گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
خيلی وقته كه توی اطاق، با اين مانيتور و كيبوردِ طوسی رنگ خلوت كردم. خيلی وقته كه روی اين صندلی چرخون نشستم و از جام تكون نخوردم. تعطيلات تابستونی شركت شروع شده و بچهها همهشون رفتند مسافرت ولی من ميام سر كار. جايی رو ندارم كه برم، توی اين گرمای چله تابستون. همهی شركت سوت و كوره. خلوتِ خلوت. منهم از صبح كه اومدم توی اطاق، كولر رو روشن كردم و طبق عادت هميشگی ساعتم رو از دستم باز كردم و گذاشتم جلوم و بعدش نشستم پشت كامپيوتر. الان كه صلاة ظهر هم گذشته من هنوز روی همون صندلی نشستم و تكون نخوردم. پُشتم تير ميكشه ولی بهش توجهای نمیكنم. به تو فكر میكنم. تويی كه هستی و نيستی.
انگاری خواب بود. انگاری خيال بود. انگاری يه رويا بود اونهمه حجم خوش بودنت. با هم بودنها. با هم رفتنها. با هم موندنها ... قرارمون اين نبود، يادته؟! نيستی. حالا ديگه خيلی وقته كه نيستی. نميدونم، شايد هم اصلاً از روز اول نبودی. بخدا من به همهی اين آدمها گفته بودم كسی نيست. به همهشون گفته بودم من دارم با يه رويا، با يه موجود خيالی بنام تو، زندگی میكنم. نَفس میكشم ولی اينها باور نكردند. اين آدمها هيچ وقت حرف من رو باور نكردند. اينها سالهاست كه گز نكرده پاره كردند. اينها سالهاست كه بیمحاكمه، حكم دادند و سر بُريدند و فرستادند بالای چوبه دار و حالا من موندم و اين آدمهايی كه دورهام كردند و هيچ كدوم از حرفهای من رو باور ندارند. اونقدر گفتند و به گوشم خوندند كه يكی هست، يكی هست كه ديگه خودم هم باورم شده بود يكی هست. ديگه باور كرده بودم كه اون يكی، تو هستی كه قراره بيايی. میگفتند، من برای تو مینويسم. اونقدر گفتند تا منهم باورم شد. خب منهم شير خام خوردم. بیتجربهام. با خودم گفتم، خب حتماً اين همه آدم كه اشتباه نمیكنند پس حتماً يكی هست ديگه. و از همون موقع به بعد بود كه ديگه منهم منتظر اومدنت شدم. خودته هم گفته بودی ميايی، يه روز صبح خيلی زود كه هوا گرگ و ميش بود، خودت گفتی ميايی، يادته؟!
از اون روز به بعد ديگه خواب و خوراك نداشتم. چند دست رخت و لباس نو گرفتم تا وقتی تو ميايی بپوشمشون. خيلی وقته كه از عيد میگذره. هميشه همين آدمها میگفتند، لباس بعد از عيد واسه گـَل منار خوبه ولی قرار بود زندگی با تو تحويل بشه، يادته؟! اون كفش قهوهايی رو كه خيلی دوسش داشتم و پارسال از ينگه دنيا آورده بودم، نپوشيدم تا تو بيايی. الان يكساله كه توی اون چمدون قهوهايی، لای لباسهای زمستونیها مونده. منتظر بودم تا تو بيايی و اون رو با يه شلوار جين آبی و يه كمربند قهوهايی سوخته پام كنم، ولی تو نيومدی. خيلی وقته كه نيومدی. من ميدونستم نميايی. بخدا ميدونستم ولی اين آدمها بودند كه بهم اميد دادند. اينها بودند كه گفتند، يكی هست. اينها بودند كه من رو به با تو بودن عادت دادند. بخدا به همهشون گفته بودم كه كسی نيست ولی باور نكردند. نه من رو، نه نبودن تو رو و نه قصه اين نوشتنهای وقت و بیوقت من برای تو رو.
تو نيومدی ولی من منتظرت موندم. حالا كه فكر میكنم میبينم اين آدمها همچين بيراه هم نميگن، اينها راست ميگن. حتماً يكی هست. حتماً تو هستی. راست ميگن، تو بودی، خودم ديدمت. خودم لَمست كردم. خودم با اون هُرم نَفسهات زندگی كردم. خودم بهت گفتم اون عينكت رو بردار تا چشمات رو ببينم. تو بودی. يادته؟! من ديدمت. اينها دروغ نبود. نميدونم، يا شايد هم بود. گيج شدم. توی اين گرمای مرداد، وجود تو، برام سراب بود؟! آره، حتماً سراب بود. آره، اين آدمها اشتباه میكنند. بهشون گفته بودم كسی نيست. بهشون گفته بودم نمیشناسمت ولی اينها باور نداشتند. اينها حرفم رو قبول نكردند. هی گفتند، يكی هست، يكی هست و حالا من موندم و كلی حرف و حديث اين آدمها كه پشت سرم هست و تويی كه هيچوقت نيستی. يعنی همهی اينها يه سراب بود؟! يعنی همهی حس لمس تو، هُرم گرمای نفسهای تو، صدای تو، نگاه تو همهی اينها بواسطه گرمای مرداد بود؟! ولی نه، يادمه. خوب يادمه توی اون عصر زمستونی كه صدای كلاغها تموم تنهايیم رو پُر كرده بود، اون موقع هم تو بودی. اينها سراب نيست. تو هستی. اين آدمها دروغ نميگن. بخدا همهی روزهام بوی تو رو گرفته. ميدونم كه هستی.
خسته شدم. از حرف اين آدمها. از نبودن تو. از سكوت اون مترسكی كه قدِ همهی دنيا دوستش دارم. نميدونی چه رازی هست توی نگاه سرگردون اون مترسك، كه من اينقدر دوستش دارم؟! همون مترسكی رو ميگم كه رفيق همهی اون كلاغها شده بود. همون مترسكی كه خيلی وقته منتظره تا تو بيايی، يادته؟! گلهای آفتابگردن رو يادته؟! نه يادت نيست. تو هيچی يادت نيست كه اگه يادت بود شايد فقط همون نگاه من برای اومدنت میتونست دليل كافی باشه. قرار نبود برای همهی دنيا دليل و برهان بياريم ولی همون نگاه من يه دليل محكمهپسند بود برای همهی اونهايی كه ... ولش كن. تو كه ديگه نيستی. تو كه نيومدی. اگر هم اومدی، نيومدی كه بمونی. پس برو. برو تا به اين آدمها بگم كه هيچ كسی نبوده. برو تا به اينها بفمونم كه ميشه با خيال تو زندگی كرد. عاشق شد. نفس كشيد و مُرد. برو ولی يادت باشه يه مُشت دونه پای اون مترسك بريزی. امروز طول و عرض رفاقتها به آهی بسته است. پس برو كه اگه دير برسی، كلاغها چشم مترسك رو هم درميارند. برو كه مترسك چشم به راهته. برو تا حداقل مترسك پيش كلاغها سربلند بشه و چشمش به افق خيره باقی نمونه.
راستی، مسافر! حالا ديگه اون كفش قهوهايی رو كه قرار بود وقتی تو ميايی بپوشم تا با هم، همهی خيابونهای خاطرهی اين شهر خاكستری رو قدم بزنيم رو از توی چمدون درآوردم تا پام كنم. خيلی منتظرت بودم ولی نيومدی. نميايی. ميدونستم كه نيستی. من به همه اين آدمها گفته بودم كه نيستی ولی اينها باور نداشتند. حالا هم عيبی نداره تو هم برو. من رو كه فراموش كردی ولی مترسك رو يادت نره. گلهای آفتابگردون رو يادت نره. حالا كه داری ميری اون چراغ رو هم خاموش كن، میخوام بخوابم شايد توی خوابم، تـو اومدی.
