گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
عصر جمعه است. قديمها شبهای جمعه اتفاقات زيادی ميوفتاد ولی انگار الان ديگه عصرهای جمعه بايد منتظر يه سری اتفاقات باشيم! دراز به دراز و دقیقاً رو به قبله خوابیدم. اگه این مادر فاکرهای لعنتی این ساختمون چند طبقه رو، توی زمینی که قرار بود فضای سبز بشه، نساخته بودند از همین کف اطاق، کل تهران معلوم بود ولی خب با سبز شدن این دسته خر، حالا دیگه فقط از کنارهاش میشه وسط شهر و اگر هم هوا خوب باشه اون پایینترها رو دید.
یه کتاب خیلی قشنگ که خب وقتی تمومش کردم حتماً بهتون میگم چه کتابی هستش دستمه و از پنجشنبه تا حالا زمین نذاشتمش و دارم یه نَفس میخونم و از خوندنش لذت میبرم. بعد از در رویای بابل ریچارد براتیگان، این دومین کتابییه که دارم باهاش حال میکنم. البته اینبار نویسنده وطنی و ایرونی هستش و با این کتاب مشخص کرد که کارش رو خوب بلده. تعداد صفحات کتاب زیاد و کتاب سنگین و منهم که تنبل. هی اینور اونور میشم تا یه پوزیشن خوب پیدا کنم برای خوندن کتاب. تلویزیون روشن و بغل دستم میوه و چند تا شیرینی و مامان و اخوین گرامی هم هر کدوم یه گوشهایی از اطاق ولو شدند.
هادی ساعی تا لحظاتی دیگه برای کسب مدال طلا باید بیاد روی نمیدونم به این چیزه که وسط زمین تکوانده ولو شده چی میگن؟! تشک میگن، رینگ میگن! تاتامی میگن خلاصه اونش مهم نیست مهم اینه که ساعی دوباره اومده به فینال المپیک و راستش رو که بخواهید من از اینکه به فینال رسیده اصلاً و ابداً خوشحال نیستم! احتمالاً خیلیهاتون عصر جمعهایی مثل من فکر میکردید و دوست داشتید ساعی هم همانند دیگر دلاوران! توی همون دورهای اول اوت میشد تا کاروان پر افتخار ایران با همون یه مدال برنز به وطن برمیگشت تا همراه با كشور افغانستان توی یه رده جدول قرار بگیره و بدترین نتیجه تاریخ المپیک برای ایران رقم بخوره. خب وقتی رئيس محترم و معزز کشتی، بعد از ریدن کشتیگیرها در یه اظهار نظر بسیار جالب میگه، تیم کشتی ایران فقط به درد مسابقات آسیایی میخوره و در حد و قواره جهان و المپیک نیست باید برای علیرضا دبیری که سه چهار روز پیش با رشادت و شجاعت و بدون هیچگونه خایهمالی و توی یه برنامه زنده تلویزیونی گفت، کشتی جای آدم کوتولهها نیست، یه هورای بلند کشید که لُپ مطلب رو بخوبی و در یه جمله کوتاه دقیقاً به اندازه همون قد رئيس فدراسیون کشتی که سالها بر مسند ریاست والیبال هم تکیه زده بود، بیان کرد. با این یه جملهی رئیس فدراسیون تموم مدالها و مقامهای کشتی توی مسابقات جهان و المپیک میره زیر سوال و تختی و موحد و برزگر و جدیدی و طلایی و محمدی و دبیر و حیدری همهشون یه تنه توسط رئیس فدراسیون خاک و ضربه فنی میشن!
هادی ساعی رو دوست دارم. قطعاً برای رسیدن به این رتبه و جایگاه خیلی زحمت کشیده ولی وقتی میدونم با کسب طلای هادی، دوباره تموم واقعیت و پلیدی و عقبموندگی ما از ورزش دنیا پشت همون تک مدال طلا مخفی باقی میمونه، دوست ندارم هادی اول بشه تا یه سریها از این آب طلایی، ماهیهای درشتی بگیرند و جایگاه خودشون رو سفت و محکم کنند. اینجوری شاید یه مسئولی پیدا بشه و بگه ما چرا توی مقام هفتاد و پنجم جهان قرار گرفتیم و با ۵۵ ورزشکار یه رقابت میلیمتری و تنگاتنگ با برادران افغانی که فقط ۳ تا ورزشکار به المپیک اعزام کرده بودند و مثل ما فقط یه برنز گرفتند، داشتیم.
روی زمین دراز کشیدم و کتاب رو دو دستی رو به آسمون و خدای باریتعالی گرفتم و گاهگداری زیرزیرکی تلویزیون رو نگاه میکنم. برنامه فوقالعاده مُزخرفی که جواد خیابانی مجری اون هست و با لودگی و یه سری حرفهای حماسی تکراری مثل همیشه میره روی اعصاب آدم و خوار مادر همه رو سرویس میکنه. باز هم صحبت از غیرت و رشادت و شجاعت و آرش و کوروش و بردیا و کمبوجیه و قوم مادهاست. دوباره میکروفن افتاد دست این خیابانی و شعارها و پندهای و موعظههای اخلاقیش و صحبتهای حماسیش شروع شد. خب البته این هم هنریه که یه آدم توی کسری از ثانیه بتونه خوار مادر اعصاب و روان چندین میلیون ایرانی رو ... آره! حیف از مهدی بیباک و بهزاد خداداد و یوسف کرمی، قهرمانان بزرگ تکواندوی جهان و المپیک که مجبورند ور شکم یه مجری بیسواد بشینند و الکی هی جلوی دوربین لبخند بزنند.
تا دقایقی دیگه فینال بین هادی ساعی و حریفش که یه ایتالیایی دو متری هستش برگزار میشه. اصلاً به روی خودم نمیارم. برخلاف همیشه هیچ استرس و هیجانی هم ندارم. دعا دعا میکنم ساعی که آخرین ایرانی هم هست که توی مسابقات المپیک پکن شرکت میکنه هر چه زودتر ببازه تا کاروان ایران بدون گرفتن مدال طلا، با شرمندگی به وطن برگرده. علتش رو هم که بالاتر نوشتم براتون.
