جمعه، ۸ شهريور ۱۳۸۷

عصر جمعه هم کشون کشون و به ضرب و زور خودش رو آورد و چسبوند به تاریکی شب و الان هم صدای موذنی که داره اذون مغرب و اعشاء رو میگه از اون دور دورای شهر داره به گوش میرسه. توی خونه تنهام. همه رفتند بیرون. دیگه وقتی هم میخوان برن خونه‌ی فک و فامیل ازم نمی‌خوان که باهاشون برم چون احتمالاً میدونند که من جوابم چیه! با اینکه اصلاً عادت ندارم ظهرها بخوابم ولی بعد از نهار جلوی تلویزیون خوابم برد. نهار که چه عرض کنم طبق روال همیشه که کسی خونه نیست چایی شیرین خوردم. کره مربا رو خیلی دوست دارم و خب این فرصت هم نصیبم نمیشه که خونه بخوام صبحونه بخورم، دلم به همین کره مربای صبح جمعه خوشه که اینبار دو لقمه که مربای شاه‌توت رو خوردم قاشقم خورد به ته ظرف و فاتحه، مربا هم تموم شد. قطعاً با شناختی که از مامانم دارم باید باز هم مربا توی یخچال باشه ولی رفتم پنیر آوردم و کره و پنیر خوردم. چراش رو خودم هم نمیدونم. شاید خوردن پنیر امروز ریشه در یافتن و پی بردن به جواب یه سوال فلسفی داشته یا شاید هم دلم مثل زنهای حامله ویار شوری کرده و یا اصلاً دلم پنیر خواسته. راستی چرا ما آدمها اینقدر زندگی رو برای خودمون سخت می‌کنیم و فکر می‌کنیم که اگه من امروز پنیر خوردم حتماً یه دلیل ماورایی داشته؟! خب آدم دلش یه موقع‌هایی پنیر میخواد هر چند همیشه کره رو با مربا خورده باشه.

گفته بودم عصر جمعه است پس لطفاً چپ‌چپ نگام نکنید. هر آدمی یه روزی مشنگ میشه و شاید مشنگی من هم توی همین عصرهای جمعه سحرآمیز و رازآلود! باشه. دلم به سمیرا و علی شلمبه خوش بود که اون بنده خداها هم درگیر مریضی مامان علی هستند. حالا شما هم همینجور که نشستین پای مانیتور، برای سلامتی مامان علی یه فاتحه بفرستید. آدمیزاده و یه شب تب و یه شب مرگ. همچین زرت‌مون زود قمصور میشه که اصلاً فرصت نمی‌کنیم آبی که توی گلومون مونده قورت بدیم. وقتی خدا خودش میگه از رگ گردن بهتون نزدیکترم خب باید بدونیم که فرشته‌های مرگ و زندگی‌ش هم اگه بغل گردن نباشن دیگه دور و بر گوش‌مون که هستند. این همه جنگ. این همه فحش. این همه نفرت. این همه دوری و جدایی برای چی؟! برای کی؟! دو روزه دنیا و اینهمه بدبختی؟! آی تو کجایی ری‌را.

خیلی هم که داشته باشیم، انگاری بی‌ام‌و ام‌تری سوار شدیم و داریم اتوبان زندگی رو تخته گاز میریم، اجل که برسه دیگه نگاه نمی‌کنه چی سوار شدی و کمربندت رو بستی یا نه، وقتی قرار باشه لاستیک ماشین‌ت پنچر بشه دیگه فرقی نداره چی سوار هستیم. تویوتا، بنز، پراید، زانتیا، سانتافه. در کسری از ثانیه، تایر پنچر و ماشین و سرعت و اتوبان، فاتحه. بدرود زندگی! شاید اگه یه کسی مثل من توی این دنیای بی‌سر و ته، هیچ ( م ) متصل فاعلی نداشته باشه که بچسبونه به ماشین و خونه و بشه ماشینم و خونه‌م و همیشه پیاده گز کنه، خیالش خیلی هم راحت‌تر باشه چون وقتی اجل میاد چون ماشینی هم در کار نیست که بخوام پشت فرمونش بشینم و با سرعت برونم بنابراین نیازی هم به پنچر شدن و وسط اتوبان معلق زدن و رفتن توی گارد ریل نیست. احتمالاً منی که الاغ هم ندارم سوارش بشم خودم مثل بچه آدم میخوابم کنار اتوبان زندگی و میگم خب دیگه ما هم رفتیم، خوبی بدی دیدید حلال کنید. فکر نکنم اون جا دیگه آبی هم باشه که بهم بدند، فقط خدا کنه فرصت بشه رو به قبله بخوابم تا اشهدم رو بخونم و فاتحه. بدرود زندگی!

گفتم که عصر جمعه است و آدمها ک.س‌خول میشن. شاید هم فلسفی میشن. آره همین الان حس می‌کنم نیچه‌ی خدابیامرز بغل دستم نشسته و کافکا هم رفته توی آشپزخونه چایی بریزه. الانم داره داد میزنه و میگه، من چایی نمی‌خورم. از همینجا بهش میگم،

مادر فاکر توی اون کابینت صاب‌مرده رو باز کن همونجا قهوه هست. اتفاقاً قهوه‌اش هم خوبه و برام از اونور آب آوردند. همونجا توی کابینته اون پایین. اونُ درست کن و بخور.

میگه، کیوان برای تو هم قهوه درست کنم. تی اور کافی؟!

میگم، نه برای من چایی بریز. فقط لطفاً توی یکی از اون لیوان دسته‌دارها بریز. چایی توی فنجون رو دوست ندارم.

میگه، تو که قهوه‌خور بودی پس چرا حالا قهوه نمی‌خوری؟!

میگم، کافکا جان! رفتی یه قهوه بریزی یا اصول دین می‌پرسی؟! اگه نمی‌تونی بیا من خودم میرم درست می‌کنم.

میگه، کیوان اصول دین چیه؟! نیچه رو میکنه بهم و میگه، این کافکا از اولش هم ذهن جستجوگر و کنکاش‌گری داشت ولی کیوان این کافکا هم راست میگه تو چرا اون قهوه رو نخوردی؟!

بنظرم عصرهای جمعه اصلاً فلسفه آفرینش میره زیر سوال! حالا گور بابای نیچه و کافکا که امروز مهمون من بودند. البته کی‌یرگی‌گورگ هم مهمون بود ولی نیومد و فکر کنم با ونگوگ رفتند که باز نقاشی بکشند. آره گور بابای این از خدا بی‌خبرها ولی واقعاً آدم عصرهای جمعه دچار یاس فلسفی و نهلیسم میشه. میگن توی اون خراب شده آدمها عصرهای یکشنبه اینجوری میشن. یه کمی هم که انگولک‌شون کنی و طرف هم حال نداشته باشه یه دفعه میزنه زیر همه‌ی کاسه کوزه آفرینش و خدا و پیغمبر و مسجد و کلیسا و همه چیز رو کلاً منکر میشه. یه چاقوی ضامن‌دار دسته سفید که خب توی اون دنیای مدرن خیلی بی‌کلاسی‌یه در عوض میخوابی روی تخت و در قوطی قرص‌ها رو باز میکنی و ۴۰-۵۰ تا قرص میخوری و فاتحه. بدرود زندگی!

