گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
ديروز خونه تنها بودم. وقتی از خواب بيدار شدم هيچ كسی خونه نبود. همه نميدونم كجا رفته بودند. البته راستش رو بخواهی از لِنگ ظهر هم خيلی وقت بود كه گذشته بود كه من از خواب بيدار شدم. آفتابی كه سر ساعت دوازده ظهر اين روزهای آخر تابستون ميامد و مثل بچه آدم روی لبه تخت واميستاد، من و تخت و پتوی پيچيده و مچاله شده به تن و بدنم رو كه رد كرده بود هيچ، از اطاق هم زده بود بيرون و معلوم نبود توی كجای خونه داشت پرسه ميزد و اين يعنی اينكه خيلی وقته از دوازده و صلاة ظهر گذشته. تو كه غريبه نيستی و خودت خوب ميدونی، من دلم به همين خوابهای روزهای جمعه خوشه. اونقدر هيچ كسی نيست كه ديگه حتی شبها هم موبايلم رو خاموش نمیكنم، همينجوری روشنش ميذارم و میخوابم چونكه ميدونم كسی با من كاری نداره كه بخواد بهم زنگ بزنه و مزاحم خواب اعلاحضرت بشه. صبح وقتی كه بيدار شدم، كمرم مثل لواشك شده بود. مثل همهی اون لواشكهای ترش و شيرين پهن شده كناره جاده چالوس و هراز. تو كه غريبه نيستی و خودت خوب ميدونی، يه وقتهايی آدم كه زيادی خوب باشه، آدمها كه هيچ، ديگه حتی اشياء هم ازش سوءاستفاده میكنند! اونقدر شبها، ساعت دو و سه نصفه شب خوابيدم و پنج صبح بيدار شدم پنداری اين تختخواب هم ديگه حال و حوصلهی تحمل من رو بيشتر از دو سه ساعت نداره. به مُرده كه رو بدی به كفنش ميرينه نَقل اين روزهای زندگی من شده. حالا ديگه تخت هم برای من ناز ميكنه. تو رو خدا میبينی دوره زمونه رو؟!
گويا شبهای جمعه، همه يكی رو دارند كه سرشون رو باهاش بذارند روی يه بالش و توی اون شب خاص، بالش و متكاشون رو با هم عاشقونه شــِر كنند و حتماً توی مكتب اونها و خيلی از آدمهای خر ديگهی اين دنيا، اين به معنی اينه كه يعنی ما همديگر رو خيلی دوست داريم و قلوپ قلوپ تفاهم داريم و همونجوری كه سه ماه اول ازدواج با هم توی يه بشقاب غذا میخورديم حالا هم هر شب جمعه، تختمون فقط يه بالشت داره. اونها به همديگه دروغ ميگن و برای هم قصه ميبافند تا بتونند نيم ساعت بعد، پنج دقيقه لـ.ـبتولـ.ـب بشن و لِنگ و پاچه همديگر رو بخورند و بليسن كه والله بخدا همين يه كار رو هم بلد نيستند. تو كه غريبه نيستی و خودت خوب ميدونی، همه آدمها دوست دارند دروغ بشنوند هر چند دروغی به بزرگی اينكه طرفی كه فقط شب جمعه و اونهم فقط حاضره بخاطره پنج دقيقه، بالشتش رو باهاش تقسيم كنه، بهش بگه دوست داره و نيم ساعت بعد، يكیشون حاضر نيست تا دَم يخچال بره و از سايدبایسايد دور در و آب سر خودشون، يه ليوان آب خُنك بياره و بذاره كف دست اون يكی. حاضرند تا صبح مثل سگ تشنگی بكشند و لَهلَه بزنند ولی يكیشون بلند نشه بره تا آشپزخونه.
