چهارشنبه، ۱۳ آذر ۱۳۸۷

اين روزها باز هم خيلی‌ها هستند كه شال و كلاه كردند و دارن چمدون‌هاشون رو جمع و جور می‌كنند و هِن‌هِن كنون پشت سرشون می‌كشونند تا شايد از امسال و سال ديگه، از پای درخت كريسمس برامون عكس يادگاری بفرستند. حالا چه فرقی داره اون آدمها دوست من باشند يا دختر عموی تو و يا پسر دايی همسايه روبرويی كه انگاری ارث باباش رو خورديم و بهمون دستی داده و حالا ديگه نميتونه پس بگيره. هنوز كونت رو روی صندلی تاكسی و كاناپه‌ی خونه‌ی دوست و صندلی گردون شركتی كه توش جلسه اداری داری و صندلی پلاستيكی مطب دكتر نذاشتی كه از هر گوشه‌ايی می‌شنويی كه، آره فلانی هم ديشب رفت و اون يكی هم ماه ديگه ميره و حالا حتماً آينده‌اش كوفت ميشه و زهر مار ميشه و تو اونوقت باز دلت ميگيره.

دلت ميگيره از اين شهر و دياری كه همه‌ی آدمهای خوب و بدش دنبال يه جفت بال می‌گيردند تا پرواز كنند. اقامت و ويزا و بورس تحصيلی و لاتاری و ازدواج‌های صوری و موقت و واقعی و وكيل و كارچاق‌كن، همه بهونه‌ايی است برای رفتن و اينجا نبودن. و اينجاست كه دلت ميگيره برای همه‌ی اون آدمهايی كه می‌شناسی و نمی‌شناسی. دلت ميگيره برای اين مملكتی كه قرار بود آينده‌اش رو ما بسازيم و ارواح عمه‌مون، چه ساختنی كرديم! همين الان يه سرچی بكنيم و ببينم كی‌ها رفتند. ببينيم كی‌ها دارن ميرن. ببينيم خودمون كی قراره هن‌هن كنون اون چمدونها رو توی سالن فرودگاه بكشيم. ای گـُه بگيره اين دو روزه زندگی رو كه مثل سگ سوزن‌خورده بايد آواره باشيم و حيرون و سرگردونِ اينجا و اونجايی كه پنداری هيچ جاش هم مال من و تو نيست.

خدايا كَرمت رو، بزرگی‌ت رو. با وفا، همين بود بخشنده‌گی و عدالت و مهربونی‌ت؟! توی ارض و سموات‌ت، نبايد يه بيغوله‌ايی باشه كه دو متر جا توش داشته باشيم كه اگه از صبح تا شب مثل سگ كار كرديم و جون كرديم، شبش با خيال راحت سرمون رو بذاريم زمين و مطمئن باشيم اگه خودمون سير هستيم حداقل تا چهار تا خونه و همسايه اينور و اونورمون هم شب را با شكم سير سر به زمين ميذارند؟! خدايا حق ما اين نيست. به وَالله حق ما اين همه آواره‌گی و دربه‌دری و خونه بدوشی نيست. اينجا كه شهروند درجه دو هستيم و توی اون ناكجا آباد هم كه اگه به هر پُست و مقامی برسيم، اون حس لعنتی عدم تعلق‌ش پدرمون رو درمياره. صد سال و صد نسل هم كه اونجا باشيم، اونجا هم مال ما نيست.

k1-safar.jpg ايهاالناس خاك غربت خانه نيست
مرغ آزادی دگر در لانه نيست
من دلم در حسرت يك آشناست
خانه اما دست صاحبخانه نيست
من كه گفتم خاك غربت خانه نيست.
اهل ويرانه‌ی ايرانم من
ميروم روزی نمی‌مانم من
گرچه صاحبخانه لطفم می‌كند
سر خوش و مستم كه مهمانم من

