گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
توی اين كامپيوتر زپرتی شركت كه يه جورايی شده مَحرم اسرارم، يه فولدر دارم كه تموم عكسهای دوست و رفيقها اون تو هستند ولی فولدری كه مربوط به عكسهای تو هستش رو جدا كردم. عكسهات اونقدری نيست كه بخواد اين بغض لعنتی و اين دلی رو كه قرار بود ديگه هيچ وقت كسی رو دوست نداشته باشه و تنگِ كسی نشه رو مرهم كنه. خيلی وقتها كه دلم برات تنگ ميشه اون فولدر رو باز میكنم و از همون عكس اول كه تا حالا ديگه حسابش از دستم در رفته چقدر ديدمش شروع به تماشا میكنم و بعدش روی اون فلش آبی رنگی كه عكسها رو به جلو ميبره كليك میكنم و با هر كدوم از عكسها يه خاطره برام زنده ميشه. يكیيكی عكسهات از جلوم رد ميشن و باز من روی اون عكسی كه خيلی دوستش دارم، دستم شُل ميشه و موس نَفسزنون از كار ميوفته و يه گوشهايی ولو ميشه. دوباره زل ميزنم به اون خنده و اون نگاه گيرات. خودت ميدونی كه كدوم عكست رو ميگم؟!
همونی كه تو، دست يه دختر بچه كوچولو رو گرفتی و اون رو سوار يه الاغ اسباببازی كردی و خودت هم يه جين و يه تاب آبی رنگ پوشيدی و توی يه شهر بازی ظاهراً بزرگ هستی. آره خوب ميدونی كدوم عكست رو ميگم چون بارها بهت گفتم، عاشق اين عكست هستم. يادته سر اين عكس چقدر خنديديم؟! وقتی عكست رو برام ايميل كردی و بعدش با شور و ذوق ازم پرسيدی، عكس رو ديدی؟! چطور بودم؟! منهم خيلی جدی گفتم:
راستش از صبح دارم نگاهش میكنم ولی هنوز متوجه نشدم تو كدومشون هستی. اونی كه دختره روش نشسته يا اون خانم خوش قد و بالا و خوشگلی كه وايستاده!
خنديديم. خيلی خنديديم. يادته، اون روزها خيلی بيشتر از الان میخنديديم. اون روزها با اينكه اين همه از هم دور بوديم ولی دلمون اينقدر تنگِ هم نبود. تو اون تَهتههای اين كره خاكی بودی و من هم يه ور ديگهاش روزها و شبها رو میگذروندم. تو توی اون پيچ آخریی دنيا خونه داشتی و من اينجا وسط بزرگترين و گرمترين كويرها و بيابونهای دنيا حيرون و سرگردون مونده بودم. تو توی سرزمينی بودی كه ديگه آخره دنياست و پشتش كوه قاف قرار داره. البته شايد برای خيلیها توی اون نقطه دنيا تموم بشه ولی واسه من قرار بود اونجا نقطهی شروع زندگی باشه. قاف و سيمرغ و قصّهايی وجود نداشت كه هر چی بود حقيقی بود. واقعی بود چون تو بودی. چون تو هستی. چون تو خواهی بود.
عكسها رو يكی يكی رد میكنم. ديگه همه رو از حفظ هستم و ميدونم پشت بند هر كدومشون چه عكسی مياد. باز مجبور ميشم روی اون عكسی كه يه تیشرت آستين بلند مشكی پوشيدی و لب پنجره نشستی و برگشتی زُل زدی به دريچه دوربين وايسم. اصلاً دوست ندارم فكر كنم كه اين عكس رو كی انداخته! هيچ وقت نتونستم از اين عكست به راحتی رد بشم. نگاهت خيلی زنده است. خيلی زياد. مثل اينكه داره باهام حرف ميزنه. انگار از همون اول، اين عكس رو برای من انداختی. برای خودِ خودِ من. وقتی نگات رو میبينم يادم ميوفته كه چقدر تنهايی. يادم ميوفته كه چقدر تنهاييم. يادم ميوفته كه دلم چقدر برات تنگ شده. خيلی بيشتر از اونی كه بتونی فكرش رو بكنی. معصومانه پناه ميبرم به اون ذرهبين كوچيكی كه يه علامت ( + ) روش قرار داره. حالا وقتی قيافه موس تبديل به اون ذرهبين مثبت ميشه و روی عكست كليك میكنم، انگار كه صدات كردم، تو ميايی به سمتِ من. ميايی جلو و جلوتر. بزرگ ميشی. حس میكنم كه داری ميایی توی بغلم. حالا ديگه بوی عطر تنت رو حس میكنم. نگات لحظه به لحظه بزرگ و بزرگتر ميشه. حضورت رو ديگه ميتونم لمس كنم. نَفست رو. اونقدر نزديك شدی كه میخوام توی نگات گم بشم. توی همه اون روزها و سالهايی كه نبودی، من با اين عكسها زندگی كردم پس بهم حق بده كه اونقدر با هم آشنا باشيم كه بتونم برم و توی نگات گم بشم. بهم حق بده كه اين عكسها رو خيلی بيشتر از خودت دوست داشته باشم!
