گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
كامنت ديروز رسول كه البته قسمتی از نوشته بسيار خوب سلمان، يكی از قديمیترين بلاگرهای فارسی هستش بقدری فكر من رو به خودش مشغول كرده كه با توجه به اينكه تا حالا كمتر و به ندرت پيش اومده، عين نوشته كسی رو بعنوان يه پست توی وبلاگم بذارم ولی امروز ميخوام چيزی نگم و همراه با شما سكوت كنم و فقط همون نوشته رو بخونيم. قطعاً نياز به خوندن چندين باره داره. برای من كه اينطور بود. نوشته سلمان و بخصوص صحبت نبوی فوقالعاده است.
مطلب مانيفيست مهاجرت ( 15 فروردين 1384 ) رو عينناً و بدون كم و كاست ( فقط از لحاظ اصول نگارش، علامتها و نيمفاصلهها تصحيحش كردم ) توی اين صفحه قرار دادم چون حس میكنم اين مطلب، يه جور ديگه است. يه چيز ديگه است. خيلی قشنگ و خوب و واقعيه. حالا بدون هيچگونه اظهار نظری ديگهايی ازتون خواهش میكنم مطلب رو بدقت بخونيد و مطمئن باشيد مثل هميشه نقطه نظرات همهی شما عزيزان ( بخصوص دوستانی كه تجربه مهاجرت رو داشتند ) برام خيلی مهم خواهد بود.
مانيفست مهاجرت
1) مهاجرت "واقعی" است. قبول کن تو به عنوان خواننده اين نوشته، يا مهاجرت کردهای، يا در فکر مهاجرت هستی يا تعداد زيادی از دوستان خودت را در اثر مهاجرت از دست دادهای.
2) مهاجرت "تعريف" دارد. جابجايی محل زندگی از روستا به شهرستان، از شهرستان به تهران، از ايران به خارج، از هند به آمريکا، از تگزاس به نيويورک، همگی مهاجرت هستند. تعريف مهاجرت دغدغه من نيست.
3) مهاجرت "دليل" دارد. حرکت به سمت موقعيتهای بهتر شغلی و تحصيلی، داشتن رفاه بيشتر يا فرار از مشکلات همه از دلايل مهاجرت هستند. دلايل مهاجرت، دغدغه من نيست.
4) مهاجرت از ايران به خارج از ايران "دليل" دارد. از دلايل متنوع و شخصی تا دلايل اجتماعی (حتی در حد تفاوت مرگ و زندگی: مرگ تنها به جادهها، هواپيماها، روستاهای نزديک ايستگاههای قطار، هوای آلوده و ساختمان غير مقاوم محدود نمیشه. يک استاديوم فوتبال هم میتونه به راحتی پايان يک زندگی باشه). دلايل مهاجرت از ايران به خارج از ايران دغدغه من نيست.
5) مهاجرت "تاثير" دارد. در ديدگاه کلاسيک و عامه، تاثير مهاجرت برای فرد مهاجر مثبت و برای جامعهای که از اون مهاجرت میکنه منفی است. ( فلانی مملکت خودش را در بدبختی ول کرد و رفت دنبال خوشی ). اما واقعيت اينه که تاثير مهاجرت برای فرد يا جامعه بسته به شرايط میتونه مثبت يا منفی باشه. در عمل بسياری از مهاجران به هدفهای خودشون نمیرسند. همين طور کشورهای بسياری هم توانستهاند از مهاجران خودشون به بهترين روش استفاده کنند. در 15 سال اخير 70 درصد سرمايهگذاری خارجی چين به خاطر چينیهای مهاجر در كشورهای ديگه بوده. تاثيرات مهاجرت دغدغه من نيست.
6) مهاجرت "مقصد" دارد. در ديدگاه کلاسيک و عامه، کشورهای انگلیسی زبان نصف النهارهای بسيار دور (استراليا، کانادا، آمريکا، انگليس) تنها مقاصد قابل قبول مهاجرت محسوب میشدند. اما به نظر من در دوره دوم Globalization (جهانی شدن شرکتها) به همون ترتيب که کفش نايک میتونه در اندونزی، هند يا اروپای شرقی توليد شده باشه و هنوز "نايک" باشه، Lifestyle نايک هم میتونه در اندونزی، هند يا اروپای شرقی وجود داشته باشه و هنوز Lifestyle نايک باشه. صحبت درباره اين تئوری يکی از دغدغههای من است.
7) مهاجرت "دلتنگی" دارد. دلتنگی مهاجرت واقعی است. بخش مهمی از وقت و انرژی يک فرد مهاجر صرف اين مساله میشه: شنبهها انکارش میکنی، دوشنبهها احساسش میکنی، سهشنبهها نديدهاش میگيری، پنجشنبهها فراموشش میکنی و جمعهها به يادش گريه میکنی ... چگونگی برخورد با دلتنگی يکی از دغدغههای من است.
8) "مهاجر بودن" و چگونگی رابطه با مبدا مهاجرت، مهمتر از خود مهاجرت است. چرا در جريان تحولات ايران باشی؟ کدوم تحولاتش؟ فوتبالش؟ فيلمش؟ سريالش؟ حادثههاش؟ غصههاش؟ چند بار در طول روز به ياد اينها میافتيد و يا فعالانه اونها را دنبال میکنيد؟ چرا؟ ... چگونه مهاجر بودن در رابطه با مبدا مهاجرت يکی از دغدغههای من است.
9) و بالاخره مهاجرت "بازگشت" دارد. يا اين جوری بگم: قسمتی از توان فکری هر مهاجر (اگر انتخابی داشته باشه) صرف فکر در مورد اين مساله میشه. آيا قراره برگردی؟ اصلاً میتونی دوباره در اونجا زندگی کنی؟ ... "بازگشت" يکی از دغدغههای من است.
جمعه پيش ، اون تنها روزی که در اين پنج ماه برای وبگردی داشتم، وبلاگهای زيادی را ديدم. روزهای عيد بود. هر وبلاگی که میشناختم ( هودر و صنم و پژمان و شيده و ... ) اولين نوروزهای دور از ايرانش را تجربه میکرد.... اما يک چيز را مطمئن باشيد: نحوه رفتار اين نسل مهاجران، نسلی که ايران دهه هفتاد را در ايران تجربه کرده باشه، با نسل قبلی مهاجران تفاوت زيادی خواهد داشت.... نه ... نه ... تعريف و دليل و تاثير مهاجرت اونها عوض نشده ... اما مقصدشون، دلتنگیهاشون، چگونه مهاجر بودنشون و بازگشتشون تفاوت خواهد داشت.... مثلاً اينجا را ببين: هر دو نويسندهاند .. هر دو در غربت ... يکی زودتر اومده و يکی ديرتر .. هر دو با ياد نوروز به ياد وطن افتادهاند ... ولی ببين چه قدر متفاوت مینويسند:
" من در گوشهی ایرانم نیستم. در سراب یا تبریزم نیستم. و سپاس میگویم که اکنون در آن دیار نیستم ... اصلاً چه اهمیتی دارد که در سراب باشم یا در سانفرانسیسکو. من اینجا انسانم و آنجا، در زادگاهم رعیت صغیر حقیری بیش نیستم ... مهم نیست که در سانفرانسیسکو باشم یا در سراب ... اگر وطن با من باشد من در وطن خواهم بود" (نگاهی)
"اینجا که نشستهام جایی بس خوش و نیکوست، اما جای من نیست… باید میآموختم که نویسنده نمیتواند بیسرزمین بماند، حتی اگر سرزمیناش بخواهد که بینویسنده باشد ... .آموختم که سرزمین بینویسنده حاصلاش نویسنده بیسرزمین است. ... آموختم که در سرزمین غربت آدمی هرگز احساس داشتن نمیکند، حتی اگر همه چیز داشته باشد" (نبوی)
مهاجرت از لحاظ اهميتی که در زندگی داره شايد با ازدواج قابل مقايسه باشه. اما به دو دليل با اون فرق داره: اينکه بازگشت داره و اينکه میتونی نظرت را در مورد انتخابی که کردی با ديگران در ميان بگذاری (کاری که مثلاً در مورد همسری که گرفتی نمیتونی انجام بدی) ... دغدغههای من در مورد مهاجرت ( و خود اون ) برای من تازه و جديد هستند ... اگر برای تو هم مقصد و دلتنگی و چگونگی و بازگشت مهاجرت دغدغه است، شايد بتونی وقتی از اين شهر داغ رد میشدی (يا حتی از نزديک mailbox من رد میشدی) اون دغدغهها را با هم مرور کنيم ...
... مهاجرت "واقعی" است ...
moteasefane vaghie ast!
سال هايه سال تو كف همين يه كلمه موندم "مهاجرت"
از همه ی چیزایی که نوشته بود2 چیز از دغدغهای من هم هست.
منی که به خاطر ازدواج با مرد ایده آلم تن به مهاجرت دادم.یکی از دغدغه های من دلتنگی هست و دومیش بازگشت.بازگشت به خاطر تنهایی.اما نمی تونم نظری در مورد خوبی یا بدی مهاجرت بدم.چون به نظرم 1 سال خیلی کمه.اما با نظر"نبوی" بیشتر موافقم.چون به این حرف ایمان دارم.