خدايا، از ما كه گذشت. با كم و زياد و با خوب و بدش هم ساختيم. ما هم خواستيم دل بكنيم ولی نشد. نتونستيم. ريشه‌هامون سفت‌تر و عميق‌تر از اونی بود كه بخاطر رنگ و لعابی بلرزه. اين شهر و ديار رو دوست داريم، بدمصب رو. بدبختی هم همينجاست. نيمه عمرمون در حسرتِ زندگی اونور آب گذشته و حالا ديگه دوست نداريم مابقی عمرمون هم به يادِ زندگی در وطن بگذره. نميدونم چرا هر كی كه ميخواد بره يه بغض عجيب مياد و بيخ گلوی من رو می‌گيره. من كه نه اينجا و نه اونجا، دو تا مرغ و بزغاله هم ندارم كه بخوام برای فرداش از وطن و قصه‌های ننه سرما بگم ولی خب وقتی فكر می‌كنم اگه يه روز همين بچه‌ی نداشته قرار شد از ايران بپرسه بايد چی جوابش رو بدم، همه‌ی موهای بدنم سيخ ميشه و خب اين حقيقتی است كه روزی فرزند من و تو خواهد پرسيد كه، اينجا كجاست؟! خونه‌ی ما كجاست؟! و ايكاش بتونيم براش يه جواب درست و منطقی داشته باشيم. جوابی كه توش نشونی از بغض و گذشته‌ی دور نباشه. جوابی كه رد و نشونی از يك عمر افسوس و آه نداشته باشه. شعر زيبای زيبـا شيــرازی رو گوش كنيد.

كودكم پرسد كه من اهل كجـام؟
گويـم ايـران. پـرسـدم ايـنجـا چــرا؟!
گويـدم سبــز و سفيـد و سـرخ فـام
پـرچمـی اينجـا نمـی‌بينـم به بـام

۳۲ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

راستش منم همیشه و هر روز همه این حرفها و دلیلها و باید و نباید ها رو با خودم مرور می کنم ولی از طرفی اعتقاد دارم اگه زندگی می ذارتت تو به مسیری که مثلا رفتنه با مبارزه کردن باهاش نمیتونی چیزی رو حل کنی واگه به انتخاب خودت نری میرسه اون روزی که مجبورت میکنه بری و اونوقت همه این روزهای طلایی جوونیت تموم شده و همه نقشه های کشیده ت به باد رفته

لیلا

تصویر انتخابی برای این نوشته آن چنان هوشمندانه و متناسب انتخاب شده که به شدت تحت تاثیرش قرار گرفتم =D> حس غریبی در این عکس موج می زنه مشابه همان حس دلتنگ کننده ای که از شنیدن خبر مهاجرت همسایه های هفت خونه اون طرف تر بهت دست میده چه برسه به این که مسافر مهاجر از عزیزان خودت باشه .

نیوشا

آقا کیوان عزیر، سلام
زیبایی نوشته ات با تصویر قشنگی که انتخاب کردی هر دو هم دلمو لرزوند و هم در آخر آرومم کرد که بلاخره یکی مثل من فکر میکنه. منم وقتی یکی تو فکر رفتنی بی حساب و بدون دید صحیح از حقیقت و واقعیت اونور می افته بغض راه گلوم رو می بنده و از همه بدتر موقعی است که با قیافه حق به جانب و با نگاهی فیلسوفانه بهم میگن : چرا شما ها اقدام نمیکنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لیلا

بعضی از کارهای "زیبا شیرازی" را دوست دارم اما این یکی را نشنیده بودم و الان ... زیباست . بسیار زیبا . ممنون .

