بعضی از آدمها یه جورایی وصله پینه شدند به زندگیت. به همه روزهای جوونیت. به خاطراتت و تو گویا به تعداد همهی اون شمعهای تولدی که فوت کردی و نکردی، به این آدمها بدهکاری. توی این دوره زمونه که یارو با دو متر قد و ۱۳۰ کیلو وزن و نیم متر سیبیل ناصرالدینشاهیش براحتی میزنه زیر حرف و قول و چک و سفتهاش، تو خودت هم نمیدونی چرا باید خودت رو بدون سند و مدرک بدهکار به اون آدمهایی بدونی که تا حالا حتی یکبار هم ندیدشون ولی خب میدونی که وصلهپینه شدند به روزهای زندگیت. این رو خوب میدونی.
احتمالاً ساعت یک بامدادِ شنبه و اونهم موقعی که بواسطه یه آلرژی مزمن فصلی مجبور شدی آمپول بزنی و چند تا قرص آنتیهیستامین بخوری و صدات خروسک شده و سرت بواسطه خوردن قرصها داره گیج میره و ماتم این رو گرفتی که باز دوباره چه جوری از فردا قصه تکراری روز از نو رو شروع کنی، نمیتونه زمان خیلی مناسبی باشه برای نوشتن مطلب. ساعت دوازده روز دوشنبهی وسط هفته، دو خط مینویسم اگه کسی بخواد مته به خشخاش بذاره و مثل خانم معلمها نوشتهام رو رج بزنه و به این دیکته نمره بده احتمالاً با ارفاق یه نمره ده و یازده میگیرم و اگر قرار باشه از هر غلط ده مرتبه هم بنویسم که عملاً تا عصر چهارشنبه معطل هستم حالا دیگه وای بحال یکِ نصفهشب شنبهایی که چهار ساعت دیگهاش هم باید بیدار شم و شال و کلاه کنم و از خونه بزنم بیرون ولی خب همون بدهکاری و رفاقت به یه سری از آدمهایی که هیچ وقت ندیدشون ولی خودت رو خیلی به اونها نزدیک میبینی، خواب رو از چشمهات دور میکنه و حالا تو شرم میکنی از اینکه بخوابی و اعتراف نکنی که بدهکاری! سالهاست که خوابیدیم و از همین الان هم دو متر جا، حالا چه توی بهشت و چه جهنم برامون کنار گذاشتن و اتفاقاً این دو متر جا تنها داشته من یکی توی زندگی فانی و باقی هستش که خب حتماً قراره مابقی زندگی رو هم توی همون دو متری سر کنیم و بخوابیم پس یه امشب خواب رو بخودمون حروم کنیم، بجاییمون بر نمیخوره.
کمتر کسی توی سن و سال من بوده وریرا با صدای زنده یاد خسرو شکیبایی رو گوش نداده. آخ که چه سخته گفتن همین اولین " زنده یاد " و این یعنی خسرو شکبیایی هم رفت. اون باید میرفت ولی نه با این سرعت و شتاب که سینما حالا حالاها با او کار داشت. از ریرا میگفتم و خاطراتی که همه من و تو، دختر و پسری که امروزه سی سالگی رو رد کردیم، بخوبی بیاد داریم. شاید باید خیلی بیهنر میبودی که توی اون همه نامههای عاشقونهایی که برای عشق اون روزهات مینوشتی، تکهایی از ریرا رو توش بکار نمیبردی تا دل طرف رو با خودت همراه کنی و ما چقدر خاطره داریم از اون صدا. از اون کلام. از اون غم بیصاحبی که حالا دیگه رفت و به خاطرهها پیوست. و چقدر با سرانگشت خسته بر بخار نشسته بر دل این شیشه نوشتم ... خوب یادم نیست. چقدر زود اون سالها گذشت. چقدر زود اون صدا شکست. چقدر زود، چقدر زود، چقدر زود.
سلام حال همه ما خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بیسبب میگویند با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بیجفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بیدرمان ... حال همه ما خوب است اما تو باور نکن ...