از نبودنت خسته شدم. نه اينكه بُريده باشمهاا، بخدا نه، ولی اين كم بودنت، اين نبودنت خستهام كرده. قرارمون اين نبود. اومده بودی كه باشی. خودت ميدونی چی ميگم. ديگه نمیخواستم با اين دنيای ديجيتالی بیحس و روح و با اين چهار تا دونه عكس و يه صدایی كه از اون سر دنيا و پشت تلفن بگوش ميرسه زندگی كنم. خسته شدم از اين نبودنها. از اين نديدنها. با همون ذرهبين ( + ) روی عكست كليك میكنم. كليك و كليك و كليك. اونقدر بزرگ شدی كه حالا ديگه فقط صورتت روی صفحه مانيتور باقی مونده. حالا ديگه من و تو، توی يه فاصله ده سانتی با هم هستيم. تنهای تنهای تنها. نمیتونم بفهمم توی اين نگاهت چيه. گيج شدم. منگ شدم. آخه تو كجايی؟!
خسته شدم. نه از تو كه از اين زندگی نكبت خسته شدم. از اين آدمهايی كه من و تو رو خسته كردند. از اين آدمهايی كه حرف من و تو رو نمیفهمند. از اين معيارهای بی قد و بالا كه ميخوان من و تو رو هم به زور با اونها اندازه بزنند. تافته جدا بافته نيستيم ولی سرمون توی لاكِ خودمون هست و نمیخواهيم ما رو هم با همون چوبی برونند كه ديگرون رو هم ميرونند. اصلاً دوست داريم مابقی زندگی رو برخلاف اين رودخونه نكبتی شنا كنيم، به كسی چه مربوطه؟! حالا چون همهی آدمها، رو به شمال شنا میكنند كه نشوندهنده اين نيست كه اونها مسير رو درست ميرن. مگه كثرت آدمها نشوندهنده منطق درست اونهاست؟!
بگذريم كه اين حرفها ديگه خريدار نداره. معيار و پارامتر و تعريف خانم و آقای خوب ديگه عوض شده. آزرا و سانتافه و خونه توی الهيه و سیتيزنی و پاسپورت آمريكايی و كارخونه و باغ بالا و پايين رو خوشه. حالا ديگه وقتی پای پول وسط باشه كی ميگرده دنبال خوشبختی؟! پول كه باشه. خونهی بالای تپه كه باشه. استخر و سونا و جكوزی كه باشه، اونوقت ديگه همه با يه نگاه عاقل اندر سفيه نگات میكنند كه بشر تو مگه چیت كمه؟! چی ميخواهی كه نداری؟! چرا به بختت لگد ميزنی؟! و با داشتن اين سندهای سه منگوله و شيش منگوله و بیمنگوله تو ديگه نبايد هيچ غمی داشته باشی. تو بايد خوشبخت باشی. اين اصل زندگی امروز اين آدمها شده. اين، فلسفه امروز جامعه نوين بشری شده. تو بايد خوشبختترين آدم روی زمين باشی چون خونهی دوبلكس داری. چون توالت فرنگی داری. چون توی خونهات استخر داری و اين همون رودخونهايی كه همه افتادند توش و دنبال ماهی قزلآلا ميگردند و حالا تو تصميم داری برخلاف اين آب و اين رود و اين آدمها شنا كنی و اين او چيزيه كه اونها نمیبينند. اونها نمیفهمند. تنهايی تو رو توی اون خونه دوبلكس نديدند. صدای لرزونت رو توی همه اون شبهايی كه تك و تنها پشت اون پنجره نشسته بودی و گيسوی بلند اون شبهای تاريك رو میبافتی نشنيدند. تموم تولدهايی رو كه خودت تنهايی جشن گرفتی و بجای شنيدن آهنگِ تولد، تولد، تولدت مبارك همراه با صدای خرناسههای خرس جنگلی طبقه پايين نشستی و هی تولدهای قبلی رو شمردی، رو نديدند و نشنيدند. اين آدمها غير از نوك دماغشون كجا رو ديدند كه دست از سر ما بر نمیدارند؟!
عكست هنوز روی مانيتور نشسته. باز اين نگات داره همهی روح و روانم رو ميريزه بهم. با همون ذرهبين باز هم كليك میكنم تا بزرگتر بشه. صورت و موها و اون چراغهای نورانی پشت سرت تبديل ميشه به دو تا چشم و لب و دماغ. باز هم تصوير بزرگ ميشه. بزرگ و بزرگتر. حالا ديگه فقط يكی از چشمهات روی مانيتور مونده. هنوزم هم برام زنده هستی و حس داری. طاقت نميارم و تصوير رو اونقدر بزرگ میكنم كه ديگه هيچ چيزه واضحی روی مانيتور باقی نمیمونه ولی اون نگات دست از سرم برنميداره. مگه ممكنه كه تو به اين زودی محو بشی؟ همه جا ردِ پات هست. رد نگات هست. رد صدات هست. حالا ديگه میتونم تموم پيكسلهای روی صفحه رو بشمارم ولی هنوز داری نگام ميكنی. آخه تو با اين نگات میخواهی به من چی بگی؟!