آدمیزاده دیگه شیر خام خورده است یه دفعه خر میشه. مگه همه‌ی اونهایی که آدم میکشن، وقتی از اونجای ننه‌شون درمیان گانگستر هستند و به خودشون شیشلول بستند؟! دودول بچه اندازه یه بند انگشت هم نیست اونوقت اون بزرگ میشه و اونقدر عصرهای جمعه‌ی کسالت‌بار و شب‌های جمعه تحقیرآمیز توی زندگیش داره که یه دفعه میشه خفاش شب و نمیدونم چی‌چی بیچه و بخاطر همون دودول بند انگشتی‌ش راه میوفته و همه رو میکنه و می‌کشه. یادتون هست که دیگه خفاش شب کی بوده؟! خب توی این مملکت خراب شده یکی باید پیدا بشه و بررسی کنه و ببینه چه جوری باید این عقده‌های حقارتی رو که توی تن و بدن و روح و روان تک‌تک‌مون هست و گوله گوله شده و زده بیرون رو باید درمون کرد. باید جلوگیری کرد. باید یه کاری کرد تا سرطانی نشه و طرف رو بندازه گوشه بیمارستان و تیمارستان.

گفتم تیمارستان. دنبال یه آشنایی می‌گردم که یه روزی باهاش برم تیمارستان. میدونم اصلاً دلش رو ندارم و اگه برم و اونها رو ببینم تا مدتها دیگه آدم نیستم ولی خب بنا به ‌دلایلی میخوام برم بیمارستان روزبه و اونجا اگه بشه یه سری از آدمها رو ببینم. شاید به همون دلیلی که امروز ساعت دو بعد از ظهر کره رو با پنیر تبریزی سوراخ سوراخ خوردم. میخوام برم و همون دکتر مهندس‌هایی که مثل همه‌ی ما چشم دارند و گوش دارند و دست و پا و دل و دماغ دارند و اتفاقاً از خیلی‌هامون آی‌کیو‌شون هم بالاتره رو ببینم. همونهایی که توی خیلی از مواقع تموم جدول مندلیف رو از حفظ برات میگن و میتونند ریشه سوم اعداد رو بدون ماشین حساب بدست بیارن و تموم شعرهای فروغ رو از یادشون مونده ولی خب وقتی میگیره یه وقتهایی همچین سرخوش‌شون میکنه که یهویی دور میشن از این دنیا و آدمهاش. فارغ ِ فارغ. یا حضرت عباس خدا نصیب نکنه. دلم میسوزه. دلم میسوزه برای خودم. برای تو. برای همه اون آدمهایی که توی روزبه دارند نفس می‌کشن.

خیلی وقته که از اذان گذشته. بسان همه‌ی آدم حسابی‌های اونور آب من هم امروز برانچ زدم. حالا باید فکر شام نداشته‌م باشم. چایی هم که درست کرده بودم دم کشیده. نیچه و کافکا هم که قهوه نخورده، رفتند. هنوز اون قهوه‌ی از خارج اومده، دست نخورده مونده. خیلی اصرار کردم شام بمونند ولی خب نموندند. هر چند اون خارجی‌ها کجا میموندند خودم هم شام ندارم. راستی الان یادم افتاد که باید برای مامان علی دعا کنید ببخشید که اشتباه کردم و نوشتم براش فاتحه بخونید. لطفاً همه‌تون براش دعا کنید. دعا کنید و بعد از اینکه امشب شام‌تون رو خوردید و پشت بندش چایی‌ احمد تون رو هم خوردین و آروغ‌تون رو هم زدین برای من هم یه فاتحه بخونید. هر چند باید شب جمعه اینکارو می‌کردید ولی خب مگه ما همه‌ی کارهای شب جمعه‌مون رو درست و به موقع انجام میدیم که این یکی رو هم درست انجام بدیم؟! پس حالا که به این معتقدید که برای اموات درجه یک‌تون باید شب جمعه‌ایی فاتحه بفرستید و حالا هم بیست و چند ساعت از اون گذشته پس لطف کنید و یه فاتحه برای من بفرستید این زندگی به چُسی وصل و به گوزی پیونده. کسی فردا رو ندیده. خدا رو چه دیدی یه موقع دیدی یکی از همون فرشته ها مقربش رو فرستاد بالای سرمون و همین امشب گوزُ دادیم و قبض رو گرفتیم و فاتحه. بدرود زندگی!

۳۵ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

خوبي كيوان؟!! اون نون و پنيره يا احتمالا مرباي شاتوت توش ويسكيي ودكايي چيزي نداشت احيانا؟؟؟

عصر جمعه است...باز خوبه یه کافکا و نیچه ای داری دور و برت...شایدم دلت واسه اینکه این جمعه هم آقا نیومد گرفته!!

در مقرب بودنش که بین علما اختلاف نظر وجود داره!
ولی در فرشته بودنش، به گواهی شناسنامه، شکی نیست :دی
یهو دیدی نصف شب اومدم بالای سرت و قبض رو دادم بهت هااااااااااااااااا!
فقط بی زحمت این نیچه و کافکا هم باشن، یه چند وقته گمشون کردم نافرم!

رسول

فقط خودت ک ..خل نمیشی جمعه ها همه میشن.
این پستی بود که منتظرش بودم. حرف زیاده در موردش که بعدا میزنم، اما عجالتا این دفعه طبق اوامر دوستان (که ظاهرا دارن حداقل یه دنگ اینجا رو بنام ما میکنن) یادتون باشه ایده صهیونیستیشو دکتر "مهر" داد،(تئودور هرتزل خودمون) و حال ما سیاست از "نیل تا فرات" رو میخوایم پله پله و بدون درد و خونریزی (مث سوراخ کردن گوش) پیاده کنیم.
میگم کیوان جان، نامرد! تو مجوز تام داده بودی من اینجا (ذهنی) تراوش کنم و نمیدونستم !! و هی زور میزدم تا وارد شه؟ یوزر/پاس یه دنگمو بفرست قلفش کنم فعلا!
حالا که اینطوره وسط این دعوا و بی ادبیا، یه شعر میان پرده گوش کنین که البته مربوط به پست قبل میشه تا حدی (مث این صدا وسیما و خیابانی دوست داشتنی! و پخش صحنه آسته های قدیمی در مواقع سانسور تصاویر وحرکات خوب خوب!! تو استادیومها جهت پیشگیری از بد آموزی!!) ولی خوب با حاله و بخونید دیگه:
بر من که صبوحی زده​ام خرقه حرامست
ای مجلسیان راه خرابات کدامست
هر کس به جهان خرمیی پیش گرفتند
ما را غمت ای ماه پری چهره تمامست
برخیز که در سایه سروی بنشینیم
کان جا که تو بنشینی بر سرو قیامست
دام دل صاحب نظرانت خم گیسوست
وان خال بناگوش مگر دانه دامست
با چون تو حریفی به چنین جای در این وقت
گر باده خورم خمر بهشتی نه حرامست
با محتسب شهر بگویید که زنهار
در مجلس ما سنگ مینداز که جامست
غیرت نگذارد که بگویم که مرا کشت
تا خلق ندانند که معشوقه چه نامست
دردا که بپختیم در این سوز نهانی
ان را خبر از آتش ما نیست که خامست
سعدی مبر اندیشه که در کام نهنگان
چون در نظر دوست نشینی همه کامست
----
به مریم:جوابتو تو پست قبل دادم. اگه مشکلی بود مثالهای واضحتری بزنم!!

تا حالا فکر تیمارستان رو نکرده بودم ولی یه مدت خیلی رو این فاز بودم که برم آسایشگاه ها یا عضو یکی از ان جی اُ ها بشم تو این زمینه ها ،ولی خب نه خودم زیاد پیش رو گرفتم نه جور شد الان هم که کلن یادم رفته بود تا تئ گفتی!الان ولی فکر میکنم تحملش رو ندارم شاید!
پنیر تبریزی خوردن نهایت خوش سلیقه گی هستش ،شک نکن!

rahele

خدا شفات بده جوون

زندگیه دیگه مثل همه چیز یک روزی تموم میشه فقط پدر ما رو در میاره تا تموم شه! من هفته ی پیش داشتم رانندگی می کردم یک دفعه یک اتفاقی افتاد شاید چند ثانیه هم بیشتر طول نکشید ولی اگر کمربند نبسته بودم حتما می مردم بعد فهمیدم مثل اینکه زندگی هنوز باهام کار داره!
یک فکری به حال این عصرای جمعت بکن حتی شده تنها بری بیرون ولی نمون تو خونه جدی می گم!چند هفته دیگه بمونی کلا فلسفه آفرینش رو می بری زیر سوال:دی شایدم همه ی فیلسوفها از همین عصرای جمعه فکراشون شروع شد به کتاب و این حرفها کشید آخرم معروف شدن!