غمگين شدم خيلي.
تو هم كه مثل من خواب نداري دوست عزيز. آخه الان وقت آپ كردنه؟
اگه اميدت را از دست بدي چيزي برات نميمونه كه بخاطرش زندگي كني.
akhe chera hatman ye nafar bayad bere ya nabashe ta ghadresho bedunim??ba in vojud cheghadr delgereftegit maalum bud.delam sukht!bude khaharane!* :
ali bod mesle hamishe,ghalamet,ehsaset zibast ,ama midoni adame khod khahi hasti ,khili ham por tavaghooo.che ghadr manam ,on nemiyad to boro ,be hamin rahati ,albateh age be gholet kasi bashe va in toye khiali nabashe.
va to vaeghan dosesh dashti bashi,chon to harf dosesh dari vali to amal ?,to nemiri hamash migi on biyad,nayomad to boro
khili ghashng mininevisi vaghean migam
movafagh bashi
دیگه بسه!می آم.
واقعا چی میشه که یک نفر میمونه و یک نفر نمیمونه؟ یک نفر میخونه و یک نفر دیگه نمیخونه؟ یک نفر میخواد و یک نفر دیگه نمیخواد؟ اگه این موندن و خوندن و خواستن های آدم برآورده میشد، اگه اونی که دوست داشتی بمونه میموند، دیگه این زندگی بی پیر چی کم داشت؟ اونوفت چه توی این شهر خاکستری بودی چه اونور دنیا چه یه جای هزار بار بدتر از اینجا چقدر تحمل این لاکردار قشنگتر بود.
سلام کیوی جان.به خدا وقتی تو غمگینی کل این "از پشت یک سومی ها" غمگینن.انقدر قشنگ دلتنگیت و توصیف میکنی که آدم محاله احساساتی نشه.کیوی به خدا من به این مخاطبت (حالا وجود خارجی داره یا نداره)ح…سو…دی..م میشه!خیلی ناز میکنه!خیلی نازشو می خری! دوتایی تون شورشو درآوردین!یعنی چی؟ولش کن بره نازنازی رو! حیف اون لباسای "مارک دار"ت نبود که نپوشیدی شون؟زودتر بپوش تا دمده نشده!آدمی که به این همه احساسات پاک رحم نمیکنه ..آدمی که از "معشوق همه ناز است و عاشق همه نیاز"داره سوء استفاده میکنه…آدمی که تلخی انتظار تو هوای گرگ و میش رو مزه مزه نکرده…آدمی که سال رو به نیمه رسونده وهنوز نمیدونه یه نفر منتظرشه تا باهم "یا مقلب القلوب"بخونن..آدمی که ارزشی واسه دلخوشی های شاعرانه ی فرهادش قائل نمیشه…این آدم آدم نیست!مطمئن باش این … نه به تو. نه به آفتابگردونا. نه به اون کلاغا. نه به مترسکا. نه به …حتی به این همه خوشبختی که انتظارشومیکشه …به هیچ کس و هیچ چیز رحم نمیکنه! ببین به جوون خودم تو انقدر قشنگ نوشتی که من هر چقدرهم بخوام تو رو از این حال و هوا در بیارم نمی تونم!
از پشت یک سومی ها…خواهشاً در کنار تعریف و تمجیداتون از این پست وقلم کیوی و احساسات قشنگتون یه تلنگری هم به این کیوی خان بزنین …اگه میشه نظرتون روهم راجع به مادمازل این پست بگین…من دیگه امری ندارم!!!تیر کشیدن پشتت هم با یه ماساژ حله( اونم که آقا رسول زحمتش رو میکشه!)
شايد دليل تنهايي ما اينه كه فقط خودمون رو مي بينيم . يه كم سرمون رو بالا كنيم ، مي بينيم آما همه شون تنها هستند . اما حرفاشون مثل هم هست . دلهاشون يه گرفتاري داره ، همه شون اسير ن .
نگاه كه ميكني در مي يابي يه چيزي وادارت ميكنه زمزمه كني ، حرف يزني ، فرياد بكشي .
مي بيني صدا ها تو هم مي پيچند ، پژواك اون دلت رو مي لرزونه ، يه شعف كاذب تمام وجودت رو پرمي كنه ، فكر مي كني زندگي چقدر شورانگيز و دوست داشتني است .
همه ش توهم هست . همه ش خياله . آدما با توهم زندگي مي كنند . اما ساكت و پيوسته مسير يه خيابون بي انتها را تو صف هاي طويل طي مي كنند ، مسخ شدن ، نمي دونن كجا ميرن ، اما ادامه ميدن .
اين صف طولاني همچنان در گذر است . ما در فاصله اي دورتر رو به جلو اجداد خويش را نظاره مي كنيم كه با تعجيل قدم مي زنند .
پيش رو چراغي روشن است كه هدايت مي كند ، جذب مي كند با شاخه كلي سرخ در دست هايمان ، چه انتظار طولاني را بر گرده هاي خويش تحمل مي كنيم .
هميشه ميشه منتظر ماند.
نميدونيم عشق كي مياد سراغمون، با كي مياد. ولي يك روزي مياد. اما اينقدر انتظارش را نكش. بيخيال «اويي» كه قرار است بيايد،زندگيت را بكن. كفش قهوهاي را از چمدان در بيار و بپوش. بذار مترسك بجاي تو چشمش به آسمان باشد. تو زندگي كن.
وقتش كه برسه خودش مياد. بهت قول ميدم.
کاش منم حداقل توی رویاهام کسی بود..رویاهام هم پریشون و بهم ریخته ست..دیگی هیچکی رو نمی بینم..مه همه ذهنمو گرفته ..
کیوان تو که اینهمه صبر کردی... دیگه درآوردن کفشا از چمدون چه کاریه؟؟
بزارشون تو چمدون! میاد، تو خواب که حتما میاد!
تو بیداریم یکم دیگه صبر کنی میاد..
تو خواب بخواین شهر خاکستری رو متر کنین فک نکنم کفش لازمت بشه!
بزارشون تو چمدون!
.
.
.
بزارشون تو چمدون!
میاد! اگه نیومد اسم منو بزار تیمور
hameye zendegi sarabe.dari be adamash fekr mikoni?ke chi beshe?be khodet fekr kon.ghabl az oon ke be bavar beresi ke khodet ham sarabi
سلام
صبح اول صبحي اشكمون رو در آوردي كه داداش كيوان.
كاش ميومد و تو ديگه انقدر دلتنگ نبودي،كاش...
...اي كاش هميشه بود و من چون روح
در هوايي كه نفس ميكشيد
تا ابد معلق مي ماندم
این اولین دفعه ای هست که با یه نوشته از یه وبلاگ گریه کردم. خرابم کردی، خراب....
دلم گرفت ! ولي مطمئن باش كه اون يك روح حاميه . راستي من عاشق گل آفتاب گردانم . ميشه عاشق كسي بود و خوب زندگي كرد فقط بعضي وقتها خيلي دلمون تنگ ميشه و دليلش خاطرات مشتركيه كه داريم .
سلام
هيچ وقت تو شرايط شما نبودم ولي فكر ميكنم بهترين راه رو پيش گرفتيد. من فكر ميكنم عشقي كه شما به همسرتون داريد بسيار قشنگه و نبايد مايوس بشيد ،مطمئنا بدون اينكه به كسي مربوط باشه دلايل خودتونو برا ي حفظ اين علاقه داريد و من شك ندارم كه همسرتون هم حس شما رو داره ولي فعلا شرايط زندگيتون اينه.
