پنجشنبه، ۲۴ مرداد ۱۳۸۷

اين روزها، با گرم شدن هوا نميدونم چرا منحنی ميل نوشتن منهم اينقدر با شدت داره رو به آسمون لايتنهای ميره. وِلَم كنند همينجور زُل ميزنم به صفحه سفيد Word و هی برای خودم از در و ديوار و دوغ و دوشاب می‌نويسم. با توجه به اينكه دكتر هم توصيه اكيد كرده كه خيلی جلوی مانيتور نشينم و حتماً از همون عينك كذايی آنتی رفلكس استفاده كنم تا نور اذّيتم نكنه ولی من بيشتر از يكساله كه از عينكم استفاده نكردم و دوباره درد و قرمزی چشم‌ هم به دردهای عديده قبلی اضافه شده. يعنی بنوعی اصلاً برای حرف دكتر ( ضمن عرض سلام و خسته نباشيد به همه پزشكان زحمتكش اين مرز و بوم كه ظاهراً حضور چشمگيری هم توی اين وبلاگ دارند! ) تَره هم خرد نكردم. شايد بغير از همون دو سه ساعتی كه شبها می‌خوابم تقريباً تمام وقت پای كامپيوتر يا كتاب هستم. بايد بگردم عينك برانكويی‌م رو پيدا كنم. البته الان كه فكر می‌كنم اصلاً يادم نيست كجا گذاشتمش. امان از اين خونه بدوشی و آلاخون وآلاخونی كه بد جوری زندگی آدم رو بهم ميريزه.

قبلاً گفته بودم ديگه روزنامه نمی‌خونم. بيشتر از يكساله كه بنا به دلايلی قيد خريد و خوندن روزنامه رو زدم. فقط هرازگاهی بخاطر اينكه عذاب وجدان نگيرم يكی دو صفحه از روزنامه اعتمـاد رو بصورت آنلاين نگاهی می‌كنم. چندی پيش توی صفحه آخر روزنامه، يه مطلب از مصطفی مستور خوندم كه خيلی به دلم نشست. شما هم بخونيدش و ببينيد چقدر وصف حال اين روزها و اين آدمهايست كه دور تا دورمون رو پُر كرده.

بعضی آدمها صدايشان از خودشان بزرگتر است. عکس‌شان از خودشان بزرگتر است. از تصويری که در ذهن ديگران ساخته‌اند، هزاران بار حقيرتر و کوچک‌ترند. با يک مواجهه يا با چند دقيقه حرف زدن تمام می‌شوند. در واقع هميشه و زياد و با صدای گوشخراش و آزاردهنده‌يی حرف می‌زنند اما تقريباً چيزی نمی‌گويند. برخی آدمها از صدايشان بزرگترند. از ارتفاع و سطحی که درباره‌شان می‌پنداريم بسيار فراترند. آرام و بی‌توقع و تنها و سر به زير هستند. توی روزنامه‌ها و تلويزيون و راديو، معمولاً خبری از آنها نيست ...

و چقدر خوبه كه حداقل دو سه تا از اين آدمهای گروه دوم رو دور و بر خودمون داشته باشيم و يا حداقل سعی‌مون اين باشه تا كاری كنيم كه خودمون هم توی اون دسته‌ايی قرار بگيريم كه از صدا و عكس‌مون بلندتر و واضحتر باشيم.

قطعاً اگه معرفی و تعريف دوست عزيزی نبود هيچ وقت توی شهر كتاب نياوران، جلوی كتاب خـط تيـره آيـلين توقف نمی‌كردم تا كتابی رو كه برنده تنديس نخستين دوره جايزه روزی روزگاری و حتی بهترين رمان سال 85 هم بود رو بردارم و ورقی بزنم و بخونم. چون اسم كتاب و نويسنده‌اش يعنی ماه‌منير كهباسی برای من نه اسم آشنايی بود و نه وسوسه‌كننده ولی در راستای همون معرفی كتابهايی كه بعضی از شماها انجام ميدين و توی وبلاگ و كامنت‌ها و يا ايميل‌هاتون به اونها پرداختين، خط تيره آيلين رو گرفتم و خوندم و از خوندنش هم لذت بردم.

