گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
فرودگاه دالاس _ فورتوث، يكی از بزرگترين فرودگاههای كشور آمريكاست. فرودگاهی بسيار زيبا و با شكوه. يعنی تا وقتی اين فرودگاه رو نديده باشين چيزی ديگهايی به اين ابعاد توی ذهنتون نيست كه بخواهين با اون مقايسهش كنيد. وقتی بزرگترين و بهترين فرودگاه مملكت، فرودگاه امام خمينی باشه و يا قشنگترين و با كلاسترين فرودگاهی كه عمدهی هموطنهای ايرانی از نزديك ديدند، فرودگاه دبی باشه خب نميشه فرودگاه دالاس رو تجسم و تصوّر كرد چون اينجوری ظلم به تموم تاريخ هوانوردی و كشور آمريكا و حتی سرخپوستهاست!
وقتی هواپيما بعد از گذشتن از روی اقيانوس و چندين ايالت كوچيك و بزرگ، برای نشستن ارتفاع كم ميكنه، امكانات و تكنولوژی يه كشور جهان اولی رو ميشه قبل از اينكه به زمين برسی، يعنی از همون توی آسمون حس كرد! يه شهر و فرودگاهی بسيار بزرگ. اونقدر از آب و هوای بيابونی دالاس شنيده بودم كه خودم رو آماده كرده بودم هواپيما وسط بيابونهای بیآب و علفِ طبس و نِوادا بشينه ولی وقتی از اون بالا، اون همه دار و درخت و زمينهای سرسبز رو ديدم حدس زدم شايد هواپيما رو دزديدند و ما رو آوردند به يه جای ديگهی دنيا كه اينقدر سبز و خرم هستش!
حس خاصيه وقتی از هواپيما ميايی بيرون و پات رو به زمين آمريكايی كه فقط توی فيلمها و تلويزيون ديدیش ميذاری. سرزمين فرصتها. ينگه دنيا. با ورود به سالن فرودگاه، در و ديوار و پلهها و كفِ سالنها بقدری تميزه كه حتی اون يازده ساعت پرواز خستهكننده و استرس ورود به كشوری ناشناخته، هم باعث نميشه تو متوجه اين تميزی فوقالعاده و همچنين بوی خوشی كه توی تموم سالن پخش شده، نشی. توالتهای بزرگ و تميزی كه انگاری برای سالن پذيرايی ساخته شده! يه موكت خوشگل سرمهايی رنگ هم تقريباً خيلی از قسمتهای كفِ سالن رو پوشونده. همهی وطندوستی و حسهای خوب ناسيوناليستی و بزرگی كوروش و داريوش و سی و سه پل و دشت مغان و چغازنبيل بجا ولی خب آدم بايد واقعيتها رو بگه و نميشه از اين همه تفاوتی كه حتی كور مادرزاد هم ميتونه بفهمه، براحتی چشمپوشی كرد. اون تميزی جوری وسوسهكننده است كه دوست داری همونجا كف سالن بخوابی و حتی با وجود خوندن كتاب غربزدگی جلال آلاحمد يه ليس هم به اون سنگهای مرمر بلورين بزنی!

نمايی بسيار زيبايی از فرودگاه دالاس كه برای ديدن عكس در سايز بزرگتر باید اينجا رو كليك كنيد.
اونقدر آدمهايی كه هيچوقت پاشون رو از اين مملكت بيرون نذاشتهاند و مهمترين خروجشون، خارج شدن از غرب تهران و پرداختِ عوارض تهران _ قزوين بوده، در رابطه با برخورد بد و توهينآميز پليس آمريكا و انگشتنگاری از همهی دستها و پاها گفته بودند كه آدم وقتی به اون گيت چك پاسپورت ميرسه، دقيقاً انگاری ميخواد قبض روح بشه يا از پل صراط رد بشه. تموم چهار ستون بدنش مثل معامله حلاجها ميلرزه و هر كی بگه بار اولی كه ميخواسته وارد آمريكا بشه و چشمش به اون جار و جبروت و دم و دستگاه افتاده و نترسيده، دروغ گفته عينهو سگ! آدم استرسی داره شبيه به همون استرسی كه موقع مصاحبه توی سفارت دبی يا آنكارا داشته. البته در اينكه پليسهای آمريكا فوقالعاده جذبه دارند اصلاً شك نكنيد كه اگه غير از اين فكر كنيد ظرف ثانيهايی تموم خاندانتون رو به باد ميديد!
برخورد پليس با توجه به ديدن پاسپورت و ملّيت ايرانی، فوقالعاده محترمانه بود. حداقل توی اينجا كه مليت اصلاً باعث نشد كه چين و چروكی به پيشونی پليس بيوفته و بخواد لب و لوچهاش رو آويزون كنه و چپ چپ نگاه كنه و تفاوتی توی نحوه برخوردش بده. تقريباً توی اكثر مواقع، خندهايی هم به لب داشت. اون ميخنديد ولی خب آدم جرات نميكنه پا به پای اون بخنده و نيشش رو از يه حدی بيشتر باز كنه. قيافه و هيكل كاربزماتيكی داره كه تو هی خداخدا ميكنی زودتر كارهای مقدماتی تموم بشه و اجازه بده تو وارد بشی. دل توی دلت نيست، بعد از يه سری سوال و جوابهای خيلی ساده، مثل پرسيدن آدرس محل اقامت و پُر كردن يه سری مشخصات و بعد از اينكه انگشتت رو اِسكن كرد و اصلاً و ابداً هم كاری به اون 21 انگشتت نداشت، پاسپورت رو ميده بهت و يه ولـكام هم ميگه و تو از اون قسمت انكر و منكر رد ميشی. از اون چيزی كه قطعاً ماهها، ذهن آدم رو درگير كرده بود كه آی چی ميشه و چه جوری ميشه و پليس چی میپرسه و يه موقع به مدارك و ويزا و پاسپورت گير نده و ... خيلی راحتتره.
