دوشنبه، ۲ دي ۱۳۸۷

k1-winter.jpg احتمالاً زمستون سختی در پيش رو داريم... در پيش رو داريم؟! ... چرا داريــم؟!

تـو نيستی، و من هنوز عادت نكردم كه فعل‌ها رو مفرد كنم. هنوز هم افعالِ جمع، بازی می‌كنند با من و كلمات و جملات و روح و روان و از تو چه پنهون، كمی هم اين جسم و جونِ نحيف و رنجورم. قرارمون اين شد كه از اين به بعد، افعال را مفرد بكار ببريم. تك تك، جدا از هم. بنابراين بايد باور كنيم كه ديگه هيچ مايی نيست، دوباره من شديم... دوباره من شدم. دوباره تو شدی. دوباره تنها شديم. پس با توجه به قول و قرارمون، اصلاح می‌كنم جمله‌ی اولم رو.

قطعاً زمستون سختی در پيش رو دارم. اوهــوم، حالا درست شد، عالی شد. حالا ديگه از لحاظ اصول نگارش و متون ادبی و قوانين مادی و مدنی و اجتماعی و حتی حقوق بين‌الملل هم ديگه هيچ ايرادی نميشه بهش گرفت. پس خيالت راحتِ راحت، دوباره همه‌ی افعال مفرد شد.

پس بايد باور كنم حجم سنگين اين همه عدم حضورت رو. اين همه نبودنت رو. اين همه افعالِ مفرد شده‌ی اين زندگی نكبتی رو كه خب كم نيست اين همه نبودن، اين همه "م" آخر تنهای چسبانِ تموم فعل‌ها. حوصله داری بشماری؟! يك، دو، سه، ده، سی و هشت، هفتاد و پنج، نود و چهار ... ول كنم، لامصب رو آخه يكی دو تا صد تا هزار تا كه نيست. از اينجا تا آخر دنياست. هر چند اگر حوصله‌ای هم باشه ديگه توان و قدرتی نيست. تو رو نميدونم، ولی من كه ندارم. پس ميرم تا باور كنم همه‌ی اين حجم بزرگ نبودنت رو. باور می‌كنم. باور می‌كنی. باور می‌كنيم. آره، بايد باور كنيم كه زندگی بدون باور حقايق زشت و زيباش ... بگذريم!

راستی حالا كه تو نيستی و همزمان با مفرد كردن همه‌ی فعل‌ها و جمله‌های طول و دراز زندگی، جمله‌ی اولم رو هم اصلاح كردم. بعيد بدونم كه متوجه شده باشی! ولی حالا ديگه شك ندارم و مطمئن هستم كه زمستون سختی در پيش رو دارم. بقول ادباءی اين سرزمين، با تاكيد بر روی فعل دارم.

۴۲ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

بلاگت مثل جعبه ی جادو ِ.
آدم نمیدونه این دفعه که میاد چی میبینه.چی میخونه.
این مدل نوشته هات دوست دارم.
اما این مدل تنهایی و اصلا دوست ندارم.

باران

گر مرد رهی غم مخور از دوری ودیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است ...

شمسي

چه غم انگيز بود نوشته ات
:(

اميدوارم زمستون سختي در پيش رو نداشته باشي! (باشيد؟؟)

