گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
پنجشنبه، آخرين روز آبان. پاييز مثل هر سال دير رسيد ولی خيلی زودتر از اون چيزی كه فكرش رو میكرديم، داره تموم ميشه. موند فقط يكماه ديگه و باز هم شربتی از لب لعلش نچشيديم و برفت. نميدونم ما دير رسيديم يا اين فصل خزون واسه رفتن اينقدر عجله داره؟! نميدونم ما بیمهر و وفا بوديم يا ديگه برگها عاشق نميشن؟! دلم لَك زده برای شنيدن صدای قارقار كلاغهای پارك ساعی كه صبحهای زود عاشقونه میخوندند. نميدونم كلاغها هنوز هم هستند يا اونها هم به هوای دَم و بازدمی آزادانه تَرك كردند اين شهر و ديار غبار گرفته رو؟!
پاييز بمون و نرو كه ما هنوز عشقبازی نكرديم با خودت و هوای بارونی و رنگهای يك رنگیت. پاييز بمون و ببخش گناهمون رو. ميدونم كه باهات وعده و قول و قرار زياد گذاشته بوديم كه اگه بيايی، كه اگه برسی، اِل میكنيم و بل میكنيم ولی اونقدر گير كرديم توی اين پيلهی تنيده شدهی دور خودمون كه خيلی وقته يادمون رفته هم تو رو، هم خزون رو، هم عشق رو و هم همهی كلاغهای پُر مهر اين شهر بیبارون رو ... باز اگه با خودمون مهربون بوديم، ملالی نبود ولی پاييز تو خودت شاهدی كه نه تنها تو، بلكه گـُم كرديم حتی خودمون رو. صدای كلاغها و خشخش برگها كه پيشكش كدخدای آبادیی كه سالهاست منكر بودن و حضور و وجودشيم. پاييز نرو كه ما به شبهای سرد زمستونی عادت نداريم.
آدرس و نشونیم رو خواسته بودی. برات ننوشتم. ميدونی چرا؟! بخاطر اينكه سالهاست كه ديگه آدرسی ندارم. نشونی ندارم. سالهاست كه وابستگی ندارم، دلبستگی. تو هم كه آدرسی نداری بنابراين ازت توقعی نيست، كلاغهای اين شهر كه نشونی من رو داشتند، اونها كه میدونستند من عاشقونه دوستشون دارم، اونها هم سالهاست كه ديگه سری به من نزدند... تو كه ديگه هيچ.
عزيزم، آدرسی ندارم. خونهايی ندارم. گم شدم لابهلای اين آدمهای سر در گريبونِ غريبهتر از هر نامحرمی. توی يكی از همين خونههای سيمانی شب رو به صبح ميرسونم. حالا ديگه چه فرقی داره شمال و جنوب و شرق و غربش. پس نامهات رو نفرست كه امكان رسيدنش به دست من توی اين شهر خاكستری مضربی از صفر به توان صفره. خودت رو میخواستم. مطمئن باش كه اگه عاشق باشی، كه اگه عاشق باشم، كلاغهای اين شهر دود گرفته، حتی نامههای بدون نشونی رو هم به مقصد میرسونند. تـو نه، ولی كلاغها نشونی من رو دارند. شايد جايی همين نزديكیها. خيلی دور، خيلی نزديك. روی پاكت فقط اسمم رو بنويس. تـو نه، ولی شايد كلاغها هنوز هم عاشقم باشند.
اول کارت پستال
به آدرس من
بي هيچ نوشته اي .
بعد نامه اي پس از چندي
درون نامه
صفحه سفيدي .
تلفن آخر شب
صداي نفس
بي هيچ کلامي .