ليلا

شکایت نامه نوشتی ؟! : دو روزه دنیا و این همه بدبختی و ... و در راستای فرمایشات گلایه امیز شما حضرت "قمیشی" هم اکنون می فرماید (البته غلط نکنم ترانه اش مال گلروئی یه) : آخ که شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی چی می شد اگه تو دس به ساختنش نمیزدی؟! ... ظاهرا تعداد شاکی های حضرت باریتعالی روزبروز داره بیشتر میشه ! اما جدای از شوخی خبر بیماری پدرها و مادرها ناراحتم می کنه . به دعا هم در آن شکل متعارفش اعتقادی ندارم . فقط می تونم بگم برای مامان "علی" آقای شلمبه آرزوی بهترین ها رو دارم .

اکبر شیلنگ

میخواستم یکی دو تا غلط املایی و غیره از متنت بگیرم. یه لحظه فکر کردم دیدم این روحیه‌ی بدی هستش که خیلی از ما داریم و فقط به فکر غلط گرفتن از دیگرانیم در حالی که به غلط های خودمون توجهی نداریم. کاش ما ایرانیا که از سوپور گرفته تا بقال و راننده تاکسی , خدای نقدکردن و زیر سوال بردن دیگرانیم, یه خورده بلد بودیم راهکار برای حل مشکلات ارائه کنیم.همین جوری گفتم یه درد و دل فلسفی باهات بکنم!

فتانه

جمعه عصر فيلم ريسمان باز رفيقتو ديدم. يك سوژه دو نفره ناب هم تو سينما بود كه كلي يادت كردم.
و اما تيمارستان... نرو. من رفتم. البته آسايشگاه سالمندان بود بخش بيماران اعصاب و روان. كسايي كه خانواده‌هاشون حتي اگر مي‌خواستن هم نمي‌تونستن نگهشون دارن. شايد حك شده‌ترين تصوير ذهني من پيرزنيه كه به صندلي بسته‌بودنش و وقتي از ته راهرو برگشتم كه نگاش كنم التماس مي‌كرد كه نرو :( و بوي ادرار تند كه چون ساعت ملاقات بود كلي وايتكس خالي كرده بودن تو راهروها كه باهم قاطي شده بود. به نظر من البته، اگر فقط از سر كنجكاوي مي‌خواي بري نرو.

دوست

سلام اقا کیوان . مث همیشه قشنگ نوشتی . راسش الان کامنتای نوشته قبلیه رو میخوندم دیدم یه خانم مریم خانمی اومده برای علیرضا ازمندیان تبلیغ کرده در جواب روشنک خانمی که دنبال مشاور میگشته . هر کی نظرش محترمه اما کامنت مریم خانمو با اون همه تعریف از این اقا که خوندم نتونسم طاقت بیارم چون صابون این اقا به تن ما خورده . اولا مریم خانوم این اقای علیرضا خان مشاور نیس و هیچ تحصیلاتی در این مورد نداشته رشتش فنیه و بر و بچی که باهاش اشنا هستن شناسنامه این اقا رو دارن میدونن که ایشون از چه طریقی بورس خارج گرفته و اونجا تحصیل کرده (رشتشم هیچ ربطی به مشاوره و روانشناسی نداره) و بعد برگشت هم از بدبختی جماعت ساده استفاده کرد و زد تو این کار! حالا بیا ببین چه دم و دستگاهی برا خودش جور کرده و داره مردم ساده مث من و شما رو سر کار میذاره . اینم یکی مث علی اکبریه که با اسم انرژی درمانی تا تونس ملتو سر کیسه کرد و خب چون پاش به دم و دستگاه بند بود حالا هم داره برا خودش عشق میکنه . بماند . من و خانم سابقم چن سال قبل همون موقع که تازه این ازمندیان دم و دستگاش به این طویلی نبود به اصرار دوستی رفتیم سراغش و همه کلاساشو شرکت کردیم . این اقا فقط با سر و زبون و شعار و یه دونه گل سرخ دس گرفتن و ادا اصول بدون اینکه سر سوزنی تخصصی حالیش باشه پول خلق الله و بله ! خب نوش جونش از اون زبلای روزگاره . اما به درد مشاوره نمیخوره . ما که جز سر کار رفتن از کلاسا و مشاوره های این اقا نتیجه ای نگرفتیم . یه ورژن فسقلی و وطنی انتونی رابینزه ! یه اکیپ از دوستای نزدیکمون هم در کلاسای این اقا شرکت کردن . اول تحت تاثیر سر زبون و چرب زبونی این اقا خیلی تحت تاثیر بودن اما حالا فهمیدن چه کلاهی سرشون رفته . خلاصه کلام اینکه این اقا اصلا اینکاره نیس . خانوم عزیز وقتی مشاور به کسی معرفی میکنی یه جوری در برابر اون شخص تعهد پیدا میکنی . اینم که شما پول مشاوره رو بدی هر چند ازمندیان تو کلاساش فقط شعار میده دردی از ادمی که وقتش گرفته شده نمیکنه . روشنک خانوم هم اگه مشاور بخاد با یه خورده تحقیق تو تهرون ده ها مشاور روان شناس هست که علم این کارو دارن نه مث جناب ازمندیان با سر و صدا و تبلیغ و یه جاهایی هم پاچه خوری ..... پشتش به جاهایی بنده که میتونه این اراجیفو به اسم کمک به خورد من و شما بده .
***********************************************
k1: جناب " دوست " عزیز
راستش چند سال پیش شرکت ما هم آقای آزمندیان رو آورد تا چند جلسه برای بعضی از پرسنل جلسه مشاوره بذاره. من فقط یه نصفه جلسه رفتم و وقتی برک شد توی جلسه بعدیش هم شرکت نکردم. منهم اصلاً از صحبت هاش خوشم نیومد ولی خب نخواستم روی نظر مریم حرفی بزنم. به نظر منهم روشنک برای مشاوره حتماً باید پیش متخصص اینکار بره و بهترینشون همون روانشناسان میتونند باشند.
روشنک خانم اگه خودت به نتیجه ای نرسیدی من چند نفرشون رو میشناسم که میتونم بهت معرفی کنم. و ممنون از تو دوست عزیز که لطف کردی و نسبت به این قضیه حساس بودی و تجربیاتت رو گفتی. تجربیات

لیلا

چه جالب ! من هم دیشب که کامنت مریم عزیز رو خوندم مایل بودم کلیت همین مطلب حضرت "دوست" را بنویسم اما راستش دیدم مریم با این حرارت و ذوق و شوق نوشته یکجورایی دلم نیامد چیزی بگم ! مطمئن هستم مریم هم البته با زاویه دید خودش قصد کمک داشته اما ... ! من تقریبا شش قبل که از نظر روانی تو بحران بدی دست و پا می زدم و به هر تخته پاره ای برای بهبودم آویزان می شدم در سمینارهای جناب آزمندیان هم بطور مستمر شرکت کردم اما ... بقیه اش متاسفانه کمابیش همان چیزهایی ست که "کیوان" به شکل سر بسته و جناب "دوست" مفصل تر راجع بهش نوشتند . برای مشاوره باید تخصص داشت اما بدبختانه بحران روانی گریبانگیر جامعه ما امروز باعث شده بسیاری از افراد شاید بنوعی زرنگ(!) از این قضیه برای خودشان دکان و مغازه باز کنند .