سلام
مهاجرت به شدت افزایش یافته خود من هم در فکر ان هستم ودنبال فرار
تاکی مهاجرت پس کی بماند؟!!!ساکنان خانه پدری چه کسانی خواهند بود؟!!!
... آموختم که در سرزمین غربت آدمی هرگز احساس داشتن نمیکند، حتی اگر همه چیز داشته باشد" (نبوی)
این جمله واقعا درسته من سالهای زیادی در همین ایران که کشور خودم هست از شهرم دور بودم بسیار دور مجبور بودم با فرهنگی متفاوت و مردم یمتفاوت تر زندگی کنم هرچند هم زبان و هم وطنم بودند و لی در تمام این سالها هیچ وقت احساس نکردم که اون شهر و او استان دور دست مال منه و من پذیرفته شده باشم .
بازم سلام به کیوان گل و از پشت یک سومی های عزیز!
دیروز که داشتم درخواست کمکمو از خواننده های از پشت یک سوم مینوشتم زیاد مطمئن نبودم کسی پیدا بشه که ندیده و نشناخته کمکم کنه؛
اما وقتی 4 تا ایمیل توی inbox رو دیدم فهمیدم که هنوز هم هستند افرادی که فقط از سر انسانیت به کسی کمک کنند که میدونند شاید اون آدم نتونه کارشونو جبران کنه.
الان دیگه به لطف دوستای گلم:
لیلا خانم
آقا رسول
آقا مازیار
و یه دوست جون گل دیگه که خواست اسمی ازش برده نشه و یه مجموعه کامل 40 تایی از جمله هایی که من دنبالشون بودم برام فرستاد،
کارم راه افتاده. پایان نامم تقریبا آماده شده که بره واسه صحافی.
اما اصل مطلب اینه که اگه کیوان عزیز و از پشت یک سومش نبودن منم جایی رو نداشتم که بیام و توش ناله ی درخواست کمک سر بدم.
پس یه تشکر خیلی ویژه هم از آقا کیوان عزیزدارم که بانی خیر شد تا کار من راه بیفته.
بازم ممنون از همه
دوستتون دارم.ساسا
***********************************************
k1: ساسا جان خوشحالم كه كارهای پاياننامهات داره بخوبی پيش ميره. ظاهراً منهم توی اينترنت اعتباری دارم تا حرفم روی زمين و بلاتكليف نمونه و دوستان براش ارزش قائل بشن.
با اينکه هيچ تجربهي مهاجرتي ندارم ولي واقعاً نوشتهي تأثيرگذار و خوبي بود... ممنون که گذاشتيش...
مهاجرت؟هه ول كن بابا اسدالله
45روز براي آموزشي رفتم كرمانشاه..داشتم مي مردم تو پادگان شهيد منتظري ....به كوه دختر خورشيد نگاه مي كرديم و مي گفتيم :
اي خدا ميشه يه بار ديگه برج ميدون آزادي رو ببينيم
من مي گفتم فقط يه بار ديگه تو افسريه راه برم...يه روزنامه پيروزي بخرم بعد بميرم...
وقتي رسيديم تهران پنجره اتوبوس رو باز كرديم گفتيم هوار آلوده بيا برو تو ريه...
حالا چه ميدونم بعضي ها اينجوري حال مي كنن ديگه...برن سوئد يه مشت آدمي كه وقتي اجداد من داشتن جندي شاپور رو مي ساختن اونا همديگرو ميخوردن بگن بهشون كله سياه....حالا موبور هستن خدمات اجتماعي خوبي دارن يا ...گور باباشون من دمبم به دمب گذشته وصله..اساسي هم وصله 1 ماه حاج خانم مامان بزرگمو نبينم مي ميرم .هرچند وقت يكبار بايد پاي حرفهاي دايي خلبانم بشينم تا خاطرات دوران آموزشي تو آمريكا و بمباران هاي عراق دوباره و سه باره برام بگه تا منم برم تو خيال و روياي خلبانهايي كه تكه تكه شدن و افسوس بخورم
مهاجرت ..هه هه هه
من جزو گروهی هستم که بارها به مرحله رفتن رسیدم اما هر بار به دلیلی پشیمان شدم.شاید عمده ترین علت اون نبود انگیزه کافی در وجود خودم بوده والا دلایل هیچ وقت انقدر قوی نبوده که بتونه مانع باشه.تو روانپزشکی تغییر محل زندگی (مثال:مهاجرت) جزو استرس های بزرگ رده بندی میشه پس مساله حقیقتا جدی هست و می تونه تو زندگی بسیار تاثیر گذار باشه. بنابراین نباید بدون پیش شرط های لازم انجام بشه .و البته این پیش شرط ها شامل مجموعه عواملی است که زندگی ادما رو تعریف می کنه!که ترجیح می دم کسایی که تجربه و علم کافی رو در این زمینه دارن راجع به اون صحبت کنن .به هر حال معتقدم دل کندن و بریدن از جایی که به دنیا اومدیم و بزرگ شدیم و با افتخار وطنمون میدونیم بسیار سخت هست حتی اگه هیچ دلخوشی در اینجا نداشته باشیم . به هر حال همه کسانی که رفتن مطمئنا این سختی رو کشیدن (به مقدار متفاوت) اما حتما چیزی که به دست اوردن انقدر براشون با ارزش و مهم بوده که تحمل می کنند و شاید هم از به دست اوردن این شرایط راضی هستند تا جایی که بعضی ها دیگه هیچ وقت به زندگی این ور فکر نمی کنند و این البته به تفاوتهای اساسی که در شخصیت روانی و اجتماعی انسانها وجود داره هم مرتبط میشه.بحث در اینباره خیلی گسترده تر و پیچیده تر از اونی هست که من با این زبون الکنم بتونم از پسش بر بیام مرسی از اینکه زمینه ایی فراهم کردی تا بتونیم از تجربیات بقیه که حتما جالب خواهد بود استفاده کنیم.
ای بابا چقدر راجع به مهاجرت حرف میزنین ؟ وقتی که هیچ نتیجه ای هم نداره . اصلا مگه میشه راجع بهش حکم صادر کرد که خوبه یا بده یا اینجوریه یا اونجوریه . این یه مسئله شخصیه که هر کسی خودش در موردش تصمیم میگیره و به هیچ کس دیگه ای مربوط نیست دوست دارین بمونین ایران دوست ندارین برین امریکا یا هر قبرستون دیگه انقدر هم ناله نکنین اینجا اونجوریه اونجا اینجوریه . توی ایران که هستین دائما اه و ناله میکنین که ای ترافیکه بی برنامگیه گرونیه ما اینجا اصلا ادم نیستیم اصلا زندگی نمیکنیم و سایر چس ناله ها . انور هم که هستین ناله میکنین و یاد جگرکیهای درکه و الو های دربند و غروب و پاییز و ماه رمضون و اذان و ربنا و بوی توالت عمومی و هزار کوفت و زهرمار دیگه میافتین . خوب تکلیفتون رو با خودتون روشن کنین هر کی هر جا میخواد زندگی کنه و دیگه انقدر مهاجرت مهاجرت نکنین که حالم بهم خورد .
با این که پست جناب سلمان مربوط به حدودا سه چهار سال قبل هستش اما از آن جایی که مهاجرت از مواردی ست که همیشه دغدغه گروهی از انسان هاست سوژه هیچگاه تکراری و کهنه نمیشه و به قول معروف "این قصه را از هر زبان که می شنوی نامکرر است" مخصوصا در این پست که قراره هر کی تجربه شخصی ش رو بنویسه . شخصا نمی تونم ادعای تجربه ای عمیق و همه جانبه پیرامون مهاجرت داشته باشم چون علیرغم این که تقریبا شانزده سال (از چهارتا بیست سالگی) و البته نه متوالی که به صورت متناوب به دلیل شرایط خانوادگی به شکل دوره های یک یا دو سه ساله در کشورهای دیگه زندگی کردم از امریکای شمالی و اروپا بگیر تا کشوری در خاور دور اما چون در آن سال ها هم کم سن بودم و هم از ساپورت خانواده برخوردار مطمئنا جز از بعد روانی طعم سایر سختی های هجرت را به معنای واقعی نچشیدم . حدودا هفت سال قبل هم بطور کاملا جدی در آستانه مهاجرت بودم که وقوع حادثه ای غیرمنتظره کل سیستم زندگیم رو در هم ریخت و همراه با آن داستان مهاجرت هم مسکوت ماند . بعد از آن آخرین باری که برای بیشتر از یک سال از وطن دور بودم به منظور ادامه تحصیل بود که در آن شرایط هم علیرغم سختی های خاص خودش اما به دلیل ذوق و شوق تحصیل آن هم در آن محیط آموزشی فوق العاده و متمرکز شدن بر تحصیل و داشتن هدف روشن همه مشکلات را با انرژی مضاعفی تحمل می کردم اما راستش با همه مزایا تقریبا بعد از شروع دومین سال به این نتیجه رسیدم که آدم "آن طرف" ماندن و سکونت دائم برای همیشه در آن جا نیستم یعنی نتیجه ای که از سر فشار مشکلات اولیه نبود چون سال اول یعنی سال سخت سپری شده بود . در پرانتز اضافه می کنم من در اروپا بودم و شاید اگر چنین شرایطی در کشوری مثل ایالات متحده امریکا(البته آن هم نه در هر ایالتی و با هر شرایطی) داشتم این احتمال وجود داشت که به نتیجه ای غیر از این برسم . در هر حال به گمانم آن تجربه دو سال و اندی آخر یکی از گران بهاترین تجارب زندگیم باشد چون در صورت سر و کله نزدن با چالش های آن و نتیجه گیری نهایی احتمالا تا آخر عمر خودم را برای ماندن در وطن سرزنش می کردم ! رسیدن به نتیجه فوق هم چندان ربطی به مشکلات و سختی های بیرونی نداشت چون اصولا تعریف از خودم نباشه روحیه جنگندگی با مشکلات را دارم اما بخشی از روحیات شخصی ام باعث شد اینگونه تصمیم بگیرم و این نتیجه گیری می تونه به تعداد انسان هایی که تجربه مشابه دارند نتایج متفاوتی داشته باشه . به گمانم برای مهاجرت آن هم در ابعاد گسترده تر باید دلایل جدی و کاملا جدی داشت . تجربه دوستان و آشنایان بهم ثابت کرده معمولا جابجایی هایی که صرفا با انگیزه فرار از محیط و بدتر از آن بطور ناخودآگاه گریز از "خود" باشه نتایج چندان مطلوبی به همراه نداره . و در این راه به نظرم بدترین حالت مربوط به دو گروه هستش : اول آن مهاجرانی که هجرت کرده اند اما حتی بعد از گذشت چند سال همچنان با خود درگیرند ! و دسته دوم آنهایی که به هر دلیل پای رفتن نداشته اند اما همچنان در حسرت سرزمینی دیگر روزگار را سپری می کنند .
