شنبه، ۱۲ مرداد ۱۳۸۷

انگاری زبونم تَرك خورده. وقتی جلوی آينه واميستم و نوك زبونم رو می‌چسبونم به پشت دندونهای جلوم و يهويی عينهو يه چتر صورتی بازش می‌كنم، می‌بينم كه گويا با چاقو و يا يه تيغ تيز موكت‌بُری، قاچ قاچ‌ش كردند. بُرشهای نسبتاً عميقی كه مال همون آلوهای قرمز خوشرنگ دربنده. يادته چه روز خوبی بود؟! اون روز هوس دربند كرده بودی. يه روز گرم تابستونی كه جفت‌مون لَم داده بوديم روی صندلی‌های اون ماشين كثيفه. توی خيابون نياوران بوديم كه بهم گفتی، بريم دربند تا از اون آلو قرمزها بخوريم؟! هوس آلوهای خوشمزه‌ايی رو كرده بودی كه انگاری هيچ جای دنيا نمی‌تونی اونها رو پيدا كنی. يه سری چيزها، يه سری خاطرات، يه سری طعم و مزه‌ها، يه سری هست و بودها، مختص همين سرزمين. مختص همين جغرافياست. خيلی از آدمها مثل تو از اونور دنيا به عشق همين آلو و لواشك و نون سنگك‌ و آش‌رشته‌ی بی‌بی‌ جون‌شون‌ برمی‌گردند.

اون روز بين تُرش و مَلس، تُرشش رو انتخاب كردم. ميدونستم آلوی ترش دوست داری همونجوری كه فهميده بودم، آدامس‌های تند و فلفلی رو دوست داری. اينبار چه عدم تفاهم خوشايندی! نميدونم چی شد كه منهم پا به پای تو، نشستم و اون آلوها رو خوردم. يادته؟! من ميوه ترش دوست نداشتم ولی اون روز نميدونم چی توی اون نگاه و چشم‌ها بود كه طعم همه‌‌ی اون آلوهای ترش رو، شيرين كرده بود. شده بود عسل. شكر پنير! و اگه هشدار تو و اون هی بلندت نبود، اون روز من همه‌ی آلوهای دربند رو می‌خوردم. اگه يادت باشه از همون روز بود كه دربند و آلوهای قرمز تُرشش هم شد برامون خاطره.

شهر كتاب نياوران بوديم. خيلی وقت بود كه ازم قول گرفته بودی بريم و به اونجا سری بزنيم. همونجا بود كه حس كردم شايد فقط بودنت در كنار كتاب باعث بشه من رو فراموش كنی. اونجا بود كه حسودی كردم به همه‌ی كتابهای خاموشی كه هيچ وقت بهت نگفته بودند، دوستت دارم ولی خب تو عاشق‌شون بودی ولی من‌ی كه بارها اين جمله رو كه خب گفتنش هم خيلی برام سخت بود، با زبون اَلكنم بهت گفته بودم در مقابل، تو فقط بهم زل زده بودی و نگام كرده بودی. نـه، دروغ چرا، تو هم خيلی مواقع بهم گفته بودی كه دوستم داری ولی خب اونروز من حسود شده بودم. كتابهای شهر كتاب شده بودند رقيب عشقی و من چشم ديدن‌ هيچ كدوم‌شون رو نداشتم!

7-8 تا كتاب رو انتخاب كرده بوديم و هنوز داشتيم لابه‌لای قفسه‌های كتابها می‌گشتيم. اگه به حسودی من كاری نداشته باشيم، شهر كتاب نياوران يكی از بهترين جاهای روی زمينه. نگاه تو به كتابها و در و ديوار اينجا پر از افسوس و حسرت بود. ياد روزهايی افتاده بودی كه اونقدر از اينجا دور بودی كه برات قدم زدن دوباره توی شهر كتاب نياوران شده بود يه آرزو. يه رويا و حالا تو اينجا بودی. توی شهر كتاب. لابه‌لای كتابهايی كه عاشقونه دوست‌شون داشتی.

خوب يادمه. جلوی كتابهای سينمايی بوديم. دنبال يه كتاب از بهرام بيضايی بودی. نميدونم چی‌چی خوانی. اين رو ديگه يادم نيست كه فيلمنامه بود يا تئاتر. يه كمی خم شده بودی و توی قفسه‌های پايين داشتی كتابها رو می‌گشتی. من بالای سرت وايستاده بودم و نگات می‌كردم. آدمها بدون اينكه بهم توجه كنند همه‌ی هوش و حواس و توجه‌شون سمت كتابها بود. توی اين محيط حتی مردها هم ديگه هيـز نبودند و چشم‌هاشون محرم شده بود! يهويی دلم برات خيلی تنگ شد. خيلی زياد. تو اونجا بغل دستم بودی ولی دلم برات تنگ شده بود. خب دل ديگه وقتی قرار باشه تنگ بشه، حتی وقتی توی آغوشت هم باشه تنگ ميشه. ناخودآگاه صدات كردم. همونجوری كه خم شده بودی برگشتی و من رو نگاه كردی. يه جوری نگاهم كردی كه همه‌ی وجودم لرزيد. نميدونم چی توی نگام و صدام ديدی و شنيدی كه بلند شدی و واستادی. زل زديم توی چشمهای همديگه. هيچی نمی‌گفتيم. اومدی جلو و يهويی لبت رو گذاشتی روی لبم و ... خيلی سريع و زود، مثل حركت يه شهاب سنگ همه چيز زود گذشت. خوشبختی‌ها چرا اينقدر زود می‌گذره؟!