وقتی نيستی بايد با همين عكسها، اين روزهای گرم تابستونی رو سر كرد. میترسم. میترسم از شبهای سرد زمستونی كه توی راهه. نميدونم اون موقع هستی يا ديگه از اينجا رفتی و خيلی دور شدی. خيلی دور. هستی يا باز هم ميری و نزديك كوه قاف لونه میكنی. آره ميدونم كه ميری. ميدونم تو هم نمیمونی. پس برو! برو كه من به اين رفتنها عادت دارم. برو كه من به اين تنهايی عادت دارم. بايد عادت كنم. بايد بتونم زندگی كه نه ولی زنده بمونم. هر چند، وقتی تو نباشی چه زندگیيه. وقتی تو نباشی، چه موندنی. ولی خب نبايد تسليم بشم. بايد عادت كنم. بايد بتونم با نبودنت كنار بيام. بدون نفسهات. بدون شنيدن صدات. بدون عطر تنت. بدون نوازشهات. پس تو هم برو. تو برو ولی من ميمونم. ميمونم توی همين شهر خاطرهها. توی همين شهر دود گرفتهی خاكستری. توی اين شهری كه از وقتی كه رفتی ديگه آسمونش هيچ رنگی نداشت. انگاری تموم اون آبی آسمون هم قهر كرد و از اين شهر، بیخداحافظی رفت. ديگه هيچ كدوم از گلهای رز باغچه مامان بزرگی كه الان توی كُماست، قرمز نبود. ديگه برگ هيچ كدوم از برگ درختهای گردوی باغ دماوند سبز نبودند. حالا ديگه سالهاست كه ديدن رنگين كمان برای بچهها اين شهر شده يه رويا. يه آرزو. پس تو هم برو ولی من ميمونم توی اين شهر خاكستری. ميمونم تا اگه تو برگشتی، سقف آسمون دلمون رو با هم رنگِ زندگی بزنيم. يادته كی گفتی اين شهر چرا خاكستری شده؟! ميدون هفتتير بوديم، پشت چراغ قرمز و بغل ايستگاه مترو . همونجا بود كه دلت از اين شهر خاكستری گرفته بود.
تو برو و منهم دلم رو خوش میكنم به همون قهوهايی كه هيچ وقت فرصت نشد با هم بخوريم. تو برو و من ميمونم توی اين شهر خاطرهها. لابهلای اين آدمهايی كه حتی نميذارند من با ياد تو زندگی كنم. آدمهايی كه انگار به همهی كارهای كوچيك و بزرگ زندگیشون رسيدند و حالا فقط براشون داستان زندگی من و تو مهم شده. ميدونی، اين آدمها نمیتونند بفهمند كه من ميتونم با يادِ تو زندگی كنم. با يادِ تو نَفس بكشم. با ياد تو سفر كنم. با ياد تو بيام اون سر دنيا.
يادته اون موقع كه پاريس بودی، برات نامه نوشتم. نامه خيالی به شازده كوچولو. میخواهم با هم بريم و دو تايی بشينيم توی اون كافههای خوشگلِ خيابونهای لندن و پاريس و فرانكفورت و مونترال. همون كافههايی كه هر لحظه فكر ميكنی الان همفری بوگارت از در كافه مياد تو. با هم بريم شاخ آفريقا. كازابلانكا. با هم بريم اون سر دنيا، يه جايی كه استار باكس داشته باشه تا دوتايی با هم قهوه بخوريم. قبلاً هم با هم رفته بوديم. يادته؟! به همهی اين شهرها مسافرت كرده بوديم. يادته؟! شايد اگه استار باكس يه شعبه هم لب ساحل متل قو يا بَر خيابون وليعصر داشت، ديگه هيچ وقت از اين شهر خاكستری دلتنگ نمیشديم. يادته توی يه روز غير تعطيل كه همهی اين آدمهای فضول رفته بودند سر كار و باز طبق معمولِ هر روز، اين صفحه كرم قهوهايی رو باز كرده بودند تا داستان زندگی ما رو بخونند، ما با هم رفته بوديم تجريش و دربند و لواشك و آلبالو خشك و آلو جنگلی میخورديم؟! يادته رفته بوديم شهر كتاب تا من بعد از مدتها كه بهت قول داده بودم، برات سیدی ریرا رو بگيرم؟! راستی اون آلبوم ریرا رو گوش دادی؟! شعرهای سهراب و شاملو و نيما رو گوش دادی؟! اينها كه هنوز برات غريبه نشدند؟! دوست داشتی عاشقها و شاعرهای اين شهر خاكستری رو؟!
آره خسته شدم. از اين نبودنت خسته شدم. ميدونم كه تو هم مقصر نيستی. شايد تو هيچ وقت كسی رو مثل من، اينقدر دوست نداشتی. شايد هيچ وقت توی زندگيت كسی نبوده كه مثل امروز من دوسِت داشته باشه. شايد، شايد، شايد. ميدونی وقتی كه نيستی هجوم وحشيانه اين شايدها روح و روان آدم رو داغون ميكنه؟! همه چيز رو به يغما ميبره ولی وقتی كه كنارم هستی ديگه هيچ شايدی توی روحم سرگردون باقی نمیمونه. همه اين شايدها آروم ميشه و رسوب ميكنه و تهنشين ميشه.
به اين آدمها قول داده بودم كه وقتی تعداد كامنتهای پست قبلی به عدد 100 برسه يه مطلب جديد بنويسم. حالا هم به صد رسيده. صد رو هم رد كرده. خيلی زود به صد رسيد. زودتر از اونی كه حتی تو بيايی و اينجا رو بخونی. پس بايد بنويسم. هم برای اونها هم برای دل خودم و هم برای تو. برو و كامنتهاشون رو بخون. تقريباً همهشون اون مطالبی رو كه برای تو نوشتم رو جزء بهترين مطالب اينجا انتخاب كردند. رد پای تو توی بهترين نوشتههای اينجا هم هست. اينجا هم بوی تو رو گرفته. عطر تن تو رو گرفته. برشی از سفری كه ميزبانم تو باشی. اگه يادت باشه. قمار عاشقانه ...
