در چند روز قبل چند تايی كتاب خوندم ولی خب توشون چيز دندونگيری پيدا نكردم و يا بهتر بگم خيلی با سليقهی فرهنگی و ادبی من جفت و جور در نيومد كه بخواهم توصيهشون كنم. خنـده در تـاريكـی ( ناباكوف ) سيـذارتـا ( هرمان هسه ) و اسفار كاتبـان ( ابوتراب خسروی ) آخرين كتابهايی بودند كه توی اين روزهای گرم مرداد خوندم.
راستش بنظرم با كمی ارفاق و چشمپوشی، شايد بشه گفت سيذارتا بدترين كتابی بوده كه تا حالا توی عمرم ديدم! كه خب البته اين قضيه برمیگرده به همون سليقهايی كه آدمها دارند. سيذارتا مباحثی در رابطه با عرفان و معرفت و اشعار هندی داره و تموم اطلاعات من از هند در همين حده كه پايتختش دهلی نو هستش و من از سينمای غنّی و فعالِ باليود، فقط فيلم شعله رو ديدم كه اتفاقاً خيلی هم دوستش دارم و همچنين تهران دو سه تا رستوران هندی خوب داره كه تاج محل يكی از اونهاست كه غذاهای خيلی تندی داره و كاریش رو وقتی بخوری انگاری نشادور كردند اونجات و میتونی لاينقطع تموم اتوبان همت رو بدويی و گاندی هم نميدونم نخست وزيرشون بود يا رئيس جمهورشون! خب وقتی كسی تموم اطلاعاتش در رابطه با هند همين چُس مثقال باشه نبايد توقع داشته باشيد كه بخواد كتابی در رابطه با عرفان هندی بخونه و ازش خوشش هم بياد. بنابراين اگه شما هم مثل من اهل عرفان و معرفت و روی سيخ و ميخ خوابيدن نيستيد و با اين چيزها حال نمیكنيد اصلاً سَمتِ سيذارتا نريد كه بعيد بدونم بتونيد بيشتر از دو صفحهاش رو بخونيد.
بعضی از دوستان توی كامنتهايی كه برام گذاشته بودند، كتاب خنده در تاريكی رو توصيه كرده بودند. يه شاهكار ادبی نيست ولی كتاب خوبيه كه اگه بيكار بودين و هيچ كار مهمی برای انجام دادن نداشتين و كتاب دم دستتون بود، بخونيدش بد نيست!
اسفار كاتبان رو هم بنا به توصيه دوستی عزيز خوندم. دو داستان مجزا از هم كه خب ادبيات و نگارش يكی از داستانها به سبك فارسی قديمه و انگاری مظفرالدين شاه داره داستان رو روايت ميكنه! و همين ادبيات باعث ميشه خيلی جذب اون داستان قديمی نشی و شايد مثل من خيلی جاهاش رو نخونی و وقتی به آخر داستان ميرسی نه متوجه اولی شده باشی و نه دومی! بهرحال اسفار كاتبان كه خب ظاهراً توی يه مقطع زمانی در رابطهاش خيلی هم صحبت شده بود و قرار بود حتی بر اساس كتاب يه فيلم سينمايی هم ساخته بشه و چند تا هم جايزه ادبی برده، اصلاً توصيه من نيست. از الان گفته باشم وقتی داشتيد كتاب رو میخوندين و ازش خوشتون نيومد، نصفه شبی ياد من و اقوامم نيوفتيد كه ازتون نمیگذرم!
هنوز هـامـون رو نديدم. تا حالا به چند تا از اين فيلم فروشیها مراجعه كردم ولی طبق همون قانون نانوشتهايی كه مختص ما ايرانیهاست و آدمها بعد از مُردنشون عزيز و محترم ميشن، بعد از مرگ خسرو شكيبايی همه حس كردند اگه هامون رو نبينند به سينمای ايران خيانت كردند بهمين خاطر بايد منتظر بمونم تا دوباره فيلم توزيع بشه.
و اما گـُل سرسبد امروز و توصيه اكيد من برای آخر هفته ديدن فيلم زيبای عشق سالهای وبا Love in the Time of Cholera است كه بر اساس كتابی با همين عنوان و به نويسندگی گابريل گارسيا ماركز میباشد. فيلم خيلی قشنگیيه. خوشم اومد از پيرمرد داستان كه تا به عشق قديمیش برسه همهی خانمها رو از دَم شمشير بُرندهاش گذروند! جداً آدم وقتی هم كه عاشق ميشه بايد اينجوری عاشق بشه و روزهای سخت انتظار رو بگذرونه. نه اينكه مثل ما يه گوشهايی كـِز كنه و مثل عملیها چُرت بزنه و تموم حسهای چند گانهاش از كار بيوفته. اونهايی كه فيلم رو ديدند میدونند من چی ميگم. اگه تا حالا نديدينش بخاطر اون پيرمرده هم كه شده، حتماً عشق سالهای وبا رو ببينيد كه حتماً شب جمعهايی يه فاتحهايی نثار اموات من میكنيد!
بعد از ديدن فيلم يه سرچی توی اينترنت كردم تا بيشتر در رابطه با كتاب و جزئيات فيلم بدونم. به نكات جالبی برخوردم كه اگه دوست داشتين شما هم مطلع بشيد ماجرا رو دنبال كنيد!
عشق سالهای وبا بالاخره باعث شد تا سينمای آمريكا با آثار پدر خوانده ادبیات آمریکای لاتین پيوند بخوره. گابریل گارسیا ماركز (برنده جایزه نوبل ادبیات) آدم بسیار سختگیريه و سلیقهاش طوریه كه به هر كارگردانی اجازه نمیده به متن او نزدیك بشه. اما او سرانجام رضایت داد تا برای اولینبار در هالیوود، فیلمی براساس نسخه انگلیسی رمان مشهورش عشق سالهای وبا ساخته بشه. ماركز شرطهایی را هم برای قبول این قرارداد كه 2 میلیون دلار بابت آن گرفته تعیین كرده بود. از جمله در یكی از بندهای قراردادش شرط كرده بود كه تهیهكننده آمریكایی باید حتماً رضایت شكیـرا (ستاره موسیقی پاپ آمریكای لاتین و برنده 10 جایزه گرمی) را برای ساخت موسیقی و آواز این فیلم جلب كنه. شكیرا هم که طرفدار پر و پا قرص داستانهای هموطناش (عمو گابو) است، با كمال میل قبول كرد كه به هالیوود بره و در اين فيلم بخونه.
