گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
هفتهی بشدت فرهنگی رو پشت سر گذاشتم. بغیر از کتابهایی رو که دارم میخونم، در همون ابتدای هفته و با دیدن فیلم بسیار زیبای سینما پارادیزو از خودم بدم اومد چون تازه معنی فيلم و سينما رو فهميدم! آدم دو متر و نیم قد داشته باشه و اندازه یه درخت گردو رشد و نمو کرده باشه ولی بعد از ۲۰ سال که از ساخت چنین فیلم زیبایی گذشته هنوز اون رو ندیده باشه، جداً که باعث خجالت و شرمه! سینما پارادیزو بقدری قشنگ و با عشق ساخته شده که میدونم طعم و مزهی این فیلم حالا حالاها زیر زبونم باقی میمونه و حالا میبینم که الکی نبود که توی اون لیست نظرسنجی در رابطه با بهترین فیلمهای سینما در ردیف دوم قرار گرفت. فعلاً دلم نمیاد که دوباره ببینمش. میخوام یه چند وقتی بگذره تا حسابی تشنه این فیلم بشم و عطش کنم تا دوباره برم توی اون دهکده و سالن محقر سینما و آپارتخونه و آلفردوی خوب و با صفا رو دوباره بدون اینکه پلک بزنم، ببینم. بعید بدونم اگه تا حالا سینما پارادیزو رو ندیده باشید وقتی اون رو ببنید شما هم مثل من عذاب وجدان نگیرید که از این همه سن و سالی که داشتید و گذاشتید پای دیدن فیلمهای آبدوغ خیاری بکش بکش و بکن و بکن!
امروزه دیدن یه تئاتر توی شهر تهران همانند یه شکم زاییدن، سخت و طاقتفرساست! یه آدم عاشق بیکار میخواد که قید زن و بچه و شوهر و کار و زندگی و درآمد و تحصیل و امرار معاش رو بزنه و پی بوق و ترافیک و آلودگی صوتی و هوایی و زمین و پیادهرویی و متلک و انگشت توی ماتحت و خیلی چیزهای دیگه رو به تن و بدنش بماله و پاشه بره پارک دانشجو تا بتونه بلیط تئاتر مورد علاقهاش رو پیش خرید کنه. یعنی توی مملكت خوب و عزيز ما، هنوز هم توی قرن ۲۱ام که با یه نیمچه نرمافزاری مثل گوگل ارت میشه توالت خونهی سفير موزامبيك رو هم ديد، رزرو تلفنی و اینترنتی سرش گـِرده گـِرده! بهرحال همهی این دردسرها مثل دیدن اون آقاهایی که موی بلند و با این شال گردنهایی که اندازه یه فرش دستبافت 12 متری هست و همینجوری از سر و گردن آقاهه آویزون شده و اصلاً هم معلوم نیست این چیز دراز قراره کجای آقای ادبی و فرهنگی و هنری و فرهیخته رو گرم کنه، شده جزیی از ماهیت انکارناپذیر تئاتر. یعنی اگه یه روز بعد از کار، خیلی شیک رفتین تئاتر شهر و براحتی بلیطی که شماره صندلی مشخص داشت گرفتین و تونستید بدون زحمت و خون و خونریزی و جر خوردن خشتک و پیرهن و زیر بغلتون، روی همون صندلی خودتون بشنید و به شعاع 25 سانتیمتری دور و برتون هم یه آقاهه مو بلند و بدون شال گردن دراز ندیدید، مطمئن باشید که یا دارید خواب میبینید یا توی یکی از سالنهای نمایشی معروف لندن هستید!
چیستا یثربی با توجه به تحصیلات دانشگاهی که داشته و گویا در رابطه با روانشناسی هم بوده، اینبار نمایش کارناوال با لباس خانه رو کارگردانی کرد. نمایش از پنج اپیزود مختلف تقسیم شده که در هر کدوم از قسمتها، یکی از بیماریهای روانی که شکر خدا این روزها هم هر کدوم از ما، گرفتار یک و یا همهی اونها هستیم! رو بطور برجسته نشون میده. که البته وقتی منهم بعد از اینکه نمایش رو دیدم و اومدم توی اینترنت سرچ کردم و نقدها رو خوندم تازه فهمیدم که این داستانها کاملاً از هم جدا و مجزا هستند و اون موقع بود که متوجه ماجرا شدم وگرنه چند شب پیش که توی سالن قشقايی داشتم با چشمان از حدقه در اومده، بازی هنرپیشهها رو نگاه میکردم همینجوری گیچ و مات و حیرون، دنبال وصله پینه کردن این داستانها و شخصیتها میگشتم! اپیزود چهارم با بازی خیلی خوب و روون محمد حاتمی که بنظر من اگه غم نان نداره باید فقط تئاتر بازی کنه و اصلاً به تلویزیون و سریال فکر نکنه، رو خیلی دوست داشتم. اصولاً نمیدونم چرا هر فیلم و سریال و نمایشی که در رابطه با شخصیتهای خل و دیونه اجرا میشه خیلی قشنگ و دلنشین میشه و آدم باهاش میتونه همذاتپنداری کنه!