آره خسته شدم از اين حجم حضور سنگينی كه هيچ وقت قابل لمس نيست. خسته شدم از اين حضور نداشته. از اين تصوّرات رويايی. از اين بودن و نبودنها. بخدا خسته شدم. تو هم خستهايی. ميدونم. خيلی خستهتر از من. صدات كه اين رو ميگه. نگاهت كه اين رو ميگه. پس تو هم برو. تو هم برو كه من عادت كردم با اين تار تنيده شدهايی كه تموم تنهايیم رو بغل كرده حتی شبهای سرد زمستونی رو هم سَر كنم. تو هم برو كه من ميتونم مابقی زندگی رو با همين چهار تا دونه عكست سَر كنم. خوبی اين عكسها اينه كه تو ديگه هيچ وقت پير نميشی! خوبی اين عكسهای ديجيتال اينه كه هيچ وقت رنگ و روش نميره و گوشههاش زرد نميشه تا يادم بندازه تو خيلی ساله كه رفتی كه من خيلی ساله كه پير شدم.
تو هم برو كه من توان جدا شدن از اين شهر خاكستری رو ندارم. خسته شدم. ولی برو. اگه برگشتی كه به زندگیمون رنگ ميزنيم ولی اگه قرار شد توی همون خونه بالای تپه بمونی و از همون بالا و كنار استخر، اون شهر تميز و آسمون آبی رو نگاه كنی اين اجازه رو بده كه من دوسِت داشته باشم. اين رو بدون كه هميشه يكی هست كه توی اين شهر خاكستری داره با خيال تو زندگی ميكنه و برای بچههای اين شهر، قصّه بارون و رنگين كمان رو ميگه. تو برو، من با رويای با تو بودن به تنهايی زندگيم رنگ ميزنم. رنگ آبی و قرمز و زرد و بنفش و نارنجی.
زيبا بود.
من بلد نيستم اينجوری بنويسم شايد چون عاشق نيستم.
توي پست قبلي خواستين بهترين مطلبي كه تا بحال توي وبتون خونديم بگيم! اين نامردي بود ، نامردي ،كه بعدش همچي پستي بنويسين. سر صبحي ما را ياد ايامي بيندازيد و اشكمان را دربياوريد. ها. تنهايي هم از اون چيزايي كه رنگ نمي گيره ، نمي گيره.
بعضي وقتها هيچ چيزي نميشه گفت در مقابل اين نوشته هاي فوق العاده زيباي تو. خوندمش. هنوز نمي تونم باور كنم كه تو به اين قشنگي مي نويسي. اين از اون نوشته هايي ميشه كه ميدونم بيشتر از 100 دفعه ميخونمش. الان هم ميخواهم برم براي خودم يه قهوه بريزم و سيگارم رو بيارم و بذارم كنار دستم و دوباره بخونمش. شايد هزار بار بخونمش.
كيوان تو با اين نوشتههات روح آدم رو سرگردون ميكني. بخدا تو عالي مينويسي.
هيچ وقت براي پستهاي اين مدليت كامنت نذاشتم. فكر ميكنم مثل اين ميمونه كه آدم دفترچه خاطرات كسي رو بخونه بعد تازه بره راجبش با طرف بحث هم بكنه! ايندفعه هم با اينكه اينقدر جلو اومدم كه همين چند خطو بنويسم نظري نميدم. نه اينكه نخوام يا ندونم چي ميخوام بگم يا نه بخاطر اينكه جزو اون آدم فضولا نباشم (كه هستم) بخاطر اينكه هنوزم ميدونم كه به من/ما/ديگران مربوط نيست. فقط اميدوارم شناگر خوبي باشي.
ووووه!!! نفسم بُريد...
ميخواستم فقط بنويسم يه دقيقه سكوت!
اما اين به نظرم رسيد كيوان:
خدايي خيلي بي رحمي.
من كه نه لواشك برام خاطره شده نه بوس شهر كتاب نه استارباكس نه عكس شهر بازي سانفرانسيسكو و نه هيچ اذون مغربي، وقتي اين نوشته ها رو ميخونم گلوم پر ميشه از يه بغض لامصب كه به زور بايد قورتش داد.
خدايي تو به اينم فكر ميكني كه اوني كه طرف حرفاته چه آتيشي ميگيره؟
اگه ميخواي آتيشش بزني يه چيزه ..اما به هر حال من اگه جاي اون بودم همه دنيام خاكستري ميشد ... خاكستري تر از اين تهران لعنتي .
من ميگم اگه اينقد دوستش داري چرا پا نميشي بري پيشش... چرا آتيشش ميزني... خيلي خودخواهي اگه بخواي كه اون به خاطر تو كه اينهمه رنگ داري ،دنياي رنگيشو بذاره بياد تو شهر خاكستري تو.خيلي.
منو ياد فيلم قرمز ميندازي و محمدرضا فروتن.
فضولي كردم ببخشيد.