يك خانم متأهل

ميشه اين دفعه ميكل آنژ رو هم دعوت كنين؟ اونم برانچ دوست داره :)
***********************************************
k1: تعداد آقایون زیاده ترجیح میدم اینبار خانم دعوت کنم!

امير

سلام به همگي دوستان الالخصوص كيوان عزيز
خوب گفتي رفيق كه نمي دونم چطوري ميشه از دست اين جمعه شبها خلاص شد. كاشكي بجاي جمعه شب هميشه شب جمعه بود ،فكر بد نكونيد بخاطر تعطيلي فرداش مي گم وگرنه شب جمعه ها كاري بهتر از پياده روي تو بام تهران اونم با سرعت زياد ندارم.همين پنجشنبه يه بنده خدا يه تيكه باحال بهم انداخت وقتي داشتم براي بار سوم فاصله تا ايستگاه 1 رو با سرعت راه مر فتم و سيگار مي كشيدم گفت: ببخشيد آقا شما ذغال سنگ مي سوزونيد با اين سرعت؟ جوابي جز يه آه بهش ندادم.
نمي خوام حالتونو بگيرم حالا كه اجازه دادي يكي از متنامو مي فرستم دوسته عزيز .
موفق و پيروز باشيد

اي عزیز
تو توئی من منم
باش همانگونه که هستی و لذت ببر ازآنچه می کنی
هرچه دوست داری مرا صدا کن حتی اگرنام حیوان و گلی باشد یا سنگریزه ای روی زمین یا تخته پاره ای در آشغالدانی
بدان که چون تو را کمی به خودم نزدیکتر دیدم دوستت دارم نه از خودم بیشتر
پس باز محور خواسته های من خودم هستم نه وجود تو
من براي فراموش كردن بوده ها نیازی به می و سیگارو قرص يا هر چيز افيوني ديگر ندارم و برای بودن با کسی زیر یوغ پذیرفتن هیچ بایدی نمی روم

اي عزيز
تو توئي من منم
تو در افكار خود غرقي و در اعمال خود پنهان ولي من بالعكس تو از غرق بودن در اعمالم لذت مي برم و با افكارم دل خوشم
آنچه دوست مي داري و انجام مي دهي لذيذ و حلال و آنچه ديگران مي كنند چون گوشت سگ، ولي افسوس نمي داني كه گوشت تازه سگ از گوشت بره گنديده لذيذتر است

اي عزيز
تو توئي من منم
تو در شلوغي و غلغله حاشيه خود ، خود را پنهان مي كني و من در خلوت تنهايي خود
باش همانگونه كه هستي و خود را در خلوت رها كن . آيا تاب تحمل داري؟!!!
تو به ظاهر رفيقان دل خوش كردي و من به باطن دشمنان . مطئنم كه دشمنان من از دوستان تو پيگيرتر و همراه ترند
هميشه همه مرا دنياي تظادها مي خواندند ولي اينك من يك رنگ ودر اطرافم تضادها چون باتلاقي در پي بلعيدن من اند
هميشه همه تو را دنيايي از مهر و محبت و سخوات مي خواندند ولي اينك تو در نظر من ذره اي از غرور با دلي به بزرگي يك كوه از سنگ خارا

اي عزيز
تو توئي و من منم
نمي دانستم كه تو به تنهايي و من به تنهايي ،دور از هم ، به ياد هم و با نام هم قشنگيم
نمي دانستم كه تاوان تو شدن من ، به قيمت از دست دادن تو باشد
نمي دانستم كه اگر تو ، من مي شد ديگر تويي وجود نداشت تا (من نه!) ديگران دوستش داشته باشند
نمي دانستم كه شيطان هم انسان را به گناه تنها بودن، به گناه جاهل بودن ، به گناه مطيع بودن مجازات مي كند و تو اين كار را كردي
...

اي عزيز
پس خوشحالم از اينكه
توتوئي و من منم
خوشحالم از اينكه فارق از هرگونه شيطان دروني و بيروني ، فارق از هرگونه بهم پيوستن، فارق از هرگونه تضاد ، فارق از هرگونه نام بد ، فارق از هر گونه ديگر خواهي، فارق از هرگونه عمل بي فكر و فكر بي عمل ،‌فارق از هرگونه حلال و حرامي ...
مي توانم سرم را بالا بگيرم و با قامتي افراشته به خدا، به شيطان، به دوست و دشمن، به دنيا و به تويي كه از من شدن بي زار و در من خود غرقي بگويم
دوستت نداشتم بيشتر از من
دوستت نداشتم بيشتر از گناهانم
دوستت نداشتم بيشتر از افكار و اعمالم
دوستم نداشتي بيشتر از گرد و غباري كه اطرافت را احاطه كرده
دوست داشتن من، فرا تر از حد و مرز انساني من و تو هر آدميزاد فهميده تر از تو بود
دوست داشتن من، فرا تر از علاقه تو به ماندن در پيله غرور و خودخواهي خود بود
دوست داشتن من، دوست داشتن داشته ها بود و دوست داشتن تو دوست داشتن تمام آنچه بدست نمي آمد
دوستم نداشتي بيشتر از آرزوهايت چراكه در نظر تو هر چيز سهل الوصول اخ و هر چيز دست نيافتني عزيز بود اي كودك نابالغ روزگار
اي عزيز
دوستم نداشتي چرا كه من دوستت داشتم

خوب می شی!!

ghazal

بی ربط به متن این دفعه : می دونی چرا یکی مثل من توی وبلاگ تو به هیچ عنوان نمی تونه کامنت بزاره، چون اینجا خودش یه جور فضای room داره ، آدمهای مشخص خودش رو داره و منی که تقریبا جدید هستم و دیربه دیر می رسم بیام اینجا رو بخونم، می بینم از فضای کامنت های بقیه خیلی دورم . پس به شخصه ترجیح می دم که چیزی نگم چون احتمالا بقیه حتما یه چیزی گفتن که نزدیک به حرفی بوده که من می خواستم بگم و اینکه
آدم احساس می کنه که اگه کامنت بزاره انگار یه هویی پریده وسط حرف یه سری دوست و رفیق که داشتن با هم حرف می زدن!
اما از اون دفعه که نظر خواهی کرده بودین و شاکی بودی که چرا ما خواننده های ساکت هیچی نمی گیم خیلی هر دفعه که می یام بخونم عذاب وجدان می گیرم که چرا هیچی نمی گم. چون این واقعیتیه که من از نوشته های شما استفاده می کنم، همون لذت وبلاگ خوندن. اما خب هیچ پرداختی بابتش به شما که نویسنده ای نمی دم ! و هر نویسنده ای دوست داره با خواننده هاش در ارتباط باشه!
خلاصه اینکه تصمیم گرفتم برای وبلاگ شما یکم به خودم بیشتر فشار بیارم و بیام کامنت بزارم! حالا تکراری شد بی ربط شد اینا دیگه تقصیر من نیست !
مثلا با ربط: همه عصر جمعه ها برای این ساخته شده که یه آدمی تنها باشه و هیچکی نباشه و طرف بهونه کافی داشته باشه که دچار فلسفه زدگی زیاد بشه ! کاربرد جمعه همینه!
***********************************************
k1: بنظرم مهمترین کامنت همونیه که مربوط به همون پست باشه بنابراین شما میتونی فقط در رابطه با پست نظرت رو بنویسی. حالا بعضی دوستان لطف دارند اینجا رو کردند چت روم دیگه یه چیز حاشیه ایی هستش!