سرانجام بطري رها شده
از دهان موجي در سپيده دمان
بر ساحل شني
چوب پنبه را در مي آورم
کاغذ درونش را بيرون مي کشم
دست خط تو بر آن است
« پيامي نيست ... »
ما که عاشقتیم، کلاغا رو بی خیال
خیلی غم انگیز نوشتی کیوان. من معمولا نوشته هات رو بی صدا میخونم ولی اینقدر دلم گرفت که خواستم بگم که درسته که پاییز رو دوست داریم و فقط یه ماه ازش مونده (من هم مثل تو به شدت عاشق پاییزم) اما زندگی ادامه داره و میشه اینطوری فکر کرد که به این ترتیب گامی بسوی آغاز پاییز آینده برداشته شده و به شروع دوباره این فصل زیبا نزدیکتر شدیم... زمستون هم اگر خوب نگاه کنی خیلی قشنگه، برف و آدم برفی، گرمای دلچسب خونه و آش سیدمهدی که خیلی دوستش داری... اگرم احساس تنهایی میکنی بدون که همه ما به خودی خود تنها هستیم و فقط بعضی وقتا دور و برمون شلوغ میشه و یادمون میره که در واقع خودمونیم و خودمون و هیچ کس کامل مارو درک نمیکنه.
دلم میخواد شاد باشی البته دوست ندارم تظاهر کنی! اگر غمگینی دوست دارم بخونمش و همیشه دلم میخواد اینجا خود خودت باشی.
پستت که مخاطب مخصوص داره کیوان جان . اما عکسه خیلی خوکشله .
"... کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست..."
متن را دوباره خواندم تا پیدا کنم چه چیز این متن اینهمه تاثیر گذار بوده. روی عنوان متن و دلتنگی های درون متن برای پاییز خط زدم. حتی از برگ ها و بی بارانی و کلاغ های دوست داشتنی با همه ی دلبستگی که به شان دارم و از شعف فهمیدن اینکه کسی دیگر هم مثل من عاشق اینهاست ، صرفه نظر کردم. این بار از تجسم مخاطب آشنای درون متن تو و ازآن کسی که بدنبال آدرس تو می گردد هم بسادگی می شد گذشت. دروغ چرا بگویم گم شدن ات در میان کوچه ها و هرگز نیافتن ات هم با این زبان و بیان آشنا چنگی به دل نزد. با خودم گفتم چرا باید کسی از کیوان بپرسد آدرس ات کجاست. او که سر در خانه اش نوشته از پشت یک سوم . برای یک شخصیت مجازی چه آدرسی دقیق تر از پلاک سر راست مخفیگاه ؟
خوب ، برای منی که همیشه بدنبال دلیلم از لذت بردن از متن می گردم اینهمه بی دلیلی کافی بود که در حاشیه ی متن سی آبان بنویسم به علت غلظت سانتی مانتالیزم و بروم روی ضربدر و صفحه بسته شود. اما نزدم. می دونی چرا. دست آخر به این نتیجه رسیدم رمز توقف مخاطب سختگیر روبروی متن های تو می تواند اکثرا به یک دلیل عمده باشد. تو نواز نده ی تک نواز نیستی. می توانی یک درمیان و بلکه هم چند در میان ، با تغییر به موقع نت ها و ذائقه ی متن و حتی گاهی در خلال سطر های یک متن هم بخندی ، بخندانی ، گریه کنی و بگریانی. حتی می توانی خونسرد باشی و هر چهار حالت را تلویحا در درون نوشته داشته باشی و یا هر چهار حالت را آشکارا بروز دهی اما برآیند آنها در چهره ی متن خونسردی کامل باشد. می توانی هم زمان هم عاشق باشی هم فارغ. هم محجوب و هم گستاخ. هم دروغ و هم راست. هم این و هم آن. اما همه جا فکر هست و جزئی نگری. به قدر و اندازه.
فکر کنم شنیدن یک سمفونی جاندار دلیل خوبی باشد که امروز در مقابل این متن با نت غمگین بایستیم و فراموشمان نشود کمی از شادی دیروز به جان سطر های امروز تزریق شده و نیز تو همانقدر قادری رد پایی از غم امروز را به قهقه ی فردا یت وصله کنی.
نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار . عشقولی جدیدت مبارک آقا کیوان . فک کنم همینجا موندنی شدی و یار نو و دلدار نو و ... آره و اینا ؟ ! مبارکه . راسی این عکسو خودت انداختی ؟ خیلی قشنگه . میشه بگی کجاس ؟
امروز داشتم فکر می کردم هنوز یک ماه مونده شاید یک نامه ی بی نشونی برسه به هر حال ادم با امید زنده ست دیگه!