تصمیم دارم همونجور که دراز به دراز خوابیدم یه شیرینی ناپلئونی رو بذارم توی دهنم ولی زهی خیال باطل. اونجایی که آدم گارد میگیره و با در اختیار داشتن دو دست و دو پا و قاشق و چنگال و کارد میخواد ناپلئونی بخوره میرینه به تموم سر و هیکلش، حالا دیگه چه برسه به این پوزیشنی که من دارم و نقطه ثقل و گرانیگام در راستای خط افق قرار گرفته. مامانم که آروم نشسته و داره تلویزیون نگاه میکنه بهم میگه، بچه نمیخواد بندبازی کنی پاشو بشین مثل آدمیزاد شیرینیت رو بخور تا هم روی فرش نریزی و هم یه موقع خدای نکرده نپره گلوت. عصر جمعه غسالخونه تعطيل و مُرده هم دفن نمیکنند همینجوری تا فردا میمونی رو دستمون! بلند میشم و میشینم و با مجهز شدن به قاشق و چنگال، میرم سر وقت ناپلئونی. یه چشمم به تلویزیون هست و اون یکی هم به شیرینی. خیابانی خجالت نمیکشه در مقابل سه تا قهرمان جهان داره در رابطه با تکنیک و تاکتیکهای تکواندو اظهار نظر میکنه.
مامانم میگه، کیوان این بنده خدا مهدی بیباک خیلی بد شانسه. سه تا المپیک رو از دست داده. عینهو سگ سوزنخورده همش زخم و زیله! امسال هم که نتونست بره المپیک. سی سالشه و تا المپیک لندن احتمالاً دیگه توی صحنه نباشه!!! چشمم رو از کتاب میدوزدم و زل میزنم به مامانه که چه ماهرانه بیوگرافی بیباک رو میگه. قبلاً هم هر موقع سر اینکه کاپیتان امسال چلسی کیه و روی کین با چه مبلغی به منچستر رفته، اختلاف نظر داشتیم نهایتاً از مامانه میپرسیدیم ولی خب اطلاعات تکواندوش رو جدیداً رو کرده. حواسم که پرت میشه باز صدای مامانه میره بالا. پسر اون پیشدستی رو بگیر جلوت، همهی اون شیرینیها رو ریختی روی فرش. از فردا مورچه خونه رو برمیداره. ای کارد بخوره توی شکم شما سه تا پسر که سیر و مونی ندارید!
همراه با شخصیت اول داستان توی کوچه پسکوچههای نیویورک و فرودگاه جان اف کندی قدم میزنم و سیلورمنها رو نگاه میکنم. سوار تاکسی و توی منهتن هستم همونجایی که دیگه نمیشه آسمون رو دید که مامانه میگه، کیوان اگه این کرمی رو میفرستادند المپیک خیلی بهتر از ساعی بود. این پسر خیلی دل و جرات داره. توی اون مسابقات انتخابی هم حق کرمی رو خوردند. در رابطه با مسابقات انتخابی و مصدوم شدن ساعی میگم و اینکه نهایتاً کمیته فنی تصمیم گرفت ساعی رو ببره ولی خب قانع نمیشه و هنوز تاکید داره که اگه کرمی میرفت مقام بهتری از ساعی میاورد. من که میگم برام هیچ فرقی نداره و کاشکی همه شون اوت میشدند تا بدون مدال برمیگشتند.
مسابقه شروع میشه. خودم رو به بیخیالی میزنم ولی مُردهشور این خاک و وطن و گربه و عِرق ملی رو ببره. سرم توی کتابه ولی اصلاً متوجه نمیشم که چرا شخصیت داستان یه دفعه سر از نیومکزیکو و آلباکرکی و لاسوگاس درآورد. با دو تا لگد ایتالیایی که ماشالله به مرحوم شیر علی قصاب یه سور زده ۴-۱ از ساعی جلو میوفته. طاقت نمیارم. کتاب رو میندازم کنار و زل میزنم به صفحه تلویزیون و تیکه شیرینی ناپلئونی هم توی دستم لنگ در هوا باقی میمونه. مامان خیلی بیتفاوت میگه، من که گفتم باید کرمی رو میبردند. کرمی توی آتن هم که تجربه اولش بود، برنز گرفت و نشون داد آینده داره و حتماً امسال طلا میگرفت. ساعی با چند تا حمله نتیجه رو مساوی میکنه. حالا دیگه به کلی فراموش کردم که تا دو دقیقه پیش اصلاً دوست نداشتم ایران مدال طلا بگیره. با هر یورش ساعی منهم به خودم فشار میارم و با هر امتیازی که میگیره منهم بالا پایین میپرم و شادی میکنم. باز فریاد مامانه یادم میندازه که نصف شیرینی ریخته روی فرش. ای مُرده شور این شیرینی ناپلئونی رو ببره که خوردنش نیاز به گذروندن یه دوره آموزشی و اخذ مدرک و گواهینامه بینالمللی داره!
بدون در نظر گرفتن اینکه با گرفتن طلای تکواندو باز همه چیز ماستمالی میشه و باز ما بدون برنامهریزی مناسب توی باد همین تک مدال میخوابیم و یه هفته مونده به المپیک لندن دوباره از خواب پا میشیم تا اینبار با کت و شلوار احتمالاً نارنجی بریم تا موزه مادام توسو و چشم لندن رو ببینیم، وقتی مسابقه با نتیجه ۶-۴ به نفع ساعی تموم میشه اشک توی چشمام حلقه میزنه و تموم موهای بدنم سیخ میشه. مرده شورت رو ببرند ای وطن که من نمیدونم چه رمز و رازی داره این ایران که آدم اینجوری گره میخوره به آب و خاکش.