يه خانم جوونی كه عقب‌تر وايستاده بود، مات و مبهوت زل زده بود به ما. و تو دوباره خم شدی تا دنبال كتابها بگردی. همايون شجريان، دقيقاً همون آهنگی رو می‌خوند كه دوستش داشتيم. هـوای گـريـه. هر جفت‌مون عاشقش بوديم. من عاشقش بودم. من عاشقت بودم. تو عاشقش بودی. تو عاشقم بودی؟! و اگه يادت باشه اينجوری بود كه شهر كتاب نياوران هم شد برامون خاطره.

از سر كار تازه رسيده بودم خونه. مثل هميشه انگاری كوه كنده بودم. وقتی لباسهام رو از تنم درآوردم مثل اينكه تير خورده باشم ولو شدم كف اطاق. آرامش كف اطاق رو روی هيچ مبل و كاناپه‌ايی نميشه حس كرد. يه بشقاب ميوه سمت چپ و دو سه تا كتاب و مجله سمت راستم پخش و پلا بود. مامان داشت باهام حرف ميزد. به حرفهاش گوش نميدادم ولی خب الكی سری تكون ميدادم. اون بنده‌ی خدا هم از صبح تا اون موقع تنهاست و همه حرفهاش رو جمع ميكنه تا من برسم خونه و اونوقته كه ديگه انگاری راديو روشن كردی، لاينقطع نيم ساعتی حرف ميزنه و خودش رو سبك ميكنه و بعدش يهويی غيبش ميزنه و ميره توی آشپزخونه تا تدارك شام رو ببينه. تلويزيون روشن و اندی داشت ميخوند. قصّه از كجا شروع شد؟!

خودم رو كِش و قوس ميدادم. هميشه توی اون حالت، هفت هشت سانتيمتری به طول و قدم اضافه ميشد! دست و پام رو در جهت مخالف تابونده بودم كه تلفنم زنگ خورد. نميدونم چرا بعد از اين همه سال هنوز هم وقتی اسمت ميوفته روی گوشی‌م دست و پام ميلرزه. تو بودی. يه كم كه حرف زديم حس كردم اينبار صدات يه تُن خاصی داره. يه جوری غمگين بود. ازت پرسيدم، چيزی نگفتی و منهم نتونستم بفهمم چرا ناراحتی. خودت كه می‌گفتی چيزيت نيست ولی بود. اين رو هم من ميدونستم و هم تو.

دَم‌دَمای اذان مغرب و اعشاء بود. همونجوری كه داشتيم با هم حرف ميزديم، كنترل تلويزيون رو برداشتم و كانالی رو كه تا اون موقع روی‌ PMC بود عوض كردم و از كانال يك شروع كردم رفتن به كانالهای بعدی. ميدونستم كه هر روز يكی از كانالهای تلويزيون اذان موذن‌زاده اردبيلی رو پخش ميكنه. هنوز همون اَللهُ‌ اَكبر اول اذان بود كه روی كانال پنج به صدای موذن‌زاده رسيدم. ميدونستم تو هم صداش رو خيلی دوست داری. داشتيم با هم حرف ميزديم. شايد هم قربون صدقه هم ميرفتيم. واسه من تو بهترين و شايسته‌ترين بودی توی اين دنيا و منهم كه قرار بود جرج كلونی چند سال بعد تو باشم!

موذن‌زاده مرحوم، اَشهَدُ اَنَ مُحَمَداً رَسُولُ الله رو هم گفت. توی پس زمينه تموم صحبت‌هايی كه با هم می‌كرديم، صدای اذان بود. دنبال دليل و برهان نمی‌گشتيم. خودمون می‌دونستيم دامنه اين دوست‌داشتن از كجا تا كجاست. شايد به درازای تموم عرض اين كره زمين، شايد! ميدونستيم قراره به كجا برسه. به كدوم روز. به كدوم شب. به كدوم عصر پاييزی كه توی خيابون وليعصر راه بريم و حرف نزنيم و فقط به صدای خش‌خش برگها گوش كنيم. به كدوم صبح سحری كه دو تايی قرار بود با هم بيدار شيم و بريم شمال. به كدوم ظهر تابستونی كه توی اون خونه قديمی باصفا همراه با قوقوی يا كريم‌ها قرار بود بخوابيم. ميدونستيم قراره به كدوم سرزمين آشنا برسيم.

داشتيم با هم حرف ميزديم كه يهويی ساكت شدی. منهم ساكت شدم. قبل‌ترش بهت گفته بودم دوسِت دارم و تو باز مثل هميشه از همون پشت تلفن زل زده بودی به من. اين رو تو نگفتی ولی من خودم حس كردم. نميدونم دنبال چی بودی. نميدونم توی اون لحظه خاص به كجا زل زده بودی. كجا گم شده بودی. وقتی از اونور تلفن اِسمم رو صدا كردی دوباره دلم هُری ريخت پايين. دوباره شونزده هيفده ساله شدم و دست و پام رو گم كردم. دلم لرزيد. صدام رو صاف كردم. نميدونم چرا جرات نكردم بگم، جونم و اينبار گفتم، بله. گفتی، به همين اذان قسم كه دوسِت دارم.

قبل‌ترها هم بهم گفته بودی دوستم داری. توی روزهای گذشته. توی سالهای گذشته. توی جاهای مختلف. توی تموم اون قهر و آشتی‌ها. توی تموم اون روزها كه بودی و نبودی. موذن‌زاده هنوز به اَللهُ اَكبر آخر اذان نرسيده بود كه من حس كردم خوشبخت‌ترين آدم روی زمين هستم. اون شب دلم نمی‌خواست اذان تموم بشه و اگه يادت باشه اينجوری بود كه اذان موذن‌زاده هم شد برامون خاطره.