آيلين زنی كه گذشته‌اش رو باخته خيلی زود اوضاع رو بررسی ميكنه و وارد زندگی سرد و عقيم مهرانگيز و بهنام كه روانپزشك هستش ميشه تا از اين سردی استفاده و جايی برای خودش دست و پا كنه .فردین برادر مهرانگیز كه سالها خارج از ايران زندگی می‌كرده بعد از جدا شدن از ژانت، زن خارجيش به ايران برمی‌گرده. فردين خيلی زود با آيلين آشنا ميشه و خيلی زود هم مُخ‌ش رو ميزنه و خب كور هم از خدا چی می‌خواد؟! البته اون آيلينی كه توی داستان وجود داره ظاهراً خيلی هم نياز به مخ زدن نداره و حتی يه آدم ساده و دهاتی و بی‌سر زبونی مثل من هم می‌تونسته خيلی زود باهاش وارد مذاكره بشه! خلاصه فردين با اينكارش تصميم ميگيره با يه تير دو نشون بزنه، هم آیلین را جایگزین همسر خارجی‌اش ژانت بكنه و هم لنگ و پاچه اون رو از زندگی مهرانگيز، خواهرش قطع كنه. چيزی كه من از نيّت درونی فردين دستگيرم شد اين دو تا عامل بوده حالا ديگه مابقی‌ش رو الله و اَعلم. كسی از ته دل و ذهن و يه جای ديگه فردين كه خبر نداره!

بنظرم برخلاف شخصيت‌های مرد داستان كه نويسنده نتونسته اونها رو خيلی خوب خلق كنه، موفق شده شخصيت‌های زن رو بخوبی و با همون خصلت‌های زنونه بال و پر بده و خب حتماً اين بواسطه جنسيتِ نويسنده و آشنايی با خلق و خوی خانم‌ها بوده. خصلت‌های چون داشتن حسادت و دغدغه‌های الكی و برخوردهای كينه‌توزانه و دل بستن به فال ورق و قهوه و شنيدن‌های حرفهای قشنگ ولو به دروغ و ... خط تيره آيلين رو دوست داشتم چون گوشه‌‌هایی از واقعيت اجتماعی امروز ماست. روابط سردی كه توی زندگی زناشويی خيلی از ماها حاكمه. بهنام هم مثل مهتاب كرامتی توی فيلم حس پنهان، روانپزشكی هستش كه حتی نتونسته گره‌های كوچيك زندگی خودش رو باز كنه ولی برای ديگرون نسخه شفابخش زندگی می‌پيچه. توی خونه بدون توجه به مهرانگيز، روی كاناپه روزنامه و شبها هم توی تختخواب، صد سال تنهايی ماركز رو ميخونه. خط تيره آيلين رو دوست داشتم چون شايد بشه خودت رو جای بعضی از شخصيت‌های داستان بذاری و مدتی در كنار بقيه عوامل داستان زندگی كنی.

و اما! درسته كه اين وبلاگ با تموم لينك‌ها و كامنتها و خوب و بد و بدبختی‌ها و رنگ و تمپلتی كه هنوز نتونستم دوستش داشته باشم و هنوز هم شبها خواب همون رنگ طوسی و آبی آسمونی قبلی رو می‌بينم، مال منه و شايد اين تنها چيزیه كه من توی دنيای به اين بزرگی می‌تونم ادعا كنم كه مال خودم هستش ولی خب آدم دلش تنگ ميشه برای لينك‌هايی كه تا ديروز اين بغل دستم بودند و وقتی ديدم الان مدتهاست كه اونها ديگه نمی‌نويسند و اتفاقاً چند تايی‌شون هم از دوست و رفقهای خيلی خوبم هستند و احتمالاً فهميدند كه از وبلاگ‌نويسی چيزی عايدشون نميشه و عقل‌‌شون رسيده و زودتر رفتند و سرشون رو به يه كار ديگه‌ايی بند كردند، منهم متاسفانه اونها رو حذف و يه تعداد ديگه‌ايی كه اين اواخر می‌خونم‌شون رو به لينك‌ها اضافه كردم.

