شنبه، ۲۵ آبان ۱۳۸۷

DVLOGO.jpg ظاهراً دو هفته‌ايی به تموم شدن ثبت‌نام لاتاری آمريكا باقی مونده و اين روزها خيلی‌ از جماعت رو ديدم كه با شور و ذوق، دنبال پُر كرده فرم لاتاری هستند تا شايد اينبار اونها بَرنده‌ی خوشبختِ قرعه‌كشی آمريكا بشن و همای سعادت بياد و بشينه روی شونه‌شون و بتونند به سرزمين موعود پرواز كنند. اين روزها همه دارن از اين مملكت ميرن. آمريكا، استراليا، انگليس، فرانسه، مالزی، اگه هيچ جايی هم نشد حداقل برن هند و دبی. تا اينجاش هيچ بحثی نيست ولی خب بنظر ميرسه كه اكثراً نميدونند چرا و برای چی و با كدوم هدف دارن ميرن. با خيلی‌ها كه صحبت می‌كنی فقط ميگن ميخواهيم بريم كه ديگه اينجا نباشيم! هيچ كدوم‌شون خبر از دردسرهای زندگی امروز غرب و خارج از ايران ندارند. عمدتاً يه گوشه‌ايی، اونهم اون گوشه‌ی شيك و قشنگِ زندگی غرب رو ديدند و سر بزرگش رو كه زير لحاف مخفی شده رو نديدند.

به دوستم كه دهسال پيش مدرك مهندس‌يش رو گرفته و اينجا هم كار و زندگی و پست و مقام خيلی خوبی داره ميگم، اگه از من ميپرسی حتماً برو و شك هم نكن ولی خب ميدونی كجا داری ميری؟! ميدونی الان اوضاع اقتصادی آمريكا چه جوريه؟! ميدونی ماهی چقدر حقوق می‌گيری؟! در رابطه با بيمه و هزينه‌های پزشكی و اجاره خونه چيزی ميدونی؟! ميدونی ماهی چقدر بايد بابت بيمه‌ی خونه و ماشين و هزينه‌های زندگیت پرداخت كنی؟! ميگه آره دختر عمه‌ام ميگه اگه بيايی ميتونی ماهی 5000 دلار حقوق بگيری. ميگم پنج هزار دلار؟!!! اگه فكر ميكنی سال هفتم زندگی توی آمريكا هم ميتونی پنج هزار دلار حقوق بگيری همين امروز پياده هم كه شده برو. پسر با اين سواد و با اين مدرك مهندسی پيزوریت، اونجا كه نمی‌تونی كار مهندسی بكنی بايد حداقل تا چند سال، كار پَست و پايين انجام بدی. توی رستوران، كارواش، فروشندگی، گارسنی، اونهم توی اين سن و سال. بعدش بايد بری كالج و تا ده و يازده شب درس بخونی، بعد از دو سه سال يه مدرك از اونجا بگيری و اگه تونستی با بدبختی وارد دانشگاه بشی. بابات در مياد. با زن و بچه، از پس هزينه‌هاش بر ميايی؟! ميتونی با غربت و تنهايی‌ش كنار بيايی؟! با عدم تعلق به اونجا؟! ميدونی هزينه‌ی درس و دانشگاه‌ها چقدر بالاست؟! ميگه دختر عمه‌ام ميگه، اگه پات به آمريكا برسه همه‌ی اينها براحتی حل ميشه. ميگن، اونجا دانشگاه رفتن كه كاری نداره. همه ميتونند برن دانشگاه و دانشجوها رو بورسيه می‌كنند. فرق دانشگاه اونجا با اينجا مثل يه قيف ميمونه كه اينجا اولش سخته و اونجا .... هزينه‌های درمان و پزشكی هم كه كاملاً مجانی هستش. دختر عمه‌ام ميگه ... توی دلم يه فحشی به خودم و به دوستم و به دختر عمه‌‌ی مادر فاكرش ميدم.

خيلی خوبه كه همه‌مون اين شرايط و امكانات رو داشته باشيم كه بتونيم حتی برای يه زمان كوتاه، زندگی توی يه كشور جهان اولی رو تجربه كنيم. اگه قصد مهاجرت داريد و از من می‌پرسيد، من ميگم حتماً اينكار رو انجام بديد و بريد ولــــی بدونيد داريد كجا ميريد. با هدف و انگيزه‌ی فوق‌العاده بالا بريد. سعی كنيد از تمام جهت و تمام ابعاد به زندگی در يه كشور بيگانه نگاه كنيد. سن و سال‌تون رو در نظر بگيريد. چون يه سفر سه روزه و يك هفته‌ايی به دبی و آنتاليا داشتيد فكر نكنيد واقعيت زندگی اينه كه شما هر روز ميريد تور كوير و وايد وادی و شبها هم توی ديسكو ميزنيد و تا صبح ميرقصيد و فردا هم توی سيتی‌سنتر، خريد می‌كنيد.

greencard.jpg در ضمن فكر نكنيد همه دارند از اين مملكت ميرن. می‌خواهيد حداقل پنج نفر رو كه توی همين شيش ماه گذشته از آمريكا به ايران برگشتند رو من بهتون نشون بدم؟! می‌دونيد كه خيلی از ايرانی‌هايی كه سی سال پيش يعنی سالهايی كه ميشد توی آمريكا پول پارو كرد، رفتند و خيلی زرنگتر از شماها بودند، سالهاست كه ميخوان دوباره به اين مملكت برگردند ولی اونقدر غرق سيستم اونجا شدند كه ديگه نمی‌تونند؟! می‌دونيد خيلی‌ها می‌خوان دوباره به همين كشور برگردند ولی قدرت و شهامت برگشتن ندارند؟! ميدونيد با درآمد ساعتی 7-8 دلار و گرفتن حقوق 1300 دلار بايد مثل مرتاض‌ها زندگی كنيد؟! می‌دونيد خيلی از دوستان و رفقها و فك و فاميل شما كه توی كاليفرنيا زندگی می‌كنند فقط دل‌شون به اين خوشه كه شمايی كه ايران هستيد فكر می‌كنيد اونها خيلی خوشبخت هستند؟! ميدونيد با درآمد ماهی 1300 دلار (اگه اونهم كاری گيرتون بياد) برای يه پرواز داخلی و رفتن از يه ايالت به ايالت بغلی كه مثلاً پسر عموتون رو ببنيد بايد 500-600 دلار بليط هواپيما بدين و اين يعنی نيمی از حقوق ماهانه‌تون؟! می‌دونيد حداقل توی سالهای اوليه زندگی‌تون بايد همش ماشين‌حساب دست‌تون باشه و هی هزينه موبايل، برق، آب‌ مصرفی‌تون رو حساب كنيد؟! تا حالا فكر نكردين كه چرا اين آدمهای خوشبخت كه توی اروپا و آمريكا زندگی می‌كنند برای درست كردن دماغ و دندون و لب و لوچه و باد فتق‌شون ميان و توی همين ايران جهان سومی اين عمل‌ها رو انجام ميدند؟! تا حالا در رابطه با نوع بيمه و مالياتی كه بايد هر ماه پرداخت كنيد، تحقيق كرديد؟!

من باز هم ميگم اميدوارم كه برای همه اين فرصت پيش بياد كه بتونند توی يه كشور پيشرفته زندگی كنند و باز هم ميگم كه اگه قرار مهاجرت كنيد، حتماً اينكار رو انجام بديد ولی نه بواسطه اينكه از اينجا خسته شدين. اينجا ترافيك و دود و بوق داره. اينجا سيستم خرابه. خيابونها چاله داره. والله بخدا اونجا هم ترافيك داره. اونجا هم سيستم اداری مزخرف‌تر از اينجا داره. اونجا هم اتوبانهاش چاله چوله داره. اونجا هم هيچ وقت به حق قانونی‌تون نخواهيد رسيد ولی با همه‌ی اين حرفها حتماً مهاجرت كنيد ولی نه بواسطه حرفهای دختر عمه و زن عمو و پسر دايی‌تون. اگه قراره مهاجرت كنيد، با انگيزه‌های فوق‌العاده‌ قوی بريد كه وقتی بعد از ده روز با شرايط واقعی زندگی غرب آشنا شديد، واقعيت مثل يه آوار و سونامی روی سرتون خراب نشه كه آمريكا آمريكا كه ميگفتن اين بود؟!

۷۵ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید
somyh

لطف فرمودید که واگذاری کلید اینجا رو فراموش کرده و بالاخره آپدیت فرمودین آقای خوش‌تیپ!!!

reza

آمریکا خیلی‌ خوبه ولی‌ واسه این چند دسته از ادامها
۱- کسانی‌ که از بچه گی اینجا بودن، چون با این سیستم بزرگ شدن و تعلق خاطری به ایران ندارن
۲-کسانی‌ که به شغل شریف "بابا پولداری" مشغول هستند و این جا فقط می‌رن کالج و دیسکو و عشقو حال و پول براشون میرسه(دانشگاه کلاً سیستمش متفاوته و کلی از آدم وقت میگیره)
۳- کسانی‌ که در ایران چیزی واسه از دست دادن ندارن و دلشون می‌خواد که از ایران برن، به هر قیمتی که شده( تازه این دسته از آدم‌ها وقتی‌ که یه مدت این جا موندن میفهمن که چقدر چیز‌ها از دست دادن و خودشون نمیدونستن که چقدر واسشون ارزش داشته)
۴-کسانی‌ که انگیزه کافی‌ واسه درس خوندن و رسیدن به مدارج بالا رو دارن و حاضرن که حتی کار در سطح پائین انجام بدن و به هدفشون برسان ( دمشون هم گرم)
خلاصه که آسمون هر جا که بری همین رنگه، مهم اینه که دل آدم کجا خوش باشه

لیلا

اول این که خوشحال ام آپ کردی . در مورد مهاجرت هم با کلیت نوشته ات مخصوصا در مورد آدم هایی که بی گدار و فقط بر اساس شنیده ها و حکایت دیگران مهاجرت می کنند موافقم . شاید بهترین راه در مورد افرادی که شرایط اش را دارند این باشه که در صورت امکان قبل از کنده شدن و خراب کردن پل های پشت سر یک سفر چند ماهه به سرزمین موعودشان داشته باشند و شرایط را از نزدیک سبک سنگین کنند و بعد تصمیم بگیرند . امریکا هم علیرغم همه محاسن مثل هر جای دیگه دشواری های خاص خودش را داره . آمریکا فقط LA یا New York نیست . تازه همان جاها هم اگر چشم بصیرت را باز کنی با فاصله نه چندان زیادی از آسمان خراش ها بیغوله هایی را می بینی که به مخیله ات نمی گنجه این جا هم آمریکاست ! از آن گذشته نیویورک فقط "منهتن" و لس آنجلس فقط "بورلی هیلز" نیست . گشت و گذار و تفریح هم که احتیاج به مهاجرت نداره و با یک سفر ده روزه به امارات و آنتالیا یا پاتایا یا رم و پاریس و ... (بسته به تعریف شما از تفریح و گشت و گذار و صدالبته موجودی جیب تان ) حل می شه. می ماند مسئله زندگی روزمره و روتین که کمابیش در همه جای دنیا ذاتش یکی ست : "تحمل و مدارا" .
***********************************************
k1: خيلی خوبه كه قبل از سفر چند ماهی به اون كشور سفر كنند ولی بنظر من تا وقتی كه ذهن طرف توريستی باشه اگه دو سال هم توی اون كشور باشه باز هم نمی تونه واقعيت موجود رو لمس كنه.

دوست

هی آقا کیوان دوباره صاف دست گذاشتی رو زخمای من ! حرف دل منو زدی تو این پستت . از وقتی برگشتم باید جواب هفتاد و دو ملت رو بدم که خاک بر سرت چرا برگشتی؟! یه مادر بزرگی داشتم الان دسش از دنیا کوتاهه اما هر وقت کسی حرف خارج رفتنو میزد برمیگشت میگفت : بتمرگین زندگیتونو بکنید . حالا مثلا خارجه شش و عدس براتون بار گذاشتن ؟ راسش اون موقع ها به حرفش هرهر میخنیدیم و میگفتیم پیرزن چی میگه . سر به سرش میذاشتیم و میگفتیم عزیز جون شش و عدس دیگه چیه ؟ بگذریم تا این که خودمون هم شدیم مهاجر خونه به دوش . اونور خوبیاش زیاده اما همونطور که آقا رضا نوشته نه برای هر کی و با هر شرایطی و در هر سن و سالی . آدم به قول عزیز من فک میکنه اون طرف شش و عدس براش بار گذاشتن . تا نره و درگیر نشه نمیفمه چی به چیه ؟ حالا آمریکا که سرزمین مهاجر پذیره اما اروپا مزخرفترینه واسه مهاجرت ما ایرونی ها . مگه اینکه از سن کم بری و جا بیفتی . که تازه همونشم تو اروپا تا آخر عمرت کله سیاهی . خیلی ور زدم . سر درد دلم باز شد ولی جدی هر کی میخاد بره چش و گوشش را باز کنه . واسه من که به قیمت از دس دادن زن و زندگیم تموم شد .
***********************************************
k1: اتفاقاً خيلی خوبه كه دوستانی كه تجربه زندگی در خارج از ايران رو داشتند نقطه نظرات خودشون رو توی كامنتها بنويسند. بنظرم اين پست از اون پست‌هايی كه تو و امثال تو بايد خيلی صحبت كنيد و از تجربيات‌تون بگيد شايد برای كسانيكه قرار مهاجر باشند موثر واقع بشه.

maryam

میشه آدرس سایت لاتری رو بدی منم ثبت نام کنم.
**********************************************
k1: شما روی لینک کلیک کنید وارد سایت لاتاری میشید.