۶۴ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید
sanaz

.....
عالی بود مثل همیشه .

کیوان جون
بعضی وقتا با پست های این مدلی روح و روان ِ آدم و به هم میریزیــــــــــا
میدونستی؟
***********************************************
k1: متوجه منظورت نشدم. يعنی چی روح و روان‌تون رو ميريزم بهم. اين يعنی خوبه يا بد؟!

مازيار

دلقك هاينريش بل كه از پشت تلفن هم ميتونه بوهارو تشخيص بده چقدر خوشبخته...نميدونم دلقكي هم هست كه از پشت چهره ها احساسات و تشخيص بده يا از پس كلمات عاشقانه صداقت يا دروغ را بكشه بيرون...يعني ميشه ؟
خب آخه هرچه از دل برآيد بر دل نشيند...صداي موذن زاده از دل بر مياد و اگه همون دلقك فرضي كه گفتم بود يعني وجود داشت ميفهميد كه من راست ميگم و اون تهاي دل خدابيامرز صاف صاف صاف مثل شيشه است
.................................
درضمن دوتا فضولي:
1-پدر محترم مرحوم شدن يا...چون عمدتا" اسمي از ايشان نمي بريد
2-نامرد روزگاري هرچي با ايمبل در رابطه با تنگ و تگ بازي تنگه جبل الطارق و قربونش برم تنگه هرمز بهت رسيد براي من فوروارد نكني ..
***********************************************
k1: بله پدرم ده سال پيش فوت كردند. در رابطه با موضوع 2 هم متوجه منظورت نشدم.

لیلا

طعم ها : ترش شیرین تلخ گس ... جاها ... صداها ... بوها ... همه ان چیزی ست که به خاطر خاطرات متصل به ان یک بخش مهم از وجود ادم در ان جا می ماند ... و مگر جز خاطره چه چیزی از گذشته برای ادم ها باقی می ماند ؟

سلام

امروز که استت بلاگم رو چک می‌کردم متوجه شدم که یک نفر با اسم و نشانی من برای شما کامنت گذاشته.
فقط خواستم بگم که کامنت پست قبلی شما که به اسم منه، من ننوشتم و ادبیات نویسنده با ادبیات و نگارش من یکی نیست و من تا به امروز افتخار آشنایی با شما و وبلاگ‌تون رو نداشته‌ام.
اگه اون کامنت رو پاک کنین، یا دست‌کم اسم و نشانی من رو حذف کنین ازتون ممنون می‌شم.
با مهر:
رها
***********************************************
k1: والله رها جان از ديد من هيچ ايرادی نداره چون نقد درستی بوده ولی متاسفم برای اونايی كه با اسم اين و اون برای ديگران كامنت ميذارند ولی چشم آدرس وبلاگت رو پاك می‌كنم.

چه خوب که انقدر خوب می تونی از دلت بنویسی و خودت رو خالی کنی...

پریشب که فیلم If Only رو نگاه میکردم همین حال و هوای تو رو داشتم اینکه چطور میشه که خیلی چیزا واسه آدم میشن خاطره. چیزایی که ممکنه خیلی ساده و معمولی باشن و بارها و بارها تو زندگی آدم باشن ولی یه حس و یه حال و هوا یه لحظه اونارو واسه آدم میکنه یه خاطره یه خاطره که هر لحظه ی عمرت که به یاد بیاری انگار توی همون فضایی درست همونطوری که اون لحظه خاص بودی. اگه این فیلم و ندیدین به همتون توصیه میکنم ببینین به آدما میگه که لحظات زندگیشون و بی تعارف زندگی کنن و از بیان احساسشون طفره نرن چون به قول خودمون یه وقتی میفهمن که چه زود دیر میشه. خوشحال باش کیوان از اینکه اینقدر با خودت رو راست بودی که توی هر لحظه و وضعیتی که حس کردی اونی که در کنارت هست یا حتی ازت دوره رو دوست داشتی بهش گفتی، اینطوری تو اون لحظت رو زندگی کردی اونم صادقانه.
***********************************************
k1: من اين فيلم رو نديدم ولی سعی می‌كنم حتماً ببينمو ممنون از معرفی‌ت.

کلی خاطره
چه خوبه که می تونین از لحظه ها ، خاطره های دوست داشتنی بسازین.

فتانه

دارم هايده گوش ميدم به خودم كه اومدم (چون خوندن پستت اونقدر آدم رو با خودش ميبرد كه حتي حس شنوايي هم تو شهر كتاب و حال و هواي اذان بود) ديدم داره آهنگه "بي تو بودن را براي با تو بودن دوست دارم" رو ميخونه. جالب بود.
چي بگم گاهي آدمها براي داشتن همين احساسات راه دور هم از اونايي كه بهم چسبيدن و نقش بازي ميكنن (و خيلي خوب هم بازي ميكنن) خوشبخت ترن. مطئمن باش.
من كه گاهي با بو كشيدن عطر يك پياز داغ ساده يا اطلسي تازه آب داده ميتونم بشينم وسط كوچه و گريه كنم. فقط به اين دليل ساده كه شرايط زماني و مكاني بعضي چيزها گذشته و حتي تكرارشون يه جورايي زوركيه و ديگه به دل نميشينه. فقط گاهي يك جرقه آدمو ميبره به اون زمان و مكان.
راستي الان داره "نگو نگو نميام" رو ميخونه :)

تو به اون عضو مباركت خنديدي كه 22 سالت باشه
دو نقطه دي

حس اينكه خوشبخت ترين آدم زميني رو كاملا مي شد لمس كرد
اين نوشته ات خيلي به دلم نشست...

maryam

salam k1 aziz.ba neveshtehat adamo ta darband,ta azan,ta shahre ketab,ta kholase iroon e aziz mibary.ghalamet gorast,edame bede ta ma ham kami azdeltangi dar biyaym

دهنمون رو پر آب میکردیم و اون یکی رو به زور مجبور میکردیم که لبای هم آب بنوشیم. این وسط خنده های بی جا و به جا، میشد دلیل ریختن آب خنک روی سینه اون یکی و نوشیدن از سینه ها میشد دلیل سیراب شدن و خاطره شدن.
***********************************************
k1: شما هم چه بازيهای خوبی بلدين و ما نمی‌دونستيم!