چرا کامنت منو سانسور کردی ؟!!! مگه چیز بدی نوشته بودم ؟ خب تو که خوشت نمیاد برای پست خصوصی کامنتدونیت رو ببند دوست عزیز . اقلا به سوالم جواب میدادی راجب به عکس .
**************************************************
k1:آقای دکتر فکر نمیکنی یه کمی عچول هستی؟!
وسط اختلاط شما و پاییز شکر!
بهم سر بزن....اهو هستم :)
با سپاس
راس میگی مهندس جون . شرمنده اما جواب سوالم راجب به جای عکس رو نگفتی .
**************************************************
k1: عکس هم مربوط به اینجا نیست.
داش کیوان پست مهاجرتو زود بستی . الان یه سر زدم دیدم کامنتای آخری هم جالبه . گرچه داغ دل مارو دوباره تازه کرد . بعدم بابا من یه چیزی گفتم رفقا . شما چرا به حرف من گوش کردین ؟:DDرسول مازیار لیلا فتانه خانم کجایید بابا؟ آخر هفته یی همه رفتن دنبال عشق و حالشون .کامنتای این پست چرا اینقدر کمه ؟ اقلا واسه خاطر عکس کامنت بذارین .
(سکوت)
اونی که میخواد بیاد خودش راهو پیدا میکنه.احتیاج به آدرس دادن نداره.موافقم
من که خیلی دلم گرفت
به خصوص که چند ساعت پیش خبر بستری شدن مادربزرگم را از ایران شنیدم
خیلی دورم ... خیلی دور
اینجا پاییز و زمستان و بهار و تابستان هم فرقی نداره
مثل غرب و شرق و شمال و جنوب در شهر خاکستری تو
یه روزی اون نشونی تو رو از کلاغا می پرسه و خودش نامه رو به دستت می رسونه. فقط باید حواست باشه تا بشناسیش و از دستت نره مثل خیلی چیزای مهم زندگی که تا بفهمیم چه ارزشی داره دیگه از دست رفته!
دلم برای کلاغم تنگ شده
آخر
تلفنی که زنگ نمیخورد
مثل دمپایی پاره
فقط به درد پراندن کلاغ میخورد
دوست دارم
برگردد
و صابونهام را بدزدد
بدوم تا سر کوچه
صابونی بخرم
و با بقال محله کمی حرف بزنم
از هرکسی باید چیزی خرید
تا با آدم حرف بزند
به جز کلاغها
که زیادی حرف میزنند
کلاغم
برگرد!
لبِ حوض
یک قالب پنیر گذاشتهام.
مهدی علاقمند http://tbmahi.blogfa.com/
کیوان جان عالی بود
گوي طلاي گداخته
بر اطلس ِ فيروزهگون
[سراسر ِ چشمانداز
در رويايي زرين ميگذرد.]
و شبح ِ آزادْگَرد ِ هَيوني يالافشان،
که آخرين غبار ِ تابستان را
کاهلانه
از جادهي پُرشيب
بر ميانگيزد.
و نقش ِ رمهيي
بر مخمل ِ نخنما
که به زردي
مينشيند.
طلا
و لاجورد.
طرح ِ پيلي
در ابر و
احساس ِ لذتي
از آتش.
چشمانداز را
سراسر
در آستانهي خوابي سنگين
رويايي زرين ميگذرد.
شاملو - براي پست نامه هاي بي نشوني پاييزي
--
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازهی پرهای صداقت آبی است
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر میآرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین میمانی
و ترا ترسی شفاف فرا میگیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی میشنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست
لعنتي... له شدم با اين نوشته ت ... لعنتي
به به آقا كيوان گل گلاب ...مطلب مي نويسي توي مجله رويش...كنار دست مطلب خانم شاكر دوست هم چاپ ميشه...خبراييه ديري ريري ري ريم داري داري داري داريم آها بيا وسط
***********************************************
k1: ای قرار شده اونجا هم یه چیزهایی بنویسم.
اين پاييز كه بيشباهت به زمستون در تابستون نيست. هوا سرده اما برگها هنوز سر درختن !
