گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
ساعت از نیمههای شب گذشته. دو رو رد کرده و با سرعت و شتاب داره به سمت و سوی صبح میره و تا چند ساعت دیگه یه شروع و یه هفتهی دیگه رو نوید میده. نوید که چه عرض کنم، واژه دیگهایی گیرم نیومد، نصفه شبی که بجای نوید بذارم و جمله رو باهاش چفت و بست کنم وگرنه چه نویدی؟ چه کشکی؟ چه پشمی؟ اصولاً هنوز عادت نکردم که وقتی ساعت از دوازده شب میگذره، حس روز بعد رو داشته باشم. حس میکنم روز بعد از دَمدمای ساعت شیش صبح شروع میشه. از دوازده شب تا پنج و شیش صبح یه چیز معلق و لنگ در هواست که معلوم نیست مربوط به کدوم روز و شبه. مثل این بچههای سر راهی که نه، ننهشون معلومه کیه و نه باباشون. مثل سیام اسفند که همیشه برای آدمهایی که توی اون روز بدنیا اومدن غصه خوردم. همونهایی که باید هر چهارسال یکبار، یادشون بیوفته که بدنیا اومدن و هر چهار سال یکبار شمع بذارند و فوت کنند و تولد بگیرند.
هر چند اگه قرار به انتخاب بود، من ترجیح میدادم روز سیویکم اسفند بدنیا میومدم. کیوان، متولد ۳۱ اسفند. حالا بعدها یه نویسنده یا یه کارگردان معروف پیدا میشه و از همین عنوان امشب من، برای کتاب یا فیلمش استفاده میکنه. من مُرده شما زنده. خواهید دید. این خط، اینهم نشون. البته من که راضی نیستم و اشالله حرومش باشه به حق پنج تن. از گوشت سگ، حرومتر.
امروز جمعه اونقدر خوابیدم که اگه امشب تا خودِ خودِ صبح هم مثل خفاشها بیدار بمونم، احتمالاً بدون هیچ مشکلی، صبح شنبه میتونم یه دوش بگیرم و لباسهام رو بپوشم و برم سر کار. اذون صبح رو چسبوندم به اذون مغرب و اعشاء و لذت خواب رو با لذت شنیدن صدای اذون ظهر موذنزاده عوض کردم. از دیشب که شارژ موبایلم تموم و تلفن خاموش شده بود و از عصر هم که روشنش کردم انگاری موبایله لالمونی گرفته و روزه سکوت اختیار کرده. هیچ خبری از دارانگ درونگش نیست. نه زنگی. نه اساماسی. نه پیغامی و نه ریماندری. یه نصفه روز که موبایل آدم خاموش بمونه انگاری بعدش دیگه خیلی زود فراموش میشی. ظاهراً توی این قرن ۲۱ برای موندن و حفظ شدن باید مثل دسته خر توی چشم و چال مردم و دور و اطرافیانت باشی. همین که بخواهی یه چرتی بزنی و استراحتی کنی همچین روت رو گرد و خاک میگیره که انگاری بسان اصحاب کهف به خواب سیصد ساله فرو رفتی و دیگه سکهت هیچ اعتباری نداره. ای تُف به این روزگار که همینکه میری توالت، بشاشی و برگردی میبینی سر جات یه غولتَشن نشسته و براش مراسم تاجگذاری هم انجام دادن و حالا دیگه کسی نیست یه چایی بهت بده بخوری تا راه گلوی خشک شدهات، باز بشه. ای تُف به این روزگار که هیچ وقت یاد نگرفتی که وقتی میخواهی بری توالت با پای راست بری یا با پای چپ، تا وقتی توی چار چوب در سکته کردی جنازهات نیوفته توی کاسهی سفید توالت. هر چند این آدمهایی که من میبینم سالهاست توی کاسه توالت زندگی کردند و خورد و خوراکشون همون وسط بوده حالا دیگه برفرض که جنازهشون هم بیوفته اون تو، مگه چی میشه؟!
آخرین چایی رو هم همین الان خوردم. درسته که ساعت شده دو و بیست و پنج دقیقه ولی داغ داغ بود. کاشکی میشد روزها و شبهای زندگیمون هم به همین داغی چایی نصفه شبی بود.