مازيار

ميگم دوست داري بهت چي بگم؟بگم دوستت دارم ميدوني اين كار دله؟بگم ؟نه جون من بگم ؟د آخه ميدوني كه همه اينا كار دله...بري كار دله بموني كار دله اگه يه روز هم دوباره هواي ايران زد به سرت باز هم كار اين دل لامصبه..
همين بنده نه مقعيتش پيش اومده نه عرضه شو دارم نه تخصصش رو بود هم نمي رفتم...چرا؟
بيشتر تحصيلكرده هاي اين مملكت كه سرباز سپاه بودن تو كرمانشاه و در يك پادگان بنام شهيد منتظري آموزش ديدن....42 روز اونجا بودم فقط بهت بگم ...گفتم خدا اگه قرار من بميرم به درك فقط بزار يه بار ديگه تهرانو ببينم هواي آلوده بياد بره تو ريه با اون سربهاي معلقش...بعد بزن توسرم منو بكش...فدا سرت..يه بار ديگه من بيام برم استاديوم ؟آزادي بازي پرسپوليس رو ببينم بپرم بالا پايين 4تا دري بري بگم بعد...يه بار ديگه داييم كه خلبان اف 5 بوده رو ببينم از ماموريتهاي جنگيش بگه عيب نداره تكراري هم بود بگه از اونموقع عكسهاي رفيقش رو ديد كه بعد از سقوط هواپيماش بدست مردم عراق افتاد و اوناهم اول بستنش به جيپ دوتيكه اش كردن بعد باقي جنازه رو با ميخ زدن به ديوار همون داييم كه يه بار تا فهميدم از ماموريت برگشته اينقدر زر زدم تا بابام از 4 راه نظام آباد كه رفته بوديم سالگرد پسر عمه ام منو پياده بياره خيابون دماوند تا بعد 4 ماه داييم رو ببينم ...آخه چند ماه چند ماه نمي ديديمش ..يه بار ديگه 15 مرداد برم سر قبر رضا خدا بيامرز پسر عمه شهيدم كه سرباز بود..خداوند مرام ومعرفت و مهربوني ..تو سومار تركش خود پشت سرش وقتي داشتن خاكش ميكردن زير پيراهن قهوه اي تنش بود..تنها كسي كه ميتونه منو بكشه بهشت زهرا سالي يه بار همون خدابيامرزه...يه بار ديگه برم مادر بزرگمو ببينم كه يادمه نيمه ها شب ميرفت تو حياط گريه مي كرد خدايا بچه من ميون زمين و آسمونه من بچمو از تو ميخوام مادر شهيد شدن رو نميخوام...گريه ميكرد و دعا مي كرد همون دعا باعث شد دوبار هواپيماي دايي رو بزنن يه بار بپره بيرون يه بار هم سالم هواپيمار وبشونه..يه بار ديگه ايران يه تيمو بزنه بريزيم بيرون براي يه چيز همه ما همه ايرانيا براي يه چيز عر بزينم و بپريم بالا پايين...كيوان جون بخاطر هواي آلوده تهران و سربهاي معلق؛ به خاطر پرسپوليس ،به خاطر هواپيماي اف 5 ياد ماشين اسباب بازيهايي كه رضا خدابيامرز برام مياورد..به خاطرسالي يه بار بهشت زهرا رفتن....من نميخوام برم و نميرم به قول فريدون فروغي
واسه رفتن ديگه ديره
تن من اينجا اسيره
بگرد توهم يه چيزهايي شبيه اينو گير مياري همتون گير ميارين كه نرين
حس سربازي رو دارم كه ميخواد جلو دشمن وايسته و ميدونه اگه وا بده كشورش و دوستاش و خانواده اش همه به باد فنا رفتن...نه پسر اين ايران زهر ماري هنوز يه چيزهايي داره كه براش بمونيم،زندگي كنيم يا حتي بميرم

کجای این زمین خدایا ! جای موندنه؟
از این ور دنیا تا اونور... غربت منه!

flora

میدونی، ازوقتی برای آخرین بار برگشتی ایران، هروقت به وبلاگت سرمیزنم(هفته ای2-3بار)منتظر2 تا اتفاق تو زندگیتم که کاملا متناقض همدیگن!!!!
یکی اینکه بگی داری میری،چون نمیتونی بذاری زندگیت از هم بپاشه!!!{همیشه ازصمیم قلب آرزومیکنم ومیکردم که این اتفاق(فروپاشی زندگی) برات نیفته}
دوم اینکه محکم بایستی و دل از این خونه خرابه نکنی!
وقتی نوشته هات بوی رفتن میدادن، به خودم میگفتم: دیدی،این یکیم رفتنی شد،ریشه هاشو کند و رفت!
وقتی نوشته هات بوی موندن میدن یامیدادن،از صمیم قلب آرزو میکنم که زندگیت نپاشه،یا حداقل اینکه مثل من نپاشی،فرو نریزی،حد اقل تو درون خودت محکم باشی!
هیچوقت نتونستم این تناقض رو برا خودم حل کنم،هیچوقت...
گاهی که میبینم علیرغم نامرادیها از نظر روحی انسجام داری و پویا هستی خوشحالم،و گاهی که میبینم ناراحتی وبقول خودت چس ناله میکنی دلم میگیره!
به هرحال خوشحالم که هستی واینجا رو رونق میدی.
من متاسفانه چون اول وآخر هرماه سرم خیلی شلوغه،نمیتونم تو بحثها شرکت کنم،ولی خواننده ءثابت اینجام!