مازيار

1- خدا پدر شمارو بيامرزه
2- بچه جون چطوري نفهميدي منظورم اينه كه اگه كسي چيزي دررابطه با تنگ كردن بعضي جاها برات فرستاد براي من هم بفرست
***********************************************
k1: 1- خدا پدر شما رو حفظ كنه.
2- من اونجای خودم رو جر دادام اونوقت اگه كسی ايميل زد فوروارد كنم برای تو، نه بابا تو فكر می‌كنی خيلی زرنگی؟!

نفیسه

"اگه یادت باشه"... همیشه این جور نوشته هات بیش از حد منو درگیر میکنه،درگیرِ یه افسوس بزرگ که اصلن دوست ندارم ونمیخوام تا آخر عمر نگهش دارم. یه سری نوشته هات یه ترس مبهم تو وجودم میریزه؟!! چراشو خودمم نمیدونم. توی تک تک اتاقها و پَستوهای ذهنم سرگردون میشم، گم میشم و سعی میکنم نترسم ولی درست مثه بچه هایی که مامانشونو گم کردن، بغض تو گلوم با سکوتِ خفه کنندش ترسمو فریاد میزنه، پلکامو تند تند به هم میزنم بلکه بتونم به اشکام بفهمونم باید سر جاشون بمونن ولی... هنوز نمیدونم کدوم بیشتر گلومو فشار میده اون پستو های ذهنم که تا سقف پر شدن یا فضای لایتناهی، خالی ، مسکوت، تاریک و سرد و نمورِ پیچ و خم ها و سرداب های عمق وجودم.
***********************************************
k1: خب اين حسی كه ميگيد بايد خيلی جالب باشه. نميدونم بواسطه اينكه شما با خوندن اين پست‌ها به اين حس ميرسيد من بايد خودم رو سرزنش كنم يا تشويق؟!

پارميدا

سلام كيوان خان - اين سبك نوشتنتون را خيلي دوست دارم ، يه جورايي به دل خواننده ميشينه و اون بوسه توي شهر كتاب واقعا محشره .
***********************************************
k1: يه حس فوق‌العاده بود كه اصلاً قابل وصف نيست.

پروانه

سلام،
گاهي رمانتيك، گاهي فرهنگي و كتابخون و گاهي ... (مثل پست قبلي)، پسر تو چند تا شخصيت داري؟

خيلي خوبه كه مي‌توني چند وجهي بنويسي. من نوشته‌هاتو خيلي دوست دارم، از هر نوع كه باشه.
***********************************************
k1: ممنون از لطفت.

asal

همه بهم میگن اون رفته بچه جون فراموشش کن - چه کار سختی اونا نمیدونن که ظاهرا تو از زندگیم رفتی ولی در واقع چنان گره خوردی به همه تار و پود وجودم که نمیتونم نبودنت رو باور کنم - اونا نمیدونن که اگه گاهی به نظر اونا بی دلیل و مثل دیوونه ها یهو چشام جوری پر اشک میشه که اشکا سر ریز میکنه و همه صورتم و خیس میکنه و حتی خودم هم نمیفهمم که دارم زار زار گریه میکنم چون بوی یه عطر یا شنیدن یک آهنگ یا حتی به یاد اوردن یکی از تکیه کلامهای تو چنان یادت رو برام زنده میکنه که انگار از دلتنگی برات همه وجودم درد میگیره ...
آن روزها رفتند - آن روزها همچون نباتاتی که در خورشید میپوسند از تابش خورشید پوسیدند و گم شدند آن کوچه های گیچ از عطر اقاقی ها - در ازدحام پر هیاهوی خیابان های بی برگشت - و دختری که گونه هایش را - با برگهای شمعدانی رنگ میزد آه - اکنون زنی تنهاست - اکنون زنی تنهاست ...

راستی منم عاشق اذان موذن زاده هستم که واقعا به اون ته تهای روح آدم نفوذ میکنه و حس و حال قشنگ ماه رمضان و سفره افطار رو زنده میکنه . سگ کوچولوی عزیز من وقتی صدای اذان موذن زاده رو میشنید میامد میشست جلوی تلویزیون سرش رو بالا میگرفت و چنان از ته دلش زوزه میکشید که همه موهای تن ادم سیخ میشد . چقدر دلم براش تنگه چقدر زیاد....
***********************************************
k1: جسارتاً ببخشيد من متوجه نشدم شما اون پاراگراف بالايی رو كه نوشتيد برای شخص خاصی بود يا برای سگ‌تون كه دل‌تون براش تنگ شده؟!