تو كه غريبه نيستی و خودت خوب ميدونی، اونجايی كه هنوز خرشون اونور پل بود و از چشمهاشون آتيش شـ.ـهـ.ـو.ت زبونه ميزد و هنوز اين پل چوبی اينقدر لَق و پُر سر و صدا نشده بود، دو تايی داشتند ايران و توران و نصف برجالعرب و دو تا هتل توی آنتاليا و يه كشتی توی نيس فرانسه و سه تا از ايالتهای كانادا و چهار تا مزرعه با تموم گاو و گوسفندهاش توی استراليا رو بهم میبخشيدند و بخاطر نشون دادن حسن نيتشون هم حتی حاضر شده بودند دو تايی روی يه بالشت بخوابند و اين خيلی حرفـه تو كه غريبه نيستی و خودت خوب ميدونی، خيلی از آدمها نمیخوان حقيقتِ زندگی رو بدونند و ببينند. كدوم يكی از اين آدمها رفت تا تَه و توی اين حقيقت رو كشف كنه كه چرا بعد از سه، چهار ماه ديگه با عشق ابدی و ازلیشون توی يه بشقاب كه غذا نخوردند هيچ، بعدِ شيش ماه يكیشون روی كانتـر آشپزخونه و سر پا شامش رو خورد و اون يكی وسط پيچ و مهرههای راديوی قديمی ترانزيستوری بابابزرگش كه توی اطاق خواب دل و رودهاش رو ريخته بود بيرون تا ببينه چرا ديگه صداش درنمياد، غذاش رو كوفت كرد. كجا رفت اون عشقهای قـُلمبه شدهی كنار كوفتههای تبريزی كه توی يه بشقاب با هم لب ميزدند؟! تو كه غريبه نيستی و خودت خوب ميدونی اين آدمها دوست دارند هر روز و هر شب و بخصوص شبهای جمعه دروغ بشنوند. دروغی به بزرگی اينكه طرف يهشون بگه دوسِت دارم. تو رو خدا میبينی دوره زمونه رو؟!
اونوقت توی اين شب و روزهايی كه هيچ كسی نيست، من بايد مثل همهی اون شبهایی كه به تو و هيچ كسِ ديگهايی دروغ نگفتم و حاضر نشدم بخاطر ماهيت شب جمعهايی، بالشتم رو با كسی شِـر كنم بشينم و توی اين تاريكی و نصفه شبی، بگردم تا تُـ.خـ.ـمهای اين تختخواب رو پيدا كنم و اونها رو بمالم و دلش رو بدست بيارم تا فردا كه جمعه است اين اجازه رو بهم بده كه بيشتر از روزهای ديگه بخوابم. تو كه غريبه نيستی و خودت خوب ميدونی، من خيلی وقته كه قيد همهی شبهای جمعهی قبل و بعدم رو زدم و دلم رو فقط به همين روزها و ظهرهای جمعه خوش كردم تا چند ساعتی بيشتر بخوابم و نبينم دروغ اين آدمهايی رو كه بوی گـَندشون ديگه حالم رو بهم ميزنه. بقيه مردم شبهای جمعهشون رو با كی میگذرونند و دردِ دلهاشون رو توی گوش كی نجوا میكنند و اگه قرار بمالند مال كی رو ميمالند و اگه شب جمعهايی، خواستهايی داشتند از طرفشون چی ميخوان و اونوقت منِ بايد مال كی رو بمالم و توی گوشهای آهنين كدوم نعرهخر بلند بالايی كه از خودِ دراز من 20 سانتیمتر هم بلندتره و فروشنده به شرط و تضمين پنج ساله و اگه ميلههاش تاب برداشت برامون بدون هزينه تعويض كنه، نجوای عاشقونه سر بدم. تو كه غريبه نيستی و خودت خوب ميدونی، نه بخاطر همون خر واموندهی حَـ.شـ.ر.ی اونور پل، مثل اين آدمهای پَست، دروغ ميگم و نه شب جمعهايی و بخاطر پنج دقيقه تلاطم و بالا پايين كردن تن و بدن، بدون وسط گذاشتن و دخيل كردن احساساتم حتی بالشتم رو با كسی تقسيم میكنم. اگه قراره بمالم مال همين تختخواب فلزی رو ميمالم و در گوش همين درازپای آهنين زمزمه میكنم كه بدون اينكه دروغی بهش بگم و اونهم خواستهايی ازم داشته باشه اين اجازه رو بهم ميده كه بدون اينكه ازم خسته بشه حتی تا بعد از صلاة ظهر هم توی آغوشش بخوابم. تو رو خدا میبينی دوره زمونه رو؟!
تو که غريبه نيستي و خوب ميدوني :
بدت نمياد که يک جنس لطيف مفت و مجاني باشه که بالشتت رو باش شر کني .
