گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
با يه حساب سر انگشتی، ميشه شيش ساعت و نيم. آرزو بدلم موند يكبار هم كه شده بدون بالا پايين رفتن ساعت و درست سر وقت، قرصها رو بخورم ولی لامصب، شدنی نيست. ميدونم نيم ساعتش كه هيچ، ده ساعتش هم نه باعث ميشه مَلكالموت زودتر بياد و نه ديرتر ولی خب كاری رو كه بايد انجام داد چه بهتر كه سر موقع انجام داد. تنبلی مانع از اون ميشه كه تا آبدارخونه برم و قرصها رو با آب بخورم. توی اين همه سال هم هيچ وقت به آبدارخونه زنگ نزدم كه برای من چايی بياريد و آب بياريد و هزار كوفت و زهرمار ديگه بياريد. گور بابای بقيه، من به بقيه چيكار دارم كه چه جوری برخورد میكنند من رُوم نميشه به اين بندگان خدا هی اُورد ناشتا بدم، بنابراين قرصِ ساعت 3 بعدازظهر رو باز هم با تاخير و اينبار با تَه مونده چايی كه توی ليوان مونده قورت ميدم. خودم رو برای روبرو شدن با تلخی چايی كه سردِ سرد شده بود آماده كرده بودم، تلخ بود عينهو زهر مار، عينهو همهی اين روزها. همهی اين شبها. همهی اين غروب و اين طلوعها.
خيلی سعی كردم تا از آهنگهای لئوناردو كوهن خوشم بياد. آهنگ اول رو نصفه نيمه گوش كردم. آهنگ دوم رو رد كردم و وسطهای آهنگ سوم، آلبوم رو عوض كردم. خب دست خودم نيست. حسش نمیكنم. دركش نمیكنم. با خودش و صداش و لحن و گويشش بيگانهام. خيلی خوبه توی اين روزهايی كه همه از اون شالگردن خوشگلها ميندازند گردنشون و از اون گره فانتزیها ميزنند، منهم بتونم حتی به دروغ از كوهن خوشم بياد تا اينجوری ژيگول و باكلاس بنظر بيام ولی خوشم نمياد. صدای كوهن و اون شالگردنها خفهام ميكنه. بهت دروغ بگم خوبه؟! دوسش ندارم. مهم اينه كه سعیم رو كردم ولی نشد. میخواستم دوسش داشته باشم ولی حس نداشت. مزه نداشت. طعم نداشت. مهمتر از همه، روح نداشت. بهت گفته بودم من با حسهام زندگی میكنم، نگفته بودم؟! توی همهی اون روزها هم تموم سعیم رو كردم ولی لامصب نشد. من كجا، لئوناردو كجا؟! كوهن كجا؟! باز اگه كوهان بود، آدم ياد شتر ميوفتاد و شايد ناخودآگاه دستی به پشتش میكشيد و به ذخيرهی آبی كه قرار بود توی اون صحرای خوش رنگ و لعاب داشته باشه، فكری میكرد ولی درك و لمس كوهن، سخته. سخت كه نه برای من حسی، نشدنی بود. بود. بود... هی روزگار، چه زود همه چيز "بـود" شد. قرارمون اين نبود، مگه نه؟! حالا ديگه هيچ حرفی برای گفتن نيست. هيچ دليلی برای موندن نيست. هيچ رمقی برای پريدن نيست. حالا ديگه فقط و فقط بايد به همين "بـودها" دلخوش بود. دقت كردی، حالا ديگه هيچ چيزی برای بودن نيست جز يه مشت خاطراتِ گرد و غبار گرفتهی نخنما شده؟! اين خاطرات باشه يا اينها رو هم بسپاريم به دست بادِ فراموشی؟!