تابلوهای اطلاعرسانی بخوبی مشخص ميكنه كه كجا بايد دنبال چمدونها رفت كه اگه اين تابلوها نبود معلوم نبود توی فرودگاهی كه برای عوض كردن هواپيمات بايد سوار شاتل و اتوبوس و قطار بشی سر از كجا درمياوردی! موقع چك چمدونها، پليسهايی كه اينبار تعدادشون زياده و خيلی هم بشاش و بگو بخند هستند و اصلاً رسمی بودن پليس قبلی رو ندارند، شروع به حال و احوال كردن باهات میكنند. معمولاً هر ايالتی قوانين خاص خودش رو داره. يه جا ميتونی همراه خودت آجيل و تخمه ببری و يه جا نمیتونی. يه جا بايد خشكبار پلمب شده باشند و يه جا خيلی سختگيری نمیكنند ولی باز هم چك كردن چمدونها خيلی راحتتر از اونی بود كه توی ذهن داشتم. فقط خيلی مختصر و سَرسَری يه نگاهی كردند و پرسيدند سبزی يا تخمهای گياهی دارم يا نه؟! اونها نمیدونستند که من حتی یادم رفته تخمهای خودم رو بیارم چه برسه به تخمهای گیاهی!معمولاً بعضیهاشون وقتی میبينند كه ايرانی هستی، از پسته و زعفرون هم البته به سختی و با فارسی خيلی درب و داغون اسم ميبرند و اين نشون ميده كه بخوبی ميدونند توی چمدون ايرانیها بايد دنبال چی بگردند.

وقتی از قسمت چك چمدونها هم به سلامت گذشتم، وارد يه كريدور دراز و طولانی شدم. از همون تَه كريدور اونهايی كه منتظر مسافرهاشون بودند، معلوم بود. بعضیهاشون يه دسته گل آورده بودند. دل توی دلم نبود. نزديكتر كه شدم نگاهم رو دقيقتر كردم تا بچهها رو ببينم. علی قلمبه و هدی ( همسر نازنين علی ) بخاطر ديدن من از سنحوزهی كاليفرنيا به دالاس اومده بودند و من پس از هفت سال میتونستم اسی و همچنين بعد از گذشت نُه سال، علی رو ببينم. كسانيكه تقريباً تموم روزهای نوجونی و جوونی با هم بوديم. ديدمشون. ميون جمعيت پيداشون كردم. وقتی نزديكتر شدم چرخ دستی رو ول كردم و خودم رو انداختم بغل اسی. سالها بود كه اين لحظه رو با خودم مرور میكردم ولی هميشه يه همچين صحنهايی رو توی فرودگاه مهرآباد تجسم كرده بودم. موقعی كه علی و اسی به ايران برگشتند و من برای استقبالشون رفتم مهرآباد و حالا با اينكه 24 ساعت توی راه بودم تا برسم به اين سر دنيا ولی مشخص شد كه دنيا خيلی كوچيكه. خيلی كوچيكتر از اونی كه بشه فکرش رو كرد! اونقدر كوچيك كه من و اسی و علی كه يه روزی توی اطاق 2-3 متری علی توی خيابون شهباز و ايستگاه ناصری میشستيم حالا دوباره سه تايی با هم اين سر دنيا توی دالاس هستيم ...
بنا به دلايلی، از وقتی كه از آمريكا برگشتم خيلی كم و شايد بشه گفت اصلاً در رابطه با مسايل و موضوعات جديدی كه توی اون سرزمين ديدم صحبت نكردم. شايد اگه حال و حوصلهايی بود و شما هم استقبال كردين، بعد از اين هر چند وقت يكبار چيزهايی كه از اونجا ديدم رو بنويسم.
جالب بود.با وجود اينكه هيچ تصور ذهني نداشتم كاملا اونجارو تصور كردم حتي بوي تميزيش به دماغم خورد!چه نعمتي بايد باشه براي من يكي اين تميز ي كه نشده گلاب به روتون يه جاي عمومي دسشويي برم و عق نزنم!
از پشت یک سومی های عزیز، من بنا به دلایلی مجبور به مسافرتی نا خواسته و ناگهانی شدم بنا بر این تا چند روز احتمالا شرف حضور نخواهم یافت.آقا کیوان میشه حکم مرخصی بنده رو امضا بفرمایید؟
***********************************************
k1: والله من که نمیدونم کجا میری و چرا میری وای امیدوارم که هر جا که هستی مسافرت خوبی در پیش رو داشته باشی.
عمو كيوان من مشتاقم بيشتر در مورد خاطرات سفرت به آمريكا بدونم.
***********************************************
k1: نمردیم و عمو هم شدیم!
ما که استقبال میکنیم کی جان وان (با سلام گرم خدمت نفیسه خانم ) . عرض ارادت هم دارم خدمت مادمازل ساسای عزیز . دستش هم درد نکنه که اون جمله رو ترجمه کرد و البته یکی از خوشبختیای دوستی کیوان جون اینه که به تو اعتماد میکنند و رازی رو با تو در میان میذارن . واسه همینم گفتم خوشبختی . چون دیدم خیلی وقتا دوستان میان تو کامنتا با تو مشورت میکنند و ازت نظر خواهی میکنند . اخریش هم که الان یادمه نازیلا خانم بودند . یعنی این قدر این جا همه با تو ندار هستن که راز دلی رو که به دوست و رفیق نمیگن میان اینجا به تو میگن و حتی ازت نظر میخان . قدرشو بدون . اگه هم میخای زبونت خوب بشه و مث بلبل فقانسه ! حرف بزنی بهتره از وجود اقا رسول استفاده کنی در کنار ابجیا هول میشی زبون مادریت هم یادت میره داداش
***********************************************
k1: در اینکه دوستان خیلی خوبی اینجا رو میخونند و توی خیلی از موارد با من همفکری میکنند شکی نیست ولی شما هنوز هم نمیخواهی خودت رو یه کم بیشتر مشخص کنی؟!