ليلا

و اکنون این منم
ایستاده در مقابل حجم سنگین نبودنت
بودی و بودنت را تاب نمی‌آوردم
حالا چگونه تحمل کنم حجم سنگین نبودنت را؟
ای عطر گریخته‌ام
ذره‌های رنگین‌ات را در کنار کدام مولکول هوا جستجو کنم؟
زمستان است
و من هنوز در این فکرم
که آیا تو دوباره با بهار بازخواهی گشت؟
.
.
خانم ثابتی مهربانم : عطر دلپذیر کامنت پر‌مهر شما در تک‌تک یاخته‌هایم شناور است و سپاس :*
برای مهدی: دوست مجازی نادیده، ممنون از محبت‌ات، "ارحام‌صدر" برای من و خانواده‌ام فراتر از اسم‌ها و رسم‌ها دوست خوب خانواده بود و با انرژی همچنان سرشار و مهربانی‌های بی‌چشمداشت‌اش گرم‌کننده و روشنایی‌بخش محافل گاه به گاه دوستانه. برای عامه مردم شهرش هم علاوه بر شهرت هنری‌اش به دلیل فعالیت‌های گسترده عام‌المنفعه و روی همیشه خوش، محبوب و همیشه خواستنی و شنیدم که مردم الحق برایش به قول تو سنگ تمام گذاشتند.
پ.ن: دارم به لقبی که “mona” به وبلاگت داده فکر می‌کنم: "جعبه‌ی جادو"... باهاش موافقم .

" به گردون می رسد فریاد یارب یاربم شبها

چه شد یارب در این شبهای غم تاثیر یاربها "

پارميدا

اي جان چه عكس قشنگي گذاشتي منكه كيف كردم .

mahssa

چرا بعضی عشق ها آخرش به ته خط میرسه ؟! آدم دلش میگیره . غصه میخوره . اما کاری هم از دسش برنمیاد. لیلا جونم مرسی واسه لینک خیلی خوبی که از وبلاگ فروغ گذاشته بودی .

ای بابا من یه کامنت دیگه هم نوشته بودم گمونم ارسال نشد...
یه ذره اش یادمه می نویسم!!!

همیشه همینطوریه !!! تو هی به خودت می گی باید فعلها مفرد بشن..رویاها کلمات خوابها لحظه هات دیگه جمع نباشه اونوقت اون حتی "متوجه نشده است" آخ که اینش از همه سخت تره...چی بگم؟؟؟ زمستون سختی داره دلت امسال اینو کاملا می فهمم....اگه اهل سه تاری شبها با سه تار و اشک آروم کن دلت رو ...اگه اهل سیگاری یه نخ سیگار شعرهای شاملو قهوه یا مش.روب هم می تونه کمکی کنه...شاید هم انقدر حال دلت بد باشه که نسخه هیچ عطاری هم کارساز نباشه چه رسد به حرفهای نیوشا!!! نمی دونم چرا دنیا اینجوریه..شاید اونی هم که تو بابتش فعلهات همه مفرد شده اند زمستون سختی در پیش داره آدم که از دل آدمها خبر نداره....راستش برای تو و اون آرزومندم بهاری که شاید رسیدنش بیش تر از رسیدن بهار امسال طول بکشه اما برای هر دوتون بهار آرزو می کنم....راستش نمی دونم چرا اینهمه آدم دچاریم!!!دچار یادته؟؟"دچار یعنی...." نمی دونم کائنات از اینهمه بازی با دل ما چه سودی می برند..اما خب دیگه اینجوریاست دل آدم هم کم کم یاد می گیره تنهاییشو باور کنه....

دوست

عکسه خیلی با نوشته میخونه . بعدش الان دارم سی دی این آهنگ خیلی قشنگ داریوش را هم گوش میدم و همزمان شده با این نوشته . ببین چه حالی میده . همون که میگه : عصر ما عصر فریبه . عصر اسمای غریبه ... نه برای عشق میلی نه کسی به فکر لیلی ... زنده بودیم اگه فردا وعده ما لب دریا ... هی روزگار .

لیلا

اگر اشتباه نکنم آهنگ "داریوش" که جناب "دوست" نوشته این هستش :
http://www.patocks.com/song/25703.htm
I realy love it عاشقشم

كيوان جان دعا ميكنم كه اشتباه متوجه شده باشم ... همين . بگو كه اشتباه فهميدم ...