اين روزها حال و حوصلهی سر صدا ندارم. اين روزها حال و حوصله حرف و كلام ندارم. خودخواهی نيست ولی اگه خودخواهی هم باشه میخواهم اين روزها خودخواه باشم. پس آلبوم رو عوض میكنم. بهت گفته بودم كه حال و حوصلهی حرف و سخن ندارم ديگه، درسته؟! موزيك فيلم آژانس شيشهايی رو ميذارم. اين روزها همش دارم موزيك لايت گوش میكنم. ببين چی شده كه حتی چند تا از كارهای پيمان يزدانيان رو هم گوش كردم. دنبالش نگرد، تو نمیشناسيش ولی من ازش خوشم اومد. ميدونی چرا لايت؟! چرا بیكلام؟! حالا كه هيچ كسی به ساز من نمیرقصه بذار فكر كنم اينها هم جمع شدند تا برای من ساز بزنند و شاهد رقص من باشند. آهنگهای بیمتن و كلام اين اجازه رو بهت ميده كه تو هم باهاش بخونی. تو هم باهاش برقصی. تو هم باهاش بخندی. تو هم باهاش گريه كنی و من الان دارم زندگی میكنم با آهنگهای بیكلام اين آلبوم و اين دوستانِ نديدهی با مرامی كه جمع شدند تا برای من بزنند تا شايد صدای منهم دربياد. تا حالا كه بهت دروغ نگفته بودم، گفته بودم؟! پس حالا هم بهت دروغ نميگم. چشمهام بارونی شده. نميدونم بخاطر حاج كاظمه يا بخاطر خودم. شايد هم بخاطر خودت. بخاطر همهی اون خاطرهها. بخاطر همهی اون گرد و غبار. بخاطر همهی اون آهنگهای با كلام و بیكلام اون روزها و اين روزها. بخاطر همهی اون داشتههايی كه قرار بود حالا حالاها باشه ولی خيلی زود "بـود" شد. هنوز صدات توی گوشم میپيچه. داره بارون مياد.
سه سال شايدم سه سال و خورده اي خوندن پستات اونم تقريباً هر روز باعث شده كه وقتي بارون مياد ياد نوشته هاي بارونيت بيفتيم... همون دوستاي ناديده ات...
نيازي نيست كه بگي حسي هستي، رنگ رخسار خبر ميدهد از سر درون. و براي تو نوشته هات...
"Dance me to the end of the love" رو هم گوش كردي؟ من اون يكي رو دوست دارم.
باد بوي نامهاي كسان من ميدهد...
يادت ميايد رفته بودي خبر از آرامش اسمان بياوري؟!
عكس پاييزيت آخرشه... راستي چرا امسال اينقدر زود زمستون شد... ما هنوز وقت نكرديم پاييزو ببينيم....
اي آقا از بس اين كيوان پچ پچ كرد و نوشت كه منم سرما خوردم و ديروز استعلاجي بودم (ارواح عمم! همش تو خيابون گذشت) بهر حال كامنتهاي دو پست قبل رو الان خوندم. و نتيجش يك ذوق كامل و يك آغوش باز براي آبجي زري كه ميخواد وبلاگ بزنه. چه بكنه اين آبجي زري :دي منتظرم هوارتا !
اگر بدانيد كه همه چيز در تغيير است
به هيچ چيز دل نمي بنديد .
اگر از مرگ نهراسيد ،
چيزي نيست كه نتوانيد بدست آريدش .
سعي در تسلط بر آينده
مانند اين است كه بخواهيد يك شبه استاد نجاري شويد.
وقتي ابزار نجاري را در دست داريد ،
ممكن است حتي دستتان را قطع كنيد .
حرف زدن درباره ی این متن مثل ناشگیری فالگوشی است که با صدای بی موقع و بیجا ، در بهترین موقعیت گوش ایستادن و کلام ، وجود خودش رو برملا میکنه و از شنیدن بقیه ی ماجرا محروم می شه.
یک سوم کیوان عزیز ، کلمه ها با تو مهربونند. به موقع کنار می روند و با موقع به اقتضای موقعیت و حال و هوایت کنار دستت زانو می زنند تا تو آنها را مثل تکه های رنگی بریده ی کاغذ بدست (پسر بچه - جوان - مرد) نویسنده ای بازیگوش و برون گرا ،یا بر عکس مردی عاشق و درون گرا ، به این صفحه سنجاق کنی. تو فضا ساز خوبی هستی. معماری خوش سلیقه که می داند مصالح لازم برای برپایی هر چه بهتر بنایی از درون مایه ی متن چیست. زیرکی انتخاب بهترین راوی و مخاطب درونی متن. تو نویسنده ی ای هستی که دوربین را در بهترین نقطه کار می گذاری و با نور پرداری به اندازه تاریک و روشن ، شخصیت متن را آنقدر آشکار می کنی که همان اندازه از پشت دیواری بیرون بیاید که به همان مقدار پشت یک سومی دیگر سنگر بگیرد.
من این مرد درون متن را دوست دارم. چون تو دوست داشتنی عصبانی اش می کنی و خیلی ممتاز طناز از طریق کاربرد ویژه ی زبان و خیلی تا ثیر گذار عاشق و خیلی مودبانه بی ادب و خیلی منحصر به فرد ، سیاست مدار و منتقد و نه آنقدر مقدس که مستوجب پرستش شود و در میخانه ها تعطیل نه بی نهایت شرور و شیطان که خدا را گردن بزنند و نه خیلی ... و خیلی....
