گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
خب دیگه پرشان داره کمکم بزرگ میشه. شد شیش ماهش و چشم به هم بزنیم میشه شیش سالش. اونهایی که در جریان ماجرا نیستند، بدونند که پرشان برادرزادهى منه و بدنیا اومدن ایشون باعث شد که بنده مفتخر به کسب عنوان عمویی هم بشم! فعلاً که کار خاصی براش نکردم مگر اینکه شبی ده دقیقه با انواع و اقسام صداهایی که خب خودم هم نمیدونم صدای کدوم حیوون ماءورایی و افسانهایی میتونسته اینجوری باشه، سّرش رو گرم میکنم. توی این چند ماه، میونهی خیلی خوبی با من نداشته. معمولاً توی بهترین و آرومترین لحظات هم وقتی قیافه من رو میبینه بغض میکنه. چند وقتیه که داره میخنده و من آرزو بدلم مونده که یکبار وقتی عمو بزرگه رو میبینه بخنده. بخوبی میتونه حس کنه که من براش یه غریبه هستم ولی بابا و مامانش رو بخوبی میشناسه و معمولاً وقتی شروع به گریه میکنه توی بغل اونها ساکت میشه. نسبت به نور و صدا کاملاً حساس شده. مسیر آدمها رو با نگاه و سرش دنبال میکنه. تلویزیون و کامپیوتر رو دوست داره و وقتی جلوی اینها قرار میگه ساکت میشه و با تعجب نگاهشون میکنه.
در آستانه شیش ماهگی وزن پرشان از 100/3 به 300/8 (کیلوگرم) و قدش از 49 به 67 (سانتىمتر) ارتقاء پیدا کرده. تا اونجایی که من در جریان هستم فعلاً بجز شیر مادرش چیز دیگهایی نمیخوره. اینها رو برای این مینویسم که وقتی پرشان بزرگ شد بعد از 120 سال که اومد سر قبر عمو بزرگش که خب من باشم! (بابا یه جیغی بکشید، بزنید توی سر و صورت خودتون، موهاتون رو پریشون کنید، بگید خدا نکنه!) یه فاتحه برام بفرسته و بگه عمو دمت گرم که اون روزها یاد من بودی و اینها رو توی اینترنت ثبت کردی تا در تاریخ موندگار بشه. والله بخدا این روزها، قد و وزن خودمون رو نمیدونیم ولی مال این پسر رو از حفظیم!

بعضی چیزها رو باید حس کرد. باید لمس کرد. در رابطهاش گفتن و نوشتن بدون درک اون چیز کار سختیه. پدر و مادر شدن، همسر و باردار شدن رو باید توی دنیای واقعی مزمزه کرد. شاید همهی ماها بدون سیر مسیر درست و طبیعی، بخاطر دیر کشیدن! و عدم استفاده از وسایل پیشگیرانه و یا فراموش کردن ایام قرمز تقویم! چند بارى بابا و مامان شده باشیم ولی خب در حال حاضر اون بچه هیچ وجود خارجی نداره و نمیشه در رابطهاش صحبت کرد ولی قطعاً یه حس فوقالعادهایی داره وقتی که بچهی خودت رو بغل میکنی، باهاش قدم میزنی، سه ساعت نگاهش میکنى تا یه لبخند برات بزنه، لباس مهمونی تنت کردی و یه دفعه میبینی توی بغل میشاشه، کلی قربون صدقهش باید بری تا بعد از خوردن شیرش برات آروغ بزنه، از شب تا الهه صبح باید بچه رو هی تکون تکون بدی و راه بری تا گریه نکنه، هی رنگ و طعم و اندازهی اَن و گهش رو تست کنی و ... خلاصه که بچهها دارن بزرگ میشن و ما بزرگترها داریم پیر میشیم.
گاهس آدم یکدفعه بچه دوستان را که بغل می کند، یکدفعه، کاملاً اتفاقی یادش می افتد که این بچه، یا نهريال که خودش پتانسیل این را داشته که همچین بچه ای داشته باشد. دفعه بعد که همان بچه را دید، که نه همین بیست سی سانت که پرشان شما، یک متری قد کشیده و کلی بزرگ شده. آنوقت است که به صرافت می افتد که آ!!! این بچه، که می توانست بچه من باشد، چقدر بزرگ شده! ناگهان ویرش می گیرد که ما چه پیر شدیم!
به قول خانم عرفان نظر آهاری، "بچه ها بزرگ می شوند. زندگی چه کوچک است! "
عجیب بوی زندگی داره این پست :-) در جامعه ایرانی مفهوم "بچه" مفهوم کلیدی و سرنوشت سازی یه . بچه برای خانواده ایرانی رمز بقای زندگی ست و به قول قدیمی ها :"ثمره زندگی" . و البته در مواردی هم امیدی دوباره برای فراموشی تلخی ها و زخم های زندگی مشترک وگاهی هم متاسفانه بهانه ای برای تحمل بیشتر یک نفر دیگه در زندگی !
