaaat
حتما ماجرای رمان "تصویر هنرمند در جوانی" جویس را خوانده ای. برای او هم دیدار کوتاه و وهم آلود یک زن در ساحل ، الهام بخش تمام دوران نویسندگی اش بود.
من توی این متن جمله های درخشان زیاد می بینم. وهم جمله هایی که مثل چربی به دور کمر این اندام زیبا چسبیده و متن تو را بی جهت فربه کرده. دلت می خواهد کمی بی رحم بشی؟ جلاد باشی بیفتی به جون خاطره ات. زیادی ها رو حذف کنی. یا ببری شون داخل یک متن دیگه. بهتره با یکی ازهمان درخشان ها قصه را شروع کنیم. بذار با اولین جمله، بی واسطه وارد فضای اصلی و تکنیک نوشتن تو بشویم. نظرت چیه اگر متن از اینجا شروع بشه.
" همه چیز از یک سرما خوردگی شروع شده .سِرم شستشو و آب نمك رو كه هورتی میكِشم توی دماغم، يهويی پرت ميشم وسط دريای خزر ".
یا از اینجا،
" رفته بود. هيچ كسی كنار ساحل نبود. حس دلقكی رو داشتم كه توی يه سيرك خالی، داشت بندبازی میکنه ولی خب بابا هنوز هم بود. اون جلوها. قدِ يه مورچه شده بود ولی بود. "
.
شروعی که تویش یک act داره. جمله ای که توش حرکت داره ، خواننده را بلافاصله وارد فضای حسی و هم حرفه ای می کنه. و سطر های دیگه رو پشت به پشت فرا می خونه.
دلیل حذف سطرها برای مثال پارا گراف اول این بود که تو لازم نیست بگی نوشتن این متن سخته. یا که بگی داری فلش بک می زنی. تو حین اجرای متن خود به خود این اطلاعات را به خواننده منتقل می کنی.
.
راسته که می گن دیکتاتور ها از رمان می ترسند. چون رمان زندگی نویسی بعلاوه تاریخه. جامعه و سیاست و خیلی چیز های دیگه. نوشته ی تو از این نظر موفقه. اما نه در متنی بزرگتر که حاشیه اصل نشه.
.
کیوان یک سوم عزیز اینجای متن رو هم دوست داشتم چون با ظرافت زاویه دید رو عوض می کنی. "لابهلای جماعتی كه توی آب هستند يهويی خودت رو هم میبينی كه لخت شدی و داری دست و پا ميزنی".
وکاش این پاراگراف را تماما به زمان حال می نوشتی."چند سالی بزرگتر شده ام".
می دونی قصه احضار گذاشته و آینده در زمان حال هست. وقتی زمان حال می نویسی ، خواننده خودش به صورت غزیزی زمان ها رو تشخیص می ده . وضمنا زمان نوشتن صاحب هویتی می شه که گذشته ی گذشته و آینده ی هنوز نیامده نداره.
.
من رو ببخش .تو توقع خواننده رو از خودت بالا برده ای. ضمن اینکه از خوندن نوشته ی به این روانی لذت می برم ، اما نمی تونم فکر نکنم که اونها می تونه تبدیل به یک قصه ی عالی بشه. دلم می خواد ناسپاسانه به هم اش بریزم تا با آرایش جدید، محتوا کمی غیر قابل دسترس تر بشه. می خواهم لذت کشف نگفته ها و شخصیت پیچیده ی راوی را هم اضافه بر سازمان بچشم.
***********************************************
k1: و طبق معمول همیشه ممنون از ریزبینی و نکته سنجی و یادآوردی نکات مهم.
این پستت خیلی چسبید آقا کیوان . منو یاد بچه گیام انداخت که میرفتیم شمال و بعد نوجوونی که به عشق دخترای لب ساحل میزدیم به آب و هنرنمایی میکردیم! خدا پدرت را هم بیامرزه و روحش شاد باشه . میگم از بس این دخترا تولد تولد کردن الان یه سرچی کردم تو نوشته های تولد سالای قبلت . همه را خوندم حتی قدیمی ها را . اون موقع که ده پونزده نفر از رفقا و فامیلت سرزده اومده بودن و خانمت برات تولد گرفته بود و روز بعدش از همه تشکر کرده بودی. ایشالا دوباره با هم باشین و اون روزای خوب تکرار بشه . به هر حال تولدت پیش پیش مبارک . به افتخار آقا کیوان بزن اون دست قشنگه را .
***********************************************
k1: بهتر نيست هر موقع تولد شد در رابطهاش صحبت كنيم؟!