تو کیوان خودت را در خلال متن ها ، کلمه کلمه می سازی و آنقدر در احوالاتش تمرکز میکنی که کوچکترین رفتاریی که ممکن است در شلوغی روز مرگی و عادت گم شود ، از چشم تیز بین تو دور نمی ماند. منظورم قضیه ی چایی و آبدار چی و .... هست.
من دارم در این صفحه پروسه ی نوشتن یک رمان می خوانم. نه ورژن نهایی رمان. هیچ قطعیتی در ماجرا نیست. کاراکتر اصلی مضمون و فرم را تغییر می دهد. چون سرما می خورد ، دو روز اولش دست از عاشقی بر می دارد و روز سوم دویاره تب فراق به جان اش می ریزد. خوشحالم که اینجا کانالی زیر زمینی باز شده به درون رحم زنانه ی ذهن نویسنده ای مرد . تا من شاهد نطفه بستن ، تولد ، زندگی و پایان یک قهرمان معمولی و معاصر در خلال ورق زدن های آرشیو تو باشم.
کاش دوره ی کاشفان تمام نشده بود و این دره های سبز و رگه های فلز گران قیمت به دست هر کسی نمی افتاد تا یک نفر می توانست با افتخار بر سر در وبلاگ تو و نویسندگان شبیه تو در دنیای کم سابقه ی مجازی ، پرچمی بزند و بگوید : " چرا اینقدر به دل می نشیند سبک نوشتار این نویسنده ی اصیل مادر زاد که خودش درباره جهان قصه و تخیل اش بی ادعاست".
اين متن تو شاهكاره. شاهكار. اين قسمت نوشته تو فوقالعاده بود: " آهنگهای بیمتن و كلام اين اجازه رو بهت ميده كه تو هم باهاش بخونی. تو هم باهاش برقصی. تو هم باهاش بخندی. تو هم باهاش گريه كنی و من الان دارم زندگی میكنم با آهنگهای بیكلام اين آلبوم و اين دوستانِ نديدهی با مرامی كه جمع شدند تا برای من بزنند تا شايد صدای منهم دربياد."
همه اون چيزي رو كه من ميخواستم بگم خان ثابتي بخوبي گفت. كيوان تو يه نويسنده مادرزاد هستي.
بارونه که به یاد تو تو کوچه ها می باره.
بارون رو واقعا دوست دارم. حتی اگه بقیمت سینه پهلو و سرم خوردنو خیس شدنو ... باشه.
حتی اگه هیچ وقت با طرفت زیر بارون قدم نزده باشی ولی موقع بارون همیشه یاد کسی میفتی که دوسش داشتی .میگن موقع بارون دعاها مستجاب میشه .هممون دعا کنیم کسی تو این دنیا تنها نمونه.
منم یه دعای مخصوص واسه کیوان می کنم.ایشاالله کسی که دوسش داری ،برگرده پیشت.
و من مذبوحانه چند روزه که دارم سعي ميکنم برات کامنت بذارم و نميشه!!! صفحهي کامنتها مشکل داره...
به خودت فکر کن، مَرد...
حالا که افتادین رو دور آهنگهای بی کلام ، پیشنهاد میکنم آلبوم "بهار من" شادمهر عقیلی رو ،اگه تا حالا گوش ندادین البته ، گوش بدین.
آهنگ Gypsy tears رو برات فرستادم گوش دادی کیوان؟
**********************************************
k1: از طرف شما ايميلی برای من نيومده.
me too
این روزا فقط چایی میچسبه و سیگار...چایی و سیگار...چایی و سیگار ...
مخلصم رسول جان .
دوباره به آدرس kayvana2000@yahoo.com برات فرستادم. پیغامی هم مبنی بر fail شدن ارسالش در میل باکسم نیست. امیدوارم برسه دستت و تو این حال و هوای دلتنگی ازش خوشت بیاد رفیق. زیاد سخت نگیر. میگذره.
***********************************************
k1: ممنون از لطفت. حتماً گوش ميكنم.
پینوشت: آهنگ رو گوش كردم خيلی قشنگ بود. خوشم اومد. ممنون از لطفت.
يكي دوتا از آهنگاي كوهن گذاشتم تو وبلاگم . اونارو تست كن ممكنه نظرت عوض بشه!