سلام،
معمولا من همیشه خوانندۀ وبت هستم و دوستان هم چون همیشه نظرات متنوعی میدن حرفهای خودم رو تو نظرات اونها می بینم و نیازی به دوباره گویی حس نمیکنم. اینبار دیدم دعوت کردی بر و بچه های اینور آبی هم نظرشون رو بگن و برای همین هم دیدم بد نیست اونچه رو که فکر میکنم بگم. اول بگم که من آلمان هستم و با توجه به شرایطی که در آلمان تجربه کردم حرف میزنم.

تمام حرفهایی که میگی درسته. اینور آب اون مدینۀ فاضله و اون آرمان شهر رو نمیشه با یه دید ناقص و رویایی پیدا کرد. هر جای دنیا سختیهای خودش رو داره و زندگی کردن در خارج از موطن ،درد غربت و غریبه و اجنبی بودن ، نابلدی و دوری از خانواده رو هم درکنارش داره.
اینجا برای کسی خوبه که یا اول راه زندگی باشه ( یعنی حداکثر 20 ساله و در ضمن خرکاری کردن هم براش عار نباشه ) در اونصورت میتونه راحتتر خودش رو با فرهنگ و زبان و سیستم اینجا هماهنگ (اینتگراتسیون) کنه. و یا اینکه ازدواج کنه با آدمی که اون کشور بیگانه رو خوب بشناسه (که همین هم ریسک خیلی بزرگیه) و در اصل اول کار ، بارش روی دوش یه نفر دیگه باشه. در اینصورت میشه بعد از مدتی گفت که بله! اینجا از خیلی جهات از ایران بهتره. قانون بیشتره، امنیت بیشتره، سلامتی و جون آدمها با ارزشتره، بچه ها و زنها محترم ترن، مزایا و امکانات چندین برابره و ....
مهاجرت خانوادگی و بدون برنامه بخصوص برای آدمهایی که اواسط یا اواخر دهه 30 هستند نمیگم نشدنیه، اما حداقل اونها رو 10 سال توی زندگی عقب میندازه. و بعلاوه ، من همیشه عقیده داشتم و دارم کسی که توی مملکت خودش عرضه نداشته چیزی بشه و به جایی برسه، خارج از کشور از اونی هم که هست کمتر میشه. اگر میخواین خودتون رو قربونی بچه هاتون کنین بیاین اینطرف. بچه ها آیندۀ خوبی پیدا میکنن، اما خودتون تا روزی که زنده این همیشه یه بخشی از وجودتون رو از دست میدین.

در مورد کامنت لیلا خانومی هم بگم که با یه سفر دو سه ماهه نمیشه زندگی اینطرف رو شناخت. چون همه چیز رو فقط می بینی و میشنوی ، خیلی فرق میکنه با زمانی که زندگی کنی و تجربه کنی. مثل این می مونه که بجای اینکه خودت شنا کنی، شنا کردن آدمهای دیگه ای رو تماشا کنی.

خیلی حرف زدم. ببخشید. زت زیاد

احساس ميكنم يك عده از ايرانيها فقط براي تنوع دست به مهاجرت ميزنن ، يعني هر كاري كه تو زندگيشون تنوع محسوب ميشده انجام دادن و حالا خسته شدن و ميخوان يك تنوع بزرگتر داشته باشن .... آدمي رو ميشناختم كه اينجا بهترين زندگي رو داشتن و داشتن تو بهترين رشته درس ميخوندن هر كدومشون يك ماشين زير پاشون بود و يك دفعه تصميم گرفتن برن كانادا ، دختري كه من ميشناختم افسردگي گرفته بود اونجا و نتونسته بود حتي يك دوست هم پيدا كنه و بمدت 6 ماه حتي از خونه بيرون نيومده بود ، درحاليكه اينجا دانشجوي دندونپزشكي بود بهترين ماشين زير پاش بود ، دوستاشو داشت و اونجا بايد تازه سعي ميكرد دوستاني پيدا كنه از اول شروع به درس خوندن بكنه ... فكر ميكنم نسنجيده پلهاي پشت سر رو خراب كردن عواقب ناخوشايندي داره ....

بسیـــــــار پست به جا و به موقعی بود ! :)

حالا اگه اینقدر مهاجرت سختی و مشکلات داره چرا وقتی یکی از مهاجرت حرف میزنه فورا میگی خیلی خوبه اما... من این خیلی خوبه رو نمی فهمم؟!

آخيش ! چقدر خوب شد يكي پيدا شد يه كلام حرف منطقي زد و هي به به و چه چه نكرد!! ولي هرچقدر هم بگي متاسفانه اكثرن ميخوان برن و فقط و فقط هم به اون حرف هاي طلايي فك و فاميل و دوستاي اونجايي نگاه ميكنند بدون اينكه يه كم فكر كنند ، يه كم بررسي كنند و دو دو تا چهارتا.

ساسا

به افتخار آقا کیوان گل که دوباره دست به قلم (کیبورد!) شد بزن اون دست قشنگه رو...!!


راستش اینجا دیگه برای منی که تجربه مهاجرت ندارم و فقط ذهنمو زوم کردم روی برنامه ریزی برای یه مهاجرت تحصیلی توی 4 یا 5 سال آینده و البته با بازگشت، نه جای نظردادن که جای سراپا گوش (چشم) شدنه تا هر وقت که زمان رفتن رسید با چشم باز برم و از قبل تا حدودی خودمو آماده درگیر شدن با سختیهاش کرده باشم. و مطمئنا همونطور که در جواب دوست عزیز گفتی این پست و کامنتهای افرادی که تجربه مهاجرت دارند میتونه کمک بزرگی باشه برای امثال من.

لیلا

کیوان جان و میترای عزیز (کامنتر ششم ) صحبت شما متین و منطقی و از آن گذشته چنین امکانی (یعنی سفر چند ماهه قبل از مهاجرت) تا جایی که اطلاع دارم با توجه به مشکلات ویزا وهزینه های جنبی و امثالهم حداقل در مورد ایلات متحده امریکا به همین سادگی نیست اما باز هم به نظرم حداقل در مورد کشورهایی که چنین امکانی وجود داره به قول قدیمی ها : "کاچی بهتر از هیچی" . سفر نه به عنوان صرف توریست و برای خوش گذرانی خانه دوست و فک و فامیل بلکه با چشم بینا و گوش شنوا و جستجوگر به عنوان آدمی که قراره در آینده نزدیک سرزمین مذکور را به عنوان خانه دوم اش انتخاب بکنه . خب البته رسیدن به چنین چشم بینا و جستجوگری هم از آن جایی که افراد تا وقتی این طرف هستند به چشم مدینه فاضله به آن طرف نگاه می کنند دشواره اما ناممکن نیست . البته مثل تماشا کردن شنای دیگران و تفاوت آن با غوطه ور شدن خودت در آب به عنوان یک شناگر ناشی که میترا مثال زده ملموس هستش و منطقی .

فرزاد

خيلي ازت به سهم خودم تشكر مي كنم كه براي افرادي كه در ايران زندگي مي كنند و براي خود بهشتي ساخته اند از وراي مرزهاي ايران، ترسيم مي كني كه بهشتي آنگونه كه ايشان مي پندارند در كار نيست. و اگر در ايران براي 1 دلار بايد 1 ساعت كار كرد در آنجا بايد براي همين 1 دلار بيشتر كار كرد، فارغ از احساسات نوستالوژيكي كه ايرانيان به ايران دارند.
من یک ساله که در سوئد دانشجو هستم.(از اون بی پولاش!)تقریبا همیشه وبلاگتو میخوونم.
فکر میکنم با تجربه زندگی در اینجادچار یه نوع گیجی شدم.اینکه بموونم با درک اینکه خارجی هستم,از شبکهای قوی اجتماعی دورم,آب و هوا با روحیاتم سازگار نیست وپیشترفت شغلی فوق العادهای در انتظارم نیست یا اینکه برگردم و هر ثانیه نگران آیندم باشم,هر روز که از خوونه بیرون میام نگران این باشم که رفتار و سر و وضعم با معیارهای حکومتی و اجتماعی سازگار هست یا نه(آخه سرو وضعم شبیه هیپی هاست!)واسه مسافرت به هرجا تو صف ویزا وایسم و تفریحات سالمم محدود بشه به خوردن!چون دووستام تا ساعت 10 شب و آخرهفته ها کار میکنن تا زندگی شونو تآمین کنن.
فکر میکنم چه بمونم و چه برگردم هیچوقت احساس رضایت نکنم.

دوست

کیوان جون موضوع اینه هر چقدر هم یکی مث من بیاد در مورد مشکلات مهاجرت داد سخن بده بقیه که تا حالا پاشون رو از این جا بیرون نذاشتن باور نمیکنن و اونایی که کمی صمیمی تر هسن برمیگردن به شوخی و جدی قاطی میگن : تو خودت عرضه نداشتی بمونی و زندگیت رو بسازی . بدبختی اینه که بیشتر مایی که مهاجرت میکنیم (اولیش خود من که این تجربه شکست خورده را دارم ) بیشتر فکر فرار از این خراب شده هستیم ! طرف تا حالا پاشو از تهرون بیرون نذاشته بعد میره فرم مهاجرت و لاتاری و هزار جور کوفت و زهر مار دیگه پر میکنه . فک میکنه مثلا کانادا یا سوئد یا آلمان علی اباد کتوله که هر وقت خواس بره و هر وقت خواس بیاد . به هیچکی توهین نشه یکیش خود من . ما چند ماه ترکیه بودیم بعد آلمان و مدتی هم فرانسه و دس آخر سوئد خراب شده . بابا به جان خودم اروپا واسه ما ایرونیا جای زندگی نیس . حالا امریکا رو نمیدونم چون تجربه ندارم . اروپا واسه اونی که از بچگی رفته یا پولش از پارو بالا میره یا مخ درس حسابی داره میره درس بخونه خوبه اما واسه رفتن و خرحمالی کردن تو سن بالای سی سال مفتش هم گرونه . پدر صاب بچه درمیاد . منی که خیر سرم مهندس این مملکت بودم اونم از یه دانشگاه معتبر دولتی اون طرف واسه گذران زندگیم کارایی کردم که روم نمیشه بنویسم . به چشم یه متجاوز بهت نیگا میکنن چون موهات سیاهه یا ابروهات پر پشته یا زبون اونا را روون حرف نمیزنی . خب شاید اونا هم حق داشته باشن . یه چیز رو هم بگم روحیه افراد فرق داره . مثلا خانم سابق من تا وقتی تو آلمان و حتی فرانسه بودیم با این که عاشق پاریس شده بود اما سختیا اونقدر بهش فشار اورد که همش نق میزد برگردیم اما پاش به سوئد که رسید و چند صباحی گذشت ورقش برگشت ! خب شاید شنیده باشی سوئد واسه خانم ها اونم زن ایرونی که اینجا همش تحقیر دیده (نه فقط از من نوعی به عنوان شوهرش بیشتر از قوانین و ازسیستم مزخرف جامعه) بهشت برینه . سوئد از نظر آزادی و برابری زن ها با مردا دیگه آخرشه . تا دلت بخواد در اختیار زن ها و بچه ها امکانات هست و قانونش هم که قربونش بره ننه اش 180 درجه برعکس کشور گل گلاب خودمونه یعنی هر چی اینجا زن ها را توسری میکنن (با عذرخواهی از همه خانم های موفق و زرنگ این وبلاگ ) اون طرف برعکسه اگه مرد باشی باید تاوان پس بدی !! خلاصه غربت غریبی خر حمالی آب و هوای افتضاح که اصلا با روحیه ما ایرونی جماعت جور درنمیاد آدمایی که از بی احساسی مث سنگ سرد و یخ هسن و حالا اضافه کن به اینا زنی رو که تا دیروز دوستت داشته یا اقلا ادعای عاشقی میکرده اما حالا روز به روز ازت دورتر میشه و حسابی جوگیر شده و یادش اومده که ارث نداشته باباش رو تو که مرد ایرونی هستی و خیر سرت اسمت شوهره خوردی !!! یعنی به گفته خودش تازه فهمیده دنیا چه خبره و تا حالا چه کلاهی سرش رفته که با یه مرد ایرونی زندگی میکرده !!! که اصلا شعور درک رابطه برابر زن و مرد رو نداره ! خودشو با زنا و دخترای به قول خودش آزاد سوئد مقایسه میکنه که شوهره مث موم تو دستش نرمه و از تو هم انتظار داره بشی لنگه همونا و نوکر دس به سینه خانم . .....سوتفاهم نشه من به اعتراف اطرافیان هیچ وقت تو زندگی چیزی براش کم نذاشتم و هیچ وقت تا جایی که یادمه مردسالار نبودم اما موضوع اینه که ظرفیت طرف رو هم باید در نظر گرفت . اگه به قول مادربزرگه تمرگیده بودیم و زندگیمونو کرده بودیم میلیون میلیون سرمایه مون که با عرق ریختن تو عسلویه و هزار دردسر دیگه قطره قطره جمع شده بود و مهمتر زندگیم از دستم نمیرفت . ببخشید کیوان جان اینجا شد دادگاه خانواده بدون حضور یکی از طرفین . از بس اینا رو واسه خودم مرور کردم از بر شدم . دوستاایی هم که اینجا رو میخونن غریبه نیسن . میدونم خودم هم مقصر بودم اما میدونم اگه خریت فکری به اسم مهاجرت به سرم نزده بود این بلاها سرم نمیومد

