جمعه، ۱۲ مهر ۱۳۸۷

tehran4.bmp اينجا تهران. اگه خجالت نمی‌کشیدم و روم ميشد حداقل الان پليور تنم می‌كردم! هوا خنكِ مايل به سرد شده. پریروز بارون اومد و هنوز قطره‌های بارون لِنگ در هوا، معلق و بلاتكليف بودند و پاشون به زمين نرسيده بود كه پنجاه تا اس‌ام‌اس اومد كه آه باران، باران. می‌بينی كارمون به كجا رسيده؟! توقع‌هامون چقدر كم شده؟! حالا ديگه برای ديدن چند قطره بارون بايد به ابرها رونما بديم. حالا ديگه برای بوييدن خاك بارون‌خورده، بايد نذر و نياز كنيم و دخيل ببنديم. اين شهر بزرگی كه الان ديگه بواسطه وجود كوه‌هایی در شمال و جنوبش اجازه رشد بيش از اين نداره روزهای نه چندان دور، شاهد بارش برف‌های متری بود. كرسی‌های ذغالی كه باعث شد بُنيه پدر و مادر بزرگهای ما بسيار قوی بشه و گرمای زير لحاف كرسی‌ و دل خوشی كه اون روزها، لابه‌لای فانوس و چراغ گردسوز و گالش‌هایی كه رنگ تويی داخلش قرمز بود و تاپاله‌های چسبيده به ديوار، باعث شد كه الان همگی ما پنچ تا دايی و چهار تا خاله و هفت هشت ده تا عمو و عمه داشته باشيم. روزگاری در اين پايتختی كه امروز، سرش رو روی دامنه‌های البرز و پاهاش رو هم بيخ گلوی بی‌بی‌ شهربانو چسبونده، برفهايی ميومد كه پايتخت‌نشينان رو مجبور می‌كرد از بالا پشت‌بوم برای شب‌نشينی برن توی خونه‌های همديگه و ارزن و شاهدونه و گندم بو داده بخورند و حالا به جايی رسيديم كه برای چهار قطره بارون همه‌مون شاعر ميشيم و به سهراب و شاملو و نيما ميگيم بريد كنار كه ما اومديم.

اينجا تهران. اَبر شهری دوست‌داشتنی و گاه به حد مرگ، تنفرآميز. شهری تافته‌ی جدا بافته از تموم استانداردها و معيارهای ده و روستا و شهر و استان و آسيا و آفريقا و اروپا و آمريكا. شهری كه بايد اصول و قواعد زندگی در اون رو بَلد باشی وگرنه توی همون ترمينالی كه از اتوبوس پياده ميشی با همون گونی سيب‌زمينی كه روی دوشِت و مرغ و خروسی كه توی دستت هست ميری زير چرخ‌های لاستيك ماشينی كه تموم علايم راهنمايی و رانندگی براش بدون معنی و مفهوم هستش و بايد همون روز اول، خبر مرگـت رو و دو روز بعد، جنازه‌ات رو همراه گواهی فوت بفرستند برای ننه‌ات توی دهات‌تون. سُرب بالا. نيترات بالا. فسفات بالا. ذرات معلق در هوا بالا. آدمهای معلق در پايين بالا. خونه بالا. ماشين بالا. قند بالا. شكر بالا. چربی خون بالا. پولدارها بالا. تورم بالا. فساد بالا. تریاک بالا. حشیش بالا. شیشه بالا ... دِ بده پایین اون شیشه لامصب رو که داریم خفه میشیم.

اينجا تهران. شهری كه توی دانشگاه‌ش نماز می‌خونند و وسط مصلا و محرابش، نمايشگاه كتاب و اونهم از نوع بين‌المللی‌ش برگزار می‌كنند. عابرين پياده‌اش توی اتوبان از زير پل عابر پياده رد ميشن تا پوزخند بزنند به هزينه‌های ميليونی ساخت يك پل عابر و تويی كه بواسطه شخصيت و پرستيژ و كمی هم حفظ جونت می‌خواهی از پل عابر، عرض خيابون رو رد بشی بايد اون بالا مواظب دوچرخه و موتور سيكلت‌هايی باشی كه چون وسط خيابون گاردريل داره اونها اومدند تا از بالای پل برن اونور خيابون. كاميون هيجده چرخ مياد و وسط يه كوچه بن‌بست پارك ميكنه و موتور براوو پيزوری از ميدون نوبنياد تا هفت تير ميندازه توی لاين سوم و سبقت و با سرعت سی كيلومتر در ساعت دِله‌دِله‌كنان ميره و برای همه‌ی راننده‌هايی كه وقتی از كنارش رد ميشن بهش فحش خوار مادر ميدند لبخندی ميزنه و دست تكون ميده.