پی نوشت : در پست قبلی خانم یا آقای "هات چاکلت" کامنت گذاشته و از مشکل لینکای اون کنار نوشته . می خواستم به اطلاع ایشان برسانم زیاد نگران نباش . چون من هم از وقتی سر و شکل این وبلاگ تغییر کرده با تو هم درد هستم ! یعنی هم از لینک دوستان و هم از لینکای منتخب فقط بالاترین لینک یعنی همان اولی برام باز میشه . تو تنها نیستی شکلات داغ عزیز :دی
تجربه منم از مهاجرا همونی بود که تو کامنتای پست قبلی برات نوشتم یا پست قبل ترش . یه مدت تو اون به قول خود فرانسویا (پاقی) خراب شده (به پاریس میگن پاقی ) بعد هم تو اون جهنم دره سوئد که خبر از شب و روزت نداری . برا بعضیا خوب میشه اما برا من که جز ضرر چیزی توش نبود نه به خاطر مالیش که گرچه مهم بود اما بیشتر چون زندگی خونوادگیم از هم پاشید . داستانش زیاده جاش هم اینجا نیس اما من که از این جهتش خیلی صدمه دیدم هر چند بعدا روانشناسی که باش تراپی گرفتم میگفت مشکلات ما از قبل هم بوده و اساس کارمون خراب بوده اما مهاجرت چون یه تغییره خیلی بزرگه موجب شده همه چی رو بیاد . فک کنم اگه نرفته بودیم هر چند این تخم لق رو خودم تو دهنش انداختم و اگه بچه داشتیم شاید کارمون به طلاق نمیکشید اما در هر حال همون چیزی رو که بود و به نظر خودم و اطرافیامون خوبم بود با مهاجرت گند زده شد بهش . حلام دوباره روز از نو روزی از نو . با این فرق که دیگه اون شور و حال و جون جوونی و چند سال قبل رو ندارم . انگار یه ده سالی پیرتر شدم . جدی میگم ها . منظورم چس ناله نیس اما اثر منفیش خیلی برا من زیاد بود . امیدوارم هر کی چنین تصمیمی میگیره بیشتر تحقیق کنه . الکی دس به عمل نزنه که جز ضرر مادی ضررای دیگه هم باهاش هست .
عسل جان ما اگر در مورد انتخاب هاي شخصي همديگه حكم صادر نكنيم، هموطنان روشون زياد ميشه و فكر ميكنن هر كي به هر كيه!
اصلن چه معني داره آدم انتخاب شخصي داشته باشه؟
البته مي دونم هدف كيوان عزيز تعيين تكليف نيست،اما يه جورايي اينقدر واسه هم نسخه مي پيچيم و همديگه رو قضاوت و نظارت! ميكنيم كه ديگه آستانه تحمل مون پايين اومده :(
همونطور كه مهر عزيز گفت مسئله مهاجرت به شدت مربوط ميشه به ويژگي هاي رواني و اجتماعي هر فرد و نگاهي كه به زندگي داره
در ضمن همه كه ناسيوناليست و نوستالژيك نيستن ،آرمان ها و دغدغه هاي ديگه اي هم وجود داره ،مهم اينه كه تكثر گرا باشيم.
راستش وقتی اون مطلب "بیوتن" رو دیدم و بعدش که دنبال بیان نظر و دیدگاه خودم بودم اون پست آقا سلمان رو یادم اومد وگشتم پیداش کردم، بنظرم رسید چقد یه سری از افکار وحرفای ما شبیه همه فقط بعضیا با داشتن نگاه دقیق و جستجوگر والبته ذهن منسجم و قلم روان میتونن اونا رو قشنگ بیان کنن. شاید علت مراجعه ما به خیلی از این سایتا و نوشته های دوستان هم همین باشه.
به یک موضوع وقتی از بالا و زوایا و دیدگاههای دیگه به شکل جامع نگاه میشه میتونه خیلی از ذهنا رو باز کنه و افق دیدها رو وسعت بده که برا همه اونایی که بنوعی اون دغدغه رو دارن مفیده واستفاده میکنن.
------------------
اما در مورد میزان پرداختن به این مطلب در وبلاگا:
خیلیا رو دیدم که بدون درک و برداشت درست و فقط با این فلسفه"...هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم..."میرن دنبال مهاجرت که نتیجه و هزینه های واقعا سنگینی براشون داشته وبعضا شکست میخورن.
قطعا مهاجرت چون در حال حاضر بخش زیادی از وقت وانرژی وافکار خیلی از ما ایرانیا رو بخودش مشغول کرده و بعضیا چون اسم پدیده "فرار مغزها" رو شنیدین و لابد خودشون رو هم سرآمد همه "مغزها ونوابغ" دنیا میدونن که به محض رسیدن به اونجا به استقبالشون میان و...!! بلافاصله پس از رسیدن، تفاوتها وکمبودها رو که میبینن تو ذوقشون میخوره و سرخورده میشن. لذا داشتن اطلاعات از افرادی که تجربشو دارن میتونه خیلی راهگشا باشه ویکی از بهترین محلهای بیان تجربیات هم همینجاهاست و این تیپ آدمای همفکر و دارای شرایط تقریبا مشابه و نه تجربه های مهاجرت و مکتوبات کلاسیک که عمدتا مال نسل قبلیه و با این نسل ودیدگاهاشون خیلی متفاوته.
شرایط هم عوض شده اگه سابق بر این تنها ارتباط یه مهاجر با وطنش تلفنهای گاه گداری بود، الان طرف میتونه اون سر دنیا باشه ولی شب وروزش تو ایران و فضای ایران مونده باشه. ارتباط دائم و همه جانبه،خوندن و پیگیری اخبار،وقایع،عکس، فیلم و...همینه که شخص رو مدام تو تناقض و نوستالژی نگه میداره و روند تطبیق پذیریشو سخت تر!!
پس پرداختن به این قضیه هم در جای خود هم لازمه و هم واجب.
این خانم عسل هم که با این نوشتشون نمیشه با 100 من عسل هم قورتش داد! میشه بفرمان مشکل ایشون چیه؟اصلا مگه مجبورن اظهار نظر کنن و یا کامنت بدن؟؟!!
میشه منم با همون منطق خودش برگردم و بگم که" نوشتن" ویا "خوندن" این مطالب تو این "محیط شخصی" یه "مسئله شخصیه" و به هیچ کس دیگه ای مربوط نیست؟!! خوب شما هم دوست دارین بخونین، دوست ندارین نخونین!! و برین به کارای واجبترتون برسین.نبستنت که خواهر من!! بگذریم...
---------
در مورد ساسا خانم هم قابلی نداشت و احتیاجی نبود اسم ببرن ایشون! چون ا انگیزه هایی فراتر از انسانی داشتیم ما! :دی (رونوشت: لیلا خانم، جهت هرگونه "جوسازی"!! بعدی لطفا!! Just kidding)
هميشه معتقدم آدمها از نظر تفكر در مهاجرت به دو دسته تقسيم مي شن:
1. اون هايي كه حاضرن براي شرايط ايده ال و يا رسيدن به هدفشون از هر نظر كه باشه حالا چه تحصيل و چه شرايط زندگي بهتر، تن به هر سختي بدن!
2. افرادي كه به خاطر وابستگي ها به وطن، به خانواده،يا ترس از شرايط نا آشناي غربت به هيچ وجه حاضر نيستن كه تن به رفتن بدن.
و گاهي هر دو اينا يه شعار دارن: مگه چه قدر زندگي مي كنيم بذار تو شرايط خوب باشيم.