نادیا

اتفاقا منم امروز تو پیاده روی روزانه ام شدیدا داشتم به همین فکر می کردم.... من اینجا رو دوست دارم, با همه بدیهایی که داره و میدونم که جاهای دیگه دنیا هم واسم پول رو زمین نریختن و فرش قرمز پهن نکردن ولی یه چیزی که همیشه بهم سیخ میزنه و آزارم میده و این یه مورد رو بر اساس تجربیات ناچیز خودم و تجربیات پربار اطرافیانم ازش مطمئنم اینه که جاهای دیگه هیچکی به خودش اجازه نمیده به کسی الکی توهین کنه... کاری که تو ایران هر کسی به هر بهانه ای انجامش میده.
و چیزی که قضیه رو پارادوکس می کنه اینه که من فکر می کنم شاید بتونم به یه آدم خارجی که مثلا رفتم و دارم تو مملکتش زندگی می کنم اجازه بدم که دیدش نسبت به من خوب نباشه ولی از هموطن خودم انتظار ندارم با من رفتار توهین آمیز داشته باشه !
اون ور دنیا حتی اگه بخوان از محل کارت اخراجت هم بکنن این کارو بدون توهین انجام میدن ولی اینجا چی ؟
اگه یه چیز باشه که بتونم روش قسم بخورم که بعد از مهاجرت هیچ وقت دلم براش تنگ نمیشه این رفتارهای نادرست ایرانیه. واقعا چی به سر اخلاق ما اومده ؟

فتانه

من هيچ وقت به فكر مهاجرت نبودم. نه انگيزه‌اي داشتم و نه دليلي. نميگم شرايط زندگيم اينجا خيلي ايده‌آله، نه، منم تو همين تهرون زندگي مي‌كنم با همه دود و ترافيك و انواع ناامني‌ها و بدتر از همه به قول ناديا با اين رفتارهاي بد اجتماعي كه در بين تحصيل كرده‌هاش هم زياده و اين خودش نشون ميده كه به نسل بعد از من هم اميدي نيست. بگذريم. اما خوشبختانه اين شانس رو داشتم كه اطرافيانم كه مهاجرت كردن بيان و شرايط واقعي زندگي اروپايي و آمريكايي رو تا حدي رك و راست بگن. تنها انگيزه‌اي كه زماني ارزششو داشت كه من رو قلقلك بده مهاجرت تحصيلي بود كه اونم وقتي جور شد كه دير شده بود. اما، دليلي كه هر چند يكبار دوباره فتيله اين فكر رو تو سر من بالا مي‌كشه تجسم آينده پسرمه تو همين جامعه. ما كه عادت كرديم و همين ‌جا رو با تموم كاستي‌هاش دوست داريم و پاشم واستاديم. ولي مدتيه به وضعيت بچه‌هاي فاميل كه اون ور آب بزرگ ميشن دقيق ميشم. كاملا احساس ميكنم كه از نظر روحي و اخلاقي خيلي راحت‌تر و ريلكس‌تر دارن بزرگ ميشن تا بچه‌هايي كه اينور آبن (منكر اينكه پدر مادرشون چه باري رو تحمل ميكنن نيستم). بچه‌ها شادترن. اعتماد به نفس بيشتري دارن. تحصيلشون تو محيط بهتر و سرزنده‌تريه و ... البته من بازم جايي نميرم !! اما شك دارم كه در آينده هم به خودم حق بدم و اين خوره‌اي كه تو فكر آدم ميوفته اصلا خوب نيست.
***********************************************
k1: شما از كجا ميدونيد كه آينده بچه‌‌تون توی دنيای غرب تامين ميشه؟! از كجا ميدونيد كه اون زندگی توی اون سر دنيا رو خواهد پسنديد؟! فكر نمی‌كنی شايد بعد از بيست سال زندگی توی كانادا يه روز برگرده و بهت بگه مامان كاشكی ميذاشتی من توی همون ايران بمونم و بزرك بشم؟! فكر نمی‌كنی چون خودت دوست داشتی توی خارج از ايران تحصيل كنی حالا اين آرزويی كه برای خودت محقق نشد رو ميخواهی برای بچه‌ات محقق كنی؟! آيا نگاه شما به بچه‌های فاميل كه توی غرب بزرگ شدند يه نگاه يك طرفه نبوده؟! از همون بچه‌ها بپرس و ببين آيا غير از اينه كه همه پدر و مادر بزرگ و عمو و خاله و عمه و دختر خاله و پسر دايی‌شون شده كامپيوتر و گوشی موبايل و ماشين‌شون. خلاء‌های عاطفی‌شون محسوس و مشهود نيست؟!

فتانه

دقيقا همين سوالها رو از خودم مي‌پرسم. و گاهي برعكسشو كه چرا نرفتيم؟ چرا منو نفرستادي؟ و غيره. به همين خاطره كه ميگم اين سوال و جوابها مثل خوره‌ي فكري ميمونه. من اينجا رو دوست دارم از بوي اطلسي و خاك بارون خوردش تا گل و شل زمستونش اما اون چي؟ اينها براش دلايلي موندن خواهد بود؟ يا دست آخر باز ماييم كه محكوم ميشيم؟
اما در مورد اينكه خودم آرزو داشتم برم اونور و نشده باهات موافق نيستم و فكر ميكنم گفتم كه هيچ‌وقت دليلي براي رفتن پيدا نكردم. كتمان نميكنم كه وضعيت تحصيل مخصوصا در مقطع دكتري اونور آب بسيار هيجان انگيزتر از اينجا است. اما هميشه دلايل كافي براي نرفتن داشتم.
***********************************************
k1: پس شايد بايد منتظر بمونيم تا بچه‌هامون خودشون تصميم بگيرند. البته شايد.

پارميدا

سلام كيوان عزيز - من فقط و فقط براي تفريح و ديدن كشورهاي ديگه مسافرت ميكنم ولي براي زندگي نه - با تمام دلايلي كه آورديد موافقم .
براي آقاي " دوست " متاسفم اميدوارم كه زودتر از لحاظ روحي روبراه بشن .

هلی

مرسی..

مسعود

كيوان عزيز، اميدوارم اين پست تو باعث بشه كساني كه خارج از كشور زندگي مي‌كنن و اين وبلاگ رو ميخونن حرف تازه‌اي بزنن و منصفانه و صادقانه از واقعيتهاي مهاجرت واسه ماها بگن. مسلماً ما كه به مهاجرت فكر مي كنيم به حد كافي شيفته جذابيتهاي اونجاها هستيم. ولي روي ديگه سكه برامون اونقدرا هويدا نيست.

a reader

Salaam, Sorry I don't have Farsi font, so I have to write this in English. I live in the US, got PhD and work here with more than $5000 a month and I am insured by my employer...So you see that I don't have such problems you mentioned. Being an outsider anybody should think I am very happy, but the truth is that I am not. The biggest problem with immigration is that you will be lost, you will lose the sense of having home, and being at home, because here has never been my home and I have lost my sense of feeling Iran as home. It is a paradox. The biggest problem that people here can not go back even they like to go, is to face this reality (ye chizi shabihe “Yek bam va do hava shodan”). Here even if you are integrated with them still you feel that you are foreigner.
Bu the irony is that if you ask me did it worth? I will definitely say yes it did. it worth more than you think….

نیوشا

سلام کیوان جان
من تا حد بسیار زیادی با حرفات موافقم. تا حالا بارها با همسرم تصمیم گرفتیم که بریم ولی هر بار که می خواد قضیه جدی بشه میشینیم با هم حرف می زنیم که قراره اونطرف چه چیزی رو بدست بیاریم که به از دست دادن خیلی از داشته های این طرف بیارزه. به نظر من پشتوانه داشتن خانواده هامون یه احساس امنیت فوق العاده است که هیچ چیز دیگه حتی قوانین سفت و سخت اونجا هم نمی تونه جاش رو پر کنه. درسته که اینجا خیلی مشکل داره ولی اون طرف هم چندان بهتر نیست. فرار راه چاره نیست اگه قراره اون طرف رو با مشکلاتش بپذیریم چرا این طرف رو قبول نکنیم.

مازيار

سلام به همه برو بچ
اينجا روي سخنم با دوست كاربر عزيز و شكست خورده است نميدونم اين زنتو هنوز هم دوست داري يانه؟نميدونم اگه برگرده ميگي بفرما تو خونه يا نه ؟ولي به خدا به امام خدا دوستت داشته ...به قول شهيد چمران هنگاميكه شيپور جنگ نواخته مي شود شناختن مرد از نامرد آسان مي گردد پس اي شيپورها بنوازيد.....همون بهتر كه زنت رفت ...رفت كه رفت اين مهاجرت يه امتحان بود براي تو وزنت اگه تو سختيها ولت نميكرد وبرمي گشت ميتونستي هي به سليقه و انتخاب خودت(يا مادرو خواهر محترمت )كه زن را براي تو انتخاب كردن افتخار كني .....من اگه جاي تو بودم علاوه بر خوشحالي اين استدلالها را براي زنم و خانواده اش اگه ايرانن مي كردم وهرروز با الفاظ ركيك حاوي مطالبي راجع به باحالتر بودن مردهاي سوئدي از هر لحاظ براي ايشان (ميفهمي منظورمو كه) روح اون و خانواده اش را كه اون را تربيت كردن آلوده مي كردم ميدوني چرا؟چون با اينكار تو جنجال راه ميفته و همه زن ومردها به اين فكر ميكنن آيا اين زندگي كه ميكنن...واقعيه يا مثل مال تو مجازي بوده...زندگي يعني اون جانبازي كه زنش با وجود درب و داغون شدنش هنوز ولش نكرده ...آره داداش اينجورياس

نميخوام از بدي هاي اينجا بگم فقط يك لحظه از ذهنتون بگذرونيد تمام مسايلي كه اين چندوقته ديديد و شنيديد از گيت هاي سياسي و اجتماعي و اقتصادي بگبريد تا كنكور و مدرسه و كتابهاي دخترونه پسرونه و ... ميشه بدون اغراق گفت به هر چيزي كه فكر كنيد "شكر اندر شكر"توش به وضوح مشهوده. اما من نميخوام راجع به اينا بگم. ميخوام از رويا بگم .از اون فيلم 2 ساعته the secret كه جا داره راجع بهش يه پست بذاري!
كيوان جان من فكر ميكنم همه چيزايي كه گفتي درسته با چشمهاي بسته نبايد حتي تا دم در خونه رفت اما چيزي كه ازش حرفي نزدي اينه كه ما اينجا چيكار داريم!؟ بيست سي سال نفس كشيديم و فكر كرديم و نهايتا چهل پنجاه سال ديگه هم اينكار رو ادامه ميديم، من يه بار دوبي رفتم و يه بار هم فرانسه و البته ميليونها بار هم با اينترنت و فيلم و سريال و مستند و اخبار دور دنيا گشتم! جاهاي بدتر از ايران هم وجود داره همونطور كه جاهاي بهتر. زندگي در همون بورلي هيلز و پاريس و منهتن هم بالا و پايين داره همه اين شهرها هم كارتون خواب و ولگرد و معتاد و مفلوك داره، و حتما بايد به همه اينا فكر كرد.اما من ميخوام راجع به اين بگم كه آيا قانع باشيم يا بيشتر بخواهيم؟
آيا قانع باشيم به اينكه تو تهران زندگي ميكنيم (نه حاشيه نه شهرستان نه حلبي آباد...)، خونه و ماشين داريم، كاري داريم كه آخر ماه بالاي نيم ميليون ميذارن كف دستمون براي اينكه وبلاگ بخونيم و عشق و حال كنيم و ماهي يكي دوساعت هم فسفر هدر بديم براشون، خانواده اي كه دوستشون داريم و دوستمون دارند، مردمي كه تا وقتي بهشون لبخند ميزني و كاري باهاشون نداري بهترين مردم دنيا اند و...
تصميم گيري و قضاوت ساده لوحي وبلاهت آدم رو لو ميده! هركسي به اين سوالا يه جواب ميده.
و جواب من اينه نه!هيچ كس به من گارانتي نميده كه دوباره به دنيا بيام، منم و همين چهل پنجاه سال باقيمانده (خوشبينانه اگه الان سقف نياد پايين) از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون خدا و پيغمبر و دين و ايمون هم چند وقتيه كه تو باغچه چال كرديم و بهشت و جهنمي هم در انتظارمون نيست. حيفم مياد كه ذهنم ، بدنم ،" منم" در گير جامعه اي باشه كه نميخواد بفهمه الان 2008 شده هر چند كه ما بخواهيم تو 1387 زندگي كنيم. حيفم مياد كه... .
قبول دارم هر جايي غير از ايران من يه خارجي ام و درجه دو يا n ، اما اين ديگه چيزي نيست كه دست خودم بوده باشه، بالاخره گلهايي كه تو زباله دوني در ميان هم حق بودن دارند و من خوشحالم از اينكه گياه نيستم و ميتونم حركت كنم.شايد يه نفريني يه تو مايه هاي صدسال تنهايي اما لااقل ميتونيم اين نفرين رو از بچه هاي احتمالي مون سلب كنيم، تا اينكه بشينيم و فكر كنيم كه اگه اون بخواد ايراني باشه چي؟؟؟ اگه خواست دندش نرم پا ميشه مياد اينجا دهنش سرويس شه ، ما كه ضامن نشديم بچمون مازوخيسم نداشته باشه!
شما وقتي ايراني هستي به چهارده تا كشور داغون ميتوني بدون ويزا و سين جيم مسافرت كني تقاضاي اقامت بدي و ... وقتي آمريكايي يا كانادايي يا خيلي كوفتهاي ديگه باشي اين تعداد به 130 يا عموما 90 با بالا ميرسه، هيچ كس از داشتن اختيارات بيشتر بدش نمياد.
يه چيزي رو هم يادمون نره ! يه خارجي الان رييس جمهور آمريكاست، يه كله كه چه عرض كنم همه جاش سياه! يه شهروند درجه دو، فكر كنيد كه پسر يا دخترتون ممكنه كه رييس جمهور آمريكا باشه! تو همه احتمالاتي كه ممكنه وجود داشته باشه.