نهايتاً مایك نیوول، كارگردان انگلیسی بعد از سالها رفت و آمد موفق شد با پرداخت 2 میلیون دلار حقكپیرایت، امتیاز ساخت این اثر را از ماركز بخره. او با 3 سال دوندگی تونست رضایتخاطر ماركز را برای این فیلم جلب كنه و این اتفاق را جزو معجزات زندگیاش میدونه. به هر حال با اهدای امتیاز ساخت رمان عشق سالهای وبا به یک تهیهکننده هالیوودی، عدهای معتقدند که مارکز در نهایت در برابر وسوسههای همیشگی هالیوود سر تسلیم فرود آورد. جالبه كه ماكز در طی 4 ماهی که صرف ساختن این فیلم شد، حتی یک بار هم سر صحنه فیلم حاضر نشد و با عوامل آن دیدار نکرد. در حالی که فیلمبرداری در زادگاه او یعنی شهر کارتاگِنا به انجام رسیده بود، شهری که مارکز علاوه برداشتن خانه شخصی در آن، خویشاوندان بسیاری نیز در آنجا داره.
نكته جالب این فیلم، حضور بازیگران هالیوودی است. نیوول روزهای زیادی را به گرفتن تست بازیگری و مذاكره با بازیگرانی همچون آنتونیو باندراس، جانی دپ، ناتالی پورتمن و آنجلینا جولی گذروند و با بازیگرانی همچون سلما هایك، جنیفر لوپز، خاویر بادرام، جیوونو مزوگنیرو هم در مرحله بعد وارد مذاكره شد.
عشق سالهای وبا داستان عشق مردی به نام فلورنتینو آریساست كه 50 سال صبر میكنه تا به عشق خودش فرمینا دسا برسه. داستان در دهههای اول قرن بیستم میگذره. این رمان كه در سال 1985 منتشر شده در حال حاضر جزو 100 اثر پرفروش قرن محسوب میشه و به فارسی هم ترجمه شده. این داستانِ بلند نخستین بار در سال 1985 میلادی منتشر شد و عموماً بعد از رمان صد سال تنهایی، دومین اثر برجسته و معروف مارکز به شمار میره.
باردم در نقش فلورنتینو آریزا ظاهر میشه. یه شاعر گرفتار غم فراق و متصدی تلگراف که با نگاه اول عاشق دختری به نام فرمینا دسا (جوانا متزوجورنو) میشه. این ارتباط سرانجامی نداره و فرمینا با دکتر اوربینوی آموزش دیده در پاریس (بنجامین برات) و شایستهترین مرد مجرد شهری در شمال کلمبیا ازدواج میکنه. آریزا که روزبهروز ثروتمندتر میشه، قسم میخوره دل خود را صاف نگه داره ( كه ارواح عمهاش چقدر هم دل و زير دلش رو هم صاف نگه ميداره. بيش از دويست انيان بيگناه رو به خاك و خون ميكشه! ) و امیدواره روزی به فرمینا برسه انتظاری که حدود نیم قرن طول میکشه و در این مدت حوادث بسیار رقم ميخوره.
خود مارکز درباره چگونگی نوشته شدن عشق سالهای وبا میگه، سالها پیش در مکزیک داستانی در یك روزنامه خوندم، درباره دو آمریکایی سالخورده. مرد و زنی که هر سال در آکو پولکو با هم دیدار میکردند و همیشه هم به یه هتل میرفتند و همان رستوران و همان برنامهای را اجرا میکردند که 40 سال بود اجرا کرده بودند. هر دو تقریباً 80 ساله بودند و باز همچنان هر سال میآومدند و كارهاشون رو تكرار میكردند! (اونوقت اين جمله يعنی چی؟!) تا روزی که سوار قایقی میشن و قایقران به قصد دزديدن پولهاشون اونها را با پارو به قتل میرسونه. پس از مرگشون بود که قصه عشقشون آشکار ميشه. سخت شیفتهشون شده بودم. من همیشه به فکر نوشتن داستان پدر و مادرم بودم اما نمیدونستم چگونه باید بنویسماش تا روزی و در یکی از آن لحظات کاملاً درکناشدنی آفرینش ادبی، هر دو داستان با هم به ذهنم اومدند و من که عشق جوونی را از پدر و مادرم در اختیار داشتم، عشق پیری را هم از ماجرای این زوج سالخورده برداشتم.
Comments (39)
سلام
cd این فیلم تو مغازه ها هست یا باید از دوستان تهیه کرد؟
من کتابی رو به شما معرفی می کنم که فکر کنم بدتون نیاد. شاید هم خیلی خوشتون بیاد.
نام کتاب: حدیث آرزومندی
نویسنده: دکتر محمد علی فیاض بخش(با شهید فیاض بخش اشتباه نشه، این آقا یه مرد حدودا 45 ساله هستند که دکترای علوم تربیتی-در مورد رشته مطمئن نیستم- از آلمان دارند)
انتشارات آفاق- تهران خ پاسداران، خ گل نبی، نبش زمرد
کتاب شرح زندگی خود نویسنده از ابتدای ورود به دبستان علوی ست. با شرح و تکیه به شخصیت علامه کربسچیان که موسس مدرسه علوی در 50 سال پیش بودند.
***********************************************
k1: در رابطه با اين كتاب تا حالا چيزی نشنيده بودم.
Posted by نرگس | August 7, 2008 10:04 AM
Posted on August 07, 2008 10:04
سلام.
آقا کیوان یه کتاب هست که بهت پیشنهاد می کنم حتما حتما حتما بخری و بخونی ... دیوونش میشی
کتاب کجا ممکن است پیدایش کنم از هاروکی موراکامی ترجمه بزرگمهر شرف الدین از نشر چشمه ...
وقتی خوندی و نظرتو نوشتی دوست دارم ببینم .
***********************************************
k1: اسم كتاب " كجا ممكن است پيدايش كنم" هستش؟!
Posted by امین | August 7, 2008 10:29 AM
Posted on August 07, 2008 10:29
سلام كيوان جان
خيلي دوست دارم فيلمرو ببينم . چجوري بايد تهيه اش كنم ؟ مطمئنا فيلمي كه از داستانهاي ماركز ساخته شه ، اگه خوش ساخت باشه معركه هست .
اگه از اسفار كاتبان خوشت ميومد ، حتما پيشنهاد مي كردم رود راوي رو هم بخوني!
من يه پيشنهاد دارم برات ، با جعفر مدرس صادقي كه حتما آشنايي ؟ امتحان كردي نوشته هاشو ؟ به نظر من اكثر نوشته هاش فوق العاده اند : كله اسب ، گاوخوني ، آب و خاك و ...
امتحان كردي نوشته هاشو ؟
***********************************************
k1: فيلم رو كه ميتونی از اونايی كه DVD ميفروشند تهيه كنی. كتابهای مدرس صادقی رو هم خوندم ولی خوشم نمياد.
Posted by احمد | August 7, 2008 10:33 AM
Posted on August 07, 2008 10:33
برادر اگر به من میگفتی که میخوای سیذارتا رو بخونی منصرفت میکردم همونجا. به گروه خونیت نمیخوره. هامون رو هم بهت اصلاً پیشنهاد نمیکنم. از ما گفتن بود....