یا من این اواخر احساساتی شدم، یا عاشقانه نویسی شما داره هر روز قشنگتر از دیروز (!) میشه!!! بابا اشکمون دراومد!
ضمنا اینم از حمید مصدق عزیز شما:
دوستت دارم را با من سیار بگو
دوستم داری را از من بسیار بپرس

اکبر شیلنگ

k1 جان فکر ميکنم "پرويز پرستویي ی وبلاگنويس ها" لقبي برازنده برات باشه... هم در طنز عالي مينويسي هم در بيان احساس و فضاسازي هاي عاشقانه چیره دستی...آمیختن صدای اذان با اون فضای عاشقانه محشر بود...
***********************************************
k1: نوشته‌ايی كه باعث بشه حتی روح شما رو هم يه ذره تكون بده پس حتماً خوب و قشنگ بوده و من بايد به خودم ببالم. راستش " اكبر آقا شيلنگ " كمتر يعنی راستش اصلاً به كامنت احساسی از طرف شما عادت ندارم. همش صحبت چاقو و قمه و سيخ و ميخ بوده ولی اينبار ظاهراً تونستم حتی دل شما رو هم بلرزونم.

ممنون از اين لقبی كه بهم دادی. خيلی جالبه " پرويز پرستويی وبلاگ‌نويس‌ها ".

ساسا

کیوان عزیز درسته من تازه چند روزه مهمون وبلاگتم اما تو همین چند روز چندتایی از نوشته های آرشیوتو خوندم.با بعضیاش احساساتی شدم با چندتاش حسابی خندیدم و چندتایی هم منو برد تو فکر.
خلاصه اینکه پست امروزت منو برد تو یه حال و هوای ناب:ازون حالایی که تو این دوره زمونه کمتر نصیب کسی میشه و بخاطر همین
Je te remercie de tout mon coeur
یعنی با تمام وجود ازت متشکرم...
..............................................
ضمنا تو پست قبلیت در مورد من دچار یه سوء تفاهم کوچولو شدی آخه من همینجا تو ایران زندگی میکنم نه تو فرانسه!!!!!!

Cher M.Rasoul, moi non plus je n'ai aucune idée à propos le comment de notre communication et alors restons tous les deux seulement les simples lecteurs des postes de cher M. Keyvan
Cordialement, Mlle Sasa
***********************************************
k1: خوشحالم كه تونستی با اين نوشته‌ها ارتباط برقرار كنی و خب باز هم خوشحالم كه ايران هستی و فرانسه نيستی. هر چند ظاهراً آقا رسول بايد از بودن شما در ايران خوشحال باشه نه من!


رسول

خوب پس بگو داشت حست میومد! و ما رو پروندی که از این پستها بزنی و...آره دیگه.
باشه داش کیوون اگه از ما هم مث آبجی زری(مخلصیم و گله مند البته!) میترسی و میخوای دَک‌مون کنی بفرستی اون پشت مشتا که فقط بی‌کلوم از اینجا رد بشیم یا از جاهایی دیگه سر دربیاریم وحرفامونو اونجا بزنیم، حرفی نیست.پایه اونم هستیم!
فقط چرا هل میدی؟خودم میرم!
جون من فقط اون خانم خوشگله که گفتی برم دنبالش رو نشونش بده (نه نه یاد بده!) بقیش با خودم.
ما رفتیم که پرده نشین بشیم و درخواست عضویت بدیم به سعیده/نفیسه خانم جهت انجمن خوانندگان خاموش حاضر در پشت صحنه.

راستی،چرا خانه کوچک ما سیب نداشت....
بای
***********************************************
k1: آقا رسول من مخلص شما هستم. من غلط بكنم شما رو دك كنم.من كه با كامنتهای شما كلی هم حال می‌كنم دوست داری يه قراری بذاريم و من شخصاً ارادت خودم رو نشونت بدم! خوشحال ميشم كه خاموش نشی و هميشه روشن باشی. خودت ببين دو روزه اومدی اينجا كامنت ميذاری چقدر زبون فرانسه‌ات خوب شده. كلی هم دوست و رفيق فرانسوی زبون پيدا كردی. از قول منهم به "ساسا" و البته به زبون فرانسه سلام برسون.
سيب هم يه بهونه است خونه بايد لطف و صفا داشته باشه كه قطعاً خونه شما داره.

سلام
بازم قاط زدي كيوان؟!!
خيلي باحال نوشتي و معلومه كلي تو خودتي
بيا بيرون
بدو
بدو
بدو ...

high light

هيچ دقت كردي چقدر قشنگ خواننده‌ها را با متن‌هاي متنوعي كه مي‌نويسي هماهنگ مي‌كني؟ اين معجزه نوشته‌هاته ... در ضمن من شرمنده شدم هنوز كليه ام فروش نرفته مي خواستم بگم اگه اشكالي نداره فعلاً از كامپيوتر محل كار استفاده كن تا ببينيم چي مي‌شه :(

رسول

ای خدا! تو هم میدونی دل ما چقد کوچیکه وتنگ! همش سوء استفاده میکنی.
(اقدام واسه ترانس پلنت با عضوی دیگه هم فایده نداشت).
حالا نمیخواد ارادتو حضوری نشون بدی! از دور که حواله میکنی کافیه! (فقط من قسط نمیتونم بدم،اگه پس ندادم تو هم....)
راس میگی ها:از وقتی باهات آشنا شدم خیلی چیزام خوب شده ورشد کرده!
---------------
اینم یه سلام از جانب شما :
Cette salutation est de la part de M. K1
--------------
Cher Mademoiselle Sasa: Consenti et comprenait. Attendre jusqu'à alors. Les meilleurs voeux
***********************************************
k1: اگه جرات داری بگو توی اين خط آخری چی نوشتی؟!

asal

نه فقط تیکه آخرش مال سگم بود چون جسارتا حداقل توی اینجا که من زندگی میکنم سگها عطر نمیزنن و تکیه کلام هم ندارن . اون تیکه بالایی هم فقط یه حس بود و مخاطب خاص نداشت مثل بیشتر مطالب عاشقانه ای که تو مینویسی ....
***********************************************
k1: تو نه و شما! ولی فكر می‌كنم اگه اون مطلب احساسی رو برای سگ‌تون ننوشتيد حتماً شما هم دست به قلم خوبی داريد.