مهدی

امیدوارم دوباره فعل های مفرد زندگیت افعال جمع بشه آقا کیوان. تنهایی بد دردیه . راسش من اول ها فک میکردم تو و اون آقای کیوان که وبلاگ 35درجه را مینویسه یه نفر باشین . بعدش شکم برطرف شد اما بعضی وقتا مث امروز که دو تا نوشته آخر جفتتون حال و هواش اینقدر به هم نزدیکه دوباره شک میکنم !

رسول

زمستان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...
ای دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

با اینکه افعال مفرد هم خوبی خودشون رو دارن ولی ارزو میکنم دوباره مفرد جمله هات جمع شه.

فتانه

اول بگم كه خداي نكرده براي تو و يا هيچ‌كس ديگه نسخه نمي‌پيچم. چيزي كه ميگم فقط راه حل منه براي همچون تجربه‌اي:
من نه موافق گريه كردنم نه غصه خوردن نه زانوي غم بغل كردن. همه اينها فقط براي مدت كمي ميتونه موثر باشه بعد آدم رو منفعل ميكنه و ميندازه تو يك سراشيبي و كنترل همه افكار و اعمال آدم رو بدست ميگيره. حال رو پوچ ميكنه و آينده رو بي‌انگيزه . يك شك تو دل آدم ميندازه راجع به هر تصميمي كه تا حال گرفته و اينكه چقدر از احساساتش دروغ بوده و متاسفانه گذشته رو هم هرچقدر قشنگ بوده باشه كم كم محو ميكنه و زيرسوال مي‌بره.
به نظر من بهترين كار همونه كه گفتي "باور كردن". آسان نيست و احتياج به تمرين داره. روز به روز و كم كم.
اما براي باور كردن بايد تا آخرين حد ممكن واقع‌بين بود. آدم بايد بتونه اول با خودش رو راست باشه و جنبه‌هاي مختلف قضيه و مسيري كه طي كرده تا به اينجا كه هست رسيده رو خوب حلاجي كنه. بحث مقصر پيدا كردن نيست. فقط تمرين پذيرفتن و باور كردنه.
//------------------
اميدوارم همه زمستون قشنگي داشته باشيم.

مهر

نمی دونم چرا ولی من زمستون رو خیلی دوست دارم!شاید چون وقتی سرما تا عمق وجودت رسوب می کنه گرمای لذت بخش حضور کسی سختی اونو به شیرینی تبدیل می کنه ولی این در صورتی هست که اون کس در کنارت باشه.انوقت دیگه زمستان سختی در پیش نیست و افعال اینجوری تنها نمی مونن.

نون جیم

همه مون زمستون قشنگی خواهیم داشت , من میـــــــــــــــــــــــــــــــدونم !

پسر! من نمی دونم احساساتت انقدر عمیقه یا قلمت انقدر توانا. هرچی که هست چک کردن صفحه ات اعتیاد آوره

`پارميدا

كيوان جان از امروز يعني غروب 3/10/87 تا روز 7/10/87 مي شمريم تا تولدت بشه ، خوشحال بشي ، بزرگتر بشي ، عاقلتر بشي ، كادو بگيري يه عالمه ، ما هم آروزي خوشبختي و خوشحالي ميكنيم برات بازم يه عالمه ، عشقولانه هات حرف نداره و احساسات همه جور آدمو تحت تاثير قرار ميده و بالاخره كه پسر حرف نداري !