دوست

نیوشا خانم بازم برو خدا رو شکر کن که بهت میگن چرا شماها اقدام نمیکنید ؟ من که هنوزم خیلیا که به من میرسن تو شوخی و جدی برمیگردن میگن خاک بر سرت که برگشتی تو این خراب شده ! اگه هم سر درددلم واشه بخام از اوضاع شکایت کنم باز همون بعضیا برمیگردن میگن تو خفه شو حرف نزن ! ببخشیدا حالا نه به این تندی اما نیگاهای چپ چپشون همین معنی رو میده . چی میفهمن وقتی میری اونور چه خبره ؟ به قول اون خدابیامرز مادربزرگه فک میکنن شش و عدس اون طرف بار گذاشتن . آقا این جمله ات انگاراز زبون من نوشته شده بود : خدايا، از ما كه گذشت. با كم و زياد و با خوب و بدش هم ساختيم. ما هم خواستيم دل بكنيم ولی نشد. نتونستيم . دمت گرم . اما خداییش بعضی وقتا آدمیزاد داستان زندگی بقیه رو که میشنوه میبینه اونا هم کم مصیبت نکشیدن . من حال و حوصله تلویزیون دیدن ندارم اما امشب ساعت هفت و نیم از کنجکاوی این تیک تاک رو که لیلا خانم (خیلی مخلصیم ) معرفی کرده بود نیگا کردم و این مصاحبه خودمونی هادی ساعی بهم چسبید . طفلک اونجایی که تعریف میکرد شونزده سالگی پدرشو از دست داده و دو سال بعدش برادر بزرگش تصادف کرده و فوت شده و دو سال بعدترش داداش کوچیکتره نارسایی قلبی داشته و فوت شده مو به تنم راست شد . یعنی در فاصله شش سال سه تا مصیبت گنده ! خدا چه تحملی به بعضیا داده . اون وقت این بچه از شهرری میشه قهرمان جهان . دمش گرم .

عکسی که گذاشتی یه دنیا حرف داره.
وقتی آلبوم عکسهای دانشگاهمو نگاه میکنم و میبینم از 33 تا همکلاسیم هر کدوم رفتن یه گوشه دنیا دلم میگیره.

به غیر از پاراگراف آخر بقیه نوشته ات برام خیلی قابل درک بود...میفهمم از چی میگی و خوبه که از این موضوع مینویسی....ممنون.

مهدی

ما که پای رفتن نداریم اما این رفیقمون امید خفمون کرد از بس همش حرف اونور آبو میزنه . حالا تو فک کن با یه مدرک پزشکی خشک و خالی آدم بره اون ور (اگه بتونه بره) بگه چی ؟! تازه باید شروع کنه از اول بخونه لیسانس بیولوژی بگیره اما این داش امید ما زیر بار این حرفا نمیره . آقا کیوان دیدم تو یه کامنتا در جواب یکی نوشته بودی ماهی چار تومن واسه یه مجله زیاد نیس . من خودم از قبلم رویش رو میخوندم اما فک کنم از همه مجله ها گرونتر باشه . حالا یکی مث ما که دانشجوست هزار تا خرج دیگه هم داره سلفیدن هر دو هفته یه بار دوتومن یه کم زور داره . آخه فقط همین یکیم که نیس . خود من مشتری چند تا نشریه ورزشی هم هستم . مصاحبه با ساعی رو که دوست نوشته منم دیدم . خیلی از این ساعی خوشم میاد . خودشو گم نکرده . راسی اون جمله اول شروع برنامه که میگه تیک تاک وقتی معنی داره که چرخ دنده ها ... یه همچین چیزی میدونستین با صدای خدابیامرز( احمد آقالو) تو روزای آخر زندگیش و تو اوج عود بیماریش ضبط شده ؟واسه همینه که صداهه خف و گرفتس . خدا رحمتش کنه .