پی نوشت : در ضمن عموجان ! پزشکان و روان شناسان معتقدند کودکان زیر دو سال به هیچ وجه نباید تلویزیون تماشا کنند و والدین حتی برای سرگرم کردن بچه و رسیدن شان به کارهای روزانه نباید بچه را جلوی تلویزیون بگذارند . ایضا مانیتور کامپیوتر .
***********************************************
k1: بله خانم دکتر حق با شماست ولی ما هم پرشان رو نمیذاریم جلوی تلویزیون که یه فیلم هندی سه ساعته و یا سریال لاست رو ببینه بلکه منظورم این بود که نسبت به تلویزیون و کامپیوتر نسبت به بقیه اشیاء خیلی حساستر هستش.
اين بچه اي كه من تو عكس ميبينم مثل اينكه خيلي خوش اخلاقه،چيكارش كردي بچه شيش ماه رو كه تا ميبينتت ميزنه زير گريه؟!؟!
واقعا اين مواردي كه تو پاراگراف آخرت گفتي براي من يكي كه نه تنها حس لذت بخشي نداره بلكه تصورش هم ترسناكه!!
چه پسر لپو بامزه اییه. خدا حفظش کنه برای پدر و مادرش. لپاش مثل شلیل آبدار جون می ده برای گاز گرفتن. در اولین فرصت امتحان کن.
این پست رو خیلی دوست داشتم به خاطر عشق به زندگی که پشت سطر سطرش پنهان بود ،حس خوبی که وجود یه موجود نازنین به نام بچه در هر جایی که باشه بوجود می آره، هرچند معلوم نیست بعدها تبدیل به چه جور ادمی بشه ولی در سن کودکی نماد پاکی وعشقه .همیشه عاشق بچه ها بودم وبا دیدن عکس پرشام که خیلی هم دوست داشتنی هست دلم برای بچه نداشته ام تنگ شد! دوست ندارم از دیدگاه روانشناسی درباره علت وجودی این حس که تو خیلی از آدما چه مرد وچه زن هست صحبت کنم من فقط این رو خوب می دونم که این احساس نیاز رو دارم و هیچ چیز جایگزین اون نمیشه!
***********************************************
k1: البته خانم دکتر ایشون اسمشون "پرشان" هست. امیدوارم بچهی شما هم هر چه زودتر به دستتون برسه.
اییییییییییی جانم لپاشوووووووو . چه خنده ایی کرده برا دوربین احتمالاً عکاسش تو نبودی دیگه :دی
الهی من قربون این پسر خوشگل بشم که میخنده!!!!! موهاشو چه خوشگله. تازه فکر کنم بالای منحنی رشده. ماشالا!
اگه 6 ماهش باشه غذاهای مکمل هم میتونه بخوره عمو! مثل سرلاک(به به)، فرنی و حریره بادوم و ...
خیلی دوست داشتم یه بار بچه ای منو ببینه و گریه کنه و نپره تو بغلم اما نمیشه. نمیدونم بچه ها تو این قیافه اخموی من چی میبینن که نیششون باز میشه البته بچه ها رو خیلی دوست دارم ولی خوب واقعاَ بچه داری حوصله میخواد. اما حس نابیه وقتی یه بچه رو تو بغلت میخوابونی، یا وقتی میپره تو بغلت و مثل کوآلا میچسبه بهت.
***********************************************
k1:پرشان رو نمیدونم ولی اگه میخواهی عمو بزرگه بپره بغلت، مشکلی نیست و با کمال میل حاضره!
آخی چه سیاه بانمکیه....چرا اون عکس اولیه رو اینقدر کشیدی!!!:دی
خدا واسه مامان و باباش و عمو بزرگش نیگهش داره..:-)
این فسقلی چه زود بزرگ شد، این هم لُپ رو از کی گرفته؟، خیلی هم که خوش اخلاقِ انگار. از بس تو ترسناکی بچه میترسه،خب نرو جلو دیدش طفلک رو
حتی اگه به دلایلی که شما ذکر کردین بچه هایی ناخواسته به دنیا بیان باز هم برای پدر مادرها عزیزن. بی تفاوت بودن در برابر نگاه و خنده و گریه شون کار سختیه. خدابه هر کی بی بچه است یک دو تا بده .تا اون ها هم این مزه ی شیرین و دوست داشتنی رو بچشن. در مورد توجه پرشان به تلوزیون این مساله برای هم نسلی های اون یه کار خیلی عادی و همه گیره. مام داریم از این نی نی گولوها. فک کن ! اونا هم پی گیر انتخابات آمریکا بودن :)
دقيقا ديروز يادش بودم ولي خوب دروغ چرا 3 ماه بيشتر حسابش نكردم. شش ماه ! چه زود ميگذره. خدا رو شكر كه توپولو و خوش اخلاقه.
