شـ.اشـ.ـت كه تُند باشه و برخلاف نظر مامانت كه بارها گفته و هر بار هم با حرص، بيشتر از قبل تاكيد كرده كه:
تو توی يه شب سرد زمستونی كه هوا كيپكيپ بود و داشت از آسمون گوله گوله برف ميومد و همه شهر سفيدپوش شده بود، دقيقاً سر نُه ماه و نُه روز بدنيا اومدی.
ولی وقتی خودت مطمئن باشی كه حتماً مامانت اشتباه كرده و تو چون بچه اولش بودی، تجربه نداشته و بخوبی يادش نيست و قطعاً شيش ماهه بدنيا اومدی، بنابراين باز صبر نمیكنی و آروم و قرار نداری. يادت نيست توی كدوم خيابون اين شهر شلوغ بوديد كه ديگه طاقت نمياری و مثل اين تينايجرهايی كه اولين عشقشون رو ديدند هی با خودت چند بار زير لب تمرين ميكنی و وقتی همهی اعتماد به نفست رو هُل ميدی توی حنجره و صدات، بدون اينكه جرات كنی توی اون چشمهای گيراش نگاه كنی، در حاليكه توی سياهی شب و به نور چراغِ ماشينهای جلويی خيره شدی، بهش ميگی:
يه قولهايی بهم داده بودی ولی خب مثل اينكه يادت رفته. البته خودم حدس ميزدم يادت بره چون خيلی وقته كه از اون روز و شبها گذشته. ولی بخاطر اينكه قول داده بوديم همه چيز رو بهم بگيم خواستم بپرسم، پس چرا وقتی من دستم روی دنده بود، دستت رو نذاشتی روی دست من؟! مگه قرار نبود دست من رو بگيری؟! مگه قرار نبود توی اون لحظه با همديگه گم و گور بشيم؟!
يه نگاهی بهم ميكنه. از همون نگاههايی كه يهويی هُری دلت ميريزه كف پات و ديگه تا مدتها نمیتونی خودت و حِست و همهی وجودت رو جمع و جور كنی. از همونها كه انگاری سحر و جادوت ميكنه. يه لبخند ميزنه و دوباره نگاهش رو ول ميكنه توی اين شهر دود گرفتهايی كه دلش خيلی برای شب و روزهاش تنگ شده بود. شيشههای ماشين بالاست. ضبط خاموشه. هر سه تا آمپر بنزين و سرعت و آب ماشين شايد به احترام من و اون، همينجوری سيخ سرپا وايستادند. فقط صدای كولر ماشين به گوش ميرسه. بعضی وقتها، چند لحظه سكوت چقدر دير ميگذره. چقدر طولانيه. چقدر گنگ و ترسناكه. نميدونی توی همون چند ثانيه چی به من گذشت. در حاليكه با نگاه حريصانهش داره دوباره با مردم اين شهر آشتی ميكنه و ياد همه اون شبهايی ميوفته كه اين آدمها و اين كوچه خيابونها، حتی توی خواب هم دست از سرش برنمیداشتند و هر شب هر شب اين همه راه رو ميومد و برمیگشت، بهم ميگه:
نه، يادم نرفته. هيچ كدوم از اون حرفها رو يادم نرفته. قرارمون اين بود وقتی پشت اولين چراغ قرمز رسيدیم، من برای اولين بار دستت رو بگيرم. درسته؟!
همچين سفت و محكم و يه كمی مغرورانه زير چشمی نيمرخش رو نگاه میكنم و ميگم:
آره درسته، قرارمون همين بود.
حالا ديگه اينبار نگاهش رو از شهر ميدوزه و زل ميزنه توی چشمهام و ميگه:
ولی ما هنوز به هيچ چراغ قرمزی نرسيديم.
راست میگفت، يك ساعت و نيم توی خيابونهای اين شهر شلوغ داشتيم رانندگی میكرديم ولی به هيچ چراغ قرمزی نرسيديم. امشب همهی چراغهای اين شهر برای ما سبز بود. سبز سبز. بخدا راست ميگم. هر كی ندونه تو خودت خوب ميدونی كه راست ميگم. تو خودت بودی و ديدی كه پشت هيچ چراغ قرمزی نيايستاديم پس چرا ساكتی؟ بيا و اينبار به همهی آدمهای اين شهر بگو كه من راست ميگم.
Comments (28)
من راست ميگم.
Posted by ahmad | July 22, 2008 12:02 PM
Posted on July 22, 2008 12:02
این دفعه فقط می خوام بگم...چه قشنگ حس ها و لحظه ها رو به قلم کشیدی...لذت بردم :)
Posted by سبزه خانوم | July 22, 2008 12:12 PM
Posted on July 22, 2008 12:12
چرا فكر نمي كند كه بايد دستش بلغزد روي دستم... و نگاهش گره بخورد به نگاهم... چرا نمي داند...