(من از خواننده هاي قديمي ولي هميشه خاموش وبلاگ شما هستم و پستي كه همسرتون در مورد شما نوشته بود رو خوندم،تقريبا مطمئنم كه شما از خيالاتتون نمينويسيدو كسي وجود داره و جاي خالي اونو خيلي حس ميكنيد،آرزو ميكنم هر چه زودتر به دوران گذشتتون برگرديد)
گفتی رویا،چرا من یاد شبهای روشن افتادم؟! غصه بخور ولی نه خیلی! خوبیه زمانه به اینه که میگذره...
تو این نوشته خواستی به خودت بگی که اون دیگه نمیاد اما ته روح و فکرت کورسوی امیدی هست.من فکر می کنم در یه سن وسال خاصی،عشق عمری میشه.دیگه نمیشه فراموشش کرد.به همون امید اومدن قانع باشیم...
چرا كسي به اوني كه اونور اين دلتنگيه فكر نمي كنه ؟ اينكه چي ميكشه و يا چه احساسي داره ؟
كيوان جان هر چقدر احساساتت و دلتنگيهات بيشتر مي شه من دلم بيشتر براش مي سوزه
كي ميدونه كه چقدر سخته براش ؟؟ اينقدر بيرحم نباش ...
اگه واقعيه ازش بپرس.. اگه نيست يه روز خودتو بزار جاي اون و حالشو بنويس ...
اينقدر خوب مي نويسي كه در اين صورت هم همه حق رو به تو ميدن ..
ميگم كيوان خان دقت كرديد ببينيد اينجا كلي آبجي ( داش كيوون - داداش كيوان و .... ) پيدا كرديد. تازشم اگه هفته اي يكي از اين آبجي هاي خوشگل و با مرام رو با خودتون ببريد بيرون ديگه وقت فكر و خيال نداريد. آبجي زري جونم سلام .
راستش بی نهایت از این دخالتی که میکنم معذرت میخوام اما تا من یادم میاد این خودت بودی که نموندی که برگشتی که این شهر خاکستری رو به یارت ترجیح دادی. مگه نه؟
میدونی خیلی ها دلشون میخواست جای تو باشند؟ آی پی منو چک کن میبینی کجا زندگی میکنم اما بازم سعی و تلاش خودم و شوهرم اینه که همون ینگه دنیا کار پیدا کنیم و از اینجا بکنیم و بریم. من نمیدونم تو توی کشوری مثل ایران که هیچ آینده و پیشرفتی توش متصور نیست چی پیدا کردی که در راهش اینهمه چیزای عزیزتو فدا کردی.
یازم از دخالتم عذر میخوام اما لجم میگیره که اینقدر با استعداد و قریحه ای اما نشستی گند میزنی به زندگیت.
آه از نهادم بلند شد. چه قدر قشنگ بلدي اشك ادمو در بياري!
به قول مجنتا خانم قشنگه ولی تکراری نشده ؟ میگی که ما آدمای فضولی هستیم و برای این نوشته های تخیلی شما تعبیر و تفسیر میکنیم و میخوایم سر در بیاریم که برای کی مینویسی . خوب این حق ماست تو وبلاگ مینویسی که ما بخونیم و کامنت دونی داری که ما نظرمون رو بدیم پس اگه نظرمون به نظر تو فضولی میاد نباید اعتراض کنی . اگه میخوای کسی فضولی نکنه این مطالبت رو توی یه دونه از این دفترچه خاطرات های گلدار قفل دار بنویس تا دیگه هیچ فضولی نخوندشون . بارها گفتی که این نوشته هات مخاطب خاص نداره من که این حرفو قبول ندارم ادم برای یه موجود خیالی اینطور با سوز و گداز و عمیق عاشقونه بارها بارها مطلب نمینویسه . ولش کن . دیگه مهم نیست . فقط من نظرم رو میدم . از خیال و رویا بیا بیرون . نشون بده که بود و نبودت توی زندگیش یه فرقی داره . که هستی . که هنرت بیشتر از عاشقانه خیالی نوشتن توی وبلاگ و هر روز سر کار رفتن و برگشتنه . زندگی فقط شعر و شاعری و دربند رفتن و الوچه خوردن و شهر کتاب رفتن و قهوه خوردن و این خل و چل بازیا نیست . زندگی واقعی یه چیز دیگه است . جون کندن و تنها بودن و نداشتن یه شونه است که بتونی سر روش بذاری و گریه کنی . مردی فقط به س.ک.س خوب داشتن و توی تخت خواب قهرمان بودن نیست . یه کم تکون خوردنه یه پشت و پناه عاطفی بودنه . حضور پر رنگه توی زندگی عشقت دوستت همسرت یا هر چی که تو اسمش رو میذاری تا امنیتی رو که در کنار تو احساس میکنه با رنگی ترین جاهای دنیا عوض نکنه و حتی توی همین شهر به قول تو خاکستری همیشه رنگین کمون ببینه . این هنر توست که حالا اگه نه رنگین کمون حداقل نیمچه بارونی باشی برای شستن گرد و غباری که رو دلش نشسته ولی نه تو فقط عاشقانه مینویسی عاشقانه زندگی کردن رو بلد نیستی و نمیخوای یاد بگیری .
اقا کیوان عزیز این شاید بار هفتم هشتمه که دارم زور میزنم کامنت بذارم اما دهنم سرویس شد به جان عزیزت . بابا یه فکری بکن برا اینجا . حالا ایندفعه دارم تو ورد مینویسم که اگه رد نشد دلم نسوزه . اقا رسول دس تو هم درد نکنه داداش که به فکر مایی . خودمم خیلی بی دس و پا نیسم که اما مادر بزرگ خدابیامرزم یه مثل داش میگفت زن مرده رو زنش بده زن طلاق داده رو سگش بده حالا شده مثل من . اول که تعریف از خود نباشه سر و شکل و قد و قامتو میبینن کلی ادمو تحویل میگیرن اما بعدش باید سین جین بشی و حساب پس بدی . هزار جور هم توقع مادی و غیر مادی دارن . ادم تو این مملکت بلانسبت همه خانمای باشعور خواننده این جا پدرش درمیاد تا زندگیش سامون بگیره . بگذریم که دلمون پره و جاش اینجا نیس . این پستت هم همچی شیش دنگ دلمونو به اتیش کشید . بابا خفه خون مرگ میگیره ادم . دق میکنه با این مدل نوشته هات کیوان جون . خیلی قشنگه ها خیلی اما حال خراب ما رو خرابتر میکنه .
مریم خانم من نظرم نسبت به شما هم مثبته!
ناقلا از کجافهمیدی من دیگرانو از پشت خوب مشت ومال میدم. البته کیفیتش بستگی به طرفش داره. بعضیا رو فقط "ورز" میدم!
میبینی آقا کیوان:ما هم که میخوایم سر براه بشیم از اینجا (راهمونو) بکشیم بیرون بریم آمریکا (سانفرانسیسکو) نمیذارن دیگه.
بدجوری این دوستان ماجراجو به وضعیت قرمز و زیستن در خطر علاقه دارن وعادت کردن. قدیما قدر عافیت رو میدونستن.
حالا بینم تو کدوم مریمی؟ همون که چین رفته؟ قراره یه کوله بار سوغاتی "مارکدار"بیاره تو مهمونی آقا "امیر" تقسیم کنیم! اگه اینجوره دمت گرم، یه ماساژ پیش من طلب داری.