خوب آدمها خیلی با هم فرق میکنن. بعضیها حس تعلق ندارن. بعضی ها دارن. اینه که وقتی شما میای و از رفتن میگی من با ناباوری میخونم. همونطور که احتمالا شما رفتن خیلی از آدمها رو با ناباوری قبول میکنین.

روزاي آخر مهر، يكي از بچه هاي ديگه هم رفت. اون كه خانمي چهل ساله بود با دو تا فوق ليسانس؛ از خير كار كردن در ايران گذشت و با يه آقاي ايراني مقيم سوئد ازدواج كرد و رفت حوالي استكهلم؛ تا سرماي سي درجه زير صفر اونجا رو تجربه كنه. روز قبل از پروازش، وقتي با پسرم رفتيم خونه شون كه با يه يادگاري راهيش كنيم، فكر كردم اين هم رفت... مثل همه اون قبليا كه رفتن. وقتي هم كه بدرقه مون كرد، برگشتم و پشت سرم رو نگاه كردم تا قيافه اش براي هميشه يادم باشه. چون، اينجا، اين فصل از اين دوستي براي هميشه بسته شد...

من احساس می کنم شما هنوز هم ذهنتون درگیر تصمیمیه که گرفتین (شایدم دارید می گیرید) و برای همین خیلی در مورد مساله مهاجرت صحبت می کنید. یعنی حس می کنم هر بار که می بنید یا می شنوید که یکی داره میره به تصمیمتون شک می کنید. البته شاید دارم قضاوت الکی می کنم...
***********************************************
k1: البته شايد.

آي غربت تب بگيري مثل من
از عطش هر شب بميري مثل من
آي غربت خانه‌ات ويران شود
نام تو نفرين شبگيران شود
كاش يك شب كوه‌ها طغيان كنند
جاده‌هاي دور را ويران كنند...

SAHAR

کیوان جان، گذاشتن و رفتن نشونهٔ بی‌ ریشه بودن نیست. اقتضاای زندگیه. هر کسی‌ حق داره خودش زندگیش رو زندگی‌ کنه.
***********************************************
k1: فكر نمی‌كنم من جايی گفته باشم كه گذاشتن و رفتن نشونه‌ی بی ريشه بودن هستش؟!!! احتمالاً يا من بد نوشتم يا شما اشتباه برداشت كردين چون منظور من اصلاً اين چيزی كه شما گفتين نبوده و نيست.

یاد این آهنگ داریوش انداختی منو:

ای پرندۀ مهاجر ای پر از شهوت رفتن
فاصله قد یه دنیاست بین دنیای تو بامن
تو رفیق شاپرکها من تو فکر گله امونم
تو پی عطر گل سرخ من حریص بوی نقلم
.
.
.

دوست

لامصب این نت آخر هفته و روزای تعطیل چقدر سوت و کوره . اگه وقت پرترافیکش بود تا حالا پست به این خوبی دس کم سی چل تا کامنت براش ردیف شده بود . من فک کنم مهاجرت اگه با برگشت هم باشه بازم ارزش تجربه کردن داره . خود من خیلی ضرر مادی و معنوی دادم اما اقلا دیگه به خودم کمتر نق میزنم . حالا هم واسه کار و بارم باید هر روز آواره باشم . هر چن وقت یه بار بچرخم ده روز عسلویه چار روز دفتر شیراز دو روز بندرعباس دو روز بوشهر دو روز دفتر اصفهان دو روز سک سک کردن تهرون ! اما همه این مکافاتا برای من سگش میرزه به اون غربت کوفتی . حالا یکی دیگه هم هس که یه جور دیگه دوس داره زندگی کنه . بودن تو داهات سوئد رو به زندگی تو ناف الهیه ترجیح میده ! بلاخره نظر هر کی هم برا خودش محترمه .
***********************************************
k1: in bar omadi tehran ye neda bedeh hamdigar ro bebinim albateh age doost dashti.