فكر كنم كار از فاتحه و دعا اينها گذشته باشه كيوان خان!

پارميدا

توي كتاب " ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد" نويسنده خيلي زيبا عشق رو به تصوير كشيده ، عشقي كه دو نفر دلزده از دنيا رو به زندگي اميدوار ميكنه و از بودن با هم لذت ميبرن - وقتي از نيچه نوشتيد ، ياد كتاب " و نيچه گريه كرد " افتادم - كتاب فوق العاده است از نظر من . راستي منم عاشق كره و پنيرم . مامان علي شلمبه خوب ميشه اميدوارم .

مهر

با این عصر جمعه واین مهمونایی که داشتی دعوت می کردی ما هم می امدیم !در ضمن من ماه ابان یه دوره تو بیمارستان روزبه می گذرونم (البته متاسفانه نه به عنوان بیمار!که حالش بیشتره)و با کمال میل میتونم با خودم ببرمت ولی باید قول بدی که هوس نکنی اونجا بمونی!دنیای عجیبی دارن که تا نبینی نمی تونی باور کنی.به هر حال :ازمودم عقل دوراندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را هر کدوم از ما میتونیم جای اونا باشیم و فاصله بین ما شاید به اندازه یک اه بلند باشه// یه سوال از اقا رسول: منظورتون از دکتر مهر و اون نظریه صهیونیستی که گفتی من بودم؟من که نفهمیدم !اگه میشه توضیح بده که ما هم .......
***********************************************
k1: دکتر لطفاً از همین الان اسم من رو بنویس توی لیست. من حتماً میخوام بیام و اون محیط و آدمهاش رو ببینم. برام فوق العاده سخته ولی میخوام تجربه کنم.

مریم

به دوست:
اولاً که خودمم کاملاًکاملاً به تحصیلات دانشگاهی این آقا واقفم(به قول یه بند خدایی پروندش تو دستمه).اون گلی هم که گفتین رز زرده (یعنی من که تا حالابا رز زرد دیدمشون،شاید واسه شما رز قرمز آورده).بعد هم مگه ملاک برتری یه نفر تو یه رشته تحصیلات دانشگاهیشه؟من کلی آدم موفق و بزرگ میشناسم که رشته ی تحصیلی شون با زمینه ی فعالیتشون از زمین تا آسمون فرق داره...وکلی آدم ناموفق میشناسم که فکر کردن چون تحصیلات دانشگاهیشون اینه باید با همون رشته دفن بشن وعمراً نباید دنبال چیزی برن که واسش ساخته شدن.(اگه شاهد مثال می خواین حاضرم صد تا که سهله هزار تا بزنم).ضمناً من همین جوری از خودم چیزی نپروندم.من اگه خودم از جلسات اون آقا نتیجه نمی گرفتم محال ممکنه که ایشونُ معرفی می کردم.تازه چون میدونم همیشه این جور جلسات موافق و مخالف داره به روشنک (بدون هیچ تعارفی گفتم که هزینه هاشو خودم میدم)اون زمانی هم که از روشنک گرفته میشه ،میره به حساب تجربه کردن.ضمناً مگه من فقط جلسات این آقا رو رفتم که فکر کردین اسیر تبلیغات شدم.بار ها تو کارگاهای آدمای به قول شما به ظاهر مشاور شرکت کردم ،وبازتاب اون جلسات رو هم دیدم.نظراتی که 180درجه با هم فرق دارن.بارها جملات کلیدی اون جلسات رو به اتاقم نصب کردم ولی اینقدر اونا تو خالی بودن که خودم بعد از مدتی فراموش میکنم اون قانونی که نوشتم چه جوری اجرا میشد؟این جمله یعنی چی؟منظور اون آقا ازاین عبارت چی بود؟و الا ماشاالله... ضمناً من میدونم آدم اگه بخواد متحول بشه یه تلنگر واسش کافیه..دیگه نیازی به گذروندن کامل یه دوره کلاس آموزشی نداره.گاهی اوقات یه جمله (فقط یه جمله)میتونه آدمُ چنان متحول کنه که سرباز وظیفه تو اراک روتبدیل کنه به رضا شاه. عطاری تو مغازه ی پدری بشه عارفی چون عطار.ازیه دانشجوی ترم اولی ماری کوری بسازه.از شاگردی تو مغازه،بهزاد بده بیرون. این جملات الکل ساختن.این جملات امام خمینی دادن.این جملات حسابی تربیت کردن...من هنوزم معتقدم بهترین مشاور آدم خودشه.این مشاورای فیزیکی فقط به ما یادآوری میکنن که باید به درونمون مراجعه کنیم.به هرحال چون به تمام این جملاتی که ازش یه انسان واقعی ساخته میشه ایمان دارم گفتم شاید اون جمله ای که روشنک دنبالشه تو اون جلسه باشه.کمااینکه من جمله مُ از اون آقا گرفتم.من به اون مشاور الکی بدهکارم.ضمناً من یه بار واسه دانشگاه اسیر تبلیغات شدم مث چی پشیمونم و مطمئنم دیگه از یه سوراخ دوبار گزیده نمیشم. اینقدر خوب آویزه ی گوشم شده نباید اسیر تبلیغات شم که هنوز هم باور ندارم آقای پدر مشاور نمونه ی کشوریه.هنوز هم ملاک من مدرک تحصیلی و جایزه و تحسین و تمجید این و اون نیست.من دنبال مشاوره نمونه تو کلینیکا نمی گردم.من مشتری ها رو تخمین نمی زنم.من اسیر تحصیلات نمیشم.خارجه تحصیل کردن وسوسه م نمیکنه.یه شاخه رز زرد بازیم نمیده.کوبش پا به زمین به من اقتدار رو یادآوری نمیکنه.من فرق شعار با تخصص حالیمه..... خوبه میدونین روحیات و خلقیات و مسائل و مشکلات آدما با هم فرق داره...کسی که ماری کوری رو متحول کرد شاید نتونه من رو متحول کنه.اینجوری من باید بگم :آقا این یه مشاوریه...دست روسو رو از پشت بسته.در کارکشتگی ایشون همین بس که ماری کوری ساخته.درحالی که اون آقا اصلاً مشاوره نمیداده.داشته سخنرانی میکرده که ماری تلنگر ه رو گرفته.یا مثلاً بگم کی بود عطار و چنان متحول کرد که از عطاری بره سراغ عرفان و آخرش بشه شهید؟اون حتماً مشاور خوبیه...اما اون یه فقیر بود..خلاصه اینکه هستی تلنگر بارونه..دنبال یه بهونه ست تا متحولت کنه.خودت باید بخوای.وقتی رفتی دنبالش نباید به این فکر کنی که سرکاری؟داره مختُ شستشو میده؟چقدر اسیر تبلیغاتش شدی؟اصلاً این آقا مال این حرفا هست؟پولتُ آتیش زدی؟دفعه ی دیگه پاتُ اینجا نمی ذاری؟....اگه اینا رو بگی باید بدونی که کاملاً حق با تو بوده...چون هنوز اولین و کلیدی ترین جمله ی اونجا رو از بر نکردی:(مثبت بیاندیش)...این جلسه می خواد تو رو متحول کنه...اگر هم موفق نبود تو چیزی رو از دست ندادی...لا اقل اونجا شنیدی (فقط شنیدی)که مثبت بیاندیش..همین برات کافیه که وقتی یکی اومد از معرفی ت انتقاد کرد..یکی بهت انگ بازیچه ی تبلیغات شدن زد..یکی تو رو ساده لوح خوند... پیش خودت بگی اون یه دوسته که نگران وقت و هزینه و انرژیه یه دوست دیگه ست.اون یه دوسته که فهمیده تجربه بدترین معلمه و میخواد تجربه ش رو به دوستش بگه......اون یه دوسته که نمی تونه ونمی خواد بی تفاوت باشه...راستی خود اون بنده خدا هم بارها گفته که تو کشورای دیگه همتا داره که شما بهش میگی فسقلی،مدرک دانشگاهیشم که واسه همه رو کرده وگفته تحصیلاتش به کارش نمیخوره.....ضمناً اگه شما فکر میکنی که این جلسات تهی ه پس تکلیف کسانی که از این جلسات فیض بردن چی میشه؟من با اون جلسه ای که تاثیرگذار بود چیکارکنم؟درختم کلام بگم که:رفتن پیش روانشناس مث رفتن پیش یه پزشک نیست که اگه واسه تو نتیجه نداد به یکی که مشکلش مث ماست یه پزشک دیگه رو معرفی کنیم.پیش مشاور، روانت رو میبری.حتی اگه دو نفر یه مشکل مشابه داشته باشن اما چون طرز نگاهشون به مشکلات،طرز فکرشون،زاویه ی دیدشون به مسائل ودرکل خلقیات ورفتارشون با هم فرق داره نمیشه گفت که چون این مشاور مشکل منو حل نکرد نمیتونه واسه یکی مث منم کاری بکنه.شاید یه نفر تو همون جلسه ی اول فکر کنه که دیگه مشکلی نداره و یکی دائماً باید از این مشاور به یه روانشناس دیگه بره...
***********************************************
k1: دکتر مریم ظاهراً اینبار خیلی عصبانی شدید. ممنون که وقت گذاشتی و نظرت رو نوشتی ولی منهم تا اونجایی که میدونم آزمندیان لیسانس مکانیک از آمریکا داره و نظر شخصی خود من اینه که صحبت ها و مشاوره ایشون اصلاً به درد من یکی که نمی خوره حالا دیگه بقیه رو نمیدونم.
روشنک تو مردی؟! کجایی؟! اینهمه دعوا سر تو هستش معلومه خودت کجا رفتی؟!

