گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
هستم ولی چه هستنی؟! گم شدم لابهلای خرواری از کتابهای نخونده. کاغذهای سفید و دستنخورده. مجلههایی که لبههاشون زرد شده. خاطرات نانوشته. عکسهای قاب نشده. هستم ولی چه هستنی؟! گم شدم لابهلای این آدم بزرگهایی که هیچ وقت سر از رمز و راز و خندهها و گریههاشون در نیاوردم. پنداری اینها هیچوقت کودک درون نداشتند! همیشه بزرگ بودند و ترسناک. هستم ولی گم شدم لابهلای کوچه پسکوچههای کودکی. بادکنکهای رنگارنگ. جعبههای مداد رنگی. خميرهای بازی. بل و سباستین. هـاچ. خانوادهی دکتر ارنست. گاليور و فِلرتیشیا. خیابونهای تنگ و بنبستِ نیکنام و جابری و بلوکهای بلند و سر به فلك كشيدهی قصرفیروزه.
هستم ولی شاید دیگه هیچ تلاشی نمیکنم تا آفتابی بشم. در این شهر بیبارون، دلم برای چترهای سیاهی همیشه بسته تنگ شده. عینکهای بزرگ آفتابی نشسته بر صورت، همیشه ترس را برام پُر رنگتر میکرد و خب امروز کم نیستند آدمهایی که بیبارونی بهترین بهونهایست برای مخفی کردن خودشون در پشت مارکها و برندهای گوچی و پلیس و شانل و دولچه گابانا و جورجیو آرمانی. هستم ولی گم شدم لابهلای این همه مارک. این همه حرف. این همه شعار. این همه بیشعور. این همه تلاش برای خود نبودن. برای آدم نبودن. این همه برندهای معروف و جهانی که از پس تیشرت و پالتو و شلوار و جوراب و شـ.و.ر.ت و سـ.وتـ.ینهامون عینهو وزغ بیرون زده تا اعتباری ببخشه به این جمالِ بیصفتمون. این روزها مارکها چه اعتباری میبخشند به بیاعتباری ما آدمها. گـَپ و بـاس و بنانا ریپابليك و ورساچه و لویی ویتانا و مهمتر از همه، ویکتوریا سـ.کرت.
هستم ولی یه گوشهای نشستم و دارم آروم آروم، بغضهای قورت داده شدهام رو میشمارم. میدونی، از همون روزی که قرار شد دیگه نباشی تا به امشب شده، هفتصد و چهل و سه بغض قورت داده شده و دو میلیون و دوازده هزار و چهار ثانیه هم از اون زمون نحس گذشته. کم نیست برای همین چند صباحی نبودن. ولی تو دلگیر نباش. سفت و سخت پاروهای چوبی قایق زندگیت رو دو دستی بچسب و در راستای خط افق پارو بزن. پارو بزن. پارو بزن. تو بُردی. تو میبری. شک نکن. اگر اول هم نشی مطمئن باش که روی سکوی افتخار میری. بزودی مدال رنگی میگیری تا با آويزون كردن اون به ديوار اطاق خوابت، دلخوش باشی به اين زندگی بدون رنگت ولی اشتباه تو اينه كه مدتهاست فراموش كردی كه هيچ قلممويی نمیتونه معجزه كنه.
کاش اونجا بودم تا بعد از هر مسابقه دستهای تاول زدهات رو میبوسیدم... اوه چه رومانتیک. چه شاعرانه. چه آدم حسابیوار! همراه با هر پارویی بغضی کردم. با ديدن هر رود پر آبی من خشک شدم. اینها رو بهت نگفتم، بعد از این هم دیگه نمیگم. بغض کردم ولی گریه نکردم. به تو و سرزمین تو کاری ندارم ولی اینجا هوا سرد شده. سوز میاد عینهو تازیانه و من همهی اون بغضها رو با شالگردن کلفتِ رنگی که هیچ وقت برام نخریدی در گلو، گره زدم. راستی، فراموش كردی كه چسب زخمهات رو با خودت ببری. ایکاش اون روز گفته بودی تا برات چسب زخم بيشتری میگرفتم چون ما که دیگه قرار نیست همدیگه رو ببینیم. میدونم اونجا دکتر داره. کلینیک داره. بیمارستان و هلكوپتر امداد و حتی چسب زخمهای خیلی خوبی هم داره ولی فکر میکنی دردِ دستهای تو با اون چسبزخمهای بیگانه خوب میشه؟! شاید توی اون سرزمین پاک و تمیز و استریل، نیاز به معجزهی دواگلی بیبیجون داشته باشی. راستی بیبی هم مُرد، خبر داری؟!