دربارهء این فیلم عشق سالهای وبا تو ایتالیا انقدر بد نوشته بودند که من اصلاً طرفشم نرفتم... نوشته بودند از روی یکی از بهترین رمانهای صد سال اخیر که یک اثر ادبی بی نظیر به حساب میاد چرا باید فیلمی با مختصات هالیوودی و تا این سبُک ساخته بشه.... حالا که نوشتی میریم ببینیم چطوره. راستی؛ آقا دارم این اختراع انزوا رفیقت پل آستر رو میخونم و اعصابم خورد میشه. البته کتاب به نظرم خیلی قشنگه ولی شخصیت بابای این یارو من رو یاد کسی میندازه که جزو 5 نفریه که من رسماً آرزوی مرگشون رو دارم....
***********************************************
k1: سيذارتا رو خوشم نيومد ولی حدس ميزنم كه از هامون خوشم بياد. حتماً عشق سالهای وبا رو ببين. در رابطه با پل استر هم والله نميدونم چی بگم. راستی تو خوب هستی؟! ياد ما نمیكنی؟! هر چند شكر خدا ظاهراً دور و برت خيلی شلوغه.
Posted by امیر | August 7, 2008 10:44 AM
Posted on August 07, 2008 10:44
با اينكه نسبت به اسم ماركز آلرژي دارم ولي خوب با اين تعريفي كه كردي فكر كنم برم دنبالش
Posted by هانيه | August 7, 2008 11:56 AM
Posted on August 07, 2008 11:56
کتابش رو با ترجمه بهمن فرزانه خوندم ولذت بردم ولی فیلم رو ندیدم خوش به حالت که فرصت داری هم فیلم ببینی هم کتاب بخونی من که واقعا مشکل وقت دارم راستی من فیلم نامه هامون رو دارم که اگه بخوای تقدیم می کنم البته به پای نمایشنامه و فیلمنامه های بیضایی (که من خیلی دوستشون دارم )نمیرسه ولی ارزش وقت گذاشتن داره .یه سوال کتابای یوسا رو خوندی؟ می خوام سالهای سگی رو بخونم چون از سلیقه کتابیت!خوشم میاد اگه لطف کنی نظرت رو بگی ممنون میشم
***********************************************
k1: راستش خانم دكتر ممنون از لطفتون ولی من ترجيح ميدم فيلم "هامون" رو ببينم. نه من از يوسا! چيزی نخوندم. سالهای سگی كتاب معروفی هستش ولی من نخوندمش. میخواهيد اينبار شما اول بخون اگه خوب بود توصيه كن اونوقت ما بخونيمش؟!
Posted by مهر | August 7, 2008 12:38 PM
Posted on August 07, 2008 12:38
از خوندن کامنت "سحر" در پست قبلی خیلی متاثر شدم . امیدوارم هر چه که برای خودش و خانواده اش بهترین هست در انتظارش باشه . و اما پست امروز خیلی پر باره مخصوصا معرفی فیلم "عشق سال های وبا" که با توصیفات شما حتما ارزش تهیه و دیدن داره . بابا این "مارکز" عجب خوش اشتهاست . من هم که زن هستم با دیدن اجراهای هنرمندانه و لوندانه این "شکیرا" به قول شما مورمورم میشه چه برسه به ... :دی من هنوزلنگ لنگان در راه تمام کردن کتاب "اختراع انزوا" ی جناب "پل استر" هستم اما در همین فرصت کتاب "در رویای بابل" نویسنده نواور امریکایی "ریچارد براتیگان" رو که از طریق همین معرفی های وبلاگی باهاش اشنا شدم تمام کردم . قبلا چیزی ازش نخونده بودم اما با خوندن این کتاب احتمالا در اولین فرصت بقیه اثارش رو هم می گیرم . از خوندنش لذت بردم بسیار زیاد . به نظر من لحن روایتش یک جورایی شبیه "سلینجر" در "ناتور دشت" هستش و البته پخته تر . واسه نمونه این هم پاراگراف ابتدای کتاب با عنوان : " خبر خوب و خبر بد " :
دوم ژانویه ی 1942 خبرهای خوب و بدی داشت .
اول خبر خوب : فهمیدم مرا برای خدمت در نظام وظیفه "نامناسب" تشخیص داده اند و به عنوان بچه سرباز به جبهه ی جنگ جهانی دوم اعزام نمی شوم . مساله اصلا بی علاقگی به وطن نبود چون من جنگ جهانی دوم ام را پنج سال پیش در اسپانیا جنگیده بودم و یک جفت سوراخ گلوله هم در ماتحت ام داشتم که این را اثبات می کرد . اصلا سر در نمی اورم چرا تیر به ماتحت ام خورد . به هر حال یک داستان جنگی مزخرف بود . به مردم که میگویی ماتحت ات تیر خورده دیگر تو را به چشم یک قهرمان نمی بینند و جدی ات نمی گیرند . اما این دیگر اصلا مساله ی من نبود . جنگی که برای باقی امریکا داشت شروع می شد برای من تمام شده بود .
http://www.adinebook.com/gp/product/9643623876
***********************************************
k1: با توجه به شناختی كه از خودم دارم همين يه پاراگراف باعث ميشه من اون كتاب رو تا آخر بخونم ( البته نه بخاطر ماتحت شخصيت داستان! ) نوشتههای اينجوری رو دوست دارم بخصوص كه شما ميگيد تقريباً شبيه ناتور دشت نوشته شده. بايد خيلی جالب باشه.
ممنون از معرفی كتاب و مرسی كه مثل هميشه اطلاعات كامل رو ارائه كردی.
Posted by ليلا | August 7, 2008 01:59 PM
Posted on August 07, 2008 13:59
راستش تو رزومه درخشان و پرافتخار اینجانب، نمیشه به کتابخون بودن اشاره کرد البته قراره بعد از چند سال قلقلک شدن توسط نوشته های جناب عالی، بالخره من به یه کتاب خونِ حرفه ای تبدیل بشم. اینکه چرا تا حالا کتاب خونِ حرفه ای نشدم نه اینکه دوست ندارم راستش اول اینکه زیاد قلقلکی نیستم و دیگه اینکه دلایلش اینقد زیاده که تو حوصله من و بحث و هیچ جای دیگه جا نمیشه. اما یکی از کتابای تاثیر گذار،که کلی با داستان درگیر بودم،کلی شاخ در آوردم از شباهتام و ذهنیاتم با یه نقش اول ساخته ذهنِ نویسنده، نارتسیس و گلدموند بود از همون هرمان هسه، راستش از این جایزه و مقامو ... که میگی انصافن خبر ندارم هیچ اثر دیگه ای هم از این نویسنده نخوندم ولی این یکی رو که خوندم که خیلی ......!!!
