« امان از اين دنيای بشدت مجازی! | Main | هيــولا »

کاشکی هفته، عصر جمعه‌ايی نداشت!

عصر یکی از اون جمعه‌هایی که آدم بدون خون و خونریزی و بدون طی کردن ۲۸ روزه، پ.ر.ی.و.د میشه. الان انگاری غمباد گرفتم. آدم دوست داره سرش رو بذاره رو شونه یکی و همینجوری زار زار گریه کنه ولی خب مطابق همه این وقتها، هیچ کسی دور و برت نیست تا یه دستمال کاغذی بده دستت تا اینقدر فین فین نکنی و دماغت رو بالا نکشی حالا دیگه چه برسه به اینکه سری باشه و شونه‌ایی باشه و ناز و نوازشی که خب منهم هیچ وقت به داشتن همچین نعماتی عادت نداشتم.

کسی خونه نیست. بخاطر صرفه‌جویی و اینکه برق هم قطع نشه تا همین تنها دلخوشی اینترنت هم ازم گرفته بشه، همه‌ی برقهای خونه خاموشه. من هستم و همین یه کامپیوتر زپرتی که خب باید بابتش روزی سه بار به علی شلمبه زنگ بزنم و ازش تشکر کنم و از همون پشت تلفن جلوش دولا راست بشم و امیدوار باشم که فعلاً هوس نکنه بیاد و کامپیوترش رو ببره که خب دیگه اون موقع وامصیبتا میشه. همه اهل خونه و همون ۳-۴ تا دوست و رفیق هم پخش و پلا شدند و هر کدوم یه طرفی رفتند. نمیدونم کجان اون آدمهایی که همیشه من رو به شلوغ بودن سر و کله و دور و برم متهم می‌کنند و من هیچ وقت نتونستم بهشون بفهمونم که اصلاً اینجور نیست و من تک و تنها هستم.

تا الان که ساعت ۷ بعدازظهره یه زندگی کاملاً نباتی داشتم. هیچی نخوردم. از ظهر تا حالا فقط به اندازه یه چارک چرخیدم. دلی که سر صلاه ظهر رو به قبله و خونه خدا بود الان به اندازه ۴۵ درجه به سمت شرق چرخیده و الان رو به سمت کوه دماوند رفته، چراش رو خودم هم نمیدونم.

مامان خونه نیست ولی مطابق همه‌ی وقتهایی که میخواد بره بیرون برامون غذا درست کرده بود ولی خب اخوی گرامی همراه با چند تا از دوستهایی که ماشالله هر کدوم‌شون به اندازه یه لنگه در هستند همه رو خوردند و حتی یه تیکه ته دیگ هم برای من نذاشتن تا بواسطه اون بتونم شناسایی کنم ببینم نهار چی بوده و من نمیدونم اونها چی فکر کردند که حضور دو متری من رو توی این خونه ندید گرفتند و اینجوری شد که من امروز خیلی ساده بدون نهار موندم. سر ظهر گرسنه‌ نبودم و بهشون گفتم، نوش جون‌تون که خوردین ولی الان که دیگه گرسنه‌ شده هر چی فحش خواهر مادر بود توی دلم بهشون دادم. قبل از اینکه بیام و اینها رو بنویسم مثل همه‌ی این سالهایی که تک و تنها خونه بودم، یه چایی شیرین ریختم و نون بربریی که توی فریزر بود، داغ کردم و همراه با کره و مربای آلبالو خوردم. بوی نون بربری رو عاشقونه دوست دارم و میدونم شاید همه شماهایی که خارج از ایران هستید وقتی این قسمت رو میخونید دل‌تون نون بربری داغ میخواد و کاشکی من می‌تونستم الان اونجا باشم و همینجوری داغ داغ بذارم توی دهن‌تون!!!

چایی شیرین توی زنده بودن من تا الان، حضور خیلی موثر و نقش بسیار برجسته‌ایی داشته بنابراین باید یه روز از کسیکه پروسه درست کردن چایی رو اینقدر ساده قرار داد تا حتی من هم بتونم اون رو دم کنم تا زنده بمونم، یه تشکر ویژه‌ایی بکنم.