هستم ولی چه هستنی؟! تلاشی مزبوحانه برای تافتهی جدا بافته بودن از تار و پود این جماعت و جامعه و جنسهای جورواجور. گم شده در لابهلای عطر تن بدنی که هیچوقت حس نشد تا حالا بتونه ازش یاد و خاطرهای بسازه. حضور كمرنگی که بود ولی خب اون هم ازم دریغ شد. میدونی، من دیگه دارم به این نتیجه میرسم که این روزها، این شبها، این فصلهای رنگی و سیاه و سفید، این شهرها، حتی اون شهرها، این آدمها، همشون گـُهاند. اگه دقت کنی این گـُهی که من اینجا گفتم بار معنایی خیلی زیادی داره و فقط یه گه ساده نیست بلکه حتی از کِشدارترین فحشهای رکیک زبون فارسی هم بدتره. یادته من فحش کِشدار زیاد میدادم. از تو چه پنهون هنوز هم میدم. فحشها رو میگم. فقط الان هر وقت که حس کنم باید باکلاس باشم بجای فحشهای کشدار چارواداری میگم مـادرفـاکــر، راستش اینجوری خیلی شیکتره. طرف هم میفهمه منهم آدم حسابی هستم. میدونم شاید به تو و به همهی فمنیستهای دنیا بر بخوره که آخه چرا باید به مادر بیچارهای که این همه خوب و مهربونه و زحمت میکشه و برامون غذاهای خوشمزه درست میکنه، فحش داد ولی خب آخه حتی توی قوانین جهانی و بینالملل هم همین طوری نوشته شده. الکی نمیگم، دلیل دارم برای گفتهام. همونجوری که پدر جـ.ـنـ.ـد.ه نداریم خب فـادر فـاکـر هم نداریم، دیگه من که مقصر نیستم. من که نمیتونم بخاطر یه فحش ساده پاشم برم فرانسه، قانون بخونم و بعد بیام مطابق بر اصول قانون اساسی و ماده سیزده مبنی بر خصوصی سازی و قوانین زیست محیطی و مجلس سنای آمریکا و استانداردهای ایزو و كاليبراسيون فحش بدم.
هستم ولی چه هستنی؟! شب جمعهی هفتهی پیش، بعد از دیدن تئاتر، توی یه قنادی حوالی چهار راه وليعصر یهویی دلم دونات خواست. دل من هیچ وقت دَلـه نبود. همیشه قانع بود. واسهی خودش الاغییه که هیچ الاغ قبرسی هم به گرد پاش نمیرسه بخاطر همینه که خیلی دوستش دارم، چون مثل همهی شما آدمهای گـَنده دماغِ عوضی، یهویی به بهونههای مختلف واهی فیلش یاد هندوستان نمیکنه و گم و گور نمیشه و زير پای كسی رو خالی نمیكنه. همیشه همینجاست کنار دستم. بهم دروغ نمیگه و هر چی هم که بخواد رُک و راست میگه. نیاز به تراپی و آندوسکوپی و همیوپاتی و فیزیوتراپی و آنگلوساکسون و اين قِرتی بازیها هم نداره. شب جمعهی هفتهی قبل دلم خیلی براش سوخت. آخه میدونی، توی اين سرزمين که دونات نیست ولی خب من هم که با دلم این حرفها رو ندارم. نشستیم رودروی هم و من بدون هیچ خجالتی بهش گفتم:
"ببین عزیزم ميدونم كه هوس دونات كردی ولی اینجا كه دونات نداره بنابراین شرمندم نمیتونم برات بگیرم."
خب اونهم قبول کرد. بخدا همین دو کلمه حرف رو چون صادقانه بهش گفتم قبول کرد ولی به شما آدمهای عوضی هر چقدر هم که راست بگی باز قبول نمیکنید و فكر میكنيد كاسهای زير نيم كاسه است و حرف، حرف خودتونه. یادته یه روزی از روزهای خدا که مثل همیشه دیرت شده بود روبروی هم نشستیم و زل زدیم توی چشمهای هم و من صادقانه همهی اون چیزهایی رو که باید میدونستی رو بهت گفتم ولی شما آدم بزرگها، با اینهمه قد و بالا و چس و افاده اندازه یه دِله قد گنجشک هم مرام و معرفت ندارید. بقیه که نداشتند هیچ، تویی هم که روت خیلی حساب باز کرده بودم نداری.