یک آشنای دور

تا کی میخوای به این شو های مسخره به ظاهر عاشقونه ات ادامه بدی؟ تو اینا رو واسه این فقط مینویسی که 4 تا دختر بیان اینجا و قربون صدقه ات برن و برات دلسوزی کنن. والا اگر توی یکی از همین پستهای جانگدازت کمتر از 10-20 نفر برات کامنت بذارن و ازت تعریف نکنن فرداش میای شاکی میشی که من دارم خودم رو برای شماها جر میدم و پست عاشقونه مینویسم پس چرا برام کامنت نمیذارین و قربون صدقه ام نمیرید؟ خب الاغ! [ ............ ] پس دیگه اینهمه ادای عاشقای شکست خورده رو جون ما در نیارو این بساط مسخره تو جمعش کن. دقت کردی که اصلاً یکسری کامنت گذار ثابت بجز یکی دو نفر نداری. یعنی هر کی یه مدتی که اینجا رو میخونه و برات کامنت میذاره بعدش دیگه باهات حال نمیکنه و میره. میدونی دلیلش چیه؟ دلیلش اینه که تو داری اینجا نقش بازی میکنی. یعنی نه واقعاً یک آدم عاشق هستی نه یک آدم فرهنگی نه هر چیز دیگه ای. کتابهایی که میخونی و تئاترهایی که میری رو فقط برای ژست گرفتن انجام میدی. تأثیری توی دیدت و اندیشه ات و شخصیت مذخرفت و اخلاق عوضیت نداره. جنبه اشو داشته باش و بهت برنخوره آقای عاشق.
***********************************************
k1: اون قسمت داخل كروشه و نقطه چين رو خودم حذف كردم.

mahssa

پارمیدا جیگر امروز 2/10/87 هست مادر نه 3/10/78 فک کنم کادوت را خریده باشی که روزا را جلو میندازی :پی

mahssa

این آشنای دور !! انگار دلش خیلی پره ! آخی! قرصاتو پشت و رو نخوردی عزیز ! بعدش حالا گیرم که تو راس میگی . خب نیا اینجا که اعصابت خرد بشه . خدا نکرده مگه خودآزاری داری ؟! این همه وبلاگ هست برو یه جای دیگه که به جای بساط مسخره بساطشون غیر مسخره باشه . مجبوری مگه ؟!

saeede

خدا همه ی آشنایان بدبین دور و نزدیکو شفا بده!!!

ولی من میگم باز هم باید از فعل جمع استفاده کنی...بازم باید بگی: داریم...میریم...هستیم...
میایم...
اینقدر جمع بگی...بگی...تا ...؟تا چی؟ اونو دیگه هر کی خودش می دونه ؟!

ببین نمی دونم متوجه شدی چی میگم یا نه ... ؟!
اوهوم !

نصیحتهای من فراموش شد ننه

لیلا

آزادی بیان یا خشونت کلامی:
http://bamdadi.com/2008/07/26/freedom-of-speech-or-verbal-violence

مريم از چين

سلام
خيلي وقته كامنت نذاشتم آخه پستاي كيوانو حيفم اومد با كامنتم خراب كنم.اما با توجه به كامنت جناب "اشناي قديم"اومدم اعلام كنم اگه يه عده كامنت نمي ذارن دليل به نبودشون نيست شايد مثل من ترجيح ميدن خاموش باشن و فقط لذت ببرن.پس شما"آشناي قديمي"تو كه مي دوني قديمي هستي پس برو و مجالي به آشناهاي جديد كيوان بده.همهء اونهايي كه به چك كردن وبلاگ كيوان معتادن.
پ.ن:من ايرانم اما چون با اين اسم قبلا كامنت ميذاشتم تكرار كردم كه با اون "مريم"عزيز اشتباه نشه.

الناز

قابل توجه این خانوم/آقای یک آشنای دور:
شما اگه کیوان و از پشت 1/3 رو دوست ندارید؛ میتونید دیگه به اینجا و کامنت گذاراش سر نزدید. چه یه نفر چه صد نفر، حق نداری درباره کامنت گذارا و الخصوص کیوان جوووووونم قضاوت کنی. این خیلی راحت تره تا خودتو جر بدی و یه انتقاد ناسالم بکنی(!) سعی کن درباره آدما تا وقتی ازشون شناخت کافی نداری قضاوت نکنی...