تو كه بايد منتظر هفته اول دي باشي:دي. منم كل زمستون مخصوصا دهه آخر اسفند رو دوست دارم، پس خيلي ناراحت تموم شدن اين پاييز عجيب غريب كه امسال نشد برگهاي رنگيشو توي جاده فيروزكوه ببينيم نيستم. شايد سال ديگه.
//---------------------------------------------
دوست سلام. مرسي از لطفت. من آخر هفتهها ميرم تو غار. اينترنت اونترنت يخدي :) ولي شنبهها هولم كه زودتر بيام اينجا ببينم چه خبره !
اگه اومدي دفتر رويش توي ليدا بگو بيام ببينمت محل كار يكي از بروبچ همونطرفاست
***********************************************
k1: انشالله
همۀ فرصت تو،
که کنارم باشی
و خروشیدن تو،
به هراس دل من.
همۀ فرصت من،
که کنارت باشم
و شبی تا به سحر،
با خیالی ساده،
همۀ زندگیم را به تو تقدیم کنم.
همۀ فرصت ما:
تلفن بود و صدای تو،
که می گفت: سلام.
هنوز مونده. دوباره نگاه كن به تقويمت. حتماً مي بيني كه هنوز مونده. از چي؟ از پاييز...
اين روزا همه چي رو بايد با تقويم چك كرد فقط. اومدن بهار، رفتن زمستون... حتي رنگ برگها رو...
همه چيز بين اين ساختموناي سيماني گم شده. حتي پاييز...
سلام كيوان عزيز - من عاشق شبهاي زمستاني هستم كه برف هم ميباره و فرداش هم مجبور ميشن همه جا را تعطيل كنن . و اما ...
سادگي ، شكيبايي و شفقت .
اين سه گران بهاترين گنج ها هستند .
ساده در اعمال و افكار ،
به منبع وجود باز ميگرديد.
شكيبا با دوستان و دشمنان هر دو ،
با همه چيز هماهنگي مي يابيد.
مهربان با خود
با همه ي موجودات جهان در صلح و آشتي خواهيد بود .
به مازیار
سلام. تو کدوم شماره رویش نوشته کیوان؟
***********************************************
k1: خب چرا از خودم نمی پرسی؟!
خوب سمیه از خودت نپرسیده چون فکر می کرده جواب نمیدی! حالا تو کدوم شماره نوشتی کیوان؟
همين شماره آخريه نوشته ....هن.ز كامل نخوندمش.....راستي كيوان جزو كدوم بخشي ؟اجتماعي ؟آزاد؟....از خوانندگان هم چيزي چاپ ميشه؟
زود تند سریع بگو در کدام شماره رویش مطلب نوشتی ؟! :دی
http://www.hamtanab.com/ShowArticle.aspx?id=1352
به به کیوان خان نویسنده بزرگ . حالا این رویش چیه ؟ مجله ؟ روزنامه ؟ اسمشو نشنیده بودم . از این مجله زدا نباشه . راسی رد پای رسولو تو کامنتای این رفیقت کیوان که بهش لینک دادی دیدم . از مدل کامنتشو و کلی لینک درس حسابی که داده بود فهمیدم خودشه اما ناقلا اینجا آفتابی نمیشه همه اینقدر سراغشو میگیرند.
از خودت نمیپرسه چون قابل پیش بینی نیستی: یه وقت بهت بر میخوره ، یه وقت جواب نمیدی، مسخره میکنی و خیلی یه وقت های دیگه...
تو کدوم شماره نوشتی؟
ey kash hame kalagh a ro mes e to doos dashte bashan,mesle hamishe qashang o tasir gozar,mamnoon
کیوان حق داشت جواب نمیداد ! مجلش مالی نیس فقط یه نوشته داره به اسم ... نویسنده هم کیوان ... . اون قشنگه (به من چه خودتون برید پول بدین بخونین فقط من آتیش بزنم به دو هزار تومن برای یه مجله ... ) همش تقصیره این مازیاره :)) منو بگو که زنگ زدم به خواهرم گفتم آب دستته بذار زمین برو از کیوسک سر کوچتون برای من رویش رو بگیر . دو هزار تومن پول بیزبون رو داده حالا که اومده میبینم یه عکس مکش مرگ ما از این جیگر چش سبزه رو جلدشه . بهترین و قشنگترین نوشتش هم مال کیوانه که تازه اونم به یه زبونی نوشته که یه خرده رسمیه و نوشته های وبلاگش خیلی قشنگتره . تازه آقا مازیار نوشته کیوان از نوشته اون خانمه خیلی بهتره . خلاصه که یالا مازیار دو هزار تومن منو پس بده :)) چه کاریه آدم این پولو بده . میاد همین وبلاگو میخونه دیگه .