گذشته از اینکه رفتن دغدغه همه هست مخصوصاً الان، تو این برهه از زمان، گاهی واقعاً لازمه آدم از زبون یکی که رفته، و علیرغم اینکه می تونسته بمونه برگشته، بشنوه اونجا چه خبره. همینقدر که همه اونایی که نتونستن برن! میگن، آدم از دلتنگی قراره دق کنه، یا قراره بهش بگن تروریست، یا نه، بقول یکی از دوستانی که الان اونجا داره درس مس خونه، لازمه بره، تا حداقل بفهمه آدم بودن یعنی چی. تا بفهوه حقوق شهروندی هم وجود داره، تعریف شده و رعایت میشه. ممنون که می نویسید.
سلام
منم با امیر موافقم، بنظرم اگه چیزهای بیشتری بگید مطمئنن جالب خواهد بود.بخصوص راجب آداب معاشرت،دوستی ها.....تکنولوزی اونطرف دنیاو.........
شاید اینجوری باعث بشه ما کمتر به خودمون غره بشیم و یه تکونی به خودمون بدیم.من که دوست خواهم داشت
خودمو مشخص کنم ؟! بر روی چشم . شما جون بخواه . بلاخره ما کم مدیون شوما نیسیم که . تو این غربت دور از خونه و خونواده دلمون به این نت و گاه گداری خوندن شما خوشه . حالا چی بگم ؟ چاکرت مدرک فنی داره از امیر کبیر . سنم بین سی تا چل حالا دیگه شما هر جور خواسی حساب کن ! دو سه سالی هم اونور اب بودم که موندنی نشدم و برگشتم . اصن یکی از دلایل علاقه ای که به شما و وبتون دارم هم همینه . حس چی چی پنداری بش میگن ؟ همون . چن ماهی هم هست از تهرون اومدم شهرستان واسه کار تو دفتر نمایندگی شرکتمون و تک و تنها تو وقت فراغت دلمون خوشه به اینترنت . از خانمم هم جدا شدم . دنبال یه خانم باکمالات هستم واسه رفاقت که اگه جور بودیم مزدوج بشیم (جدی میگما ) الان هم دوس دختر جدی ندارم . خب کیف کردی اقا کیوان ؟خدا وکیلی از این همه خوننده هات چن تاشون به روراستی من همه چیو رو کردن ؟ حالا هی بگو من بی نوم و نشونم !
**********************************************
k1: چه عجب این مهندس بینام و نشون خلاصه این افتخار رو داد تا کمی بیشتر بشناسیمش. پس تو هم یه مدت اونور آب بودی و حالا اومدی اینجا و از قرار معلوم که دیگه از آب هم رد شدی و رفتی پشت کوه! خوشا به سعادت همون شهرستان بمون که اینجا هیچ خبری نیست. والله مهندس شرمنده که دختر خوبی که به درد ازدواج با تو بخوره نمیشناسم حالا اگه یه موقع گذرت به تهرون افتاد یه ندا بدا همدیگر رو ببینیم. داره ازت خوشم میاد.
سلام.میگم من بی ادب نیستم ها ولی....حالا معلوم شد دلیل اصلی برگشتنت جا گذاشتن یک سری امکانات و وسایل بوده و دلتنگی و بهانه بود و بس.(بازم ببخشید از همه حاضران)
***********************************************
k1: با نمک و خیارشور! تو زیاد نگران نباش از اون چیزهایی که تو مد نظرت هست اونقدری دارم که به تو سهم برسه.
همین دیشب بود که یکی از دوستام از فرودگاه فرانکفورت میگفت و جالب تر اینکه اونم از بوی خوبی که بود و تمیزی و دستشویی هاش خیلی تعریف میکرد!
استقبال. خیلی استقبال.
ایده ی جالبی هستش . من که عااااااااااااااااشق سفر و سفر نامه هستم .
خیلی خوبه کلی آشنا میشیم با جاهایی که نرفتیم از دید یک آدم دقیق!
من که تنها تجربه سفر برون مرزی همون سفر مکه چند ماه پیشمه. فرودگاه مدینه که وارد میشی کلی درخت سبز داره که اولین سوال این بود تو این گرما و آفتاب داغ اینا چرا نمیسوزن؟
بعدش چند تا کارگر بنگلادشی اومدن و من و مامانمو و چند نفری که ویلچری بودن رو بردن تو ماشین. اونجا هم بوی خوب میداد. تمیز هم بود اما خیلی کوچیک و جمع و جور بود. ماموری که گذرنامه چک میکرد خیلی غلیظ گفت تهران؟ بعد اشاره کرد به مامان و بابام و گفت مامان و بابا؟ با سر جواب دادم آره. بعد پرسید شوهر کجاست؟ از ترس گفتم تهران! توی عربستان بعد از اینکه میفهمن مال ایران و تهرانی میگن شوهر کجاست؟!
***********************************************
k1: من جای تو بودم میگفتم " لاشوهر " شايد اينجوری يه چيزی هم گير تو ميومد! شايد آدم شوهر عرب داشته باشه خيرش بيشتر از شوهر ايرانی باشه.
نقل قول:(اونها نمیدونستند که من حتی یادم رفته تخمهای خودم رو بیارم چه برسه به تخمهای گیاهی!)من طبق گفته خودتون گفتم وگرنه ما که خبر نداشتیم.در ضمن بابا کیوان من در هیچ موردی مخصوصا در این مورد با بابام معامله نمیکنم.سهم من رو بدین به هرکسی که خواست و ضمنا در این مورد بخصوص من اگر چیزی میخواستم یه دوستی پسری چیزی برای خودم جور میکردم.پس مطمئنا نگران نیستم.
***********************************************
k1: پس اگه اينجوريه كه حال " مامان" چطوره؟!
سام علیکم
مخلص آبجی زری جونم هستیم! تفقد شما دریافت شد وخوش کیف شدیم.
خب ما برگشتیم ولی ظاهرا اونشون تشریف بردن!
nous vous manquerons. Ayez un temps agréable.
(فحش ندیا، دعای خیره بدرقه راه!!)