اينكه اينجا مال خودمه و چهار ديواری اختياری و هر كاری بخوام می‌تونم بكنم و هر چيزی بخوام می‌نويسم، شايد حداقل برای اين من و اين وبلاگ حرف خيلی مناسبی نباشه! اعلام حذف بعضی از لينك‌ها كه البته اينبار تعدادشون هم نسبتاً زياد بود، ميتونه احترامی باشه برای همه اون وبلاگهايی كه حتی با توجه به اينكه بيشتر از يكسال از آپديت نشدن‌شون می‌گذشت ولی تا همين ديروز مصرانه توی لينك‌های من قرار داشتند. اون دوستان مطمئن باشند كه به محض شروع دوباره خيلی زود ميان قاطی اين لينك‌ها كه خب جاشون قطعاً تا اون موقع هم خيلی خالی خواهد بود!

خط تيره آيلين / ماه منير كهباسی / انتشارات ققنوس / 1386 / 208 صفحه / 2500 تومان

۲۳ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

ببین آدم چه چه چیزهایی براش میشن خاطره.... وقتی اون صفحهء قدیمی وبلاگت رو باز کردم پرت شدم به همون روزها.... یادش به خیر.... درسته که این قالب هم قشنگه ولی اون قالب برای من دیگه الان تبدیل شده به یه خاطرهء دور....خیلی دور. بابابزگی شدیم واسه خودمون ها کیوان!

الان استار باکسم و به خاطر تو یک لیوان قهوه (همونطور که قولش را ازم خاسته بودی) به یاد تو دارم میخورم.
هرچند، غم اسیری و دوری از وطن و دوری از یار و ... مزه تلخ این قهوه رو هزار برابر کرده. ولی خب قولی بود که گفتم ادا کنم.

در ضمن ما اینجا بهمون نمیسازه و میخاییم برگردیم. هرچند که تهران نخاهیم ماند و به کوهستان های بلند و عزیز غربی خواهیم رفت ولی شاید از قهوه های شما هم نوشیدیم.
***********************************************
k1: ممنون از لطفت كه توی استار باكس ياد من هستی. ای بابا شما چرا برمی‌گرديد؟!

نفیسه

تعهد میاره، مسئولیت و پایبندی میاره اینکه از خاموشی در بیای، اینکه چراغها رو روشن کنی و کامنت بزاری اونم واسه بلاگری که تا این حد متعهدِ، متعهد نسبت به خواننده هاش، بلاگری که خوانندههاش، واسش حکم افزایش دهنده کانتر رو ندارن، که اگه اینطور بود الان لازم نبود من واسه یه مدت خاموش شدن برگه مرخصی پر کنم.
همیشه اینکه بلاگری بدون اینکه چیزی بگه یهو غیبش بزنه و خواننده‌هاشو حتی اگه خیلی کم باشن وسط زمین و هوا بلاتکلیف و پا در هوا، به امون خدا رها کنه، خیلی اذیتم میکنه، راستش همونقدر که دروغ گفتن آدما زجرم میده،انتظار کشیدن تو بیخبری هم عذابم میده، اینکه دائم سر بزنی و ببینی هیچ خبری نیست. با اینکه این قضیه غیب شدنِ ناگهانی بعضی بلاگرا با کامنت گذاشتن یه خواننده خیلی فرق داره ولی وظیفم دونستم که بعد از روشن شدنم غیبم نزنه و اگه خواستم واسه یه مدت خاموش بشم مثه بعضی جانداران چهارپا سرمو نندازم پایین و برم دنبال زندگیم. همه اینا رو گفتم که بگم آقا من مرخصی میخوام، میخوام خاموش باشم و کامنت نذارم البته فقط واسه پست هایی که منو میترسونه به شدت فکرمو مشغول میکنه و از کار و زندگی میندازه،میدونم خودخواهیه ولی این روزا ترسم یا هر، اسم دیگه که بشه واسه این حس لعنتی گذاشت بیشتر از قبل شده، شاید سازنده باشه ولی... این روزا کم تحمل شدم خواستم یه مدت اینجا رو نخونم ولی نتونستم واسه همین گفتم شاید بهتر باشه کامنت نذارم حداقل واسه بعضی پست‌هات البته اونم اگه تونستم تاب بیارم.... قول میدم بعدن جبران کنم و اضافه کاری بمونم ؟!!!
***********************************************
k1: من خيلی خوشحال ميشم نظر خواننده‌ها رو بخونم در اينكه تو ميتونی ايجا كامنت بذاری يا نه خودت مختاری و خب اين حق رو داری كه برای مطالب نقطه نظرت رو بگی يا نه ولی متوجه اين جمله‌ات نشدم:
" خودخواهیه ولی این روزا ترسم یا هر، اسم دیگه که بشه واسه این حس لعنتی گذاشت بیشتر از قبل شده، شاید سازنده باشه ولی... این روزا کم تحمل شدم خواستم یه مدت اینجا رو نخونم ولی نتونستم "