میدونی، شب جمعهی هفتهی پیش دلم برای دلِ خودم خیلی سوخت. اینجا که دونات نیست ولی براش کیک یزدی خریدم و دو تایی با هم تک و تنها گوشهی یه کافیشاپ دنج و خلوت نشستیم و خوردیم. به ارواح خاک بابام به اندازهی تموم دوناتهای خوشمزهی همهی دنیا بهمون چسبید. حیف که دیگه هیچ وقت نمیایی وگرنه دونات که نه، ولی میتونستم برات کیک یزدی بخرم.
کیوان خان
بد جوری زخم دلم رو تازه کردی. انقدر تنهایی کشیده ام انقدر نتوسته ام با کسی حرف بزنم انقدر دلم چپ اندر قیچی زده که گمش کرده ام. خوش به حالت که حداقل دل تو باهاته. حالشو ببر
زيبا، قشنگ ، فوق العاده. آدم صبح اول شنبه رو با خوندن چنين نوشته اي شروع كنه تموم هفته اش ساخته شده. كيوان خيلي وقت بود كه از اين جور نوشته ها ننوشتي بودي با خوندنش لذت بردم توي اين صبح قشنگ پاييزي. پسر تو فوق العاده مينويسي.
"هستم ولی چه هستنی؟!" جديها، خوبه آدم هرچند وقت يكبار اينو از خودش بپرسه و بيشيله پيله جواب بده. كسي هم كه نيست خودمونيم ديگه. يكي مثل من كه خود ابلهش اونقدر كار و برنامه رو سر خودش خراب كرده كه داره بالا مياره ولي از رو هم نميره. خوبه اينو از خودش بپرسه و با جوابش بفهمه كه همه اين دردسرها رو به جون خريدن فقط براي كمي متفاوت گذروندن عمرشه. يا به عبارتي فاصله گرفتن از روزمرگيها كه آخرشم مثل آش كشك خاله ميمونه. هستم، كار دارم، درس دارم، برنامه دارم ولي چه هستني؟ چه بودني ؟؟؟!!!!!
لابلاي كارام اومدم اينجا سر بزنم با همين يك سوال نيم خطي جا خوردم. بقيه متنت هم قشنگ بود و طبق معمول غيرقابل قضاوت
اي جان ، دلم گرفت كه آخه ! پسر تو چقدر تنهايي ؟ يا اينكه فقط دوست داري اينجوري بنويسي ؟ به هر حال قلمت مثل خودت حرفت نداره .
من بدجور درک کردم حال و هوات رو.... و بغض کردم ... همین!
تو اگر می دانستی
تو اگر می دانستی
که چه زخمی دارد,خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
آه ای مرد چرا تنهایی
delam baraye delam sokht.... delam khaili baraye delam misoze inruzhaaa... ye sokote keshdarrrrrrr
خيلي قشنگ بود.
واقعا اشك آدم در مياد با خوندن اين نوشته هات:((
سلام
نوشته هاي تو حسي رو زنده مي كنه كه هر كدوممون حد اقل يكبار تجربش كرديم. نيازي به تعريف و تمجيد و آفرين گفتن نيست كه هم خودت مي دوني و هم خواننده هات كه حرفي كه از دل بياد به دل ميشينه، اونم از اون دل بزرگ و مهربون و وفادار!!
ممنون كه مي نويسي و ما رو شريك مي كني
...
راستي منم دنياي كودكي رو توي قصرفيروزه بودم... نكنه همبازي بچگيهاي من بودي و خبر نداريم D:
هر چي ازت بگيرن تا وقتي اين دل رو داري غصه نداري...