موقع توزیع مدالها رسیده. مامانه هنوز پاش رو کرده توی یه کفش و میگه، اینها حق کرمی رو خوردند و اگه اون میرفت نتیجه بهتری میگرفت! میگم مادر من دیگه بالاتر از مدال طلا و کسب مقام اول که نداریم. ساعی طلا گرفت، کرمی هم که میرفت نهایتاً طلا میگرفت دیگه. میگه تو کار به این کارها نداشته باش. هنوز بلد نیستی یه دونه شیرینی بخوری و باید برات پیشبند ببندم. بابت یه شیرینی خوردنت فردا باید زنگ بزنم شربت اوغلی بیاد فرشها رو ببره بشوره اونوقت برای ما کارشناس تکواندو شدی؟! شیرینیت رو بخور و همون کتابت رو بخون که من نمیدونم چی توی اون کتابها چال کردند که سی ساله داری همينجوری يه بند میخونی و هنوز هم پیداش نکردی!
سلام
حق با مادر شماست! چرا كه خوردن تو رو ديدم!
***********************************************
k1: چطوری مهندس؟!
در مورد مدال واقعا" باهاتون هم عقیده بودم. من هم دوست داشتم مدال نمی اوردیم تا بببینم بعضی ها از رو می روند یا نه ولی از شادی گرفتن مدال هم نمی شد گذشت.
خدا حفظ کند مادرتون را که خیلی دوست داشتنی هستند اما جمله آخرش با 22 سال سن شما مغایرت داشت احتمالا" در مورد برادر بزرگتان صحبت کرده اند! و شما به خودتان گرفته اید.
نميدونم عِرق وطن داشتن يعني همين كه آدمي كه از كشتي زياد خوشش نمياد، از بوكس متنفره و وزنهبرداري به نظرش كار احمقانهايه، وقتي يك طرف مسابقه ايرانيه حتي نتونه نشسته مسابقه رو تا ته نگاه كنه يا پاشه الكي به هواي آب خوردن بره سر يخچال و برگرده (30 ثانيه هم 30 ثانيست!) ؟ اين حس هرچي هست در لحظاتي آدم رو به اوج غرور يا ته اعصاب خوردي ميبره. وگرنه كيه كه ندونه المپيكه و شناي سنكرونيزه و ژيمناستيك آرتيستيك :)
راستي از "مامانه" خوشم اومد. هم از كلمش هم از خودشون.
***********************************************
k1: پس نمايشگاه فرش چی شد؟!
همتت رو تو کتاب خوندن تحسین می کنم.
1-اوني كه وسط مسابقه تكواندو پهن ميكنن اسمش شياپ چانگ هستش
2-اه اه اه شيريني ناپلئوني هم شد شيريني ؟خيلي مزخرفه چه سليقه ايي داري چون ناپلئون دهن همه رو سرويس مي كرد براي همين اسمشو رو اين شيريني گذاشتن چون اونم تو كار سرويس كردنه دهن مردمه
3-مردونه يزداني خرم تو واليبال خوب كار كرد..اينو ديگه قبول كن همون سالها جعفر هوتهم تو مدرسه گفت هركي ميخواد واليبال مجاني يادبگيره بياد فلانجا ...يكسري بچه ها رفتن مدرسه واليبال
4-من يه متكا گذاشتم روي گوشم گرفتم خوابيدم گفتم اگه طلا گرفت بيدارم كنين ولي كل مسابقه بيدار بودم وصداي مجري توي گوشم بود...خيلي سخت بود
داری کتاب بیوتن رو می خونی که من هم دارم الان می خونم..در ضمن فکر کنم تو هم مثل من از کتابفروشی فردوسی تجریش خریدی :دییییییی
***********************************************
k1: آره دارم " بيوتن " رو ميخونم. اتفاقاً از كتابفروشی فردوسی تجريش خريدم ولی تو از كجا ميدونی؟!
باهات موافقم.وقتي ساعي برد خياباني هر چي صفت اخلاقي خوب بلد بود به شخصيت ساعي حواله كرد.من موندم اگر مايكل فلپس ايراني بود تا الان پيامبرش كرده بودند.
agha keivan ma ke ghablan bara saie ashk rikhte boodim hesabi vali shoma ba yadavarie shirini napeloni in asre yekshanbei ke moadel asre jome khodemoone ashke maro dar feraghe napeloni daravordi akh ke hich shirini dar donya be khoshmazegiye napeloni nist.....
***********************************************
k1: ميخواهی برات بگيرم و از اينجا بفرستم؟!
در راستای المپیک: تا اونجا که فرصت کردم مسابقات رو دیدم و از بعضی هاشون لذت هم بردم و البته این لذت بیشتر در راستای چشم و ابرو و ... بوده وگرنه که من تو ورزش نه صفرمطلق، که صفر کلوین هستم. البته همواره و البته بدون هیچ قصد و غرض قبلی و البته بدون نقشه و استراتژی و باز همواره و همیشه، من از زمان مسابقات ایرانی ها با خبر نمیشدم و موفق به دیدن هیچ کدوم نشدم، یه موقع فکر نکنید غرضی در کار بوده ها؟!!!
ولی خودمونیم دروغ چرا؟ من که اصلن به روی خودم!!! نیاوردم که 55 فروند ایرانی قد و نیم قد،( حتی تعدادشون رو هم نمیدونستم) هِلک و هِلک! کوبیدن و رفتن شرق دور فقط به این خاطر که دلشون زود به زود واسه این جمله ، تنگ میشه: "چیزی از ارزشاشون کم نشده".
البته اگه بخوام بی انصافی نکرده باشم باید حساب یکی دو تا از این 55 فروند رو از بقیه جدا کنم ولی من اهل تبعیض قائل شدن نیستم.