مگه نه ؟؟؟؟
زیبا نوشتی کیوان، زیبا!
آون تيكه قلپ قلپ با هم تفاهم داريمت خيلي بهم مزه داد.
سلام كيوان خان - خوب از بيني قشنگتون تعريف و تمجيد كرده بوديد ها !! راستي چرا خونه شما مثل خانه اشباح يك دفعه خالي از هر گونه انسان جنبنده اي ميشه ؟ اونوقت كيوان ميمونه و يك تخت و آفتاب ظهر . من نميدونم اين جماعتي كه دو نفره از يك بالشت استفاده ميكنند چجوري ميتونن بخوابن ؟ فكر كن ، آدم تو خواب و بيداري يهو قيافه يه جنازه كه خيلي هم به صورتش نزديكه رو ميبينه و قالب تهي ميكنه . همون بهتر كه تنها باشي و با هيچ نره خانم خري مجبور نشي از يك بالشت استفاده كني . به نظر من هر چقدر هم كه عاشق باشي يك سري فاصله ها رو بايد رعايت كني ، چون وقتي فاصله ها از بين رفت اونوقته كه بايد فاتحه اون ارتباط رو خوند .
ميگم كيوان خان وقتي به كامنت من جواب نميديد فكر ميكنم حرف بدي زدم يا ناراحت شديد ؟ چه ميدونم تو همين مايه ها . زشته ، يك مرسي گفتن كه اين حرفها رو نداره .
***********************************************
k1: نه والله ناراحت نشدم. احتمالاً شاش داشتم رفته بودم توالت بشاشم! حالا نه اينكه مال بقيه رو جواب دادم فقط تو موندی!
کیوان عزیز خیلی تلخ نگاه کردی!تو که فکرنمی کنی همه چی تو همون سه چهار ماه اول تموم میشه!هرچند هیچ وقت حتی اولش حاضر نباشی توی یه بشقاب غذا بخوری یا بالشتت رو با کسی تقسیم کنی !ولی تو که غریبه نیستی وخودت هم خوب می دونی که همیشه میشه گفت دوستت دارم اگر چه حتی به زبون نیاری واصلا لازم نیست واسه به دست اوردن لحظات خوب یکی شدن بالشتت رو با کسی تقسیم کنی فقط کافیه که دلت رو تقسیم کنی البته مهم تر اینه که اونی که باید رو پیدا کنی!
***********************************************
k1: يه وقتهايی برای نشون دادن يه چيز " غلط" بايد يه كمی آگراديسمان و بزرگنمايی كرد. چيزی كه من نوشتم يه قانون كلی نيست فقط من خواستم اشاره ايی به بعضی از روابط موجود اين روزها بكنم. وگرنه بقول شما كم نيستند كسانيكه خيلی بيشتر از چند ماه عاشقانه همديگر رو دوست دارند ولی خب همونجوری كه گفتی " اونی كه بايد رو پيدا كنی" بايد يافت.
ما که چیزی واسه شریک شدن نداریم و فقط طرفمونه که قبض موبایلشو دوس داره با من شریک بشه!
بازم دم همون تخت فلزی نفهم بی روح گرم که مرام میزاره!
قبلنا هی می گفتی پنداری.. حالا هی میگی شما که غریبه نیستید و اینا! خوشم میاد ترجیع بندو از دهنت حذف نمی کنی! هوس کردم برم سید مهدی تجریش آش بخورم و بعدش بستنی!!
پ.ن. راستی من رفتم وردپرس!
***********************************************
k1: به تخمم!
تو كه غريبه نيستي و خودت خوب نمی دونی : آقا اون لینک های " در غرب خبری هست " و " در غرب خبری نیست " هر دو به یك جا لینک شدن لطفا" درستش کنین ...
***********************************************
k1: اوه حق با توه. ممنون.
فکر می کنم تمام دلبستگی هایم را به عنوان یادگاری
روی این کاغذ جا گذاشتم
و باز فکر می کنم دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم
همه را بخشیدم به شما
هر چند می دانم حتی اگر نگفته بودم
بین خود قسمتشان می کردید
فقط...
آن دستان سیاه مشوش را به دست کفتار ها نسپارید
هنوز خیلی زود است که نگاه او هم تهی شود
و از آن دو چشم رویایی تنها دو حفره بی حالت باقی بماند...