ما آدما خودمون واسه خودمون دردسر می سازیم .کسی به ما نگفته که باید حتما لباسمون فلان مارک یا بهمان مدل رو داشته باشه .این خود ما هستیم که دوست داریم عقده ها و خلاء های درونی مون رو با این حجاب های ظاهری بپوشونیم و روش سرپوش بذاریم .همه ی این حرف ها هم کشکه ! همه ی ما قشنگ حرف می زنیم ولی شما خودت آقا کیوان یا حتی مثلاً خود من حاضریم دست از این رویه ی زندگی مون برداریم و جور دیگه ای به زندگی نگاه کنیم تا شاید فلسفه ی زندگی رو در ک کنیم ؟!!همیشه با خودم فکر می کنم چرا پدر بزرگ ها و مادر بزرگ های ما خوشبخت تر بودن ؟ اونا طعم واقعی زندگی رو چشیدن ... گاهی فکر می کنم چون کمتر می دونستن خوشبخت تر بودن ولی گاهی هم فکر می کنم چون قید تجملات رو زده بودن زندگی شون در نهایت سادگی و آرامش بود . ..
به هر حال چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
وقتی اینجوری مینویسی من قلمشو ندارم که مث بقیه تعریف کنم اما بعضیاش مث اینو انگار یکی از زبون من نوشته ! ای بابا داش کیوان هر روز که میگذره فک میکنم از گذشته فاصله میگیرم اما هر آدم جدیدی که میاد تازه میفهمم هیچکس جای اون رو برام پر نمیکنه . جای اون همه خاطره را . زنی که منو همونجوری که بودم قبول داشت اما حالا به هر کی میگی سلام سر ضرب فقط تیتر مهندسیت رو میبینه و چرتکه میندازه که : درآمدت چیه و خونه ات کجاست و ماشین زیر پات ... بعد آدم میبینه همه چیزایی رو هم که به خاطرش زحمت کشیده به مفت سگ نمیرزه . چون تو رو به خاطر اونا میخان نه به خاطر خود خودت . نه به خاطر دل و احساست . به چشم اینا دیگه کیک یزدی بی کلاسیه ! به کمتر از گرونترین رستورانای شهر رضایت نمیدن . اگه هم اولش بده و بگن باهات تا قله قاف میام فقط بازیه . خرشون که از پل گذشت ...
كيوان اين پستت چقدر دلنشين بود! حرف دل بود، حرف دل. يه بار نه دوبار خوندمش...
بيربط: آقا هر شماره تو نشريه مينويسي؟ يعني ثابت يا نه فقط همون هفته پيش بود كه گفتي؟
***********************************************
k1: قرار بر اینه که بطور ثابت بنویسم و تا حالا سه هفته است که پشت سر هم براشون نوشتم.
می دونی چیه کیوان؟؟ قضیه اینه که تنهایی هم لیاقت می خواهد، هم جرئت می خواد و از همه مهمتر یه دل بزرگ که هر کسی نداره. بهت حسودیم می شه لعنتی، به تویی که با این همه احساس و عشق، تو اوج زمانی که تنهایی باز هم عزت نفسی داره که به هزاران لحظه دو نفره عاشقانه ( تازه اگر هم پیدا بشه) می ارزه.
یه روز یه آدمی که خیلی قبولش دارم بهم حرفی زد که به نظرم باید با طلا نوشت، بهم گفت همیشه تو دلت، تو عمق وجودت، اون ته تهای قلبت یه دلخوشی داشته باش که به هیچ کس و هیچ چیز وابسته نباشه، چون نه به این دنیا اعتماد و اعتباری هست نه به آدماش. من فکر می کنم تو به اون مرز رسیدی. خواهش می کنم نگو از رو چهار خط نوشته داری قضاوتم می کنی و .... من دو ساله که خواننده ات هستم و بااینکه خیلی اهل کامنت گذاشتن نیستم، اما احساس می کنم می شناسمت و احساسم تا به حال بهم دروغ نگفته.
این تیپ نوشته های تو هم مثل سوپاپ می مونه که باید مه و غبار دل بزرگت رو خالی کنه.
خوش به حالت کیوان. بازم می گم بهت حسودیم می شه. کسی که خیلی دلش می خواد یه ذره مثل تو باشه و نیست فکر می کنه اگه یه روزی تنها شد اقلش با خوندن این نوشته هات دلش آروم می گیره ...
حس خوبی باید باشه که این جوری آدم با دلش کنار بیاد ،وبهتر از اون دلی هست که اینقدر قانعه!کاش همه می تونستن بشینن و با دلشون خلوت کنن شاید دیگه اون جوری کسی همدلش رو تنها نمی گذاشت وهستم به هستیم اونم چه هستنی تبدیل میشد....