مثل بیشتر ایرانی ها چندان با موسیقی بی کلام میانه ای ندارم البته آلبوم Oceanic ونجلیز از این مقوله استثنا هستش . از موزیک فیلم آژانس شیشه ای نوشته ای و منو پرتاب کردی به خاطرات سه قطعه از موسیقی های محبوب ام که از قضا دو تاش متعلق به فیلم های "حاتمی کیا" ست : از کرخه تا راین و بوی پیراهن یوسف و سومی "لیلا"ی مهرجویی . بعد اون عکسه و چقدر آدم هوس می کنه انگشت اش را بکشه روی بخار شیشه هه و زل بزنه به اون منظره نارنجی و طلایی رنگ مخصوصا که حالا هم داره بارون میزنه از اون مدل بارونای تند و ریز . اونم چه بارونی به قول بعضی ها :
" بارونش خیلی بارونه ... از اون بارون هایی که شیشه را دون دون می کنه.. از اون بارونهايی كه ديگه نميشه بيرون رو ديد. يعنی ميشه ديد، ولی ديگه همه چی محو. همه چی مات. همه چی گنگ. همه چی دور. انگاری زمين و آسمون رو با يه سری نخهای نامرئی بهم وصل كردند ... انگاری بارونه هم راه گم كرده. يه جورايی سرگردونه. يه جورايی معلّقه. انگاری اونهم پی يه بهونه است. بارون. بارون. بارون ... اگه بری و گم بشی؟! اگه بری و پاك بشی؟! اگه بری و دوندون بشی؟! اگه بری و محو بشی؟ اگه بری و وصل بشی؟! اگه بری و مات بشی، گنگ بشی، دور بشی. بارون. بارون. بارون. دور بشی. گم بشی. محو بشی. راستی، تـو كجا؟! اينجا كجا؟!"
http://www.k1-online.com/archives/001488.html
جالبه من الان داشتم یک وبلاگ می خوندم اون هم پیمان یزدانیان گذاشته بود قشنگ بود به درد این روزها می خوره،توی آهنگ هر چی حست میگه درسته به ما چه دیگران چی گوش می کنند کلا منم با حس هام زندگی می کنم هیچ وقتم نفهمیدم درسته این نوع زندگی یا نه!
امیدوارم دل تنگی و دل گرفتگیتم رفع بشه خیلی زود:)
تو چته کیوان ؟! حرفتو بزن خودت رو راحت کن . آخرش چی ؟ تا کی میتونی تو خودت بریزی و با گوشه کنایه و نوشتن واسه مخاطب خاص رمزی حرف بزنی . اون اگه قرار بود حرفاتو بشنوه تا حالا شنیده بود . بدت نیاد اما دیگه خیلی داری خودتو کوچیک میکنی . دوس داشتن و عشق باید دوسره باشه که از قدیم گفتن یه سره مایه دردسره . بعد من قبول ندارم که دو تا که از ته دل همو دوس دارن اینقدر از هم دور بمونند . یعنی اگه دو طرفه باشه که میشه درسش کرد اگه هم یه طرفس هر چی جزجز کنی فایده نداره . نمیدونم والا شایدم اینا همش شعره که مینویسی که همه بیان بهت صد افرین بگن و خانم ثابتی با کلمات پیچیده که من خنگ ازش چیز زیادی سر در نمیارم تشویقت کنه . اما اینجوری که مینویسی من یکی که خیلی دلم میگیره .
***********************************************
k1: ممنون از راهنمایتون!
بله بارون مياد...
یاد این ترانه "ضیافت" از شادروان ناصر عبدالهی افتادم:
من خودمم نه خاطره . منظره ام نه پنجره
من یه هوای تازه ام . نه انعکاس پنجره
میخوام سکوت کوچه رو . ترانه بارون بکنم
دلارو به ضیافت ترانه مهمون بکنم
میخوام بگم که این صدا هر چی که هست مال منه
شیشه رخوت شبو سنگ ستاره میشکنه
خونه من همین وراست . پیش شما پیاده ها
هر جا که چشم عاشقی مونده به خط جاده ها
همنفس این وطنم . همدل دلبستگیاش
همدم دلواپسی و همقدم خستگیاش
بغض ترانه سنگیه . من ولی جنس شیشیه ام
دل رو به غربت نزدم . تیشه نخورده ریشه ام....
-------------------------
اینجا میتونید دانلودش کنید و بشنوید:
http://golemina.webng.com/www.nasserabdollahi.blogsky.com-Track1-ziafat.mp3
انگار این روزها علاوه بر شال گردنهای خوشگل فانتزی و اهنگهای بیکلام دلتنگی هم اپیدمی شده . انگار توی این هوای پاییز با این نم نم های بارون و این آسمونی که پر شده از ابرهای خاکستری اگه هم دلیلی برای دلتنگی نداشته باشیم به زور هم که شده میگردیم و از اون ته ته های دلمون که حالا همه جا شو گردو غبار گرفته یه دلیل تاریخ مصرف گذشته پیدا میکنیم تا دلتنگ بشیم و اهی بکشیم و حال و روزمون مناسب این روزای پاییزی باشه . ولی عجب حرفی زدما مگه میشه ادمای این دوره و زمونه دنبال دلیل دلتنگیشون بگردن ؟ شکر خدا این روزها چیزی که زیاده دلیل ....