مازيار

اه اه اه من نميدونم چرا ما ايرانيا اينجوري هستيم چرا هروقت يكي موفق ميشه سريع ميگيم پول مردم رو نوش جون كرد و رفت...اين آقاي آزمنديان تحصيلكرده دانشگاه شريف هستش اصلا احتياجي به كلاهبرداري نداره ..شرط مي بندم اگه اون روانشناساني كه خودتون (يعني تو وبقيه كامنت گذارها )هم يك ذره معروف و پولدار بشن..به اونها هم ميگيد كلاهبردار..حالا طرف يكسري حرفهاي شاد و روحيه دار ميزنه و ريش هم گذاشته بايد بگين كلاهبردار...خب نرين سمينارهاش

سعید

کیوان جون ببخشیدا اما یه جوری نوشتی دلت میخاد بری روزبه و اون ادما رو ببینی انگار قراره بری سینما یا نمایشگاه . هر چند اشاره کردی که میدونی با رفتن حالت بد میشه اما به قول خودت گفتنی حالت خراب میشه بد جور . خاله من فوق لیسانس روان پرستاری داره و کارش سر و کله زدن با این بندگان خداس . اون اوایل حالش خیلی بد میشد اما حالا دیگه تقریبا عادت کرده . خلاصه دیدن اونا نه دردی از اونا دوا میکنه چون بعضیاشون اصلا تو این عالم سیر نمیکنن نه دردی از تو . فقط چند روزی دپرسیون خونت میره بالا و دنیا رو از اون چیز مزخرفی که هس سیاتر میبینی .
***********************************************
k1: شاید دردی از اونها دوا نکنه ولی شاید تونست دردی از من دوا کنه.

سلام
من با غزل موافقم در مورد تعریف از وبت واینا اما من همیشه تمام تلاشمو میکنم که یه نظر با ربط هر جا رفتم بذارم!!در مورد جمعه ترجیح میدم جمعه ی هفته ی آینده نظر بدم آخه باید تو مودِش باشم! در مورد بیمارستان روانی هم بس که رفتم تقریبا برام عادی شده ( اقتضای درسی و تحصیلی)!! اما من به شما پیشنهاد میکنم به مرآکز نگهداری بچه های کم توان ذهنی و جسمی یه سر بزنید.فراموش نمیکنم آخرین باری که با همکلاسیهام برای بازدید رفتیم یه دختر بچه بهم چسبید وهی مامان مامان میکرد! و دستمو گذاشت روی سرش برای نوازش کردن و به همه ی پسرا میگفت بابا به دخترا هم مامان وقتی می خواستیم برگردیم اکثرا نارحت و...آخه اینجاها جاهایی هست که متاسفانه فراموش شده هستند و خیلی تنها یی عذابشون میده.
در ضمن یه چیز بی ربط: کتاب میرا خوندی؟چون کتابخونی پرسیدم اگه نخوندی از دستش ندددددددده با یه توضیح مختصر از همین کتاب آپم
راستی!آقای آزمندیان فقط ملت رو عقده ای میکنه!
و یه چیز دیگه!! برانچ چیه؟؟!!
***********************************************
k1: دختر تو یکبار اومدی چقدر سوال داری! بنا به دلایلی میخواهم که محیط تیمارستان رو ببینم. دلایلش خیلی شخصی و شاید خصوصی باشه.
میرا رو خوندم و متاسفانه اصلاً ازش خوشم نیومد.
معمولاً روزهای تعطیل و یک شنبه وقتی این خارجیها از خواب دیر بیدار میشن صبحونه و نهارشون رو یکی میکنند همونکاری که ما معمولاً جمعه ها می کنیم این غذا رو میگن برانچ برا ( برکفست ) انچ ( لانچ ) امیدوارم متوجه شده باشی.

دوست

مریم خانم هر وقت تا این حد جوش میاری از خوندن نظر بقیه بد نیس یه لحظه فک کنی اونا هم مث تو نظرشون رو نوشتن . انتخاب هم با خود روشنک خانمه که به قول اقا کیوان خبری ازش نیس . مریم خانم اون ادمایی که تو شغل های غیر مرتبط با رشته کاریشون موفق هستن رو قبول اما رشته هایی که به جسم و روان ادما مربوطه رو لطفا از این مقوله خارج کن خواهر من ! مث این میمونه که یه مهندس بره تو اطاق عمل جراحی قلب انجام بده ! میشه ؟ حالا همون مهندس ممکنه تا حدی بتونه تو بیزنس خیلی هم موفق باشه که ربطی به رشته ش نداره اما نمیتون بره کار یه پزشک رو بدون تخصص و تحصیلات انجام بده . بدبختی ما اینه که هنوز قبول نکردیم روح و روان هم مث جسم نیاز به متخصص داره . اگه همین اقا ادعا میکرد قلب عمل میکنه یا کلیه پیوند میزنه یا ... هیچکی بهش اعتماد نمیکرد و نمیرفت زیر تیغش اما بدبختی اینه که ما هنوز قبول نداریم مشاوره و روانشناسی هم مث همون جراحی قلب و مغز و کلیه میمونه و هر کی با هر تخصصی به خودش اجازه ورود به این مقوله ها رو میده و ملت هم بش اعتماد میکنند . راسی فک نکنم رز زرد یا سرخ فرق چندانی تو اصل قضیه داشته باشه . خوش باشی . عیسی به دین خود موسی به دین خود . اما اقلا تحمل نظر مخالف خودتون رو هم داشته باشید خانم محترم .
***********************************************
k1: ضمن اینکه من حاضرم روی دو سه طرف دعوا بخصوص دکتر مریم و روشنگ ذلیل مرده که آب شده و رفته توی زمین رو ببوسم! به اطلاع میرسونم که با نظر " دوست " کاملاً موافق هستم و فقط میخوام جمله اش رو تصحیح کنم که خیلی مواقع بیماریهای روحی و روانی بسیار سخت تر و حادتر از بیماریهای قلبی و عروقی هستند.