---------------
کیوان اگه راست میگی طبق سنت پستهای حس آلود چیزی نگو. بینم میتونی جلو خودتو بگیری؟
دنیا گردِ گردِ، آدمها زودتر از اونی که فکر کنن به هم می رسن.
میگن توی شرایط خاص آدما هر مناجات و دعایی بکنن برآورده می شه، من الان تو شرایط خاصم و از ته ته دل دعا می کنم که این فاصله شما دونفر از بین بره و قلباتون و دستاتون به هم نزدیک بشه.آمین
نوشته های عاشقانتون قشنگه یه جوری که هر کی ندونه فک میکنه اخر عاشقای دنیا هستین . شاید اینارو برای اونی مینویسین که داره میره و قصد دارین دلشو با این نوشتن بلرزونین و بهش احساس گناه بدین . شاید هم یکی هست که خودتون هم درس نمیدونین کیه اما دلتون میخاد توجه یا ترحمش رو جلب کنین . البته ببخشید اما این همه که میان کامنت میذارن و تعریف میکنن هیچکدوم جرئت نمی کنن بپرسن اگه کسی هس که تا این اندازه شما عاشقشین و اونم عاشق شماس چرا فقط حرفشو میزنین و کاری برای رسیدن یا بودن با این عشق انجام نمیدین یا اگه که انجام دادین و جواب نگرفتین فک نمیکنین هر چیزی دو طرفه خوبه و بیشتر از این با این حرفا نباید اونو ناراحت کنین ؟ یا اگه شما این قدر خوب و عاشق هستین چرا اون باهاتون نمونده ؟ خیلی خیلی سوال این وسط هست وگرنه این که با کلمه ها بازی کنید رو فقط کافیه چار تا کتاب عشقی و شعر بخونید تا اینا رو سر هم کنید . من واقعا قصد فضولی یا خدا نکرده توهین ندارم اما برام سواله که اگه شما ادعای روراس بودن با خواننده دارین چرا با احساس این ادمایی که این قدر قلبشون با خوندن اینا جریحه دار میشه و برای شما غصه میخورن بازی میکنین؟ در حالی که خودتون شاید عین خیالتون هم نباشه فقط مینویسین که کامنتاتون بره بالا و بالاتر ؟ معمولا در جواب سوالای اینجوری هم یا کامنت رو منتشر نمیکنین یا میگین فقط به خودم مربوطه . مهم نیس اما باور کنین این سوالا تو کله خیلیا که اینجا رو میخونن هست اما از ترس برخورد بد شما جرئت پرسیدن ندارن فقط میان به به میگن . اقا کیوان اقلا با خودتون روراست باشین . وگرنه که وبلاگ برا کسی نون و اب نمیشه . میدونم شما هم فایده از این وبلاگ نمیبرین جز جلب توجه اما با همین نوشته ها بعضیا باور میکنن و غصه میخورن . تو همین کامنتا هم میشه بعضیاش رو دید . فک کنم دلشکستن اونا به عهده شما باشه .
وای کیوان جان قلبم ریش شد با این چیزی که نوشتی . اونقدر که اگه تلفنت رو داشتم بت زنگ میزدم . هر چی هم میخاسم از صب کامنت بذارم اینجا نمیشد . اصلا کامنتدونیت رو نمیتونسم باز کنم از طرفی اونقدر دلم گرفته بود با خوندنش که دلم میخاس هر جوری هس بیام و بنویسم و بهت بگم این روزا تموم میشه و ایشالا دوباره روزای خوب در انتظارته . صد تا صلوات نذر کردم که بتونم کامنت بذارم و الان که اومدم تو اینترنت دیدم خدا رو شکر دیگه مشکلت برطرف شده و میشه کامنت گذاشت برات . کاش اون که براش مینویسی اینا رو بخونه که حتما هم میخونه وگرنه اینجا براش نمینوشتی . دلم میخاد بهش بگم دوباره بیاد پیشت . تو که خیلی خوب و ماهی اما منی که حتی شوهرم بهم خیانت کرده بود بخشیدمش . حالا اون اگه اینا رو میخونه میخام بگم :عشق یا خانم اقا کیوان چطور دلت میاد با این همه احساس قشنگ کیوان رو تنها بذاری ؟ اصلا چند نفر رو میتونی پیدا کنی که به این قشنگی و صداقت باهات حرف بزنن ؟ نمیخام فضولی کنم اما اگه ته دلت هنوز هم عشقی هست بدون که میشه دوباره شکوفا بشه . ببخشین من به خودم اجازه دادم اینارو بنویسم چون دلم گرفته بود با خوندنش .
خبر آمد خبری در راه است - سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید - پرده از چهره گشاید شاید
شاید هم که نه . شاید نه این جمعه که هیچ جمعه ای نیاید که پرده از چهره بگشاید!!!!!!
دقمون دادی بابا بی خیالش شو . بگو به تخمم . دیگه خیلی داری تکراری مینویسیا . ب ی خ ی ا ل . برا کسی بمیر که برات تب میکنه داداش .
کیوی جون دس وردار پسر . تو که همین حالا معلوم نیس کجا داری عشق و حال و هولتو میکنی ازار داری اشک ما رو دربیاری بچه جون ؟ اونم نمیاد . مگه مخش تعطیل شده ؟ تازه از شر تو راحت شده فهمیده چه جونور دو پایی هستی :DDDDDD اما خدا وکیلی خوب بلدی روضه بخونی تو باید اخوند میشدی . حالام دیر نیست یه سر یرو حزه علمیه . نه اصن تو باید کتاب بنویسی . اخه تو وبلاگ نوشتن که فقط چار نفر بخونن چه سود داره ؟ مگه تو چیت از فهیمه رحیمی و نسرین سامتی کمتره اخه ؟ اما جدا خیلی توپ سوژه رو میپرورونی عین نبات . کاش فقط این کامنت دونیت اینقد زبون نفهم نبود . جرمون داد . حالام ایا عالم این یکی رد شه .
میبینم که دو تا الناز شدیم;)
خیلی دو پهلو مینویسی! آدم نمیدونه واقعن کی داره اشتباه میکنه؟ ما خواننده ها یا توی نویسنده؟!
این یعنی قدرت نویسندگی:)
هِی هِی .....کی جان وان ....
من خودمم حالم خوب نبود این پستت بیشتر چسبید ..............
.
.
.
.
.
پ.ن: حالا کی هست ؟
پ.ن2: لنگ کفش پرتابی شما را واکس زده تحویل می دهیم (به قول ندای افکار پراکنده)
كيوان جان نميدونم برات چي بنويسم كه مثل حرفهاي تكراري و هميشگي نباشه، ما هممون مثل تو يه مسافر رو داريم كه منتظر اومدنش هستيم ولي نميدونم براي اومدن چرا اينقدر دل دل ميكنه ولي فكر نكنم هيچ كدوممون اون لباسهاي نو رو از چمدون آورده باشيم بيرون. تو كه اينهمه صبر كردي يه ذره ديگه هم صبر كن. اندكي صبر ...
تو رو به ارواح خاک باباهای جفتمون اینقدر اشک ملت رو درنیار؟ بیا راست و حسینی بگو چی شده و خلاص یه چی شده که تو اینقدر حالت گرفته است ولی روت نمیشه بگی پسر ؟
بابت اون چار تا دونه بد و بیراهی هم که پیش ترها ! از دهنم در رفته قولت میدم همین شب جمعه جوشن صغیر و کبیر بخونم و برای شادی روح رفتگان و گشایش مشکلات و حل مسائل بغرنجت فوت کنم .
