« خيــانـت | Main | امان از اين دنيای بشدت مجازی! »

قـرمـز، سبـز ... تـو

شـ.اشـ.ـت كه تُند باشه و برخلاف نظر مامانت كه بارها گفته و هر بار هم با حرص، بيشتر از قبل تاكيد كرده كه:

تو توی يه شب سرد زمستونی كه هوا كيپ‌كيپ بود و داشت از آسمون گوله گوله برف ميومد و همه شهر سفيدپوش شده بود، دقيقاً سر نُه ماه و نُه روز بدنيا اومدی.

ولی وقتی خودت مطمئن باشی كه حتماً مامانت اشتباه كرده و تو چون بچه اولش بودی، تجربه نداشته و بخوبی يادش نيست و قطعاً شيش ماهه بدنيا اومدی، بنابراين باز صبر نمی‌كنی و آروم و قرار نداری. يادت نيست توی كدوم خيابون اين شهر شلوغ بوديد كه ديگه طاقت نمياری و مثل اين تين‌ايجرهايی كه اولين عشق‌شون رو ديدند هی با خودت چند بار زير لب تمرين ميكنی و وقتی همه‌ی اعتماد به نفست رو هُل ميدی توی حنجره و صدات، بدون اينكه جرات كنی توی اون چشم‌های گيراش نگاه كنی، در حاليكه توی سياهی شب و به نور چراغِ ماشين‌های جلويی خيره شدی، بهش ميگی:

يه قولهايی بهم داده بودی ولی خب مثل اينكه يادت رفته. البته خودم حدس ميزدم يادت بره چون خيلی وقته كه از اون روز و شبها گذشته. ولی بخاطر اينكه قول داده بوديم همه چيز رو بهم بگيم خواستم بپرسم، پس چرا وقتی من دستم روی دنده بود، دستت رو نذاشتی روی دست من؟! مگه قرار نبود دست من رو بگيری؟! مگه قرار نبود توی اون لحظه با همديگه گم و گور بشيم؟!

يه نگاهی بهم ميكنه. از همون نگاه‌هايی كه يهويی هُری دلت ميريزه كف پات و ديگه تا مدتها نمی‌تونی خودت و حِس‌ت و همه‌ی وجودت رو جمع و جور كنی. از همونها كه انگاری سحر و جادوت ميكنه. يه لبخند ميزنه و دوباره نگاهش رو ول ميكنه توی اين شهر دود گرفته‌ايی كه دلش خيلی برای شب و روزهاش تنگ شده بود. شيشه‌های ماشين بالاست. ضبط خاموشه. هر سه تا آمپر بنزين و سرعت و آب ماشين شايد به احترام من و اون، همينجوری سيخ سرپا وايستادند. فقط صدای كولر ماشين به گوش ميرسه. بعضی وقتها، چند لحظه سكوت چقدر دير ميگذره. چقدر طولانيه. چقدر گنگ و ترسناكه. نميدونی توی همون چند ثانيه چی به من گذشت. در حاليكه با نگاه حريصانه‌ش داره دوباره با مردم اين شهر آشتی ميكنه و ياد همه اون شبهايی ميوفته كه اين آدمها و اين كوچه خيابونها، حتی توی خواب هم دست از سرش برنمی‌داشتند و هر شب هر شب اين همه راه رو ميومد و برمی‌گشت، بهم ميگه:

نه، يادم نرفته. هيچ كدوم از اون حرفها رو يادم نرفته. قرارمون اين بود وقتی پشت اولين چراغ قرمز رسيدیم، من برای اولين بار دستت رو بگيرم. درسته؟!

همچين سفت و محكم و يه كمی مغرورانه زير چشمی نيم‌رخ‌ش رو نگاه می‌كنم و ميگم:

آره درسته، قرارمون همين بود.

حالا ديگه اينبار نگاهش رو از شهر ميدوزه و زل ميزنه توی چشمهام و ميگه:

ولی ما هنوز به هيچ چراغ قرمزی نرسيديم.