و اما بعد:در راستای اینکه دالاس ندیده ایم و زیاد این یانکی ها رو تحویل نمیگیریم وارد این بحث نمیشم و میخوام کامنت نا مربوط بذارم (نه اینکه حالا خداییش مثلا همه کامنتام کاملا در جهارچوب متن بوده و این اولین کامنت Out of context منه!!!)
--------------
خوشمان از این "دوست" اومد بخصوص از اون توصیه اش به فقانسه آموزی نزد آمو!. حقا که ندیده خوب شناختتت! اینقده از اعضا و جوارحت اینجا میگی کسی از جماعت نسوان مگه جرات میکنه بیاد پیشت (حتی به مقاصد علمی، آموزشی و فرهنگی!!).
حالا که دیگه هیچ چاره ای نداری باشه!! خودم پذیرشت میکنم البته شرایطمو بعدا میگم.
--------------
گفتی که دختر خوب نمیشناسی واسه معرفی کردن به ایشون!
آی اونجای دروغگو. اینهمه خانمهای با کمالات اینجا تشریف میارن و افتخار آشنایی دادن، حالا بهشون جسارت میکنی!
اینجا که همه "ندار" اند، چه اشکالی داره دو تا جوون هم از این راه آشنا بشن با هم "واسه رفاقت که اگه هم جور بودن مزدوج بشن" وبعدش همه مونو دعوت کنن عروسی! و در اونجا عده بیشتری با هم آشنا بشن و این اتفاقات خوب همینجور زنجیروار ادامه پیدا کنن مث دومینو (Chain reaction).
هیچ خیری نمیخوای ازت به دیگران برسه. باور کن هر زوج دستکم یه کت شلوار واست میخرن! بچه ها خلاف میگم؟
حالا هول نشی از فردا فرم "مهرورزی!!" توزیع کنی.
***********************************************
k1: ظاهراً پيشنهاد رسول بد نيست. پس خانمها شرايط " دوست " رو بخونند ببينند اگه مايل هستند با ايشون در ارتباط باشند اعلام كنند تا همينجا ترتيبشون رو بدم!!! يعنی ترتيب ديدار و همكلامی و مسايل پيرامونی رو.
سلام .حالا ما یه روز دندون درد داشتیما؟کامنت دونی رو میبندی!پست میذاری!کامنت جدید میذارن!خواستگار میاد!جواب رد میدی!مرخصی میگیرن !مرخصی میدی!به هر حال من اندازه یه پست نوشتم دیگه!
1)به نفیسه:هر چند باهات موافق نیستم ومیترسم کم کم از فعالان "فمینیسم سیاه "بشی و اصلاًدوست ندارم تفاوتمون با آقایون از این که هست بیشتر بشه ولی اوکی نفس عماره درسته!اما ببینم منظورت این نیست که "ذکات"رو خانوما میدن و"زکات"رو آقایون؟!!یا "واقعن و اصلن ومثلن ومستثنا"مال خانوماست و "واقعاً واصلاٌ ومثلاً ومستثنی"مال آقایون؟!!! منظورت رو از درهای محرک ودیدن عکسشون و...نفهمیدم.میدونی بعد از مدتها تازه فهمیدم این 21 انگشتی که هی این کیوی میگه یعنی چی!
***********************************************
k1: خب خدا رو شكر كه متوجه انگشت 21 هم شدی!
2)به کیوی :منتظر ادامه ی سفرنامه ات می مونم.خیلی دلم می خواد بدونم وقتی از دالاس برمیگشتی بازم دلت می خواست یه لیس به سنگ مرمرهای بلورین اونجا بزنی یا نه؟ وقتی اومدی واسه جلال فاتحه خوندی یا نه؟ دلت هوای مهموندارای پسرندیده ی اینجا رو کرد یا نه؟ دلت واسه جمله ملی فرودگاهای ایران " مسافرین محترم...خلبان؟صحبت میکنه.به علت نقص فنی برمیگردیم!یا اینکه هواپیما موتورش خاموش شده و کم مونده اون یکی دیگه موتورشم خاموش شه پس ناچاراً بر میگردیم"هم تنگ شد یا نه؟نمیدونم دلت واسه قانون جنگلی که تو فرودگاههای اینجا رایج بود (از تحویل دادن گذرنامه و چمدون و ....تا سواراتوبوس شدن برای رسیدن به هواپیما)هم تنگ شد یا نه؟ دلت لک زد واسه تاخیرات مرحله به مرحله( از لغو پروازها گرفته تا بلا تکلیفی تو هواپیما برای صعود) یا نه؟دلت تنگ شد واسه صدقه دادنی که قبل از پروازت واسه جون سالم به در بردن از اون هواپیمای لعنتی داده بودی یا نه؟ اصلاً اونجا به هرچی تکنولوژیه نفرین کردی ودلت هوای "سرزمین ازدست دادن فرصتها" رو کرد یا نه؟می خوام بدونم قشنگی دیدن خلیج فارس از اون بالا چقدرتو خاطرت موند؟ بدونم قشنگی برج میلاد وقتی میومدی چقدر موندنی ترت کرد؟دلت واسه بدخلقی های میهنت تنگید یا نه؟ اونجا دلت واسه پلیسای ساده ی فرودگاه اینجا پر کشید یا هنوز تو مود لبخند تصنعی پلیسای سیاستمداراونجا بود؟...به هر حال من بی صبرانه منتظرم (خدا رو چه دیدی شاید گوش شیطون کر ما هم بورسیه شدیم به افغانستانی ..کوبایی ..ونزوئلایی ..فلسطین اشغالی ای!..لبنانی..جایی!)
3)من یادمه 24خرداد امسال به واسطه ی پرشان عمو شدی نه؟
4)کم لطفی نکن صحنه ی دومی رو طبقه بالای مهرآباد هم داریم..با کلی گل وبوته وصندلی وبدون موکت...یه کم هم سنتی تر!بعدشم حالا هرچی هم دستشویی های فرودگاه اینجا کثیف باشه (که نیست) به قول خودت از توالت فرنگی های اونجا که بهتره!