نفیسه

جمعه.خواب.ناهار.صبحونه.فاتحه.مربا.کره.پنیر.مرگ.خدا.رگ.ماشینم.خونه‌م.زندگی.الاغ.فلسفه.کافکا.قهوه.فلسفه.عصر جمعه.سرطان.بیمارستان.فلسفه.تیمارستان.
فلسفه.فلسفه.آشفته.آشفته.پنیر.خل.فلسفه.تیمارستان.آزاد.خلاص.دور.دور.فرار.آزاد.تیمارستان.فلسفه
سعی کردم یه جوری یه خلاصه از این متن بی سر و ته در بیارم.یه جمع بندی شخصی هم بعدِش گذاشتم.راستی بچه گی همش پنیر میخوردم خیلی هم زیاد،شاید تونستم به جواب یه سوال فلسفی پی ببرم.
اینم کلام پایانی کمی تا قسمتی بی‌ربط! در باب دیوونگیهایم همین بس که آدمیان معترفند تیمارستانها نیز عذرم را خواهند خواست!!!

لیلا

با اجازه صابخونه برای مریم : مریم جانم شاید به قول دوستی وبلاگ ان قدرها ارزش نداشته باشه که گاهی من و امثال من این قدر روش انرژی میذاریم ! اما شخصا چون بسیاری از اطلاعاتم رو مدیون دنیای مجازی و همین وبلاگ های به قول آن دوست بی ارزش(!) هستم حتی ترجیح میدم گاهی و فقط گاهی به جای هر تفریح دیگه لابلای سایر مشغله هام به دنیای مجازی سرک بکشم و جایی که بنظرم لازمه وقت عزیزم رو هم صرف کنم حتی اگه اپسیلونی نوشته ام برای دیگری مفید واقع بشه . قصدم هم قاطی بحث تو و جناب "دوست" شدن نیست اما چون خودم هم در این مورد نظری دادم مایلم سکوت نکنم . اتفاقا با این که از روشنک خانم ندایی شنیده نمیشه اما بد هم نشد که تو آقای آزمندیان رو معرفی کردی و باب بحثش باز شد . اما دختر خوب با خوندن استدلالت تعجب کردم . تو جدا پزشکی میخونی؟! در رشته به این حساسی اگه در مورد بیماران و دردمندانی که در آینده هم میان سراغت این جوری نظریه صادر کنی که ... تو رو خدا برو انصراف بده !!! :دی شوخی کردم . به دل نگیر . اما متعجبم که ... مریم جان آدم های زیادی در جلسات ایشان شرکت می کنند اما آیا به صرف تعداد و کثرت میشه حکم بر مفید بودن این جلسات صادر کرد . نمی خوام اغراق کنم اما بشخصه با انبوه افرادی برخورد داشتم که در این جلسات و امثال اون که شکر خدا تعدادشان هم این روزها خیلی زیاد شده (و البته قبول دارم که آزمندیان شم بهتری داشته و در این مورد یه جورایی پیشکسوت هستش ) جو گیر میشن و تا مدتی احساس بهبود می کنند بدون این که ریشه مشکلاتشون بررسی شده باشه . خانم دکتر عزیزم تو که دیگه باید بهتر از ما بدونی ریشه بسیاری از مشکلات و نابسامانی ها ی روانی (که ساده ترینش افسردگیه) علاوه بر مسائل محیطی مرتبط هستش با به هم ریختگی هورمونی و استعداد وراثتی ادم ها برای کسب شان . آن "مثبت اندیشی" جذاب و دل فریب هستش اما ما تو دنیای واقعی زندگی می کنیم نه در تخیلات . آدمی که مشکلات محیطی خانوادگی و تربیتی و ایضا وراثتی داره اگر ژست مثبت اندیشی هم بگیره تا ریشه ای روش کار نشه آن "مثبت اندیشی" فقط حبابی ست گذرا روی آب ! نمی خوام ادای آدم های بدبین رو دربیارم اما سعی می کنم خوشبین "واقع بین" باشم و متاسفانه انچه من در سمینارها و تلقینات جناب آزمندیان اثری ازش ندیدم "واقعیت" و "واقع بینی" بود . کاراکتر جالبی داره . انسان مطلع و حرافی ست اما این وادی که ایشان درش حرکت می کنه و به قول تو بسیاری رو جذب خودش کرده وادی خطرناک و حساسی ست . با "روان" انسان ها سروکار داره که به نظرم اگر مهمتر از جسم شان نباشه اهمیتش کمتر نیست . به هر حال برای نظرت و البته نه شیفتگی مطلقت به این جناب احترام قائلم و امیدوارم از صراحت من دلگیر نشده باشی و خوشحالم که به لطف وبلاگ اقای از پشت یک سوم میتونم نظرات موافق و مخالف در هر زمینه ای رو در این جا بخونم . شاد باشی.
***********************************************
k1: خب بنظرم و در پی تائید صحبتهای " دوست " من حرفهای لیلا رو قبول دارم. دکتر مریم اگه دوست داشتی جوابی برای این دوستان بنویس. مطلب و پست اصلی من که به گا رفت! پس حداقل بذارید در رابطه با آزمندیان به یه نتیجه برسیم!

همینطوری دلم خواست ماجرای یکی از مریضهای بخش روان را تعریف کنم . یک مرد 50 ساله بود که می گفت همه ی دنیا انرژی اش را از من می گیرد . بیشتر که صحبت کردیم فهمیدیم فکر می کند خورشید زنش است و از این طریق انرژی او به دنیا می رسد . کنکاش بیشتر منجر شد به این کشف که هر شب با masturbation انرژی خود را به خورشید منتقل می کند . من تا مدتها مانده بودم در کف اینهمه خلاقیت ...
***********************************************
k1: سرمه جان این اصطلاح رو من میدونم چیه ولی اونایی که نمیدونند الان میان و یقه آزمندیان رو ول می کنند و حالا میخوان صبحونه شون رو با مستر بیشن بخورند و اونوقت واویلاست!!!

رسول

دکتر مهر جان ببخشین. اون لیلا خانم بود که بحث صهیونیسم رو مطرح کرد.
در ضمن آقا کیوان من یه بار بیمارستان روزبه رفتم، صاحبش میگفت در هرلحظه چندین مدعی امام زمانی داریم!! که هیچکدوم همدیگه رو قبول ندارن!!فقط بعد از کلی بحث داخلی ممکنه یکیشون رضایت بده به نایب امام زمانی!!