راست می‌گفت، يك ساعت و نيم توی خيابونهای اين شهر شلوغ داشتيم رانندگی می‌كرديم ولی به هيچ چراغ قرمزی نرسيديم. امشب همه‌ی چراغهای اين شهر برای ما سبز بود. سبز سبز. بخدا راست ميگم. هر كی ندونه تو خودت خوب ميدونی كه راست ميگم. تو خودت بودی و ديدی كه پشت هيچ چراغ قرمزی نيايستاديم پس چرا ساكتی؟ بيا و اينبار به همه‌ی آدمهای اين شهر بگو كه من راست ميگم.

Comments (28)

من راست ميگم.

این دفعه فقط می خوام بگم...چه قشنگ حس ها و لحظه ها رو به قلم کشیدی...لذت بردم :)

چرا فكر نمي كند كه بايد دستش بلغزد روي دستم... و نگاهش گره بخورد به نگاهم... چرا نمي داند...

لیلا:

عشق پشت چراغ قرمز نمی ماند !

sun:

labod rast migi dige!

سحر:

اين نوشته هم مثل خيلي از نوشته هات فوق العاده بود. خيلي خيلي قشنگ توصيف كردي. تو فوق العاده مينويسي. وقتي ميتوني در رابطه با يه جمله اينقدر قشنگ بنويسي جدا آدم بهت حسودي ميكنه.
اين جمله ايي كه نوشتي محشر بود.
" هر سه تا آمپر بنزين و سرعت و آب ماشين شايد به احترام من و اون، همينجوری سيخ سرپا وايستادند. "

ما کی گفتیم تو دروغ می گی که حالا دنبال شاهد می گردی؟ نکنه دنبال بهانه ای که بیاد! که به بهانه شهادت بیاد و همیشه بمونه؟!؟!
حالا تو بیا بگو که من راست می گم!

niloufar:

مشکل دقیقا اینجاست که ...
اگر درخت و آب زبان یکدیگر را می دانستند....
آیا همیشه بایستی درخت زبان آب را بفهمد و آب شعر بلند درخت را نشنود؟
شاید چراغ قرمزی را که درخت دید آب هرگز ندیده...

چقدر خوب که توی این سن هنوز احساساتت مثل دوران تینیجریت بکر و هیجان انگیزه ...
و چقدر خوب که ما رو هم درین حسهای قشنگ و ناب سهیم میکنی ...

من و دوستم بعضی وقتا تو اتوبانهای تهران ، شب، لبامون رو میذاشتیم رو هم در حال رانندگی......... و هیچوقت هم منتظر چراغ قرمز نمیشدیم!!

نیوشا:

دلم میخواد به احترام قشنگی نوشتت یه پلیس میشدم و همه چراغا رو که نه ولی چندتاییشونو قرمز میکردم تا شاید یه ذره از دلتنگیت کم بشه.

خوش حس.

مرتضی احمدی:

سلام
خسته نباشید

نسيم:

"...به هيچ چراغ قرمزی نرسيديم. امشب همه‌ی چراغهای اين شهر برای ما سبز بود. سبز سبز..." چه قشنگ با رنگهای این چراغ راهنما کار میکنی.. یاد پست "سبز، زرد، قرمز" افتادم. مخصوصا قسمتی که از قرمزی گوجه های غذا، محو شدی و رسیدی به چراغ قرمز یه شب بارونی... برام لطیف بود و زیبا..
(بد نمیشد اگه این کامنتدونیت هم کمی رفتارش لطافت نوشته ات رو داشت.. )

دريا:

مشكل منهم همين " تحملم " كم ولي نه در مورد هر كسي اين دفعه كه دلبستم ديگه نه منتظر شدم چراغي سبز بشه و نه اينكه اون چراغ سبزي نشونم بده ، به صداي دلم گوش دادم و دستمو آروم سروندم تو دستش كه روي دنده بود ! از خودم تعجب كرده بودم دي:
نمي دونم دوست داشتن يك حس مبهم و كاملا دروني است و يا تلفيقي از عقل و رفتار و حس هست . گاهي اوقات با وجود گذشت سال هنوزاحساس نزديكي و يكرنگي با طرف مقابلت نمي كني در حالي كه ممكن اين حس را با پارتنر بعدي در عرض يكي دو ماه پيدا كني كه به نظر من يكي از علل اساسيش اعتماد متقابل .
حس اعتمادي كه متاسفانه بعضي ها با سو استفاده كدنشان باعث مي شن تا تو همش از دريچه عقل نگاه كني و به دلت كمتر اجازه اظهار نظر بدي....