با همه اين حرفها اميدوارم به همين زودي دعوت نامه و فرش قرمز و غيره فراهم بشه تا من هم بتونم برم خارج و بيام تو همچين پستهايي ناله كنم از غم جدايي مام وطن كه ديگه معلوم نيس شبها كي سرشو تو بالينش ميذاره. D:
***********************************************
k1: الهی آمين

tamara

مازیار جان قرص هاتو خوردی مادر؟

قيمت وبلاگت رو ديدم

-$45,163.20
براي امتحان خودتم برو اينجا

http://www.business-opportunities.biz/projects/how-much-is-your-blog-worth/submit/

مازيار

tamara جان بله؟شما؟...ما مشكلي باهم داريم...يا اينكه شما هم از همون جنس زنها هستي بهت برخورده..؟من كه با دوست حرف زدم....قرص هم نخوردم با داروي گياهي رفع و رجوعش ميكنم

خوب . با رای اکثریت برگشتی. بدون اینکه هواداران این فرصت را به "تو" ی اقلیت بدهند که چند صباحی به صندلی ات تکیه بزنی و در خانه ی خودت رهبری نویسندگی گروهی را برای مدت کوتاهی بعهده بگیری. این یعنی الزام به برقراری دمکراسی از نوع تزریقی.
.
.
کیوان یک سوم دقت کرده ای وقتی نویسنده ای با نفوذ کلام و قدرت رهبری ، موافق امری می شود اکثریت کامنتر ها موافق می نویسند و وقتی نسبت به امری منتقد می شود اکثریت از زاویه دید انتقادی به قضیه نگاه می کنند.
دلیل اش که مشخص است. علاوه بر کارکرد اتوماتیک مغز ،ما موافق روشی می شویم که دلایل اش سریع تر و آماده تر در اختیارمان باشد.چون غیر از آن باید فکر کرد و چانه زد و سایر راه ها و نظر ها را جستجو کرد.
نمی دانم این حسن است برای دو طرف یا ضرر.
من اگر این نویسنده با مختصات تو برای خوانندگانم بودم برای سنجش نقطه نظرات قطعی که در حین عمل و نه حرف آدمها به آن دست می زنند ، از طریق دو پست متفاوت و با فاصله زمانی قابل توجه ، و با شگردی هوشمندانه ، میزان تناقض در نظر ها را مشخص می کردم. اما خوب این کار علما است و نه تو که وجه هنری و دوستانه ی وبلاگت بالاتر از رویکردی روانکاوی و مردم شناسی و اجتماعی و... است.
یادم می آید یکبار در پستی از تو یا مضمونی شبیه این پست گفتم تا وقتی روی خاکی درخت سبز می شود و باران می آید و یاکریم بچه می زاید و رود می گذرد و خانه ها تا سقف قد علم می کنند ، حتما آنجا مناسب زیست گونه ی آدم است. اگر با وجود تمام این نشانه ها ما روی نقشه ، کنار سرزمینی ضربدر زدیم و کنارش حاشیه نوشتیم " اینجا برای زندگی مناسب نیست" ، پس حتما عاملی غیر از طبیعت و صرفا انسانی و آنهم بواسطه ی وجود خودمان گند زده به این بهشت موعود.
من با مهاجرت موافقم. بشرطی که بتوانم تمام نشانه ها و تصویر ها و خاطرات خوش و ناخوش و مهمتر از آن زبان و همشهری های دوست داشتنی ام را با خود ببرم. حتی باید بشود گربه ها و گنجشک ها و کلاغ های غروب و دریای شمال و شمع دانی هایی که به امید دست و غذای من زنده اند را هم با خودم ببرم. جنگا های شمال را چه می گویی پسر. چند چمدان برای بردنشان کافی است. حالا بگذریم از نخل های خوزستان که جنگ هم شاخه هایشان را سوزاند اما تنه هایشان برقرار است.این خاک به من وفادار است. گرچه ما داریم به آن بد می کنیم. بد. چون داریم بیش از حد اشتباه می کنیم و تحمل. مهاجرت خوب است. وقتی دیگر اینجا خیلی سرد شود. همه ما که نمی توانیم به خواب زمستانی برویم. شاید عده ای مثل درناها کم تحمل باشند. بروند به امید تلاب های گرم. اما تا باتلاق پیش نروند. خدا رحم شان کند در این سفر سخت. نمی دانم. مهاجرت شاید تنها برای کسانی که چشمشان دیگر بر روی این خاک بسته شده و سالها پیشتر از مهاجرت تن ، ذهنشان به سرزمین مقصد گریخته تنها راه باشد.
من فکر می کنم هر عملی ، برای مثال مهاجرت ، اگر به پشیمانی و حسرت نینجامد خوب است. و لازمه ی این کار همان است که تو گفتی. شناخت فردی. شناخت آنچه که واقعا می خواهیم. و شناخت آنچه که دیگر به هیج وجه نمی خواهیم.
***********************************************
k1: بسيار زيبا گفتين و نوشتين. ممنون از حضورتون

tamara

مازیار جان نمی‌خوام اذیتت کنم، اشاره‌ام به همان چیزی هست که با داروی گیاهی رفع و رجوع‌اش میکنی‌. ظاهرا داروی گیاهی اثر نداره.
یک بار دیگه این جمله هاتو بخون:
...من اگه جاي تو بودم علاوه بر خوشحالي اين استدلالها را براي زنم و خانواده اش اگه ايرانن مي كردم وهرروز با الفاظ ركيك حاوي مطالبي راجع به باحالتر بودن مردهاي سوئدي از هر لحاظ براي ايشان (ميفهمي منظورمو كه) روح اون و خانواده اش را كه اون را تربيت كردن آلوده مي كردم ميدوني چرا؟چون با اينكار تو جنجال راه ميفته و همه زن ومردها به اين فكر ميكنن آيا اين زندگي كه ميكنن...
نگرانت شدم...همین.

امید

من که هر جور شده میزنم و میرم . خب مهاجرت سختی زیاد داره به قول مادربزرگ خدابیامرز دوست شش و عدس بار نذاشتن اما کسی که سختیا رو تحمل کنه به خوبیاش هم میرسه . فک کنم قبلا هم نوشته باشم که برادر من و خانمش رفتن امریکا . برنده لاتاری بودن . تا دوسالی هم خیلی سختی کشیدن . اما الان به هیچ قیمتی حاضر نیسن برگردن . واسه دید و بازدید بار آخری که اومده بودن ایران دو هفته ای که گذشت دلشون واسه اون طرف تنگ شده بود . اتفاقا خیلی هم بااحساس و خونواده دوس هسن اما به قول داداشم این جا مردم زندگی نمیکنن . اونور اگه کار میکنن آخر هفته هم واقعا استراحت دارن نه مث اینجا که نه کار کردنمون کاره نه تفریحمون تفریح .

nazila

من و شوهرم هم بزودی میریم استرالیا اما خیلی دلواپسم . با اینکه اونجا خواهر شوهرام (دو تاشون) و خاله و دختر خاله خودم هم زندگی میکنند و همش تشویق مون میکنند که پشیمون نمیشیم اما ... میدونم روزای راحتی جلوی رومون نیس اقلا سال اول . شوهرم که زبونش فوله و مشکل زبان نداره اما خودم لنگ میزنم . از طرفی فک میکنم به خاطر آینده بچه یا بچه هامون باید اینکارو بکنیم که چند سال دیگه لعنتمون نکنند که چرا اینجا موندیم . ادم اگه بچه نداشته باشه بلاخره خودش یه کاری میکنه اما با این اوضاعی که اینجا هس فک نکنم بچه ها آینده روشنی در انتظارشون باشه . به قول فتانه خانم هر چی بالا پایین میکنیم میبینیم بچه های فک و فامیل که اون طرف هستن از همه نظر هم مادی هم روحی خیلی براشون بهتره .

دوست

آقا مازیار مرسی از لطفت داداش که خواستی به من دلداری و راهکار نشون بدی ! من فک میکردم خودم آدم عصبی مزاجی شدم بعد این اتفاقات و ضرر و زیانای مادی و معنوی . تو که برادر من انگار عصبیتر از من هسی . خب میدونم قصدت خوب بوده اما به همین راحتی راجب به بقیه قضاوت نکن عزیز من . اگه کامنتمو با دقت خونده باشی دیدی که اخرش نوشتم منم مقصر بودم . یعنی ببین تو همچین اتفاقاتی هیچوقت یه نفر به تنهایی مقصر نیس . به قول دکتر روانکاوی که یه مدت پیشش میرفتم طلاق هم حتی تو بهترین حالت بازم مثل عمل جراحی میمونه که بلاخره دستی پایی چیزی ازت قطع میشه تو بهترین حالتش دیگه نوع بدش که بماند . اینجا فقط از مشکلات نوشتم اما چند برابرش با همسر سابقم خاطره های خوب دارم . مگه میشه پنج شش سال بلکم بیشتر رابطه رو به همین سادگی قضاوت کرد؟ اون چیزایی که نوشتی هر روز به خونواده خانم سابقم بگم !!! مگه زده به سرم؟ خونوادش تا حالا از گل بالاتر به من نگفتن . هنوزم مادرش مث مادرم برام عزیزه . خودش هم خداییش تا قبل اون اتفاقات همه جوره باهام راه اومد . یه خانم تحصیلکرده و خانواده دار بود . از این الکیا نبود که حالا به خودم یا به آدم دیگه اجازه بدم (حتی به خونواده خودم) از اون الفاظ رکیکی که تو توصیه کردی استفاده کنم که نه در حد و اندازه منه نه اون . بعدشم مگه زن اسباب اثاثیه منه که خودمو مالکش بدونم و بگم تا وقتی با من و مال منی بهت احترام میذارم اما اگه رفتی اجازه دارم هر مزخرفی راجب بهت بگم . فک کنم کامنت من ذهن تو را به بیراهه برده مازیار جان . اون به خاطر مرد سوئدی تمومش نکرد . به قول خودش حاضر نبود وقتی بچه دار میشیم بچه مون مخصوصا اگه دختر باشه تو ایران بزرگ بشه چون تازه متوجه شده بود تفاوت اون طرف با اینجا حداقل واسه حقوق خانما از زمین تا آسمونه . وقتی من تصمیم گرفتم موقت برگردم قرار بود دوباره برم اما بعد نظرم عوض شد و ازش خواستم اون بیاد ایران . از اون طرف اونم از من انتظار داشت که به قول خودش اگه واقعا دوسش دارم به انتخابش احترام بذارم و برگردم سوئد و اونجا زندگی کنیم . اونم فک میکنه من تو اون شرایط به جای این که کنارش بمونم تنهاش گذاشتم و برگشتم ! بعد هم یه جورایی افتادیم روی ریل لج و لجبازی . شدیم دو تا بچه که به خیال خودمون میخایم عشق طرف مقابل رو محک بزنیم و ... هی هی چی بگم ؟ مازیار جان زندگی پیچیده تر از اونه که بتونی با یه به تخمم گفتن یا ک.و.... لقش خودتو راحت کنی . نمیدونم تجربه زندگی متاهلی داری یا نه ؟ اگه نه که باید بهت بگم زندگی زناشوهری میدون جنگ نیس که شیپور بزنی !!! اون جانبازی هم که ازش نوشتی صدی نودشون رو میشناسم که زنه تو شرایط احساسی جوگیر شده و باهاش ازدواج کرده و حالا مث سگ پشیمونه . خیلیاشون گذاشتن و رفتن . بعضی ها هم که موندن از سر ترحمه (یکیش دختر دایی مادر خودم ) که تو جنگ با یه پاسدار ازدواج کرد و بعد طرف شیمیایی شد و ... یه عمره داره تو جهنم زندگی با این مرد میسوزه اما چون پناه درس حسلبی نداره و دو تا بچه هم این وسط درس شدن که حالا دیگه دانشجو هسن و وقت ازدواجشونه و همون بهانه آبرو و ... و اسما زن شوهرش باقی مونده اما حتی یک بار خودکشی کرد. یعنی اصن مقایسه ای که کردی و منو هم به مقایسه کشوندی جالب نبود . آره داداش اینجوریاس !
داش کیوان ببخشیدا مفصل شد کامنتم . از بحث مهاجرت رسید به دادگاه طلاق !

mohsen

Dear keyvan,I would like to thank you for this post. It is a decent and wise comment to guys who intend or plan to immigrate. They should know for what reasons they are immigrating and where to? I have been a reader of your web log for a long time; this is my first comment perhaps after 3 or 4 years. I became happy with your happy posts and became sad when you wrote in that way. I was in the UK while you went two times to US and was following your case as I was somehow in that situation. I admired you when you decided to go back to Iran and really understand you. There are few people who are brave enough, like you, to go back if they realize the reality of the western country. Regarding myself, I am in a transition situation and really not to do, go back or stay and challenge the problem. For the information of your readers and to confirm your comments I have to say that I got a PhD from UK and now working as a research staff at a good university in Europe (not UK), my salary is around 2000 Euros that is only enough for a simple life. 5000 dollars per months for a new arrival is a big joke.
One comment for you keyvan, please do not give up and keep blogging.
.

mohsen

I would like to thank you for this post. It is a decent and wise comment to guys who intend or plan to immigrate. They should know for what reasons they are immigrating and where to? I have been a reader of your web log for a long time; this is my first comment perhaps after 3 or 4 years. I became happy with your happy posts and became sad when you wrote in that way. I was in the UK while you went two times to US and was following your case as I was somehow in that situation. I admired you when you decided to go back to Iran and really understand you. There are few people who are brave enough, like you, to go back if they realize the reality of the western country. Regarding myself, I am in a transition situation and really not to do, go back or stay and challenge the problem. For the information of your readers and to confirm your comments I have to say that I got a PhD from UK and now working as a research staff at a good university in Europe (not UK), my salary is around 2000 Euros that is only enough for a simple life. 5000 dollars per months for a new arrival is a big joke.
One comment for you keyvan, please do not give up and keep blogging.