در راستای شیرینی ناپلئونی و خوردنش: راستش من خیلی آدم بخشنده و دل رحمی هستم. واسه همین، واسم فرقی نداره چی دارم میخورم و تا حالا دلم نیومده چیزی! بخورم و از اون چیزی به زمین نبخشم. مامانم همیشه بهم غر میزنن که چرا من اینقدر بخشندم. ولی خوب فایده نداره من ژنتیکی بخشندم و کره زمین رو هم خیلی دوست دارم.
یه سوال: ببخشید کیجانوان شما از چند سالگی خوندن نوشتن بلد بودین؟!!
***********************************************
k1: من همون روز اولی كه بدنيا اومدم كتاب " دكتر ژيواگو " دستم بود! مادرزاد باسواد بدنيا اومدم.
یعنی فکر میکنی من موفق میشم که یک کامنت برات بذارم؟
***********************************************
k1: ظاهراً الان گذاشتی. همچين خوب هم گذاشتی!
تا آخر هفته هست. هنوز وقت داري از پادري خريدن منصرف شي!
***********************************************
k1: اصلاً پا دری هم نخواستم خيالت راحت شد. حالا چی؟!
بيوتن!!!!!!
***********************************************
k1: بله بيوتن ولی ترجيح ميدم در رابطه با كتاب وقتی خوندمش يه پست مجزا بنويسم. راستی مستانه خانم شما خوبيد؟! حال همكاران اداری خوبه؟! سلام من رو برسونيد خدمتشون.
منم عاشق شيريني ناپلئوني هستم ! پيشبند هم نميزنم آخه ديگه بزرگ شدم . راستي مامان شما رو هم دوست دارم از اون مامان كمياباست .
***********************************************
k1: قطعاً منهم مامان شما رو دوست دارم و همچنين ...! بله!
درسته کتاب های قبلی آقای امیر خانی رانخوندم
کلا رمان خیلی کم می خونم . به خوبی و بدی جامعه آمریکا هم کار یندارم اما بنظرم آمد داستان و با شجاعت شروع کرده و در انتهای داستان این شجاعت به صفر رسیده یا شاید هم خلاقیتش و لی در کل انگار زیاد از آمریکا خوشش نیامده مثل خیل یها که با ذوق میرن و دلزده بر میگردن مثل دوست صمیمی من ول یمتاسفانه اون مجبوره تا آخر عمرشو در آمریکا بگذرونه یعنی نصف عمرشو در حسرت آمریکا گذرونده نصف دیگه اشو باید در حسرت ایران و دوست و آشنا بگذرونه .
***********************************************
k1: من چون هنوز كتاب رو تا به آخر نخوندم اجازه بده پس از تموم شدن كتاب نظر خودم رو بگم.
كيوان خان عزيزم " و همچنين " يعني چي ؟؟ يعني اينكه شما هم مثل من بزرگ شدي و پيشبند لازم نداريد ؟ يا همسن من هستيد يا تو ماهي كه من بدنيا آمدم ، آمدي ؟؟ يا شايدم ..... بله !
***********************************************
k1: احتمالاً همين شايدم ... بله!
ممنون از اینکه وقت گذاشتی و مطلبم راخوندی
دوست دارم پستی که در مورد بی وتن مینویسی رابخونم . و خوشحال میشم تحلیلی متفاوت و از دیدگاه دیگه ای را پیدا کنم
سلام.
"کیوی" من یه چیزی دیگه برام اثبات شد:تو هر وقت واسه یکی دعا میکنی ،نفرینت یقه ی مردمُ می گیره وبالعکس! خدا خیلی رحم کرد هادی ساعی از دعای تو در امون موند!هرچند منم دوست داشتم بدون مدال برگردیم اما وقتی با گوشای خودم از زبون "هادی" شنیدم که:"من باید این مدالُ می گرفتم.مدال قبلیم ُازم دزدیدن!"( متاسفانه چون از حال رفتم نفهمیدم بقیه ی حرفش به کجا رسید؟!!)از اینکه براش دعا کرده بودم خوشحال شدم!بیچاره ها با بدبختی میرن مدال میگیرن بعدش باید دودستی بچسبنش که نصیب دزدا نشه اَه!اون آقای خرم؟ هم من یادمه کلی واسه والیبال زحمت کشید...یه جای مهمی هم قهرمانتون کرد که بهش گفتن بره به اوضاع کشتی هم برسه...حالا چون طبعش بالاست واز کشتی گیراش مدال توقع داره اینجوری میزنی تو ذوقش؟!!با اینکه احترام زیادی واسه "علیرضا"قائلم اما کسی نبود به خودش بگه "نیست خودتون دراز تشریف دارین!"اون تیکه ی آقای خیابانی رو هم خوب اومدی؟ فوق دیپلم راه و ساختمان وتکواندو؟!! ضمناً کیوی خان "به گزارش روزنامه "چاینا دیلی" ،"ورزشکاران ایران با ترکیب لباس های رسمی سبز کم رنگ و سفید، ترکیبی از رنگ های صلح و پویندگی را به تن کرده بودند". در نتیجه دراولین روزاعلام بهترین های کاروانهای ورزشکار حاضر در مسابقات،تیم ملی ایران به عنوان دارنده ی خوش رنگ ترین لباس ها در مبان دیگر حاضرین معرفی شدند. اگه اگه اگه خواستی فرمون ُ بسپاری دست یکی دیگه اگه راننده"مامان شوماخر" باشه، من پیاده نمی شم.من موندم با این مامان باحالی که داری چرا از عصرای جمعه داد داری؟واسه اون "مصائب خوردن زردآلو"مامانت کلی خاطر خواه پیدا کرد ...حالابا این پستت کلی هوادارهم اضافه شد.ستاره خانوم نقره ای اون 22 سال شوخی بود!
!
***********************************************
k1: حاج آقا يزدانی خرم برای واليبال زحمت زيادی كشيد درست ولی 18 سال بر مسند رياست فدراسيون تكيه كرد. خيلی جاها با صغر سنی مخالفت نكرد و .... حالا بحث بر نقد مديريت يزدانی نيست ولی شما جزئيات رو هم نميدونيد.