چرا می‌خواستی اينجا رو نخونی؟! چرا می‌ترسی؟! از چی ميترسی؟! يه جورايی گيج شدم!

مازيار

كيوان از من به تو نصيحت برو كتاب پاپيون رو از تو دستفروشي هاي انقلاب گير بيار بگو برات بيارن ...قسم ميخورم پشيمون نشي ...حالا ببين
***********************************************
k1: چون فيلمش رو ديدم داستانش ديگه برام جذاب نيست و ترجح ميم بجای پاپيون كتابهای ديگه رو بخونم.

آه کیوان باید بگم که قلبم رو شکسته بودی ! هر روز میاومدم دور و بر وبلاگت و پایین و بالای لینکها رو نگاه میکردم ببینم هستم یا نه ! فکر میکردم شاید یه گوشه و کناری لینک من هست و من نمیتونم پیداش کنم . آخه این همه بی وفایی از طرف تو رو انتظار نداشتم .
وای عزیزم ببخشید باید اعتراف کنم یه دو سه باری هم اومدم به زبون ناشناس برات بد و بیراه نوشتم شرمنده !
یه اعتراف دیگه از اینکه آمار تو هر روز بالا میرفت آی حرص میخوردم آی حرص میخوردم .
حالا باید بگم لینکم رو پیدا کردم بخاطر تموم اون جفاهایی که کردم من رو ببخش من باب پاچه خاری... دوستت میدام .
***********************************************
k1: خارخاسك جان والله من كه از كارهای تو سر درنياوردم. يه روزی مردی. يه روزی زنی. يه روز می‌نويسی. يه روز نمی‌نويسی ..... ولی من قلمت رو خيلی دوست دارم و مطالبت رو ميخونم. فعلاً هم كه توی ليست لينك‌ها هستی. اميدوارم همينجوری سفت و محكم بمونی. بابت همه اون فحش‌هايی هم كه به من دادی حلالت نمی‌كنم مگه اينكه يه جوری از دلم در بياريش!

مهر

وقتی خط تیره ایلین رو خوندم خیلی حس بدی داشتم انگار زندگی یکی از دوستام رو داشتم توی یه کتاب می خوندم .یادمه مامانم با دیدن خیلی از فیلما گریه میکرد و وقتی با اعتراض ما روبه رو می شد که بابا این فقط فیلمه می گفت:این زندگی ماست که از روش فیلما رو می سازن!و حالا می بینم چقدر درست می گفت.در ضمن وقتی مدتهای طولانی وبلاگی رو می خونی دیگه احساس غریبگی با صفحه ایی که باز میشه نداری انگار رفتی دیدن یه دوست قدیمی اخه تو نوشتن یه خاصیتی هست که تو حرف زدن ممکنه نتونی پیداش کنی!انگار خیلی از حرفای ناگفته رو میشه نوشت. پس اونایی که یه دفعه وبلاگشون رو بدون خداحافظی می بندن و میرن سراغ زندگیشون در واقع یه دوستی ناتموم روبه امون خدا رها می کنن که مطمئنا حس خوبی نیست.البته اونا هم حتما دلایل خودشون رو دارن ولی من مطمئنم از پشت یک سوم همیشه یه دوست خوب واسه خواننده هاش می مونه .پس منتظر نوشته های خوبت هستیم اقا کیوان!
***********************************************
k1: اميدوارم كه بتونم يه دوست خوب باشم برای همهی خواننده‌ها. راستی خانم دكتر نگفتی كه از خط تيره آيلين خوشتون اومد يا نه؟!