Posted by مريم | July 22, 2008 12:17 PM
Posted on July 22, 2008 12:17
عشق پشت چراغ قرمز نمی ماند !
Posted by لیلا | July 22, 2008 12:19 PM
Posted on July 22, 2008 12:19
labod rast migi dige!
Posted by sun | July 22, 2008 12:26 PM
Posted on July 22, 2008 12:26
اين نوشته هم مثل خيلي از نوشته هات فوق العاده بود. خيلي خيلي قشنگ توصيف كردي. تو فوق العاده مينويسي. وقتي ميتوني در رابطه با يه جمله اينقدر قشنگ بنويسي جدا آدم بهت حسودي ميكنه.
اين جمله ايي كه نوشتي محشر بود.
" هر سه تا آمپر بنزين و سرعت و آب ماشين شايد به احترام من و اون، همينجوری سيخ سرپا وايستادند. "
Posted by سحر | July 22, 2008 12:30 PM
Posted on July 22, 2008 12:30
ما کی گفتیم تو دروغ می گی که حالا دنبال شاهد می گردی؟ نکنه دنبال بهانه ای که بیاد! که به بهانه شهادت بیاد و همیشه بمونه؟!؟!
حالا تو بیا بگو که من راست می گم!
Posted by مسافر | July 22, 2008 12:45 PM
Posted on July 22, 2008 12:45
مشکل دقیقا اینجاست که ...
اگر درخت و آب زبان یکدیگر را می دانستند....
آیا همیشه بایستی درخت زبان آب را بفهمد و آب شعر بلند درخت را نشنود؟
شاید چراغ قرمزی را که درخت دید آب هرگز ندیده...
Posted by niloufar | July 22, 2008 12:54 PM
Posted on July 22, 2008 12:54
چقدر خوب که توی این سن هنوز احساساتت مثل دوران تینیجریت بکر و هیجان انگیزه ...
و چقدر خوب که ما رو هم درین حسهای قشنگ و ناب سهیم میکنی ...
Posted by رها | July 22, 2008 01:12 PM
Posted on July 22, 2008 13:12
من و دوستم بعضی وقتا تو اتوبانهای تهران ، شب، لبامون رو میذاشتیم رو هم در حال رانندگی......... و هیچوقت هم منتظر چراغ قرمز نمیشدیم!!
Posted by هوس مبهم | July 22, 2008 01:25 PM
Posted on July 22, 2008 13:25
دلم میخواد به احترام قشنگی نوشتت یه پلیس میشدم و همه چراغا رو که نه ولی چندتاییشونو قرمز میکردم تا شاید یه ذره از دلتنگیت کم بشه.
Posted by نیوشا | July 22, 2008 01:52 PM
Posted on July 22, 2008 13:52
خوش حس.
Posted by م.م | July 22, 2008 02:42 PM
Posted on July 22, 2008 14:42
سلام
خسته نباشید
Posted by مرتضی احمدی | July 22, 2008 03:21 PM
Posted on July 22, 2008 15:21
"...به هيچ چراغ قرمزی نرسيديم. امشب همهی چراغهای اين شهر برای ما سبز بود. سبز سبز..." چه قشنگ با رنگهای این چراغ راهنما کار میکنی.. یاد پست "سبز، زرد، قرمز" افتادم. مخصوصا قسمتی که از قرمزی گوجه های غذا، محو شدی و رسیدی به چراغ قرمز یه شب بارونی... برام لطیف بود و زیبا..
(بد نمیشد اگه این کامنتدونیت هم کمی رفتارش لطافت نوشته ات رو داشت.. )
Posted by نسيم | July 22, 2008 03:24 PM
Posted on July 22, 2008 15:24
مشكل منهم همين " تحملم " كم ولي نه در مورد هر كسي اين دفعه كه دلبستم ديگه نه منتظر شدم چراغي سبز بشه و نه اينكه اون چراغ سبزي نشونم بده ، به صداي دلم گوش دادم و دستمو آروم سروندم تو دستش كه روي دنده بود ! از خودم تعجب كرده بودم دي:
نمي دونم دوست داشتن يك حس مبهم و كاملا دروني است و يا تلفيقي از عقل و رفتار و حس هست . گاهي اوقات با وجود گذشت سال هنوزاحساس نزديكي و يكرنگي با طرف مقابلت نمي كني در حالي كه ممكن اين حس را با پارتنر بعدي در عرض يكي دو ماه پيدا كني كه به نظر من يكي از علل اساسيش اعتماد متقابل .
حس اعتمادي كه متاسفانه بعضي ها با سو استفاده كدنشان باعث مي شن تا تو همش از دريچه عقل نگاه كني و به دلت كمتر اجازه اظهار نظر بدي....