تیتر مطلب: بیست / من بودم جایزه بهترین تیتر سال را به این می دادم. آفرین

نمیدونم چه رسمی تو این دنیای مزخرف هست که ادمها باید اول و اخر یا تنها باشند و بمونند و بگذرند و چشم بدوزند به اینده ای که شاید بیاد و با خودش بیاره اون چیزهایی رو که یه عمر ارزوش رو داشتن و حسرتش رو کشیدند..
یا تنها بشند و یاد بگیرند با گذشته ای که جز یه مشت خاطره نخ نمای خاک خورده داره روزگار بگذرونند...
همیشه همینه کیوان...خیلی زود.خیلی زود تبدیل میشه به خیلی بد
راستی کیوان چه جوری میشه برات کامنت خصوصی گذاشت؟ حتما باید ای میل زد؟
حتما جوابمو بده ...مهمه
***********************************************
k1: اگه چيز خصوصی داشته باشی توی همين قسمت كامنت‌ها هم می‌تونی بنويسی چونكه وقتی پيغام خصوصی باشه منهم تائيد نمی‌كنم ولی فكر می‌كنم اگه ايميل بزنی مطمناً به دستم ميرسه.

من اصلا این حرف آشنای دور رو قبول ندارم ! خودم از جمله اونایی هستم که همیشه( با تاکید روی" ه م ی ش ه ")میام اینجا میخونم و نظر ندادنم چندین دلیل داره یکی اینکه انقدر خوب و دلنشین مینویسه که فکر میکنی انگار خودت نوشتی و حرف اضافه تری نداری که بنویسی تو نظرات دوم اینکه کامنت دونی گیر داره ! (یعنی من الان یادم باشه اینو کپی کنم تا نپره !) بعدشم که به قول اون دوستمون خودآزاری دارین مگه !دوست ندارین نیاین نخونین ...