لیلا

این پست های معرفی کتاب رو خیلی دوس دارم . با بسیاری از بهترین کتاب هایی که خوندم توسط دنیای مجازی اشنا شدم و وبلاگ "از پشت یک سوم" هم در این مورد سهم زیادی داره . و اتفاقا اشنایی با بعضی از وبلاگ های مورد علاقه ام را هم مدیون اینجا هستم . لینک تکانی تون هم مبارک . هر از گاهی لینکی اضافه یا کم می شد اما مدت ها بود تا این حد حذف و اضافه رخ نداده بود . یکی دو مورد بود که دیگه ننوشتن شان از سال هم گذشته بود . فقط در مورد وبلاگ "فرناز" احتمالا خودتان هم در جریان هستید که یکی دو روزی ست با ادرس جدید نوشتن را اغاز کرده :
http://farnaaz.org/
***********************************************
k1: آره حالا بايد ديد اين خاله فرناز تصميم به نوشتن داره يا هنوز ميخواد به سير و سلوك بپردازه. اتفاقاً منهم با توجه به معرفی كتاب " رويای بابل " كه چندی پيش انجام دادی اون رو خريدم و الان در ليست انتظار بسر ميبره. اگه زنده باشم حتماً ميخونم و در رابطه‌اش می‌نويسم.

نگار

كيوان عزيز چون مي دانم صداقت تو نوشته هاته و بشدت با اين قسمت از نوشته ات كه گفتي "اينكه اينجا مال خودمه و چهار ديواری اختياری و هر كاری بخوام می‌تونم بكنم و هر چيزی بخوام می‌نويسم، شايد حداقل برای اين من و اين وبلاگ حرف خيلی مناسبی نباشه! اعلام حذف بعضی از لينك‌ها كه البته اينبار تعدادشون هم نسبتاً زياد بود، ميتونه احترامی باشه برای همه اون وبلاگهايی كه حتی با توجه به اينكه بيشتر از يكسال از آپديت نشدن‌شون می‌گذشت ولی تا همين ديروز مصرانه توی لينك‌های من قرار داشتند. اون دوستان مطمئن باشند كه به محض شروع دوباره خيلی زود ميان قاطی اين لينك‌ها كه خب جاشون قطعاً تا اون موقع هم خيلی خالی خواهد بود!" حال كردم به خودم اجازه دادم اين كامنت رو برات بگذارم.
من معمولاً به وبلاگها كمتر سر مي زنم ولي تو رو هر روز مي خوانم و به خيلي از وبلاگ ها از طريق وبلاگ شما سر مي زنم، خواستم بگم فرناز (امشاسپندان) دوباره مي نويسه و من كه امروز از خوندنش لذت بردم بخصوص از اين http://www.farnaaz.org/silences/003950.html كه تو قسمت Silences هست و همينطور كتاب جديد لاهيري كه امروز معرفي كرده شايد دوست داشته باشي دوباره به لينكات اضافه اش كني. بهرحال مرسي بخاطر اينكه براي خواننده ها ارزش قائلي و حتي دليل حذف شدن وبلاگ ها رو توضيح مي دي.
***********************************************
k1: خب اگه فرناز شروع به نوشتن كنه حتماً لينكش رو اضافه می‌كنم اصلاً همين الان برم ببينم اين لينكی كه فرستادی چی هست اگه خوب بود برم سر وقت فرناز!