نه كيوان ..نه ...بد نبود ولي برخلاف بقيه من معتقدم به قشنگي عاشقانه هاي قبلي نبود...نميدونم شايد سليقه من اينطوريه...بهرحال من هم ديوونه همين شهر خاكستري هستم....شهري كه حداقل رياكاري خاص شهرستاني و مظلوم نمايي اونارو نداره هرچي داره رو ميكنه صاف صاف مثل كف دست ...بي خيال هواي پاك روستا و گاو مش حسن...يه روز استاديوم آزادي رو كه پرسپوليس بازي داره رو به تمام هواهاي پراز اكسيژن دنيا نميدم..
كيوان خان محشر نوشتيد واقعا" قشنگه - وقتي داشتم ميخوندم بغض كردم نميدونم چرا ولي خيلي تحت تاثير قرار گرفتم ، اين روزا ديگه عشقي مثل اين عشق زيبا وجود نداره - ضمنا" ماها كه فضول نيستيم داريم با نوشته هاي شما لذت ميبريم - من از صميم قلب آرزو ميكنم كه شما هم به آرزوهاتون برسيد " هر چي كه دوست داريد " . موفق باشيد .
" نه مهر فسون و نه ماه جادو کرد.....
نفرین به سفر، که هر چه کرد او کرد"...
نفهميدم تراوشات بي هدف ذهنت بود يا حرف دلت ولي هر چي بود خوب كه چه عرض كنم خودت ميدوني چي بود نياز به تعريف نداره
سلام، خيلي عالي بود مثل هميشه. ببين تقصير خودته... اين متنهاي عاشقانه رو مينويسي خواننده بدبختو حساس ميكني بعد ميگي حريم خصوصي هر كسي بايد حفظ بشه. نميذاري كه ما حريم خصوصياتو حفظ كنيم آخه آدم فكرش مشغول ميشه
سلام مهندس!شاید این پستت شاه بیت تمام غزلهای عاشقانه ات نباشه(چون ممکنه بعد ها عاشقانه و جاودانه تر از این خلق کنی) اما نفس گیر بود.هنوز هم صدای تیشه ی فرهاد رو میشه از بیستون شنید.
تا وقتی تو هستی و قصّه بارون و رنگين كمانو ميگی مگه دیگه برای بچههای اين شهر، غربتی میمونه که بخواد روزاشونو خاکستری کنه؟
این میون فقط تو میمونی و غربتت،چشم براه اونی که بیاد و روزای تو هم رنگی بشه...
آدم باید عاشق باشه که بتونه چنین مجنونانه بنویسه و آدم باید عاشق باشه تا بفهمَتشون و درک کنه.
با این نوشته هات ، عشق و همه لحظه های تنهاییتو به لیلی ت هدیه دادی.
و به من یک بغض سرکوب شده دیر آشنا
"يادته توی يه روز غير تعطيل كه همهی اين آدمهای فضول رفته بودند سر كار و باز طبق معمولِ هر روز، اين صفحه كرم قهوهايی رو باز كرده بودند تا داستان زندگی ما رو بخونند، ما با هم رفته بوديم تجريش و دربند و لواشك و آلبالو خشك و آلو جنگلی میخورديم؟"
خودمونیم جنابعالی اصلا اهل کمرویی و این حرفا نیستین نه ؟ (خنده)
اینهمه التماس عجز و لابه میکنی تو رو خدا کامنت بزارین حالا که کامنت ها از 100 تا گذشت .
" شهرداری دستش درد نکنه "
از شوخی گذشته حالا دستت اومده که چجوری اشک مردم و در بیاری ، البته من با این سابقه کم در وبلاگ نویسی تجربه کردم که پست های غم انگیز بد جوری به ایرانی جماعت حال میده حق داریم خوب بلد نیستیم شاد باشیم حداقل گریه کنیم
کاش میشد بعضی وقتها بعضی آدمها را موميائی کرد. همانجور و همان جايی که هستند نگاهشان داشت، برای هميشه. بیکه اتفاقهای فردا و پسفردا بتواند اينهمه عوضشان کند، گمشان کند، دورشان کند. کاش میشد يکوقتهايی يک آدمهايی را save کرد، برای تمام روزهای مبادايی که در راه است.
http://elcafeprivada.blogspot.com/2008/08/blog-post_12.html
طبق معمول تو شرکت داشتم میخوندم و دلم میخواست به همه همکارام بگمک لطفا" به جای این همه زر مفت زدن بیایید اینو بخونید که زنده بشید. نوشته ات اونقدر زنده است که انگار خود آدم داره میبینه،لمس میکنه، بو میکنه و.......
و برا خودم عجیبه که اصلا" کنجکاو نیستم که بدونم این عشق واقعا" وجود داره یا خیالیه،اون چرا رفت ، تو چرا نمیری. مهم اینه که به این قشنگی مینویسی (حالا چه بروز دل تیکه تیکه شده تو و اون اومده ، خدا میدونه)
فقط می تونم بگم عالی بود... ما فضول نیستیم به خدا..
سلام
خيلي قشنگ و تاثيرگذاربود ولي چرا بايد اينجوري باشه؟ چرا تهش رسيدن نيست؟ چه توي داستان چه در واقعيت چرا تو عشق واقعي همش غم وجود داره چرا يا بهم نمي رسن يا اينكه خدا خيلي زود از هم جداشون مي كنه؟ چرا معمولا عشق در فراق پخته مي شه ؟ چرا؟؟؟
يه چيزي واقعا معيارهاي آدمها هميني شده كه شما گفتين؟ يعني پول و خونه بالاي تپه و استخر و ....