***********************************************
k1: اين خانم دكتر مريم چه دل پُری داره!
من مدتیه این جا میام و میخونمت.ایده جالبیه!ادامه بده.فقط دالاس بودین یا شهرهای دیگه هم رفتین؟من عاشق وگاسم با اون قمار خونه های زیر زمینیش و رو زمینی!فیلم 21 رو دیدین؟
***********************************************
k1: خدا قبول كنه چند تا شهر ديگه رو هم ديدم. فيلم 21 گرم رو هم ديدم. سوال ديگه؟!
....من يك ضد اجنبي هستم...همه اينا رياكاريه...وقتي جعفر پناهي رو دستبند وپابند زدن هم همينطوري لبخند مي زدن يا وقتي خلبان ب 29 بمب اتمي رو ناكازاكي و هيروشيما مينداخت چي؟.....قبول كن با چپاول دنيا به اين مقام رسيدن
***********************************************
k1: حرفهات رو قبول ندارم. من خودم به غرب و زندگی در غرب خيلی انتقاد دارم ولی اينی كه تو ميگی رو قبول ندارم. بهرحال من ميخوام اون چيزی رو كه از اونجا ديدم بدون حب و بغض بگم. فرودگاهشون خيلی بزرگ و تميز بود حالا اين رياكارانه است و چه ارتباطی با ناكازاكی و بمب اتم داره رو نميدونم!
سام عليك، يه توكه پا اومديم بگيم خوش داريم بينيويسي و بگي داآش من. زري سراپا گوشه واسه شنفتن و چشمه واسه خوندن، با همين نمه سواد چلمني كه داره .پايهي هر كلومي هستيم كه از دل سفر و ادم اهلش بياد بيرون جونم... و راستي داش رسول، خوش كيفيتون به كام، ايشالا رگباري كيفتون كوك و راس و ريس باشه ، اما كودوم تفقد ما رو دريافتيدي لوطي ؟ كامنت آخر ما كه جواب داشت از شوما، بعدشم ديگه دم نزديم آخه! كه بخواد بره تو فاز دلجويي...بينم، نكنه دوباره يكي ديگه جاي ما نطق كرده و ما بي خبر؟! اما كوجا اگه اين جا نه ..؟
ختم كلوم اينكه مخلص تموم بر و بچي هستيم كه
اين جا اينهمه لوطف دارن به آبجي زريشون: آبجي فتي،داش رسولي، داش امير، رفيق موهندسه و داآش كيوون باصفا. دارين ما رو مي ندازين تو كوچه معرفت كه يهو يكي ازين شبا همهي شوما جوونا رو جمع كنيم تو چارديواري درويشي زري با يه شوم رديف و جيلينگ و بيلينگ درو برش...
***********************************************
k1: بقيه كه بو و خاصيتی ندارند باز هم معرفت اين آبجی زری. ظاهراً قرار شام دعوتمون كنه خونهشون!
سلام داداش كيوان.
1.حالا خوب شد ما قبل از رفتن فرم مرخصي پر كرديم!!!اومدم اينجا ديدم اين چند روزه كه من نبودم تركونديد!!!
2.جاي شما و همه دوستاني كه اينجا رو ميخونن توي مشهد خالي.براي همتون دعا كردم كه خدا آرزوهاتون رو صلاحتون قرار بده.
3.هموطنان عزيز عرب دهن ملت رو توي حرم و صحن ها نخ كش كردن!!!بس كه هل ميدن!!!!!!!!!
4.با مريم خانم همذات پنداري مي كنم در مورد غرغرهاي مادر محترمشون.منم تا ميرم تو اينترنت غرغرهاي مادر محترم شروع ميشه
5.سلام خدمت فرانسه زبانان عزيز(فارسي نوشتم كه فحش ندين)
6.شما توي توصيف جزييات كولاكيد.چقدر خوبه خاطرات سفرتون رو بنويسيد.
سلام
بسیار عالی بود شیرین وجالب با جزئیات توصیف کردی لذت بردم
خوب این پست احتمالن نشون میده که تونستی با خودت تو یه سری مسائل کنار بیای (حتی اگه هنوز حل نشده باشن) که میخوای دربارش بنویسی. من که خودم اینطوریم! اگه این طوره که واقعن خوشحالم.
به مریم جون باید بگم بعضی تفاوتا به فمینیسم ربطی نداره و اینکه مستثنا از اسمش پیداس که مستثناس؟ ولی این طور که پیداس ما دو تا اصلن تو یه مود نیستیم راستش من تو هر چیزِ بی نکته ای هزاران نکته میتونم ببینم چه برسه به 21 انگشت که از فرسخ ها دورتر ، حتی از اون ور کهکشونا داره نکاتشو فریاد میزنه. پس با توجه به این تفاوت تابلو شما هر چی دوست داشتی از نوشته های من برداشت کن.
فقط خواستم بگم كه محشر بود ... كف كردم.... از اون پست نظر سنجي كه گذاشتي همش ميخواستم داد بكشم كه سفرنامه ينگه دنيا رو بنويس و صدام در نيومد ... نميدونم چرا.
يه جورايي شوكه شدم و هنوز باورم نميشه كه تو اينا رو نوشتي يا من دارم از خودم ميخونم...
ايول من كه خيلي پايه ام...
يعني استقبال تو مايه هاي تيم ملي....
برو جلو كه من پشتتم....
***********************************************
k1: زياد هم پشتم واينستا چون بعدش نوبت تو ميشه بيايی جلو! آقا من نميدونم چرا اون كام Com لامصب رو آخر آدرس وبلاگت نميذاری. هميشه هم عادت داری بدون كام بنويسی. اينجوری شايد ناكام هم از دنيا بری هاااا!
یه بررسی کردم دیدم انگار خیلی ها حرفای منو متوجه نشدن مثلن اون فلسفه درهای قدیمی!!! یعنی شما همتون از زمان تولد خارج از این دیار بودین و چیزی درباره درهای قدیمی پر فلسفه و زیبا و خلاقانه ایرانیا نمیدونین؟!! ای بابا رسول خان شما دیگه چرا؟!!!!! دوستان شماها چه طور؟ ببینم کیجانوان نظر شما چیه؟ یعنی اینقدر گنگم و نامفهوم؟!!