الآن که این نوشته‌ت رو خوندم دل منم گرفت آخه این روزا خیلی‌ها اطرافم دارن می‌رن یا قصد دارن برن...
راستی جواب اون‌که گفتی یعنی شما لنگ ماهی 4000 تومنی رو ندادم! نه نیستم اما هنوز که بقیه مطالب مجله اصلاً جذبم نکرده و فعلاً تنها انگیزه‌م برای خرید مجله مطلب شماست که خوب صد البته 4000 تومن می‌ارزه. پس فعلاً می‌خریم!

ساسا

غم غربت نشيني درد دوري از وطن نيست كه جهان با همه بزرگيش سر سوزني بيش نيست...

روزگاري رفت و من در هر زمان
آزمودم رنج غربت را بسي
درد غربت ميگدازد روح را
جز غريب اين را نميداند كسي

هست غربت گونه گون در روزگار
محنت غربت بسي مرگ آور است
از هزاران غربت اندوه خيز
غربت "بي همزباني" بدتر است.
سعيد سهيلي.

نفیسه

یه مدتی هست به حضور کودک درون احضار شدم و دارم جواب پس میدم حتی واسه دم و بازدم‌هام که از بس بی‌هدف تکرارشون کردم دیگه شدن عادت. پس علی‌الحساب می‌تونم نگران جواب دادن به سؤالهای کودک بیرون احتمالی نباشم.
مطمئنم اگه بتونم جواب درست و حسابی به کودک درونم بدم، دادن جواب به کودک بیرون کاری نداره.
-------------
پرشان خان حالشون چطوره؟ به نظر میرسه عمو بزرگه رو بشدت تحت تأثیر قرار دادن!
***********************************************
k1: parshan ham halesh khobeh o kollli bache gogoli magooli shodeh.

نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد....

کیوان جان عمیقا برات متاسفام!
چون بخوای نخوای تو دیگه یک مهاجری! یک بریده اما نبریده! یک رفته اما نرفته! کسی که نه راه پس داره و نه راه پیش. مثل همه ماها که به ظاهر رفتیم. شاید من از پوست کلفت ترین هاش باشم. به دهها دلیل دلبستگی به ایران و آمریکا و کلا به هیچ خاکی ندارم. اما به هر حال با کلی خاطرات اون خاک رو ترک کردم. اینجا راحتم. آینده ام طوری هست که دوست دارم. یعنی تا حد زیادی وابسته به زحمت و تلاش خودم. اما هنوز معلقم. شاید همیشه هم معلق بمونم. مهم نیست بمونی یا برگردی این معلق بودن همیشه باهات خواهد موند.
وقتی توی یک مملکت زندگی میکنی بد یا خوب بهش عادت کردی همه چیش برات عادیه. ولی وقتی طعم یک زندگی دیگه رو میچشی دیگه بخوای نخوای بخشی از هویتت رو بریدی دیگه نه میتونی دوباره به جای اولش بچسبونی و نه میتونی توی جای دیگه ای بکاریش.
کیوان جان مهم نیست کجا زندگی میکنی. ایران یا آمریکا یا اروپا... مهم اینه که تو خیلی وقته یک مهاجری... خیلی وقته.
***********************************************
k1: من متوجه نشدم منظور از این که من یه مهاجر هستم یعنی چی؟! مشکل منهم عدم تعلق هست همون چیزی که خودت هم اشاره کردی سالها هم که اونجا باشی و توی بهترین موقعیت و جایگاه و امکانات مادی هم که باشی اونجا مال تو نیست و این حس خیلی آزار دهنده است.