اين ديگه چه جور زندگي كردنه؟
بابا اقا کیوان تو که اشک همه رو در اوردی با این پستت ! برادر من خودت با نوشته های به این خوشگلی خواننده رو داخل فضای خصوصیت میکنی بعد مینالی چرا همه به حریم خصوصی هم گیر میدن؟! اخه ادم اینارو که میخونه با خودش میگه کاش طرف این نوشته هر کی که هست قدر عشق به این زلالی رو بدونه . یا چه میدونم شایدم تخیلی مینویسی اشک این ابجی های عزیزمون رو دربیاری . اگه کسی هست که این قدر دوسش داری به خدا حیفه از هم دور بمونید . این عشقا دیگه تو این دور و زمون پیدا نمیشه . برو دنبالش . شاید اونم منتظره تو یه تکونی به خودت بدی . ایشالا که دوباره به هم برسین .
خوب امروز از اون روزایی بود که بقول خودت"صبح خوشحال و خندون اين صفحه رو باز کردیم تا...."
اما قرارمون این نبود....
نمیدونم شاید بعد از این تیپ پستها حال وحوصله ای هم نمونه که بذله گویانه و بازیگوشانه روح و روان جماعتی که حالا با هم دیگه "ندار" شدند رو با جوابای نکته سنجانه قلقلک داد....
موندن بین چند تعلق سنگین و ریشه دار مثل کوه، باعث تنهایی هم میشه.
بقول شاملو:
"کوهها با هماند و تنهاياندهمچو ما، باهمان ِ تنهايان"
تو این پست مثل بارونی بودی که بین رفتن و ساختن یه "رنگین کمان" و یا موندن و بارش بر خاک و برانگیختن بوی "خاک بارون خورده" مونده...
این دفعه منتطر یه پست بازیگوشانه بودم....
-------
تارهای بيکوک و
کمان ِ باد ِ ولانگار
باران را
گو بيآهنگ ببار!
غبارآلوده، از جهان
تصويری باژگونه در آبگينهی بيقرار
باران را
گو بيمقصود ببار!
لبخند ِ بيصدای صد هزار حباب
در فرار
باران را
گو بهريشخند ببار!
چون تارها کشيده و کمانکش ِ باد آزمودهتر شود
و نجوای بيکوک به ملال انجامد،
باران را رها کن و
"خاک" را بگذار
تا با همه گلويش
سبز بخواند
"باران" را اکنون
گو بازیگوشانه ببار!
بسی لذت بردم از نمایش احساست
یه بچه غول بغض کرد با خوندن این دلنوشته ها...!!
کیوان یکی طلبت...!
نه، طلبت نه!
ديروز هر كاري كردم براي پست قبلي كامنت بذارم نشد ... از وقتي شوما رو مينوشتي اينجا رو ميخونم اما سرجمع 5 تا هم كامنت نذاشته ام ... منكه يك چيزي روي قلبم سنگيني ميكنه با اين مطلبت بدتر شد ... شايد تو جسارتت بيشتر از من باشه كه حداقل از تنهاييت ميگي
اگر در نگاهش گم می شوی در نگاهت حل می شود مثل مزه ی ابنبات شیرینی که از یاد نمی رود .مثل بوی گلی که همیشه در خانه می پیچد.مثل زومی(+)که او را به تو نزدیکتر می کند
هوم...
سلام
بالاخره بعد از دو سال منو مجبور کردی که کامنت بزارم. خیلی قشنگ بود .فقط همین
اقا کیوان هر چند به نظرم زیباترین پست عاشقانه ایی که نوشتی نبود اما حس زلالی که در لا به لای کلمات جاری بود ادم رو به جاهایی میبرد که لحظاتی فارغ از دغدغه های این روزگار می شد دوباره گفت:ای عشق ای عشق چهره ابیت پیدا نیست!
ومیشه خدا رو شکر کرد که تو این وانفسای زندگی هنوز کسایی پیدا می شن که عشق رو رعایت می کنند!امیدوارم همیشه این حس خوب همراهت باشه و همیشه عاشق بمونی!
كيوان جان
خيلي خيلي لطيف و زيبا نوشتي
ولي آيا اونم اينجا رو ميخونه؟ و واقعا نميخواد برگرده پيشت؟
K1 in che ghami bood too neveshtat?! age in neveshte ro salha baad too ye ketab mikhoondam az hesse latif o asheghanash lezzat mibordam o shayad boghzi ham mikardam. vali hala daram too webloge kasi mikhoonamesh ke midoonam doostie dar hamin nazdikia, doosti ke hal o roozesh gereftast. na ehtiaj be nasihat dare na mohtaje ghezavate. faghat mikhad sabok beshe ta behtar harekat kone.
amma... shahre khakestarie to shahre manam hast. shahri ke aziztarin kasanam va aziztarin khateratam oonjast. roozi nist ke deltangesh nabasham. vali midoonam ke in akhare donya nist. oonja hamishe khooneye mane o har vaght ke khastam barmigardam. in behem niroo mide ke har rooz shal o kolah konam o rah bioftam.... dirooz too WHOLEFOOD yeki pamo badjoori lagad kard , man bi ekhtiar be farsi goftam "ey bar pedaret...." yaroo oonghadr sorry sorry o are you ok kard ke ... khandam gereft. fekr kardam age too IRAN hamchin chizi gofte boodam ye chak az taraf khorde boodam ke hich , kolle khandane MOSTOFI ro ham be bad dade boodam. az in moghayese kolli hal kardam ..... zendegi bayad ye joori begzare dige.