توی این روزای سرد عجیب احساس بدبختی میکنم . واقعا میگما به شدت احساس بدبختی میکنم . هر شب وامیستم جلوی این پنجره رو به کوه که حالا دیگه بخار میگیره و باید بخارش رو پاک کنم تا بیرون و ببینم و به صدای پارس سگا گوش میکنم و به تاریکی نگاه میکنم و سیگار میکشم و موزیک گوش میدم و فکر میکنم که چقدر بدبختم . هر روز صبح به زور تنم و که از سنگینی مثل یه کوه شده از توی تخت می کشم بیرون و در حالی که به این احساس بدبختی بی دلیل فکر میکنم میرم کلاس و ورزش و شنا و هزار کوفت و زهرمار دیگه ولی این حس هست هست هست انگار با قوی ترین چسبای دنیا چسبوندنش به دلم که پاک نمیشه . این حر فا رو به هر کسی که نمیشه زد فوری میگن خدا رو شکر کن که سالمی که ام اس ندار ی سرطان نداری گشنه نیستی بی لباس نیستی بی غذا نیستی انقدر ناشکری نکن خوب راستم میگن ولی شما که غریبه نیستین این حس لامصب دست از سرم بر نمیداره . ولی بازم خدا رو شکر .
خدا رو شکر که تنهام خدا رو شکر که کسی نیست که دوسش داشته باشم خدا رو شکر که کسی نیست که دوسم داشته باشه خدا روشکر که توی این هوای بارونی کسی نیست که یادش بیافتم و دلم براش تنگ بشه خدا رو شکر که اینجا هست تا بعد از این مدتی که نبودم امروز دوباره نویسنده یه متن قشنگ احساسی نوشت و من و یاد بدبختیام انداخت و اومدم این روده درازیا رو برای شما دوستان ندیده و نشناخته کردم . خدا رو شکر ......
به شخصه اعتقاد دارم كه دنيا به دو دوره تقسيم ميشه.....
قبل از لئونارد كوهن و بعد از لئونارد كوهن......
يا بهتره اينجوري بگم:
آدما دو دستن.... اونايي كه از كوهن خوششون مياد و اونايي كه بدشون مياد.....
بماند اين حرف منه......
اما اينسترومنتال يا همون آهنگاي خالي گاهي برام معركن به شرطي كه ازين مزخرفاتي كه رمانتيسم توشون جاريه نباشن.....
وگرنه آهنگاي خالي هم شاهكارم دارن...
چيزايي مثه custer one... marooned از پينك فلويد يا son of aleric شاهكاره بي بديل معركه ترين گيتاريست دنيا ريچي بلك مور يا burn... , جاودانه ترينشون:
stationary travellerاز استادان گروه CAMEL
دوباره دلتنگیت واسه یارت زده بالا آقا کیوان . ایشالا همین چند وقته با یکی از همین پرنده ها که مال ک.ال.م یا لوفتانزایی چیزی میپری میری پیش یار یا شایدم اون میپره میاد پیش تو . چی چی میگن یوسف گمگشته باز اید به کنعان غم مخور . حالا بماند که من از این سریال مزخرف یوسف خیلی بدم میاد ! این جمله اخریو بیربط اومدم . اما بلاخره یکی از اینایی که از فرودگاه امام میپره تو رو به یار میرسونه .
عمو،چرا نشد بهش بگی که خوشت نمیاد ازشتر، چرا، شاید اون تو رو بهتر ازخودت می شناخت اما منتظر بود بگی ، خوب همه که یه مدل نمی شند، تو می تونستی بهش یه سی دی یزدانیان بدی یا ... .... یا هرمدل دیگه که حال می کردی....