كيوان جان خودت بهتر ميدوني كه چسب زخم و دوا گلي بهونه اي بيش نيست؛ اين زخمهايي كه تو گفتي فقط و فقط بوسه هاي تو رو ميخوان درغير اين صورت حتي اگه ظاهرا خوب بشن اما هميشه درد و سوزششون روح اوني رو كه هفتصد و چهل و سه بغض قورت داده شده برات به يادگار گذاشته متاثر ميكنه.
و وقتي روح سرگشته و متاثر باشه آدم دل ميبنده به رنگهاي بي تلالو و ماركهاي پرطمطراق...
اميدوارم وقتي برسه كه همه كيك يزدي هاي شهر رو بخري و به ديدار كسي بري كه زخمهاش رو آورده تا بوسه تو آرومشون كنه...
هست،بگرد پیداش می کنی، به دلت هم بگو به کیک یزدی قانع نشه انقدر منتظر بمونی تا یک روزی براش دونات بگیری!
امان از موقع هایی که یکی عجله داره و اون یکی صادقانه حرف میزنه....امان.
کیک یزدی خواستی بگو سفارشی داغ داغ بفرستم برات، این یه کا رو دیگه برات میتونیم بکنیم. دونات هم اینجا هست. اگه خواستی آدرسشومیدم
سلام
از خواندن مطالبت لذت بردم
غرضم این بود تبریکی بگویم برای سبک نوشته های زیبایت
موفق باشی
خیلی وقت بود هوای عاشقانه هاتو کرده بودم...هوای کیوانی که ترجیح میداد دیگران فکر کنند مغروره تا که شکستنی...
حرفهاتو اولین بار خوندم و دفعات بعد زندگی کردم...باهاشون بغض کردم و حسودیم شد به اونی که میتونست اینهارو به زیباترین عاشقانه های شاد تبدیل کنه و نمیکنه....شایدم خواسته و نتونسته
نتونستن رو اما هیچ وقت توی عمرم باهاش کنار نیومدم....اونم اینطور نتونستن هارو....
کیوان عزیزم با اینه هیچ وقت هیچ جوابی ازت نگرفتم اما این پستت جوابی بود به تمام دلتنگیهام برای خود خودت...وقتی با همه ی وجود خودت میشی
یادته کیوان, یه بار توی یه پستی که نمیدونم کی بود, گفته بودی یادآوری کنیم که از "قصر فیروزه" و اون روزهات بنویسی؟
نمیدونم الان وقتش هست یا نه...
به به آقا كيوان به قصر فيروزه هم كه ربط داشتي...من اونجا مدرسه رفتم...دبيرستان رسالت چيزي يادت مياد؟
***********************************************
k1: آره من تا دوم دبيرستان توی مدرسه رسالت (قصرفيروزه 1) درس خوندم. احتمالاً ما بايد همديگر رو بشناسيم. از بچههای اون موقع كیها رو يادت هست؟!
تو اون روحت که اول ِ صبحی گند زدی به حالم.
تو اون روحم که آماده س همیشه واسه گند خوردن.
تو اون روحش که....
بیخیال , همون تو روح ِ خودم.
نيكنام، جابري، شكوفه ياد مادربزرگ و روزهاي كودكي به خير!
جا میخوری از اینکه فراموش کرده بودی، اما به روت نمییاری. چسب زخمهای فراموش شده که یادت اومد این هم یادت میاد که افاقه نکرده که فراموش کردی. پی همه این چسبزخمها و افاقه نکردنها که دوباره یادت اومده، سعی میکنی یادت نیاد که عادت کردی به زخم بی چسب،که از بس عادت کردی حالا دیگه زخم با چسب، برات بیمعنیه. همینه که افاقه نکردن و فراموش شدن، همه اون چسبزخمهای فراموش شده.
زخم بی چسب آفته، آفتِ بزرگ شدن.
کیوان چه کردی چی نوشته بودی ......
خیلی جالبه که از وقتی شناختمت ، ار وقتی که post هات رو می خونم هر شبی که دلم ار یه چیری در حال پکیدن ، تو می نویسی ار همه اون چه که منو داره مثل خوره می خوره .....
ممنونم ممنونم
برای دوست
منم با این حرفت موافقم که آدم همیشه داغ عشق کسی رو داره که یا بهش نرسیده یا از دستش داده.
ولی باور کن خیلیا مثل اون میتونه پیدا بشه ولی این پایبندی به دوست داشتن هم زیباست.