كه يكي شرايط خوب رو در رسيدن به اهدافش مي بينه و يكي هم در اينكه حاضر نيست به هيچ قيمتي سختي هاي غربت رو تحمل كنه.
غربت سخته و به نظر من كسي كه بگه سخت نيست دروغ گفته، شايد از يه سري نظرات نسبت به وطن بهتر باشه ولي در كل سختيهاش جايي نمي ره.
من با محك زدن خودم فهميدم كه آدم غربت نيستم.
منم موافقم که بحث مهاجرت به جایی نمیرسه چون یه مقوله ی کاملا شخصیه و بستگی به شرایط قبل و بعد از مهاجرت آدم و جایی که داره می ره داره. البته من زیاد اون زندگی ماشینی که شما بهش اشاره کردید رو اینجا ندیدم. شاید کانادا با امریکا فرق می کنه. اما به نظر من اگر کسی مشکل زبان نداشته باشه اینجا خیلی راحت جا میفته و بالعکس.
مهاجرت "واقعی" است
"در حال حاضر شرایطش را ندارم"!!! نمیدانم تا کی میتوانم پشت این دلیل پنهان شوم؟!!
و دیروزجوانی دیگر هجرت کرد، دلیلش برای نماندن کم ارزشی و یا اصلن بیارزشی جان انسان در ایران بود. مهاجرتی ناگهانی و بیبازگشت و داغی ابدی و جانکاه.
برای او اکنون تنها میتوان فاتحهای خواند.
سلام بابا.
به آقا رسول :وقتی مگم شما هرچی بگی درسته نگو نه!!!دی:
به باباکیوان:من یه مهاجرت چند ساله به تهران داشتم برا 7 پشتم بسته.البته اگر با خانواده بود شاید به این بدی نبود...
اولین حسی که یک مهاجر داره اینه که مثل یک کودک کنتورش صفر می شه و همه چی رو باید از اول شروع کنه و این سوال براش پیش می اد که من اینجا چی کار می کنم؟ بهترین حالت مهاجرت زمانی است که فرد در کودکی و نوجوانی به همراه خانواده اش مهاجرت می کنه در اون فرهنگ بزرگ می شه درس می خونه و آینده اش رو شکل می ده. خاطره زیادی از وطن نداره که بخواد دلتنگ بشه پدر و مادر در کنارشن و همونجا ریشه می ده و جوونه می زنه.
اما از ریشه کندن فرد سی چهل ساله کار آسونی نیست جا افتادن تو محیط جدید به خیلی از عوامل بستگی داره و در بهترین حالت فرد احساس بستگی به محیط جدید را ندارد مخصوصا" که هیچ چیز نمی تونه جای خالی عزیزان و دوستان را براش پر کنه و نه می تونه کم و کاستی ها و مشکلات محیط قدیم را تحمل کند. در یک کلام مهاجر نسل اول یعنی نسل سوخته
salman daghighan avvalin bloggere farsie
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن دختـــــــــــر چشم آبی گیسوی طلایی
طناز سیه چشــــــــــم چو معشوقه من نیست
آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی است که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست
آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست
آوارگی وخانه به دوشی چه بلایست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبه که مغزش به سر و روح به تن نیست
پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست
این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
دکتر خسرو فرشید ورد
شاید این بهترین جوابی بود که میتونستم بدم...
این خانه قشنگ است ولی...
آقای رسول دقیقا همانطور که خودت گفتی اینکه من اینجا کامنت میذارم و یا در کامنتم چی مینویسم یا چه عقیده ای دارم یه مسئله شخصیه البته اگه معنی شخصی رو با این همه ادعایی که داری درست فهمیده باشی . بنابراین شما دخالت نکن که من اینجا رو میخونم یا نمیخونم یا چه جوری کامنت میذارم یا اصلا میشه منو با صد من عسل خورد یا نخورد نوشتن مطلب در اینجا اول به کیوان مربوطه بعد هم به اونی که میخواد کامنت بذاره حالا اگه جنابعالی خیلی احساس باحال بودن میکنی و راجع هر مطلبی اظهار فضل میکنی و اینجا رو تبدیل به چت روم کردی و چپ و راست برای این و اون پیغام میذاری و کیوان هم چیزی نمیگه به خودش مربوطه وگرنه به نظر من شما با این همه تراوشات مغزی گرانبها بهتره برای خودت یه وبلاگ بذاری و تراوشاتت رو اونجا بپراکنی که باز هم این نظر شخصی منه . پس فضولی بیجا نکن و به نامه پراکنی هات ادامه بده . مطمئن باش که ما قبل از تو اینجا بودیم و نسبت به کیوان و نوشته هاش هم تعصب بیشتری داریم و هم حق اب و گل بیشتر و هر چیزی هم که من اینجا مینویسم خطابم به کیوانه و لازم نیست تو اظهار نظر کنی .
مهاجرت خیلی بستگی به شخصیتهای فردی داره. بعضیها قابلیت تطابق پذیری بیشتری دارند. اما تجربه شخصی من میگه ما ایرانیها کلا آدمهای سنگینی! هستیم. اینجا مردم بیشتر مهاجرت میکنند. هر جا که کار باشه و زندگی بهتر و راحتتر با فرهنگهای دیگه کنار میان.
kayvan jan,
faghat yek mohaajer mitoone baa goosht o poostesh in neveshteh ro begireh.aakh ke cheghadr doroste.man baa saabegheye 13 saal doori az iran, ino migam.kamtar aadam mitoone kalemaati peydaa kone ke hesse mohaajerat ro bayaan kone va in dooste aziz che zibaa va ravoon in hess ro gofte,yeki dige az doostan ham yek jomleye kheyli dorost gofte ke vaghean hamin va on ine ke aadame mohaajer nemitoone ehsaase maalekiat kone hatta agar behtarin haa ro ham daashte baashe.in ham kheyli doroste.injaa daashtane ye zendegie raahat o daashtane vasaayele shick o ghashang aslan kaare sakhti nist vali har chi ham ke daashte baashi nemitooni azash lezzate kaamel bebari.khooneye ghashang, maashine aakharin model,...yaa har chize dige.tanhaaee inghadr bozorge ke dige majaale lezzat bordan az daashtehaa ro behet nemide.baaz ham mamnoon ke in neveshteye rasoul ro injaa gozaashti.hala dige man mitoonam az hesse mohaajerat harf bezanam.mamnoon az to va az rasoule aziz..
با اجازه صابخونه :
حضرت رسول شما انگیزه ات فراانسانی (!) بوده لطفا منو قاطی این نیات بلند مرتبه ات نکن . من صرفا انگیزه انسانی داشتم . ما که مثل شما موجود فرا آسمانی و متصل به عوالم غیبی نیستیم برادر جان :دی
سلام کیوان جان،
به نظر من یه کسی که به هر دلیلی مهاجرت میکنه، چه اجباری، چه با حق انتخاب، چه با فکر و تصمیم درست، و چه با یک تصمیم سطحی و اشتباه، اولین و مهمترین کاری که باید بکنه اینه که به خودش زمان بده، زمان بده و از همون ابتدا نسبت به مکانی که وارد شده جبهه نگیره. به استثنای اون عزیزانی که به واسطه پدر و مادرشون راهی یه کشور یا شهر دیگه میشن، بقیه افراد مهاجر حداقل اون روز آخری که دارن چمدونشونو جمع میکنن، به عمق مسئله پی میبرن و حتمآ میدونن دارن چی کار میکنن. اگه بخوایم واقع بین باشیم و البته منصف، باید قبول کنیم که یکی از بهترین راهها برای شونه خالی کردن از مسئولیت برای همه آدمهای دنیا اینه که تقصیرو بندازن گردن یه چیزی و یا یه کسی و خودشون بشینن هی آه و ناله کنن که اگه اینجوری نبود، اگه اینجوری بود، فلان میشد یا بهمان میشد. دنیا به آخر نمیرسه وقتی مهاجر میشی، دنیا عوض نمیشه وقتی مهاجر میشی، دنیا به جنگت نمیاد وقتی مهاجر میشی که دمار از روزگارت درآره، تازه دنیا یه فرصت دیگه بهت میده که توی یه شرایط دیگه خودتو نشون بدی.
بند ۶ این نوشته رو که خواسته نظرمون در مورد یک تئوری بدیم نفهمیدم، یعنی اساسآ به نظرم تئوری مطرح نشده که من بتونم نظرمو بدم.
بله این درسته که مهاجرت دلتنگی دارد و هیچ جای دنیا وطن آدم نمیشه، ولی خب یک مهاجر یکی از دلایلی که مهاجر است اینه که دلتنگی در مثلا رده پنجم جدول اولویت هاش بوده و دلیلش از مهاجرت مثلا در رده های بالاتر. میخوام بگم که هدفش از مهاجرت حتما مهم تر از دلتنگیش بوده. همنون طور که در ابتدای این صحبت بهش اشاره کردم، فرد مسافر اگه به خودش زمان بده و خودشو به شرایطی که داره وفق بده کمتر دلتنگی میکنه. اگر بخوام یه کم خوش بین تر به قضیه نگاه کنم، باید بگم که تو شرایط دنیای امروز با توجه به گسترش وسائل ارتباطی بیشتر و بیشتر میشه با دوستان و آشنایان و خانواده در ارتباط بود
درباره بازگشت، این دیگه برمیگرده به همون هدفی که به خاطرش اومدی شدی مهاجر. بعضی ها از اول میدونن که کی قرار برگردن و بعضی ها هم اومدن که ببینن تا کی میتونن دوام بیارن، و بعضی ها هم این وسط تکلیفشون معلوم نیست.