من از اين لفظ " كيوی " خوشم نمياد چون اعتقاد دارم اسم بسيار قشنگی دارم بنابراين لزومی نمی بينم اينجوری خطال بشم.
منهم نفهميدم منظور ساعی از اينكه گفت مدالم رو از توی خونهام دزديدند چی بود!
البته در اين شكی نيست كه دبير هم سنگ خودش رو به سينه ميزنه چون اون هم تصميم داشت رئيس فدراسيون كشتی بشه ولی .....
من بايد 7-8 تا پست بنويسم تا بتونم جوابهای تو رو بدم در ضمن ستاره خانوم نقرهايی ( راستی تو كجات نقرهايی هستش؟! ) راستش رو بخواهی من 22 سال دارم اينها دارند دروغ ميگن!
سلام كيوان جان ..
ممنون من خوبم .
همكاراي اداري هم كه بد نميشن . همه با طناب و ريسمان دارن خودشون رو ميبندن به سيستم.
اوضاع يك كم از اون قبلن ها بدتر شده . چون بعضي از نفراي كليدي عوض شدن كه شما حتمن خبر داري ... خلاصه كه ديگه اون لذت و واسه ماها نداره كه داريم توي يك محيط نسبتن شيك و بي مشكل كار مي كنيم.
صد البته اين مسائل مخصوص همه محيط هاي كاريه كه من تجربه ديگري ندارم متاسفانه ...
ولي كيوان احساس مي كنم ديگه پير شدم تو اينجا .. مثل كارمنداي بايگاني ثبت احوال !!!! البته الان 3 ساله اومدم يه واحد ديگه كه كاراي تخصصي تر ميكنن و به رشته درسيم مرتبط تره ولي چه فرقي داره ديگه اون هم يك نوع كارمنديه !!!
چقدر من مثبت نوشتم !!!
حال و هواي شما خوبه ؟ تصميماي مهم نميخواي بگيري ؟
***********************************************
k1: مستانه جان منهم خوبم ممنون از لطفت. فكر میكنم همهمون بايد خدا رو شاكر باشيم همين كه توی اين سيستمها زنده مونديم!!! سيستم ما هم خيلی بدتر از شماست. باز مال شما كه از قديم نديم خيلی شيك پيك بود ( البته منظورم شركت شما بود ) دلم برای بچهها تنگ شده. خيلی دوست داشتم فرصت ميشد يه سر ميومدم اونورا بچهها رو ميديدم.
ريد به حال ما اين ساعي با اين طلا گرفتنش...
پس شما هم احتمالا" مثل من امروز غمگينيد و حوصله نداريد ؟
***********************************************
k1: احتمالاً
كيوان جان ... يا من كم حافظه شدم يا در اون زمان دقت نكردم . تو توي شركت ما آدماي زيادي رو مي شناسي ؟ دلتنگي هم دارن مگه ؟
بهر حال هميشه همگي ماها خوشحال ميشيم از ديدنت و اينكه بياي بهمون سر بزني دوست عزيز ... و به قول تو خدا رو شكر كه هنوز زنده ايم و مي تونيم ديگران را دعوت كنيم به ديدن و گپ زدن ... اگه هم شخص خاصي مد نظرته توي ايميلم بگو تا من بهش سلام ويژه برسونم .
***********************************************
k1: نه والله شخص خاصی مد نظرم نیست ولی خب اون شرکت و آدمهاش یه جورایی واسه من نوستالیژی دارند. از طرف من علی الحساب همه ی خانمها رو ببوس!!!
حيف كه حتي يك ذره هم شك نميكنم كه بخواي بياي و گرنه ميگفتم چهارشنبه صبح بريم. ولي ميدونم مثل داستانهاي "زن روز" من سر تا پا قرمز پوش با يك مجله جوانان با عكس روي جلد داريوش (براي اينكه منو بشناسي) چند ساعت دور حوض نمايشگاه دور خودم ميچرخم و تو مياي اينجا پست جديد ميذاري كه چقدر از فرش بدت مياد و اين هنر نيست استثمار يك مشت كارگره كه اكثرا هم دختر بچه هستن (يه تيكههايي هم از صمد بهرنگي كپي پيست ميكني) :)))
***********************************************
k1: خب دیگه وقتی قبول نمیکنی میام که دیگه نمیتونم بخاطر یه نمایشگاه فرش خودم رو جر بدم!
خب چون قبلن نوشتید از فردوسی کتاب می خرید..من هم چون همیشه از اونجا کتاب می خرم یادم مونده :)
***********************************************
k1: آهان! آخه همون روز که من داشتم کتاب مبخریدم یه دختر خانم هم اونجا بود که هی من رو چپ چپ نگاه میکرد، گفتم شاید تو بودی!
با این که با کلیت حرفات راجع به سوء استفاده حضرات از تک مدال ساعی موافقم اما باید اعتراف کنم تا مسابقه تموم بشه و برنده شدن ساعی محرز قلبم اومد تو دهنم ! انگار بچه (!) خودم داره مسابقه میده . از این خیابانی هم نگو که اگه دستم بهش می رسید جرش می دادم . از بس حرص درآره این موجود . بعدشم تو خجالت نمی کشی با این قد و هیکل مامانتو اذیت می کنی ؟! گناه داره به خدا . هر چند اون تیکه " تعطیل بودن غسالخونه تو عصر جمعه و ... " باور نمی کنم از مامانت باشه . هر چقدر هم تو مردم آزاری و مامان آزاری بکنه مامانت ماهه دلش نمیاد اینو بگه . حالاهم دیگه همگی کاسه کوزه هاتونو جمع کنید اماده بشید واسه تماشای مراسم اختتامیه . نه که خیلی تعداد طلایی هامون زیاده :دی
***********************************************
k1: از قرار معلوم این لیلا مامان من رو خوب میشناسه. تا اینجا رو که همه رو درست حدس زدی پس لطفاً بقیه رو هم بگو.