در مورد او جمله تبلیغاتیه انتظار هم باید بگم اونقدر انتظار میکشم که ارزشش رو داشته باشه که اگه برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم نترسم!!! و پشیمون نشم از این انتظار. که عشقم رو مدیون خودم ندونم واسه این انتظارِ خود خواسته.
راستی نفهمیدم یکی از کامنتهای من واسه پست قبلی نیومده یا دچار قانون سانسور شده؟؟
***********************************************
k1: من نميدونم چرا امروز هر كی مياد اينجا يكی دو تا كتاب معرفی ميكنه و ميره پی كار و زندگیش؟! يعنی توی اين عصر پنجشنبه دراز كار ديگهايی بهتر از معرفی كتاب نميشه انجام داد؟!
Posted by نفیسه | August 7, 2008 02:02 PM
Posted on August 07, 2008 14:02
کتابش که قشنگ بود حالا باید فیلمش هم بگیرم ببینم البته فیلم هیچ وقت جای کتاب رو نمی گیره!
Posted by طناز | August 7, 2008 03:13 PM
Posted on August 07, 2008 15:13
فكر كنم از هرمان هسه گرگ بيابانش رو بخوني بهتره و شايد يه كمي خوشت بياد...نميدونم سلاخ خانه ي شماره ي 5 وونه گات رو خوندي يا نه ولي بهت پيشنهادش ميكنم!
***********************************************
k1: سلاخ خانه؟!!!! یه جورایی ترسناکه.
Posted by خران دو عالم | August 7, 2008 04:24 PM
Posted on August 07, 2008 16:24
2 تا دیالوگ خوب داره فیلمه؛ یکی اونجا که فلورنتینو عدد کتاب زنهاش رو برا دوستش میگه (همون ششصدو خوردهای) / یکی دیگه وقتی به عشقش میرسه به اون میگه که بهش خیانت نکرده!
***********************************************
k1: آره منهم آخر فیلم وقتی پیرمرده گفت پاک مونده و بهش خیانت نکرده میخواستم بپرم لپهاش رو ماچ کنم که اونقدر صادق بوده!
Posted by سالهای ابری | August 7, 2008 05:02 PM
Posted on August 07, 2008 17:02
سه بار کامنت نوشتم و پاک شد و در نهایت اراده مندی دوباره می نویسم!!!!!!
اولین اینکه من وبلاگ-سایت شما رو مدت مدیدیه می خونم و البته کامنت نمی ذارم! کلا نوشته هایی که بیشتر روی من تاثیر می ذارن رو کمتر تجزیه تحلیل می کنم! اما واقعا از نوع نوشتاری شما و طنز بی حوصله ای که پشتشه لذت می برم!
اما دلیل کامنت من گابریل گارسیا مارکزه!
من اون فیلم رو دیدم و اگه شما هم فیلم رو دیده باشی هم کتاب رو خونده باشی متوجه میشی که فیلم هر چند نسخه ی نسبتا قوی به شمار میاد اما حتی یک دهم زیبایی کتابش رو نتونسته انتقال بده! و البته شما در این کامنت تعصب و علاقه ی شدید من به مارکز و سهل گیری و چیپ پسندی دید سینماییم رو لحاظ کنید! اما در خوشبینانه ترین حالت هم نمیشه نادیده گرفت که خیلی از ریزه کاری های متنی تو فیلم مراعات نشده بود! مثل زمانی که عشقشون داشت پا می گرفت و کلا مراتب فیلم جوری اراده می شد که مستلزم خوندن کتابش در قبل بود....
بعد هم اینکه اسم شهر تولد مارکز رو اشتباه نوشتین!!!!
چقدر نوشتم!!!!!!!!!!!
***********************************************
k1: خوشحالم که اینجا رو میخونید. قطعاً خوندن کتاب یه لذت دیگه ایی داره ولی من چون باسنم مشکل داره ترجیح دادم اینبار کتاب نخونم و فیلم رو ببینم. اون اسم شهر مارکز رو هم من از توی اینترنت پیدا کردم وگرنه من هیچ تعصبی نسبت به اون شهر ندارم! بعدش هم اینکه این اصطلاح طنز بیحوصله که در رابطه با نوشتههای من نوشتین یعنی چی؟! طنز بیحوصله؟!!
Posted by الهام | August 7, 2008 05:19 PM
Posted on August 07, 2008 17:19
سلام داااااش.
آقا یه دو سه روز ما نبودیم چه خبر شده:
اولا پست قبلیت:
از کامنت سحر خیلی ناراحت شدم ومتاسف. کاش میتونستیم نقش اونی رو که میخواد براش اجرا کنیم.
-مرد گنده خانم نازیلا زحمت کشیدن دعوت کردن (مخلصیم وتشکر از دعوت خاصشون!).حالا میخوای بری تک خوری با بقیه مهمونا وهمراها چیکار داری عر وعور میخونیشون و...اینا. اگه تنها رفتی کوفتت بشه الهی.حداقل خودتو که نمیای ببینیم،میذاشتی تو یه "مکان عمومی" چشمون به جمال دوستان منجمله آبجی زری روشن بشه.
-یه نکته هم بگم دو روز تهران نبودم به دلایل نامعلومی موبایل اینجانب پیغام میداد"SIM registration failed" خلاصه ارتباطم با همه دنیا قطع شده بود وبقول پست قبلیت کاملا تنها شده بودم. این بی وجدانای همراه اول الکی شعار میدن"هیچ کسی تنها نیست"من که با وجود همه شرایط شدیدا تنها بودم.
-عصر 5 شنبه خیلی کارای خوب میشه کرد (فکر کنم صبح فاتحه رو در کردی حالا آزاد باشی) ولی چون میدونم عصر جمعه دلت "تنگ میشه" یه برنامه واسه گشاد کردن اون موافق باشی بذاریم.(هر چند میدونم بیشتر دنبال تنگی بودی)
***********************************************
k1: به به آقا رسول مرد فداکاری که میخواد مشکل همهی خانمهای روی زمین بخصوص خوانندههای این وبلاگ رو حل کنه! تو هم بند کردی به همین دو تا خوانندهی وبلاگ ما؟! آقا سفر بخیر. خوش گذشت؟! دیدم کامنت نمیذاری گفتم غلط نکنم این پسر از بس خوش بر و رو بود دزدیدنش!!! حالا شما اجازه بده یک بار من رو دعوت کنند خودم برم بعد شما رو هم با خودم میبرم.
اون دعوت عمومی هم فایدهایی نداره. یه موقع دیدی خواستم یه چیزی نشون کسی بدم، توی جای عمومی نمیشه و همه توقع میکنند بنابراین ترجیح میدم یه جای خصوصی و یا نیمهخصوصی باشه. اون جوری که تو میخواهی دل تنگ من رو عصر جمعه گشاد کنی، ترجیح میدم همین جوری تنگ بمونه .... اینجوری خیلی بهتره!