همونطور که طنزهات بانی لبخندهای با صدای منه ...
عاشقانه هات نم اشکو روی چشام می نشونه ...

مرسی از لطف‌تون.
***********************************************
k1: خواهش ميكنم رها جان.

این بوس یهواکی ها خیلی میچسبه!
این نوشته هم یه خاطره میشه

saba

تو(نه! ببخشید، شما) کولاکی(:
مرسی

nazila

اقا کیوان گل جون خانم گلت که این قدر دوسش داری و براش به این قشنگی نوشتی کامنت دونیت رو درس کن . ادم پدر صاحابش درمیاد تا بتون کامنت بذاره . میخاسم برای چوابتون به سوالم تشکر مخصوص بکنم . این چند روز تعطیلی طولانی یه تیکه هایی از ارشیو تون رو خوندم . وای که چقدر قشنگ بود بعضیاش . اگه دم دسم بودین صد تا ماچتون میکردم البته دوستان فکر بد نکنند ماچ خواهر برادریا از بس خوشگل می نویسین . اون نوشته رو که همسر خوبتون در مورد شما نوشته بود خوندم و این قدر صادقانه و قشنگ بود که همسرم رو صدا زدم و براش خوندم . کاش شما که شکر خدا رابطه تون این قدر خوبه یه پست می نوشتین و رمز موفقیتتون با همسر جان را برای ما هم مینوشتین البته نوشته بودین که حفظ حریم خصوصی خیلی مهمه و منم باهاتون موافقم اما کاش کاملتر مینوشتین . اگه همه مردای ما تو روابط با خانمشون شعور شما را داشتن چقدر عالی بود . همین که هنوز اونقدر خاطاتتون با ایشون یادتون هست که نوشته های به این قشنگی مینویسین باید به شما صد افرین گفت . . فقط اون نوشته هاتون که مال مهاجرتتون بود خیلی ناراحتم کرد . چون ما هم قصد مهاجرت داریم البته نه به این زودی تا میاد نوبت پرونده ما بشه فک کنم موهامون رنگ دندونامون بشه اما نوشته های در قربت شما منو نگران خودمون کرد . منتظر یه پست توپ از شما در مورد روابط موفق زناشویی هستم . بازم مرسی برای همه چی .
***********************************************
k1: خب این کامنت شما خیلی من رو شرمنده کرد. خوشحالم که از نوشته‌های من خوشتون اومده فقط خواستم بگم برای من مشکلی نیست شما هر جا که بگید من میام تا بوسه‌ام کنید!

ساسا

با همه احترامی که برات قایلم اما حداقل نصف احساس حاکم بر این پست رو مدیون نکته سنجی و احساس طرف مقابلت میدونم.
همه میدونیم که تو دنیای دوست داشتن ازین بوسه ها فراوونه اما اونی موندگار میشه که با یه تصمیم به موقع
خاص بشه اونوقته که عطرش تا همیشه مشام دل آدمو نوازش میده. گفتن " دوست دارم"هم همینطوره ممکنه این جمله تا آخر عمر هرکسی به تناسب موقعیتهای مختلف به گوشش بخوره اما همشون به دل نمیشینه. شاید فقط لحن یکی یا دوتاشون واسه همیشه تو گوش آدم بمونه. و این شرایطه که مشخص میکنه کدوم یکی باید موندگار بشه زود فراموش شه…..
و فرد مورد علاقه تو
استاد به اوج رسوندن تاثیرگذاری و خلق شرایط خاصه و پیدا کردن چنین فردی واقعا جای تبریک داره:
félicitationnnn
***********************************************
k1: به نکته خیلی خوبی اشاره کردین قطعاً این مورد یه رابطه دو طرف است.

soha

چه متن عاشقانه ی پر احساسی !!!! خیلی خیلی خیلی خوب بود . البته نمی دونم واقعی بود یا تخیلی.اما اگه تخیلی بود ارزش ادبیش می ره بالاتر. حالا نه که من کارشناس ادبی باشم .
احتمالا اون هایی که تجربه ی ماجراهای عاطفی دارن خیلی با این نوشته ارتباط برقرار می کنن. به هر حال مرسی. خیلی خوب بود

سلام
همین خاطراته که زندگی رو قشنگه می کنه ولی همین یاد اوری این خاطراتت میتونه اشک ادمو سرازیر کنه.برای کسانی که بودن باهاش دیگه میسر نشه یه..
بهر حال امیدورام برای شما ایت خاطرات دوباره به واقعیت برسه وشما همیشه از بودن با کسانیکه دوستشون داری لذت ببری.

راستی اینم تقدیم به شما و شریک خاطراتتون:
« بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
اه ؛ بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین منو تو فاصله هاست»
***********************************************
k1: ممنون از لطف‌تون.

asal

در این که من قلم خیلی خوبی دارم اصلا شک نکن که اگه تصمیم بگیرم وبلاگ بنویسم دیگه .... در این هم که تو همون تو هستی نه شما باز هم شک نکن چرا که اونقدر نوشته هاتو دوست دارم و به من نزدیکن که حس میکنم سالهاست از نزدیک می شناسمت و حتی فکر اینکه باضمیر غریبه و سرد شما خطابت کنم برام خنده داره پس بدون که این توی پر از صمیمیت و علاقه است نه خدای نکرده توی بی احترامی
***********************************************
k1: خب الان با اين توضيحی كه دادين منهم متوجه شدم ولی اگه از من می‌شنويد به چسبيد به درس و مشق و زندگی‌تون از وبلاگ چيزی در نمياد!

baharak

سلام.بابا گل کاشتی.فقط یه مشکل کوچیک درست کردی و اونم اینکه من چنان به علاقه شما و همسر گرامیتون حسودیم شد که کلی دپرس شدم.