استاد کیوان جان، اینجا را یکمی تند رفتی فکر کنم.
من هفده سالم بود آمدم، بابام هم پولدار نبود و نیست. رفتم کالج، هم درس میخوندم و هم تدریس خصوص میکردم. بعد از دو سال خودم را متقل کردم به یک دانشگاه آیویلیگ....از همان دانشگاههایی که امسال اباما و زنش به داخل شدن بهش مینازن. شهریه اش زیاد بود و خودم میدانستم در حد توان خانواده نیست. بخشیش را بورسیه گرفتم و بخشیش را هم وام. لیسانسم که تمام شد وارد دکترا شدم. الانم هم اجاره خانه ام را خودم میدهم هم قسط ماشینم را. بیسن هزار دلار هم از دوران لیسانس وام دارم و خرده خرده دارم پسشون میدم.
نمیگویم این زندگی راحت بوده، نه نبوده. بود روزهایی که از مریضی توی استگاه اتوبوس حالم بهم میخورد و کسی نبود کمکم بکنه، اما اینجا چیزی به من داد که ایران نمیداد و نمیدهد. استقلال.
اینجا من خانم خودمم و آثای خودمم. نه پدر، نه برادر، نه هیجکس دیگر برای من تصمیم نمیگرد و مهمتر از همه این امکان را بدست آوردم که از لحاظ مالی از خانواده ام بیتیاز باشم. مجبور نباشم خانه خودم را نداشته باشم چون ملت میگویند: دختره خانه مجردی دارد!
چیزی که توی نوشته ات ننوشتی اینه که اینجا اگر زجمت بکشی نتیجه اش را میبینی، اما تو ایران نون میرده تو دست اونایی که یا سهمیه دارن، یا باباهاشون پولداره و پر نفوذ.

مازيار

كاربر عزيز دوست
من ابتدا يه عذرخواهي به شما بدهكارم...تند رفتن من به خاطر يكي از جملاتي بود كه شما از قول خانمتان نقل كرده بودين بدين مضمون:
حالا فهميدم كه چه كلاهي سرم رفته ....اين براي يه مرد خيلي توهين آميزه من فكر كردم طرف با ديدن سوئديها و نحوه زندگيشون وخلاصه چيزهاي ديگه رنگ عوض كرده ولي يه چيزي هم هست درسته عرصه زندگي با جنگ فرق ميكنه ولي بعضي مفاهيم درهمه جا كاربرد داره ...مثال من از حرف شهيد چمران و جنگ يعني نشان دادن توانايي ، مرام و معرفت آدمها درشرايط سخته....شايد به نظر شما مردي و مردانگي و مرام عباراتي لمپني به حساب بياد ولي اگه توي جنگ و هنگام حمله مثلا عراقيها يه نفر دوستش را تنها نگذاشت يا مثلا درنرفت و موند از خاكريز دفاع كرد تو ديگه ميتوني روي تمام حرفاش حساب كني...خودت خوب ميدوني يه مرد وقتي به زني واقعا علاقه مند ميشه بهترين و زيباترين احساساتش يعني عشق خودشو بهش ميده.اون خانم هم درابتدا ابراز علاقه ميكنه ولي .بعدش بدون دليل خيانت و بيوفايي ميكنه يهو مرده احساس ميكنه هيچ هويتي نداره و تا حالا مسخره دست خانم بوده اگه اون خانم همون اول اعلام مي كرد بروايكبيري ازت بدم مياد مرده حق نداشت اونو مجبور كنه عاشقش بشه زور كه نيست ولي وقتي با يه نفر دست ياعلي ميدي بايد تا آخرش يا علي باشي مگه اينكه طرف خيلي عوضي از آب دربياد.(اگه ميبيني بعضي مواقع كلماتم عاميانه ميشه بخاطر اينه كه اين مفاهيم بايد ساده بيان بشن وگرنه كارآيي ندارند).براي همينه كه اينقدر مردا دختراها و نامزدهاشونو ميكشن كه البته اينكار هم خيلي غلطه درباره جانبازها هم من خيلي هاشونو ديدم كه خيلي هم راضي هستن و اتفاقا" دوموردشون ارتشي هم هستن من 34 سالمه ازدواج نكردم تيواين سالها به خدا قسم خانم بازي و زنا و ...نكردم كه اگه يه روز به خري گفتم دوستت دارم عاشقتم دروغ نگفته باشم ولي تا حالا هيچ خري پيدا نشده اگه هم شده مارو به فلانش هم حساب نياورده يا از ما زرنگتر و بهتر هم بوده كه بيان زودتر سوارش بشن....اين بود انشاي ما

somyh

کیوان من باهات راجع به مهاجرت موافقم. با جوابی هم که به فتانه داده بودی موافقم. پیش از این خودم بارها به این موضوع فکر کرده بودم و تحقیق هم... در نهایت به این نتیجه رسیدم که بعد از قربانی شدن دو نسل (من و فرزندانم) نسل بعدی قطعا زندگی استانداردتر و با امید بیشتری خواهد داشت که اونم خدا رو چه دیدی؟ شاید بعد از دو نسل همین کشور خودمون هم استاندارد شد... احتمالا جامعه جهانی اجازه نمیده ما همینطور بدبخت بمونیم. استثمار جدید منافعش تو اینه که همه کشورها از توسعه و دموکراسی نسبی بهره‌مند بشن تا در پرتو اون بتونه در یک جهان امن تجارت کنه...
***********************************************
k1: بر فرض كه نسل سوم، اونجا كاملاً خوشبخت بشن پس تكليف زندگی و سرنوشت ماها چی ميشه؟! يعنی ما بايد خودمون رو بخاطر نوه‌هامون جر بديم؟! مگه من و تو چند بار حق زندگی داريم كه يكبار بخاطر زن و يكبار بخاطر بچه و يكبار بخاطر مادر و يكبار بخاطر نوه و ....؟! و حتماً ميدونيد كه توی تحقيقات جديد به اين نتيجه رسيدن كه از نسل سوم به بعد (نسل چهارم) بچه‌ها ديگه خودشون رو متعلق به اون سرزمين ميدونند.

نــــدا

خيلي زمان خوبي اين پست رو گذاشتي . من توي همين چند وقته گذشته خيلي درگير اين موضوع بودم. رفتم ديدن خواهرم که يه جاي نزديک درس مي خونه . موقع برگشت ، با اينکه مي دونستم هر وقت ارداه کنم مي تون بيام ببينمش و تا يه سال ديگه هم درسش تموم مي شه و بر مي گرده ، اما لحظه اي نمي تونستم آروم باشم و بغض نکنم .توي همون لحظه ها و توي هواپيما خيلي فکر کردم به اينکه مگه ما چند بار زندگي مي کنيم . مگه چند نفر عزيز داريم که بايد ازشون دور باشيم . اصلن چرا خودمون مي خواهيم حق توي کشور خودمون بودن رو از خودمون بگيريم. من اينجا خيلي درگير هستم با خيلي مسائل ... اما فکر مي کنم فقط يه کم کار و تلاش بيشتر در همه زمينه ها مي تونه خيلي مسائل رو حل کنه . خيلي خيلي حرف ها و تجربه ها هست در نزديک من که دوست دارم بنويسمشون اينجا اما از حوصله خارجه !!!
ممنون از اين نوشته.

زري

شير داش كيوون...
صاف زدي وسط ماجراي جيگر سولاخ كن ما لوطي، اين قوم و طايفه آبجيت گذاشتن تو اعصاب مصاب ما بس كه طلبه‌اند ما رو بكشونن قاطي اجنبي جماعت و مام يه نه گفتيم و پاش واستاديم مثه بنز، اما لامصبا پس نمي كشن كه، به گمونشون ما اينجا از تنهايي و بدبختي به ... ميريم، حال بيا و بگو زرشك،بكش بيرون بابا، بذارين ما تاسمونو بريزيم و چولو كباب خوران و پاتيل گونه بريم تو شيكم زندگي، تخمشو داريم لابد...

فتانه

به به سلام زري جون. كي مي‌خواد شما رو از ما بگيره؟ خاطر خواهاتون زياده ديگه. اونوقت شما خداي نكرده عصبانييي الان؟ نباشي‌ها. سر كِيف كه بودي يك ماهي هست ما منتظر رو آنتن رفتن شماييم. عصاب مصاب نداشته باشي كه ديگه هيچ، به شب عيد هم وصال نميده. نه قربونش نمي‌خواد جايي بري، پا شو چلوكبابتو بخور، تخته هم خواستي بزني من هستم (ميدونم آخر سر آرزو بدل مرحوم ميشم) فقط بعدش اگر خوابت نگرفت يه دستي هم به سر و گوش اون وبلاگت بكش.

مسعود

در رابطه با نظرات كساني كه مهاجرت كردن به نظرم يه نكته مهمه و اون اينه كه نظرات خانمها به درد خانمها ميخوره و خيلي به كار آقايون نمياد. به اين دليل كه اون خانمي كه چنين روحيه اي داشته كه بتونه تصميم بگيره بره خارج زندگي كنه مسلماً توي شرايط تبعيض آميز اينجا به شدت احساس سرخورده شدن و محدود شدن داشته. به همين خاطر خيلي كم مي شه يه خانم حتي اگه اول از دلتنگي هاش هم بگه آخر سر نگه كه به هر حال مهاجرتش ارزشش رو داشته و كار درستي انجام داده.

مسعود

يه دليلي كه من از خيلي پدر و مادرها به ويژه مادرها به عنوان انگيزه مهاجرت شنيدم، آتيه و آينده فرزندشون هست كه خب توي خارج حس مي‌كنن تضمين شده هست. اين رو كه مي‌شنوم يا مي‌خونم ياد حرفهاي اون آرشيتكتي ميوفتم كه بلند شد دست زن و دو تا دخترشو گرفت و رفت آمريكا و از احساس گيجي و سر در گميش مي گفت وقتي بعد از يكي دوسال يه روز دختر 15-16 ساله ش دست يه پسر سياه رو گرفته بود آورده بود خونه و معرفيش كرده بود به عنوان دوستش كه خب البته چيز غير معمولي در اونجا نبودده ولي براي ايشون هضم شدني نبود. به هر حال اينجور نيست كه هر كه رفت، بچه ش حتماً Phd ميگيره و ميره ناسا كار مي‌كنه. اون مسير خودش رو ميره كه ممكنه با اون چيزي كه پدر و مادر دوست داشتن خيلي متفاوت باشه.

همین دیروز صبح همسرم داشت ایمیلهاشو چک می کرد. (ایمیلی داشت که مدعی شده بود با سی هزار تومن می تونید ویزای کانادا بگیرید) گفت: می خوای با سی هزار تومن بری کانادا؟جواب دادم: نه قربونت سی تومن بده من برم خونه ی مامانم.حالا خونهی من تا مامان اینا پیاده همش بیست دقیقه راهه. مهاجرت کردن برای ما بچه ننه ها که اصلا خوب نیست.

دوست

خواهش میکنم داش مازیار . شایدم تا حدی تو درست میگی . من تو کامنت اول بدجور داغ کردم و خودم باعث شدم واسه تو سوتفاهم درست بشه . راسش وقتی حرف از گذشته و مهاجرت و طلاق واین قصه ها میشه بدجور داغ میکنم چون اگه آدم صددر صد از جدایی از همسرش حالا زن یا مرد راضی باشه و علاقه ای نمونده باشه خیالی نیس اما راجب به خودم و خودش هنوز شک دارم کار درستی کرده باشیم . اینی که نوشتی وقتی یاعلی میدی باید تا اخرش باشی صحیحه اما اون ر قضیه رو هم اگه با انصاف نیگا کنیم میبینیم اون هم از من همین انتظارو داشت و میگفت من که مجبورت نکردم با من بیای و مهاجرت کنیم حالا که تا اینجای راهو اومدیم بقیش رو هم ادامه بدیم و به قول خودش من جا زدم و برگشتم . نه من میتونستم برگردم تو اون سرزمین مزخرف قطبی نه اون دیگه حاضر بود برگرده .داش مازیار خیلی وقتا زندگی اون دو دو تا چار تایی که منو تو فک میکنیم نیس برادر من . همین خانم من موقع ازدواج به خاطر ازدواج با من جلوی خیلیا ایستاد اما سر این قضیه … بگذریم که میگذره حالا به چه قیمت خدا میدونه . با کامنت مسعود خان هم موافقم . بعضی وقتا فک میکنم من هم اگه زن بودم و تبعیض و نابرابریایی رو که اینجا در حق زن جماعت میشه میدیدم همون تصمیمی رو میگرفتم که اون گرفت .