این روزها در رابطه با کرگدن زیاد خونده و شنیده بودم. البته منظورم نمایش کرگدن، کار جدید فرهاد آئیش بود. اصولاً من یا تئاتر نمیرم و یا وقتی هم که میرم چون راهم دور هستش، نیت میکنم و یه هفته جلوی تئاتر شهر بست میشینم و مال همهی کارگردانها و هنرپیشهها رو نگاه میکنم!!! خیلی رک و صریح و سر راست و بدون رودرواسی و درآوردن ادای روشنفکری بگم که کرگدن رو اصلاً دوست نداشتم. اصلاً اصلاً. کرگدن توی سالن اصلی تئاتر شهر برگزار میشه و خب بعد از اجرای نمایش جماعت برای هنرپیشهها خیلی هم سوت و دست زدند و چند نفری هم داشتند خودشون رو جرواجر میکردند که ظاهراً این ابراز علاقه نشوندهنده اینه که از نمایش خوششون اومده ولی من دوستش نداشتم. هر چند با توجه به سواد و نگاه سطحی و نیمه عمیق من به مسایل فلسفی میشد از توی دل کرگدن نکات خوب جامعهشناسانهایی رو هم بیرون کشید.
این نمایش شاید بنوعی میخواست رو به انحطاط رفتن جامعه بشری رو نشون بده و یا اینکه نشون بده که معمولاً کثرت انجام یه کار این رو به ذهن متبادر میکنه که حتماً اون آدمها دارند کار درستی رو انجام میدند و حالا مایی که توی اقلیت هستیم حتماً از قافله پرت هستیم و باید بجنبیم تا مثل همهی اونها بشیم و چون همه خونه و ماشین دارند و خیلیها هم دزدی میکنند پس دزدی دیگه عیب نیست و .... از همین چیزها که خب اینها فقط برداشت شخصی من بوده و شاید اگه اینها رو به کارگردان نمایش بگید سر یکی از قسمتهای مهم اندام بدنش اسفناج سبز بشه از این برداشتهای نیمهفلسفی من! بعد از دیدن کرگدن یه جورایی دارم به این نتیجه میرسم که اسم فرهاد آئیش خیلی بزرگتر از کارهایی که اجرا کرده و یا اصولاً بلده که اجرا کنه.
بدور از خوبی و بدی نمایش و سختی و معضلات و کمبودهای سالنهای نمایشی، همیشه بودن در سینما و بخصوص تئاتر یه حس خیلی خوبی به آدم میده. ضمن احترام به همهی عموم ملت ایران، آدم ناخودآگاه حس میکنه که یه جورایی آدم حسابیتر از بقیهی آدمهای جامعه است و دغدغههای زندگیش یه کمی رشد و نمو کرده و تونسته ارتقاء پیدا کنه!
سلام
پسر با اين همه ادعا سينما پاراديزو رو نديده بودي؟....من كه داشتم جر مي خوردم آخرش ...اگه دستم برسه سه نفر رو خفه مي كنم 1-اين زنه تو فيلم سينما پاراديزو2-اون زن چشم سبزيهوديه تو فيلم روزي روزگاري آمريكا3-پيانيست فيلم افسانه 1900 از بس كه از آدم هاي لوس و ننر بدم مياد(درضمن آپاراتچي سينما پاراديزو هم خدمتش مي رسم)
از شوخي گذشته واقعا بعضي فيلما با تاروپود آدم بازي مي كنن اولش من خيال كردم از اين فيلم بيخودا هستش ولي تا 2 نصفه شب بيدار موندم ديدمش
(درضمن متوجه شدين خانم شاكر دوست تو مطلب اين هفتش به سينما چه لقبي داد...ديناي پوچي ها...بابا حرمت امام زاده رو متوليش نگه مي داره اين حرفا چيه اين ميزنه؟)
***********************************************
k1: مازيار جان من كجا در زمينهی سينما و يا هر هنر ديگهايی ادعایی داشتم؟!