دیگر حرفی برای گفتن ندارم
می توانید هر طور بیشتر لذت می برید اعدامم کنید
می توانید با آن چشمان کثیف موذی تان
آنقدر نگاهم کنید
که از ترس جزء شما شدن به عمق زمین فرو روم
یا آنقدر به من نزدیک شوید که با
گرمای نفسهاتان که بوی نفرت می دهد
مسمومم کنید
یا راه بهتر آنکه مثل همیشه با آن کلمه های
به ظاهر قشنگتان
برایم طناب داری بسازید
و آنگاه با آن نگاه های عاشقانه هرزه
و با آن دست هایی که ظاهرا
برای در آغوش گرفتنم لحظه شماری می کنند
آنقدر طناب را بکشید
که دیگر نیازی به لبخند های دروغینتان
نداشته باشم...
بعد ها اگر پرسیدند : (( جرمش چه بود؟ ))
بگویید: (( به جرم عاشقی او را گرفتیم
به جرم دوست داشتن شکنجه اش کردیم
و به جرم زندگی او را اعدام کردیم
و در آگهی ترحیمش گفتیم
چون عاشق زندگی بود, باید می مرد...))
اینو من 5 سال پیش نوشتم...اون موقع که نمیدونستم ...بگذریم
درک عمیقتون از زندگی و کسایی که زندگیمون رو باهاشون قسمت کردیم منو یاد این نوشته ی قدیمی خودم انداخت.
داش کیوان تخمتو به کدوم قسمت کامنتم حواله کردی؟؟ D: آقا لفظ سید مهدیو اومدم واسه اینه که یه وختایی اینجا غر میزنی که چرا پایه پیدا نمیشه بریم نمیدونم کجا و اینا! من پایه ام! شما با ما حال نمی کنی مومن! چشمک!
***********************************************
k1: ظاهراً توی این برهوت معرفت باید با تو قرار بذارم. اُکی آقا کی به کیه یه روز با تو میریم سید مهدی.
خدائیش همین دروغ گفتن هم بعضی اوقات هنر میخواد !
داش کیوان دوباره که حالت خرابه . آخه مرد حسابی این همه جنس لطیف و نرم و نازک تو دنیا هست . تو چسبیدی به یه تخت نعره خر اهنی . حالا اگه برا دروغاش ناراحتی خب تو دروغ نگو . اگه دوسش داری بهش راستشو بگو . میگم بابا تو این قدر آیه یاس میخونی همه رو ناامید میکنی که . اینجورام که میگی نیس . اتفاقا خانما اسیر عشق و محبت هستن اما خدا نکنه بفهمن بهشون کلک زدی . اون وقت خر بیار و باقالی بار کن . چنان پوستی از کله ادم میکنن که دیگه به گه خوردن بیفتی .
آقا حالا باید باهات ابراز همدردی کرد یا برات راه برونرفت از این دردمندی یافت یا برات هم مالشی (تخت رو میگم) کرد یا دنبال هم بالشی بود یا برات شعر گفت یا برات شِـر ساخت؟
ما چیکار بکنیم؟ ویلون شدیم و سرگردون
من نمی دونم چه صیغه ای این وسط جاری که نوشته های تو مث اسب می ره تو اعصاب من و من عین خر اصرار دارم که هی بیام بخونم و به خودم فحش بدم که چرا باز این صفحه رو باز کردم. خداائیش خیلی اعصاب خورد کن و گهی. یعنی اگه پیغمبر خدا هم بود این قدر که تو جاجمنتال و از موضع حق به جانب حرف می زنی این طور مث ریگ حکم صادر نمی کرد و به مخاطب و زمین و زمان توهین نمی کرد که آِییییییییییی همه تون خرین و فقط من یکی این وسط آدمم و حالیم می شه. تو ادامه بده همین جور قربون صدقه خودت رفتنو حتما تا بیخ گلوت سوخته از یه چیزی ..نمی دونم! منم ایشالا دیگه وقتی می رم تو صفحه ی خورشید خانوم که ببینم کی پینگ کرده و پست جدید داره روی اسم تو کلیک نمی کنم. خیلی گهی..یادت نره ها!