اينجا تهران. راننده‌های تاكسی و آژانس‌های مسافربری مزيّن به مدارك معتبر دانشگاهی هستند و نماينده‌ها و وكيل‌الرعاياش فاقد اون. نيمی از گداهای اين شهر خونه و سرپناه و درآمدهای ميليونی دارند و من و امثال منی كه قرار بود برای يادگيری علم، حتی از جاده ابريشم به چين و ماچين سفر كنيم و هیفده هیجده سال درس خوندیم، دريغ از 45 متر جايی كه حتی بتونيم دو نفری با هم و در كنار هم بخوابيم. ديگه در اين شهر بی‌سر و ته، هيچ معلمی سر كلاس، موضوع انشاء رو "علم بهتر است يا ثروت" انتخاب نمی‌كنه كه حالا ديگه بچه‌های يازده دوازده ساله‌ايی كه گوشی موبايل نوكيا و آخرين مدل كامپيوتر و بوی فرند و گرل فرند دارند خيلی خوب ميدونند علم بهتره يا ثروت. ماها خر بوديم بلانسبت شمايی كه از همون روز اول رفتين دنبال چوپونی و حالا دیگه برو بیایی دارید و با شاه هم فالوده نمی‌خوريد.

tehran1.bmp اينجا تهران. شهری بزرگ و دوست‌داشتنی. پايتختی كه اصول و منش و اُسلوب خاص خودش رو داره. متخصص مغز و اعصاب و تحصيلكرده‌ی اروپاش بعد از اینکه چند تا از منشی‌هاش رو ضربه فنی کرده حالا دیگه در مطب رو بسته و توی رامسر و دبی ساختمون‌سازی راه انداخته. مهندس سيويل و عمرانش، گچ و خاك و گونيا و خط‌كش مهندسی رو ول كرده و رفته توی بازار سهام و بورس متبحر شده. چوپون‌ش، گوسفندها رو فروخته و توی شادآباد زده توی كار آهن و تيرآهن و يه خونه نقلی 400 متری پنت‌هاس توی زعفرانيه برای خودش دست و پا كرده. استانداردهای ساختمانی و مقاوم‌سازی و مسايل مربوط به زلزله كه بيشتر از 1400 صفحه ميشه رو ميتونی موقع ساخت، حواله بدی به ت.خ.م‌های آقای دكتر و با يه كمی زيرميزی به مهندس ناظری كه بدون نظارت، اول امضاء و بعد وجدانش رو با ديدن چند تا اسكناس سبز و آبی می‌فروشه ميتونی طبقه رو طبقه بذاری و بخندی به هر چی زلزله و گسل و اصل و اصول ساختمونی و تموم دوره‌های زمين‌شناسی و موسسه ژئو فيزيك و لرزه‌نگاری. توی اين شهر شلوغ‌ بذار اين زمين زيرپامون اونقدر بلرزه و بلرزه و اون وسايل هی ثبت‌ش كنند و ضبط‌ش كنند.

اينجا تهران. پايتخت بزرگ اسلامی كه مدتهاست تموم كشورهای عرب و عجم و اروپا و آمريكا و خاور دور و نزديك رو عَنتر و مَنتر خودش كرده. سازمان ملل و حقوق بشر و يونيسف و فائو و 1+5 و سران هشت كشور صنعتی و اعجايب هفتگانه و هنر هشتم و دبير كل سازمان جهانی و فيفا و يوفا و فيلا و شيلا همه دروغ ميگن و زر ميزنند و فقط ما هستيم كه سوار بر كشتی هدايت در دريای بيكرانِ جهالت رو به سوی آرمانشهر حركت می‌كنيم و حتی به ضرب زور هم كه می‌خواهيم اين جماعت رو به مسير صاف و به بهشت برين هدايت كنيم بعضی‌هاشون حماقت كرده و جهالت كرده و خريت كرده، دست‌شون رو به ما كه نميدن هيچ، پشت كرده و جفتكی هم ميندازند و ميرن به ناكجا آباد. ما سالهاست كه برخلاف جريان رودخونه داريم شنا می‌كنيم و معتقد هستيم همه‌ی دنيا دارند مسير رو اشتباه ميرن و فقط ما و ماهی‌های قزل‌آلا هستيم كه قراره به سر منزل مقصود برسيم ولی خب وقتی قراره يك ساعت و نيم توی صف بنزين وايستيم و برنج كيلويی چهار هزار تومنی و گوشت كيلويی ده هزار تومنی و نون سنگگ دونه‌ايی پونصد تومنی و شليل! بله آقا همین شليل ديگه چيه كه بايد كيلويی سه هزار و پونصد تومن بابتش پول بديم؟! خب ديگه با بودن اين دردسرها وقت نمی‌كنيم كمی هم به خودمون و هدايت‌مون و فلسفه‌ی آفرينش‌مون و بهشت و جهنم و حوری و غلمان و اين دنيا و اون دنيامون فكر كنيم. همين كه بتونيم با اين چندرغاز توی اين جنگل خودمون رو تا آخر ماه صحيح و سالم برسونيم، كاری كرديم كارستون.