روی این کامپیوتر زپرتی امانی علی شلمبه که از نوروز ۸۷ مهمون خونهی ماست، حروف فارسی کاملاً درهم و برهم هستش. مدتهاست که (ی) وسط و چسبان، خیرهسرانه و بدون اینکه به حروفِ قبل و بعدش بچسبه، لجوجانه زل میزنه به چشمهای آدم و هر کاری میکنی نمیشه دست و پای ی رو بگیری و توی صفحه و میون کلمات درازش کنی! خلاصه که خوندن و نوشتن فونتهای فارسی مکافاتی است با این کامپیوتری که اگه وضعم بهتر از الانم بود و میتونستم یه کامپیوتر برای خودم دست و پا کنم، بدون اینکه بخوام کامپیوتر رو به علی برگردونم مثل این خارجیها میبردم و مینداختمش توی آشغال و زبالههای دم در خونه. خوندن نوشتههای فارسی با این کامپیوتر قِلق داره و انگار که میخواهی نقشه گنج رو بخونی و رمزگشایی کنی. حروف اونقدر بدریخت و بدترکیب هستند که انگاری داری هیروگلیف و خط مصریهای باستانی رو میخونی. مدتهاست که با این کامپیوتر اسم خودم رو اینجوری میبینم و میخونم کیوان. شکسته و بهم ریخته. هر چند شاید هم این کامپیوتر راست میگه و کیوان به همین درب و داغونی و به همین شکستهگی شبانه است.
دارم ریرا گوش میکنم. خیلی وقت بود که آلبومش رو گوش نکرده بودم. امشب اون رو بیاد تو گوش میکنم. بیاد تو؟! بیاد کی؟ تو؟ کدوم تو؟ کدوم یاد؟ کدوم ریرا؟
آی آدمها که بر ساحل ... نشسته شاد و خندانید ... یک نفر در آب دارد میسپارد جان ... یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند ... روی این دریای تند و تیره و سنگین ...
دنبال چی می گردی هر شبِ جمعه هی؟
توی این روزگار ... چطوری K1 ؟
خوشبختی کمی نیست آدم بتونه از اذون صبح تا اذون مغرب و اعشاء بخوابه.
حالا چرا 31 اسفند تو که 31 رو خلق کردی، خوب کلن یه ماه جدید اختراع میکردی. شاید فروش فیلم بالاتر بره!!!
سلام كيوان عزيزم - من از شما فقط 42 روز بزرگترم - راستي چجوري تا ظهر ميتونيد بخوابيد !!؟ اگر راست راستي داريد غرق ميشيد هممون بيايم كمك - مامان علي خان خوب شد ؟ يه سوال ديگه اوني كه تو عكس پشتش به دوربينه شمائين ؟ آخه قدش مثل شما بلنده ؟؟
موبايلت زنگ نزده و خوابيدي گله داري، حالا اگر چند نفر زنگ زده بودن از خواب پرونده بودنت باز هم همين پست و ميذاشتي و گله ميكردي فقط پاراگراف سوم به مخترع موبايل و هرچي مردم آزاره بد و بيراه ميگفتي :) چيه بچه نصفه شبي غر ميزني؟ با اين غر غر كردنت عمرا متولد اسفند بشي!
راستي اون آقاهه تو اون عكس قبلي هم يا خله يا ميدونسته سوژه است. مرد حسابي اون ويالون سل رو جمع كن برو كنار سن بدو. آخ جون...
براي حل مشكلت ..يعني مشكل ي shiftx يا همون ط خودمونو بگير ي را مي چسبونه....يا برو تو word تايپ كن بزار هرجوري ميخواد بنويسه بعد با find همه رو با شيفت ط عوض كن
آنكه ميگويد دوستت ميدارم ...
.
.
.
.
.
عشق را اي كاش زبان سخن بود...
با اينش خيلي حال ميكنم.
سلام کیوان. بهتری؟ مدتی هست که دارم نوشته هات رو میخونم، حتی آرشیوت رو. از مدل فکر کردنت خوشم میاد. از اینکه همیشه یه جور دیگه به همه چیز نگاه میکنی. معمولا پستهات همیشه من رو یاد یه چیزی مربوط به همون موضوع میندازه که گاهی خیلی هم مربوط نیست . مثل همین پستت که من رو یاد یه مطلب انداخت که هم ربط داشت و هم بی ربط بود. تو وبلاگ خودم نوشتم. کپیش رو برات میذارم.
کیوان یه مطلب نوشته با عنوان "کیوان، متولد 31 اسفند" . نوشته بود که بچه هایی که تو سال کبیسه روز 30 اسفند به دنیا میان هر چهار سال درمیون می تونن تولد بگیرن.
یاد تولد خودم افتادم. امسال همه ایرانیها دو روز روز تولدشونه. یک روز میلادی و یک روز هم خورشیدی. مثلا اگر کسی متولد اول مهر باشه تو پاسپورت 23 سپتامبر تولدشه. اما امسال 22 سپتامبر تولدش میشه. به خاطر همین امسال روز تولد خورشیدیم عزیزان داخل ایران تلفن کردن و تبریک گفتن و روز تولد میلادیم که فرداش بود دوستان خارج از ایران تولدم رو تبریک گفتن.