***********************************************
k1: والله اگه مشكل فقط در بود كه اون رو فهميديم كه درهای قديم دو تا كلون زنونه و مردونه جدا داشت و هر جنسيتی اون كلون رو بصدا درمياورد تا اهالی خونه بفهمند و .... ولی بقيه حرفهات خيلی سنگين و فلسفی بود. انگاری كیيركیگور اين متون رو نوشته يكی مثل من كه بیسواد باشه خيلی حاليش نميشه.
آبجي زري حرف نداري خيلي خيلي باحالي - لوطي و خوش مسلكي ، تو بنويس ما حال كنيم . ميرسيم به كيوان خان ، من كاملا موافقم كه از سفرهاتون بنويسيد. شايد براي ما هم تداعي شد ! راستي از فرانسه هم بنويسيد !! خوب !!
***********************************************
k1: چشم اگه فرانسه هم رفتم از اونجا هم مینويسم!
سلام، ممنون از اينكه خاطرات سفر برامون مينويسي. خيلي ها فكر ميكنن تو ينگه دنيا هميشه همه در حال هفت تير كشي وماشين چپ كردنن و با ايروني ها هم لج هستن.غافل ازاين كه واقعيت چيز ديگريه.......بگذريم . اين فرودگاهاي كشورهاي جهان اولي امريكا و اروپا كه جاي خود. اين دبي لا مصب هم كه شده شاهراه تجارت خاورميانه. در حاليكه ما بعد دهها سال افتخار داشتن فرودگاه امام خميني را پيدا كرديم كه كلي بهش بنازيم (و صد البته كه در زمستان گذشته خوب روسفيدمون كرد!) ، با ديدن فرودگاه بانكوك واقعا" هم حيرت زده و هم شرمنده شدم. اصلا" در يك كشورجهان سومي فسقلي كه اون ته ته هاي نقشه است انتظار يه همچين فرودگاه مدرن و عظيم و تميز و با امكاناتي را نداشتم. آمارش كه طولانيه فقط اينو بگم كه برا پروازهاي بين المللي ورودي 22 تا ريل دريافت بارهست كه شماره 13 هم نداره! (مقايسه كنيد با فرودگاه امام كه اگر 3 تا پرواز با هم بياد چه شير تو شيري كه نميشه!) خلاصه هم رفتن و هم برگشتن دلمون به حال خودمون سوخت كه اين تايلنديها از چه چيزا كه خوب پول در نميارن و چه خوب كه خرج نميكنن، اونوقت ما......
کیوان از هر چی دوست داری بنویس که ما از خوندن همه نوشته هات تو هر سبکی باشه لذت می بریم.
در ضمن زری خانوم، اگه همه خانم ها معرفت و مرامشون مثل شما بود که دیگه ما مردها هیچ غمی نداشتیم.
بنویس ! خاطرات و مواردی که توجه تو رو به خودش جلب کرده این آقای امیرخانی که رفته یک رمان از سفرش به آمریکا بنویسه که البته خودشم بالاخره نفهمیده چی به چیه فقط نوشته و چاپ کرده ،مردم خریدن.
***********************************************
k1: آره منهم بايد اين رمان " بیوتن " رو بخرم ببينم اميرخانی چی گفته.
من که گرفتارم و نمیرسم زود زود اینجا رو سر بزنم اما اگه در مورد سفرتون نوشتین حتما حتما منتظرم چون به درد مایی که میخاهیم مهاجرت کنیم خیلی میخوره و مرسی .
زري خانم اختيار داريد! فرمايشها مي فرماييد. تو مرام ما نيست باعث زحمت رفقا بشيم. هر وقت كه اين آقا كيوان راضي شد كه شما رو ببينه خرج مراسم اون شب با هر تعداد مهموني كه تشريف بيارن با ما.
***********************************************
k1: ظاهراً اين امير خان هم دست و دلبازه؟! حالا كجا بايد بيايم؟!
چقدر کامنتا باحال شده ! این حضرت "رسول" اگه همین جوری پیش بره میشه مثل صهیونیست های اشغال گر که نرم نرمک صابخونه شدند ! کیوان بپا خودتو :دی اما از شوخی گذشته با کامنت های همه دوستان و مخصوصا "رسول" و "زری جون" ادم انگیزه اش واسه خوندن کامنت ها چند برابر میشه . در مورد سوژه جدید وبلاگ هم با اجازه یک پیشنهاد داشتم : اگه سفرنامه ریتم منظمی داشته باشه بنظرم جذابیتش بیشتره . منظور این که پراکنده و پخش و پلا نباشه . مثلا شروعش با این پست (قدم گذاشتن در خاک امریکا ) که از ابتداست منطقی هستش و اگه بعدی ها هم حالا به صورت متناوب در امتداد همین مسیر باشه خیلی بهتره . مطمئنا بخش زیادیش شخصیه که ممکنه این جا نوشته نشه اما شخصی های "غیرخصوصی" هم میتونه برای مخاطب مفید و جذاب باشه .
***********************************************
k1: فعلاً كه آقا رسول و آبجی زری دارن ميتازونند و منهم كه بچه ساكت و مظلوم فعلاً نگاه میكنم. و اما قطعاً سعی میكنم نوشتههای اينچنين نظم و ترتيب داشته باشه بخاطر همين از فرودگاه شروع كردم.
اگه ميدونستم اين دات كام ما اينقد رو مخه 5 تا ميذاشتم كيوان جان!!!
ما اينو نذاشته بوديم كه يه كنترل اينتر بزنين روش همچين دستتون كيبردي بشه اگه قدم رنجه فرمودين يه نيمچه كامنتي ،سوتي ، بوقي ، چيزي حواله كنين... اما اين كلكمون هم نگرفته اينجوري كه بوش مياد...
البت چيزو كه از همينجا حواله همه ميكنين بيشتر اوناي ديگه منظورم بود..