magenta:

اي كاش هنوزم دست و دنده و چراغ قرمز هيجان و حرمت و ارزشي داشت.فعلا كه ملت رفتن تو كار در و داف و خونه خالي و ...!تازه اونم نه يكيو دو تا!با اين حال مثل هميشه حستو خيلي خوب منتقل كردي!

ای بابا شما هم که شانست مثل شانس من عالیه...من که نمی دونم چه کنم با این همه اقبال

sad sad:

یه لحظه که دلت واسه یه نگاه هری بریزه پائین
یه لحظه سکوت که سالها طول بکشه تو نظرت
یه نگاه زیر چشمی و به دلهره
چند بار زمزمه کردن حرفی که تو دلت مونده
انتظار واسه اینکه عزیزت دستتو لمس کنه
دلم تنگ شد.....با یه دنیا عوض نمی شن

asal:

چرا ما همش منتظر سبز و قرمز شدن چراغای راهنمایی هستیم تا تکلیف دلمون روشن بشه ؟ پس خودمون این وسط چکاره ایم ؟ میخوام دستت رو بگیرم - یه تماس عاشقانه ساده که دیگه شرط و شروط شمع و چراغ نمیخواد - من دلم میخواد دستت رو بگیرم پس چرا یادت بندازم که قرار بوده که پشت اولین چراغ قرمز دست منو بگیری ؟ یعنی اگه قرار شد باهم بریم جاده چالوس که چراغ قرمز نداره من باید خودمو از گرمای دست تو محروم کنم؟ من دلم میخواد دستت روبگیرم پس یه نگاه عاشقونه و مهربون بهت میکنم و دستت رو میذارم زیر دستم که رو دنده است که موقع عوض کردن اون هم مجبور نشم دستمو از دستای عزیزت بکشم بیرون - اخه میدونی وقتی دستت تو دستمه حالم بهتر میشه - ترافیک اعصابمو خرد نمیکنه - صدای بوق عصبانیم نمیکنه انگار همه چیز قشنگتر و زنده تر میشه پس دستتو بده به من عزیز دلم و منتظر هیچ چراغ قرمزی نشو

هيچ چيز به دلچسبي گرفتن دست‌ها در حين رانندگي نيست انگاري همه حس‌ها توي دست‌ها خلاصه شده

ارسلان:

بابا شرط و شروط رو وردار... مثه همیشه نوشتت رسوخ کرد تو مغزم. من میدونم آخر مغزمو حامله می کنی!
راستی ختم خسرو شکیبایی مسجد جامع شهرک بود، جلوی میلاد نور، که من مثل همه ی ختما دیر فهمیدم!

فرزانه:

بچه آزار داري اينقدر آدمو ياد قولهاي داده ونداده اش ميندازي و بي رحمانه ميدمي برآتش خاكستر شده...

این از اون نوشته هات بود که خیلی دوستشون داشتم و توی گوگل ریدر ستاره دارش کردم.

چقدر انگشت سبابه دست راستم درد مي كنه. كاش مي اومد. كاش مي اومد و دستمو مي گرفت و نوازش مي كرد... كاش...

ساناز:

خیلی مطلب دلنشینی بود.مرسی

زندگی یعنی امیدوار بودن محبوب من
زندگی مشغله ای جدی است
درست مثل دوست داشتن تو ...

high light:

اينم از فوايد ترافيك و چراغ قرمزهاي طولاني تهران

به نظرت خيلي مهمه كه همه بدونن راست ميگي يا نه ؟ مهم اينه كه آدم دروغ هاش هم قشنگ باشه

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


Please enter the security code you see here

Powered by
Movable Type 3.2