اما متولدین 30 اسفند تولدشون 20 مارس میشه. به خاطر همین اگه بخوان هر سال تولد بگیرن میتونن قاچاقی روز 20 مارس رو که همیشه برقراره تولد بگیرن. خیلی هم بیراه نرفتن. فقط تولدشون با 29 اسفندیها توی یک روز میفته. یعنی یه جورایی هم تولدشون هست هم نیست. از هیچی که بهتره. گو اینکه رسماً روز تولدشون اصلا اون سال وجود نداره. اما اسماٌ میشه به یه چیزی آویزون و دلخوش بود. اما 31 اسفند رو حتی قاچاقی هم توی هیچ تقویمی نمیشه جا کرد. پس گل گفتی کیوان.
سلام
راستي سالروز 6 تايي شدن استقلال توسط پرسپوليس مبارك باد ...لي لي لي لي
این داستان آدمای متولد سی ام اسفند که اجبارا هر چهار سال یک بار روز تولد واقعی دارند خیلی جالب بود . تا حالا بهش فکر نکرده بودم .
این قضیه کتاب چاپ کردن شما چی شد؟
ما منتظریم!
(این، هم ارز عبارت "خیلی قشنگ می نویسی" بود! )
هر جمعه داری پریود روحی میشیها!
salam agha k1
خوشحالم که همچنان قبراق و سر حالید و به نوشتن پست های جدید واسه خواننده های با مرامت اهتمام می ورزی(اینم از اون حرفا بود ها)
ولی راستش خوشحال میشم هر وقت سری به وبلاگت می زنم که تقریبا هر روز این کارو میکنم می تونم نوشته های خوبتو بخونم.اگه هم جدید نباشه به آرشیوت سری میزنم ،هنوز کلی پست تنخونده مونده.فقط غرض سلام کردن بود که انجام شد.
شاد باشی
میگم مگه ورود با پای چپ یا راست در نحوه سقوط و مکان سقوط تاثیر داره؟
تو این قرت بیست و یک باید با برنامه بخوابی وشش دانگ حواست جمع باشه. یعنی تو واون به نوبت نگهبانی بدین!!
حالا خوبه تو رو با یه خواب، فراموش میکنن، لرها با یه خواب کوچولو ریاست جمهوری رو از دست دادن!!
در ضمن نه حالا خداییش تلفنتو دادی مردم رابرا بهت زنگ بزنن احوالتو بپرسن؟ میری یه دفعه 24 ساعت ناپدید میشی ملت هم دست از همه جا کوتاه هرچی مث این آیکون <-8 منتظر میمونن خبری ازت نیست و تلفن یا آدرستم که ندارن آخه!
یا شاید این موضوع هم مربوط میشه به آپارتاید جنسیتی وجودت؟
همینه میگم این بچه ها رو ببین، قرار بذار. تا مدام انگشتاشون تو چش و چال و سولاخ سمبه ها و پستی بلندی و فراخی تنگی و عقب و جلو و بالا پایین و ....(خداییش این زبون فارسی هر کلمشو بکار ببری یه طوری بی ناموسی میشه ها!! عجب ملت منحرفی هستیم !!)گوش نمیگیری دیگه. فقط اینان که به یادتن. حالا هی برو پیش علی شلمبه.
کیوان عزیز حدود 5 سال است که با نام سی و یک اسفند (که در حقیقت روز تولدم میباشد-2 فروردین-) در حال وبلاگ نویسی هستم و کتابی با عنوان سی و یک اسفند یا متولد سی و یک اسفند نیز در موسسه انتشارتی در اهواز در حال چاپ دارم، لذا خواهشمند است با توجه به مطالبی که در این مورد نوشته اید و ممکن است در آینده باعث ایجاد مشکلاتی شود در خواست میکنم که این کامنت را در وبلاگتان منعکس و یا تغییراتی در این مطلبتان ایجاد نمایید.
با تشکر
سلام ،آقا مدتهاست که من به دلیل تحویل گرفته نشدن از سوی دوستان از طریق موبایل افسرده شده ام،به همین دلیل از گوشیم به جای پی اس پی یا همین بازی های دستی استفاده می کنم ، بسیار هم مثمر ه،
خب من داستان نوشتم اما کامنت دونیت پروندش.
به همان آبجکتیوی که تو از مرد نوشتی من هم از زن میگم. بابا ذهن زنها به طرز وحشتناکی پیچیده است و خلاصه من فکر میکنم اگر هم مردی پستی بکنه شاید آخرش تقصیر خود زن باشه.....به طرز غیر مستقیم و عجیبی.
حرفهای نوشته ات اشک من را در آورد اما خواستم بگویم شاید خیلیهایش درست باشه اما به نظر من معنی اش این نیست که مرد پسته. معنیش اینه که با هم فرق داریم.
ما دیروز به عادت مالوف اومدیم به وبلاگت سر زدیم ، دیدیم یه عکس گذاشتی فقط ! نگران شدیم که نکنه پیشی ، زبون آقا کیوان رو خورده باشه. سپاسگذاریم که ما رو از نگرانی و دلشوره درآوردی.