نگران بودم كه نكنه اينجا رو به همكارت واگذار كردي. از چيزي گفتي كه به نظرم به خاطر تجربه‌اي كه داشتي يكي از دغدغه‌هايت است. منم چند باري كه به دوستان علاقمند جلاي وطن رسيدم ازشون پرسيدم كه آخه مي‌دوني قراره بري اونجا چه غلطي بكني؟ اصلا فكر مي‌كني اونجا همش خوبي و خوشيه؟

shirin

"می‌دونيد خيلی از دوستان و رفقها و فك و فاميل شما كه توی كاليفرنيا زندگی می‌كنند فقط دل‌شون به اين خوشه كه شمايی كه ايران هستيد فكر می‌كنيد اونها خيلی خوشبخت هستند؟! "100% movafegham

ببین کیوان جان
بررسی مسئله مهاجرت کاری نیست که بشه با یک پست احساسی حلش کرد.
مهاجرت بخشی از یک زندگی هست، همونقدر خشن و واقعی. اگه به زندگی بشر نگاه کنی همیشه مهاجرت بخش اعظمی از اون رو شامل میشه. تاریخ بدون مهاجرت یعنی هیچی. حالا ما بیایم با دو سه تا تحلیل احساس یا احتمالا ناشی از راحت طلبی و بخشی تنبلی ایرانی کل یک پدیده رو زیر سوال ببریم کمی بی انصافی هست. با این بخش حرفهای شما موافقم که بیشتر مهاجرین ما مهمترین انگیزه شون خواب و خیال و رویاست. دنبال بهشت هستیم. بهترین جایی که میتونیم خارج رو تشبیه کنیم بهشت هست. میدونی بهشت کجاست؟ جای کون گشادترین عرب بادیه نشین 1400 سال قبل. یا جای یهودی تنبل 3000 قبل که یک باغ میخواد سرسبز و با چشمه شراب که میوه ها شتلپ بیافته تو دهنش و از کالیبر بالا حوصله چیدنش رو هم نداره. هزار با حوری های شیشه ای میخوابه و طوریش نمیشه.
نه داداش همه کسایی که میخوان مهاجرت کنند بدونند این طرف مردم هر چی بدست آوردند براش زحمت کشیدن، جون کندن، عرق ریختند، غیرت به خرج دادند. حالا هم نمیان دو دستی بذارن جلو شما. اینجا دنیای مفتکی نیست. باید قیمت هر چیزی رو پرداخت کنی. با بازوت یا با مغزت یا با زمانت خلاصه نمیدونم چه طوری باید قیمت داشته هات رو بدی. البته از جیب خودت نه از جیب بچه هات و نسل آینده ات. نمیخوام بگم آرمان شهر هست ولی میخوام بگم باید ببینی از زندگی چی میخوای. اگه بهشت میخوای از جات تکون نخور که تو خود بهشت به دنیا اومدی.

Ay gofti o kardi kababam
In address dokhtar amme dostet ro midi man inja ye salami behesh bokonam???!!!
...
Man tazeh ehtemalan joz khoshshansash hastam ke 2roz dar hafte kar mikonam , vali hamoon hoghoghi ro ke gofti migiram
nane o baba ham komak mikonan
Baz hasht mohtaram geroo noh namohtaram hast
Har roz movazebam ye moghe nakone ye sozan bere toy dastam ke vaveyla bedoone bime , bayad beram kenar khiabon bekhabam
dar be dar donbal kar migardam...ama shayad poshte goosham ro bebinam , vali az kar khabari nist
Hazine college ham ke divoone konande ast
....
Vaaaaaaaaaay dige chi begam akhe
x(

Begoo Avaze dohol shenidan az door khosh ast

تنها چیزی که من میدونم اینه که پول خوبه! اونقدری که هیچ وقت تموم نشه! :D
از یه جایی هم قلمبه رو سرت آوار شه! مثل تو فیلما یه عمه ی ثروتمندی میمیره و تمام ثروتش رو واسه برادرزاده ی یکی یه دونه ش به ارث میذاره!
بعد فکر کن پول که از آسمون رسید، سالم باشی، آرامش اعصاب داشته باشی یار هم در بر و اینا. بعد هر خراب شده ای توی این دنیا میتونی بری راحت زندگی کنی!

tamara

مازیار جان بگردم الهی... حیف که همش شهيد چمران و جنگ.جنگ.. میکنی‌ وگرنه خودم ازت خواستگاری می‌کردم میاوردمت سوئد .
به دور از شوخی‌،من مدتهاست اینجا میام ولی‌ چون خودم در خواندن نوشته‌های لاتین کم حوصله هستم ترجیح دادم که فقط خواننده باشم ، تا این اواخر که این سایت خوب را که مستقیم حروف لاتین را به فارسی‌ برمیگردونه پیدا کردم، مضافا اینکه خودم را یکی‌ از مخاطبهای این پست دیدم.

من فکر می‌کنم برای مهاجرت بیشتر ویژگی‌‌ها و شرایط روحی‌ و روانی مهاجر مهم هست، بعد از چه چیز گریختن مهم هست،کدام کشور رفتن مهم هست، در چه سنی رفتن مهم هست.
برای ما ایرانی‌‌ها از جمله خود من که اصولا به شکل قبیله‌ای زندگی‌ می‌کنیم و بند ناف روانی مان وصل به خانواده و فک و فامیل تا دم مرگ هم بریده نمی‌شه مشگل دوری میتونه مشگل جدی باشه که آدم را دچار افسردگی میکنه، حالا این مهم برای کسی‌ که شخصیت وابسته‌ای نداره قطعا کمتر محسوس است. یا مثلا برای زنی‌ که درگیری با قوانین نابرابر را تجربه کرده و از نگاه جنسی‌ جامعه به خود رنج میبره (احتمالا مثل همسر اسبق دوست)این کشورهای اسکاندیناوی مناسب است، من خاطرم هست قبل از اینکه از ایران بیام حدود ۲۰ سال پیش کلاس هام تو میدون دانشگاه تهران بود، دیگه آخرش با چادر میرفتم که مثلا راحت باشم باز هم غافل میشدی میدیدی دست یکی‌ و یا زبان دیگری تو را تبدیل به یک تکه گوشت می‌کند. در حالی‌ که اینجا من با دوچرخه که میرم سر کار تابستون گاهی حتا دامن پام هست( به چشم خواهری بخونن آقایون) هرگز احساس معذب بودن که نکردم هیچ از تبیدن آفتاب به پرو پام کلی‌ هم کیف کردم،
اما برای مردی که در جامعه مرد سالار حق و حقوق دارد، توأن اقتصادی تامین خود و خانواده را دارد، از نقش خودش در بافت سنتی ایران‌ راضی‌ هست و دقدقه سیاست و نابرابری را هم ندارد، مهاجرت یعنی‌ فروپاشی این برج و بارو، با توجه به اینکه در ساختار روانی بچه‌ها اول خانواده نقش دارد بعد جامعه قضاوت اینکه بچه‌ها در چنین تشنجی خوشبخت تر خواهند بود یا نه با شما.
چه کشوری رفتن مهم است چون الان اروپا اقامت گرفتن سخت شده و از لحاظه آب و هوا و زبان (به جز انگلیس) مشگل سازتر.
خوب حالا البته بر همه واضح و مبرهن هست که هر چی‌ سن کمتر باشه توان تطبیق و یادگیری زبان برای آدمی آسان تر هست و اسانتر جذب جامعه میزبان میشود.
حالا همهٔ اینها را گفتم این را هم بگویم که خود من ، شش هفت سال پیش که به ایران آمدم تنها رفتم همان جا جلوی دانشگاه تهران ، از کنار این دستفروشی‌ها که کتاب میفروختن و کتابفروشی ها که بعد از سالها به همان سبک و سیاق وجود داشت که رد شدم گریه امانم نداد و جلوی ویترین یک کتابفروشی مثل مجانین یک دل سیر گریه کردم، درد بدی هست بی‌ پیر این درد دوری.
اگر غلط املای دارم تقصیر آب و هوای اینجاست، بارون زیاد میاد سواد آدم نم میکشه. این هم آخرین دلیل برای مهاجرت نکردن:) ...و
ممنون کیوان ... از این امکان.

peyman

کیوان جان, امیدوارم زندگی همیشه روبراه باشه. من هم یک جوونه 27 سال هستم. 8 سال پیش اومدم آمریکا, برای تحصیل. الآن هم تا امروز تونستم فوق لیسانسم رو بالاخره بگیرم. چند ماهی که دارم توی یه شرکت داروسازی کار میکنم, تازه اینجا تو این کالیفرنیای خوش آب و هوا, این روزا دیگه دلم خیلی هوای برگشتن به ایران رو کرده. اما این ترس هست, که اگر بر گردم, چه جور میتونم با یه حقوق پیش پاافتاده زندگیم رو بچرخونم, یا ازدواجی بکنم در آینده تو ایران. خلاصه کیوان درد دلمو تازه کردی. از هرکی تو ایران میپرسم میگن دیوونه شدی میخوای برگردی, اما از طرفی نمیدونم که بابا من اینجا دارم دیوونه میشم از این فشار زندگی, تو این تنهایی. خلاصه بدجوری من هم مثل همه گیر کردم. واقعا اونهايي که میخوان مهاجرت کنن باید نصیحت کیون رو جدی بگیرن.

خانواده ی من همه تو لاتاری برنده شدن و منو از دانشگاه ورداشتن آوردن آمریکا ظرف یک هفته هم گرین کارتم اومد . از همون هفته ی اول چون با کار طراحی وب و اینترنت آشنا بودم در حین تحصیل کار کردم . البته اصلا نیازی به پولش نبود . فقط برای سرگرمی . با همه ی این اوضاع اصلا دلم نمی خواد اینجا بمونم . کلی هم دوست و رفیق پیدا کردم وضع درسم هم خوبه . ولی اینجا به من نمی سازه . سلیقه است دیگه ! هر کس معیار های خودش رو داره .

azi

مرسی!شش هزار و چارصد تا مرسی که می نویسی هنوز.من ی بچه کنکوری ام که داره واسه فوق می خونه و اینجا تنها جایی که زنگ تفریحام میام و مایه بسی ناامیدی بود اگه...بیست و دو سالمه و بد جوری به رفتن فکر می کنم. نه به رفتن...بلکه به بهای رفتن!بهای موندن...

ye dost

an iranian living in paris, quite withe the friends that it is not a wise decision to leave everything just to immigrate!! most of the time you will not be able to find the right job!! without job and salary life will be a real hellllllllll.if you have a good job at home never immigrate to any country esp. Europe!!!

mehrad

تجربه فردي هر مهاجر با ديگري فرق داره كه بستگي به مقصد تجربه شغلي انتظارات و وضعيت خانوادگي و ...... داره . من با ده سال تجربه مديريتي و فني در شركت نفت ترجيح دادم با همسرم به ونكوور كانادا مهاجرت كنم خوشحالم كه همسرم و من بدور از توقعات و فشار هاي خانواده در ايران در يك محيط منطقي تصميم به جدايي گرفتيم هرچند بعنوان دوست جوياي حال هم هستيم من بعد از ٤ ماه از ورود در يك شركت در زمينه كاري تخصصي ام مشغول بكار شدم و بعد از ٣ سال كار كردن تصميم به ادامه تحصيل گرفتم به اينجا تعلق خاطر خاصي پيدا كردم محيط زيباي ونكوور مردم خونگرم و مهربون از همه جاي دنيا .. اصلا احساس غربت نمي كنم تازه تا دلتون بخواد ايراني و بزينس ايراني اينجاست ولي چيزي كه هميشه حس خوبي به آدم ميده اينه اصلا چيزي به نام نژاد اصلي وجود نداره حتي پليس عمامه بسر سيك هم اينجا ميبيني

Mahtab

سلام :-)

منم یه ایرانیم که میدونه و میدونسته، هم خوبیها و هم بدیهای زندگی توی کشورش رو ، و هم از قبل از اومدن به آمریکا به تصور دلتنگی های آینده دلتنگ شده و هم اینجا همیشه دلش گرفته خانوادش و دوریه.

من برای ادامه تحصیل اومدم و هدفم دکتراست. اینجا نه در نیویورک و لس آنجلس، که توی یه شهر دانشجویی 60000 نفری، توی یکی از ایالات مرکزی آمریکا زندگی میکنیم؛ من و همسرم.

از زندگیمون راضی هستیم؛ هم درس خوندن اینجا رو دوست داریم و هم فرصت و امکانات تحقیقاتی خوبی که برامون فراهمه رو.

از نظر مالی هم به خودمون تکیه داریم؛ مسلما پول پارو نمیکنیم، اما واقعا با دو تا حقوق دستیار تحقیقاتی که میگیریم از پس مخارج روزانه و سفر و تفریح بر میایم؛ شاید بخشیش هم به خاطر اینه که توی یه جای خیلی گرون نیستیم.

من ایران هم 2 تا دانشگاه رفتم که یکیشونم دانشگاه معروف خیابون آزادی بود... اینجا اما ما به یکی از بهترین دانشگاه های آمریکا نمیریم، متوسط خوبه دانشگاهمون. اما از نظر امکانات اصلا قابل مقایسه نیست.

در ایران امکانش رو نداشتیم که هم با صرف وقت و انرژی کافی در دانشگاه که ضرورت دکتراست درس بخونیم و تحقیق کنیم و هم پول کافی برای زندگی متوسط داشته باشیم، به طوری که هم مستقل باشیم و هم پدرمون زیر بار چند تا کار درنیاد! اینجا داریم.