دیشب بچه‌ها داشتند فیلم میدیدند. من اصلاً به فیلم توجه نداشتم. حواسم اصلاً توی فیلم و تلویزیون و هنرپیشه‌هاش نبود. یک دفعه روی صفحه تلویزیون یه خانم خوشگل دیدم و به بچه‌ها گفتم، من از قیافه اینجوری خوشم میاد. این خانم، ای همچین بفهمی نفهمی قیافه‌اش بد نیست و خب دیدم همه زدند زیر خنده. گفتند، میدونی این کیه؟! اولش ترسیدم فکر کردم به هیلاری کلینتون و یا همسر بوش توهین کردم و این میتونه سرآغاز جنگ بین ایران و آمریکا باشه با تته پته گفتم، نه والله نمی‌شناسمش ولی من هیچ قصدی ندارم اگه شوهر داره که من اصلاً گه بخورم سمتش برم فقط خواستم بگم قیافه‌اش رو دوست دارم همین. بچه‌ها گفتند، این شارون استون‌ه. خب اسمش رو زیاد شنیده بودم و اینجور که اونها با تعجب نگام میکردند گویا باید من می‌شناختمش. ظاهراً توی این هفت میلیارد آدمی که روی زمین زندگی میکنند فقط من بودم که اون رو نمی‌شناختمش و پنداری همه هم از ریخت و قیافه شارون استون خوش‌شون میاد ولی بنظر من همچین مالی هم نبود. یه آدم‌یه که یه ذره از آدمهای معمولی خوشگل‌تره. حالا یا شارون استون زیاد هم خوشگل نیست و یا من خیلی مشکل پسندم؟! ولی بنظرم خوشگلی دخترهای ایرانی رو هیچ کجای دنیا نداره.

ظهر در حالیکه داشتم کتاب می‌خوندم به یه قسمتش که پایین‌تر می‌نویسم، رسیدم دیگه نتونستم ادامه بدم، کتاب رو بستم و زل زدم به سقف سفید اتاق و یاد اون خاطرات وحشتناک افتادم. یادم افتاد که فاصله بین جنون و سلامت چقدر باریکه. باریک باریک. خیلی باریکتر از یه تار مو و خب من تونستم به عینه اون رو لمس کنم. یاد خودم افتادم و آرزوهایی که بعضی وقتها چقدر میتونه از دید دیگرون احمقانه باشه. اینکه بتونی بخوابی و وقتی که چشمهات رو باز میکنی صبح شده باشه بعضی وقتها میشه یه آرزو، یه رویا، یه امر محال، باور می‌کنید؟! البته میدونم که خیلی از شماها نمی‌تونید بفهمید من چی میگم بهتون کاملاً حق میدم. یه سری چیزها رو باید لمس کرد. باید تجربه کرد و من امیدوارم که هیچ وقت هیچ‌ کدوم‌تون این یکی رو تجربه نکنید.

در حال حاضر اگر می‌تونستم آب دهانم را که سرازیر شده قورت دهم تبدیل به خوشحال‌ترین مرد دنیا میشدم.

پیله و پروانه داستان زندگی ژان دومینیک بوبی سردبیر مجله ال است که پس از یک حمله مغزی شدید، دچار فلج کامل میشه. اون حتی دیگه توانایی حرف زدن هم نداشته و فقط می‌تونست یکی از پلک‌هاش را حرکت بده. فکرش رو بکنید فقط می‌تونه پلک‌هاش و اونهم فقط یکی‌ش رو حرکت بده. اون این کتاب رو فقط با استفاده از حرکت پلکش دیکته کرده که خب خوندنش رو به همه‌تون توصیه می‌کنم.

پیله و پروانه / ژان دومینیک بوبی / نشر چشمه / ۱۲۴ صفحه / ۱۰۰۰ تومان

عصر جمعه است و سگ ارمنی برینه به این عصرهای جمعه‌ایی که معلوم نیست چرا آدمها اینجوری دَمغ و دپرس میشن. توی این عصرهای بلند و طولانی جمعه، این دل صاحب مرده چه بهونه‌هایی که نمی‌گیره. سرش رو روی چه شونه‌هایی که نمیذاره. انگاری توی هفته هر چی هم که خوش بودی و بالا پایین پریدی و از خوشحالی جفتک انداختی توی این چند ساعت عصر جمعه باید از دماغت در بیاد و انکر و منکر بیاد سراغت و همه حساب هفته‌ات رو همین الان پاک کنه. مُرده شور این عصرهای جمعه رو ببره. کاشکی هفته، عصر جمعه‌ايی نداشت!