شکیبایی رو دوست داشتم. صداش رو بیشتر. حرفهایی که پشت سرش شنیده میشد رو دوست نداشتم. بماند که چه گفتند و چه شنیدیم که حالا باید این واقعیت رو قبول کنیم که پشت سر مرده نباید حرف زد و چقدر سخته پذیرفتن این حقیقت که شکیبایی مرده.
از خیلی سالهای پیش، خیلیها، خواسته یا ناخواسته شدند حمید هامون غافل از اینکه تنها کسی که حمید هامون بود و حمید هامون موند، همون کسی بود که نه فقط نقشش بلکه تا همین چند ساعت پیش با حمید هامون زندگی کرد. من هامون رو ندیدم! دقت کردین آدم نصفهشبها صداقتش بیشتر میشه و حالا من بدون اینکه بخوام از قافله دگراندیشانِ هامونباز عقب بمونم اعتراف میکنم هنوز هامون رو ندیدم ولی به ارواح خاک بابام همین فردا، از همین فردا میرم دنبالش تا ببینم چی بود توی اون حمید هامون که شکیبایی رو رسوند به این جایگاه و خیل عظیم آدمهای دیگه راه افتادند تا خودشون و سر و کله و ریخت و قیافهشون رو هامونوار کنند تا شاید وانمود کنند که اونها هم ...
ولی نمیشه. یه سری شوریدهگیها، یه سری شوریدهسریها یه سری دلدادنها، وادادنها، عاشق شدنها، مختص من و تو نیست. مال این جامعه و خیلی از آدمهای این کوچه و خیابون نیست. باید خاص باشی تا بتونی اونجوری دل بدی. باید عاشق و دیونه باشی تا یه نقش رو بازی کنی و توی تاریخ سینمای یه کشور موندگار بشی. این روزها دلخوش سیری چند؟ عشق؟! غریبه نیست؟! با حروفش بیگانه نیستیم؟! حالا دیگه خیلیهامون نمیدونیم حرف اول عشق رو باید با فتحه خوند یا کسره. حالا دیگه چه فرقی داره، اصلاً بیا و همهی اون سه حرف رو با ضمه بخون. یه تشدید هم بذار وسطش، بین عین و شین، اگه به کسی بر خورد. کی به کیه. این روزها کسی حواسش به عشق نیست ... بگذریم.
تا صبح چیزی نمونده و من فقط و فقط خواستم با همین چند خط بگم که منهم مثل خیلی از شماها، خسرو شکیبایی رو دوست داشتم و امشب با رفتن اون من چقدر یادِ زنده یاد حسین پناهی افتادم. شاید هر دوی اونها خاص بودند و زلال بودند و شفاف. شما رو نمیدونم ولی من بدهکارم. هم به پناهی. هم به شکیبایی و هم به حمید هامون. آره، حال همه ما خوب است اما تو باور نکن!
Comments (28)
و من هم در اوج سردرد ساعت 2:40 ميام نظر ميدم كه با اينكه خيلي دوستش داشتم ولي نه من نه كس ديگه اي نمي دونست جلوي رفتنش رو بگيره ...
من يكشنبه تالار وحدت هستم ... خوشحال مي شم اگر ميايد ببينمتون ...
Posted by اميدانه هاي اميد | July 19, 2008 02:41 AM
Posted on July 19, 2008 02:41
ساعت 4 صبحه . بی خوابم . شاید بخاطر حذف یه انسان بزرگ از این دنیای پست رذیله !! چه میشه کرد . اون خاموش شد . اگرچه باور نفس نکشیدنش سخته ولی شاید مرگ برای انسانی به وسعت او طلوعی جدید در دنیایی جدید باشه ...
Posted by رها | July 19, 2008 03:47 AM
Posted on July 19, 2008 03:47
راستش من هامون رو دیدم اما دورانی بوده که معنی حرفارو زیاد توجه نمیکردم واز فیلم فقط دعواهای یه زن وشوهر یادمه.فردا منم باهات هم قسمم که برم پیداش کنم ودوباره ببینم.با دید باز وعمیق.
خوشبختانه صداش هست وصداش بر شعرهای سهراب.