-
-
Posted by رسول | August 7, 2008 05:59 PM
Posted on August 07, 2008 17:59
خنده در تاریکی فکر کنم معرفی من بود. به هر حال هر آدمی یه سلیقه ای داره.اما عشق سالهای وبا خیلی خیلی ناز بود. کتابش رو چند سال بلافاصله بعد از اینکه صد سال تنهایی رو خوندم شروع کردم. اون قسمتهایی از کتاب که از هم آغوشی توی کشتی میگه توی تموم این سالها توی ذهنم حک شده بود اینقدر که قشنگ توصیف شده بود. بوی پیری. چروکهای پوست شکم خانمه و ....
فیلم فوق العاده ایه مخصوصاَ بازی خاویر باردم. برای اینکه مثل بقیه یه پیشنهادی داده باشم منم توصیه میکنم سریال لاست رو ببینی و فیلم بادبادکباز رو هم ببین چون یادمه کتابش رو دوست داشتی
در رابطه با سوال عنوان پست هم بگم یه ربع تا بیست دقیقه!.
***********************************************
k1:والله یادم نیست ولی شاید تو خنده در تاریکی رو معرفی کرده باشی. خیلی وقت برای دیدن فیلم و سریال ندارم لاست هم که دیگه اگه شروع کنم از کار و زندگی میوفتم ولی ممنون که این فیلمها رو معرفی کردی. کتاب بادبادکباز رو خوندم ولی هنوز فیلمش رو ندیدیم.
و خب خیلی خوبه که یه ربع تا بیست دقیقه برای عشقت منتظر میمونی الان دیگه بحث ثانیه است و این نشون میده که تو یه آدم کاملاً متعهد هستی. خوش بحال شوهر آیندهات!
Posted by khapouni | August 7, 2008 07:39 PM
Posted on August 07, 2008 19:39
از این همه اطلاعات در مورد فیلم و بقیه ماجرا ممنون.هرچند از صد سال تنهایی خیلی خوشم نیومد و تمامش هم نکردم ولی فکر کنم این یکی جالب باشه.بازم مرسی از این همه توضیح.
Posted by baharak | August 7, 2008 08:07 PM
Posted on August 07, 2008 20:07
آقا ما در خدمتیم. این مدت یه کم گرفتار مسائل کاری و نیمه کاری بودم... هفتهء بعد یه برنامه بذاریم و یه کافه ای بریم...خوشحال میشم ببینمت!
***********************************************
k1: خب منهم با همون قسمت نیمه کاری مشکل دارم!
Posted by امیر | August 7, 2008 08:18 PM
Posted on August 07, 2008 20:18
من عشق سالهای وبا رو نه خوندم نه دیدم اما کجا ممکن است پیدایش کنم رو خوندم و خوشم نیومد.در مقابل کافکا در کرانه ی هاروکی موراکامی اصلا خوب نیست.
Posted by mona | August 7, 2008 08:59 PM
Posted on August 07, 2008 20:59
كيوان جان من فيلم هامون را دارم. اگر دوست داشتي ببيني خوشحال ميشم بهت بدم ببيني. بهم خبر بده قربان :)
***********************************************
k1: آقا ممنون از لطفت. همین امروز عصر ( پنجشنبه ) رفتم شهر کتاب و موفق شدم آخرین دیویدیش رو بگیرم.
Posted by احسان طريقت | August 7, 2008 09:01 PM
Posted on August 07, 2008 21:01
ما كه واشه عشقمون خيلي منتظر مونديم و تا موقعي هم كه مطمئن نشديم ما رو نمي خواد ولش نكرديم......7 سال ......لا اقل فك نكنم الان گير بياد......البته بعضي ها شايد بگن خريته.......شايد.....زجر بود ولي......ولي من واقعا عاشقيو تجربه كردم.....همينش واشم افتخاره........ولي اون عشق كور بود.....الان عاشقم .......معتدل .....بهتر.....دوس داشتنيتر ترين تو دنيا........ما به هم مي رسيم.......دعا كنيد
Posted by tadae | August 7, 2008 11:29 PM
Posted on August 07, 2008 23:29
طنر بی حوصله یعنی کسی یه چیری می گه دیگرون می خندن اما خنده ی خودش تلخه! و صرفا می گه که دیگرون شاد باشن نه اینکه بخواد خودشو تسلی بده!!!!!
در مورد شهر هم می دونم! منم منظورم اینترنت بود!!!!!
بعد هم کلا کتاب های مارکز رو به شدت پیشنهاد می کنم!
"صدسال تنهایی" و "عشق سال های وبا" و "زنده ام که روایت کنم"
Posted by الهام | August 8, 2008 12:43 AM
Posted on August 08, 2008 00:43
سلام شما رو هم خیلی وقته لینک کرده بودم.نمی دونستم حتما باید بگم تا الان که دوستی اعتراض کرد.
Posted by daftardar | August 8, 2008 01:08 AM
Posted on August 08, 2008 01:08
اینجوری که تو نوشتی که دویست نفر رو خاک کرده و به خون کشیده که به نظر میاد که خیلی فیلم خطرناکی باشه. ما که جرات نداریم فیلمش رو ببینیم و عوضش ترجیح میدیم که بزنیم به قلب ماجرا. اینجوری بهتره. آخه دکترم بهم گفته که بهترین راه مبارزه با ترس اینه که بری تو دلش!!! (منظورم رو که متوجه میشی؟!!!)
چرا انقدر کتاب میخونی؟ نمیگی خسته میشی؟ یا چشمات ضعیف میشه؟ کتاب ها رو بخر بذارش تو کتابخونه اتاقت و وقتی داری استراحت میکنی بهشون از دور نگاه کن.
***********************************************
k1:نه والله من متوجه منظور دکترت نشدم واقعی یعنی چی که میخواهی بری توی دلش؟!