Comments (29)

ستاره نقره ايی:

قربون دستتون, شما که می خواهيد زحمت بکشيد, لطفا سنگک برشته خشخاشی بياريد. من هم قول می دم يک غذای خوشمزه درست کنم که هم شما مجبور نشی چايی شيرين بخوری هم ما به نون داغ برسيم. تازه اين طوری مشکل عصر جمعه هم حل می شه ولی شايد مشکل عصر يک شنبه پيدا کنيد.

چقد تشابه منم مامان بابام رفتم پیشه داداشم توی یکی از شهر های اطراف از صبح ساعت پنج رفتن خواهرمم با اون یکی خواهرم رفت عروسی بنده نرفتم دقیقاً چرا نمی دونم؟

تا الانا که گذشت روزه خوبی بود کلی کار کردم ولی خوب الان دیگه اینقد بی حوصله شدم که دوست دارم برم تو دیوار!!
چیز عجیبیست این عصر جمعه که همیشه تو خونه می گذره!
***********************************************
k1: پس یا تو پاشو بیا پیش من یا آدرس بده من بیام پیش تو!

رسول:

نقش پر رنگ تخم مرغ وخاصیت حفظ نسل انسانها بخصوص از نوع دانشجو و مجردش رو ندیده گرفتی کیوان جون. البته این روزا با این همه فست فود کی میره تو غار.دوران خودمون خوب دورانی بود....

خیلی قشنگ بود. همیشه عصرای جمعه حس می کنم یه کپه دستمال کاغذی تو گلوم گیر کرده. حسابی همذات پنداری کردم باهات.

http://www.seapurse.com/books.php
http://www.ghafaseh.ir/
ای بابا راست می گی جمعه که خودش بد هست،دیگه تنهام که باشی بدتر هم میشه آدم حس هیشکی من رو دوست نداره بهش دست میده!
این دو تا سایت رو من تازه پیدا کردم از این کتابهای الکترونیکی داره خودم زیاد نگشتم توش اگه دیدی بد بود فحش نده!

mona:

امروز مثل اینکه برای همه بد بوده.منم مامان و در نتیجه ناهار نداشتم و کلی بی حوصله بودم و جمعه ای به بدی جمعه شما داشتم.
از روزای قرمز تقویم بیزارم حتی اگه تا12 ظهرش خواب باشم.

لیلا:

خب خوشبختانه یا متاسفانه الان دیگه عصر جمعه چهار مرداد ماه تاریخ مصرفش به اتمام رسیده و تقریبا نیمه شب هستش اما اون قدیم ترها عصرای تنهایی جمعه با شکم گشنه میزدی تو کار قهوه حالا داستان ظاهرا از مدرنیته رفته طرف سنتی (نون بربری و چای شیرین و ... ) ! . بگذریم . این سرکار علیه خانم "شارون استون" غلط نکنم باید پنجاه رو رد کرده باشه اما خداییش هنوز جاذبه داره . اون واکنش دوستای گرامی شما هم احتمالا ناشی از تداعی ذهنی مرتبط با صحنه جنجالی کذایی "شارون استون" در فیلم "غریزه اصلی" بوده . امان از ذهن خراب مرد جماعت :دی
***********************************************
k1: والله الان مدتهاست که کمتر قهوه میخورم. و اما دوستان فقط آقا نبودند توشون خانم هم بود! میشه لطف کنید بگید ذهن اون خانمها کجا می‌چرخید؟! مگه خانمها دل ندارند و از نقش شارون استون توی غریزه اصلی خوش‌شون نمیاد؟! اصلاً خود شما دوست نداشتین اونجوری مورد ضرب و زور واقع میشدین؟!

می بخشید سوالم بی ربط به موضوعه !! ولی سوالی که همیشه در مواجهه با اینجا توی ذهن من وول میخوره اینه که از پشت یک سوم یعنی چی و چرا اسم اینجا رو از پشت یک سوم
گذاشتید ؟؟؟
***********************************************
k1: از پشت یک سوم یه اصطلاح والیبال هست که توی یکی از پست‌های وبلاگ قبلیم در موردش نوشتم اینهم لینکش:
http://www.shoma.blogsky.com/1382/06/26/post-660/

لیلا:

داشتم کامپیوتر را خاموش می کردم . یه چیزی یادم اومد . از ترس این که شب تو خواب بمیرم و این کشف نانوشته بمونه ثبتش می کنم ! به خاطرم اومد تو یکی از پست ها نوشته بودی پزشک خوردن قهوه رو برات محدود کرده . پس زنده باد چای شیرین و بربری !
***********************************************
k1: والله فکر کنم من و همه‌ی خواننده‌های این وبلاگ شرمنده این حافظه فوق قوی شما هستیم! من احتمالاً اگه بخوام دنبال یه سری از مطالب و نوشته‌هام بگردم باید با شما تماس بگیرم. بعدش هم حق با شماست دکتر خوردن یه سری چیزها از جمله قهوه رو قدغن کرده ولی خب همه ما خوب میدونیم که خوردن یه سری چیزها خیلی لذتبخشه. خیلی خیلی زیاد ... که یکی از اونها قهوه است!

لیلا:

ای وای ! من فکر می کردم فقط ذهن مردها خرابه . پس تو دوستات از مذکر و مونث ذهنشون منحرفه ! از شوخی گذشته حق با شماست . بعضی غرایز اصلی (!) ربطی به جنسیت نداره . سوال اخرت رو هم ناچارا بی پاسخ میذارم چون این وقت شب خوبیت نداره این سوال ها و جواب ها . خطرناکه حسن :دی شب بخیر .
***********************************************
k1: شکر خدا من توی جمعی هستم که دهخدا و آدم با تربیت‌شون من هستم حالا شما دیگه خودت پیدا کن پرتقال فروش رو! اون سکوتت در رابطه با سوال منهم خودش کاملاً مشخص میکنه که نظر شما در رابطه با این مقوله چیه! بعدش هم شما زیاد نگران چیز من نباش برای چیز من شب و روز فرقی نداره چون کنترلش دست خودمه! شب شما هم بخیر.

asal:

الهی عزیزم - چقدر دلم برات سوخت . کاش میدونستم کجایی عصر جمعه ای میومدم هم برات یه غذای خوشمزه میاوردم هم شونه هامو در اختیارت میذاشتم که گریه کنی هم خودم با دستمال کاغذی اشکاتو پاک میکردم البته به احتمال زیاد وقتی منو میدیدی دیگه اشکی برات نمیموند و کلی خوش به حالت میشد یه حال اساسی میکردی با عصر جمعه ....
***********************************************
k1: استغفرالله!!! يه كاری می‌كنند اين جماعت كه آدم مور مورش ميشه.

Farinaz:

جدی جدی قدت دو متره؟
***********************************************
k1: دو متر دو متر هم كه نه، يه ذره كمتره. ولی شما نترس!

فتانه:

اينكه گفتي بعضي موقع‌ها چقدر بعضي چيزها براي ديگران احمقانست رو كامل ميفهمم. توي يك ماه گذشته مشكلي داشتم مخصوصا در دست راست و اون اينكه يكهو نميتونستم چيزي بنويسم يا تايپ كنم. خطم ميشد خرچنگ قورباغه و مثل بچه‌هايي كه مدرسه نرفتن !! چند ثانيه بيشتر طول نميكشيد ولي خيلي ترسناك بود و از ديد اطرافيان بيشتر به مسخره‌بازي شبيه بود. وحشتناك بود.

حالا باز خوبه قبل از اينكه فيلمهاي شارون استون رو ببينه از قيافش خوشت اومده چون من تا حالا فكر ميكردم طرفداراش فقط از نوع فيلمهاش خوششون مياد. معلومه اين وصله‌ها به تو نميچسبه :)
***********************************************
k1: آره بابا چون من فقط خانم‌ها رو از زاويه فرهنگ و هنر بهشون نگاه ميكنم.

ارسلان:

کامنت عسل جالب بود، جواب تو باحالتر!! :)))))) میگم از این شونه ها پیدا کردی به مام بده! راستی شارون استون واقعا سنش بالاس، ولی نسبت یه سنش خوب مونده! عصر جمعه هم که میدونی فقط تو نیستی که غمباد می گیری... همه هستن!!! تو حالا راحتتری با بقیه در میون میذاری!
یه چیز دیگه: تو یه وبلاگی نویسنده نوشته بود: "وبلاگ می نویسم تا بدانم چه بودم و چه شدم!"
چند وخ یه بار آرشیو "شما" رو بخون تا بدونی چی بودی و چی شدی!! اون موقع ها اگه در مورد زورخونه زنونه می نوشتی، الان یه متنی مث جمعه عصر یا سبز، زرد،قرمز یا اونی که مرغ خیالتو پرواز داده بودی می نویسی... در مورد کتاب درآوردن هم یه چیزی بعدا میگم! دو نقطه دی!
***********************************************
k1: بنظرم اون چيزی كه قرار در رابطه با كتاب بعداً بگی همين الان بگو. ظاهراً آرشيو من رو خيلی خوب خوندی. اتفاقاً اون " زورخونه خانم‌ها " از نوشته‌های اوليه‌ام بود كه خيلی هم دوستش داشتم.
حالا شما اجازه بده من يه شونه برای خودم پيدا كنم بعدش حتماً يه دونه بُرس هم برای تو پيدا ميكنم.