دوم اینکه تو از کجا می دونی شاید هنوز هیچ چیز بود نشده ، تو چرا جای اون تو تصمیم می گیری ، شاید اون ..تو... اجازه نده بود بشه انوقت چی ؟؟؟
بعدش خاطرات هیچ وقت نخ نما نمی شند، فقط جاشون توی مغزعوض می شه ،اما اگر دوباره بیاند توی پیشونیت ، هزارها سوال می مونه در ذهن .اون هم بی جواب ،پس اگر می خوای نخ نماشون کنی خاطرات را با علامت های سوال سیو نکن..... شاید اون تو که جنسش شبیه ما مونثه ، معتقد باشه هنوز هم جا داره ، دلش واست تنگ بشه، اون هم درگیر مضارع یا ماضی کردن افعال باشه
شاید تو داری همه چیز رو عجولانه به انتها می رسونی ...چرا ؟؟؟؟؟؟ .....زور نگو دیگه ...... دانشمند......شاید شماها اسیرسوء تفاهم شدید ،هرچند خدا داند؟
کیوان جون من نمیخاسم ناراحتت کنم که به طعنه برگشتی نوشتی ممنون از راهنمایتون ! فقط احساسمو به این نوشته نوشتم . به قول رسول اگه بیام تعریف و تمجید کنم فقط خوبه؟ تو مینویسی که فقط به به بشنوی ؟ میدونم که اینجوری نیس خیلی وقتا برا دل خودت مینویسی اما اجازه بده ما هم حرف دل خودمونو بگیم . مگه غیره اینه ؟ تو یه نیگا به کامنتا بنداز . هر کی حس خودشو نوشته : احمد.مریم .فتانه.پارمیدا.خانم ثابتی .شراره.صدف.رضا.دوست.لیلا.رسول.عسل حالا ممکنه هیچکدوم خیلیم ربط به اون احساس تو نداشته باشه .اگه هم ناراحت میشی که ما برای این پستایی که مخاطب خاص داره خفه شیم هیچی نگیم (خودمو میگم قصدم توهین به بقیه نیس)اما وقتی کامنتدونیتو باز میذاری من خواننده فک میکنم اجازه دارم حرف دلمو از خوندنش بزنم . به asalهم میخاسم بگم انگار همون چیزی رو که من تو دلمه تو توی کامنتت نوشتی .
***********************************************
k1: منهم توی كامنت قبلی تو هيچ قصد بدی نداشتم فقط حسم رو نسبت به كامنت تو نوشتم پس چرا طاقت نياوردی و عصبانی شدی؟! هر سخن جايی و هر نكته مكانی دارد.
داره بارون میاد ازاونایی که ما بهش میگیم شوار!تو کتابخونه بیمارستان روزبه نشستم یکی از مریضا تو حیاط داره آواز می خونه ،یه آواز ترکی که من نمی فهمم ولی سوزدلی تو صداشه که چشامو بارونی می کنه .تو این لحظه این صدا بهترین موسیقی که میتونه وجود داشته باشه! چه میشه کرد این هم روزگار ماست.هنوز داره بارون میاد از اونایی که.....(تو مازندران به بارونی که نم نم میاد میگن شوار!)
***********************************************
k1: يه روزی نوشتم كه دوست دارم برم بيمارستان روزبه ولی هنوز كسی پيدا نشده من رو ببره اونجا.
باز هم خدا رو شکر که این" بود"ها بودند که اگه نبودند دیگه حتی به خاطره بودنشون هم نمیشد دلخوش بود.
و اما به امید روزی که همه "بود"ها دوباره تبدیل به "هست" بشن.
ما که نمیدونیم این پستهای احساسی کیوان تا چه حد وصف حال خودشه و تا خودش نخواد هم حق نداریم ازش بپرسیم اما من در چنین مو قعیتی بودم.رابطه ای که معلوم نیست بازم شروع بشه یا نه خیلی عذاب آوره.آدم ترجیح میده تموم شده فرضش کنه تا اینکه هی انتظار بکشه.
مهسای عزیز این چند خط من برای مقابله و یا ایجاد زاویه با نگرش تو نیست. ضمن اینکه همیشه با جون و دل کامنت های تو رو می خونم و ممکنه حتی بیشتر از صاحب وبلاگ از اون بهره ببرم ، اما به دو دلیل خودم را مجاب به نوشتن کردم.
یکی اینکه تو ضیح دهم چرا نمی تونم به سبک سیاق معمول اکثریت دوستان کامنت بنویسم.
شاید من قادر به این شیوه نوشتن نیستم.
شاید هم به راحتی می توانم اینگونه بنویسم اما ترجیح می دهم از این فضای مختصر و مفید کامنتدونی استفاده کنم و برای ارتقاء شیوه ی نگاه به مطلب دوستانی که تحت لوای روزانه نویسی ، مبتکر و تولید کننده بهترین متن ها ی ادبی و یا ماده اولیه ی اثر هنری هستند ادای دین کنم. من به احترام شان نویسنده و ژانر متن موضع می گیرم. کاش می شد آدرس آن وبلاگهایی را به تو بدهم که در آن به اقتضای فضای متن اصطلاحا "پدر سوختگی " کرده ام و نیش کلماتم تا بناگوش باز است.