***********************************************
k1: ببخشيد ولی من بدون بوق و سوت و حواله و فحش خوار مادر هر روز خيلی از وبلاگها رو ميخونم منجمله مال شما رو!
سلام k1 جان
این دوتا پست آخرتو تو پکن خوندم.جات خالی واسه والیبال چین و امریکا البته خانوما به سختی بلیط گیر آووردیم.
شما بنویس از هرچی میخوای.من یکی با نوشته هات حال میکنم.
راستی دارم میام
دوستان زبان فرانسه رو تحویل گرفتن دیدم من هم با زبان شیرین!!!!چینی سلامی عرض کنم
ni hao wo de pengyo men.
***********************************************
k1: و حالا ميريم كه داشته باشيم مريم رو از چين! مريم جان توی مسابقات واليبال، شنا شيرجه، دو ميدانی، ژيمناستيك، پينگپنگ، تنيس، وزنهبرداری خانمها جای من رو خالی كن!
نفیسه خانم من شرمنده اخلاق ورزشیتون هم هستم! ما دروازه بانیمون ضعیفه و در خونه ما همیشه بروی دوستان باز بوده و نیازی به دق الباب از انواع زنونه مردونه نبوده!! (تو مایه های بایزید بسطامی):دی
اما راستش ما زیاد تو خون و فرهنگمون این تفکیکا نبوده. شما ببخشین.
-------------------
آبجی زری شما یه حالی و احوالی هم از ما و "چند وچون" بودن ما بپرسی کلی تفقده! ما به یک جرعه از ساغرت مستیم!
-----
اما دیشب راستش خیلی حالم گرفته شد وقتی دیدم "دارا" جونمون (Mamma Mia) با اختلاف یکصدم! ثانیه تو 50 متر آزاد باخت و مدال نقره گرفت.
حرصم در اومده بود. هر چقدر اون برد با اختلاف یکصدم ثانیه ای فلپس حال داد ، این یکی ضد حال شد.
البته بقول این ایرانیا -در مواقع باخت- این چیزی از ارزشهای Dara Torres کم نمیکنه!!
خداییش خیلی حرفه که سالها دور باشی از شنا، دو سال پیش بچه آورده باشی و ظرف هشت ماه گذشته هم دو تا عمل جراحی سنگین داشته باشی و حالا تو پنجمین حضورت تو المپیک اونم تو سن 41 سالگی با این توان شرکت کنی و 3 تا نقره بیاری تازه اونم یکیش تو سنگین ترین و سریع ترین رقابتش با رقیبانی نصف سن خودت در 50 متر آزاد با اختلاف فقط یکصدم ثانیه دوم بشی! انصافا شما هم کفتون نبرید!
قابل توجه ورزشکاران ایرانی که با یک مدال بلافاصله اشباع شده میزنن تو خط سیاست و رستوران داری و....تا ابد از همه طلبکار شدن!
بله آقا کیوان به این جنبه های روحیه وفرهنگ "خواستن" در اونا هم باید توجه شده وبیان بشه در قالب سفرنامه ها وکتابها تا این امثال جناب مازیار هم بدونن که حتی چپاول دنیا هم اراده و تنگی میخواد و صرف فعل خواستن!
کاش کمی هم تو معرفی کتابات یکسری سرگذشتها و خاطرات رو اشاره میکردی که من بعنوان مثال کتاب "زندگی من" بیل کلینتون رو معرفی میکنم که چطور قبل از تولدش باباش میمیره و مادرش (یه زن تنها و بی سرپرست وبدون خویش و قوم آنچنانی) به سختی اونو بزرگ میکنه و حتی بعدا از دست شوهر جدید و الکلیش که بیرحم وخشن بوده ومدام کتکش میزده همراه با بیل، در میرن و تو یه ایالت دیگه در فقر وگمنامی علاوه بر کار ومشکلات زندگی، هم خودش ادامه تحصیل میده و هم بیل رو به جایی میرسونه که بشه رییس جمهور آمریکا!(خداییش تو ایران غیر از یه معتاد چی میتونست بشه!!)
بله مریم خانم! اگه اینجا بقول شما "سرزمین ازدست دادن فرصتهاست" اونجا هم بدرستی اسمشو گذاشتن
"The land of equal opportunities" یا همون "سرزمین فرصتهای برابر".
همین مایکل فلپس هم تو 11 سالگی، باباش، مادرشو با 3 بچه ول میکنه و مادره به تنهایی مایکل و دو دختر دیگه رو به جایی رسونده که الان تمام آمریکا بهشون افتخار میکنن.
آقا کیوان و خواننده های عزیز ببخشین یهو دل ما هم اساسی پر شد وگرفت....
***********************************************
k1: ظاهراً این آقا رسول از خوانندههای اینجا کشید بیرون و رفت سر وقت آمریکاییها! اینجوری یه کمی امنیت برقرار شده. بعدش هم ببینم مگه این فلپس دو شکم هم زاییده بود و من خبر نداشتم؟!!!
آقا رسول فرصت بشه حتماً خاطرات رو هم میخونم. شاید اصلاً بد نباشه با همین کتابی که معرفی کردی شروع کنم؟!
من و همسرم هم تقريبا مثل شما ، چند سالی برای بورس گرفتن تلاش کرد با کلی استرس ويزا گرفتيم ، پای رفتن که شد نتونستيم بريم، تصميم سختی بود اما شد ديگه
***********************************************
k1: ولی ایکاش به آمریکا سفر میکردین و میرفتین اونجا و نوع زندگیشون رو میدیدید و بعداً و با مقایسه دو کشور تصمیم میگرفتید هر چند از دید من شما و همسرتون همین الان هم هیچ چیزی رو از دست ندادین.