PINK:

بعله شما ماها رو دیدین دیگه شارون استون به چشمتون نمیاد !
***********************************************
k1: من اگه اعتماد به نفس تو رو داشتم بجای مايكل داگلاس يه غريزه اصلی ديگه هم بازی می‌كردم و اينبار به قصد كشت هنرپيشه خانم رو می‌ك ... می‌كُشتم!

نفیسه:

سلام علیکم بر برادر کیوان؟ بالاخره امروز طلسم پاره شد! و من از تویِ خواننده خاموش بودن در اومدم! تا دیگه خدایی نکرده بنده رو به جاییتون حواله ندید؟البته من ذاتن میل به خاموشی دارم ولی از دست حضرت والا کیوان خان، تا همین جاشم که تونستم سکوت کنم جای تعجب داره! خلاصه اینکه به خیل عظیم کامنت گذارا خوش اومدم :دییییییی.
***********************************************
k1: ميدونستم، امروز يه گاو مياوردم دم در وبلاگ جلوتون قربونی می‌كردم! خب بفرماييد ببينيم تا حالا كجا تشريف داشتيد خواهر نفيسه؟!

پارميدا:

سلام - اولا" چرا سگ ارمني ؟ بعد يك راه حل عالي براي گذروندن عصرهاي جمعه : گوش كردن به متاليكا يا هر آهنگي كه دوست داريد ( من متاليكا را موقع ورزش كردن دوست دارم ) و ورزش به مدت 2 الي 3 ساعت و بعد يك دوش با آب ولرم !! امتحان كنيد . موفق باشيد .
***********************************************
k1: آخه هر هفته هم اينقدر كارهای محير العقول و مهيج انجام بدم يه موقع از خوشحالی سكته می‌كنم!

دوتا حرف بيربط:

يكي اينكه اين بيچاره هاي طفل مهصوم نكير و منكر بودند كه چون اسم اولي باعث ميشد دومي و حتي خود اولي تحت الشعاع قرار بگيرند و آدم وراي هر جنسيتي به فكرهاي عميق و بيشتر دراز و حتي كلفتي فرو بره اين شد كه انكر و منكر شدند اما بازهم حضور اون اولي هميشه احساس ميشه و گاها الاحساس و المشاهده!

دومي هم اينكه حالا كه شوما زنونه مردونه شونه رو مشخص نكردي گفتم يه تعارفي بزنم كه شونه منم كه دست كمي از برس نداره هست فقط قول بده مراقب باشي كه سبيلم تو گوشت نره چون قلقلكم مياد *}:
***********************************************
k1: امروز شونه‌ات رو پيشنهاد ميدی فردا يه جای ديگه‌ات رو. نه آقا جون مال شما قبول نيست.

بازم كلي جاي شكرش باقيه كه تو اين دوره زمونه همين اينترنت رو داريم كه عصرهاي دلگير جمعه خودمون رو باهاش سرگرم كنيم. واقعاً وضعيت الان رو با 10 سال پيش نميشه مقايسه كرد. در مورد فيلم غريزه اصلي و خانم شارون استون هم همين بس كه مايكل داگلاس گفت: "it was s.e.x of the century"
***********************************************
k1: خدا قسمت همه‌مون بكنه!

ساناز:

کیوان خان عصر جمعه ات بد بود ولی با این پیشنهاداتی که داری میتونی عصر شنبه خوبی داشته باشی!
***********************************************
k1: ببخشيد منظورتون كدوم پيشنهاداته؟!