در یک جمع بندی کلی و خیلی مختصر باید بگم که به طور کلی اینکه یک مهاجر با شرایط چطور کنار میاد فقط و فقط بستگی به روحیه و شخصیت خودش داره، هیچ آدمی رو نمیشه راضی کرد که مهاجرت خوبه یا بد، هرآدمی با هر آدم دیگه فرق میکنه، هر کسی یه وجودی داره و وجودش یه تعریف مشخص.
من خودم مهاجرم، دلم برای همه فامیل و خانواده و آشنا تنگ میشه، دلم حتی برای کوچه پس کوچه های شهرمم تنگ میشه، ولی خب با یه هدفی اومدم، حتما هدفم برام اینقدر ارزش داره که پای همه سختی هاش وایسم. دلتنگی میکنم، ولی خودمو از بین نمیبرم. یه درسیه این مهاجرت برای خودش، بزرگت می کنه، آدمت میکنه، تازه وقتی میری یه جای دیگه دنیا و آدما رو میبینی میفهمی چه کوچیکی و چه کو چیکه دنیا، تازه میشی اونی که همیشه دوست داشتی باشی، باور کنید، حتی اگر بری و ببینی که تو برای مهاجرت ساخته نشدی خودش یه درسیه که اگه مهاجرت نگرده بودی هیچ وقت نمیفهمیدیش.
یه نصیحتی بکنم هر چند من خیلی کوچیک تراز اونم که نصیحت بکنم، ولی اگر تویی که داری این نوشته رو میخونی، امکان سفر و مهاجرت داری یادت باشه که دلیلت باید محکم تر از گریه های وقت و بی وقتت باشه وقتی میای این ور آب، دلیلت باید قویتر از غم غربت باشه، پاتو که از خاک وطنت میزاری بیرون، تو میمونی و یه سوال، اونم اینه که چرا اومدوم؟، یادت باشه که جواب خوبی داشته باشی که به خودت بدی، اینقدری خوب که خودت دوست داشته باشی پاش وایسی
سلام چه سر و صدایی بر پا کردیینا! اول نظر خودم رو بگم:مهاجرت به هر خوبی و خوشی و شنگولی هم باشه فقط برای تحصیل ارزش داره!که اون هم هرکی رفت بعدش مث بچه ی آدم برگرده! آدم نباید از ریشه اش جدا بشه....
و این متن هم ایمیل یکی از دوستامه که خودمو کشتم پیداش کردم و احساس کردم خالی از لطف نباشه تو و دوستات هم بخونید البته تصاویری هم داشت.
کانادا از نگاه یک مهاجر
من از کانادا متنفرم
کانادا کشور خیلی بدیه. من از این کشور متنفرم. دلایل من هم واضح و مبرهنه. برای اینکه مطمئنتون کنم که نظرم کاملا درسته بعضی از دلایلم رو اینجا می نویسم تا خودتون قضاوت کنین. فقط یادتون باشه که فکر مهاجرت به این کشور عوضی رو نکنین. به همون ایران خودمون بچسبین و از زندگی پر صلح و صفا در کنار خانواده تون لذت ببرین. این هم دلایل من:
1. اینجا یک نظام پزشکی احمقانه داره که آدمها رو همین طور بی دلیل مجانی معالجه می کنه. مثلا اگر برین بیمارستان هزینه ویزیت دکتر، معالجات، عمل جراحی، اتاق بیمار، غذا و داروی بیمار و خیلی چیزهای دیگه رو دولت می ده. آخه جون من کدوم کشور خراب شده ای یه همچه کار احمقانه ای می کنه. تازه تو اکثر اتاقهای بیمارستانها تلویزیون هست. برای بچه ها وسایل بازی هست. برای همراهان اتاق انتظار هست که گاهی وقتها هم توش قهوه و شکلات مجانی گذاشتن. از همه بدتر اینکه مریض چون قرار نیست پول بده می تونه آزادنه در محیط بیمارستان بچرخه. ساعت ملاقات هم به طرز احمقانه ای معمولا از صبح شروع میشه تا شب.
2. اکثر پیاده روها و خیابونهای شهرها پر از چمنه. آدم حالش بهم می خوره اینقدر سبزی می بینه. اَه. آخه اینم شد کار. بدتر اینکه هی شهرداری میاد سر این چمنها رو می زنه و مرتبشون می کنه. تازه اینجا این قدر پارک و بوستان هست که آدم نمی دونه کدومشون رو بره. این یکی که خیلی بده. آخه آدم گیج میشه و گیجی هم برای سلامتی مضره.3. اینجا مدرسه ها مجانیه. تازه تو این مدرسه های مجانی تو هر کلاس معمولا بیشتر از ۲۰ تا شاگرد نیست. تا دلتون بخواد در اختیار این بچه ها وسایل بازی و امکانات آموزشی گذاشتن. آخه آدم نباید حالش از این وضعیت بهم بخوره. فکر نمی کنین چقدر بچه ها فاسد میشن وقتی فکرشون آزادنه کار می کنه و می تونن از خودشون ابتکار به خرج بدن. بدتر اینکه خیلی از بچه ها تو مدرسه دو تا زبون یاد می گیرن و وقتی دیپلمشون رو می گیرن دو تا زبون انگلیسی و فرانسه رو عین هم صحبت می کنن و می نویسن. واقعا این یکی که دیگه حالم رو بهم می زنه. دولت لوس کانادا برای اینکه مردم رو خر کنه به اونهایی که بچه دارن هرماه یه پولی می ده. احمقانه اینه که اگر کسی در آمدش کمتر باشه پول بیشتری می گیره. بعضی ها برای هر بچه ای بیش از ۲۵۰ دلار در ماه می گیرن تازه علاوه بر اون اخیرا ۱۰۰ دلار هم بابت پول مهد کودک می گیرن. اَه اَه اَه
5. بیشتر راههای کانادا اتوبانه. آخه تو رو خدا یکی نیست بگه اتوبان باعث میشه آدم راحت تر باشه و این خیلی بده. بدتر اینکه اکثر این اتوبانها عوارضی ندارن و همین طور مجانی می ری توشون. تو رو خدا می بینی مالیاتی که از ما میگ6. تو این کشور عجیب و غریب خدمات آزمایشگاهی مجانی. آخه آدم این رو به کی بگه. وقتی میری آزمایشگاه نه تنها خون و ادرار و اونی که نمیشه اسمش رو بگم مجانی آزمایش می کنن بلکه احمقا نتیجه آزمایش رو مستقیم می فرستن برای دکترت که مریض به زحمت نیفته. این دیگه قابل تحمل نیست. یرن رو صرف چه بر7. بدترین چیز اینه که تقریبا همه اتوبوسهای مدارس اینجا به یک شکلن. همه به رنگ زردن که حال آدم ازش بهم می خوره. آخه احمقا فکر می کنن اگه رنگ اتوبوس زرد باشه بهتر دیده میشه و خطر تصادفش کمتره و بچه ها جونشون بیشتر در امانه. از اون احمقانه ترش اینه که وقتی سرویس مدرسه وا میسته که بچه ها رو سوار یا پیاده کنه کلی چراغهای عجیب غریب دور و ورش روشن میشه و همه ماشینها در هر طرف خیابون که باشن وامیستن تا بچه ها با امنیت کامل تو خیابون تردد کنن. آخه چه اهمیت داره که چندتا بچه در طول سال به خاطر تصادف بمیرن که اینا این همه مردم رو به زحمت میندازن. یز و بپاشهایی می کنن.
8. اگه بخوای تو کانادا یه کار جدید راه بندازی اینقدر بهت اطلاعات مجانی میدن که دیگه بالا میاری. از وب سایتهای دولتی بگیر تا مشاورای حضوری که همین طور پول مالیات رو به عنوان حقوق بهشون میدن تا به یه عده که می خوان ایجاد کار بکنن کمک کنن. آخه اینم شد کار. چرا باید از آدمهایی که طرحهای خوب تو کلشونه حمایت کرد. چرا دولت تا ۲۵۰ هزار دلار به این جور آدمها وام میده. چرا شهرداریها از این آدمهای مبتکر حمایت می کنن. این دیگه چه وضعشه بابا.
9. از سیستم بد اداری اینجا هر چی بگم کم گفتم. بیشتر کارهای اداری اینجا یا از طریق اینترنت انجام میشه و یا از طریق تلفن. برای اینکه نکنه کارمندهای تنبلشون بخوان با ارباب رجوع سر و کله بزنن بیشتر کارها رو از راه دور و در اسرع وقت انجام می دن. این دیگه نوبرشه والا.
10. اینترنت تو کانادا سانسور نمیشه. اینم شد کار. هر کی هر چقدر دلش بخواد به دولت و دولت مردان اینجا فحش می ده. اینم شد روش اداره دولت. کسی رو اینجا به خاطر انتقاد کردن از دولت زندانی نمی کنن. بدتر اونکه سرش رو هم زیر آب نمی کنن. من که اصلا سر در نمیارم.