اشکم در اومد با این پست دل تنگینانت
اوف اوف عجبی اینجا درس شد . صب تا الان که خار و مادرمون رو ... استغفرلا . ببین کیوان جون این وبلاگتم مث اوضاع گه بعضی ادارات که تا کوپن (پ) نداشته باشی تحویلت نمیگیره شده همون . باید ده بیس سی چل کنی تا کامنتت رد شه . سر جدت به جا این چس ناله ها که باش دل ملتو کباب میکنی یه فکری برا این جا بکن . این عکس مکسا که میذاریم فک کنم سنگین میکنه اینجا رو بالا اومدن وبلاگ میشه مسیبت عظما . خب حالا بنطقم . اعصاب مصابمون رو سرویس میکنی . کفرم از دستت در میاد . من از اون خواننده هاتم که شاید تا حالا سر جمع شیش تا کامنت نذاشته اما دیگه این روزا بد جور کفری شدم از دستت . مرد هم این قدر ناله میکنه ؟ ؟ اتفاقا این موجود خیالی نیس . خیالتو راحت کنم . تو اینا رو برا خانومت مینویسی . من خیلی وقته اینجا رو میخونم و پروندت زیر دستمه ! تو همیشه از شخصی به نام (همسر گرامی) مینوشتی . وقتی هم رفتی امریکا با اون رفتی اما اگه اشتبا نکنم تک و تنها برگشتی . حالا چرا؟ من نمیدونم . هر چی هست به امریکا رفتنت مربوط میشه . اقا هر کاری راه داره یه یا علی بگو و برو پیشش یا ازش بخاه اون بیاد . قسم میخورم اگه تو بخای اون میاد فقط باید بش بگی . زنا اینجور وقتا دلشون میخاد این دوس داشتنو بشنون نه اینکه تو وبلاگت بیای غیر مستقیم بنویسی . این دخی مخی ها هم همه خواهر من اما داداش اینا جای زن ادم رو نمیگیرن . اونو بچسب . فکر نون باش که خربزه ابه عزیز من .
گاهی مرز بین خیال و واقعیت انقدر باریک است که گم می شود میان افکارمان&میان آنچه هست و آنچه آرزو داریم باشد!
kheili ghashang minevisi.man tazegiha inja ro mikhunam.vasam soal shode ke age inghad in khialeto mikhasti chera donbalesh narafti be har jayee ke oon mire?!
manam ye ruzi mese to budam .baad baradaram vasam ghesseye kanizo padeshah ya ye hamchin esmiro az ketabe molana tarif kard.va man be kolli arum shodamkheili arumam kard.va oon dastano kheili dust daram va dige hame chizo be zaman vagozar kardam va raftam donbale baghie ie zendegim.shayadam esmesh kanizo zaegar ?gheseye ye kanize ke padeshah asheghesh mishe vali kaniz asheghe ye zargar tuye ye shahre digast va bekhatere eshghesh tab mikone va be halate marg miofte.baad padeshah mifahme va mizare bere donbale eshghesh va......baghieie majara.vali hatman bekhunesh
سلام.من از دوستان خانم دكتر مهر هستم.خيلي وقته كه از زبون ايشون از وبلاگتون مي شنوم! و چند روزي مي شه كه اينجا رو مي خونم! از آشنايي با شما خوشوقتم.
حديث دلتنگي هاتون رو هم خوندم .
گاهي وقتها هيچي نگفتن خيلي بهتر از اظهار نظرهاي صد تا يه غازه!
حق داری کیوان
اومدم بگم آخی و وای و محشر بود و کلی حس گرفتم (حالا شاید گرفتم!) و اینا که دیدم خب همه گفتن.
اصلن همش تقصیر خودته تو تعطیلات رفتی تک و تنها سرکار،بشین خونه و لم بده زیر کولر با یه آبجو نه خارجی شد ،با یه دلستر لیمویی خنک و پر یخ حالش رو ببر که هوایی نشی سر کار!!
راستی هروقت کفش قهوه ای رو یه واکس خوب بزنی دوباره نو میشه و تازشم دیگه اون پا زدن دفعه اول رو نداره پس این از این!
ای ی ی ی بابا!
اینجا چقد همه موضع گرفتن؟
اصطلاحات قبیحه و خارج از شوون از خودشون در میکنن؟ چس ناله یعنی چه، آخه؟
خودتون میاین با کمال افتخار همین تیپ پست ها رو به عنوان بهترین پست ها انتخاب میکنین و کلی هم به به و چه چه میکنین،خب این بنده خدا هم طبق سلیقه اکثریت نوشته دیگه!!
خداییش خیلیهاتون به خاطر همین نوشته ها مشتری ثابت اینجا نشدین که حالا دم از تکراری بودن میزنین؟
از این آقا مهدی کاشف! تا اون PINK عهد عتیق (میگم خداییش تو هنوز اون "ندا" یادت مونده؟!! بابا ایول به حافظه!
اون بیچاره هم که پس از کلی به به و چه چه وتعریفات وقتی هوس کرد دوستانو از نزدیک ببینه چه برخوردایی باهاش شد و چه بلایی سرش آوردن که رفت وپشت سرشو نگاه نکرد!! خداییش اینقد زیبا از سوییس مینوشت؟)
میگم آقا کیوان تا حدی حق داری قایم باشی و خیلی افتخار ندی!
بابا دوستان دست از تحلیل و روانشناسی بردارین. خوشتون نیومد بگین که ت..خ..م..ی بود و برین. خوشتون هم اومد ذوق کنید واسه بچم وکف مرتب بزنین. همین.
یه ذره فکر کنید اگه این بنده خدا صرفا میخواست تو همین یه "حس" مونده یاشه که تا حالا دپرس شده بود و رفته بود. پس اون پست های با حال و کرکر خنده رو کی داره واستون مینویسه؟!
من فکر میکنم ایشون داره ماستشو میخوره و زندگیشو میکنه هر تیکه ای شم برشی از یه لحظاتیه و یه وضعیتی...
-----------
بسه بابا خودمم چقد الکی دقاع کردم (بیفایده)
به کار خودم برسم:
تو این پستهای حسی که این کیوان میره تو لاکش قایم میشه وحرف نمیزنه، خودم جواب همتونو میدم:
سحر خانم (دوست دکتر مهر)، بعنوان نماینده خود خوانده سایت بهت خوش اومد میگم. اگه تو هم دکتری، که بیشتر خوش اومدی!!!
------------
خارخاسک جان شما برو زبانتو بخون، نمیخواد کیوانو بهانه تنبلیات کنی با دعا و ورد خوندن واسه اون تمام شب جمعه خودت ودیگرانو دودر کنی و از زیر کار در بری!
----------------
نگار خانم شما هم همچین بی جرات نیستیا! ماشاا.. خشتکشو کشیدی رو سرش!! بابا یکم بترس!
----------
نازیلا خانم چی بهت بگم! تو چیزی نگفته نذاشتی!!
-----------------
کیانا شما هم صاف و پوست کنده بگو کجا زندگی میکنی؟ این بنده خدا چه میدونه آی پی چیه!!
---------------
دکتر مهر و لیلا وبقیه کوشن پس؟ یادم نمیاد مرخصی تونو امضا کرده باشم!!
--------------------
بقیه هم بیخیال....والا دیگه مردم از گرسنگی، برم شام بخورم
به سحر:اینا اظهار نظرای صدتا یه غاز نیست....کافیه یه نگاه به کامنتا بندازی تا بفهمی که:صدتا صلوات نظر کردن برای کامنت گذاشتن یعنی چی؟بفهمی حسرت نداشتن تلفن کیوی برای بیرون راوردنش از دلتنگی یعنی چی؟بفهمی از ته دل دعا کردن واسه کسی که فقط دورادور میدونی یه یزیش هست یعنی چی؟بفهمی این دلداری دادنا...اظهار تاسف کردنا...دعا کردنا...نصیحت کردنا...همه و همه واسه اینه که دوست داریم دوستمون رو از این همه دلتنگی ..از این همه تنهایی..از این سراب ....نجات بدیم.