zan.bmp اينجا تهران. در حاليكه توی هر سوپر ماركت، تخم‌مرغ يه قيمت نامشخصی داره و هر كسی ساز خودش رو ميزنه ولی ف.اح.شه‌های اين شهر بدون داشتن كد اقتصادی و سنديكا و صنف و تجمع با توجه به سن و سال و قيافه و دوندگی و نوع شاسی، قيمت‌های تقریباً یکسان و مشخص دارند! كسی نمی‌تونه گرونفروشی كنه. حالا چون بَر چهارراه پارك‌وی واستاده نمی‌تونه قيمت خون باباش رو بگيره. شبهای تعطيل قيمت يه كمی تُنده ولی توی اين همه سال شايد فقط قيمت اين خدمات بوده كه با توجه به تورم تغيير زيادی نداشته. راستی توی اين شهر شلوغی كه فاح.ش.ه‌هاش آثار نيچه می‌خونند و تابوهای ونگوك رو چسبوندند به ديوار اطاق‌شون و فلاسفه‌ش كتابهای ناياب‌شون رو جلوی دانشگاه تهران حراج كردند، قيمت ف.اح.شه‌ها شبی چنده؟! الان راهی چنده؟! دوری چنده؟!

اينجا تهران. در حاليكه در تموم خيابانهای دنيا با رعايت حق تقدم گردش به راست آزاده توی اين شهر شلوغ و دقيقاً وسط اتوبان‌های بدون اِسپيد ليميت، بدون رعايت حق تقدم گردش به چپ آزاده! اينجا وقتی قراره دور بزنی دقيقاً توی لاين سبقت دور ميزنی و اونور اتوبان هم توی لاين سبقت در حالیکه یه بی‌ام‌دبلیو داره با سرعت میاد روت، سر خر رو كج ميكنی و هر دوتان به هم فحش خوار مادر میدین و از کنار هم رد میشین. نه یک بار. نه دو بار. تا حالا بیش از هزار بار. اينجا كسانی برنده‌اند كه بتونند توی زندگی‌شون با سرعت بالا و بدون زدن راهنما، دور بزنند و مسیرشون رو عوض كنند.

اینجا تهران. همه عاشق و معشوق‌هاش شیش ماه اول سال به همدیگه دروغ میگن. چشم تو چشم هم میدوزدند و پلک نمیزنند و مثل سگ دروغ میگن و شیش ماه دوم که آب از آب گذشته و همه‌ی تن و بدن و روح و روان همدیگه رو تجربه کردند یهویی زلال میشن و صاف میشن و عینهو یوسف پیغمبر صادق میشن و اعتراف می‌کنند به همه‌ی روابطِ بدون ضوابط‌ و خیانت و دوست‌های اینور اونورشون.

اينجا تهران، ديونه خونه‌یی دوست‌داشتنی.

۵۰ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید
saeed

all of the things you said is right
but remember if you compare tehran with any city in usa you will see it is the best city in the world
there are lot of crime in us city as you know better than me
you are not secure in usa it is terriable to go
out in usa at night

سلام
تا حالا واست کامنت نگذاشتم حتی اون وقتایی که درخواست میکردی و نظرسنجی میگذاشتی !چون فکر میکنم جلوی کسی مثل تو اضافه کاری باشه :) الان هم میخواستم متن و بخونم و برم اما دیدم الان که اینجا خلوته و تازه آپ کردی ...اونم با همچین متنی، بگم که آقا با این وبلاگت خندیدم ، شاد شدم ، یاد گرفتم ، ساکت شدم ، ... ، عاشق شدم ، اشک ریختم ، اشک ریختما . کیوان ، گریه کردم.. یه روزایی هم که هیچکس خونه نبوده هوار زدم . وقتی هم میرم ماموریت ، از کافی نت میام میخونم که شاید اگه نیام و نخونم بترکم توی غربت ...
آقا دم شما گرم ...به جان آدمیت.
***********************************************
k1: ممد آقا نوکرتم.

لیلی خامنه

زنگ چهارم:دیکته


بچه ها!

کاغذی بردارید،
بنویسید:کبوتر زیباست
بنویسید:کلاغ زشت است
بنویسید که آذر خوب است
بنویسیدکه دارا فردا،
قهرمان خواهد شد
بنویسید که آذر فردا،
قهرمان می زاید
بنویسید که دارا یک.....
دارد
بنویسید که آذر
بی عروسک هم ،
می تواند باشد.
تا شب جمعه آینده
مشق تان این باشد:
که پدردندان دارد،اما
نان ندارد بخورد

از م،راما درکتاب زنگ اول:دروغ منتشرشده 1357
***********************************************
k1: شعر خيلی قشنگی بود كه تا حالا نشنيده بودم. ممنون.