11. تو خیلی از شرکتهای بزرگ وقتی کارمندها میرن سر کار اصلا کارت نمی زنن. اصلا کسی ازت نمیپرسه کی اومدی کی رفتی. این دیگه چه وضعشه. اون وقت با این وجود اکثر کارمندها به موقع میان و به موقع میرن.
12. اینجا تقریبا هر کس هر جوری دلش بخواد لباس می پوشه و دین هم آزاده و هر کسی هر دینی که بخواد داره. کسی اصلا ازت سوال نمی کنه که دین و ایمونت چیه. یا اصلا دین و ایمون داری یا نه. این دیگه انتهای بی شعوریه.
13. نظام بانکی اینجا حال آدم رو بهم می زنه. بیشتر کارها اتوماتیک انجام میشه. پرداخت قبضهات رو میتونی اتوماتیک کنی. دریافت حقوقت اتوماتیکه. خیلی از کارها رو از طریق اینترنت انجام می دی. دستگاههای خود پرداز همه جا ریخته که بتونی راحت پول بگیری یا کارهای بانکیت رو انجام بدی. کارتهای اعتباری و خطهای اعتباری و غیره و غیره تو رو از اینکه به دوستان و آشنایانت برای گرفتن پول مراجعه کنی بی نیاز می کنه. همینه که آدمها از هم فاصله می گیرن. چون هیچ کس از کسی طلبکار نیست کمتر به هم دیگه تلفن می زنن.
14. آدم از پلیس کانادا نمی ترسه. بابا پلیس باید ابهت داشته باشه نه اینکه به آدم احترام بذاره. همینه که رقم جرم و جنایت اینجا کمه دیگه. لابد مردم از پلیس خجالت می کشن. چون مطمئنم که از پلیس نمی ترسن. کشور کم جرم و جنایت که کشور نیست.
15. رقم تورم تو کانادا کمتر از سالی ۳ درصده. معمولا این رقم حدود ۲ درصد نگه داشته میشه. اعصاب آدم خرد میشه از بس که قیمتها زیاد نمیشن. احساس می کنی که هیچ تحرکی تو اقتصاد این کشور نیست.
اگه بخوام از بدیهای کانادا بگم این لیست سر به فلک می کشه ولی فکر کنم همین ۱۵ مورد برای اینکه متقاعدتون کنه کافی باشه. دیگه به اینکه فروشنده ها خوش برخوردن، پلیس از آدم رشوه نمی خواد، مردم به هم احترام می ذارن و خیلی چیزهای بد دیگه اشاره نمی کنم.
خوش باشین.
بیشتر مردم کانادا کشورشون رو دوست دارن. به علامت وسط پرچمشون احترام می گذارن و از زندگی توی این کشور راضی هستن. این حرفها براتون کمی عجیب نیست؟
متن همراه با تصاویر برات میل کردم
***********************************************
k1: ايميل شما كه تا الان به دستم نرسيده.
اين آقايي كه در 16 بند فوايد كانادارو به طعنه گفته درحقيقت 16 تا تيكه به ايرانيها گفته
توجه داشته باشند كه ماليات دقيق وزياد دادن اينجور مزايا را هم داره دولت از اونجاي ننه اش كه درنمياره بچپونه تو حلق مردم ...مثل ما ايرانيا تا بگن 1قرون ماليات زياده شده خشتك احمدي نژاد و جمهموري اسلامي رو پرچم مي كنيم بلافاصله هم ميگيم چرا انقلاب كرديم تازه 1000جور دوز و كلك هم سوار ميكنيم قانون رو دور بزنيم
درضمن تاريخچه استعمار را بخوانيد كانادا واستراليا تخم تركه انگلستان هستند ..اونجور چپاول ملتها اينجور راحتي...استعداد ايراني و هندي وچيني ...پيشرفت تكنولوژي
آره داداش اينجورياست...نخورديم نون گندم ..ديديم دست مردم
من 32 سالمه.از 20 سالگي وقتي همه دوستام تو فكر رفتن بودن براي من عجيب بود تو اون سن هيچ چيزي بهم فشار نمي آورد ولي يواش يواش طي اين سه چهار سال اخيرهمه چيز برام عوض شده فكر ميكنم اشتباه كردم نرفتم و الان با داشتن بچه ديگه دير شده از طرفي به خودم ميگم حالا بايد يه جوري زندگي كنم كه تو40 سالگي نگم وقتي 30 سالم بود و بچه ها كوچيك بودن چرا نرفتم و باز هم پشيمون بشم!
inke che zamani az iran kharej shodi o baraye admhaye mokhtalef dar zamanhaye mokhtalef mohajerat fargh mikone kamelan doroste, deltangi ro hich chiz nemitoone dorost kone, oon hesse too khoone boodano ham hichi nemitoone behet bede, vali bastegi dare ke koja mohajerat karde bashi o oonja che sharayeti dari, man khodam shakhsan kamelan ba mohit o adamaye inja kenar oomadam va kheili ham doost daram, enghad nazdik shodam be farhangeshoon ke hatta kheili chiza dar morede farhangeoon ke ghablan azaram nemidad alan azaram mide, vali khob hanooz va hamishe deltangam, dar morede bazgasht ham ziad kardam, vali momken nist,
خود کلمه ی "مهاجرت" یه حس غریب داره.
مامان و بابای منم مهاجر بودن. پدر که یه 2رگه ی غیرایرانیه، چون سرزمین پدری و مادریش متفاوت بود چندبار معنای مهاجرت رو چشیده. سالها پیش هم مهاجرتی به ایران داشت که منم در همون سالها متولد شدم و توی ایران رشد کردم.راستش فکر میکنم همون حس غربت، شدیدترین حس یه مهاجر هست...
یادم نمیره دلتنگیهای مامان و بابا و احساس غربتی که داشتن، حتی در سالهایی که وضعیت مالی و شغلی خوبی هم داشتیم. دلتنگیهاشو حتی میتونستم ببینم لابلای کتابایی که میخوند، فیلمهایی که بهشون علاقه نشون میداد، ترانه هایی که یادآور دیار کودکی و جوونیش بود، صدای محزون فلوتی که گاهی میزد...//
من خودم زاده ی ایران بودم. جایی که توش چشم باز کردم ولی از همون کودکی بهم تلقین شده بود که سرزمین من اینجا نیست! نمیتونم بگم همچین شرایطی، چه حس 2گانه ی سختی به آدم میده. نگاه مبهمی که به آینده داشتم... ساختن تصویرهایی از سرزمینی که هیچوقت لمسش نکرده بودم... ندیده گرفتن عشقهای پاکی که پیشنهاد میشد و توی دلم جوونه میزد ولی اجازه نداشتم حتی بهش فکر کنم... حس غربت و دوگانگی عجیبی که اکثر اوقات حتی در اوج خوشی، ته دلمو چنگ میزد. حس اینکه مگه میشه زادگاهم که بیشتر از 20 سال از عمرمو توش گذروندم، وطنم نباشه و حس اینکه بالاخره یه روزی باید بیشتر از نیمی از دلبستگیهامو رها کنم و برم. رفتنی که دیگه حق انتخاب توش بی معنا بود. شاید وجود همه ی این حسها بود که تاثیر داشت در اینکه توی خونواده ی ما شاعر و نقاش و خطاط هم بوجود بیاد.//
بهرحال منم حس واقعی مهاجرت رو چن سال پیش با ترک ایران، مزه کردم. نمیدونم انگار آدما گاهی عجیب به شرایط جدیدشون عادت میکنن. منم عادت کردم به دوستای جدیدم، زندگی و محیط جدید، کار جدیدی که به مراتب بالاتر از مشاغل قبلیم بود... با اینکه مقصد مهاجرتم شهری بود که اگه شرایط زندگیشو براتون بگم، حتی تصورش هم براتون سخت باشه، اما من به اینجا دل بستم. با اینکه همه ی خوشیها و ناخوشیهای اقامتم در ایران، شده دلتنگیهای عصر جمعه ی اینجا، با اینکه هنوزم گوشه ای از قلبم به یاد کوچه ها و خونه ی کودکیم میتپه، ولی اینجا هم شده وطن من. انگار دوسش دارم و میخوام برای قشنگتر شدنش تلاش کنم. و عجیب اینکه برخلاف تصورم، با همه ی سختیهایی که زندگی اینجا داره، از اومدنم به اینجا پشیمون نیستم!! شاید به این خاطره که رگ و ریشه هایی هم اینجا دارم.
از این خوشحالم که پدر، هرجا که بوده، با سربلندی و افتخار زندگی کرده. این خیلی مهمه که توی غربت حتی بعد از بازگشتت بتونی خیلیها رو محتاج هنر کاری خودت بکنی و کلی احترام و سربلندی از خودت به یادگار بذاری.//
از این حرف قشنگ -که فکر کنم خودت گفته بودی- هم نمیشه گذشت که باید ببینی موقع مهاجرت، در قبال چیزایی که قراره بدست بیاری، چه چیزایی رو داری از دست میدی.// اگه قصد رفتن دارید، جوری زندگی کنید که خودتون و اصلیتتون نه تنها فراموش نشه بلکه جوری خودتون و توانائیهاتونو اثبات کنید که همیشه از کشورتون با افتخار و غرور نام برده بشه. نژاد و ریشه ی آدما، همیشه باهاشونه.