به رسول : من نوعروس آقای مدد هستم... با این پدرشوهری که من دارم خواب رفتن به چین از آرزوهامه.ضمناً کیوی یه حدسایی واسه چاق بودن شما زده بود شما رو واسه ماساژوری کیوی کاندید کردم..البته بعید میدونم کیوی قبول کنه!!!
به کیوی:ببین کیوی جان...mehdiراست میگه...ببین هیچی خانوم آدم نمیشه....اگه واقعاً زوجه داری و میونه تون ..شده .من قول میدم باهاش حرف بزنم و برش گردونم خونه!حالا یکم بخند دیگه..راستی فقط دونفر تو این کامنت دونی حق رو به تو دادن!(مار تو استینت |رورش میدادی)
به mehdi:فکر نمی کنی پرونده ی یکی دیگه رو اشتباهی دستت گرفتی؟اگه یادت باشه کیوی تنها رفت...اگه یادت باشه تو فرودگاه خانومش رفت دنبالش؟تنها برگشت چون خانومش تو امریکا باید یه سری کارا رو راست و ریز میکرد وبعدش میومد ایران!
به orange:از کجا میدونی که مخاطب کیوان یکی دیگه رو میخواد که میگی بره داستان کنیز پادشاه رو بخونه؟اگه اون مخاطبه بفهمه بهش تهمت کنیزی زدی ....!
.
dorooz nemishod peigham gozasht !man ham to sharayete moshabeh daghighan hamin hes ro dashtam bavaram nemishod ke 1 nafare dige hamintori tajrobash karde bashe omidvaram ke begzare barat.male man ke gozasht.
خانم مريم ، اگه بي احترامي شده ببخشيد. من منظورم نظر خودم بود.چون هي تايپ كردم و ديدم خيلي چيپ از آب در اومد، آخرش پاك كردم و و اون جمله رو نوشتم! راستش من اهل بگو مگو نيستم و از همه اونايي كه بهشون جسارت شده عذر خواهي مي كنم! اما نظر من اينه !
گاهي اوقات كه اين كامنت دونيت كار نميكنه بسي مايه خوشوقتيست ها ! ديروز يك كامنت گذاشتم تا آخر وقت هم چك كردم كه نكنه ارسال شده باشه اما خدا رو شكر نشده :)
اگه شده بود كه اين رسول (سلام !) جواب منم داده بود.
خوب بگو میخوای ماروبکشی و خلاص !! با این نوشته هات بدجوری هم ذات پنداری می کنم
بدجوری دلمو می لرزونی
سرت سبزو قلمت پاینده...که این تسلای تو وماست:)
كاش مي شد مي گفتي كه "به كجا چنين شتابان"؟
يادم آمد كه وقتي به من گفتي:"از تو گريزم بر تو گريزم..."
راستش نمی دونستم واسه همچین پستی چه کامنتی باید گذاشت وقتی با یه عاشقانه ارام وزیبا طرفی ترجیح می دم که چند بار بخونم و لذتش رو ببرم ولی وقتی اقا رسول احضار کنن کی می تونه نیاد(خیلی چاکریم!) یه صحبت هم با این مریم خانم داشتم به عنوان یه همکار خواهش میکنم اینقدر راحت ویک طرفه به قاضی نرو و واسه بقیه حکم صادر نکن !حداقل واسه شغل ما واقعا مشکل ساز خواهد بود.اینو کسی بهت می گه که تو کمیسیون پزشکی بارها مجبور شده واسه دکترایی که با اشتباهاتشون باعث اسیب به دیگران شدن نظر بده اگه قرار باشه اینقدر سریع راجع به دیگران قضاوت کنی فقط می تونی طبیب جسم باشی نه ارام جان که بیمار به دومی بیش از اولی نیاز داره عزیزم.
سلام
راستش من باور ميكنم كه اين ماجراها همه خيالي چون تو اين عمري كه ازخدا گرفتم نديدم مردي براي يه خانوم اينجور مويه وناله كنه مگه تو قصه ها. خيلي قشنگ مينويسي پيشنهاد ميكنم نوشته هاي عاشقانتو كتاب كني
هم پولدار ميشي هم معروف
شادزي
سلام کیوان ! بلاخره بعد از ساعت ها موفق به دیدن سکیوریتی کد کامنتدونیت شدم . حضرت رسول سلام علیکم (لطفا با لهجه غلیظ عربی خونده بشه) . معاون کلانتر رسول المرسلین : من هر وقت بخوام برم مرخصی از خود جناب رئیس امضا می گیرم عزیز دل برادر :دی تازه "ساسا" جونت هم که رفت مرخصی از کیوان اجازه گرفت . اما راستش این بار مرخصی در کار نبود کامنتدونی بازی در می آورد هر چند در مورد پست های به قول شما حسی معمولا یا سکوت می کنم یا حس شخصی خودم رو در قالب عبارت یا ترانه یا شعری از اون پست می نویسم . با احترام برای نظر همه دوستان اما شخصا ترجیح می دم این جور مواقع با اظهار نظر و قضاوت شخصی وارد حریم خصوصی ( چه از نوع خیالی و جه از نوع واقعی ) بلاگر نشم . اگر چه خوندن کامنت ها و مخصوصا کامنتای تو و زری جون خودش عالمی داره . با خوندن این کامنت "رسول" هم یادم به چیزی افتاد . مدت ها قبل کامنت گزاری به اسم "وکیل مدافع عمو کیوان" یا یه همچین اسمی تو کامنت ها سمت وکالت "کیوان" رو بر عهده داشت که خیلی وقته ازش خبری نیست . اتفاقا کامنتای بانمکی هم می نوشت . به هر حال این کامنتدونی "از پشت یک سوم" هم به خودش ماجراهایی دیده جالب انگیز ناک !
منم همش باید هی شفاف سازی کنم!
بابا خانم دکتر مهر شرمنده کردی ما رو! ما خیلی بیشتر چاکریم! در خدمت دوستتون باشیم!
میگم حالا که "کمیسیون" داری نمیشه واسه ما یه معافیتی چیزی بگیری یا مثلا گواهی مشکل "سایزی" بدی دیگه کار نکنیم!
---------------
لیلا خانم:
واذ قال احد من الاصدقایی:
"إنک لمنالمرسلین"
قلت لهی:
"انّما أنا رسول ربّك لأهب لك غلاماً زكياً"
خیلی مخلصیم!!
در ضمن ما چون دموکراتیم "بچه هامون" واسه بیرون رفتن نیازی به اذن خروج ما ندارن، لکن ابوابجمعیمون حتما!
-----------
به امیر:
ای بابا از حال و هول کیوان چرا اشک تو در میاد؟ نکنه....
آدرس حوزه میدی، مث اینکه بدت نمیاد با آخوند طرف بشی. تشریف بیار در خدمت باشیم!
-----------
به فتانه:
این کامندونی مجهز به سیستم تشخیص "indecent Proposal" شده. لابد باز شما درخواست غیر قابل پابلیش داشتی دیگه!
حالا خداییش یعنی چی اونوقت؟؟!! میگی کامنت گذاشتم، بعد چک کردم که درج نشه وخدا رو شکر!! درج نشده بود!! واسه چی کامنت گذاشتی پس؟ مریض بودی؟
مث اینکه بدت نمیاد از سر کار رفتن. حالا که کاسه بدستی و منتظری یکی چیزی بذاره توش، شب جمعه تشریف بیار!