ولی بی انصافی نکن خیلیا دلشون بجای شیکترین رستورانها مهربانترین ادمارو میخواد.دیگه اینقدر سر ماها به سنگ خورده که فهمیدیم پول زیاد واون مقام منصب های سگی نمیتونه جای یه لحظه دلتنگی رو پر کنه.
بیشتر نیگا کنی این آدمارو میبینی.
برای کیوان
نمیدونم چرا مجله رویش رو همه جا نمیفروشن.من چند جا سوال کردم نداشتن.گفتن واسه ما نمیارن.شاید بخاطر قیمتش باشه.آره؟
***********************************************
k1: راستش من در جريان توزيع مجله نيستم و علتش رو نميدونم.
كيوان من سوم راهنمايي و اول دبيرستان رو اونجا بودم....از بچه ها فقط يكي بنام محمد شهرابي و سعيد امير سليماني رو يادمه..يكي هم بود بنام عاطفي آخر مسخره بازي..
از ناظمها هم بدخاني -ذبيحي...از معلمها هم راستافر و خويي...يه معلم عربي هم بود هميشه با شيلنگ ميومد سر كلاس
يادش بخير الان فرصت ندارم وگرنه كلي مزخرف راجع به اونموقع برات مي نوشتم
***********************************************
k1: والله من يادم نيست الان نهار چی خوردم چه برسه به سی سال پيش! من چند تا از دوستهام كه الان اسمهاشون يادمه اينها بودند: بهمن ايزدی، مجيد اسماعيلی، محمد ازوجی، مرتضی احمدخانی، بختياری، سعيد نيكنام
يه چيز ديگه يادته اين پسره امير فرشاد ابراهيمي كه اول بسيجي بود بعدش رفته اونور ضد جمهوري اسلامي شده هم اونجا بودش؟
***********************************************
k1: آره ظاهراً اون هم بچهی قصرفيروزه بوده ولی من هيچ آشنايی باهاش نداشتم و نمیشناختمش.
بچه جان دونات میخوای برو فروشگاه رضوی...همون استان قدس و این حرفا...مال مشهد و همون اطراف :))...به نظرم انوقتا توی ولیعصر یه دونه بود !!!هممم....ادرسش را مطمین نیستم...ولی تاریخ روی دونات ها را نیگاه کن....اگر به روز باشه دوناتاش بدکی نیست
***********************************************
k1: چه پيشنهاد جالبی!!! آدم دونات آستان قدس رضوی رو بخوره!!!
يادم انداختي كه ما آدم هاي ساده هم مي تونيم دل داشته باشيم!!!
جانا سخن از زبان ما میگویی...
کیوان، همه فکر کنم غمگینن، منم غمگینم، همه اونایی که تو بهشون بد و بیراه گفتی همین ماهاییم و همین همه که همشون همینجوری غمگینن، همینجوری می خوان این حرفا رو بزنن، حالا خوبه تو زدی، چه فرقی می کنه کی بزنه، مهمه یکی بزنه، همه دلشون دونات میخواد، حالا دل تو زبون فهمه حالیش میشه می گی اینجا دونات نیس ولی دل خیلیا حالیش نمیشه، هرچی هم می گی نیست بابا نیست باز حرف خودشو می زنه، قدر این دل قانع زبون فهمتو بدون.
اي بابا ببين چه جوري عمر گذشت...عجب چيزي بود باشگاه بادي...اون راهرو درازه كه با سيم توري از دو طرف محافظت مي شد و منتهي شده بود به مدرسه رسالت ،اولين تصادف منجر به فوت تو قصر فيروزه كه قشنگ يادمه يزنه اومده بود ترمز كنه پاشو گذاشته بود رو گاز زده بچه مردمو كشته بود...چه سالهايي اونجا بودي...؟من 66و67...درست موقع موشك بارون و فوت امام...
بهاره خانم این که نوشتی (خیلیا) مثل اون را میشه پیدا کرد باهات موافق نیستم اگه این جوری بود که آدما بعد هر شکست عشقی اینقدر درب و داغون نمیشدند خواهر من! میشه به سه شماره و به سرعت برای اونی که رفته جانشین پیدا کنی . چیزی که ریخته زن و مرده ! اما بعضی وقتا یه مدت باید بگذره و آدمای مختلف بیان و برن تا کم کم دوریالیت بیفته که دلبرزیاده اونی که کم پیدا میشه (یار) واقعیه .