باید بگویم من متن های یک سوم را با سه قرائت می خوانم. یکی اینکه او وبلاگ نویس است و در زمره ی فیوریت های من و زندگی و شخصیت حقیقی و اجتماعی اش جذابیت واکاوی و شنیداری دارد.ضمنا او قادر است با جزئی نگری بسیار دقیق و با سلیقه طوری بنویسد که ما را تحث تاثیر قرار دهد و دنبال این جواب بکشد که خوب بعدش چی شد.
او با مخلوطی از طنز و جدی و تغزل و زبان معیار و زبان خارج از نورم و بازی های زبانی و تکنیک و ... متنی می نویسد که بالاتر از روزانه نویسی جایگاه پیدا می کند.
من در برخورد دوم با متن او به این ظرایف نگاه می کنم و سعی می کنم دلایل خودم را از اینکه چرا متن مورد پسندم شده به اشاره به نکته های فنی تر بیان کنم. مثلا در مورد این متن حتی بدون شناخت نویسنده و پیشینه ی او بعنوان یک قصه ی مینیمال ، روی پای خودش ایستاده. از همان جمله ی اول ما به میان قصه پرتاب می شویم. فضا سازی و شخصیت پردازی کامل صورت گرفته. راوی قصه و مخاطب درونی از جاذبه های متن شده. بازی با کلمه ی "بود" و زمان خوب از آب درآمده. نشانه ها ارجاع پذیر شده و لاب لاب لاب.
( اگر تو مایل باشی من یک نقد مفصل درباره ی این می نویسم)
و اگر تکراری نباشد برای سومی می گویم می گویم وظیفه من بعنوان خواننده خوانش متن و راهیابی به باطن آن برای لذت خواندن است. کیوان یک سوم روزی حتما به همه ما خواهد گفت که مخاطب درونی متن او را اذیت نمی کند. بلکه تازه بعنوان یک منبع الهام مسبب نوشتن اش است. آن روز ما اگر نصیحت کرده باشیم حرفهایمان را پس می گیریم و اعتراف می کنیم نوشتن تنها بواسطه ی عاشقی مداوم امکان پذیر است.
(عذر می خواهم که وقت ندارم کامنت طولانی ام را باز خوانی و ویرایش کنم. عجله دارم. کاستی ها و یا نیش کلام را ببخش مهسا جان عزیز من)
این عکس به طرز عجیبی به دل من نشست .
و این پست به طرز عجیبی همزاد ( ذات) پنداری منو برانگیخت .
بهترید کیوان ؟ :)
باشه عزیز تو ناراحت نباش هر چه میخواهد دل تنگت بگو .
سلام اقا کیوان و دوستای خوب اقا کیوان . من مدتیه تهران نیستم و الان بعد کلی وقت اومدم وبگردی . دو ساعته دارم پستای قبلی و کامنت رو میخونم . ایشالا خوب باشی و زود زود بری پیش خانم گلت . ما هم تصمیممون برای مهاجرت دیگه حتمی شد . حالا چند ماه دیگه خدا میدونه . برام دعا کنید . بازم سر میزنم . وای که چقدر این عکسه خوشگله . دلمو برد .
سلام
من مطالبتو با هم خوندم...من هم سینوزیت دارم همراه خون دماغ وحشتناک....همه همین جوری شدن خودتو ناراحت نکن.....اقرار هات رو خیلی دوست دارم.....خیلی ها دروغکی خیلی چیزا رو به زوووور دوس دارن
اما
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان ساده ی تو رد شدم
اصلا نه تو، نه من!
تقصیر هیچکس نیست
ازخوبی تو بود
که من
بد شدم
تو خوبی عزیز خوب خوب خوب
گاهی فکر میکنم شرایط سخت یا شاید طاقت فرسایی که از نظر عاطفی داری ، یه جور تقدیره برای اینکه بهتر و بهتر بشی،اوج بگیری،خودتو با 5سال پیش مقایسه کن!
4-5سال پیش من فقط میومدم اینجا تاشاید رو حم زنده بشه ،بخندم،چیزی که تو زندگیم کم داشتم ،
ولی حال میام که لذت ببرم از خوندن یه متن داغ وتازه! برات خوشحالم!
کیوان آهنگ پارتیزان و حس روایتگریشو دوس دارم. فک می کنم تو هم خوشت بیاد. اگه تو اون آلبوم هس گوش کن، اگه نه که برات بفرستم.