--------------
به مریم:
واااای ببخشین. ما با خانومای متشخص و تازه عروس اصلا شوخی نمیکنیم. فک کردم اون یکی مریم چینگرد هستی. بابا شما لباساتونو عوض کنین آدم قاطی نکنه!
میگم حالا خداییش راس میگی با این دکتر مدد فامیل شدی؟ عروس خوبی باش و تو دل برو تا یکی از آشناهای ما که رشته آمار خونده و بنده خدا در حسرت استخدامه کارش ردیف بشه. باور کن فقط استخدام بشه خودم همه فوت وفن آمارگیریو سه سوته یادش میدم،کارمند نمونه بشه. آفلین دخملم!
-------
آقا کیوان نزنیا ولی دیدم ساکتی گفتم بچه ها بی جواب رو گاز نمونن.
به سحر:من معذرت می خوام اگه بد برداشت کردم.آخه آدم پاشو که میذاره تو این کامنت دونی محاله یه چیزیش نشه!انقدر اینجا احساسات قشنگ موج میزنه که .....
به مهر:من از شما هم معذرت می خوام.شاید هنوز به این درک نرسیدم که یک طرفه به قاضی رفتن میتونه هویت پزشکی آدم رو زیر سوال ببره.شاید هنوزم از پزشکی فقط پاس کردن علوم پایه وچشم انتظاری واسه استاژری رو میدونم.شاید هنوز نمیدونم اول باید روحم رو سفیدپوش کنم.شاید یادم رفته که تو تموم نذرام واسه پاس کردن اون کنکور لعنتی اولش محال بود به خدا قول اروم جون بنده هاش بودن رو نداده باشم.الان که فکر میکنم میبینم خیلی زود مادر ترسا رو یادم رفته...چقدر خوبه که هنوز سوگند نخوردم ...به هر حال ازت ممنونم...قول میدم اگه یه وقت تو یه کمسیون پزشکی ای همدیگه رو دیدیم واسه اظهار نظر کردن برای راه حلهای ممکن درمان یه بیماری باشه نه توبیخ من!
به مریم:سوغاتی من سر جاشه ها...گفته باشم!حالا کیوی میگه بنجله به خودش مربوطه!اگه هنوز چینی معبد شائولین که رفتی واسه کیوی دعا کن....
be man rabti nadare ha ama ye hesi behem migi to khodet do dasti ridi to zendegit. sare jam be nazaram neveshtat khande dar bod.
خوب ملتو سر کار میذاری خودتم صدات در نمیاد ها !!!
هر چی ادم میخاد هیچی نگه این مریم خانوم نمیذاره . مریم جون خیالت تخت پرونده اشتباه نیس. اگه تو دو روزه اینجا رو میخونی من بیشتر از این حرفاس خواهر من . یه نیگا به اون پست خدای تا اذان مغربی دیگه بنداز میبینی که کیوان با خانمش رفت . بعد هم با هم برگشتن دوباره اما برا بار دوم بود که خانمش زودتر رفت و کیوان بعد رفت و همین بار دوم بود که کیوان تنها برگشت . یادمم نیس گفته باشه خانومش مونده برا راس و ریس کردن کارا . اینو از تو میشنوم شایدم پشت پرده به تو گفته و ما خبر نداریم . انی وی شکر اب شدنو هم که زحمت کشیدی حدس زدی . اما کیوانی که من میشناختم عاشق زنشه اگه تو پستای قبلیا قبل امریکا رفتن نیگا کنی همسر گرامی گفتن از دهنش نمیفته . سالگردای ازدواج و تولد همسر گرامیش رو هم اینجا همیشه یاداوری میکرد .
کیوان جان می دونستی که آدم هایی که تنهان برای خودشون عشق خیالی درست می کنن؟! من نمی گم عشقی نداشتی اما وفادار موندن به یه سایه دیگه "عشق" نیست! عشق واقعی نیست... فقط پر کردن خلا احساسی با آدمیه که کنارت نیست و ازت انتظاری نداره و تو هم دلخوشی که تنهاییت پر شده!
سگ ها، آرزوهای مردی را که از آن سوی باغ های نارنج می گذرد، پاره می کنند. شب از تو خالیست...
من اون کالجای قهوه ایتو بخورم
سلام
خیلی قشنگ و حس دار مینویسین آقا کیوان اما فکر میکنم این حس یکم گنگه.........
البته حتماً چون من تازه به این وبلاگ اومدم این حس فقط برای من نا آشنا ست و برای همین نمیتونم اونو خوب بفهمم
اگه هنوزم دوسش داری برو دنبالش و از دستش نده فکر نمیکنم خیلی دیر شده باشه این جور موقع ها زمان بیشترین ارزش خودشو پیدا میکنه
امید وارم اگه هنوزم قسمت هم دیگه این بیشتر از این زیر دست و پای تقدیر نمونین
وضعيت الآنت دقيقاً عين منه!! اين دوره بايد خوابيد و خواب ديد فقط! راستي کتابه که گفتي چي شد؟
به رسول: بعد از اون آمارگیری "بهترین مطلب از دید شما"یه حسی بهم می گفت دیگه عروس دکتر مدد هستم!الانم 50 درصد قضیه حله!کافیه پدرشوهرم اینا پا پیش بذارن!(البته من می خوام درسمو بخونما)... با پدرشوهرم در مورد دوستت صحبت می کنم...مطمئنم روی عروس خوب و تو دل بروش رو زمین نمیندازه!
به مهدی:خدائیش من کفم برید! کیوی رو نمیدونم...کیوی جان اگه یه روز (خدای نکرده)خاطراتت یادت رفت ...نگران نباش که بقیه از خودت بهتر میدونن تو فلان روز .فلان ساعت.فلان ..صدم ثانیه داشتی می رفتی یا می اومدی؟؟!(همین جا اگه آقا مهدی ناراحت شد من معذرت می خواما..)شاید من دو روزه اینجا رو به واسطه ی صنم" خورشید خانوم "پیدا کردم ...اما 9/99 درصد اینجا رو واسه پست "بهترین مطلب از دید شما"شخم زدم...تمام اون "همسر گرامی"ها..سنگ تموم گذاشتنا(چه تو تولدای کیوی... چه با انگلیسی خوبشون جلویه هتلدار تو ترکیه)....ترسیدن از سوسک ها...احترم گذاشتن به خلوتای همدیگه....تخمه خوردنای کیوی و آصی کردنای زوجه محترمه ...همه رو خوب یادمه...اما اونا انقدر رفتن و اومدن که فکر کنم خود کیوی هم قاط زده باشه که دفعه ی اول تنها بود یا با هم بودن؟دفعه ی دوم سی دی نامجو رو برده بود یا نه؟دفعه ی اول کفشای مارک "نایک"ش رو پوشیده بود یا "آدیداس"ش رو؟؟لباس مارک "دی اند جی "رو تو کدوم سفر پوشیده بود؟اصلاً کی رفت کی اومد؟حق داری به خدا...الان که فکر میکنم میبینم هیچ کس(حتی اون دوتا) از راست و ریز کردن کارا خبر نداشتن جز روح من!راستی من حالا حالا ها تو کفم!!!