***********************************************
k1: من نمیدونم ماتحت تو از چی سوخته ولی نه اگه تو خیالت راحت میشه، یادم نمیره.
خیلی راست گفتی ،من فکر می کنم تنهایی از دروغ شنیدن بهتره حتی اگه دروغ خیلی قشنگ و شنیدنی باشه آدم اونی که هی تو مغزش داره میگه نگاهش کن داره دروغ میگه حتی با چشم بسته هم میشه فهمید رو نمی تونه خفه اش کنه!
عشق در يك نگاه را
آسان میشود فهميد؛
چيزی كه معجزه است
عشق بين دو آدمیزادیست
كه يك عمر به هم نگاه كردهاند
*
اِيمی بلوم
http://oldfashion.tumblr.com
کتاب شما که غریبه نیستید رو خوندی؟
اقا چقدر دلتنگیییییییییی؟!؟!؟!
***********************************************
k1: از وجود چنین کتابی اصلاً خبر نداشتم.
سلام
میتونم همین متن رو با ذکر منبع بذارم تو وبلاگم؟
عجیب با این روزهای من سازگاره....
***********************************************
k1: آره مشکلی نداره و مرسی که بهم گفتی.
قدر این خوابیدن های تا لنگ ظهر رو بدون. حالا که ناشکری ضمنی کردی بعدن میبینی که خوابیدن کنار یکی هم واسه مدت طولانی جالب نیست و آدم هر چند وقت یه بار هم که شده دوس داره تنها بخابه
سلام...(بسی دلمان تنگ شده بود)
کیوان جون...منم با خودتون ببرین ؟!...منم حلیمای "سید مهدی و پسراش" رودوست دارم...
راستی این "سارا" چقدر بی ادبه باز...
اوه اوه، فکرمی کردم فقط خودم امروز گاز می گیرم. ظاهرا اپیدمی شده. اینجا چه خبره! خوب دوست ندارین چرا میاین می خونیدو فحش می دین!! بنویس کیوان جان! هر چه میخواهد دل تنگت بگو. نظرهیشکیم به هیچ جات حساب نکن. حتا نظر بنده رو!
شما که غریبه نیستین ، ولی یه عمره که تنها همخوابه من اون تختخواب درازپای آهنینه ....وهیچ تجربه ای هم با دروغگو یا حتی راستگو در این قضیه نداشتم .باورتون میشه ؟!
***********************************************
k1: آره چرا باورمون نميشه. من خودم هم همين رو گفتم.
بابا اقا کیوان دست از سر تخت هم برنمیداری؟ =((
سلام دوست خوبم . من تو ذهن خودم كيوان خان رو به صورتي خاص تصور ميكنم ، بخاطر نوشته هاش و عقايد قشنگش پس با جوابي كه بهم داديد مخالفم .
انسان هاي عادي تنهايي را دوست ندارند
در حالي كه فرزانه ( انسان هاي بزرگ ) تنهايي را به كار ميگيرد .
او در تنهايي درك ميكند
كه با هستي يگانه است .
لب های ژکوند یک راز است است. اینکه این لبخند پایان شعف است ، با ریشخندی بر آغاز گریه.معلق بودن بین دوحس. هم از آن کمی و هم از این کمی. صورتی که در عدم تعادل و تضاد کار کرد های نا همگون اجزا ، دل به کارگردانی نقش های کلیشه نمی دهد ، اما این نافرمانی دست آخر نقشی بدیع و شاهکار را اجرا میکند.
آدم این نوشته ی تو ، کیوان یک سوم ، هم مارا معلق می کند. در آغاز گذشته از روز ، پایان باز خیلی گذشته از شب. آنچنان ما را در تنهایی عمیق و خود خواسته اش غرق می کند و من مثل کسی که انگار یک فیلم بلند و ماندگار دیده ام ، نمیتوانم خودم را از شر تصویر آن آفتاب و ملحفه چروک و خانه ی خالی و آدمی که مثل جنین در شکم مادر خودش را جمع کرده خلاص شوم. به تمام همبستری ها طعنه می زند و در فراق کسی که تصویری مبهم از او دارد ، جسد تختی را بغل می کند که بیشتر از کسی بعد از یک شب همخوابگی به قد و قواره ی خودش شده. آدمی که دارد با اینهمه "تو" یی که غریبه نیست از ماهیت خودشان و از خلوت شان حرف می زند و به خود که می رسد از شب و روز ی می گوید که هیچکس را در جوار ندارد. چون دروغ بلد نیست تنهاست. چون طبیعت به تن اش نتوانسته یاد دهد که برای رهایی از تنهایی به - تن ها - بچسبد. چقدر جای "تو" ی اصلی مخاطب متن در این نوشته خالی است.