Viva La vida
پر از حس...
روزی تو خواهی آمد
ازکوچه های باران
تا ازدلم بشویی
غمهای روزگاران
سلام ، امروز تو وبلاگ خوندن هام یهویی پيدات کردم ، اينقدر مجذوب نوشته هات شدم که واسه اينکه دقيقا بفهمم چی ميگی رفتم از اولين مطلبت خوندم می تونم بگم بدون توقف ظرف 5 ساعت ،80% مطالبتو خوندم ، وقتی که دوباره اين آخری رو خوندم تازه فهميدم چی ميگی...
خداييش عالی می نويسی .... از اين به بعد منم يکی از خواننده هاتم که هر روز می خونه
پس سلام.......................
سلام.به قول بقیه:میگی دخالت نکنید ولی مگه میشه ساکت موند.
فقط ناراحت مامان بزرگ شدم خیلی.انشااله زود خوب بشه.
بعدشم زودتر درس عسل خانم تمام بشه که بتونه یه تصمیم کبرایی بگیره و باز به زندگیت رنگ بده.پررنگ پررنگ.اونقدر که اصلا این روزها رو یادت نیاد.فکر کنی همش خواب بوده و یا داستانی رو از خودت در آوردی و اینجا نوشتی.
پ.ن:میدونم نباید فضولی کرد و به ما اصلا مربوط نیست و مشکل زندگی خودتونه ولی آدم بدجوری میسوزه که یک زندگی به این قشنگی خدای نکرده چیزیش بشه.کمتر آدمی مثل تو پیدا میشه که اینقدر پایبند باشه و عاشق.نمیتونم بگم میفهمم چون اصلا تجربه عاشقی ندارم ولی خدا صبرت بده.برات دعا میکنم زودتر درست بشه اونجوری که میخوای.(بابا کیوان این همه صبر کردی یه ذره دیگه هم روش, یه دیدار تازه کنی جون میگیری و میتونی این مدت رو هم تحمل کنی.زمان همه چیز رو حل میکنه)البته به سختی...
من نمی فهمم واقعاً چجوری میشه یه نفر اینقدر حرفی رو که زور می زنه از گره گلوم رد شه به این راحتی داد بزنه
اقا كيوان به تو چي داره مي گذره!
عجب دل پر خوني داره.
خوش به حالش ...
در مورد خودت کدوم یکی از گزینه های زیر رو ترجیح میدی کیوان؟
1.تا حالا گشنگی نکشیدی.
2.تا حالا تنگت نگرفته.
3.نالیدن بلبل ز نو آموزی عشق است.
4.می نویسم پس هستم.
در مورد من کدوم یکی از گزینه های زیر رو انتخاب می کنی؟
1.خنگ.
2.بی احساس.
3.پر رو.
4.دوست داشتنی!!!
سبک کردی خودتو اما اونی که دوسش داری اون سر دنیا قطعاَ گریه میکنه خیلی هم زیاد. دلت میاد؟
تمام مدت سیگار کشیدم و گریه کردم و خوندم.ما آدم ها آمدیم به این دنیا که چی؟فقط عذابه..
نمیشه هیچ وقت بهترین نوشته رو تو یه وبلاگ انتخاب کرد چون هر نوشته ای یه حال و هوایی داره...خب دیگه...این خیلی خوبه آدم دلش یهو گوللله می کنه می ره اون وسط تو تو قفس سینه و هی گوللله می مونه...خوبه خب...
قشنگه.ولي تكراري نشده اين آه و ناله هاي عاشقانه؟
نامردی بود که اون همه تو ارشیوت بگردم و بعدش نوشته ام پست نشه و بعدش بیام و اینو بخونم و از همه ی نوشته هات بیشتر دوسش داشته باشم.
فقط می تونم سکوت کنم.احساس خفگی می کنم. نفسم در نمی اید . عالی بود.این شاید به قولی چون از دل بر آمده بود این جوری توی دل نشست. انقدر فضولیم گل کرده که از اونم دارم خفه میشم . موفق باشی
همه حق دارن.
بگذریم، خیلی از ما ها ساده ایم، ولی ساده نمیشه از این سادگی نایاب (یا لااقل کمیاب) گذشت.
جیگرمون کباب شد که ! با نشستن و اه و ناله که کار درس نمیشه ببم . یه حرکتی یه تلاشی یه کاری . تا اخر عمر که نمیشه تو خواب و خیال زندگی کرد حتی اگه شناگر ماهری باشی . منم وقتی بینمون فاصله افتاد مث تو فک میکردم . اما دیدم اگه قراره تو رودخونه نکبتی خلاف جریان اب شنا کنم بازم باید اون در کنارم باشه . تنهایی کم اوردم . راسش دروغ چرا . اونم کم اورد . اولش هر دومون داغ بودیم اما بعد یه مدت که گذشت قول و قرارا شد نقش بر اب . دوری ادما رو به هم سرد میکنه . هر چی هم که عاشق باشی . هر جوری هست برین پیش هم اگه نه چن سال دیگه میبینی چیزی رو باختی که به دس اوردنش دیگه ممکن نیس . اینارو از سر پند و نصیحت نمیگم . اینارو نوشتم چون یه سوزی تو نوشتات بود که منو یاد چنئ سال قبل خودم و خودش انداخت . فک میکردم میشه دور بود و ادامه داد اما نشد بعد یه مدت ادم کم میاره . با یه مشت خاطره و رویا نمیشه زندگی کرد . یعنی دیگه زندگی نیس لون اسمش . یا باید با هم بود و ساخت یا باید برید و رفت .