فتانه

خوب، همه چيزو گفتي ديگه....
راستي مگه راهي و دوريه ؟؟ والله منِ خرشانس يكبار تو يك پارك نشسته بودم منتظر دوستم كه بعدا فهميدم پاركش پاتوق بوده، هركي ميومد و ميرفت يك عدد مي‌گفت، ديگه حرفي از مدت نبود...! فكر كن اگر آدم اينكاره بود ... معيار چي بود؟ عدد بيشتر؟ اَه...گند بزنن

دلم نمياد بگم

وگرنه ميگفتم خراب بشه اين تهران!

به قول هیچکس «اینجا تهرانِ لعنتی شوخی نیستش، خبری از گل و بستی چوبی نیستش». متنت خیلی زیبا بود. خیلی.

اینجا تهرانه لعنتی شوخی نیستش

خبری از گل و بستنی چوبی نیستش....

عجب جايي اين تهران ... حيف شد به اون چيزي كه لايقش بود نرسيد

shirin

ولي من دوستش ندارم.
هيچ وقت باهاش اخت نشدم...نميشم.

چه کوبنده ... :)

تهران شهر تلخ ..

مثل قهوه اسپرسو!

غزل

تهران با همه ی این توصیفات به خدا بهترین شهر دنیاست، اینجا لندنه، تیمز و هیدپارک و اپرا هال داره و با همه اینها هیچی نداره، آسمونه اینجا پهناوره، تا چشم کار میکنه آسمون آبیه و اگر هوا ابری باشه پرلایه های خاکستری ابر، اما بازم هیچی نداره، اینجا سرو صدای خیابونای تهران ، بوقهای ممتد راننده ها، غرغر آدمها، چک و چونه خریدار و مغازه دار ... اینجا همه چیز داره و هیچی نداره، اینجا هم یه جور دیونه خونه است، اما نه دوست داشتنی

همه این اوصافی که نوشتی درست هیچ نکته ایی برای دلبستگی نیست و یا نمونده چیزی که ما خیلی دلبستشم خاطراتمون و اون گذشته های دور است همین و بس من اگر سالها هم نیام ایران و یا تهران اصلا دلم برای این تهران و این ایران تنگ نمیشه فقط عشق به خانواده و دوستانم و مادر عزیزیم که در خاک بهشت زهرا آرمیده همین ...
**********************************************
k1: خدا مامانت رو بيامرزه ولی تو ديگه خيلی قسی‌القلب هستی والله بخدا همين تهران و همين دود و دم كلی حس‌های خوب زندگی داره.

تهران یکی از کلانشهرهای دنیاست. مگه تو دنیا چند تا کلانشهر داریم؟ تهران شهریست با جمعیتی بالغ بر 12 میلیون در روز و 8 میلیون در شب. تهران شهریست با فاصله طبقاتی شگرف در شمال و جنوبش. شاید هر شهر دیگه ای هم مثل تهران با این همه تنوع بافت فرهنگی و اقتصادی آدمهایی که در اون ساکن هستن می بود همین مشکلات رو میداشت همونطور که خیلی از شهرهای بزرگ دنیا هم دارن. اما ... اینجا تهرانه و مثل هیج جای دیگه نیست.

پيام

كيوان جان از نوشتت لذت وافر بردم .
راستي تو هرچند وقت يك بار Comment ها رو چك مي كني من هر 90 دقيقه يه سر به اينجا مي زنم و هر دفع مي بينم تو امدي Comment هارو accept كردي. دمت گرم كه اينقدر وقت مي زاري . :)

همه ابنارو گفنتي و گفتي و همه رو هم چه خوب و به جا گفتي اما اين آخرش شد مثل فيلمها و كتابهايي كه آخرش يه نتيجه گيري رو بي اونكه بفهمي ميذارن تو كاسه مبارك!

آخه پسر خوب اين آشغالدوني كه توصيفش كردي كجاش دوست داشتنيه؟؟!! نوستالژيك قبول .. بالاخره يه عمر توش وول خورديم اما اينكه دوستداشتني باشه؟؟؟
حتي اينكه تو يا چميدونم كساني دوستش داشته باشند قبول اما اينكه خودش بالفطره دوست داشتني باشه؟؟!!

عالي بود كيوان جان.دست مريزاد.

یه آهنگی بود .. آنگ که چه عرض کنم .. تیتراژ یه برنامه شبکه تهران بود دیگه ..

تهران همیشه نور است ، تهران و خانه هایش یادآور غرور است و اینا !!!!

"-:
***********************************************
k1: فكر كنم ريدی به ترانه بابا با اين نوشتنت!