این نوشته من را به وحشت نینداخت. فقط وحشتزده بودنم را به یادم آورد. پروسه ی تجرید. اشباه زمان در حق بعضی از آدمها. بی خود نیست که همه اش می گوید "می بینی این دوره زمونه را"
زمونه ای که یک آدم را در وقت و ساعت بی موقع به دنیا آورده. در زمانی که همه با او غریبه اند. حتی اگر بار ها تکرار کند " تو که غریبه نیستی" باز تنهاست.
.
.
راستی سارا جان. ببخش فضولی می کنم . اما یک توصیه. شاید به درد بخورد. هیچوقت مولف یک متن را صدر در صد با شخصیت درون متن یکی نکن. یک نویسنده با بیشمار آدم درون اش زندگی می کند که الزاما خودش نیستند. آن قدرتی که تو را اذیت می کند ، قدرت متن و سطر های کیوان یک سوم است. این تا ثیر گذاری متن را خوش یمن بدان. حتی اگر تو از آدم درون متن بیزار باشی ، بدان نویسنده توانسته شخصیتی خلق کند که دیگران را به واکنش در برابر خودش وادارد.فاصله گذاری هم از سوی نویسنده با نوشته و هم مخاطب با مولف باعث آزادی هر دو طرف می شود. اینکه ما با فراغ بال در جهانی که خودمان خلق کرده ایم ، بی آزار واقعیت ، خداوندی و بندگی کنیم.
گاهی تحمل سنگینی تنهایی
خیلی بهتر از تحمل کردن رابطه های احمقانه و خیلی چیزای دیگه ست..بهتره که آدم دو سوم رو پشت یک سوم پنهان کنه و به هیچکس اعتماد نکنه..
دلت خوشه ها کيوان. اون زمان شما بود که 3،4 ماه اول لا اقل يه دروعايي گفته می شد و بشقابا يکی بود و شب جمعه ها بالشا يکی می شد.والا تو اين مدت کوتاهی که من ازدواج کردم ماهای اول که چه عرض کنم حتی روزای اول هم اين خبر ها نبود.اين رو گفتم که فکر نکنی تو و تختت تنهايي.گاهی می شه تختت رو با کسی تقسيم کنی ولی حتی از دروغ هایی (که گاهی بد نيست) هم خبری نباشه و تو و به ظاهرشريکت و تخت تنها باسید. با صدای خروپفی که نمی فهمی از بی تفاوتی ِ يا صداقت و عشق.
خب اخه مشکل اینکه همه برنامه ها رو واسه شب جمعه میذارن اگه به طوره نا منظم تو هفته پخشش کنن هم تمرکز زدایی میشه هم بیشتر به هم دروغ میگن هم تو مصرف بالش صره جویی میشه هم بهتر پر پاچه همو میخورن...
مي خواستم بنويسم خيلي عالي بود ولي ياد حرف دوستي افتادم كه ميگفت: ببخشيد تو از دردت ميگويي و من از آن لذت ميبرم!
به هرحال ياد اين شعر فروغ افتادم:
درد تاريكيست در خواستن
رفتن و بيهوده خود را كاستن
سرنهادن برسيه دل سينه ها
سينه آلودن به چرك كينه ها...
بازهم از دردهامان بگو كه خوب ميگويي!
حتماً فیلم شب های روشن را دیدی ، نه ؟
حتماً دیدی .
ربطش بر میگرده به حرفهای مهدی احمدی عزیز .
خوشم آمد از حرفهات کلی باهاش حال کردم .
سلام...
جالب بود...
ولی کو گوش شنوا...
دل آدما هم به همین دروغای شب جمعه خوشه...
وقتی اون کوچه شد بن بست و اون شهر شد خاکستری و تو شدی اونقدر دور، دیگه کسی یادش نمی مونه که خوب می دونسته اون مرد بلند یه دل داشت قده یه نخود، تنگ تنگ.