این خانمی که راجب به توزیع مجله رویش نوشته فک نکنم توزیعش بد باشه چون من هم که دانشجوی اصفهان هستم این جا مجله راحت به دستم میرسه و تقریبا همه کیوسکای معتبر مجله را دقیقا همون روز توزیع در تهران اینجا میارن . بعید میدونم تو تهرون چنین مشکلی باشه مگه این که کیوسکه جای خیلی پرتی باشه .
کیوان عزیز، من به این تیپ نوشته هات میگم "یادداشتهای درد جاودانگی"!
نمیدونم شعری با همین عنوان از قیصر امین پور روخوندی یانه؟!
خیلی زیبا وساده زبان حال ما آدمها روبیان میکنه که یک عمر خودمون رو گرفتار میکنیم ونمیدونیم دنبال چی هستیم.
یه پیشنهاد بدم؟؟ گاهی تنها برو مسافرت،لذتی داره که شاید نشه با لذتهای مسافرت 2نفره مقیاسش کرد،ولی تجربه ی بینظیریه که وقتی انجامش دادی میفهمی چقدر روحتو پربارتر میکنه.
1.اولا که نان سحر یک عالم دونات داره آیس پک سر تجریش هم تا یادمه داشت اگه منظورت همون دوناته و رمزی ننوشتی و منم درست و حسابی حالیم شده چی نوشتی
2.زندگی هم کوتاه تر از اونه که بخوای بشینی افسوس بخوری ، برو لذتش رو ببر
3.این حرفا رو هم بزارید کنار که عشق اونی هست که بش نمیرسی ...بابا کی اینو تو دهن شماها انداخته...قانون ازلی ...یک شاعری مثل ما نشسته یکبار سر دلش سنگین شده یک چیزی گفته بابا واقع بین باشید عشق واقعی اونی که در زمانی که باید کنار آدم باشه راحت بش دسترسی داشته باشی نه این که در حالی که اون پی کار خودشه شماها بشینید برای خودتون دلتون بسوزه .اینو خطاب به کیوان نمی گم منم مثل همه شماها تجربه ی تلخ دارم حالا که کنار اونی که باید به آرامش رسیدم خیلی برای تمام لحظاتی که مثل شماها تلفش کردم افسوس میخورم می بینم فقط عمرم وقتم جوونی و خیلی چیزهای دیگه رو داغون کردم که چی که خودم ثابت کنم من ادم خوبه داستان غم انگیز زندگی خودم هستم منم یک زمانی از خواب بیدار شدم
و عاشق خودم شدم و برای خودم زندگی کردم و اون وقت بود که دیدم چقدر آدم خارج از این توهمی که برای خودم ساختم هستند که خیلی بهتر و بیشتر و اعلی تر می تونند به من عشق بدند و من فرصت انتخاب دارم و.....دخترا و پسرها از منی که موهام سفید شده بشنوید برای کسی که میره نشینید افسوس بخورید عشق واقعی و بزرگ زندگی شما اونی که در راهه به شرطی که وقتی بش می رسید حواستون باشه و بش هم که رسیدید بدونید
زندگی فیلم هالیودی و کتابهای ر/اعتمادی و دانیل استیل نیست زندگی مثل یک جوی آب هست بعضی جاها عرضش کم میشه بعضی جاها عمقش زیاده بعضی جاها نه ،بعضی جاها سنگهای بزرگ جلوی راهش هستند و باید راه دیگه پیدا کنه خوبیش اینه رود همیشه در جریانه
مثل رود زنده و جاری باشید
چقدر دلت گرفته......همین طور که متنت رو میخوندم....بی اختیار زدم زیر گریه......نمیخوام کنجکاوی کنم...یا ندونسته مثل خیلی هایی که کامنت میزارن دستور بدم و رای و حکم صادر کنم....اما این حس ها و درک و (بودن ) در این غم و ناخوشی و داشتن این جور شوریدگی....رو هر نه نه قمری نمیتونه درک کنه.....گاهی از این که حرف های ته ته ته ته ته دلت رو بیای بذاری توی وب حذر کن چون شاید کامنتاشون اذیتت کنه...چونن مردم خیلی دنیاهای هم دیگه رو نمیفهمن.همین.
سلام
يك غلط تايپي بيشتر نديدم (مذبوحانه صحيح است).