کتاب " بار دیگر شهری که دوست می داشتم " رو خوندی؟ نوشته ات منو یادٍ اون کتاب انداخت. فقط امیدوارم آخرش مثل اون نباشه .
سخن از پیوند سست دو نام
وهم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو
من که دیگه نه اسم دارم، نه لینک. فقط شدم یه غریبه. اما تو باز هم کامنت منو نپذیرفتی!
دمت گرم
به قول مجنتا خانم قشنگه ولی تکراری نشده ؟ میگی که ما آدمای فضولی هستیم و برای این نوشته های تخیلی شما تعبیر و تفسیر میکنیم و میخوایم سر در بیاریم که برای کی مینویسی . خوب این حق ماست تو وبلاگ مینویسی که ما بخونیم و کامنت دونی داری که ما نظرمون رو بدیم پس اگه نظرمون به نظر تو فضولی میاد نباید اعتراض کنی . اگه میخوای کسی فضولی نکنه این مطالبت رو توی یه دونه از این دفترچه خاطرات های گلدار قفل دار بنویس تا دیگه هیچ فضولی نخوندشون . بارها گفتی که این نوشته هات مخاطب خاص نداره من که این حرفو قبول ندارم ادم برای یه موجود خیالی اینطور با سوز و گداز و عمیق عاشقونه بارها بارها مطلب نمینویسه . ولش کن . دیگه مهم نیست . فقط من نظرم رو میدم . از خیال و رویا بیا بیرون . نصف نصف این احساسات رو به اونی که الان توی زندگیته نشون بده . نشون بده که بود و نبودت توی زندگیش یه فرقی داره . که هستی . که هنرت بیشتر از عاشقانه خیالی نوشتن توی وبلاگ و هر روز سر کار رفتن و برگشتنه . زندگی فقط شعر و شاعری و دربند رفتن و الوچه خوردن و شهر کتاب رفتن و قهوه خوردن و این خل و چل بازیا نیست . زندگی واقعی یه چیز دیگه است . جون کندن و تنها بودن و نداشتن یه شونه است که بتونی سر روش بذاری و گریه کنی . مردی فقط به س.ک.س خوب داشتن و توی تخت خواب قهرمان بودن نیست . یه کم تکون خوردنه یه پشت و پناه عاطفی بودنه . حضور پر رنگه توی زندگی عشقت دوستت همسرت یا هر چی که تو اسمش رو میذاری تا امنیتی رو که در کنار تو احساس میکنه با رنگی ترین جاهای دنیا عوض نکنه و حتی توی همین شهر به قول تو خاکستری همیشه رنگین کمون ببینه . این هنر توست که حالا اگه نه رنگین کمون حداقل نیمچه بارونی باشی برای شستن گرد و غباری که رو دلش نشسته ولی نه تو فقط عاشقانه مینویسی عاشقانه زندگی کردن رو بلد نیستی و نمیخوای یاد بگیری . حالا عشق پیشکش تو دوست خوبی هم نیستی . تو ادم روزهای خوشی کیوان جان . همین .
کیوان لعنتی...انگار از دل همه کسایی که یکی رو دوست دارن خبر داری...لعنتی رحم داشته باش به این شبای تنهایی ما.
چقدر حرفای تنهایی دلا مثل هم شده...
دلم داره می ترکه کیوان از این پستت
سلام - نمیدونم بنظر اسمت کیوانه - راستش چند روز پیش پشت این کامپیوتر زپرتو شرکت نشسته بودم خیلیم دلم گرفته بود خیلی اندازه تمام آسمون های خاکستری و آبی نمیدونم چی سرچ کردم که وب لاگ تو رو آورد میبخشید می
گم تو متنتو با دقت خوندم یه بغض اندازه همه دنیا گلومو
گرفت اما نمیتونستم بشکنمش - متنت واقعا قشنگ بود کاش اینجوری که تو الهه عشقتو دوست داری اونیم که به همه زندگی من پشت پا زد منو دوست داشتم کاش یه صدم به اندازه دوست داشتن تو دوسم داشت اما حیف که ....
اون روز نشد برات کامنت بزارم الان وقت کردمو یه سر باز اومدم به وبلاگتو با اینکه نمیتونم خوب بنویسم برات کامنت گذاشتم -زود زود آپدیت کن تو رو خدا -
هنگیدیم!!!!
دلم قد همه دنيا گرفت
دلم خواست گريه كنم
كاش يكي منو يك هزارم اين دوست داشت و كاش من يكي يك هزارم اينا كه گفتي دوس داشتم
كاش دوس داشتنش از روي نياز نبود
كاش كسي بود كه به من ميگفت:نمي خوام بدون تو زندگي كنم
نه اينكه بگه:نميتونم بدون تو زندگي كنم
تو خوشبختي
شك نكن
شاهكار بود خداي من!!شاهكار!