پی‌نوشت: با توجه به توصيه شما و ليلا و همچنين علاقه خودم به نوشته‌های فرناز لينكش اضافه شد.

ممنون بابت معرفی یک کتاب خوبه دیگه و ،صلاح مملکت خویش خسروان دانند.

لیلا

اتفاقا با شناخت نسبی که از سلیقه ات راجع به کتاب دارم مشتاق هستم نظرت را راجع به "رویای بابل" بدانم . به نظر من داستانی بود بی ابتدا و بی انتها اما به دلیل سبک روایت جذاب . این هم یه نمونه از داستان کوتاه به قلم براتیگان . اگر حالش رو داشتی یک نگاهی بهش بنداز :
http://www.valselit.com/article.aspx?id=1245
***********************************************
k1: داستان رو خوندم. من داستان كوتاه رو نمی‌پسندم. پس بايد صبر كنيم تا همون " رويای بابل " رو بخونم. قطعاً كتابهای ديگه‌ايی رو كه معرفی كنی هم به درد من و بقيه ميخوره.

نفهمیدم منظور آقا رسول از ذهن زیبا!!! یعنی چی ولی من اصلاَ قصد جسارت نداشتم نکته اینجاست که چند تا رسول نامی که توی دنیای حقیقی میشناسم آدمهای بسیار شاد و شوخی هستند که نمیدونم چرا همشون هم تپل هستن. به هر حال!
نوشته های مصطفی مستور رو خیلی زیاد دوست دارم. بیشتر کتابهاش رو خوندم که چون داستان کوتاه دوست نداری قطعاَ نمیخونیشون. یه جورایی مستور به گردنم حق داره با اجازه شما یه قسمتی از نوشته هاش رو اینجا مینویسم:
اوایل کوچک بود. یعنی من اینطور فکر می‌کردم. اما بعد بزرگ و بزرگتر شد. آنقدر که دیگر نمی‌شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجمشان بزرگتر از دل می‌شود، مي‌ترسم. از چيزهايي كه براي نگاه كردنشان-بس كه بزرگ اند- بايد فاصله بگيرم، مي‌ترسم. از وقتي فهميدم ابعاد بزرگي اش را نمي توانم با كلمات اندازه بگيرم يا در "دوستت دارم" خلاصه اش كنم، به شدت ترسيده ام. از حقارت خود لجم گرفته است. از ناتواني روحم. فكر مي‌كردم هميشه كوچكتر از من باقي خواهد ماند. فكر مي‌كردم اين من هستم كه او را آفريده ام و براي هميشه آفريده ي من باقي خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لاي انگشتان من لغزيد و گريخت. آن قدر كه من مقهور آن شدم. آن‌قدر كه وسعتش از مرزهاي "دوست داشتن" فراتر رفت. آن‌قدر كه ديگر از من فرمان نمي‌برد. آن‌قدر كه حالا مي‌خواهد مرا در خودش محو كند....

(حكايت عشقي بي قاف بي شين بي نقطه، مصطفي مستور)


این کتاب معرفی کردنت توی این وبلاگ واقعا کار فوق العاده ایه مرسی

ساسا

میدونم سوالم یه ذره بیربطه اما قبل از اینکه از جو انتخاب بهترین پست خارج بشیم میخواستم نظر خودتم بدونم: آقا کیوان خودت کدوم پستتو بیشتر دوست داری؟ یا ا تا حالا کدوم یکی از پستات بیشتر به دلت نشسته؟ (یعنی مثلا شده تا حالا بعد نوشتن یه پستی به خودت بگی دست مامان جونم درد نکنه با این پسر بزرگ کردنش و عجب شاهکاری زدم و از این حرفا) لطفا اگه میخوای بپیچونی فقط نگو همه پستام مث بچه هامن و همشونو به یه اندازه دوست دارم و از این کلیشه ها
***********************************************
k1: راستش چند تا پست هست که برای خودم خیلی دلنشینه و خیلی دوست‌شون دارم اگه اجازه بدین اونها رو توی یه پست مجزا اعلام کنم.