بازم سلام "آقا کیوان":
اول اینکه دوستام تو دانشگاه جلو اون همه پسر(به جون خودم) به من "مَیرَم"،"مِری"،"ماری"،"ماریا"،"ماریان"،"میریام"،"بانو!"...میگن ...چون خودم اصلاًناراحت نمی شم فکر کردم تو هم ناراحت نمی شی.بعد هم من این اسمُ از تو همین کامنت دونی ها پیدا کردم از خودم نگفتم.حالا اگه ناراحت شدی که اسمتُ شکستم من ازت معذرت می خوام.
در مورد اون حاج آقا هم مگه من چی گفتم که ناراحت شدی؟!راست میگی من جزئیاتُ نمی دونم چون مال این حرفا نیستم.ایکی نیست به من بگه دختر اصلاً به تو چه که یکی داره حق یکی دیگه رو می خوره...یکی می خواد رئیس بشه...یکی مدالشو می دزدن...یکی خوش لباس میشه؟یکی بیسواده؟من همون حواسم به خودم باشه که کلاه م رو باد نبره خیلیه.ضمناً جدیداً خیلی خیلی خیلی زود ناراحت میشی..(الانم دارم می رم تولد دوستم ناراحت)اگر هم انقدر کامنتهای من اذیتت می کنه من خاموش میشم.
***********************************************
k1: مریم جون والله بخدا من ناراحت نشدم فقط نظرم رو گفتم. آخه حیف اسم به این قشنگی نیست که کیوی صداش کنید؟!! تولد هم خوش بگذره. زیاد قر نده که حال داشته باشی دوباره بیایی و کامنت بذاری.
همون اولش که گفتي کتاب ايرانيه و حجمش زياده فهميدم چي داري ميخوني که بعدش خودت لو دادي! منتظر پستت در موردش هستم. اون تصويري که از پوزيشنت در هنگام خوردن شيريني ناپلئوني ارائه دادي آي خندوندم! خيلي باحال بود که سعي داشتي اونطوري و با اعتماد به نفس تمام شيريني ناپلئوني بذاري دهنت! يکي از دوستاي من ميگه آدم به خواستگارش شيريني ناپلئوني تعارف کنه! آي ميخنده!
راستش من الان، تو این لحظه با خوندن "من از اين لفظ " كيوی " خوشم نمياد چون اعتقاد دارم اسم بسيار قشنگی دارم بنابراين لزومی نمی بينم اينجوری خطال بشم". دچار عذاب وجدان شدم. البته منظورت احتمالن خطاب بوده!
راستش از لفظ کیوی اصلن خوشم نمیومد یاد کیوی و موز و هلو و ...میافتادم، ولی خب من این وسط چیکاره بودم، فکر میکردم با این لفظ مشکلی نداری. ولی فهمیدم که رو خودت نمیاوردی و دندون رو جیگر خودت گذاشته بودی!
حالا که این طوریه، بیخیال مجوز قبلی که واسه کیجانوان داده بودی میشم و باز دوباره میپرسم که اجازه هست کیجانوان صدات کنم؟ راستش این لفظ رو خیلی دوست داشتم وگرنه که همون کیوان خان رو استفاده میکردم. و حالا میخوام که این بار بیتعارف اگه مشکلی باش داری، بگی تا دیگه ازش استفاده نکنم؟؟ پیشاپیش هم معذرت بخوام.
یه لطفی هم بکن و منو با کییرگیگور و كتاب " دكتر ژيواگو " و... درگیر نکن که احساس خنگی فرازمینی بهم دست میده!!! پیشاپیش تشکر میکنم.
***********************************************
k1: اتفاقاً با کیجانوان اصلاً مشکل ندارم یه جورایی هم دوستش دارم خیلی با کلاس شدم انگاری همین الان از چین اومدم! ولی اون کیوی من رو هم دقیقاً یاد یه چیز گرد پشمالو مینداخت که خب البته ...!
ناپلئونی شیرینی بسیار خوشمزه و محبوبترین شیرینی منه از اونجا که پدرم قناده همیشه دور و برم پر از انواع و اقسام شیرینی بوده و هست. هر وقت یه مهمون خیلی عزیزی بیاد خونه براش حتماَ شیرینی ناپلئونی میارم چون خیلی خوشمزه است.هر وقت هم یه مهمون دوست نداشتنی بیاد باز اینکار رو میکنم چون خوردنش سخته لباسش کثیف میشه دلم خنک میشه در ضمن مامانت خیلی ماهه!
***********************************************
k1: آدرس قنادی بابات رو بده بریم مزاحمش بشیم. احتمالاً چیزش خیلی خوشمزه است! یعنی شیرینی ناپلونیش!
بقیه دیگه چیه ؟! آهان ... عاشق مامانتم هستم اما از ترس تو جرات خواستگاری ندارم :دی
***********************************************
k1: Deeee biyaaaa!!!!! faghat hamin ro kam dashtim!
بیوتن کتاب خیلی قشنگیه.البته به پای من او از همین نویسنده نمی رسه اما خوب.کتاب بسی جالبیست.اتفاقا" به نظرم آخراش جالبتر هم میشه.
میگم راستش این روزا خیلی مشتاق شدم اتاق و به خصوص کتابخونتون رو ببینمD:
***********************************************
k1: کی تشریف میارید؟! بنده در خدمتم.
آقا کیوان
حالا یه روز نبودم، نون بیات دادی دست مردم! داستان جمعه (طلای ساعی) رو یکشنبه به خورد مردم میدی؟ بابا ملت اینجا دیگه اینقد غربزده نیستن آداب جمعه!! رو یکشنبه بجا بیارن، حتی اگه یه ایرانی رنگ ولعابش داده باشه.
اما دو تا مریم دوست داشتنی و یه آبجی زری که ارادتمون همینجوری داره بهش آب میره.