من به هیچ وجه ادعای روشنفکری ندارم اما از داستان کرگدن خوشم میاد! البته متاسفانه هنوز موفق به دیدنش نشدم و دیشب هم بعد از کلی برنامه ریزی با درهای بسته تئاتر شهر مواجه شدم و مجبور شدم دیدنش رو به بعد از تعطیلی یک هفته ای اجرا موکول کنم.
چون هنوز کرگدن رو ندیدم نمیتونم در مورد میزانسن آییش اظهارنظر کنم اما از متن اصلی نمایشنامه نوشته اوژن یونسکو خوشم میاد.
در واقع این شیوه استعاری که حاصل ترکیب عقاید پوچ گرایانه یونسکو با طنزی تلخ هست در زمان نوشته شدنش(1959)، بهترین راه برای انتقاد از توتالیتاریسم حاکم بر فرانسهء بعد از جنگ جهانی دوم بوده؛ مسئله ای که بعد از حدود 50 سال هنوز بشر با اون دست به گریبان هست و به همین دلیل هر سال شاهد روی سن رفتن میزانسن های مختلف این پی یس در سراسر دنیا و بخصوص فرانسه هستیم.
درهرحال امیدوارم فرهاد آییش به خوبی تونسته باشه حق مطلب رو ادا کنه و منم به زودی بتونم مفتخر به دیدن کرگدن آییش بشم!!
***********************************************
k1: احتمالاً با اين پيش زمينه از نمايش كرگدن خوشت بياد. ديروز جمعه كه تئاتر شهر تعطيل بود و فكر میكنم اين هفته بخاطر برگزاری جشنواره موسيقی تعطيل باشه اگه اشتباه نكنم میتونی برای 24 آذر به بعد بليط پيش خريد كنی. من كه تنها رفتم اگه ميدونستم تئاتر دوست داری تو رو هم با خودم ميبردم!
آلفردو!آلفردوي عزيز!آلفردوي دوست داشتني!ْآلفردوي لعنتي!با يک دروغ ساده ي !آلفردو،توتو 30 سال رنج جدايي کشيد اما در عوض عشقش هميشگي شد.عشقش،احساسش به النا نه تنها دچار روزمرگي و عادت نشد که روز به روز بيشتر شد و اين فلسفه ي دروغ آلفردو بود.توتو توي سکانس پاياني فيلم توي اون سالن آمفي تئاتر که يکي از زيباترين پايانهاي تاريخ سينماست(با اون موسيقي استثنايي انيو موريکونه)فهميد که چرا آلفردو دروغ گفت،فهميد که چرا اون سرباز بعد از اون همه شب که زير پنجره ي خونه ي معشوق انتظار کشيد چرا توي آخرين شب ول کرد و رفت!وصال سرانجام عشق نيست!بايد عاشق شد و به عشقت نرسي و 30 سال لحظه به لحظه با ياد و خاطره ي عشقت معجون لذت و رنج رو توي قلبت جا بدي تا بدوني که جوزپه تورناتوره چه شاهکاري ساخته!
این بچهه و آقاهه توی عکس واسم آشنان، داره یه چیزایی یادم میاد. فکر کنم این پارادیزو رو دیدم احتمالن خیلی سال پیش دیدم و احتمالن اون موقع دچار عشق و عطش خاصی هم نشدم که یادم نمونده، شایدم سنم قد نمیداده؟
و البته با صدای رسا میگم که تا امروز اهل سینما و بخصوص تئاتر نبودم و نیستم و احتمالن نخواهم بود و نگران آدم حسابیتر نبودن به این واسطه، هم نیستم و فعلن ترجیح میدم واسه داشتن حس رشد و نمو و ارتقاء از راهای دیگهای استفاده کنم.
و نمیدونم چرا نفهمیدم این "رزرو تلفنی و اینترنتی سرش گـِرده گـِرده!" چی رو به ذهن متبادر میکنه؟!!
***********************************************
k1: حالا كه با خوندن نتونستی متوجه موضوع بشی احتمالاً خودت بايد از نزديك ببينی و لمس كنی!
وای که من مردم اینجا از بی تاتری. واقعا به شما غبطه می خورم.