Posted by دريا | July 22, 2008 03:50 PM
Posted on July 22, 2008 15:50
:)
Posted by طناز | July 22, 2008 04:15 PM
Posted on July 22, 2008 16:15
اي كاش هنوزم دست و دنده و چراغ قرمز هيجان و حرمت و ارزشي داشت.فعلا كه ملت رفتن تو كار در و داف و خونه خالي و ...!تازه اونم نه يكيو دو تا!با اين حال مثل هميشه حستو خيلي خوب منتقل كردي!
Posted by magenta | July 22, 2008 07:13 PM
Posted on July 22, 2008 19:13
ای بابا شما هم که شانست مثل شانس من عالیه...من که نمی دونم چه کنم با این همه اقبال
Posted by م.طلوع | July 22, 2008 11:42 PM
Posted on July 22, 2008 23:42
یه لحظه که دلت واسه یه نگاه هری بریزه پائین
یه لحظه سکوت که سالها طول بکشه تو نظرت
یه نگاه زیر چشمی و به دلهره
چند بار زمزمه کردن حرفی که تو دلت مونده
انتظار واسه اینکه عزیزت دستتو لمس کنه
دلم تنگ شد.....با یه دنیا عوض نمی شن
Posted by sad sad | July 23, 2008 12:19 AM
Posted on July 23, 2008 00:19
چرا ما همش منتظر سبز و قرمز شدن چراغای راهنمایی هستیم تا تکلیف دلمون روشن بشه ؟ پس خودمون این وسط چکاره ایم ؟ میخوام دستت رو بگیرم - یه تماس عاشقانه ساده که دیگه شرط و شروط شمع و چراغ نمیخواد - من دلم میخواد دستت رو بگیرم پس چرا یادت بندازم که قرار بوده که پشت اولین چراغ قرمز دست منو بگیری ؟ یعنی اگه قرار شد باهم بریم جاده چالوس که چراغ قرمز نداره من باید خودمو از گرمای دست تو محروم کنم؟ من دلم میخواد دستت روبگیرم پس یه نگاه عاشقونه و مهربون بهت میکنم و دستت رو میذارم زیر دستم که رو دنده است که موقع عوض کردن اون هم مجبور نشم دستمو از دستای عزیزت بکشم بیرون - اخه میدونی وقتی دستت تو دستمه حالم بهتر میشه - ترافیک اعصابمو خرد نمیکنه - صدای بوق عصبانیم نمیکنه انگار همه چیز قشنگتر و زنده تر میشه پس دستتو بده به من عزیز دلم و منتظر هیچ چراغ قرمزی نشو
Posted by asal | July 23, 2008 01:22 AM
Posted on July 23, 2008 01:22
هيچ چيز به دلچسبي گرفتن دستها در حين رانندگي نيست انگاري همه حسها توي دستها خلاصه شده
Posted by چكاوك | July 23, 2008 09:16 AM
Posted on July 23, 2008 09:16
بابا شرط و شروط رو وردار... مثه همیشه نوشتت رسوخ کرد تو مغزم. من میدونم آخر مغزمو حامله می کنی!
راستی ختم خسرو شکیبایی مسجد جامع شهرک بود، جلوی میلاد نور، که من مثل همه ی ختما دیر فهمیدم!
Posted by ارسلان | July 23, 2008 09:30 AM
Posted on July 23, 2008 09:30
بچه آزار داري اينقدر آدمو ياد قولهاي داده ونداده اش ميندازي و بي رحمانه ميدمي برآتش خاكستر شده...
Posted by فرزانه | July 23, 2008 09:58 AM
Posted on July 23, 2008 09:58
این از اون نوشته هات بود که خیلی دوستشون داشتم و توی گوگل ریدر ستاره دارش کردم.
Posted by مستانه | July 23, 2008 10:30 AM
Posted on July 23, 2008 10:30
چقدر انگشت سبابه دست راستم درد مي كنه. كاش مي اومد. كاش مي اومد و دستمو مي گرفت و نوازش مي كرد... كاش...
Posted by مريم | July 23, 2008 10:44 AM
Posted on July 23, 2008 10:44
خیلی مطلب دلنشینی بود.مرسی
زندگی یعنی امیدوار بودن محبوب من
زندگی مشغله ای جدی است
درست مثل دوست داشتن تو ...
Posted by ساناز | July 23, 2008 10:57 AM
Posted on July 23, 2008 10:57
اينم از فوايد ترافيك و چراغ قرمزهاي طولاني تهران
Posted by high light | July 23, 2008 11:25 AM
Posted on July 23, 2008 11:25
به نظرت خيلي مهمه كه همه بدونن راست ميگي يا نه ؟ مهم اينه كه آدم دروغ هاش هم قشنگ باشه
Posted by الي | July 23, 2008 02:19 PM
Posted on July 23, 2008 14:19