خانم ثابتی

کیوان یک سوم عزیز تو در مقابل تعریف و تمجید اغلب و تا بشود ساکتی. این شیوه ی توست و بنظر می رسد بسیار هم بجاست. پس خطاب این چند خط من تماما به تو نیست.
معتقدم در هر" تعریف و تمجیدی" ذره ای از ریا ، اغماض از ضعف ها و اغراق در دیدن خوبی ها وجود دارد و در هر "انتقاد سالم و یا به شکل غیر سالم اش ، تخریب" ، ذره ای از حقیقت و درستی و صداقت.
آدم دقیقی مثل تو که به سرعت سره را از ناسره تشخیص می دهد ، نه با تعریف به اوج می رود و نه با تخریب به حضیض. اگر از لحن کامنت آشنای دور ( چقدر این جناب از طریق این اسم به تو اطلاعات داده و خودش رو تعریف کرده . البته این خیلی خوبه)و زهری که از لای دندان های کلمات می ریزد بگذریم ، می شود زیر عبارت هایی خط کشید و درباره ان فکر کرد. من زیر این عبارت ها خط کشیدم.
(شوهای مسخره - به ظاهر عاشقونه-پستهای جانگداز- ادای عاشق شکست خورده-نقش بازی کردن- ثاثیر در اندیشه)
در مقابل خوبی های وبلاگ نویسی یک آفت بزرگ هم هست و آن امکان پابلیش کردن اتود های دور انداختنی نویسنده. آشنای دور عزیز ، کسی که استعداد نقاشی دارد شاید مجبور باشد هر روز بی شمار رنگ را حرام کند و طرح بکشد و شاید تا اخر عمر تنها بتواند چند شاهکار در خور تحویل دهد. نویسنده هم همین. او هر روز با حس هایش در گیر است و قلم و نوشتن آرام اش می کند. آنقدر حول و حوش یک موضوع می نویسد تا یک روز حس اش را به ناب ترین حالت بنویسد . و بعد از آنست که تمام ورسیون های قبلی دور انداختنی می شود. درست مثل بدن آفریدگار زن. که هر ماه سهمی از خلقت را در مخفی ترین و سکر آور ترین لحظات حیات تولید می کند و به انتظار نیم دیگر کامل کننده خون می خورد و اگر این انتظار به جا به سر آید وارد مرحله ی بالاتر مادری و تولد یک موجود کامل میشود وگرنه در یک سیکل تاسف بار افسردگی و عصبیت این نیم نطفه نبسته نشده ، غرق در خون سقط می شود. اما نمی شود گفت این سقط هم توام با درد لذت نیست. هست. همانطور که نوشتن متن های دور انداختنی هم برای نویسنده تولید لذت می کند.
نوشته های نویسنده ، گاهی جانگداز است و شکست خورده. کامل نیست. سقط شده است. چون نتوانسته در لحظه ی عالی شهود با آن نیم عالی ترش هم آغوش شود. ناب بودن یک نوشته و یا یک اثر هنری حتی اگر در اثر پشتکار و ممارست هنرمند باشد ، باز هم از آن جهت اصل است که زاییده آن لحظه های یکی شدن با حس و عالم شهود است.
کیوان یک سوم عزیز ، آشنای دور تو را مطمئنا دقیق می خواند. ولی انگار برای برای تفسیر نوشته های تو معتقد به یک گونه برداشت است. انگار او تو را ایستاده در یک نقطه سر جایت نمی خواهد. ببین اگر زهر اش مثل آن ماری که زرتشت را بیدار کرد ، تو را به جلو هل می دهد ، قدر دان خشم بی موردش باش.
.
.
و اما در مورد این متن. تو عاشقی. بله مطمئنا تو عاشقی. اما عاشق سخن وری. من هیچ معشوقی در این متن نمی بینم الا یک زیبا روی به هیئت کلمه. ضمیر و فعل .این بار تو عاشق نحوی. چرا هیچکس این بستری که پهن کرده ای و داری از هر طرف با "ضمیر" عشقبازی می کنی را نمی بیند. ضمیر به مثابه انگشتان ظریف و تاثیر گذار در زیبایی اندام یک زن، یک فعل. تو به آن چسبیده ای. هوا را هم سرد کرده ای که بود و نبود گرمای تن ها در این بستر ، برجسته تر شود.
از همان عنوان متن پرتمان می کنی به عالم حروف.ضمنا تو عاشق فصلی. عاشق رنگ . و در این دوست داشتن شکست نیست. مگر آنکه روزی لال شوی و یا نتوانی فارسی بنویسی.در این نوع عاشقی همیشه فراق است و در ضمن نزدیکی. برای همین " م" هم تنهاست و هم چسبان.
بعضی ها چون عاشقند مجبورند بنویسند و اگر به وصل و یا فراموشی برسند ، نوشتن را از یاد می برند.
بعضی ها چون عاشق نوشتن اند ، و سرنوشتی لذت بخش ترین از این برای خود تصور نمی کنند عاشق باقی می مانند و برای این ماندن حاضرند بهای گزاف فراق را تحمل کنند.
.
راستی اگر کامنت من دخالت بی جا درباره نظر دیگران بود پابلیش نکن.

`پارميدا

ميگم اين آشناي دور چقدر خشنه تازه مزخرف رو هم اشتباه نوشته . مهسا جون ! تو هم بشين هي غلطهاي منو بگير ! بابا ديروز من چون ميخواستم يه كاري رو براي سه شنبه تهيه كنم ، تقويمم رو روي سه شنبه "سوم " گذاشته بودم و چون خيلي سرم گرم كار كردن بود متوجه اشتباه روز نشدم !

somy

کجایی؟ بارون داره میادا!! حالت چطوره؟
یکی از کامنتها خیلی حالم رو بهم زد. واقعا احمقانه بود و خیلی پر از عقده... چرا ؟؟ نمیدونم. حتما یه چیزی توی وجود تو هست که باعث میشه آدمای عقده ای عذاب بکشن
تو بزرگی که کامنت رو پابلیش کردی ولی من اونقدر بزرگ نبودم که نادیده بگیرمش و راجع بهش چیزی نگم. احساس خفگی بهم دست داد.