اما در مورد اون چیزهایی که از نمایش متوجه شدین که میخواست بگه: چرا شکسته نفسی می کنید. به نظرم اگر این چیزها رو می خواسته بگه خیلی جالبه و به موقعیت الان جامعه ایران مربوط میشه.
این لینک هم مال نوشته منه وقتی ایران بودم آخرین بار و رفتم تاتر شهر. یه کم به نوشته شما هم مربوط میشه.
مسافر
بابا این سیستم پذیرش کامنتتون هم که غریب نوازی می کنه.
من يه چندتا انتقاد از مجلتون بكنم:
1- اين اسم خودتو چرا پايين مقاله و كم رنگ نوشتي كلي گشتم گير آوردم
2-اينقدر ضايع درباره نميدونم لك و پيس صورت خانمها و ريزش مو و...گزارش ننويسيد...براي مطالعه نشريه نسيم هراز را پيشنهاد مي كنم چندتا شماره شو بخونيد بدك نيست
3-نويسنده هاتون حرمت شغلشون رو نگه دارند دادن القابي مثل دنياي پوچي به سينما بده اونم از يك هنر پيشه
4- پيشنهاد رنگ و..توسط بهاره افشاري خوب بود
5-خيلي هم نبايد رنگي و گلاسه باشيد
اعتراف می کنم اگر شما از ندیدن این آثار شرمنده هستی ، من چه بگویم که مهمترین اثر تصویری که از زمان مزئوزوئیک تا بحال دیده ام پینوکیو و پدر ژپتو بوده. تازه گردو هایم را هم کلاغ های دزد خبر داده اند در بالاترین شاخه ها پوک پوک است.
این که راست گفتم. کور شم اگه دروغ بگم. هربار یک همچی پست هایی می خونم با خودم می گم عوضش من فیلم ساعتها را دیده ام. اما لامذهب یک سی دی مگر چقدر ظرفیت دارد تا حساب من را بعنوان یک آدم پر کند. به خودم قول می دم دوباره آدم حسابی بشم و تو صف فیلم و سینما و تئاتر ایستادن جزء زندگی ام بشود ، اما خوب انگار که نمی شه.
بگذریم. آقای کیوان عنوان بندی متن ات و ظرایف نوشتاری مثل همیشه عالی بود. اما بعد از خواندن کامنت نفیسه یک لحظه شک کردم خوانندگان تو در صورت عدم دقت و لذت بردن از طنز تلویحی نوشته های ی تو که اتفاقا به دلیل اینکه گهگاه به شدت مردانه است - حداقل برای ما خانمها که در نشست های رودر رو با آقایان با نثر های شسته رفته و رسمی مواجهیم - پس از خواندن کدام قسمت متن لذت می برند. وبلاگ خوانی مواجه ی بی دردسر ی است با دنیای غیر همجنس. با نوشته های صمیمی و ضمنا با ارزش.
.
نفیسه جان. یک توصیه ی عملی برای تو دارم. هر کجای نوشته های کیوان یک سوم برایت سوال بود با ارجاع به یکی از دو فرضیه ی " راه قدس از کربلا می گذرد" یا "مقصود تویی ، کعبه و بت خانه بهانه است" ، بسرعت مفهوم متن برایت آشکار می شود.
***********************************************
k1: حالا مشكل اينه كه من متوجه حرفهای خانوم ثابتی نشدم!
"سینما پارادیزو" یکی از فیلمهاییست که بعد از مدتی هوس دوباره دیدناش در دل آدم بیدار میشه. در مورد حس آدم حسابی بودن ناشی از دیدن یک تئاتر خوب هم موافقم آن هم در فضایی که علاقهمندی به تئاتر در زمره علایق قشر فرهیخته هستش. به هر حال در زندگی چیزهایی وجود داره که این حس "خاصبودن" را به انسان میده و بعضیهاش هم شخصیتره مثل الان که من برای اولینبار با استفاده از قوانین "سادهی نوشتن در کامپیوتر و برای وب" جناب "خوابگرد" دارم با کامنت خودم حال میکنم و دچار احساس خودفرهیختهبینی شدهام:دی یادمه مدتها قبل لینکش را گذاشته بودی اما تنبلی مانع شد که مطلب را دقیق بخونم و چند روز قبل که بلاگر مربوطه دوباره گریزی به آن نوشته قدیمی اما آموزنده زده بود با دقت خوندمش و از عدم رعایت آن "نیمفاصله" طلایی در متنهام خجالتزده شدم! از طرفی باعث شد روی نوشتههای وبلاگی حساستر بشم و خوشبختانه متوجه شدم که تو در زمره معدود بلاگرهایی هستی که قواعد خوابگردی(!) را در متنهات رعایت میکنی;) و به همین دلیل شکل و شمایل کلی نوشتههات از اصول و شستهرفتگی لازم برخوردار هستش. ببخشید کامنتم از موضوع این پست پرت شد اما شدم مثال بچهمدرسهایهایی که دارن برای اولین بار از قواعد صحیح نگارش استفاده میکنند:دی
***********************************************
k1: بنظرم اگه بلاگرها و خوانندههايی كه كامنت ميذارند اين "نيم فاصله" رو رعايت كنند نيمی از مشكلات جوامع بشری حل ميشه! خوشحالم كه شما هم از امروز نيمفاصلهها رو رعايت میكنيد.