آخه من تو این همه کهکشان یه شهاب سنگ هم ندارم که یه چنین لحظاتی داشته باشیم.

ضمنا خطاب به دوستان کامنت گذاشتن اینجا لم داره.کار هر کسی نیست.فقط باید دقت کرد.

natamam

salam rastesh aval ba kami tarsolarz oomadam too blogetoon va raftam ghesmate commenthaye matlabe ghablitoon bebinam chiha be man goftin vaghti javabetoon ro khoondam aroom shodam babate azane moazenzade ke roohesh shad man vaghean motehavel misham vaghti goosh midam dar zemn moraghebe in hesshaye ghashangetoon bashin ke khatere shodaneshoon baese kohnegish nashe man ham kheyli delam mikhad ye lahze be in berasam ke khoshbakht tarine adamha hastam baram 2a konin dar zemn moraghebe azizetoon bashin
***********************************************
k1: آقا يا خانم ناتمام! ما خودمون هم محتاج دعا هستيم.

به من ثابت شده که مهمترین عامل در ماندگار شدن یک عشق شهامت دوست داشتن است. اینکه خانمت تو رو اینقدر دوست داشته و شهامتش رو داشته که تو شهر کتاب نیاوران بوسیدتت بهترین دلیل بر جاودان شدن عشق بین شماست.
اینهمه خاطرات قشنگ مشترک! حتی اگه دیگه تا آخر عمرت خدای نکرده همسرت رو نبینی میتونی با خاطراتت زندگی کنی. در ضمن قد ایشون هم باید خیلی بلند باشه (در حد 2 متر) که تونسته بوست کنه نه؟
***********************************************
k1: حالا كی گفته ايشون خانمم بوده؟!

این تَََرَک ها همه ش متبرکه. باید قدرش رو دونست و ازش نوشید که شهد و افشره زندگیه

PINK

ما هم دلمون می خواااااااااااااااااااااااااد بوسه در شهر کتاب !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
***********************************************
k1: اونجا رو نمی‌تونم بهت قول بدم ولی جای ديگر، شاد!

ارسلان

کیوان اون لقبی که اون دوستمون داد بهت رو قبول دارم منم! "پرویز پرستویی وبلاگ نویسا!"
نوشته هایی مثل نوشته قبلیت، به مذاق خیلیا خوش نمیاد، ولی یه گوشه ای از تواناییهاتو نشون میده.. هرچند گاهی حس میشه که زیادی پر.د.ه دری می کنی و عمدتا خانوما از خندیدن به اون نوشته ها احساس عذاب وجدان پیدا میکنن که حق هم دارن گاهی اوقات.. من که مشکلی ندارم باهاشون! فقط میترسم ف.ی.ل.ت . ر بشی!
بعدم که فرقی نمیکنه همسرت باشه، دوست دختر یا دوس پسرت باشه... مهم اون حسه که فک میکنی اگه الان دستشو نگیری یا نبوسیش تا آخر عمر حسرت همین یه لحظه رو میخوری...
خاطرات قشنگی داری! خوشبو و خوش آهنگ و خوشمزه و خوشرنگن...! شهر کتاب نیاورون رو منم خیلی دوست دارم.. آها نه! شهر کتاب ایران زمین بود اونی که من دوست دارم!
خیلی خوب حست و اتفاقا و لحظه ها رو میاری تو کیبورد!! یعنی اون لحظه هایی که میگی مثلا " ز سر كار تازه رسيده بودم خونه. مثل هميشه انگاری كوه كنده بودم. وقتی لباسهام رو از تنم درآوردم مثل اينكه تير خورده باشم ولو شدم كف اطاق... تا آخر پاراگراف" اون حس حسادت به کتابا رو خیلی خوب درآوردی.

پ.ن. مثکه آقا رسول و ساسا خانم داره قضیشون جدی میشه! میگم یه گشت ارشاد واسه این کامنت دونیت بزار که کاملا کامنت گذاشتن رو غیر ممکن کنه! :دی!
***********************************************
k1: خب پس تو هم تائيد كردی كه من "پرويز پرستويی" هستم. كارم داره سخت ميشه!

ناهید

با وجودی که سه ساله خواننده وبلاگتونم،اولین باره که دارم کامنت میزارم.دست مریزاد داداش کیوان.من هم کلی از کتابفروشی و اذان موذن زاده خاطره دارم.تو دوران دانشجوییم پاتوق ثابتم بود و امان از بنده خدایی که اعتراف کرد به خاطر من کتاب خون شده!!!و کتابهایی که من دوست داشتم شدن مایه حسادتش!!!!
زنده باشی و پاینده

ساناز

شانس آوردین presidente خوشگلمون اون روز دور و ورای شهر کتاب نبوده و گر نه از الان بیشتر براتون خاطره میشد.یه سؤال: شما چرا در مورد همسرتون نمی نویسید؟تو آرشیوتون در موردش نوشته بودین
***********************************************
k1: شهر پرزيدنت ديگه چيه؟! منظورت رو نفهميدم.

ارسلان

پرویز پرستویی نیستی. کیوانی! که خیلی توانایی داره! پرویز پرستویی هم احتیاج داشته که "مرد عوضی" و "عشق شیشه ای" رو بازی کنه، تجربه اس! اما از این طرف هم "آژانس شیشه ای" داشته هم "مارمولک"! همین طور که می نویسی خوبه.. فقط کامنت قبلیمو یه بار دیگه بخون! پرده دری و اینا! می ترسم از ف. ی. ل..تر شدنت!
***********************************************
k1: حالا تو هم اونقدر از في.ل.تر بگو تا آخر سر اينكارو بكنند!