پس تهرون تهرون كه مي گن اينه
دختر لر

عالي نوشتي

تهران دیگ بزرگی که قرار بوده درش یک سوپ خوش طعم و رنگ قارچ و شیر و جو پرک و جعفری خورد شده پخته بشه اما از بد حادثه آنقدر وردست شده سر آشپز که حالا آش شله قلمکار هم تو ستون روز نامه هر گونه نسبتی با اون رو تکذیب می کنه.
من هم تهرون رو دوست دارم چون کنار حوض و درختی اناری در یک گوشه ی خاک اش عروسک بازی کرده ام و بعد هم که 11 ساله شدم جسدش رو چال کردم. اما چیزی که گاهی پشت من رو می لرزونه وفور آدم و آجر و دیوار ه . در جاهایی که باید تا چشم کار می کنه خلوت باشه. مثل یک نیمکت خالی توی پارک. این شهر چاه و غار نداره. یک کوچه ی بی کس. این شهر داره به تنهایی و انزوای آدمها دهن کجی می کنه. یعنی داره این دو تا را به همه می بخشه اما دروغی. جنس بنجل عزلت. توی این شهر نه طلوع معلومه . نه رنگ غروب. اینجا ما اصلا شب نداریم و ستاره. برای همین نمی فهمیم چرا سالها گذشته از ما بی آنکه ماهها و روز ها بگذره. اینجا باد نداره. یعنی یک بادی که از طرف دشت بیاد و سپیدار ها رو بلرزونه. و حتی صدای کلاغ که دنبال بلندترین شاخه برای خوابیدن بگرده. توی این شهر ما همه به میهمانی بزرگی دعوتیم. کنار هم می ایستیم در صف های طویل نوبت ، کنار هم غذا می خوریم و مجله ورق می زنیم و توی مطب دندانپزشکی در مورد دندان های کم خورده ی هم و در حال سکون و سکوت تخیل می کنیم. اما دهن که باز می کنیم و دست که تکان می دهیم ، لهجه و حرکاتمان شهروندی این شهرمان را باطل می کند.
اما تهران را نمی شود فراموش کرد. دروغ نگویم یک علتی دارد که هنوز این شعر کمی پرنده و درخت سبز دارد. حتما حکمتی دارد که یاکریم ها هنوز روی چنار های آفت زده ی خیابان ولی عصر بچه می گذارند.
***********************************************
k1: "حتما حکمتی دارد که یاکریم‌ها هنوز روی چنار‌های آفت‌زده‌ی خیابان ولی‌عصر بچه می‌گذارند." با همين يه جمله ميشه به خيلی از همين حس و حال‌ خوبی كه شما در رابطه با تهران اشاره كردی رسيد. اين جمله‌تون رو خيلی دوست داشتم خانم ثابتی. ممنون.

akhey. tu hameye neveshtehashbayad ye shalile ba hasrat ham bege.adam delesh kabab mishe.rastesh bayad begam az khundane in matn vaghean lezzat bordam.hameye chizhayee ke shayad kheili por rangtar tu zehne man ham bude.moddathast ke bude.kheili kheili ghashang beheshun pardakhti.rasti dishab dashtam fek mikardam ke in faheshe ha ke shoghleshun in hame rasmiat peyda karde faghat munde ke ye hoghughe baz neshastegi ham barashun dar nazar gerefte beshe va tamam..ye moghe eteghad dashtam adamhayee ke dar tehran zendegi mikonand hichvaght be jahannam nemiran.vaghti hameye zendegishun tu jahannami be esme tehran migzare.
***********************************************
k1: كاشكی شما يه لطفی ميكردی و فارسی می‌نوشتی.

بهار

سلام كيوان جان . خيلي عالي بود .خيلي وقت بود ايطور جدي نمي نوشتي. اين هم يكي ديگه از اون پستهايي بود كه طعم خوش بادوم تلخ مي داد. طنازوجدي ، ظريف وخشن و البته واقعي . انتخاب عكست هم خوب بيد.
آره داداش . تو اين شهر وقتي با مقنعه و سرو ريخت سركار واميستي كنار خيابون كه شايد شانس ياري كنه و يه تاكسي سوارت كنه كه بتوني راحت رو صندلي جلو ولو بشي ، از وانت آبي و پرايد گرفته تا كمري و پاجرويي كه راننده اش ميتونه همون چوپون سابق و يا آقاي مهندس با كلاس جنتلمن باشه، برات بوق مي زنن ! اون وقت يه روز كه داري با بابات ميري كوه ، سوال جوابت ميكنن!
واقعا" كه نسل ما به چه چيزايي دلش خوش بود! تحصيل علم و چرك انگاشتن ثروت و تعهد به مام ميهن و شعارهاي ناسيوناليستي و كتاب و كنسرت موسيقي و گرد همايي اصلاحات و چپ و راست و بالا و پايين و ديدن شاهكارهاي تاريخ سينما در فيلمخانه ملي و خرج پول تو جيبي بابت خريد دوربين عكاسي و ضمائمش و سفرهاي داشجويي به تمام كوير ها و كوهها و بيابونها و بحثهاي فرهنگي تو صف اتوبوس انقلاب – تجريش و عشقهاي معصومانه و دوستيهاي خالصانه..............
بچه دانشجوهاي اين دوره بجز تعدادي انگشت شمار، كدومشون همچين دغدغه ها و ذوق ها و سرگرمي هايي دارن؟
شايد هم الاني ها درست ترند؟ ها؟
پي نوشت : ميگم ها ! آمار و نرخ و ايناي ......خواننده ها ي آثار نيچه را هم كه داري ! :))