يكبار وقتي خوابه بشين بالا سرش نگاهش كن. به امتحانش ميارزه. بچهها تو خواب خيلي خوشگلترن.
در مورد بارداري و بچه دار شدن هم بايد بگم حس فوقالعادهايه كه جايگزين نداره. اين همه كه ميگن خدا بين زن و مرد فرق گذاشته و هميشه هواي مردا رو داشته، در عوض همين يك قابليت كه به خانمها داده نه تنها به تمام شايعات پايان ميده كه بايد بگم آقايون خيلي هم در حقشون ظلم شده :دي
***********************************************
k1: آره واقعاً خيلی حيفه كه آقايون نمیتونند بارداری رو تجربه كنند كه خب ظاهراً به مدد تكنولوژی اينهم داره ممكن ميشه.
عکس اول: رضا زاده با موهای فشن و لپهای آویزون از بس که عکس رو کشیدی.
عکس دوم: یه پرشان کوچولو که داره با روی خوش و لب خندون و کلی ذوق، میگه به وبلاگ عمو بزرگه خوش اومدی.
زیاد حال و حوصله بچهها رو ندارم ولی... عاشق زل زدن به قیافه بچههام، اونم وقتی که دارن شیر میخورن. انگار مسته مستن، خیلی پاک، خیلی معصوم، خیلی مست، توی یه خلسه. وای که آدم چقدر کیف میکنه، حالا اگه بچه، بچه خود آدم باشه دیگه... (اینجا دیگه غش و ضعف اجتناب ناپذیره)
دو جاست که من دلم به حال مردا میسوزه یکیش همینه که نمیتونن حس مادر بودن رو بچشن.
و این جمله " بعضی چیزها رو باید حس کرد. باید لمس کرد" رو قبول دارم ولی نه به این معنا که برای حس کردن لمس کردن لازمه. مثلن همین مادریت.
حس و لمسش از هم جداس. میشه مادر بودن رو لمس کرد ولی حس نکرد و میشه لمس نکرد ولی حسش کرد که اگه این حسه نبود،اگه پیداش نمیشد، رو زمین هیچ زنی آگاهانه و آزادانه حاضر نمیشد مادر بودن رو لمس کنه. خب البته این نظر کارشناسی منه!
خب دوست داشتم خانم دکتر مهر از دیدگاه روانشناسی درباره علت وجودی این حس که میگن تو خیلی از آدما چه مرد وچه زن هست صحبت میکردن چون منم اون احساس نیاز رو دارم و درک میکنم با این تفاوت که بر خلاف ایشون هیچ وقت عاشق بچه ها نبودم!
***********************************************
k1: پس به افتخار حضور و سخنرانی دكتر مهر بزن اون دست قشنگه رو!
ببخشید اشتباه لپی بود آخه ن و م کنار همن!پرشان شما به بزرگیتون ببخشید که اسمت اشتباه تایپ شد!
الهي - نازي - چقدر قشنگ ميخنده . آدم دوست ماچش كنه - راستي بينيش خوشگله ، به شما رفته ؟
***********************************************
k1: نه والله.
احتراما" به استحضار مي رساند اين پرشان يعني چي چي ؟
درضمن خدا ايشان را براي پدر ،مادر ،عمو،زن عمو،پدر و مادربزگهاي محترمه حفظ نمايد انشاالله
***********************************************
k1: مبارز. جنگجو
اونا بزرگ ميشن
ما پير ميشيم
پدر مادر ها ميرن ما مي مونيم
ما پير تر ميشيم اونا حسرت جوني رو مي خورن
ما مي ميريم اونا ....
تازه يه تجربه ديگه هم هست كه خيلي جذابه. سه ماه، سه ماه و نيم (بستگي به ضريب شيطنت بچه داره!!!) از بارداري كه ميگذره شروع ميكنه به ليز خوردن و ورجه وورجه. حس فوق العاده اي داره.
***********************************************
k1: ليز خوردن؟!!!!!!!
هر کودکی که به دنیا می آید، نشان دهنده ی آن است که خدا، هنوز، به بشر امیدوار است...
بعید میدونم عمو بزرگه با این ابعاد تو بغل من جا بشه اما میتونه بغلم کنه
***********************************************
k1: شايد به امتحانش بيارزه. حالا يه جوری با هم كنار مياييم.
آه آره مااااااااااااااااادر دیدی عمرمون رفت
.
.