((ما همه از یک قبیله ی بی چتریم، فقط لهجه هایمان، ما را به غربت جاده ها برده است...))
یا قرآن چه خبر اینجا. انگاری همه دل پری دارن از غربت. کامنتها چه قدر عریض و طویله!
"ترد"عزیز زحمت کشیده بدی های اونور رو گفته .واسه اینکه کم لطفی در حق غرب نشه منم خوبیاشُ میگم:
اونجا بی بندوباری جنسی اونقدر زیاده که دیگه مردمش هم به این نتیجه رسیدن که توان اصلاح و مبارزه با اونُ ندارن.
اونا حتی واسه حمایت از خانواده های تک سرپرست(که بیشتر شامل خانواده هایی میشه که زن در روابط نامشروع صاحب فرزند شده) قانونی دارن که طی ده سال آمار این بچه ها رو از 20 به 50 درصد رسونده.اونجا تا دلت بخواد تناقض هست: بی عدالتی ، نژاد پرستی،بی محتوایی زندگی ماشینی ،بیراهه ی لذت های آنی جسمانی از طریق روابط جنسی ، استفاده از مواد مخدر و قرص های روانگردان،خشونت و جنایت،جستجوی دائمی فلسفه ها و فرهنگ ها و ادیان جدید،موسیقی با ریتم هایی شدیداً افسار گریخته(که نه به سلامت و آرامش نفس کمک می کند ونه در خدمت اصلاح نظام اجتماعی است)،پوشیدن لباسهایی که زبان حال بی قیدی و بی بندوباری است،مفهوم پوچ گرایی وبی معنایی زندگی و هیچ انگاری(نیهیلیسم)و نتیجه ی آن زیاد شدن بیماری های روانی و افزایش خشونت،استفاده ی ابزاری از زنان برای تبلیغ کالاهای سرمایه داران،تشویق به پوشیدن لباسهای نامناسب و محرک،عادی شدن روابط نامشروع،تجارت گسترده ی زنان به عنوان کالای جنسی،سودآوری تجارت فحشاو موادمخدر و اسلحه،از هم گسیختن خانواده،از دست رفتن نقش های سنتی زن و مرد،بر باد رفتن اقتدار و مرجعیت اخلاقی و معنوی پدر و مادرها،گریز از سنت های اجدادی و شکاف بین نسلی، محرومیت از یک تفکر عمیق و درست عقلی نسبت به هستی انسان و خدا....و...به هر حال اگه بعضی از این خوبی هایی که در حق غرب گفتم اینجا هم هست،اونا هم پیامد غربه.اونا از اینجا"الحاوی"و"قانون"بردن ما از اونجا"راک"و"هوی کتال"آوردیم.اونا از اینجا داروی بیهوشی بردن ما از اونجا مواد مخدر و قرص های روانگردان آوردیم.شاید اونا یادشون بره ولی ما تو خاطرمون می مونه که اونا کتابای "ابن سینا"ما رو تدریس کردن.یادمون می مونه که بخشی از جراحی شون رو مدیون مان.یادمون می مونه که شیمی شونُ مدیون آزمایشگاهای مان.تصویر"ابن سینا"و"رازی"تو دانشگاه پاریس نشون میده که پزشکیشون رو مدیون کجان؟!
شاید چون ما شرقی هستیم واسه مهاجرت احساسی برخورد می کنیم.من با رفتن موافقم.رفتنی که پشتش اومدنی باشه.رفتنی که هدفمند باشه.رفتنی که یه چیزی با خودش بیاره، رفتنی که "حسابی"،"هدایت"،"جمالزاده"،"شریعتی"...بسازه.
آقا کیوان حق با شما بود ، دوباره فرستادم متاسفم یه اشتباه کوچولو کرده بودم ..........
**
چرا همیشه بدون در نظر گرفتن همه چیز اظهار نظر میکنیم؟؟روی صحبتم با آقا مازیاره!
اولا که از کجا متوجه شدید من آقا هستم؟!!لحنم مردانه بود یا اینکه چشم بصیرت دارید؟!در ثانی اینو خودم نگفته بودم!فقط یک ایمیل بود که خواستم بقیه هم بخونند...و من نظرم رو قبلش هم گفته بودم وهیچ دوست ندارم هر چیز رو بهش رنگ سیاست بزنم چرا که از سیاست خوشم نمییاد و به نظرم مهاجرت حالا به هر دلیلی جنبه ی شخصی داره.در ضمن 15 تا بند بود نه 16 تا!! و خوبه بجای تعصب یه کم واقع بین و با درایت باشیم بتونیم یه کاری برا این کشور بکنیم که حداقل دغدغه ی فرزندانمون این چیزا نباشه...
و چه خوش گفت فردوسی پاکزاد ،نه!ببخشید سیاوش قمیشی هیشکی مث ایرونی نمیشه ایرونی ساقه،برگ و ریشه ،ساقه از ریشه جدا نمیشه......
غربت سرزمینی است که هم تو برای او بیگانه ای و هم او برای تو.
نه چشمان آشنایی که چتر پرنیانش را بر تارک تنهایی ات بگستراند ونه انگشتان باوری که تاروپود اندیشه ات را بنوازد.
نه حرارت بوسه ای و نه شانه های مطمئنی که دریا دریا بباری.
نه آغوش امنی که از هراس زخمه های تنهایی و بی کسی پناهش ببری و نه عطر دلپذیری که بوی باران بشنوی.
نه لحن امیدواری که شاهرگ یاس ببرد و نه طوفان مهیبی که در گیتی بپیچد.
تنها می مانی و سرگردان....
نه در دلت هوس روییدنی،نه در گامهایت رمق تحرکی،نه درچشمانت فروغ امیدی،نه در سرت سودای شوری و نه درانتظار پیام آشنایی.
هر قدمی که بر زمین می نهی،سینه ی عطشانت ترک می خورد وبه هرکجا که چشم می انداری،خالی و خالی می یابی،سوت و کور
آه..اینجا کجاست؟اینجا کجاست که یا باید تن به" ذلت الزام ها"بسپاری ویا ذره ذره جان بکنی؟.
یکباره سردت می شود،تمام وجودت می لرزد.به گوشه ی دنج و خلوتی می خزی و چشمهایت را می بندی.آری اینجا غربت است،غربت.
غربت،ارزانی دلهای پاک و مقدس،ارزانی عظیم ترین روح ها.
اینجا برای تو غربت است.اینجا برای انسان ترین انسانها غربت است وبرای خیل عظیم گله ها که سر در آبشخورند،بهشت.
و تو در این غربت سر در پی ناشناسی داری،گویا در افق های دوردست چشمان درخشان پری زادی برایت ناز می بافد.
کوله بارت را می بندی و آنگاه که می خواهی قدم بر جاده بگذاری ،ناگهان بیدار می شوی و در می یابی که همه چیز کابوس بوده،سراب بوده.
آری اینجا غربت است و غربت ارزانی قلب های سوخته...
سلام کیوان
فکر کنم آقای سلمان لینک مطلب آقای"نبوی"رواشتباهی گذاشته(پیجش باز نمیشه)...درستش اینه
http://www.hidetube.info/index.php?q=aHR0cDovL21hZy5nb295YS5jb20vbmFiYXZpL2FyY2hpdmVzLzAyNTI0NC5waHA%3D&hl=28d
به عسل: دیگه مطمئن شدم که 219 سال هم کمه تا معنی آزادی بیان روبفهمیم؟!یه کم جنبه داشتن هم بد نیست.صد دفعه هم گفتم فضول از فضل میاد.
آقا کیوان من واقعا شرمندم.چون واقعا در مرامم اینجور جوابا نیست. ولی این دفعه رو ببخشین:
--------------
خانم عسل!
دقیقا شما نفهمیدید من چی گفتم. با این کامنت هم چندان طعمت بهتر نشد. اتفاقا اگه خطابت به کیوان بود و یا نظرت شخصی بود قطعا کسی کاری بهت نداشت.
شما گفتیت که"دیگه انقدر مهاجرت مهاجرت نکنین که حالم بهم خورد..." همه خطابهات هم به "جمع" بود. اول پست رو هم اگه میخوندی موضوعی بود که بنوعی از طرف من مطرح شده بود. خوب طبیعیه که به هرکسی که بیاد اینجا ونظرش ویا تجربیاتشو بگه توهین کردی.
حالا قضاوت فضولی با خوانندگان.
بهت هم گفتم که اگه این موضوع برات حال به هم زنه خوب مجبور نیستی بخونی، به کارای بهتر و واجبترت برس.
صاحبخونه حتما تشخیص داده مسئله مهمیه و نظر خودش رو گفته و نظر خواننده هاشو هم در این زمینه با قید تاکیدخواسته. بحث هم تعیین تکلیف واسه کسی نبوده، بیان تجربیات و دیدگاهها بوده. حالا شما انگار بهتون فشار اومده در این قضیه بخودت مربوطه ولی حق توهین به دیگران و حال به هم زن خطاب کردنشونو نداری.