آقای از پشت یک سوم:
این روزها، دل من برای شما زیاد تنگ میشود. وبلاگتان را که میخوانم به این فکر میکنم، ته آن کوچهی بنبست، پای آن درختی که کلاغها رویش لانه ساختهبودند، یک وبلاگ بود که گریه میکرد. وبلاگ نویسندهاش را خورده بود. من دلم اما، برای نویسندهاش تنگ میشود. هنوز...
***********************************************
k1: و من الان اون كوچهی بنبست هستم يا اون درخت يا اون كلاغ يا اون وبلاگ يا اون نويسنده يا ...
در رابطه با پست: چه تفاهمی! منم سینما پارادیزو رو این هفته دیدم و واقعاً لذت بردم و البته که خیلی هم خجالت کشیدم چون کلی فیلم درپیت تا حالا دیدم و این دی وی دی رو همیشه میذاشتم تا سر فرصت ببینم. من تا حالا تئاتر نرفتم. یعنی هیچ بنی بشری پیدا نمیشه که منو ببره تئاتر. هر روز هم از جلوی تئاتر شهر رد میشم و لب و لوچه ام آویزون میشه و کلی از همین شالگردن درازها و هنری ها میبینم و همیشه هم این حس رو دارم که اون آدمهای توی صف خیلی حالیشونه، اما حیف که هیچکس منو نمیبره:(
در رابطه با نیم فاصله ی لیلا: من نیم فاصله رو از یکی از همکلاسیهام دو هفته مونده به دفاعم یاد گرفتم و یک شبانه روز نشستم و تمامش رو درست کردم. احساس میکردم خیلی با کلاس شدم. خیلی مهندس ترم! خیلی ذوق کردم اما آخرشم شدم 19.5 :( بعد از اون دیگه اون نیم فاصله رو رعایت نکردم.
اي بابا شانس كه نداريم! یه بارم که موقعیت بود آویزون یکی دیگه بشیم بخت یاری نکرد!
هی بخشکی شانس هی!
***********************************************
k1: بنظرم نا امید نشو و شانست رو دوباره امتحان کن!
سینما پارادیزو رو خیلی دوست داشتم و لذت دیدن یک شاهکار رو خیلی خوب بهم نشون داد و ای کاش این امتحان بورد لعنتی نبود تا من هم مثل کیوان برم یه نمایش ببینم و حالشو ببرم!از فرهاد آيیش یه نمایش دیدم فکر می کنم پنجره ها بود و با وجود اجرای قوی که نصیریان و سروش صحت و بقیه داشتن خود نمایش چنگی به دل نمیزد ولی حالا که وقت ندارم می تونم دلم رو به تعریفای شما خوش کنم پس لطفاٌ بازم برو ببین و ما رو هم تو این حس خوب شریک کن!
حالا یعنی منم که سینما پارادیز ندیدم و تئاتر هم دوس ندارم اما مجله رویش رو اگه مجانی گیرم بیاد میخونم آدم حسابیم ؟
به خانم ثابتی عزیز: اول اینکه مطمئن نیستم منظورتون رو درست فهمیده باشم ولی با توجه به کامنتهایی که از شما خوندم باید بگم که برخلاف شما ترجیح میدم عمق رو به سطح نکشونم چون به نظرم عمق تا وقتی تو عمقه زیباست وقتی به سطح کشوندیمش دیگه میشه سطحی.