------
مریم چینی:
مریم چینی جون:
خوش اومدی به وطن.
قرار مدار دو نفره نداشتیما! درسته شما خارج نشین هستین و Open mind! اما این دلیل نمیشه جانب احتیاط رو رها کنین و تنهایی به دیدن خصوصی! هیولایی مث این کیوان برین.
کیوان چون فاقد اعتماد بنفسه ونیز افسار نفس عماره! شو در دست نداره و در ضمن دچار "ریدرفوبیا" است، لذا بدون حضور و مشورت "همراه مورد اعتمادش" اصلا نه با کسی قرار میذاره، نه جایی حاضر نمیشه و نه حرفی میزنه! پس تا اینجاش شدیم سه نفر.
نیگا این تعارف تیکه پاره کردنش هم نکن. واسش یه لپ تاپ X200 Lenovo بیار (ویندوزش چینی هم بود ایراد نداره اینجا عوض میکنن!!)واسه همراهش هم یه MP4 توپ!
دیگه کاری ندارم جون تو.
---------------
اما مریم دکتره:
بابا کیوان دلت اومد دل این دکتر ما رو شکستی انصافا؟ بچم چقد با ذوق و علاقه به اینجا خدمت خالصانه کرده؟ یادت رفت این "مَیرَم" چقد شب زنده داری کرد تا فهمیدیم بهترین جاهات کجاست و در چه پوزیشن هایی خوب بودی؟ سریع انابه کنین و همدیگه رو ببوسین و آشتی کنین و به آعوش اسلام و مصلحینی(مث من!!) برگردین.
اما انصافا خیلی با جنبه است و با حالن . کیوان منم به عنوان "دوست" قبول میکنی؟
***********************************************
k1: به نظر من این رسول هم بعضی وقتها چیزهای خیلی خوبی میگه. اونجاهایی که به مریم چینی گفته که همراه با من میاد سر قرار که خب شوخی کرده چون کیوان اعتماد به نفسش خیلی بیشتر از این حرفهاست و خودش تک و تنها میره مریم رو ببینه و نیاز به هیچ قیم و حامی هم نداره! این از این ولی اونجایی که به مریم چینی توصیه کرده برای من یه لپتاپ بیاره بنظر همچین بد هم نگفته هااااا. چرا به عقل خودم نرسید؟!!!
و من من هیچ وقت خدمات بیشاءبهایی که دکتر مری! به جامعه بشری و بخصوص این وبلاگ کرده رو فراموش نمیکنم. البته ظاهراً دکتر امشب مریض بد حال داره و برای معاینهش رفته جشن تولدش تا قری بده احتمالاً تا ساعتی دیگه سر و کلهاش پیدا میشه.
برا من سوال شده كه چرا اسم اين شيريني رو گذاشتن ناپلئوني؟! يعني آيا ناپلئون اونو خيلي دوست داشته؟ يا اون دستور پختش رو داده بوده؟!
***********************************************
k1: این رو باید خپونی جواب بده که باباش قنادی داره. ولی اینکه اسمش ناپلونییه من اونقدر این شیرینی رو دوست دارم که اگه اسمش رو تیمورلنگ هم میذاشتند اون رو میخوردم حالا ناپلون که دیگه از خودمونه!
ما می حدسیم که شما بیوتن می خونید
خیلی دوست دارم نظرت و در مورد این کتاب بدونم
یعنی منظورم اینه یه پست در موردش بری
من خ ودم خوندمش
یکم سخت بود درک کتاب واسم
به به معلوم شد که علیرضا حیدری نه تنها مرد خوشتیپ و جذاب و خوش قدو بالاییه بلکه شجاع و زبون دراز هم هست . ارادتم بهش دو برابر شد .
پ.ن : بچه جون انقدر شیرینی نخور مگه نمیگی شکمم بزرگ شده ؟ خوب شیرینی میخوری بزرگتر میشه دیگه نمیشه کاریش کرد ها از ما گفتن بود
***********************************************
k1: شکم که هنوز اونقدر بزرگ نشده که نشه جلوش رو گرفت بعدش هم من در رابطه با علیرضا دبیر نوشتم نه علیرضا حیدری! ظاهراً شما علاقه خیلی خاصی به حیدری دارید؟!
سلام کیوان جان .تو اون لیستی که از شکسته شده های اسم وزین "مریم"نوشته بودم "ماریلا"رو یادم رفته بود!عصری همین که صابخونه(فائزه)اومد استقبالم گفت:"سلام ماریلا.تنهایی؟پس کو متیو؟"و بعد دوتایی کِر کِر خنده(طفلی دوستم فکر کرد از دیدن اون اینقدر خوشحال شدم)...بعد اینکه مگه مردم جونشونُ از سر را گیرآوردن که بدن دستِ یه جوجه دانشجو!تازشم من فکر بیمارای اون جمع باشم کی قر بده؟!!کی حافظ تعبیر کنه؟کی یه بارم حاکم نشه (پاسور)و مجبور بشه حالِ به اون عظمتُ تنهایی جاروبرقی بکشه؟(اگه نمی گی دکترم دکترای قدیم!)راستی یکی از دوستام می گفت نامجو قرآن وبا موسیقی خونده آره؟
به آقا رسول:ما مخلصیم...حیف که تصمیم دارم "زنان وزایمان"بخونم والا!...خوشحال میشم بعدها در خدمت زوجه ی گرامی باشم.همه ی ویزیتا هم مجانی .خدائیش جدی گفتم.ضمناً اون قضیه ی آمار واین حرفا رو دیگه بیخیال شین بابا! واسه من یکی که بد نشد...شدم نوعروس دکتر مدد!
کیوان به خدا هرچی کامنتمُ وارد سیستم ممیزاسیون کردم بازم کوچولو نشد که نشد!
***********************************************
k1: ماریلا جان! آره نامجو یه جاهایی آیه های عربی رو اون وسط های شعرش میخونه به دوستان هم از طرف من سلام برسون!