tamara

آهای ايهاالناس با اجازه آقا کیوان از شما یک سوال دارم،
از شما ای که بر آن خاک مظلوم قدم میگذارید و از هوایش استشمام می‌کنید، شما ای که بر سر لج افتاده اید و مانده ا ید و یا شما که روحیهٔ پرواز کردن به ناکجا آباد را نداشتید
و یا شما که اصلا آگاهانه انتخاب کردید که بمانید و یا شما که فکر کندن و رفتن را هم حتا هیچگاه نکردید.....
آیا شما هرگز در خانه خود احساس غربت نمیکنید؟ شده است که احساس کنید با آنکه فارسی‌ میدانید اما فهمیده نمیشوید و نمیفهمید؟ شده است که در همان سرزمین آبا و اجدادی خود به شدت احساس تنها ای کنید و غریبگی؟ من چون خانوا ده ای ایران ندارم افسوس که خیلی‌ دیر به دیر به زیارتش می‌آیم اما از شما چه پنهان که در آنجا هم دچار غربت میشوم، و بعد با خودم فکر می‌کنم نباشد که این همه هجرت‌ها به خاطره همین حس غربت هست در مام وطن، آیا این درد غربت یک شیوع جهانی‌ دارد یا احوال ما قربت نشینان پریشان هست؟ حال" شما "چطور است؟ از این راه دور به همهٔ شما سلام دارم.

وقتی چهارده سالم بود، برای بار اول مهاجرت کردیم و هیچوقت یادم نمیره چون تولدم شب عیده، آن شب زدم زیر گریه. گفتم اینجا بوی عید نمیاد مثل تهران (من هم تهران را خیلی دوست دارد). گفتم من حس نمیکنم بهار آمده و تولدمه. غریب غریب بود. اونجا بود که یکی بهم گفت: عید تویی، بهار هم خودتی، خاک و زمینش هم خودتی.
نمیدانم چطور شد اما این حرف موند ته ذهنم. شاید هم اگر خیلی دقیق نگاه بکنی وطن دیگر مثل قدیم معنی نداره.

دوست

چشم قربان . حالا که فعلا آواره این طرف اون طرفم اما دیدن شما برام باعث افتخاره . روچشمم . حالا چرا خارجکی شدی فینگلیش نوشتی ؟!
**************************************************
k1: بحث خارج بود گفتم منهم خودی نشون بدم!

سارا

من با شما موافق نیستم . شما مورد استثنایی هستین که نتونستین مشکلات اولیه را تحمل کنید و برگشتید . از هر صد تا آدم یه نفر کاری رو میکنه که شما کردید . درسته که خارج از ایران هم مشکلات برای مهاجر زیاده اما بیشتر اون هایی که میرن با وجود همه مشکلات دیگه حاضر به برگشت نیستن . یه مثال سادش همین وبلاگرایی که خودتون هم خیلیاشون رو میشناسین و شایدم از دوستای خودتون بودن . چند تاشون برگشتن یا حاضرن دوباره برگردن؟! دو تاش رو نمونه بیارید . من که هر چی نیگا میکنم میبینم هر کی بتونه داره میره. حالا یه عده هم هسن که اینجا موقعیتشون خیلی خوبه . شغل درست حسابی و موقعیت اجتماعی و خونه زندگی و هر چیزی که دوس دارن . تازه خونوادشون رو هم دارن . هر وقت هم اراده کنن میتونن پاشن برن مسافرت و عشق کنند و دوباره برگردن اما یکی مث من و شوهرم که هر دوتامون تحصیلکرده ایم و کارمند و یه بچه هم بیشتر نداریم کار میکنیم امیدی به فردا نداریم و دو سال یه بار تا قم هم نمیتونیم بریم تکلیفمون چیه؟ هر چی درمیاریم میشه خوراک و اجاره خونه . تازه من از اون زن های کم توقع هم هستم که با کم و زیادش میسازم اما نگرانی برای آینده بچمون همیشه با ماست . تو این وضعی که اینقدر جمعیت زیاده که همه تو هم میلولن و برای کار باید پارتی داشته باشی . ایران برا دو دسته خوبه یا بازاریای خیلی پولدار یا تحصیلکرده های سطح بالا که درآمد خیلی خوب دارن . بقیه ول معطلن . اونایی که به کشورای پیشرفته میرن فقط برای دیدن خونواده دلشون تنگ میشه وگرنه کلاشون هم بیفته دلشون نمیخاد برگردن . حالا اگه آدم بچه نداشته باشه یا نخواد بچه دار بشه یه حرفی اما واسه اونی که بچه داره اینجا جهنمه . همین بچه ها پس فردا میگن شما که نمیتونستین برای ما امکانات فراهم کنید غلط کردین بچه دار شدین .
***********************************************
k1: خیلی یکطرفه قضاوت کردین امیدوارم شرایطی فراهم بشه که شما و همسرتون بتونید توی یه کشور جهان اولی زندگی کنید اونوقت شرایط اونجا رو خودتون از نزدیک ببنید و لمس کنید.
جهت اطلاع شما بگم که توی این چند ماه هم سه چهار تا از دوستان بنده از آمریکا برگشتن والله بخدا دروغ هم نمیگم کسانی هم بودند که سالها اونجا زندگی کردند بنابراین فقط من نبودم که برگشتم آدمهایی که از اونور برمیگردند زیادند فقط باید سعی کرد دیدشون.