"اينجا كسانی برنده‌اند كه بتونند توی زندگی‌شون با سرعت بالا و بدون زدن راهنما، دور بزنند و مسیرشون رو عوض كنند"
براي كسي كه از عجله و سرعت متنفره
كسي كه راهنما نداره
كسي كه دور تا دورش يه دايره ست
كسي كه مسيرش رو گم كرده

اصلا كسي كه دنبال برد و باخت نيست....

اينجا، تهران: اين ناكس عوضي كيه؟؟؟

لیلا

به نظر بی ربطه اما این پست منو به یاد صدا و ترانه های "رضا یزدانی" انداخت . شاید هم به دلیل تصویر نوستالژی برانگیز بالایی و ارتباطش با ترانه "کافه نادری" و بقیه ترانه های مرتبط با تهران مثل "جردن" و "لاله زار" آلبوم پرنده بی پرنده یزدانی باشه . این دخترک هم در مورد "تهران" زیبا نوشته :
ما در تهران زندگی می کنین آسمان را نمی بینیم . دود خالص ریه هایمان را ماساژتایلندی(!) می دهد . برای آپارتمان های یک خوابه قدیمی سازمان ماهی 800 تومان اجاره می دهیم ..............................

این شهر شگفت انگیز لعنتی : http://analiakbari.blogfa.com/post-41.aspx

لیلا

حالا که صحبت از پاتخت هستش : اينديپندنت تهران را به عنوان پايتخت تغيير جنسيت جهان معرفي كرد
http://pezeshkan.org/?p=2773

مهر

با اینکه چند سالی بیشتر نیست که تو تهران شما زندگی می کنم ولی اعتراف می کنم اونقدر به این شهر بی در وپیکر وابسته شدم که دل کندن از اون واقعا سخته برام ولی انصافا زندگی کردن تو این شهر هم واسه خودش به اندازه کافی دردسرهای پایان ناپذیری داره که تحملش کاری است بس مشکل!حالا با این تفاسیری که از این تهران دادی کاش می گفتی راز تحمل همه این مصائب تو کجای این غول بیابونی خوابیده در دامن البرز نهفته است که بعضی ها اونو به خیلی جاهای به نظر بهتر ترجیح می دن؟

همه ی این بدی ها رو داره ولی به نظر من توی تهران زندگی کردن هیجانی داره که هیچ جای دنیا نداره !

امید

ما که دیگه داریم عادت میکنیم به دوری تهرون گرچه با هر تعطیلی کوچیکی میپریم میاییم حالشو میبریم و برمیگردیم . حالا بماند که این دوره دانشجویی و خونه مجردی هم عشق و حالی داره واسه خودش که بعضی وقتا تعطیلات همین جا موندن و با بر و بچ بودن بیشتر حال میده .

و نام آن کبوتر غمگین که از قلبها گریخته است ایمان است (فروغ فرخزاد)
همینجوری!!

دلم تنگ شد دوباره برای تهرانی که پنج سال خوشیهامو توش خندیدم و تنهایی هام رو گریه کردم. تهرانی که توش بزرگ شدم. یه آدم دیگه شدم. تهرانی که بهترین دوستام رو توش پیدا کردم و حالا چند ماه یکبار می بینمش و می بینمشون. هنوز فقط یکساله که تهران نیستم، اما اعتقاد عمیقم به اینکه چیزی رو که الان هستم، خوب یا بد، طرز فکری رو که حاضرم به خاطرش در برابر عزیزترین آدم های زندگی ام هم قد علم کنم، مدیون تهرانم. تهرانی که هر چند خیلی طول کشید تا دوست داشتنش رو یاد بگیرم، اما هسچوقت نمی خوام، و نمی تونم دوست داشتنش رو فراموش کنم. مطمئنم، اونطرف دنیا هم اگه رفته بودم، به اندازه تهران یاد نمی گرفتم که خودم باشم، که سر حرفم بایستم و حقم رو بخوام.
اونجا تهران، شهری که دوستش داشتم، و دارم!