Posted by هوس مبهم | August 8, 2008 01:30 AM
Posted on August 08, 2008 01:30
نوشته های مارکز رو دوست دارم و عشق سالهای وبا و صد سال تنهایی رو خوندم و خیلی لذت بردم اما خیلی وقت پیش و حالا با این خوندن این پست هوس کردم هم هر دو کتاب رو زودتر بخونم و هم فیلم رو ببینم هر چند که منهم معتقدم که معمولا فیلمهایی که از روی شاهکارهای ادبی دنیا ساخته میشن به زیبایی و
گویایی کتاب از اب در نمیان ولی بهر حال ارزش دیدن رو دارن در مورد فلورنتینو هم که معتقد بود به عشقش خیانت نکرده با وجود هم اغوشیهای متعدد زیاد تعجب نکن چون ثابت شده که اصولا کلمه خیانت در فرهنگ لغت آقایون معنای کاملا متفاوتی داره و در واقع من اصلا نفهمیدم که این کلمه رو چه جوری معنی میکنن چون بارها و بارها مردانی رو دیدم که در حالی که قویا معتقد هستند که عاشق طرف مقابلشونن با کسای دیگه ای هم عشق و حال مبسوط میکنن و بعد هم میگن که عزیزم من تو رو دوست دارم و این ارتباط برای من هیچ معنی و مفهومی نداشت . توصیف یه آقایی از خیانت برام خیلی جالب بود که به طرفش میگفت عزیزم اینا که میبینی سالاد و ماست و خیار کنار غذا هستن که بودن و نبودنشون خیلی مهم نیست اما کباب سلطانی که بوی روغن حیوونیش هوش از سرم ادم میبره و کباباش اونقدر بزرگن که از دو سر بشقاب میزنن بیرون تویی . توجیه جالبیه مگه نه ؟ جالبتر اینکه از نظر همین اقایون اگه تو مثلا موقع دیدن یک فیلم قربون صدقه قدو بالای رضا گلزار بری خیانت کردی ... چقدر باحالان این جماعت مذکر واقعا ...
در مورد منتظر بودن برای عشق هم یک زمانی این کارو کردم و تمام و کمال هم کردم اما حالا معتقدم که دیگه دوره این حرفا تموم شده و به قول معروف برای کسی بمیر که برات تب کنه .
پ.ن : گفتم کباب یادم افتاد که هزار سال پیش یه بنده خدایی به من قول داده بود من رو ببره شاندیز یه کباب خوشمزه بده بخورم که آرزو به دل از دنیا نرم امیدوارم اگه اینجا رو میخونه به وعده ش عمل کنه و اگه اونم نمیخواد عمل کنه یه بنده خدای دیگه ای از اهالی همین جا پیدا بشه و من رو یه شاندیز ببره . بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است ...
***********************************************
k1: والله تعریف جالبی از عشق و خیانت کردین اگه اینجوری باشه که قطعاً همه آقایون میمرند واسه اون ماست و سالاد و زیتون پروردهها. اینجوری هم که درست نیست یکی دو لپی سالاد بخوره و اونوقت از طرفش بخواد حتی خانم قربون صدقه گلزار هم نره. اصلاً گلزار یه جوریه که حتی بعضی از آقایون هم قربون صدقهاش میرن دیگه چه برسه به خانومها!!! باز هم در رابطه با اون تعریف بنده خدایی که گفتین اگه اینجوری باشه بنظرم باز خیلی از آقایون حاضرند دیگه شام و نهار نخورند و فقط سالاد بخورند مثلاً نمونهاش خود من. یه مقدار چاق شدم و بد نیست که دیگه از اون کبابهایی که از دو سر بشقاب میزنه بیرون دیگه نخورم و فقط خودم رو با سالاد سیر کنم.
عسل جان حیف که من همین الان تصمیم گرفتم که دیگه کباب نخورم وگرنه حاضر بودم اون بد قولی کسی که بهت وعده داد ببردت شاندیز رو جبران کنم و یه دونه از کبابهای بلند بدم بخوری! حالا که قرار شده من رژیم بگیرم و فقط سالاد بخورم این کامنت تو رو تاپید میکنم شاید از این انسانهای فداکار یکی پیدا شد تو رو ببره شاندیز.
Posted by asal | August 8, 2008 02:47 AM
Posted on August 08, 2008 02:47
سلام مجدد:
اولا رو نوشتم کاری پیش اومد، دوما یادم رفت!!
دوما:در مورد این پست:
ناباکوف رو دوست دارم بخصوص از سه گانه اش یعنی لولیتا/ پنین/آتش بی رمق خوشم اومد. یک روس که استاد زبان روسی در آمریکاست و دوستش (تا آخر معلوم نیست این واقعا دوستشه یا نه!) زندگیشو تو این کتاب داره روایت میکنه وجالبه خود پنین از دست این بابا که اونو دغلکار میدونه، فرار میکنه تا زندگیشو دیگه روایت نکنه!!
کل قضیه در آخر یک ابهامه که اینایی که خوندی واقعیت بود یا اون دوسته در مورد ایشون دروغ میگفته!
سیذارتا رو هم پارسال هدیه تولد از یه دوست گرفتم. راستش منم خوشم نیومد بنظرم نوعی تقلید از سبک شاهکار نیچه یعنی "چنین گفت زرتشت" وتا حدی "پیامبر ودیوانه" جبران خلیل جبران اومدکه خوب اصلا در اون سطح اونا نبود. البته فکر میکنم هرمان هسه خیلی تحت تاثیر نیچه بوده که تو کتاب دیگرش بنام"بازگشت زرتشت واگرجنگ ادامه یابد" هم این مشهوده.به هرحال سبک خاصی داره که واسه خیلیها ممکنه جذاب نباشه البته منهای کتاب "گرگ بیابان" که معروفترین اثرشه وبهتر از بقیه.
واسه اینکه از توصیه کردن عقب نمونم من هم
تو این مایه ها کتاب "مایده های زمینی" آندره ژید رو توصیه میکنم که خیلی خوشم اومد.
راستی کتابهای بالا عمدتا از انتشارات اساطیر هستند.
در مورد گابریل گارسیا مارکز هم فعلا باهاش درگیرم ولذا اظهار نظر نمیکنم.
---------------------------
در مورد دعوت وملاقات هم ازت دیگه ناامید شدم. میخوام برم کنار این مغازه سه نبشت یه دکه کوچیک (سایت جمع وجوری) بزنم خودم به بچه ها از اون طریق ایمیل وآدرس میدم خودمون قرار میذاریم با هم،صفا میکنیم و ....
البته اگه از این برو بچه های خواننده که خودشون سایت دارن(از ما بهترون) یکیشون اعلام آمادگی کنه هماهنگیها رو انجام بده دیگه به اونم نیازی نیست. آی غیبت پشت سرت میچسبه!!
پایه هاش صلوات بفرستن.
***********************************************
k1: به به پس این آقا رسول هم کتابخون بود و رو نمیکرد؟! البته ظاهراً ایشون قبل از کتاب برای ما و خوانندههای اینجا یه چیز دیگهشون رو رو کرده بودند و خیلی هم علاقه دارند که خواننده های خانم این وبلاگ رو هر چه زودتر از نزدیک نزدیک ببینند! رسول جان این خوانندهها که خیرشون به من نرسید شاید تو رو تحویل بگیرند.
و من فکر میکنم اگه یه سایت و وبلاگ راه بندازی قطعاً میتونی نوشتههای بسیار خوبی به خورد خلق الله بدی و البته امیدوارم فقط در حد نوشته بمونه و چیز دیگهایی رو به زور نکنی توی حلق خلقالله!