`پارميدا

4 روز ديگه

magenta

من اگر ما نشوم تنهايم /تو اگر ما نشوي خويشتني/چه كسي ميخواهد /من و تو ما نشويم؟/خانه اش ويران باد!
اگر حمل بر فضولي بي جا در نظر ديگران نباشه خانم ثابتي خيلي بجا و زيبا و بدون استفاده از كلمات ركيك و جانبداري بيهوده تحليل مي كنند.اين آدمو اميدوار مي كنه .

نگاه

اینطور احساس کردم که این آشنای دور همون کسی هست که تو عاشقشی و براش بی تابی میکنی !!!
***********************************************
k1: به نظرم خيلی بهتره تا در رابطه با خودمون و اين پست صحبت كنيم. اون آدم ناشناس هر كسی كه هست نقطه نظر خودش رو گفته بنابراين فكر كنم اگه بحث مربوط به كامنت اون آقا يا خانم رو ادامه نديم بهتر باشه.

asal

به دست آوردن حفظ کردن و بالنده نگاه داشتن هر رابطه ای هنری است که در وجود انسانهای ترسو دمدمی مزاج و تنوع طلب نمیگنجد . چرا دنبال عشق میگردیم وقتی به عاشقی اعتقادی نداریم ؟ هنرمان از عاشق شدن و عاشق بودن کلمات قشنگ و اه و ناله های پر سوز و گداز ...
بی آنکه حرمت ابتدایی ترین اصول دوست داشتن را نگه داریم ...

و چه زیبا گفت فروغ عزیز:
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد مرواریدی صید نخواهد کرد...

کیوان جان 3 روز دیگه مونده.
نمیخوای دعوتمون کنی تولد؟

`پارميدا

حالا كه داره روز تولدت ميرسه ، چه وقت مفقود الاثر شدنه آخه پسر ؟ حرف بزن ، يه چيزي بنويس به قول خودت بدونيم زنده اي
***********************************************
k1: زنده‌ام.

mahssa

حالا این قدر تولد تولد بکنید تا این آقا کیوان واسه لجبازی هم که شده بره تو لک و تا چند روز بعد تولدش هیچی صداش درنیاد . بابا جون میخواین تولد براش بگیرین بسم الله ! یک جای خوب و باکلاس رزرو کنید و همه را دعوت کنید اونجا یا یه لپ تاپ کاردرست واسش بخرین . این دیگه چیه که دم به ساعت میاین تولدش را یادآوری میکنید ! البته ببخشیدا . نمیخام به احساسات لطیف و عشقولی دوستان زبونم لال توهین کنم اما این یادآوری و شمارش معکوس آدمو یاد بچه های مهدکودک میندازه .

شاهين

سلام مرد!
وقتي دلتو از دريا مي كنن و راهي برات مي سازن واسه دور زدن و برگشتن از توي آينه بغل ماشين به دريا نگاه كردي؟ چطور دلتو ازبقيه كادر پيش رو جمع ميكني و به زور فرو مي كني تو آينه بغل ؟ چه مي شه كرد بايد دور شد ! دوردور! اونقدر كه هرچي آينه بخواد دلداريت بده كه اجسام از آنچه درآينه مي بينيد به شما نزديكترند، باورت نشه! آينه شايد خيلي چيزا رو بدونه اما حواسش نيس كه دريا جسم نيس، دريا جانِ! دريا زندست ! زنده ها هم از هم دور ميشن ! مث بابا كه دور شد . اونقدر دور كه هرچي تو آينه ها دنبالش بگردي چيزي جز چين هاي روي پيشوني و دو تا چش خسته چيزي پيدا نكني !
خوش باشي مرد!

ارسال نظر