lili

نمی خوام بگم تهران بده ، یا خوب ،چون بسیاری از لحظات زندگیم رو بد یا خوب در اون گذروندم، اما من به زودی از این شهر خواهم رفت، به زودی ، می رم جایی که بتوانم به یاد دوران بچگی درخانه مان با صدای بلند بخندم، حرف بزنم، یا مجبور نباشم هر روز سوار یک اتاقک کوچک با چندین دکمه و آیینه ای روبرو شوم و گاهی حرف 3 ، گاهی حرف G یا p را بزنم، می خوام در وطنم باشم اما درجایی که بتوانم برروی صندلی درتراس بنشینم و وقتی کتاب می خوانم آمد وشد انسان هایی ساده را ببینم که سحرگاه قبل از طلوع آفتاب برای لقمه ای نان ازخانه زده اند بیروند،نه در کلان شهری مانند تهران که گاهی نرخ همه چیز براساس ماشین سواریت یا لباسهای مزخرفت تعیین می شود.........این جا ساخته طبیعت من نیست ، من تهرانی را دوست داشتم که وقتی از هرپنجره به بیرون تماشا می کردی ، استخر آبی خانه های همسایه را می دیدی نه باغچه هایی که با گیاهان شهری یا روز ماری تزیین شده اند.......

من به زودی خواهم رفت .....به همین زودی........برای من بس است زندگی در این شهر..........من انسان شهری نیستم ، پس نمی توانم در خانه ام دیالوگ های زن همسایه را با تلفن بشنوم ، یا سواری اتاقکهای عمودی بشوم که با یک طناب به بالا و پایین کشیده می شوند .......من دهاتی هستم ...و دوست دارم دهاتی بودنم را......من از این شهربا تمام زیباییهایش بریده ام ،مدتهاست.....

من اومدم چيز ديگه‌اي بگم تهران رو بي‌خيال! اول چشمم خورد به اين شعري كه "ليلي خامنه" كامنت گذاشته بود. خيلي قشنگ بود. اين كتاب با توجه به سال چاپش الان پيدا مي‌شه؟
آهان خودمم اومدم بگم احيانا جديدا يه پست از وبلاگت حذف نكردي؟
***********************************************
k1: نه، من هيچ پستی از وبلاگم حذف نكردم. چرا فكر كردی كه پستی رو حذف كردم؟!

آي گفتي...

بله هوا که خیلی خنک شده اما من هنوز به مرحله پلیور نرسیدم.
راستی مگه چیه تو دانشگاه نماز بخونن؟ هویجوری دوست دارم بودنم. اما مصلی رو به نظر منم عجیبه. از راننده تاکسی ها هم که نگیددددد بس که بی اعصاب و بداخلاقن...

علی

کیوان نمیشه این پستتو خوندو زیرسیبیلی رد کردو چیزی ننوشت.
کیوان خیلی توصیفت خوب بود. کاش می تونستم یه هدیه کوچولو بهت بدم از این راه دور. از اونایی که دوست داری کتب، فیلم، ترانه و شاید یه شعر...
**********************************************
k1: ممنون از لطف شما.

ع

تقدیم به تو:
http://www.backup-pms.com/song/28158.htm

عجیب توصیفت به دل نشستنی بود!

tali

مرسی از پستتون، کلی دلم واسه تهران و پاییزاش تنگ شده، دلم واسه همه آدمها و چیزهایی که اونجا جا گذاشتم تنگ شده

ayda

چرا اسم شهرهای دیگه رو میذارید دهات و فکر میکنید هرکی از شهر دیگه میاد باید با مرغ و خروس و کیسه سیب زمینی بیاد؟!!!
والا به خدا این تهران بی دروپیکر هر چی داره و هرچی رشد بی رویه داشته از صدقه سری ِ این شهرایی داره که مردمش دارن از بی امکاناتی نابود میشن که بهای گزاف پیشرفت شهر شما رو بدن.و اسم شهرتون همه جا بشه تهران بزرگ!
یه نگاه بندازین ببینین هرچی و هر جا به تهران و تهرانی ختم میشه بوی امکانتش بیداد میکنه.تمام جاده های بین شهری که یه جوری مسیر رفت وآمد تهرانی هاست ،اتوبان و بزرگراه شده.چرا؟چون همه مسئولین کبیر و صغیر مملکتی و آقازاده ها توی این کلان شهر زندگی میکنن؟
میبینید؟!بیشتر مشکلاتی که گفتین فقط واسه شمایی که اهل تهرانی نیست.مشکلات مملکتی داره از سرو کول هممون بالا میره!تازه برای مردم شهرای دیگه به طرز وحشتناکی مضاعف میشه.