Posted by رسول | August 8, 2008 04:15 AM
Posted on August 08, 2008 04:15
بری تو دلش یعنی باهاش گلاویز بشی، بد فرم!!!
مثل کشتی (بدون داور)
بخابونیش، دوخم و سه خم و چهار خمش (نمیدونم چند تا خم هست تو کشتی ولی هرچند تا که لازم بود بسته به شرایط و موقعیت) رو بگیری و ببریش (یا ببردت) رو پل و خلاضه اینا دیگه.
مدت زمان انتظار برای عشقت بسته به این داره که چقدر عشق بهت فشار آورده باشه!!! بالاخره بعضی وقتا باید صبر کرد، هل هلکی که نمیشه. این تفاسیری هم که از فیلم فرمودی به نظر میاد که یارو بدجوری عشقش محکم بوده و بد مصب هیچ مدله عشقش نخابیده. این عشقای محکم رو باید چسپید!!
دیدی دیگه مادرای خیلی هامون قبل از ازدواج به اندازه کافی صبر نکردن و بعد از ازدواج مجبور شدن واسه همیشه صبر کنن!
***********************************************
k1: این پستت بوی خون میداد! جداً تو اگه کشتیگیر بشی حتماً میتونی کشتیگیر ماهر و قابلی بشی. ایییی منهم از کشتی یه چیزهایی میدونم. اگه هم وزن باشیم شاید بتونیم رقیب تمرینی خوبی برای هم باشیم!
Posted by هوس مبهم | August 8, 2008 10:02 AM
Posted on August 08, 2008 10:02
تو چرا با قسمت های نیمه کاری من مشکل داری؟ مگه خودت خواهر و مادر نیستی؟!!! :))
***********************************************
k1: ترجیح میدم وقتی دیدمت اون قسمتهای نیمه کاره و جودیت رو اینبار تمام کاره! کنم که تو هم از این سرگردونی و بلا تکلیفی در بیایی!
Posted by امیر | August 8, 2008 11:12 AM
Posted on August 08, 2008 11:12
آقا من کی جنسیت دوستانی که مایل به دیدنشون رو بودم اعلام کردم که همش میگی دنبال "خانمای خواننده" این وبلاگ؟؟!! البته به استثنای آبجی زری که خب همیشه مایل به دیدنش بودیم وهستیم و جای خودشو داره (مخلصیم) واین حرفا به اون ارتباط نمیچسبه هرجند پاره ای مکانهای خصوصی نمیره، عمومیشم معلوم نیست کجاست و با کی؟ (آبجی دیگه چیکار کنیم تا باز افتخار بدی یه نطق خوشگل بکنی آخه؟).
بعلاوه حالا ما خواستیم یه مجمع کوچیک فرانسه زبانی هم راه بندازیم ظاهرا استقبال از حواشیشی بیشتر از متنش شد.(مث اینکه عمده ملت دنبال سالاد ونوشابه و پیاز داغ خوری هستن!)
ما مشتاق دیدن آقایون حاضر هم هستیم البته نه از نوع نگاهت به "گلزار" !!
به هر حال کیوان جان بهتره اول نگاهتو انسانی کنی وفارغ از جنسیت به شخصیت طرفت نیگا کنی! B-: این همه کتاب میخونی اثرش کجا میره؟چرا رشد نمیکنی؟ میگم اون خرس هم زبون بخورتت ها!
البته میدونی از یه چیزیت خوشم میاد واونم اینه که "طرفت آدم فهمیده ایه!!"(که من باشم) o^: (نوشابه)
***********************************************
k1:آقا رسول من میگم تو بیا یه کم از خودت تعریف کن. اصلاً میخواهی من توی وبلاگم یه قرار جور کنم که تو بری و خواننندهها رو ببینی. فرانوسی زبون و انگلیس زبون و مالایی زبون و ..... اینجوری شاید بخت تو هم باز شد؟!
Posted by رسول | August 8, 2008 03:18 PM
Posted on August 08, 2008 15:18
آقاي ماركز كتابي داره به نام خاطرات روسپيان سودا زده ي من كه فوق العاده جالبه.البته فكر نمي كنم به راحتي گير بياد ولي قول مي دم بپسندي!
**********************************************
k1:بله اتفاقاً خوندم و خیلی هم ازش لذت بردم.
Posted by magenta | August 8, 2008 07:23 PM
Posted on August 08, 2008 19:23
من برای عصر جمعه ی به این درازی یه فیلم جالب ایرونی پسند معرفی می کنم...عشق سالهای جنگ ...البته قبلا از TVنمایش داده شده ها نگین نگفتم...احساس من اینه که عشق سالهای وبا برگردانی هوشمندانه و زیرکانه از عشق سالهای جنگ باشه!{در مورد صد سال تنهایی باید تحقیقاتم رو ادامه بدم ببینم این رمان برنده ی نوبل 1982ورژن ایرانی داره یا نه؟!}راستی برام مهمه بدونم شما زوجه دارین یا نهOK؟
Posted by مریم | August 8, 2008 08:07 PM
Posted on August 08, 2008 20:07
نمي دونم سيستم چيه جديدا هر كي شما رو لينك كرده اعلام مي كنه. اما خب، اگه لازمه، منم مديته شما رو لينك كردم.
اينم كه همه دارند اينجا كتاب معرفي مي كنند، در راستاي بالا بردن كلاس كاري و عقب نيفتادن از جمع، "پابرهنه ها" نوشته زاهاريا استانكو و ترجمه شاملو رو شديدا توصيه مي كنم. الباه به شرطي كه اهل خوندن كتاب هفتصد صفحه اي باشيد. روايت يه دوره از زندگي مردم رومانيه از زبون پسر بچه اي كه اول كتب پنج سالشه و تا آخر اون، 15 ساله ميشه. ظاهرا استانكو تو كتاباي ديگش هم ماجراي زندگي اين آقاي داريه (راوي) رو ادامه داده.
به هر حال، خداست اين كتاب!
Posted by پاره خط | August 8, 2008 08:38 PM
Posted on August 08, 2008 20:38
وای مریم جون قضیه بیل و قبرستون و... فراموش کردی؟
***********************************************
k1: قربون آدم چیز فهم ... انگاری اون دویست خطی که من توی پست قبلی نوشتم، مربوط به عمهام میشده!
Posted by راحیل | August 8, 2008 10:25 PM
Posted on August 08, 2008 22:25
از مریم به آقاکیوان و راحیل...به گوشید؟حالا من گورکن شدم دیگه؟تو دو پست قبل ترآقا کیوان گفت که تو زندگی خصوصی هرکسی کنکاش نکنیم ...به نظر من آقاکیوان هرکسی نیست...اون یکی هم که مال آقامون ایناست{همون گابریل خودم دیگه}به هر حال یه زن باید ببینه شوهرش چیزی که نوشته از مغز خودش تراوش کرده یا از یه ایرانی کپی کرده؟!{آخه آقامون اینا فکر میکنن همه ایرانیا مثه خانومش باهوشن وآثارشون ارزش کپی کردن داره!میبینین تو رو خدامن چی می کشم از دست این مرد....بعدشم آقا کیوان تابلو شد زوجه دارین!با خانومتون ایناو خواهرتون ودوستاش ومامانتون یه شام افتادینا{مهمون من و مارکز...}مهمونی خصوصیه ها.......