ارسلان

آخه یه موقه دیدی یهویی کردنتا!!! :دی! ف.ی. ل. ترو میگم! :دی!

ساناز

عزیز نمیدونی پرزیدنتمون کیه؟ شانس آوردی بهتون گیر ندادن.

مازيار

اوهوي حالا ميميري براي من هم فوروارد كني...بابا يه كم open باش تو دادن اطلاعات

ساناز

چرا به سؤِالم جواب ندادین؟ کسی که تمام احساساتش رو صادقانه و انقد قشنگ میاد مینویسه حتمآ به خواننده هاش اعتماد داره
***********************************************
k1: احتمالاً هيچ دليلی نداره كه يه بلاگر همه چيز زندگی‌ش رو بخواد بگه. مگه غير از اينه؟!

مهر

کیوان جان عزیز مرسی ار این همه حس قشنگی که خواننده هاتو توش شریک میکنی و ما رو هم بردی تو حسرت لحظاتی که تو زندگی ادما دیگه تکرار نمیشه و فقط میشه با یاداوریشون دل رو به خیالی شیرین خوش کرد امیدوارم این لحظات لذت بخش بازم برات تکرار بشه راستی خاطره اذان موذن زاده مثل ربنای ماه رمضون واسه خیلی از هم سن وسالای ما پر از حس دوست داشتنییه که تو دهه 60ها ندیدم الوی ترشم که عشق خانوماست که اقایون عزیز فقط به خاطر همراهی!سه سوته تمومش میکنن !

Parastoo

Man bad az ye vaghfeyeh toolani dobareh daram webloget o mikhoonam.
hich vaght ham vasat comment nazashtam .
Faghat mikhastam begam ke kheili kheili khoob minevisi.
Ghar che ke in aslan harf e tazey nist o hame inja ba man hamnazaran.
(kheili badam miad inja ke hame farsi minevisan man Pinglish minevisam...:( Farsi nadaram man)

Kholaseh DAST MARIZAD...
***********************************************
k1: پرستو جان ممنون از لطفت.

ديروز خواستم كامنت بذارم وقتي كامنت پست مي شد ، Service Unavailabe Error مي داد . بابا پرويز ، بابا پرستو ... مي خوام پيشنهاد كنم اگه خواستي احساساتتو بيان كني تحت هر شرايط مكتوب ارائه كني ... مطمئنم كلام تو به شيوايي قلمت نيست چون دست به قلمت حرف نداره ( بابت اين جمله آخر تيكه بار ما نكني داداش ) .

رومئو

مثل اينكه خيلي با شهر كتاب نياوران حال مي‌كني چون يادمه توي وبلاگ قديمت هم يه پست را در مورد اون نوشتي
***********************************************
k1: تا حالا خيلی بيشتر از يه پست نوشتم ولی همونجور كه گفتم شهر كتاب نياوران يكی از بهترين جاهاي دنياست.

salam,neveshtaton ro 3,4 bar khondam,kheily ziba bood. kheily kheily ziba.

va kheily bishtar az ziba bodan tassir gozar, ye jory ke adam o mato mabhot joloye safheye computer negah midare.


خط آخرو که خوندم بغضم گرفت...
خوش به حال کسی که یکی هست انقدر دوستش داشته باشه.


داش کیوان سلام، خوبی؟

از این عشقولانه ها بیشتر بنویس، کم کم من هم باید تو این سبک در مکتب استاد کیوان شاگردی کنم.

دوست

دقت کردی اقا کیوان خانمای خواننده وبت چقدر از این مدل نوشته هات استقبال میکنن ؟ بابا اینا همش توهمه ! حالا تو هی اینارو بنویس توقع خانما رو از ما اقایون ببر بالا . خانم دکتر مهر خیلی مخلصیم .

دوست

دقت کردی اقا کیوان خانمای خواننده وبت چقدر از این مدل نوشته هات استقبال میکنن ؟ بابا اینا همش توهمه ! حالا تو هی اینارو بنویس توقع خانما رو از ما اقایون ببر بالا . خانم دکتر مهر خیلی مخلصیم . مرسی که اسم جدید به جای یک دوست برا خودتون انتخاب کردین . ایشالا جبران میکنم .

mah

چه قشنگ عشق و احساست را با هم آمیختی! خیلی زیبا نوشتی..
باز احساس عاشقی کردم... دلم باز شد..
ببار ای خالق عشق...
بباران ابر رحمت
که باشم محرم عشق
مبادا دل ببندم به هر نامحرم عشق

غزال

اولین ویلاگی که هرروز سرمی زنم اینجاست. و فقط دیروز بهت سرنزدم...چه پستی گذاشتی!

خوشابحال تو و او.... دوست داشتن حس خوبیه ودوست داشته شدن از اون بهتر
شادباشید:)

tadae

اين نوشته منو گرفته و ول نمي كنه......چه روزاي قشنگي......چه قشنگ تعريف كردي.......من الان تو اون كتاب فروشي ام دارم شما دوتا را نگاه مي كنم......

نرگس

سلام
کاری ندارم مطالب این پست واقعی بود یا ساخته ذهن خلاق نویسنده! به هر حال زیبا بود
اما اگه من عشقم رو وسط شهر کتاب یا هر جای دیگه که کس دیگه ای غیر از خودمون اون جا باشه ببوسم(اونم از لب!!) مطمئنم که از دستم ناراحت میشه:(

زهره

لعنت به من که این نوشته رو خوندم..
خودم کم اشکین بودم..

ارسال نظر