اين پستت بيشتر از تمام پستهاي قبليات زيبا بود. يا به عبارت بهتر بگويم اين زيباترين پستت بود انگار با تمام احساس نوشته بودي. شاه بيت نوشتهات هر چند كه شعر نبود ولي به نظرم شاهبيتش همان چسب زخم بود كه خودت به عنوان تيتر انتخاب كرده بودي.
اميدوارم كه هميشه شاد باشي و آرام
سلام....این پستت حسابی چسیبد به اون ته ته دل من....چه خوبه که می تونی به راحتی با دلت حرف بزنی و یه وقتایی ساکتش کنی...امیدوارم این درس رو من هم یاد بگیرم......اما یه کسی به اسم دوست یه کامنت گذاشته که خطابش به خانم بهاره است...با تمام جملاتی که در این کامنت به این خانم گفته عجیب موافقم......راست می گه ...
امیدوارم دلت آروم بگیره...گاهی به این دلت یه قهوه ترک تلخ بده شاید حالش بهتر بشه برای من گاهی جواب میده.....
می دونی البته من هر وقت قهوه تلخ رو به حلقومم می ریزم اشک هم کلی روی صورتم می شینه.....یعنی خودم رو گول می زنم که با این ساکتش کنم ...اما انگاری نمی شه....هر چی کتاب نازنینه براش می خونم هی سرشو گول می مالم که بیا این آهنگه رو گوش کنیم..یا براش گیتار می زنم که خب ساکت شو لامصب...یا می برمش پیاده روی توی کوچه هایی که ساکته و کسی توش نیست.....هر کاری می کنم باز این دله زل می زنه تو صورتم و میگه چرا خودتو به خریت می زنی یابو جان!!!! من با این چیزها آروم نمی شم...اونوقت آآآآآآآآیی من هم مثه تو می شینم تا خود صبح برای این دل هیچ کاره می نویسم بلکه یه جوری بگذرونه تا این روزها تموم بشه.....اما اصلا شک دارم تموم بشه...یا فراموش بشه...حالا گیرم با همه اشک و درد و غصه ام بنویسم...اما فردا که میشه درد ه باز هم میاد باز بهونه می گیره باز هواییه...من اسم این حالت خودم رو گذاشته ام سرطان فکر..چون هیچ جوری با هیچ دوا درمونی درست بشو نیست که نیست.....
حالا اگه دوایی پیدا کردی توی این سایتت اعلام کن من هم از این مرض لاعلاج خلاص بشم که هم خیر دنیا می بینی هم خیر آخرت.....
کیوان جان
زندگی چرخ و فلکی اینور آبی اجازه نمیده مرتب به نوشته هاست سر بزنم.
دلم میخواست یک نوشته خیالی هم از طرف یکی دیگه بنویسی. کسی که از پارو زدن تنهایی دستاش زخمه. کسی که از همون چسبای قدیمی هم می خواد و نه هلیکوپتر امداد خالی. کسی که دلتنگه ولی کامنت دونی معروفی نداره که ده نفر بیان و براش شعر بگن و همدردش بشن و احتمالا براش آدرس نزدیکترین شاپینگ سنتری رو بگن که کیک یزدی میفروشه. کسی که فحش کشدار هم نمیتونه بده که ته دلش یه ذره خالی بشه. کسی که بقیه فکر میکنند کودک درون نداره چون ظاهر بینند. کسی که چسب زخمش دست کسی هست که همه چیز رو با هم میخواد، عشق به شهر و دیار، عشق به دونات، عشق به کاپوچینو، عشق به لباس مارک دار و عشق به اون. ولی از این همه عشق فقط یکی رو زمین گذاشت. و شاکی هم هست...
دیگه بقیه شو خودت بنویس.
شرمنده اگه تند رفتم. دوست نداشتم تو افکار خصوصیت دخالت کنم. ولی چه کنم که قدرت قلمت آدم رو وادار میکنه به نوشتن...
نمیدونم شاید هم نباید مینوشتم!
سلام ..
من هم توی دبیرستان رسالت درس خوندم .. سالهای 68 تا 73 .. همدیگه رو میشناسیم ؟
اشكام همينجوري داره واسه خودش مياد، نمي دونم اين دل نوشتت باهاش چيكار كرد
کی گفته نیست ، هست ، یکسری به سوپر مارکت ها بزن بیین چقدر زیاده ...
هرچند قناعت چیز خوبیه اما دل آدم که نباید اینقدر ساده باشه که زود گول بخوره و قانع بشه به کیک یزدی ...