شاید بهتر بود کامنت من رو هم یه کم عمقی و بیشتر از اون، با دید متفاوت میخوندید، گرچه شنیدن جمله چی داری میگی؟ما نفهمیدیم! –که به نسبت زیاد هم میشنوم و فکر میکنم شما بیش از من این جمله رو شنیدید- اغلب برام عادیه، البته گاه لذت بخش و گاهی رنجآور. موافق نیستید؟
در هر حال ممنون.
عجب هفته ی فرهنگی ای بوده پس این هفته. منم برای اولین بار تاتر رو دیشب امتحان کردم :اسمش Quartet بود , توش آتیلا پسیانی و باران کوثری هم بازی میکردن. نمیدونم توی ایران روی صحنه رفته یا نه ولی خیلی نو آورانه و جذاب بود. استقبال زیاد مخاطب خارجی از یک تاتر ایرانی هم در نوع خودش قابل توجه بود , مخصوصن آتیلا با بازی استادانش همه رو مسحور خودش کرده بود.
***********************************************
k1: شما كدوم كشور تشريف داريد؟!
از سینما پارادیزو که همش خوب بود عاشق اون سکانسی هستم که پسره که حالا دیگه پیر شده میره در خونه مادرش و زنگ میزنه و دوربین به جای حرکت مادر بافتنیش رو نشون میده که همینجوری به گا میره تا مادر برسه دم در و بچه رو بغل کنه و اشک ما رو که در مشکمونه بپاشه تو صورتمون...
اما راجع به کرگدن حتما میدونی که اوژن یونسکو این نمایشنامه رو نوشته ...در واقع اصلش رو و خوب اصولا کارگردانای ما هم که دلشون نمیاد اصل متن رو کار کنن و اگه هم کار کنن دیگه خیلی تکراریه میان و خلاقیتهاشون رو میزنن تنگ یه نمایشنامه قدیمی و در کنار اون داستان میان پنج تا داستان دیگه هم میگن و به نظر من اینجور نمایشنامه ها تماشاگر لااقل نیمه حرفه ای میخواد که اون نمایشنامه رو خونده باشه...
بعنوان مثال اون ابلهی که میاد فیلمی مثل "نیکد گان" تفنگ لخت یا "اسکیری مووی"فیلم ترسناک رو میسازه فرضش اینه که شما نسخه اصل فیلمهایی رو که ایشون هجو میکنه دیدین و زیباییش هم همینه وگرنه شما خودتون رو در مقابل یه فیلم لوث و با طنز بیخود میبینین!
البته شاید هم شما با دید یه تماشاگر مطلع از تاریخچه به کرگدن نگاه کردید که در اون صورت بنده دفاعیه ای ندارم.
شاد باشید.
من چه جوری اینجا کامنت بذارم؟
***********************************************
k1: همينجوری كه الان گذاشتی.
http://sainttouka.blogfa.com/post-251.aspx
***********************************************
k1: ممنون از حسن توجه شما. اين مطلب توكا رو ميذارم توی قسمت لينكدونی.
اگه خدا قبول کنه لندن هستم.lol
امری باشه در خدمتیم کیوان جان
***********************************************
k1: آقای جای من رو هم خالی کن توی اون مه و بارون و کافه ها
من نمی تونم کامنت بگذارم چکار کنم
***********************************************
k1: ببخشید پس این چیزی که اینجا گذاشتین اسمش چیه؟!
و من هم جزو همون دسته از شرمندگانم که هنوز سینما پارادیزو رو ندیدم!! ولی خوب سعی میکنم در اولین فرصت ممکن ببینمش... راستی کیوان یه وقت جو فرهنگیت نزنه بالا پاشی بری آتش سبز رو ببینیها!!!!!! یعنی اصلاً فکرش هم از سرت بیار بیرون البته اگه اصلاً اومد تو سرت!
با سلام
آجیل و خشکبار تواضع یلدا را پیشاپیش به شما تبریک می گوید
اولین خشکبار آنلاین
www.iranut.com
***********************************************
k1: بهبه ... مبارك است انشالله! باز هم به پيشقدم بودن تواضع در حضور در دنيای اينترنت و فروش آنلاين ... بهبه خوشمون اومد.
cinema paradiso is a masterpiece! The music made me cry for hours years ago
من تا حالا تئاتر نرفتم اما سینما پارادیزو رو دیدم.حکمم چیه قربان؟
***********************************************
k1: چون سينما پاراديزو رو ديدين فعلاً مشكلی نداری!