***********************************************
k1: اولاً اگه خواهرت دو هزار تومن ازت گرفته پونصد تومنش رو بالا کشیده چون قیمت مجله هزار و پونصد تومنه بعدش هم حالا که قضیه لو رفت اگه دندون رو چیز بذارید میام و براتون توضیح میدم چی به چیه .
باریکلا داش کیوان . دیگه زدی تو کار مطبوعاتی ؟ حالا چرا جواب رفقا را ندادی ؟ بابا شکسته نفسی نکن رفیق . باید به خواننده های وبلاگت سور بدی . نویسنده شدن که الکی نیس . حالا این رویش سینمایی مینویسه ؟ هنری؟ سیاسی که نیس چون تو از سیاست فراری هسی . فک کنم جدیده چون منم نشنیده بودم . علیک سلام فتانه خانم . بله میدونم آخر هفته شما و بعضیا سرتون شلوغه . اینترنت میمونه برای ما یالغوزا :Dمگه من دسم به این رسول نرسه . حالا دیگه میره واسه بقیه کامنت میذاره و اینجا پیداش نیس . وای به حالت داش رسول اگه اون رسول که مهسا نوشته تو باشی !
چی میگی کیوان خان ؟ الان جلو چشممه . روش هم نوشته 2000 تومان . باور نمیکنی برو ببین . چاپ دومم هست . عکس این پسره که نقش یوسفو بازی میکنه هم رو جلدشه . تازه به خدا همون 1500 هم واسه این مجله هه زیاده . فقط عکسای جیگولی داره .
***********************************************
k1: چاپ اول اون شماره 1500 تومن بوده پس حتماً برای چاپ دوم 2000 تومن قیمت گذاشتند. اگه یه کم صبور باشید فکر کنم مجله خوبی بشه.
کامنت مهسا رو الان دیدم . بابا مهسا خانم دم شما گرم ! تو که بدتر از کیوان ما رو گذاشتی تو خماری . دو کلمه نوشتی . بقیش رو نقطه چین جا خالی حواله مون کردی :Dبعد موضوع این جیگر چش سبزه چیه ؟ نکنه عکسه ممدرضا گلزاره ؟! بدم میاد از این مجله هایی که عکس گلزار ملزار رو چاپ میکنن . چی میگن به اینا ؟ مجله زرد به قول لیلا خانم ;)(سلام عرض شد) حالا منتظر میشیم خود آقا کیوان بیاد مبسوط توضیح بده .
مهسا خانم زیاد پز نده . منم الان مجله رو دیدم . این رفیق همخونه ما پای اینجور مجله هاس از خانواده سبز بگیر تا خانواده سرخ !!! و زندگی ایده ال ! و رویش . البته بلانسبت آقا کیوان که اتفاقا چیزی که نوشته از مال بقیه خیلی بهتره (اقلا از اون نوشته بیمزه الناز شاکردوس که خیلی بهتره . قابل توجه مازیار) اما مجلش خوراک دختر دبیرستانیاس و جوجه دانشجوهایی مث این رفیق ما با عکسایی که از هنرپیشه های مورد علاقه دختر دبیرستانیا گذاشته . اما همون نوشته کیوان خان هم به قول مهسا به گرد پای وبلاگش نمیرسه گرچه نوشتش آشنا میزنه فک کنم قبلا البته قشنگترشو تو وبلاگت گذاشته بودی اما حضور ذهن ندارم کی و کجا . خلاصه منم میگم همین وبلاگو بخونید و پول اون مجله رو بذارین واسه اینترنت تون .