دوستی دارم که دو سال پیش رفت سوئد برای تحصیل و زندگی با یه دنیا آرزو. سه ماه موند و دووم نیاورد و برگشت. از زندگی اونجا راضی بود اما نتونست از اینجا دل بکنه الان اینجا به قول آقای دوست توی ناف تهرون زندگی میکنه و شادتره، به نظر من نباید به هر قیمتی مهاجرت رو تجربه کرد، اگه عاقل باشی میتونی از تجربیات بقیه هم استفاده کنی. در ضمن آقای دوست ما همکاریم

خط اول این شعر را سالهاست که در حالت تردید با خودم زمزمه می کنم. بیشتر در زمانی که ذهن ام شقه می شود میان آنچه که انتخاب کرده و آنچه که به اختیار کار گذاشته. برایت می نویسم. می توانی با سرچ در گوگل ترجمه ها و تفسیر هایی خوبی درباره اش پیدا کنی. هر چند آنچه که این شعر در جان من با بار اول خواندش ریخت را در هیچکدام از سرچ ها ندیدم.

.
The Road Not Taken ( Robert Frost

-------------------------------------------



TWO roads diverged in a yellow wood,
And sorry I could not travel both
And be one traveler, long I stood
And looked down one as far as I could
To where it bent in the undergrowth;

Then took the other, as just as fair,
And having perhaps the better claim,
Because it was grassy and wanted wear;
Though as for that the passing there
Had worn them really about the same,

And both that morning equally lay
In leaves no step had trodden black.
Oh, I kept the first for another day!
Yet knowing how way leads on to way,
I doubted if I should ever come back.

I shall be telling this with a sigh
Somewhere ages and ages hence:
Two roads diverged in a wood, and I—
I took the one less traveled by,
And that has made all the difference
.
حالا ببین این تفسیر ها درباره اش چطور است.
http://vazna.com/article.aspx?id=1295
http://mehdi-he.ws/archives/2005_04_01_archive.html

خانم ثابتی

تصحیح می کنم.
به کار گذاشته = به کنار گذاشته

تحصیل خوب بهونه ایه برای رفتن، و برنگشتن!

آدم ها متفاوتن و همین تفاوت باعث میشه بتونن خودشونو با شرایط غربت تطبیق بدن یا ندن. اینکه یه عده دوست ندارن برن یا خارج زندگی کنن دلیل خوبی نیست که بقیه هم نخوان. ولی چیزی که من میگم اینه که هر کسی که میخواد بره اول خودشو و شرایطشو نگاه کنه بعد تصمیم بگیره رفتن از روی تقلید دودمان خیلی ها رو به باد داده. فرضن آدمی که خیلی وابسته است نمی تونه توی محیط خارج از ایران دووم بیاره. اگه بیاره نهایتن دچار دیپرشن عمیق میشه عوضش هستن آدم هایی که خیلی راحت تر با مشکلات دست و پنجه نرم میکنن.

ارسال نظر