شعر "قیصر" رو برات گذاشتم،چون فکر میکنم درباره تو و زندگیت صدق میکنه،ولی متاسفانه به جملات بعدیش چسبید!
با احترام
اختیار دارید خانم ثابتی عزیز . من هم قصد جسارت نداشتم و گفتم که مشکل از کم سوادی منه . وگرنه کامنتای تشویق آمیز شما برای بلاگنویسا را در وبلاگ های مختلف مثل همین کیوان جان و وبلاگ اون یکی کیوان سی و پنج درجه و وبلاگ فروغ و وبلاگ ویولت ام اسو و وبلاگ سهیل دلقک و جاهایی که الان یادم نیس همیشه میخونم و چقدر خوبه که شما این بلاگنویسا رو با نوشته های تشویق آمیزتون به ادامه کار و نوشتن دلگرم میکنید . اونقدر قشنگ تشویقشون میکنید که اگه منم وبلاگنویس بودم خیلی خوشحال میشدم . جوری هر کدام از اینا مخصوصا کیوان سی و پنج را بال و پر میدید که ادم کیف میکنه . درسته که اون ها خیلی خوب مینویسن اما کامنتای شما هم خیلی مثبته . این از بزرگواریه شما هست . من چون ادم اهل ادبیات نیستم مشکل دارم وگرنه شما که کارتون درسته . راسش من حتی خیلی وقتا نوشته های اون یکی کیوان را (سی و پنج درجه) هم سردرنمیارم یعنی نثرش برام خیلی سخت میشه گاهی اما میبینم شما چقدربا علاقه براش کامنت میذارین منم سر ذوق میام دقیق بخونم منظورشو بفهمم .یعنی میخام بگم اشکال از گیرنده منه . خیلی ممنونم که برام نوشتین . موفق باشید خانم ثابتی عزیز .
مهسا جان سلام
میخواستم بگم باهات همدردم در گیرندگی
خوبه که آدم بتونه شجاعانه اعلام نظر کنه :)
من فقط تونستم waiting for the miracle رو گوش بدم.
خیلی خوب.خیلی زود تبدیل میشه به خیلی بد.
این پستت رو حس کردم مثل تمام خاطرات نخ نمای خودم که بین رفتن و موندن سرگردونند هنوز
نمي دونم چرا آدمها اينقدر مغرور شدن ،متوقع و شاكي شدن.عمده انتظار را از طرف مقابلشون دارن و كوچكترين خطا را زير ذره بين انتقاد مي ذارن . دوست داشتن اگر واقعي باشه و فقط رنگ و لعابي از دوست داشتن نباشه بايد درش حركت و شور و شوق باشه ، از خود گذشتن باشه ، لحظه هاي ساده و زيبا باشه تا وجود و احساس خودتو بهش ثابت كني و نه اينكه تحميل كني كه اين نتيجه فقط با صبر و استمرار بدست مياد . اگه دوست داشتن حقيقي نباشه و يا طرف مقابل مناسب نباشه صبر لبريز ميشه و تبديل به جدايي هميشگي . ولي موندن در وضعيت بلاتكليفي فرق مي كنه به قول دكتر هلاكويي گاهي اوقات آدمها خودشونو توي يك box مي گذران و ميگن چه كار كنيم ؟ راهي نداريم و توي اون محدوديت دست و پا ميزنن ، با ناراحتي كهنه ميسازند چون از تغيير و تحول مي ترسند .سعي نمي كنن تا از اون وضعيت يا به قول ما از پيله در بيان .
خلاصه كيوان جان اين كامنت تنها استفاده از حق كامنت گذاري است وروي صحبتم با شماي نوعي است ( سوء تفاهم نشه)و قصد شما شايد تنها خلق يك نثر زيباست و نه شرح زندگي خصوصي.
soory ke penglish m invisam.har adami bedon dar nazar gereftan zaban va meliat sedash yek hozor dare.ke hata senesham to un seda moshakh mishe.va sakheseye aslie hameye adma hamun sedashon.pas mishe goshe dad be kohen ya har kase dige va fahmid o shenakhtesh va lezat bord
سلام
پیشنهاد آلبوم بی کلام :
بن بست بابک بیات
خیلی دور خیلی نزدیک
من عاشق لئوناردو کوهن هستم.خواهش میکنم کسی اگه ویدئو از این مرد بزرگ داره واسه دانلود بزاره.ممنون
خوبي كيوان جان ، چند وقتي نبودم و بي خبر از همه جا.
شال گردنو دوست ندارم ، احساس خفگي بهم دست ميده ولي كوهن شايد يكي از بهترينهاست براي من .