محمد

سلام کیوان
من یکسال هست که از تهران دور هستم... وقتی این پست را می خوندم واقعا خودم تو خیابونهای تهران می دیدم...تو میدان انقلاب و کتابفروشی های اون... وسط اوتوبانهای شلوغ با اون گردش دوربرگردونهای مضحکش... یاد پل سید خندان و ادمهای زیر پل که .... یاد تاکسی های پیکانش که وقتی می خواستی سوار و پیاده شی باید مواظب لباست باشی تا به در تاکسی گیر نکنه و پاره نشه.... البته الان تاکسی ها اکثرا سمند شدن با کولر روشن... حالشو می برید پس.... از صندلی جلوی تاکسی ها هم که هیچی نگم بهتره که برای بعضی ها خاطره انگیز و برای بعضی ها( خانومها) تنفر انگیز لحظات مسافرت درون شهری بود....
واقعا یاد تهران به خیر.... وقتی صبح زود را با غبار صبحگاهی و سوزش گلو شروع می کردیم و عصر هم با وارونگی هوا و آلودگی به خونها بر می گشتیم....
واقعا یادت به خیر تهران

محمد-امریکا

سلام كيوان
دنبال اون پست روزه و روزه‌داري بودم كه چند وقت پيش پابليش كرده بودي پيداش نكردم. اون كه ماه رمضون رفته بودي پيش دكتر...
***********************************************
k1: http://www.k1-online.com/archives/002235.html

جهت رعایت حق نوشته عرض می‌شه لینک مطلب زیبای شما رو بی‌اجازه گداشتم توی وبلاگ. اگر موردی هست بگو که حذف کنم.
عزت مزید

اینجا ناف آمریکا. هوا صاف. آسمان بلند. نعمت زیاد ولی دلتنگی از آن هم زیادتر. اینجا آمریکا. آخر دنیا که متاسفانه ما در زنده بودن به آن رسیدیم. اینجا آمریکا و ما منزل داریم در آخرین بن بست دنیا که به جایی وصل نیست. نه کسی را راه می‌دهد و نه راهش به جایی نزدیک است. اینجا آمریکا سیل کاغذ و "بیل" انباشته در صندوق پستی هر روز تو را با خودش می‌برد. اینجا آمریکا هوا پاییزی ولی کلاغهای خیابان ولیعصر نمی‌خوانند. اینجا آمریکا٬ نوزده سال غربت. نوزده سال یعنی یک عمر. نوزده سال یعنی دیگر نمی‌دانی چند سال دیگر باید دوام بیاوری و در شگفتی که این همه سال را هم چجور دوام آورده‌ای. اینجا آمریکا٬ جایی که همه چیز بهت می‌دهد و روحت را می‌گیرد. آخر هر چیز در این دنیا بهایی دارد. بهای اینجا بودن هم یواش یواش از درون پوسیدن است. اینجا ناف آمریکا٬ دلم تهران دود زده و خاکستری را می‌خواهد. تهران صبور من. تهران زیبای من. آن دیوانه‌خانه‌ی دوست داشتنی را می‌خواهم.

younes

salam,ajale nakon hamishe elm behtar az servat boode,age elmo az donya begiri dige servat be che dard mikhore

یه روزی تنگ غروب آسمون رفتم از شهر تو ای نامهربون ... ولی وقتی برگشتم نه تو بودی نه شهرم اینقدر عوض شدین که دیگه نشناختمتون

مصي

سلام . من خواننده جديد وبلاگتون هستم. اما در مورد اينجا تهران متني رو نوشتم و فرستادم ولي پيغام خطا داد. لطفا منو راهنمائي كنيد . من سايت و وبلاگ هم ندارم.

خیلی قشنگ و خیلی تلخ و خیلی واقعیت بود

چرا میگی اینجا تهران؟ بگو اینجا ایران!

یکی مثه تو

اينجا اهواز پر عشق حال صفا معرفت مرام
بينيم همچنان داره درازتر ميشه اما مگه من از رو ميرم؟
کي ميگه اين چيزا مرده؟ خودش بميره الهي

sanaz

sorry for writting in English,dont have access to the Farsi alphabet.
A question regarding the picture that you 've attached beside the paragraph that talks about prostiution:
what's the reason behind choosing that picture? does it mean to you or any other pesian male that every one who wears RED nailpolish gives a signal to you as a prostitute?!!!
I hope not..I wish you'd chosen another
picture instead of this one;)

Cheers
Sanaz
Sweden
***********************************************
k1: من بايد اول مطلب شما رو ترجمه كنم تا بعدش بتونم جواب بدم!

sanaz

I do it for you:

dalile gozashtane axe daste khanumi ba lake germez kenare paraghraph marboot be faheshhaye Tehran chie??
nakone un be shoma va baghie mardhaye irani in signalo ro mide ke harki lake germze zade pas OOOOO,yess babyyyy....!!
behtar bood ke entekhabe monasebtari barash mishod...

Cheers
Sanaz
***********************************************
k1: اگه باعث سوء‌تفاهم شده ببخشيد.

لعیا

تبریک میگم به قلم زیبا و دستان توانمند نویسنده واقعا تکان دهنده و جذاب بود مرسی

ارسال نظر