مریم

سلام.آقای شیلنگ خان...مگه فقط ترکا ترک بازی در میارن؟بعد اینکه من چند تا عکس فرستاده بودم... از ورقه های پخش شده تو اتاقم که فقط همین یکی مستقیما از سیستمم بود!چون اونا رو با وب کم گرفتم این یکی رو هم با وب کم گرفتم!
امروز رفتم کتابی رو که معرفی کرده بودین بگیرم..وسط راه دیدم اسم کتاب رو یادم نیست!آیرین؟آیدین؟آیلین؟آیلر؟ته خط؟خط؟...چون حال برگشت نداشتم یه اسمی واسه خودم ساختم"آیلین ته خط"گفتم برم یه کتابفروشی خلوت با فروشنده ی کم شنوا!بر خلاف همیشه که اسم کتاب رو داد می زدم یواشکی گفتم ببخشید رمان" ته خط آیلین" دارین؟گفت نویسنده ش کیه؟گفتم نمی دونم!گفت ایرانیه یا خارجی؟گفتم نمی دونم!گفت برو تو قفسه ها دنبالش بگرد اما بعید میدونم داشته باشیم.بعد از کلی شخم زدن"عقاید یک دلقک "رو خریدم .
***********************************************
k1: خب عقاید یک دلقک هم خیلی نزدیک به خط تیره آیلین هستش!!! عقاید یک دلقک از دید خیلی‌ها کتاب فوق‌العاده‌ایی هستش ولی من ازش خوشم نیومد و خسته‌م کرد بنابراین چون سلیقه تو رو نمیدونم نمی‌تونم در رابطه با خوندنش توصیه‌ای کنم.

مریم

من کتاب" محاکمه" کافکا رو چند روز پیش به توصیه یکی از دوستانم !!!خریدم الانم خیلی پشیمونم.40 صفحه شو به زور خوندم.نثرش خیلی برام سنگینه...همین جا اعلام میکنم اگر کسی متقاضی خوندن این رمان وجود داره... من حاضرم براش بفرستم.به خدا اصلاً تعارف ندارما... چشم بهش می افته یاد حماقتم می افتم داغ دلم تازه میشه...من و کافکا؟
***********************************************
k1: نمیدونم چرا ولی منهم حس میکنم میونه‌ام با کافکا توی یه جوب نمیره. آیا کسی هست کتاب بالا رو بخواد تا مریم براش بفرسته؟!

سلام پرویز. وقتی وبلاگی مثل اینحا شناخته شده باشه و تعداد خواننده های زیادی داشته باشه طبعاً تو انتخاب لینکهایی هم که میذاره بغل درش باید حساسیت به خرج بده و وبلاگهایی رو بذاره که آدم از خوندن مطالبشون لذت ببره. من هم چند تا از وبلاگهای مورد علاقه ام رو از لینکدونی تو پیدا کردم. اما واسم عجیبه که بعضی ها با وجود اینکه وبلاگ خوب و پرطرفداری هم داشتن یه دفعه ای نوشتن رو بوسیدن و گذاشتن کنار و دیگه درش رو تخته کردن. حالا تو میگی واسه اینه که عاقلتر شدن اما دلیل اصلیش که این نیس نه؟
***********************************************
k1: والله دلایل زیادی میتونه توی نوشتن یا ننوشتن دخیل باشه. فقط میدونم از ننوشتن کسانیکه وبلاگ‌شون رو دوست دارم خیلی ناراحت میشم حالا اینکه چرا ترجیح دادند دیگه ننویسند الله و اعلم. اگه لطف کنی من رو هم همون کیوان صدا کنی خیلی بهتره. اون قضیه پرویز پرستویی هم لطف و شوخی دوستان بود وگرنه من کجا و ایشون کجا.

ديروز رفتم كتاب خط تيره ايلين رو بخرم ولي چند تا از كتابفروشي هايي معروف اصفهان كه كتابهاي رمانشون تكميله رو گشتم هيچ كدوم نداشتن و بعضي هاشون اظهار كردن كه اصلا براشون آشنا نيست! برام عجيب بود!
***********************************************
k1:والله حال و هوای کتابفروشیهای اصفهان رو نمیدونم چه جوریه ولی اگه اونجا پیدا نکردی آدرس بده با کمال میل برات میفرستم.