پاشو خودتو جمع کن فکر کردی چند سالمونه همین حالا با این حرفت 50 سال ت شد
بايد مادر باشي تا بدوني يه ماهي كه تو دل آدم ليز مي خوره يعني چي...
***********************************************
k1: احتمالاً بعد از اينهمه سال نوشتن مشخص شده كه جنسيت من چی هستش ديگه يا هنوز هم شك داريد؟!
واي خداي من...چقدر بانمكه...راست ميگين...همه دلخوشيهاي مامان و بابا به بزرگ شدن بچه شونه. مثل من.صبحها انقدر نگاهش ميكنم كه حد نداره.
از من "خاله" بشنو ، این عشق بدیلی ندارد.
عشق به کودک. علاقه به آب. دوستدار پرنده بودن.
حالا که به مقام "عمویی" نائل شده ای سرت را از پنجره بیرون کن و با صدای بلند از اهالی شهر بخواه تا بصورت یک گروه کر ، با تو همراهی کنند:
**** این فصل را با من بخوان باقی بهانه است
این فصل را بسیار خواندم عاشقانه است ***
آقای عمو یک سوم ، کمی صبر کن پرشان به حرف بیاید ، آنوقت ذره ذره می بینی صدا و حرف و کلمه در چه پروسه ی جذابی در ذهن و حنجره ی انسان به کمال می رسد.
وقتی یک کودک آدم را اشتباهی ، اما با صحیح ترین آدرس و از ته وجودش صدا می کند ، تنها لحظه ای است که به واقع آدم از زنده بودن اش لذت می برد.
من این لحظاتی که در انتظار تو است را تجربه کرده ام. روز های خوبی در پیش داری. این از دستها و چشم ها و فیگورهای این عزیز کرده ات معلوم است.
ببین این خواهر زاده ی عزیز دل من در این پست با دل من چه کرده.
http://discourse.persianblog.ir/post/9
خدا برای پدر مادرش نگهش داره
سایه ی عمو بزرگه رو هم هیچ ئقت از سرش برنداره (پاچه خواری رو دیدی)
آخی این پرشان کوچولوی شما توعکس دومش چقدر شبیه عکس 4 ماهگی منه! (البته بجز چشم و ابروش)
فتانه و مریم راست میگن لذت مادر شدن توی دنیا با هیچ لذتی قابل قیاس نیست حتی برای منی که هیچ تجربه ای ندارم و فقط یکی دو بار و اونهم توی عالم رویا این حسو نصفه و نیمه لمس کردم؛ برای من که مادر شدن توی خواب هم شیرین و لذتبخش بود چه برسه به لمس این حس توی واقعیت...
وووووووووووووووی چه لپایی هم داره ماشالا . اسفند دود کن براش .
1غلط نکنم این خانم "بلقیس سلیمانی" یه پورسانتی بهت داده که راه به راه واسه کتابش تبلیغ می کنی !
2دقت کردین اکثریت قریب به اتفاق کامنترای این پست خانم ها هستند؟! جون به جون مون بکنند "مادر" خلق شدیم :دی
3خوردنی ترین(!) بخش این پسرک برخلاف آن چه دوستان بهش اشاره کردن عضو شریف "لپ" نیست بلکه دستاشه . هیچ دستی در دنیا به معصومیت و لطافت دست کودکان زیر یک سال نیست .
لیلا جون راست میگه. دست و البته کف پاهای بچه های شیرخواره معرکه است. در ضمن به نظر من واقعاَ باید برای خانم بلقیس سلیمانی تبلیغ کرد. من که خیلی نوشته هاش رو دوست دارم
jaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaan! che khenge!
این برادر زاده شما روح مارو ... کرد و عکسش لود نشود تا ببینم این توله موش شما چه شکلی
منم حدود یک ماه و خوردهایه که عمو شدم
ما ام یه توله موش داریم به اسم رامتین
آه از این مسولیت خطیر بچه داری فکرشم میکنم مخم میپیچه
یه چیز دیگم بگم الان ساعت دقیقن 2.46 دقیقه نصف شبه رفتم که بخوابم یادم افتاد که دو روزیه سر نزدم اینجا از جام بلند شدم اومدم تا سایت دوست داشتنیتو ببینم واقعا قشنگ می نویسی آدم احساس میکنه تو سایتت غریب نیست همرو میشناسه واسه همین آدم چند روز به اینجا سر نزنه انگاراز خانوادش دور بوده
چه با مزه (: چه عکس پهلوونی انداخته ((: خیلی با مزه بود فیگور وزنه برداری ! کلا بچه باید تپل باشه تا وقتی بغلش می کنن از بین دستهاشون لیز نخوره.
اگه یه دنیا غم داشته باشم با دیدن یه بچه وصورت معصومش همه چیزو فراموش می کنم.حتی اگه یه بچه رو تو خیابون ببینم که اصلا هم نشناسمش