در مورد بقیه موارد هم همونطور که گفتی چندان ارتباطی بهت پیدا نمیکنه.
چند سال پيش بزرگواري درس ساده و خيلي تاثير گذاري بهم داد:"اينكه تكليفم را با خودم روشن كنم،الويتهامومشخص كنم و مسئوليت آنچه را كه انتخاب كردم بپذيرم." بدشانسي ها و ندونم كاري هامو گردن نه نه و بابا و نحوه چينش ژنها روي DNA وصداي آژير وموشك ومديرخاك بر سردوران دبيرستانم وسيستم دانشگاهي عهد دقيانوس وسوراخهايي از قبيل لايه ازن واثبات نظريه داروين درراس هرم اجرايي و ومونوكسيد كربن تهران وتاثير قيمت نفت برتصميمات جرج وشام ديشب ودوست پسرقبلي وحرفاي صغري خانوم ودوستهاي ناباب و نون بربري و .......... نندازم.
من تجربه مهاجرت نداشتم ولي بدلايلي بحثهاشودنبال ميكنم و نظر آدمهاي را كه مهاجر هستن مي پرسم. نتيجه اي كه تا الان از شنيدن نظر اونها (زن/مرد ودكتر/دلال/بقال واروپا/امريكا ومجرد/متاهل و پير/جوون ومسلمون/ملحد ودراز/كوتاه) گرفتم ،همان درسيه كه در بالا بهش اشاره كردم.
هر چيزي بهايي داره و پرداختن و بدست آوردن يه چيز جديد براي هر كس يه معني ميده.
برا بعضيا يكي دو سال اول مصيبته، ولي بعد عادت ميشه و طرف ميدونه كه جذابيتهاي ايرانش را داده و چيزهاي ديگه اي بدست آورده كه براش جذابيت بيشتري داره(البته ارزشهاي وطني هم جاي خودش).
كساني هم هستن كه هميشه ناله ميكنن. اينا آدمهاي هستن كه جرات برگشتن و مواجه شدن با سيل سوالات احمقانه و دلسوزانه ديگران را ندارند.
شايد گروه اقليت سومي هم باشه كه به دلايل خاص نتونن برگردن و به ناچارتسليم جبر سرنوشت شدن.
ممكنه من هم به نوعي نظر عسل را تاييد كرده باشم (البته نه با لحن تند و تيز ايشون).
خلاصه كه ، خوش بحال 2 گروهي كه مسئوليت انتخابشونو پذيرفتن: 1) با سختيها ودلتنگي ها وغريبگي هاي lifestyle جديد مي تونستن كنار بيان وخودشونو ثابت كردن وموندني شدن و ازمهاجرتشون راضي هستن. 2) غربت رو با زندگي ماشيني وبرده داري مدرن وآدمهايي كه روحشون هم مثل چشماي آبيشون سرد و يخه به رفاقت قبول نداشتن و مرد و مردونه برگشتن به وطنشون.
سهراب هم با اينكه دلش خجسته بود بد نگفته ها :
هر كجا هستم باشم/ آسمان مال من است /پنجره ،فكر، هوا، عشق، زمين، مال من است/ چه اهميت دارد گاه اگر ميرويند قارچهاي غربت؟
ببخشيد كيوان جان پرحرفي كردم. مرسي ازتو كه اينقدر بحثهاي خوب راه ميندازي.
آقای رسول شما ظاهرا با فهم مطالب و درک معنی کلمات مشکل داری اینکه من از مطالب اینجا یا کامنتهای اینجا خوشم بیاد یا بدم بیاد یا حالم از روده درازیهای بیمزه تو بهم بخوره یا نخوره به خودم مربوطه و به کیوان که میتونه کامنت منو پست کنه یا نکنه . وقتی به عنوان به قول تو صاحبخونه پست میکنه یعنی از نظر اون اشکالی نداره پس تو کی هستی که اظهار عقیده کنی ؟ ظاهرا جو زده شدی و اصلا یادت رفته که اینجا وبلاگ جنابعالی نیست و اصلا مال کس دیگه است ؟ و بر عهده تو نیست که از بقیه دفاع کنی و در مورد هر چیزی فضولی کنی . همانطور که تو حق داری اینجا هر چی به نظرت جالب میاد بگی منم اگه چیزی به نظرم جالب نیست میگم و هیچ توهینی هم نیست و هیچ علاقه ای هم ندارم که ادمی مثل تو در مورد طعم من اظهار نظر کنه . ضمنا خوب شد گفتی که مجبور نیستم اینجا رو بخونم و میتونم برم به کارهای مهمترم برسم وگرنه خودم که عقلم نمیرسید . واقعا درست گفتن که کدام خری است که عقل سلطان را داشته باشد . بنابراین دامنه فضولیت رو محدود کن و پاتو تو کفش من نکن و به تلاشت برای دلبری از بقیه خانمهای اینجا ادامه بده . از کیوان هم خواهش میکنم اگه مشکلی با کامنت من داری خودت بگی چون همانطور که جناب پرفسور رسول فرمودند با تاکید نظر خواننده هاتو خواسته بودی که من هم هیچی نباشم حداقل یکی از خواننده هات که هستم و نظرم رو گفتم. ظاهرا اینجا دیگه خیلی وکیل و وصی پیدا کرده و از اختیار تو خارج شده
خانم عسل! این آخرین جواب منه به شما:
ظاهرا شما برا خودت یه حق ویژه قایلی که هر چی بنطرت جالب نیومد بهش میتونی توهین کنی! البته ادبیاتت چیزی بیش از اینو نشون نمیده.
یادم نمیاد کیوان هم جایی اعلام کرده باشه انتشار هر کامنتی به منزله تایید محتوا و یا حتی بلا اشکال بودن اونه. بعلاوه ایشون خوستن خواننده ها در مورد اون موضوع اظهار نظر کنن و دیدگاهشون رو بگن. طبیعتا منظور این نیست یکی بیاد موضوع رو حال به هم زن اعلام کنه!
بقیه برداشتها و صحبتهات هم صرفا در حد همون ادبیاتته که خوب ارزشی واسه اتلاف وقت و جواب دادن نداره.
سلام اقا کیوان این نوشته مهاجرت سلمان رو من همون سالا خونده بودم . همون موقع که برادرم و خانمش تازه رفتن امریکا و من چون خیلی به داداشم وابستگی داشتم هم براش خوشحال بودم هم برا خودم ناراحت چون داداش بزرگم بود و دوریش برام سخت بود خیلی سخت . حالا هم تو شهرستان دارم پزشکی میخونم و تمام تلاشمو میکنم که واسه تخصص برم اونور البته داداشم و خانمش تو قرعه کشی برنده شدن و کار من خیلی سخت تره چون باید هر جوری هست پذیرش بگیرم . خودم که تجربه مهاجرت ندارم اما برادر و زن برادرم که سه سالی میشه رفتن امریکا اول خیلی اذیت شدن مخصوصا خانمش هر وقت زنگ میزد کلی گریه زاری میکرد اما شکر خدا الان خیلی ابراز رضایت میکنند جفتشون . خب غربته دلتنگی داره و دوری اما دیگه اگه سرشون بره حاضر نیستن برگردن حتی زن داداشم که خیلی هم به خونوادش وابسته بود الان با این که هنوزم بعضی وقتا دلتنگ میشه اما به قول خودش برا موندن و زندگی دایمی حاضر نیس بیاد ایران . مخصوصا که حالا یه پسر کوچولو هم دارن که همونجا به دنیا اومده و واسه خاطر اینده اون هم که شده میگن ایران جالب نیس . با اومدن بچه سرشون حسابی گرم شده و خیلی کم دلتنگ میشن یا لااقل به ما این جور میگن هر چند به قول اقا سلمان هر ایرونی که میره بلاخره گوشه فکرش شاید برا روزای پیری و کوری !! به برگشتن هم فکر کنه اما در عمل هیچ کدوم بر نمیگردن یا خیلی کم پیش میاد برگردن . شرمنده زیاد روده درازی کردم . من و رفقام اینجا سر میزنیم اما کمتر شده کامنت بذارم . یه چیز خنده دارم بگم من تا حالا فک میکردم شما و اون یکی کیوان یه نفر هستین!!! چون یکی از رفقام وبلاگ اونو میخوند و اسمشو شنیده بودم اما من خنگ فک میکردم جفتتون یکی هستین تا با لینک خودتون اونو پیدا کردم و جالبه که اونم توضیح داده بود شما دو تا رو با هم اشتباه میگیرن پس فقط من گیج نبودم . [ ...] . من که فک میکنم نباید دنیای مجازی رو با حقیقی قاطی کرد . شما هم اگه مث اون یکی کیوان کیوان اسم شناسنامتون نباشه فرقی نداره و تازه کار عاقلانه ای میکنید . راستی ما اخر درست نفهمیدیم شما ساکن ایران هستین یا امریکا البته اون یه کیوان نوشته که گرین کارت دارین اما من چون بعضی وقتا فاصله میفته بیام این جا گیج میشم بلاخره اینور ابین یا اونور . اگه رفتی اونور جا ما رو خالی کن و دعا کن منم زودتر درسم تموم بشه بزنم برم .