من یه بار چند سال پیش رفتم بیمارستان روزبه. به نظرم برو هرچند تا مدتها حالت بد خواهد بود. یه بار هم رفتم بیمارستان لقمان بخش مسومین. یه شب تا صبحم اونجا بودم. پیش همونها که قرص و دارو میخورن خودکشی کنن. البته نصف شب از بخش بیرونم کردن تا صبح زیر برف موندم. چندین سال پیش بود ولی تمام جزئیاتش تو یادمه. خیلی وحشتناک بود. یه خانمی مست بود با موهای شرابی جلوی در بود تختش. یه خانمی مرگ موش خورده بود. بقیه خواب بودن. اتاق بغلی همه دختر فراری بودن. با خنده و قهقه تعریف چی خوردن و چرا خوردن. یه دختر تپلی هم بود دوست پسرش یا شایدم نامزدش نصفه شب اومد شروع کردن به بوس بازی جلوی من. پرستارش یه جوری به مریضه سوند وصل کرد انگار که دشمنشه. اول صبح یه مشاوری اومد به همه یه سری چرت و پرت گفت و همه رو مرخص کرد.
بخش مسمومین بیمارستان لقمان چیزی از روزبه کم نداشت

من که نگفتم نرو (فقط یه پیشنهاد دادم)،برو اتفاقا آدم کلی به خودش مییاد! یه چیزی باید بدونی در مورد اکثر بیمارا تو این مراکز در صورت هم صحبتی:فوق العاده میتونن سر کارت بذارن!
در مورد میرا!پس من چرا خوشم اومد؟که البته و احتمالا باید به خودم ربط داشته باشه!!
و برانچ اگه فارسی !! بشه حتما همون "صُبنه "
البته" ه" آخر باید خیلی غلیظ ادا بشه!!!
ممنون

مریم

به لیلا:
در مورد ریشه ی مشکلات و نابسامانی های روانی وارتباط اونا با بهم ریختگی هورمونی و استعداد وراثتی انسان برای کسبشان باید بگم که:اگه ما اندیشه های منفی رو وارد مغز(فرمانده ی بدن) کنیم،مغز اونا رو یه دستور تلقی میکنه و به تمامی بدن از غدد گرفته تا دستگاه گردش خون و تنفس و سیستم حرکتی فرمان میده که خودشون رو با فرمان شکست تطبیق بدن و مطابق با اون عمل کنن.اون وقته که فرد وارد یه سیکل معیوب میشه و احساس میکنه که هی داره بد میاره.پس اگه یه روانشناس تمام تکیه اش رو مغزه وسیگنالای مثبت،نباید بهش خورده گرفت که سیستم جسمانی بدن رو فراموش کرده...اون خوب میدونه که ریشه ی مشکلات آدمی رو باید در طرز فکرشون جستجو کنه.میدونه اگه بخواد واسه هورمونها کاری بکنه باید بره سراغ مغز.
در مورد واقع بینی و ژست نثبت اندیشی هم باید بگم که:همین مغز فرقی میان"من حقیقی"و"منی که دوست دارم باشم"قائل نیست. روانشناسا اینُ یه امتیاز مثبت میدونن وسعی میکنن "مثبت اندیشی"رو به آدم القا کنن."مثبت اندیشی"ای که لزومی نداره بر مبنای "واقع بینی"باشه.چون فرمانده ی بدن اینارو نمی فهمه.وقتی آدم خودشُ سرشار میکنه از تفکرات مثبت ،با ساخته شدن یه سری هورمون(مث اندورفین)تمامی بدن سرشار میشه از انرژی و شادی و...این همون چیزیه که یه روانشناس می خواد...تازشم فکر کن رفتی یه کارگاه روانشناسی بعد روانشناسه هی بگه:"واقع بین باش.خودت باش.آرزوهای معقول کن.منی که دوست داری باشی رو فراموش کن و به من حقیقی ت فکر کن و..."اون وقته که دیگه بهش نمیگن روانشناس.بهش میگن آینه ی دق(غ؟).کسی که میره اون جلسات دوست داره به منی که دوست دارم باشم برسه ..و اگه رونشناس به واقع بینی تکیه کنه اون وقت ...؟
در مورد کثرت متقاضیان هم که خودم گفتم از یه سوراخ دوبار گزیده نمیشم.

مریم

به دوست.
اول اینکه خواهش میکنم مغلطه نکنید.دیگه هر آیکیو پایینی میدونه که روان مهمتر از جسمه.بعد هم مگه من گفتم یا منظورم این بود که کسی که حتی بوئی از روانشناسی و مشاوره نبرده بیاد بشه دوای درد.من گفتم اگه کسی یه عمری رفت پی کاری بعد فهمید جای دیگه موفق تره نباید معطل کنه.اصلاً مگه روان به این سادگیاست که بدون هیچ پیش زمینه ای بشه توش نفوذ کرد؟یا ماها انقدر احمقییم که روانمون رو بدیم دست کسی که هنوز تعریف درستی از این کار نداره؟بعد هم من نظر شخصیمُ گفتم.هنوز هم میگم ملاک برتری تحصیلات دانشگاهی نیست.شاید شما دیگه به ارتوپدای تجربی،به ماماهای! تجربی،به دندانسازا و داروسازای تجربی به دید مثبت نگاه نکنی اما اونا هنوز هم بدون تحصیلات دانشگاهی دارن کارشون رو انجام میدن و اتفاقاً متقاضیاشونم کم نیست.پس پای جسم هم میاد وسط اون حرف من.در مورد روان هم والا به خدا من کلی از مشاورا رو میشناسم که تحصیلات دانشگاهیشون 180 درجه با کارشون فرق داره و کارشون رو هم خوب بلدن چرا که اگر اینطور نبود 24 ساعته تو تی وی تلپ نبودن.اتفاقاً کلی هم مخاطب دارن.از هر طیفی که بخواین؟نمی خواین بگین که همشون سر کارن که؟تازه تو همکارای آقای پدر هم من یه مشاور توپ سراغ دارم که تحصیلاتشون کودکان استثنائیه!ولی من از آقای پدر ایشونُ بیشتر قبول دارم و اصلاً هم از سپردن روانم به ایشون احساس حماقت بهم دست نداده.چون میدونم واسه رسیدن به این حد کلی زحمت کشیدن!راستی اگه روانشناسی رنگها رو بدونین متوجه میشین که یه روانشناس رنگ گلی روهم که با خودش میبره رو صحنه حساب شده ست.

مریم

سلام
در پایان بگم که :من کامنت" به لیلا "رو اول تو "ورد"نوشتم .بعد که خواستم "سیو"کنم اشتباهاً روی "نه"کلیک کردم......کل این کامنت پاک شد و من دوباره نشستم نوشتم.!به هر حال اگه هنوز هم مشکلی وجود داره من فقط حضوری توضیح میدم چی شد!ضمناً کیوان خان چین بی چین!(سه؟ به یک)؟...
بیچاره شدم تا این کامنتا رو گذاشتم...
کیوان جان،اگه یه شب جمعه با" صادق هدایت" قرار بذاری من با اجازه ت وبی اجازه ت حتماً میام که یه چندتا سوال اساسی ازشون بپرسم (شام خودم و صادق خان روهم با خودم میارم)! واسه کامنت قبلی هم مجبور بودم بگم داستان چی بوده....آقا رسول جوابتون رو خوندم ولی اون آیکیو رو پیدا نمی کنم که توجیهش کنم.
***********************************************
k1: چشم سعی میکنم با گورستان پرلاشز تماس بگیرم تا مرخصی این هفته صادق هدایت خدا بیامرز رو بگیرم. پس شب جمعه این هفته میبینمت خانم دکتر!

نفیسه

ببخشید چرا من تو کامنت قبلی کِش اومدم!!!!
***********************************************
k1: ظاهراً یه چیزی خوردی و داری قد میکشی!!!

سلام. من خواستم درمورد علاقه شما به تيمارستان نكته اي را بگويم ديدم اي بابا اينجا چه خبراست از دعواهاي آزمندياني! نفهميدم اينها چه ربطي به نوشته شما دارد. به هرحال من زياد آنجا رفته ام. باهاشان حرف زدم. ميتوانم بهتان تضمين بدهم كه بدبخت تر از ما نيستند. حتي گاهي خوشبخت ترند چون يكنفر توي اين دنيا پيدا شده كه فقط دلداري از سر بازكني بهشان نداده و مرد عمل بوده و براي كمك بهشان اقدامي كرده. چيزي كه خيلي از ما از آن محروميم. من كه مدتهاست يا شنيدم: ول كن بابا سخت نگير! يا شنيدم: ميفهمم. كاريش نميشه كرد. البته اينها دوستان فرهيخته بودند. عموما مي شنوم كه زير لب ميگويند: اين دوباره چه مرگشه!!؟؟

ارسال نظر