عصر جمعه قبول. اما فکر نمی کنی آدمی که عصر جمعه پیله و پروانه بخونه (کتاب رو نخوندم اما فیلم ش رو دیدم) یا حتی بهش فکر کنه، حقشه که عصر جمعه ی اینطوری ی داشته باشه؟
***********************************************
k1: اصلاً اينجوری فكر نمی‌كنم. قرار نيست كه چون عصر جمعه است ما كتاب طنز يا شنگول منگول رو بخونيم. كما اينكه شما خودت هم ميگی كه هنوز كتاب رو نخوندی بنابراين احتمالاً نمی‌تونی قضاوت درستی در رابطه با كتاب داشته باشی.

PINK:

منم اگه اعتماد به نفس تو رو داشتم کاریو می کردم که تو کردی یه وبلاگ می زدم اسمش رو هم می ذاشتم "از پشت یک سوم "
***********************************************
k1: تو ميتونی اگه بخواهی ميتونی فقط بايد بتونی بكنی!

خزر شهر ، جلوي زمين واليبال جاي تو رو هم خالي كردم !
**********************************************
k1: دمت گرم. باز هم معرفت تو.

PINK:

کیو ؟ نه ببخشید چیو ؟
***********************************************
k1: اونش ديگه مربوط ميشه به ذائقه و سليقه خودت!

سلام
در مورد خاطراتتون یک چیزی هم من میگم.هر چند تجربه خودم نیست ولی حسش می کنم:یکی از اقوام ما متاسفانه در یک تصادف از کمر به پایین فلج شد وهمیشه در رختخواب بستریه. می گفت یکبار پیش اومد که از صبح در خانه تنها بودم وانقدر تشنه بودم که اب خوردن تنها ارزوم شده بود در حالیکه شاید دو متر انطرفتر پارچ اب بود....میگفت انروز رو فقط گریه کردم که چقدر محتاجم به دیگران
***********************************************
k1: حس فوق‌العاده وحشتناكيه.

tadae:

از پست قبلي كه حا مونديم .....ولي چه نظرات گرانبهايي داشتيم راجع بش كه ديگه ..واست متاسفم كه از دس دادي.....اولا كه عجب نژاد اصيلي هستين خانوادتن ......همه در حدود دو متر.....فك كن.....در اين وانفسا كه همه كوتاه و كوتوله و خپلو....شما و برادر در حد و اندازه ي لنگ در ظاهر شديد ......دس مريزاد......چي؟ آها خوب از كجا فميدم دادش هم قد بلندن ؟ چون آدم با هم قد و اندازه هاي خودش مي پره ديگه....دوستان ايشان گوياي همه چيز هس.....بعد اينكه شما چه برق خاموش كني چه نكني .....اين هي مي ره....پس تا هس استفاده كن....صرفه جويي بيخيال(بله الان ميگن به خاطر وجود آدماي بي مسئوليتي مثه تداعي هس كه برق ملت قطع ميشه)بعدش برادر اين تفكرات منفي و غلط چي هس رواج مي دي؟؟" ولی بنظرم خوشگلی دخترهای ایرانی رو هیچ کجای دنیا نداره. "
راجع به دزدي مجازي كه از منزلتان در خيابان اوركات صورت گرفته مي خواستم بگم دزدي دزدي هس و به مجازي و پفكي و واقعي بودن دنيا ربط نداره .....

tadae:

در همون اثنا كه داشتيم تكميل مي كرديم صحبتامونو برق رف! خاموش كن اون برق اضافيو ......دهه :D آره؟؟؟؟؟ علي شلمبه هم مگه كامپيوتر داره؟؟؟؟؟؟ عجب! نكته كنكوري پستت بود كه كسي كشف نكرد جز من ! بعدم واسه عصر جمبه ها هي مي شيني پيله و پروانه مي خوني كه دپرس مي شي و اينا ! بابا بشين فيلم سينمايي عصر جمع رو ببين مثه ما حالشو ببر ! بي فرهنگ باش با ما باش ! بزار كنار اون كتابارو......آفرين

هما:

از اون لحاظ که به همه ی کامنتا جواب می دی ادم جالبی هستی

علاوه بر همذات پنداری در مورد عصر جمعه و شونه و گریه و عنایت سگ ارمنی و شارون جان، به عنوان یک دختر ایرانی تعریف شما را از ریخت و قیافه دخترهای ایرانی کاملاً !!! به خودم گرفته ، شخصی تلقی نموده و از خوشی و ایضاً حجب و حیا کف می کنم و اینا ... D:

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


Please enter the security code you see here

Powered by
Movable Type 3.2