رسول

خوب!
من الان دارم از پشت کوهها مینویسم!
خط و زبانم واضح هست؟ منظورمو که میفهمین؟
اینجا زیاد صحبت در مورد ادبیات و کتاب و اینا رایج نیست پس کامنتی در این راستا نمیدم.
------------
خپونی جان:
من یه کم بیشتر از "شوخ وشاد" هستم. البته تپل مپل نیستم. داشتن ذهن زیبا هم چیز بدی نیست. نگران نشو.
***********************************************
k1: خب از قرار معلوم آقا رسول رفته به ولایت. آقا در دامنه‌ کوه‌های نمیدونم کجا بهت خوش بگذره. اینجور که بوش میاد تو باید با یکی از خواننده‌های اینجا عروسی کنی! اول آبجی زری بود بعدش ساسا و حالا هم خپونی ... خدا آخر و عاقبت خانم‌های خواننده این وبلاگ رو ختم بخیر کنه که ظاهراً آقا رسول بد تصمیمی براشون گرفته! ذهن زیبا و تپل مپل و کلفت و دراز و .... همه اینها وسوسه‌کننده است!


خوب من قبلاً چند تا نقد از خط تیره آیلین تو مجلات و ... خونده بودم که باعث شده بود تصمیم بگیرم نخونمش! اما خوب وقتی تو معرفی می‌کنی دیگه.... یه چیزی کیوان! بهت حسودی‌م می‌شه! می‌دونی چرا؟! برای این‌که می‌تونی انقدر کتاب بخونی... خوش به حالت

magenta

توصيه مي كنم قبل از هر چيز به فكر سلامتي چشم هات باشي.

نفیسه

دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین میمانی
و ترا ترسی شفاف فرا می‌گیرد
الان فکر کنم دقیقن همین جایی باشم که سهراب میگه؟!! و نمیدونم چرا ولی این روزا خیلی چیزا؟! منو میترسونه. واسه رفتن این دو قدم باید نترسم.
***********************************************
k1: و خب تو احتمالاً این توقع رو نداری که من با این نوشته بفهمم تو چرا می‌ترسی؟!

مسعود

سلام بر آقا كيوان بزرگ.ايشالله كه بر قرار باشي.راستش من نه اين كتاب و خوندم نه اصلا كاره ايم تو اين مملكت! يه چند سال پيش ميومدم مطلب هاتو ميخوندم اصلا نميدونم چند سال پيش بود فك كنم سال پيش بود! نشون به اون نشون كه رفته بودي از كامپيوتر همون رفيقت تو تگزاس داشتي پست ميذاشتي بعدشم يه پست گذاشتي گفته بودي تو خيابونهاي تهران دارم قدم ميزنم.آي كه چقد تو نظرات ملت بازخواستت كرده بودن(اينجا اموتيكون نداره ادم هنگ ميكنه)..بعدش ديگه قسمت نشد بيام ولي اسم وبلاگت يادم مونده بود اينه كه قسمت به امشب بود.خلاصه اتز اينكه مينويسي نميدونم خوشحال شدم يا نه ولي از اينكه يكي يه كاريو ميبينم ادامه ميده احتمالا به زندگي اميدوار شدم! نميدونم شايد يه سال ديگه بيام كامنت بذارم ولي از اينكه اومدم اينجا و برقرار ديدمش خوشحال شدم حالا يا اسفند دود كن يا جاي مباركت رو بخارون كه چش نخوري. مواظب خودت و چشاتو انگشتات باش.

alipoor

من هرچه به این مخ خالی فشار اوردم که ربطی به قسمت های بالا وپایین نوشته هات بدم توگل ماندم یه لطفی بکن من واز این گل بد بو نجات بده معرفی یک کتاب بعد حذف لینک وبقیه حرفا

ارسال نظر