***********************************************
k1: والله من كه نفهميدم منظور تو چيه؟! دنبال من هستی، دنبال زوجه من هستی، دنبال مادر خانم من هستی، دنبال شوهر هستی، راستش رو بگو ببينم تو دنبال كی و چی هستی شايد منهم تونستم يه كاری برات انجام بدم!
Posted by مریم | August 9, 2008 01:37 AM
Posted on August 09, 2008 01:37
سلام اقا کیوان عزیز:
1.من منتظر عشقم نمی مونم.چشمش کور می خواست نره.
2.من هم واقعا معتقدممممممممممم که شما از غم فراق یار یک گوشه کز کردید نشستید.(اطلاعیه دعوت پست قبلتر هم کار استکبار جهانی بود)
3.کتای صد سال تنهایی رو که خوندم تا چند وقت حالم بد بود.ولی نمی دونم چه جنونی بود که نمی تونستم کنار بذارمش.
4.کتاب شما که غریبه نیستید نوشته هوشنگ مرادی کرمانی رو برای کسی خریدم ولی خودم هم خوندم.اول فکر کردم که بچه گانه باشه(خاطرات خود کرمانیه)ولی بعد خیلی خوشم امد ولی در نهایت فهمیدم من خیلی بی غیرتم.
5.حالا هم کتاب از زبان داریوش رو می خوام شروع کنم.
6.بای
Posted by م.طلوع | August 9, 2008 01:57 AM
Posted on August 09, 2008 01:57
راستی یک چیزی هم در مورد پست قبلی.قبلا در کامنتهای وبلاگ غوز بالا قوز نوشتم .برام مهم نیست که وقتی با کسی حرف می زنم دعوام می کنه یا نصیحت ولی خیلی برام لذت داره که وقتی حرفی دارم مخصوصا وقتی دلم گرفته با کسی حرف بزنم که حرفمو همانطور که میگم بفهمه .نه اینکه چنان تعبیری از حرفهام بکنه که بگم عجب غلطی کردم.یکی از نعمات خدا برای من دوست خوبمه که هر چیزی بهش بگم همانطور حرفم می فهمه که گفتم:خوب یا بد.احتیاج نیست توضیح اضافه بدم واونم تفسیر نمی کنه.این خیلی خوبه.خدا قسمتتون کنه
***********************************************
k1: تا حالا كسی به شما نگفته خيلی گنگ مینويسيد؟!
Posted by م.طلوع | August 9, 2008 02:07 AM
Posted on August 09, 2008 02:07
ممنون از تذکر تون آدرس وب و درست کردم .
راستش بعدا از سالها وکلی چک و چونه زدن با خودم یه رمان خوندم .بیوتن ولی چندان خوشم نیامد . بنظرم نویسنده یک یه میخ زده یکی به نعل
Posted by نارتیتی | August 9, 2008 07:39 AM
Posted on August 09, 2008 07:39
سلام - " دختر بخت " از ايزابل آلنده كتاب قشنگيه
Posted by پارميدا | August 9, 2008 11:43 AM
Posted on August 09, 2008 11:43
سلام.گفت بیا سه شنبه صبح بریم سینما.سه شنبه صبح می خواستم بخوابم.گفتم پنج شنبه عصر بهتر نیست؟گفت خداحافظ داداش.ما رفتیم.و رفت.چه مسخره.فقط به خاطر سه شنبه؟نمی دونم این چندمین سه شنبه بود.و شاعر گفته
سه شنبه خدا کوه را آفرید!
فهمیدی چی شد؟
Posted by فانی | August 10, 2008 09:31 PM
Posted on August 10, 2008 21:31
چه خوبه كه اينجا در مورد همه چيز صحبت ميشه. يه روز وبلاگتو باز ميكنم و از خنده ميافتم از صندلي پايين. يه روز به نظر مياد دارم فيلم فارسي مي بينم (ميخونم) . يه روز نوشته ات آنقدر لطيفه كه انگاري خود "فلورنتینو آریزا" هستي كه داره واسه "فرمينا" نامه مي نويسه. یه روز قلم یه تحلیلگر را داری که تلنگر میزنه به باورها و عادات و حقایق زندگی هامون تا يه كم فكر كنيم يا حداقل دلمون خنك شه كه اقلا" يكي ديگه هم مثل من هست و البته جسارت بيان هم داره. الان هم که بابا........! فرهنگ و کتاب ! تریپ قهوه تلخ و گپ روشنفنکری و ایناست! آخراي "عشق سالهای وبا " را دارم مي خونم . اون همه تشریح جزئیاتش که البته ارزش تاریخی و ادبی زیادی داره ، برای من کمی کسل کننده است. اما اینکه با این دقت جزئیات روح آدمها را هم تحلیل میکنه خیلی جذابه. فیلمش را هم گرفتم بیبینم . البته اکثر فیلمهای هالیوودی که اقتباس از یه اثر ادبی برجسته هستن ، شايد یه جورایی بیننده را ناامید کنن. ولي خوب کارگردان بدبخت اگه قرار باشه 700 صفحه کتاب و N تا معشوقه اون دون ژوان وفادار! را به تصویر بکشه که باید سریال بسازه نه فیلم سینمایی. خلاصه که مرسی ازتوصیه های خوبت در زمینه کتاب( البته توصیه های دیگرت هم هم حرف ندارن). برا اینکه از این قافله فرهنگ و ادب جا نمونم ، کتابی را که خیلی دوست دارم پیشنهاد می کنم : " کوری" توضیح دیگه هم نداره .چون همه شهر کتابها دارن. شاید هم خونده باشی. در ضمن جریان اون بوسه یه هویی تو شهرکتاب هم عالی بود. نهایت وجه رمانتیک k1 بود. از اونها که خاطرات آدم را از ته صندوقچه های اسرار بیرون می کشه که یه طعم شیرین و گرم و دلپذیر را جایگزین طعم گس زندگی روزمره کنیم.
***********************************************
k1: كوری رو خوندم كاشكی يه پيشنهاد ديگه ميدادی.
Posted by بهار | August 11, 2008 11:20 AM
Posted on August 11, 2008 11:20
فیلم خوبی بود ! و البته اینجوری انتظار کشیدن کار سختی نیست ":)
Posted by از زندگی | August 12, 2008 10:01 AM
Posted on August 12, 2008 10:01