برای موندن یا برگشتن زوده که حرف بزنم؛ اما خوب اینجا هم فقط یه گزینه ست، مثل ایران و اون همه کشور دیگه. و مسلمه که نه بهشته نه جهنم!

دوری و دلتنگی خیلی خیلی سخت اما ... قابل تحمله و با این که با این فرهنگ قاطی شدن سخته، اما از کنارش رد شدن خوبه! ؛-)

لیندا

من الان سه ساله آمریکا هستم
از همون هایی که بعد از فوق لیسانس بورس می گیرن و میان
با این متن کاملا موافقم
من هدفم درس بود و گرفتن دکترا
هنوز هم تصمیم قطعی برای مهاجرت نداریم اما شوهرم فارغ التحصیل شده داره می ره سرکار ؛
اینجا شوهرم داره ماهی پنج هزار دلار در میاره
به من هم دانشگاه ماهی هزار و پانصد تا میده
ما هر بار به برگشتن فکر می کنیم میگیم ایران کار برای ما نیست از صفر باید شروع کنیم خونه چطوری بخریم و هزار اما و اگر دیگه
اما واقعا دلم برای ایران برای اون فضا برای پدر مادرها تنگه
اینجا ممکنه دانشگاه عالی باشه ممکنه کار شوهرم خوب باشه و این سطح کار روی آی سی های الکترونیکی براش توی ایران مقدور نباشه
اما همیشه چیزهایی را کم داریم
دیگه اونایی که این انگیزه درس و شغل با تکنولوژی ما را ندارند نمی دونم می خوان چی را جایگزین کمبودها بکنند خیلی خیلی سخته
خدا کنه ما یه روزی برگردیم به ایران من دوست ندارم اینجا بمونم برای همیشه

شیما

سلام کیوان جان
مرسی که می نویسی.عذر می خوام که اینو اینجا می پرسم "نیوشا جان کجاااااااااا غزیز دلم؟؟!!!!"

مازيار

بفرما داش كيوان،tamara خانم ،آقاي دوست يه بار هم كه شانس به ما رو كرد و يه نفر از ما خواستگاري كرد حالا طرف هم تو ينگه دنيا و سوئد هستش هم لنگ و پاچه به باد ميده ماهم كه بچه افسريه و غيرتي بگي نگي به ذره مذهبي اي بخشكه شانس هي...(بقيه نخونين راستيtamaraيكي از فاميلهام تو شهرگوته بورگه منم ميتونم بيام اونجا؟)

پدربزرگم يه بز داشت كه حسابي شير ميداد ولي مادر...وقتي شير تموم ميشد تا ميخواستي برداري ميزد سطل شيرو ميريخت يه كتك هم ميخورد...ماجراي آدمهايي كه توي رفاقت و عشق و...كم ميارن همينجوريه مثل همون بزهستند...براي همينه كه من كه نصفه نيمه مذهبي هستم خيلي بسيجي ها و اونايي كه تو جنگ بودن رو دوست دارم ...چون حداقل تو رفاقت تا آخرش وايستادن ...خودمو جاي خدا نميزارم ولي فكر كنم براي خدا هم توي اون دنيا مردونگي و مرام ومعرفت بي ريا فاكتور مهمي باشه تا رحم كنه بهمون

تورو خدا بهانه ها رو یک کم قویتر کنید یک چیزی بگید که بگنجه!
دوست عزیزی که اشاره کردی که مردم خارج از ایران 5 روز کار میکنند و دو روز عشق و حال! دوست خوب اگر یک روز سر این کار جون درآر باشی چه مهندسیش با اون مسئولیت های سنگینش- چه دور از جون شما و بقیه - عملگیش! یک هفته تنت و روحت و مغزت کوفته است ! هی به خودت و کائنات و زمین و زمان فحش میدی ...
ولی دوست من یک کم با دید بازتر نگاه کن شما اگر وبلاگ نویس نیستی وبلاگ خوان هستی یا شایدم هردوش خودت پیش خودت وجدان خودت انصاف خودت بگو کی و در چه زمانهایی بیشتر وقت میکنی وبلاگ بنویسی یا بخونی ؟؟ غیر از اینه که ساعت اداری بهترین ساعت وبگردیه !!!

تو رو خدا کار اینجا و ایران رو با هم مقایسه نکنید که قیاس مع الفارق هستش نه سنخیت داره نه معیارهای مقیاسه اش عین همه

Jozeph

سلام کیوان جان شاید نباید اینکار رو میکردم ولی موضوعی رو نوشتی که خیلی دوست داشتم نظرم رو برات بگم... ببخشید شاید بزرگترین انگیزه ی من واسه مهاجرت رسیدن به آرامش روحیی باشه که توی این بیست و اندی سال توی این مملکت داره از بین میره و هر چی هم که جلو میرم بیشتر حالم رو بهم میزنه و انگیزه ام رو واسه رفتن بیشتر میکنه. این روزها اطرافیانم رو میبینم که در تکاپوی رفتن هستند و خودشون رو به هر دری میزنند و با هزار بدبختی و نداری تلاش میکنن واسه رفتن. اما یه چیزایی هم شبیه ترس، این روزها گریبانمان را گرفته و اون هم وقف دادن خودم با شرایط و فرهنگی که توی اونجا حاکمه. بلاخره فکر میکنم زندگی توی جایی که وطنت نیست رو باید از صفر شروع کرد و اینم خیلی سخت خواهد بود. احتمالا دیگه هم خبری از بیخیالی ها و تنبلی ها و بخور و بخواب های اینجا نیست..... به هر حال امیدوارم که بتونم تجربه ی زندگی اونور رو هرچه زودتر داشته باشم و واسه آینده ام درست تصمیم بگیرم. ممنونم

keyvan

خدا را شکر بالاخره یک نفر پیدا شد مطلب درست حسابی در مورد مهاجرت بنویسد انقدر در مورد ایران سیاه نمایی کردند و از مدینه فاضله ی خارج گفتند که من خودم هم که تمام این مراحل را تجربه کردم جرات نداشتم حرفی بزنم اما در مورد مهاجرت نظرم منفی است اگر خود من این همه وقت و پول و زحمت را همین جا صرف میکردم الان وضعم بهتر بود خیلی بهتر اشتباه کردم چوبش را هم خوردم قبلا میگفتم انجا ثبات است زحمتی بکشی اتیه داری قبلا نفس کشیدن اینجا برایم دشوار بود پلیس را میدیدم انگار دشمن پدرم را دیده بودم به اداره میرفتم جز دعوا و سر و صدا کاری انجام نمیدادم نه قدر اطرافیانم را میدانستم نه خانوادهام را اما زمانی که رفتم فهمیدم عجب چیزهایی داشتم و قدرشان را ندانستم حالا برگشتم سعی میکنم جوانان را به اینده امیدوار کنم بدجوری صبور شده ام و خلاصه هر کاری از دستم بر اید برای دیگران انجام میدهم میگویم اگر قرار است خرحمالی کنید همین جا بکنید میگویم نگذارید این سنتهای دیرینه از بین برود به خدا این عمه و عمو و خاله و دایی خیلی ارزش دارد این کشور با این فرهنگ با این پشتوانه خیلی ارزش دارد حالا خوب یا بدش به ما رسیده اخر من در فرهنگی که تنهاییش را در پیری با یک یگ سر میکند در فرهنگی که انگار به جای خون یخ در رگ ادمهایش ریخته اند چه حرفی دارم . من برگشتم که در همینجا زندگی کنم اگر قرار است سختی بکشم همینجا باشد و اگر به پیری رسیدم همین جا باشد که پیری در غربت سخت است.

سمیرا

من به نظرم کلاً واسه کسی نمی شه نسحه پیچید که بره خارج از ایران یا نه. و تا وقتی کسی خودش نره و تجربه نکنه حرف های ِ من و شما و دیگران دردی دوا نمی کنه....هر جا که باشی اگه تحصیلات ِ خیلی بالا داشته باشی، چه اروپا چه امریکا خیلی خوب می تونی زندگی کنی...ولی خب اگه لیسانس ِ کامپیوتر از دانش گاه ِ آزاد گرفتی و انتظار داری که مدیر ِ برنامه های ِ فلان بخش ِ ناسا بشی، خب این خیال ِ باطله!.... دلتنگیش اما چه با تحصیلات ِ بالا و چه با تحصیلات ِ پایین قابل ِ حل نیست!

Negar

سالها پیش که دختربچه ای حدودا 10 ساله بودم تلویزیون ایران برنامه ای پخش میکرد با نام سراب که هدف از اون نشون دادن بدی های مهاجرت بود. برای این کار به اصطلاح با کسانی که این تجربه رو داشتند مصاحبه میکردند که بالطبع همه ناراضی بودند !! از میون همه او ادمها تصویر یه پسر جوون و ژیگول ایرونی که در امریکا زندگی میکرد در ذهن کودکانه و کنجکاو من نقش بست که تا به امروز هم به خاطر میارم. رو به دوربین با نگاهی پر از شیطنت و خنده ای بر لب گفت : آقایون نیایید اینجا . زنها اینجا مثل ایران نیستند و خیلی از آزادیهاتون رو هم از دست میدید !!!!
از همون موقع بذر نفرت از مرد ایرانی در من پاشیده شد ؛ مردی که در حق مادر ؛ خواهر ؛ همسر و هر عنصر مونث زندگیش به اسم دوست داشتن ظلم میکنه ؛ محدودش میکنه و ارزوهاشو میگیره برای راحتی خودش. از اون سن خیلی طول نکشید تا مفهوم حرف اون پسر رو درک کنم . اون در امریکا مثل ایران نمیتونسته برای خواهر کوچیکترش تصمیم بگیره کدوم دانشگاه و چه رشته ای درس بخونه ؛ به اون یکی خواهرش بگه با هیچ پسری نباید حرف بزنی وقتی خودش دوجین دختر رو گذاشته سر کار با اسم ازدواج ؛ مادرش رو تشویق کنه کارشو ول کنه و بمونه خونه استراحت!!!! کنه تا بلکه بساط شکم آقا و قرمه سبزی همیشه به راه باشه و در آخر زنش رو مجبور کنه قید تحصیلات و جاه طلبی هاشو بزنه چون باید از بچه پرستاری کنه و خوب اوصولا واسه زنا هیچی بهتر از مادری نیست !!!! اونوقت همین آدم توی خیابون و پارک و محل کار و تاکسی و دانشگاه و مهمونی و رستوران با آزار و اذیت های فیزیکی و روحی و روانی اعصاب منو بهم بریزه و اون نیمه آرامش نداشته روهم به باد بده.
من چرا باید به چنین کشوری ؛ فرهنگی ؛ مردانی وفادار باشم وقتی اونها منو و احساسات منو نادیده میگیرند،برای چی باید دلتنگی کنم ؟ تبعیض ؛ تحقیر ؛ ظلم ، بی وفایی ...
پس از سالها مبارزه با این جامعه بیمار ؛ وقتی از خستگی داشتم از پا میافتادم ، وقتی دیگه نمیتونستم چندین برابر همکاران مرد کار کنم تا در چشم مدیر عامل تازه به سطح اونهایی برسم که نصف من سواد و هوش نداشتند ، وقتی دیگه تحمل شنیدن متلک رو نداشتم ، وقتی فهمیدم نه تنها ساختار و قوانین حکومت در رابطه با زن مشکل داره که حتی مردان تحصیلکرده روشن فکر !!! سرزمینم حتی بی فرهنگ تر از دولتم هستند به استرالیا مهاجرت کردم و همونطور که قبلا هم در کامنت ها گفتم از انتخاب و تصمیمم بسیار راضی هستم و احساس آرامش میکنم. من تا بحال ایرانی رو اینجا ندیدم که از تصمیمشون ناراضی باشند و بخوان که برگردند ایران.

tamara

مازیار جان، فرقش اینه که اینجا زنی‌ در تابستان لباس مناسب هوای گرم تابستانی که عقل سلیم حکم میکنه میپوشه کسی‌ نگاه نمیکنه که این لنگ و پاچه هست که بیرون انداخته یا کله پاچه ولی‌ در کشور غیرت و مردانگی زنی‌ در گونی هم که خودش را بپیچه امنیت نداره.
در ضمن آمدن پیش فامیلت در سوئد را هم فراموش کن چون بیای اینجا دین و ایمانت بر باد میره، تمام جهان بینی‌ و محاسبات اینها در تضاد با ما هست، و عجیب اینکه ما که اینهمه غیرت و مردانگی داریم و ناموس پرستیم و با عاطفه و انسان هستیم و خدا و پیغمبر حالیمون هست چرا اینها سرزمنینشون بیشتر به بهشت شبیه. خلاصه که حیف دیگه ...دیگه یکی‌ را باید چسبید، یا این دنیا یا آن یکی‌.. هر چند من اگر جای شما بودم به قول خیام که میگه این نقد بگیر و دست از آن نسیه بشوی که آواز دهل شنیدن از دور خوش هست... این دنیامو میچسبیدم، برای انسان بودن لازم نیست رنج کشید، باورم کن.

علی

من نمی دونم اگه بده ، چرا همه میرند ؟بعد میرن اونجا ناله می کنند که ما از خانواده دوریم ، دلتنگیم !! خوب پدر آمرزیده این خیلی بدیهی هستش که دلتنگ بشی ...، درسته اونجا ترافیک داره ، بوغ داره ، چاله چوله داره ولی به حد ایران نیست ، کسی باهات کاری نداره ، مردمش در مورد سایز دماغ و باسن و ... همدگیه نظر نمی دن !!