کیوان جون قربونت . من حاضرم صبور باشم اما نه برای بهتر شدن مجله چون هر چی اونوقت تا حالا دارم ورقش میزنم ناامیدتر میشم :( حیف تو که اینجا نوشتت چاپ شده . تازه اونم اینجور سانسوری . حالا تازه من خیلی تو این وادی یا چیزی حالیم نیس اما فک نکنم اونایی که بهشون میگن فرهیخته پول بدن واسه یه همچین چیزی . ققط جنس کاغذش مرغوبه و فک کنم گرونیش مال همین باشه . حالا بقیه دوستان هم برن بخونند شاید نظرشون با من فرق داشته باشه اما من که با همین سواد نصفه نیمم اینجوری فک میکنم . آقای دوست اتفاقا مجلش خوراک خودته !!! تا دلت بخاد یه صفحه در میون عکس و تبلیغ واسه محمد رضا گلزار داره . اصلا یه چیزی بگم دوست جان کف کنه :)) دبیر یکی از بخشاش یعنی بخش سینما و موسیقیش گلزاره :DD حالا که تو این قدر خوشت میاد از گلزار و اینجور مجله ها دو تا دیگه هم میخرم (جهنم و ضرر) یکیش رو تقدیم میکنم به خودت و دومیش رو به لیلا جون که از این مجله زردا خوشش میاد !!! لیلا جونم شوخی بودا . بدت نیاد عزیزم . میدونم که تو سلیقت با این چیزا خیلی فرق داره و کلاست خیلی بالاس :-*
به نظر من که میارزه به خاطر نوشته کیوان کهاصلاَ نمیدونم چی هست یه مجله 2000 تومنی خرید. اما خیلی بی معرفتی ها کیوان. ما که ذوق میکنیم نوشته هاتو بخونیم.
چه تصوير زيبايي!
چقده خشگل نوشتیه
دلت هیچوقت پاییز نباشه
خوشحال میشم ببینمت
نترس وبلاگمو میگم
خانما، آقايون زودتر به يك جمعبندي برسين ببينم تو اين بارون برم تا چندتا خيابون پايينتر و مجله رو بخرم يا نخرم (شايدم بايد منتظر توضيحات آقاي نويسنده موند)، شوخي كه نيست پاي دوهزار تومن پول در ميونه. شانس خراب منم كه اون قدر شماها ميخرين به چاپ سوم ميرسه ميشه 2500 تومن. از ديروز تا حالا همه حيرت زدن كه چي شد فروش بالا رفت. نميدونن به خاطر اين آقاست :)
يك سوال جدي از اهالي نشر و چاپ - اين چه كاريه كه با تجديد چاپ مجله در عرض چند روز قيمت تغيير ميكنه؟ اين كار مرسومه؟ يا يك جور سوء استفادست؟ خوشم نيومد.
مثل اینکه تب سانسور ربطی به شخصیت و ذات آدما نداره! مساله نوشتن در چهارچوب مطبوعاتی کشور هست!
اينجا هوا ابري است
آنجا را نمي دانم
اينجا پر از رنگ است
آنجا را نمي دانم
اينجا دلم تنگ است
آنجا را نمي دانم
تو اين فصل كه پادشاه فصل هاست و تو اين روز باروني با خوندن
متنت كه باروني بود دل گرفته ما گرفته تر شد
ولي بازم مرسي چون خيلي فاز داد.
خب بابا کیوان جون آدرست رو بهش بده دیگه . گناه داره دختر مردم . حالا ببخشید تو دوباره برای یه مخاطب خاص نوشتی ما اومدیم خودمونو نخود آش کردیم . سنگین تره این جور وقتا که تو برای مخاطب خاص مینویسی و دلیل آدرس ندادنتو براش توضیح میدی ماها یعنی من و داش رسولو (سلام کجایی بابا دلمون تنگ شده برات) و مازیار و لیلا و ... کامنت نذاریم اما چه کنم که صبح اول صبحی این عکسی که گذاشتی دل ما رو هم برد برادر . گفتیم ابراز وجود کنیم . خوش باشی در این آخرین روز پاییزی .