خوشحالم كه راوي دست بكار شده و توي كوچه پس كوچههاي نيويورك راه افتاده.
در مورد خوردنت هم قبلا خيلي تر و تميزتر ميخوردي.
***********************************************
k1: ای بابا شما دیگه خوردن من رو از کجا دیدی؟!
سلام
يه چند روزي نبودم و باز هم چند روز ديگه نخواهم بود..
با اين نوشته هم كلي حال كردم و با همه چيزش به طرز عجيبي موافقم...
از گند اين طلا و لا پوشوني هاي بعدش تا اون نميدونم چي تو وطن كه هر چه ميكشيم از اين چيز دونيه و از اون ناپلئون بي شعور با اون شيرينيش تا اين غسالخونه چيهاي بي معرفت.....
خلاصه كه خواستم بگم برو جلو كه پشتتم جواب اوندفعه يادم اومد اينه كه " دست حق پشتت باشه برو جلو ببينم چه ميكني..."
***********************************************
k1: این دفعه جوابت رو نمیدم تا اونجات بسوزه!
خوب شد آخر پست بالاخره نادم شدي! والا ... :p
در مورد شيريني ناپلئوني با اينكه من خيلي خيلي ميدوستمش اما بعد از خوردنش آدم بايد بره دوش بگيره ! فكر كن تو يه مراسم رسمي مث خواستگاري از اين شيرينيها باشه ((
ای بر پدر و مادر چشم بد.نمی ام.تصادف کردم و نمی تونم بیام تا ریکاوری بشم.اما مطلب کیوان جای خود داره و نمی شه که نخوند حتی تو بیمارستان.اقا رسول شما نگران نباش.من و کیوان خودمون میدونیم چه جوری قرار بذاریم دو نفره
***********************************************
k1: ای بابا یعنی تصادف اینقدر جدی بوده؟!
می بینم که اینجا کلی کامنت گذار جدید اضافه شده و باحال شده ...
"ریدر فوبیا" هم خیییلی باحال بود ...........
کیوان خان:من حرفهای خوبی میزنم اما تو با برداشت گزینشی و منفعت طلبانه، مقطع کردن و حذف اشتراکات دست به انحصار طلبی زده و منافع بلند مدت رو فدای مصالح زودگذر میکنی. افسوس.کوفتت بشه الهی.باتریش آتیش بگیره، اینقد بزاریش رو پاهات تا عقیم بشی!، مچ دستت به ...عظما بره، چشات کم سو بشه. (مزید بر دلایل دیگه)و...
بچه ها دیگه در مورد یه لپ تاپ چه نفرینی میشه کرد؟آی دکترا مریضی رو کنید!
------------------------
مریم چینی:بابا تو ایرانی بودی. چرا اونجا چشت تنگ شده؟ اهنوز هیچی نشده نفرینای من دامنتو گرفت ها! تا دامنه بالاتر نرفته (منظورم دامنه نفرینه!!) تو هم توبه کن و رجعت، و گرنه حقت همین هیولاست که بندازذت یه بیمارستان مادام العمر!
--------------
ماریلا جان:
نه تنها اصلا مشکلی با ادامه تحصیلت ندارم بلکه کاملا موافقم و کمکت میکنم اورولوژی قبول شی، عام المنفعه باشه، خودمونم بتونیم خدمت برسیم.
والا این همه هنر که یه دکتر داشته باشه خیلیا رو وسوسه میکنه که درخواست "فرزند خواندگی" به "آقای رییس" بدن.
من اینجور موقعا یه چیزی بلدم یگم که شاید یکم جواد به نظر برسه، ولی من اونو با نهایت احساس و لاو بیان می کنم:
الهی جیگر اون مامانتو من بخورم که انقدر مامانه!!
با خودتم هیچ کاری ندارم!
در مورد طلای ساعی دقیقن احساس من هم همین بود کلمه به کلمه بیانش کردی. ممنون.
***********************************************
k1: تکلیف جیگر من چی میشه پس؟!
کیوان جان نمی دونم این حس چیه که ادم با یه حال زار ونزار که بقیه براش نذر می کنن که کارش درست شه می اد و می شینه واسه یه مسابقه ورزشی که اصلا ادمشو هم نمی شناسه کلی استرس میکشه تا واسه جایی که وطن گفته میشه افتخار باشه!البته خود ساعی کمی تا اندکی دوست داشتنی هست ولی من هم دقیقا حس تو رو داشتم چون می دونستم که اینا اونقدر پر رو هستن که این طلا رو بزنن به حساب خودشون!ولی از طرفی هم دلم نمی اومد ساعی شکست بخوره. به هر حال خدا هم به دل ما کار نداره و هر کاری دلش بخواد میکنه!!من یکی که دیگه واسه کسی یا چیزی دعا نمی کنم پشت دستمو داغ کردم که چیزی رو اینجوری به دست نیارم چون خیلی زود از دست می دی انقدر زود که مزه داشتنش رو هم حتی حس نمی کنی.
آي گفتي!!تا حالا نديدم كسي مثل خياباني بتونه لج در بياره!با اون قيافه ي احمقانش!
***********************************************
k1: اینجور که بوش میاد آقای خیابانی هم خیلی طرفدار داره!
حالا چی چال کردند،اگر فهمیدید به ما هم بگید؟
اسم کتابی که داری میخونی بیوتن
من که اولش خوشم اود ولی از نیمه که گذشت تو ذوقم خورد . وقت کردی مطلبم را در مورد بی وتن بخونی بد نیست .
***********************************************
k1: حتماً مطلبت رو خواهم خوند.
پینوشت: مطلبت رو خوندم. حق داری كه از بيوتن خوشت نياد چون احتمالاً كتابهای قبلی اميرخانی رو نخوندی و خب جامعه و فضای آمريكا رو هم تجربه نكردی. شايد بطور دقيقتر در اين رابطه بعداً نوشتم.