من دوست دارم برم برای ، تحصیل !! حالا اگه موقع تحصیلم برم توی رستوران هم تی و دستمال بکشم برام مهم نیست ، حداقل می دونم یه بیکار بی سواد نمیاد کار من رو زیر سوال ببره ! اونجا هرچی تلاش کنی بیشتر بدست میاری و لی اینجا هرچی بیشتر پارتی داشته باشی بیشتر پول در می آری !! دوست ندارم ایران باشم ، توی جایی که تو تحصیل کرده، احترام و ارزشت در حد یک آدم معمولیه ، ولی کارخونه داره بی سواد می شه بزرگ و ریئس ...

جایی که مدرک دکترا نمیشه کاغذ پاره برای ریئس جمهورش!! ...

من اگه موقعیتش بشه میرم ، اگه تو همین لاتاری برنده بشم میرم ، کسایی هم که اونجا هستند و دارند از حس بی خانمانی و بی هویتی میمیرند حداکثر با 2000 دلار برگردند و خونه بهشون خوش بگذره ...

shirin

khosh be hal kesi keh kerme mohajerat be joonesh nayofteh ,vaghti oftad digeh zendegit be revale sabegh barnemigardeh ,cheh beri che bemooni cheh bargardi,hameh ja yeh chizi kam dari

ساسان

شیخی در کهن سالی بمرد. یکی از مریدانش وی را در خواب همی بدید و پرسید: ای شیخ پس از مرگ به کجا شدی؟ پاسخ همی داد که در بهشتم. مرید گفت: از بهشت اندکی برمن بازگو کن تا بدانم که چگونه جایی است. گفت چه گویم که در سخن نمیگنجد. اصرار کرد که لا اقل چیزی از بهشت نشانی ده که در فهم من بگنجد و من آن را درک کنم. گفت: آیی و بینی. حکایت مهاجرت دقیقا مانند همین داستان است. به اونایی که فکر میکنن اینجا از ایران خیلی بهتره فقط میتونم بگم که : آیی و بینی

لیلا

سلام
من الان پنج ساله که تو سوئد زندگی میکنم. یعنی ازدواج کردم و اومدم سوئد. تو ایران لیسانس شیمی داشتم که خدا را شکر کار پیدا نشد و کارم در سطح مدرک دیپله حساب شد. تازه اون کارم هم با منت هزارتا آشنا پیدا کردم. تو ایران هم تبعیض خیلی زیاد دیدم. یعنی اصلا با تبعیض تو جامعه بزرگ شدم. اولین تبعیض، زن بودنم بود. دومین تبعیض، از خانواده شهدا نبودم و مثل همکلاسی تنبلم که به زور خانواده شهید بود نش، توانست با اولین بار شرکت در کنکور در رشته پزشکی با رتبه 99 قبول شود، نتوانستم در دانشگاه از رشته خوبی قبول شوم. الان تو سوئد زندگی می کنم. اینجا هم تبعیض زیاد است. اولین تبعیض اینه که تو همیشه کله سیاهی، به اسم عرب می شناسنت، همیشه سوئدی ها بمن می گن یا حبیبی. هزار بار گفته ام که بابا من عرب نیستم ولی کی گوش میده. چرا از عربها بدم میآید؟ چون اکثر عربها کار نمی کنند و پول سوسیالی می گیرند، زبان بلد نیستند و به غیر از استثناها، تنبلند. تو سوئد فرقی بین ایرانی و عراقی قائل نیستند. کله سیاه، کله سیاه است. برخلاف دیدگاهها به سوئد که فکر می کنند زن و مرد با هم برابرند، تبعیض بین زن و مرد وجود داره. نه مثل ایران، ولی خب آدم میتونه احساسش کنه. در سوئد اگر کسی بخواهد ادامه تحصیل بدهد، کمک مالی از طرف دولت می شود که مقداری از آن قرض و مقداری بخشش دولت است. اوائل که آمده بودم فقط درس زبان سوئدی می خواندم و کمک هزینه می گرفتم. بعدها فکر کردم بهتر است در کنار درس خواندن هم کار بکنم. به زور توانستم کاری تو یک رستوران سوئدی پیدا کنم. الان نصف روز درس می خوانم و نصف روز کار می کنم. دقیقا از آن روزی که کار پیدا کردم، دید سوئدیها نسبت به من عوض شد. تمام معلمان مدرسه با یک احترام خاصی با من برخورد می کنند. رئیس کاری من خیلی ملاحظه کارها را می کند چون همزمان درس هم می خوانم. لان سرکار به من لیلای منظم لقب داده اند. زبانم که یک کمی بهتر شد، دوستان سوئدی پیدا کردم و آنها من را به خانه اشان دعوت کردند( سوئدیها خیلی مهمان دوست ندارند حالا بماند کله سیاهش) والان یک عالمه دوست ایرانی و سوئدی دارم و احساس غربت و تنهائی نمی کنم.
به سوئدیها فقط یکبار دروغ بگوئی برای همیشه طردت می کنند، از آدمهای تنبل متنفرند،(خودشان هم تنبل باشند مهاجر نباید تنبل باشد).حالا چرا این همه داستان گفتم؟ چون شرط اول مهاجرت روحیه آن است. اگر تو ایران 10 تا تلاش می کردی باید تو مهاجرت صدتا بکنی. باید به همه عقاید احترام بگزاری. دومین روز کاری من، یک سوئدی خانم (مشتری) اومد به من گفت: من از تو کله سیاه خوشم نمی آید. شماها توالتهای ما را کثیف می کنید. با خونسردی کامل گفتم: این هم یک عقیده است. من به نظر شما احترام می گذارم. تشکر که به این رستوران آمدید. و بعد یک لبخند زدم. یک ماه بعد همان خانم دوباره به رستوران آمد و به من گفت: از حرفم معذرت می خواهم. تو مهاجرت باید صبور و با تحمل باشید. باید از اهالی کشور میزبان بهتر باشید تا جامعه قبولتان بکند. حالا اگر این توان را دارید، مهاجرت کنید، وگرنه ایران بدجائی هم برای زندگی نیست. مخصوصا اگر پولدار هم باشید.

رسا

امان از حسادت ایرانی جماعت! امان....

mahmood

سلام به همه عزيزان ،من 38ساله هستم داراي زن وفرزند هميشه ازدوران دانشجوئي احساس خفقان در اين كشور راداشته ام هميشه فكر مي كنم بايد در دو طرف ترازو معايب ومحاسن هر كاري را وزن كرد وسپس قضاوت انجام داد. بعد ازگذشت سالها واقعا ديگر به خودم فكر نمي كنم اما دوست دارم پسرم 6ساله ام در ايران بزرگ نشودودر اينجا درس نخواند به همه دوستان يادآوري مي كنم ارزوي ايراني آباد خوابي است تعبير نشدني (برحسب سالهائي كه من به خاطر دارم )من هميشه اين مثال رابه نزديكانم مي گويم چنانچه به در منزل برادر خود برويد انتظار داريد دست شمارا گرفته به منزل ببرد اما تعارف يك دوست شايد براي شما كافي باشد .ايران ماهمان برادر ماست واز او انتظار داريم اما يك كشور خارجي در نهايت حكم يك دوست رابراي مادارد ونبايد انتظار بيش ازواقع ازآن داشته باشيم

سلام دوستانی که قصد مهاجرت داریذد یا مهاجرت کردید من هم یکی از کسانی بودم که تب رفتن از این مملکت هر روز منو میسوزوند ولی روزی دز حین گشت و گذار در این مورد به شعر زیبای فریدون مشیری برخوردم به نام "ریشه در خاک" با صدای زیبا و تاثیر پذیر ایشان (اگه سرچ کنید لینکش در یوتیوب هست)
از اون روز به بعد پروند مهاجرت رو بستم و گذاشتم کنار .
به شما هم توصیه می کنم حتما گوش کنید.

nader

salam in khnom leila asl matlab ra neveshteh va heif ke touye mamlekat khodeman adam hesabeman nemikonanad vagarne mohajerat ba sen va sal dahe 30 na tanha khoob nist ke bad ham ast magar inke mored khasi bashad baraye javanha alist, asl mohajerat ham bad nist chun dar toul tarikh har ghomi mohajerat karde moafagh boode ama emrooze dige nemish ghareh va sarzaminhaye jadid kashf kard inja yek chiz ali ast anhaei ke fekr mikonand az damagh fil oftadeand taze khodeshon ra mishenasand albate agar bekhahand va begoyand. va ziba tarin nokte inja ine ke hame be kasi ke kar mikone be dide tahghir negah nemikonand hala har kari bashad va hich kas be aghayed va rang nejad to kari nadarad az estesnaha bogzarim. inja agar kasi khodash ra vefgh bede behtarin ast vali man nemitavanam chun dahey 30 hastam.

مصطفی

با سلام

یه حدیثی می خوام نقل کنم، یه کم می ترسم. (ماشاءالله همه با کلاسن (خارجه رفتن یا میخوان برن (مث من) ) و می ترسم به جرم اعتقادی بودنم ریشخند بشم.)

حضرت علی (ع ) می فرمایند: (یکی از حکمتهای نهج البلاغه است احتمالا) وای بر شما! وای بر شما! روزی که غیر شما در عمل به دین شما از شما پیشی گیرند.

به خدا من خیلی دلم برای خودم (خودمن) می سوزه. وقتی ده جین سال پیش یکی توی سرزمین عربهای (--> نشونه تمایز نژادی قایل شدنم <--) بیابانی (که نفتشون کشف نشده بود) سیاه و سپید، عرب و عجم (نژادهای متفاوت) رو برادر حساب کرده و دروغ رو گناه کبیره و و و ...
و من به شخصه اعتراف میکنم که ده جین سال بعد (حالا) من واقعا نمی تونم روی نژاد و رنگ پوست حساس نباشم و روزی نیست که دروغ نگم (مگه خاموش باشم) و و و ...
(پر واضحه که این نظر شخصیه منه) من مملکتم رو دوست دارم و به کمبوداش اعتراف (و شکوایه) میکنم و در مقابل به خوبیهایی که ممالک پیشرفته دارند غبطه می خورم.
از این عقب موندگی خودمون هم خیلی متاسفم (همه برای خودم ، هم برای کشورم).
دانشجوی ارشد هستم (پایان نامه ام رو تموم کرده ام ولی بخاطر خدمتم هنوز دفاع نکرده ام) ، دو تا مقاله ISI سابمیت کردم دو تای دیگه هم همین زودی ها ... و همه اینا برای اینکه بتونم برم؟!
تا حالا تصمیم به مهاجرت نداشته ام و ندارم (مگه اینکه ... از آینده بیخبرم) می خوام برم درس بخونم و بر گردم. بسته به ظرفیتم هرکاری از دستم بر بیاد برای مملکت ام میکنم.
فکر نکنم اونجا برم شرایط مادی ام از اینجا بدتر بشه (نزدیک به یکسالم بود که بابام پرید... ).
شب ها وقتی می خوابم به اینایی که دوستان نوشتن فکر میکنم (تازه من تصمیم به مهاجرت نداشته ام) فکر میکنم تقریبا مثل اون چهارسال یا اون دو ساله ایه که تو غربت درس خوندم.

من کلا فکر میکنم آدمی مسافره، آخرش باید بریم زیر خاک یا سوزانده بشیم یا شاهد از بین رفتن اطرافیانمون (بقیه مسافرین) باشیم. هر جایی حتی تو کشورهای کم خطر و با پرستیژ اسکاندیناوی، یا توسعه یافته هیچکی نمی تونه آینده اشو (مادی، جانی و ...) رو تضمین کنه. فرقش اینه که اینجا پرخطر تره.

با عرض پوزش از منبر رفتن ام و زیادی پرانتزام...
:-)

عرفان

من 20 سالمه اون ورو ندیدم ولی این ورو دیدم . مطمئنم این جا خوب نیست ! به نظر من بیشتر مردم بیمار روانین فهمیدم تحمل خیلیا سخته اذیت میشه آدم .من دوست زیاد دارم ولی فکر میکنم خیلی تنهام چون با کمتر کسی احساس هم فکری میکنم هم سنای خودم که همه عقده دارن نمیدونم جز دختر موضوع دیگه ای نیست که تو این دنیا در بارش بشه با هاشون حرف زد حتما باید خودمو تو این کارا پیش کسوت نشون بدم اون موقع بهم احترام زیادی میزارن وگرنه بچه اوسگلم . دوستای خوبم که من میتونم پیش اونا خودم باشم یا از من چند سال بزرگترن و برای خودشو زندگی دارن یا انسان هایی محدودا (از نظر روابط بقیه میگن اوسگل ) آدامایی که انگار توی این جامعه نیستن . من می خوام خودم باشم نمی خوام همیشه نقش بازی کنم از مردم اینجا دارم متنفر میشم . من قبل از این که برم دانشگاه عضو تیم رباتیک دانشجویی بودم جالبه نه؟ ولی جالب تر این جاس که من 3 ترم تو دانشگاه برنامه نویسی پاس کردم ولی الان نمی فهمم اونایی که اون موقع نوشتم چیه ! تازه من بهترین دانشجو نباشم بهترین دانشجوی پسر هستم . تازه فهمیدم چه عمری داره ازم طلف می شه . وضع مالیه خانوادمون خرابه رفتن سخته ولی خوب آرزومه .با این وضع مالی شاید نشه ولی خوب تلاشمو می کنم ضرر نداره یه ذره امید به آینده میاره حد اقل . شاید رفتم طرفای اسکاندیناوی یکی از دوستای 26 سالم داره میره . منم برم خدمت بیام ببینم چی میشه دانشگاه که فایده نداره .

ارسال نظر