به نفیسه:اولاً که یه بیماری ژنتیکی هست به نام "شش انگشتی"که در قبیله ی "آرامیش"خیلی رایجه...از اونجا که کیوی از بازماندگان قبیله ی "ماوو ماوو"هستش و اتفاقاً این قبیله ی کیوی خان مجاور آرامیش هستش! ..من فکر کردم کیوی واقعاً شش انگشتیه وکلاً21 انگشت داره!بعد که کیوی خان به فکر هرس کردن وحذف منبع "اکسین"و ممانعت از چیرگی راسی افتاد...دوزاریم افتاد که ای دل غافل ...آرامیش کدومه؟عوض کردن بچه هنگام تولد کدومه؟6 انگشتی کیه؟؟! راستی کیوی جان اگه این دفعه خواستی رخ نمایی کنی حتماً با انگشتات یه "ویکتوری"بیا ما رو از شک و شبهه در بیار!
به قول آبجی زری دویوماً:در مورد قضیه ی دربه تنها چیزی که شک نکردم "درب"بود!!!
سیوماً: حالا که اینطوره"اماره=بسیار امر کننده"درسته!
به ناهید:مامان من به کامپیوترم میگه "منقل"
عزیزانی که ما رو به یه ضیافت شاعرانه دعوت کردن قبلش با هم هماهنگ کنند که برنامه هاشون با هم تداخلی نداشته باشه که یه وقت شرمنده شون نشیم!
***********************************************
k1: آره این خانم دکتر راست میگه ما مال قبیله آرامیش هستیم ولی بخاطر اینکه انگشت شیشمی فقط توی یه دست و پا در نیاد که اون یکی دست و پا هم توقع بکنه و بخاطر اینکه توازن و هارمونی بدن بهم نخوره یه جایی دراومده که دقیقاً یه چیزی تو مایههای گرانیگاه و مرکز ثقل بدن هستش. دکتر امیدوارم که اینبار متوجه انگشت ۲۱ شده باشی و جوری نشه که من مجبور بشم بخاطر علم و دانش و پیشرفت پزشکی بشریت عکس اون عضو مربوطه رو بذارم توی وبلاگم!
سلام
من خیلی مشتاق خواندن خاطرات سفر شما هستم. چون شما دید باز و نقادانه ی خوبی نسبت به مسائل دارید.استفاده می کنیم!!
با وجود اینکه طبق نظرسنجی از خواننده ها مطالب احساسی این وبلاگ بیشتر مورد توجه بود، اما اگر نبودند دید اجتماعی و نگاه نقادنه شما به مسائل اصلا خوندن اینجا جالب نمی شد.
اگه امریکا اینقدر خوب بود برا چی برگشتین ؟ جای به اون خوبیو ول کردین اومدین اینجا بگین یه منه ؟
***********************************************
k1: معیارهای هر کسی برای رفتن و نرفتن و موندن خیلی متفاوته. اینها نمونههای خوب یه جامعه متمدن هستش که قطعاً خیلی عیب و ایرادها هم داره. شما اگه صبر کنی شاید اون سر کلفتی که زیر لحاف هستش رو هم ببینی. پس عجله نکن. من فقط نقطه نظرات خودم رو میگم کار به خوب و بدی آمریکا ندارم.من دوست نداشتم بمونم برگشتم و این فقط و فقط به خودم مربوطه.
به مریم :من شنیدم چین آویز دیواری ومجسمه های قشنگ وچای وشیرینی های خوشمزه داره !منظورم و فهمیدی دیگه؟جای من رو کنار" دیوار چین" و"معبد شائولین" سبز نگه دار!
برای کیوی هرچی خواستی بیاری مارکدار باشه ها!
***********************************************
k1: جنس مارکدار چینی به درد خودشون میخوره چون همش تقلبییه.
در مورد مامان گفتی....هنوز پیدا نکردم.اگر کمک کنی بد نیست ثواب هم نصیب شما میشه...
***********************************************
k1: بابا که بالا سرتون نباشه باید هم مامانت رو گم کنی.
باید اعتراف کنم که با وجود دوستای باحالی مثل ابجی زری و اقا رسول ولیلا خانم وسایر عزیزان که این محیط دوست داشتنی رو توی کامنت ها بوجود اوردن ادم ترجیح می ده ساکت باشه و حرفای اونا رو بخونه.ولی چون نظر پرسیدی به رسم ادب گفتم نظرم رو راجع به سفرنامه نوشتن بگم که من یکی که خیلی دوست دارم خصوصا که نگاه خیلی دقیق وجالبی به دور وبرت داری که مطب رو خوندنی تر میکنه .فقط اگه به ترتیب زمان باشه شاید بیشتر بشه باهاش ارتباط برقرار کرد.
***********************************************
k1: و البته من متوجه شدم که منظور شما از ( مطب ) مطلب هستش بهرحال دکتری و طبابت این مشکلات رو هم داره خانم دکتر مهر.
ما که واسه شما اون تقلبی هاشو نمی اوردیم تازه لباس و پوشاک و ....که نمی خواستم واست بیارم.حالا که این جوری شد اصلا از سوغاتی خبری نیست.
مارک دار یا بی مارک دار.
در ضمن مریم جون من از پکن خیلی دورم.اما همه جای چین قشنگ و عالیه.جای شما خالی
آخه اگر کسی ادای مادری من رو قبول کنه یعنی سنش بالاست و این غیر اخلاق خانوماست....(سن خانومها و اینجور چیزا دیگه)
***********************************************
k1: اون کسی که باید قبول منه من هستم که قبولش میکنم. دیگه بالاتر از ۶۵ سال که نیست؟!!!
بنظرم سفر یکی از بهترین پدیده های زندگی بشره. مگه میشه آدم سفر بره و خاطرات جالب و خوندنی نذاره تو کوله بارشو برنگرده. سفر کردن آدم رو از قید و بند درمیاره و روح آدم رو آزاد نگه میداره. پس خیلی ازت ممنون میشیم اگه خاطره های سفرت رو بنویسی و حالا که مدتی از اون گذشته اگه دوست داشتی برامون بگی که چه اتفاقاتی واست افتاد. مطمئنم که این خاطرات برای خیلیها جالب و دوست داشتنی خواهد بود و حتی میتونه خیلی هم مفید باشه. ریگاردز