به کیوی:اول اینکه معذرت می خوام اگه اینجا شده سالن چت...اگه داریم واسه روکم کنی همدیگه چیزایی رو یاد آوری میکنیم که اصلاً گفتن نداره!اگه یادمون رفته که ما اومدیم اینجا تا تو رو ازاین "سراب" نجات بدیم...اگه بلد نیستیم وقتی یکی درددل میکنه سنگ صبور باشیم!....اگه با اینکه دیگه کامنت دونی داره پرمیشه اما هنوز نفهمیدیم چی بود؟چی شد؟چه خواهد شد؟
kh0ob kari kardi kafshat0 dar av0rdi bepooshi
b0ro zendegito k0n hatta age un arzeshe aza gereftan0 dashte bashe
من دلم سخت گرفته است از اين
مهمان خانه مهمان كش روزش تاريك
كه به جان هم نشناخته
انداخته است
چند تن ناهشيار
مشتي خواب الود....
دکتر "مهر" جان، یه جا فرمودین:
"اینقدر راحت ویک طرفه به قاضی نرو و واسه بقیه حکم صادر نکن!"
که در مورد خود شما وتشخیص مسئله مهمی مثل "disorder Bipolar" هم علی القاعده باید صدق کنه.
البته سواد مهندسی شما خیلی بهتر از سواد پزشکی منه.
------------
حالا هم اگه واقعا خواننده ها و صابخونه اذیت میشن، بفرمان، تکلیفمونو میدونیم و اصراری به موندن نخواهیم داشت.
به هر حال اگرچه ازتون انتظار نداشتم لکن این مطمئنا چیزی از ارادت ما کم نمیکنه.
soyez prudent, ne pas accuser les autres pendant que vous n'êtes pas sûr
شاد باشی
کیوان جون برادر من آپ کن تا ملت اینجا سر بودن یا نبودن,پاپیونهای قشنگی رو سر هم نزدن.در ضمن اقا رسول و بقیه دوستان گرامی:من اگه اگه اگه بخوام سوغاتی بیارم فقط واسه کیوان می ارم.تو رو خدا منو تو رو دربایستی نندازین که اصلا فایده نداره.حالا چه مارکدار چه بی مارکدار
نگااااااااااااار مي خوامت ............ گل گفتي !
اقا یا خانم راز عشق لطفا زحمت کشیده خودتون برای مطلب کامنت بزارید و از کامنت قبلی من با اسم خودتون استفاده نکنید .
کیوان عزیزم اونی که قراره بیاد برای اومدن نیاز به انگیزه داره به شور و شوق و برای موندن به چیزی بیش از خوندن مطالب عاشقانه . گاهی هم ادم دلش میخواد که بیاد که بمونه که باشه ولی شرایط نمیذاره زندگی مجبورت میکنه که بری و سعی کنی که دیگه به پشت سرت نگاه نکنی و این خیلی دردناکه . این روزا هیچ خوب نیستم شاید هیچ وقت توی زندگیم به این بدی نبودم . پرم از تردید و بی تصمیمی نمیدونم چی درسته چی غلط برام دعا کن
***********************************************
k1: من اگه بیل زن بودم در ک.و.ن خودم رو بیل میزدم. دعای من کور میکنه که شفا نمیده.
اوا خدا مرگم بده ؛ منو میخوای ؟؟! D:
***********************************************
k1: این نگار خانم هم که نمیدونم از کجا اینجا رو کشف کرده و جدیداً سر و کلهشون پیدا شده ظاهراً یه جورایی میشنگن. نگار خانوم ببخشیدا ولی کامنتهاتون یه جورایی مشکوکه. فکر میکنم شما با همون نگاری که توی کامنتهای سرزمین رویایی فحش بد و بیراه رو بجون من کشیده بودید نسبتی دارید. ایمیلتون که این رو میگه درست حدس زدم؟!
از طریق نوشته های امیر با وبلاگت آشنا شدم... و با خوندن نوشته هات گاهی نفسم توی سینه حبس شد... قلم خیلی توانایی داری کیوان جان...انگار از درد همه با خبری و چیزی که مینویسی درد دل همه است...خیلی این پستت رو دوست داشتم. موفق باشی
***********************************************
k1: والله از درد همه که آگاه نیستم ولی خب بعضی وقتها یه چیزهایی برای دل خودم مینویسم.
اولا که من از خواننده های قدیمی این وبلاگ هستم ، از وبلاگ زیتون پیدات کردم همون موقع هایی که رفته بودی امریکا و زیتون یه چیزایی راجع به اینکه به این دوست تازه مهاجرت کردمون دلداری بدید که دووم بیاره نوشته بود.من کنجکاو شدم ببینم قضیه سر چیه چون اون موقع من در شرف یه تصمیم گیری مشابه برای استرالیا بودم و خیلی مردد بودم که دارم تصمیم درستی میگیرم یا نه و میخواستم ببینم چه نکات بدی در مهاجرت به کشوری مثل امریکا وجود داره که تورو آزار میده.خلاصه اینکه از نوشته های تو خیلی چیزی دستگیر من نشد و به نظرم اومد که این یه تجربه کاملا شخصی هست که میتونه واسه هر کس بسیار متفاوت باشه و با چیزهایی که از خودم و شخصیتم سراغ داشتم به این نتیجه رسیدم که برای من نمیتونه سخت باشه.القصه که من به این کشور زیبا اومدم و الان از تصمیمی که گرفتم خیلی راضیم.
دوما اینکه کامنت نذاشتن دلیل بر تازه وارد بودن نیست.من به خیلی از وبلاگ ها سر میزنم ولی حس کامنت گذاشتن معمولا نیست ؛ به ندرت پیش میاد که شکر خدا شما فعلا مستفیض شدید.
سوما من مگه مریضم که توی یه وبلاگ دیگه بخوام به تو فحش بدم؟ من در زندگیم حتی دشمنانم و کسانی رو که به نحوی آسیبی به زندگیم زدند رو بخشیدم و فحش دادن (نه انتقاد) رو کار آدمهای زبون و کوچیک میدونم .اگرم یه وقتی چیزی نوشتی که به مذاق من خوش نیومده مثل یه رهگذر خوندم و رد شدم به فرض هم که بخوام چیزی بگم مثلما فحش نیست شاید غر بزنم یا انتقاد کنم.
از این کامنتی هم که واسه این پست گذاشتم مثلما قصد جسارت نداشتم محض شوخی و سر به سر گذاشتنت بوده که بخندی و از اون حال و هوا بیایی بیرون.هر چند که خیلی هم حال و هوای بدی نیست ، منم دوست دارم.
***********************************************
k1: خب پس اگه شما اون نگاری نیستی که به من فحش داده بوده هیچ عیبی نداره اتفاقاً خیلی خیلی خوشحال میشم که کامنتای تو رو هم اینجا ببینم. حالا که اینجا از همه نقاط دنیا خواننده داره چه خوب که از استرالیا هم یکی به جمعمون اضافه شد. خب حالا نگار جون یه کم از خودت و استرالیا و شهری که هستی برامون بگی ببینیم چه جوریاست. اگر هم دوست نداشتی اینها بفهمند موضوع چیه میتونی برای خودم ایمیل بزنی! خدا رو چه دیدی یه بار دیدی فیل ما هم یهویی یاد استرالیا کرد!
نمیدونم چی شده ولی کیوان تو این روزها خدا مینویسی. تموم دل و روده و روح و روان آدم رو به لرزش میندازی. تو شاهکار مینویسی. این جملهات فوقالعاده است. شاهکاره: امروز طول و عرض رفاقتها به آهی بسته است. تو رو ندیدم. تو هم من رو ندیدی ولی تو داستان زندگی تک تک ماها رو مینویسی. و حالا اعتراف میکنم که این پستت یکی از بهترین نوشته های این چند سال بود که مت توی وبلاگستان خوندم. تا الان ده بار خوندم نمیدونم تا صبح چند بار دیگه باید بخونم. نمیدونم چه جوری باید جلوی این اشکی که راه افتاده بگیرم. نمیدونم.