روحش شاد
این صبح پنجشنبه رو دریاب
Posted by رسول | July 19, 2008 03:53 AM
Posted on July 19, 2008 03:53
براي اولين بار بود كه خودم را واقعا در غم از دست دادن يك هنرمند ، شريك مي ديدم . شكيبايي بزرگ بود ، بزرگ ماند و در اوج رفت ... به محض خواندن اين خبر ، اين نكته در ذهنم نقش بست كه حالا حالا ها دوست داشتم شكيبايي را ببينم ... يعني واقعا رفت ؟
Posted by ahmad | July 19, 2008 07:18 AM
Posted on July 19, 2008 07:18
راست مي گي ما كه سي سالگي رو رد كرديم .....
ديشب بعد ازديدن هر خواب آشفته اي كه بيدار مي شدم فكر مي كردم كه واقعا يه تيكه از آخر بچه گي و اول جووني من مرد ...
Posted by نازي | July 19, 2008 08:48 AM
Posted on July 19, 2008 08:48
و من همه ی نوجوانی ام با صدای پای آب ش ... مگه میضه رفته باشه ؟ ...
Posted by sormeh | July 19, 2008 09:00 AM
Posted on July 19, 2008 09:00
صداش تو گوشمه, تو گوشمه... همینطور تو گوشمه... بعضی وقتها مرگ بعضی هنرمندها بدجوری آدم رو مات میکنه... صداش تو گوشمه...
Posted by هانیه | July 19, 2008 09:07 AM
Posted on July 19, 2008 09:07
منم مثل شماها و خیلی های دیگه غمگین شدم . با شنیدن این خبر تو ذهنم یه سری از روزا و شبای گذشته م شروع کردند به چشمک زدن تا یه نگاهی بهشون بندازم و ببینم این آدم توی اونها حضور داشته با نقشی که بازی کرده که بهتره بگم نقشِ خودش. هامون، خانه سبز، روزی روزگاری...
شاید تنها دلخوشیم این باشه که اینجور آدما نمیمیرن، فقط میرن.
Posted by حنا خانم | July 19, 2008 09:39 AM
Posted on July 19, 2008 09:39
هامون قصه های مان رفت و چه زود ! قلبم از شنیدن خبر رفتنش خراشیده شد و تمام بعد از ظهر جمعه صدای جذابش تو گوشم بود با اون تلفظ خاص "ش" و"س" و تک تک دیالوگ های "هامون" تو سرم می چرخید : "این زن زن منه ... حق منه ... عشق منه " . .. "ازمودم عقل دور اندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را " ... بازی هاش عاشقانه بود و صدای دلنشینش عاشقانه تر . خداحافظ شکیبایی بزرگ و دوست داشتنی ... خداحافظ
Posted by لیلا | July 19, 2008 09:45 AM
Posted on July 19, 2008 09:45
از وبلاگ "ترانه علیدوستی" :
بدون شرح
توی دکور خوش رنگ و لعاب و مدرن تلویزیون آن روزها، یک جور خاصی کج می ایستاد... انگار که بخواهد راهش را بگیرد و برود. اما قبلش حرفی را یادش می آمد و پا شل می کرد، یک دستش را می آورد بالا، انگشت اشاره اش را می گرفت رو به "عاطفه"، ابروهایش را می داد بالا، طوری که می رفتند زیر چتری های لخت و پر کلاغی موهای پرپشتش، سرش را تکان می داد و با توپ پر می گفت:" هر کاری می خوای بکن، ولی..." چند بار نرم و تند تند پلک می زد، صدایش را می آورد پایین و از ته گلو می گفت:" قهر نکن!" ... بعد لبش یک کمی می لرزید، انگار بخواهد چیز دیگری هم بگوید... نمی گفت. سرش را با حرکت ریزی تکان می داد و نور روی موهایش برق می زد. سکوت می کرد. دستش را می انداخت. این پا و آن پا می کرد. شانه های پهنش را می داد عقب، نگاهش را از عاطفه می گرفت، می چرخید و می رفت.
ما هم می مردیم... می مردیم.
خسرو شکیبایی عزیز! از تو ممنونم به خاطر آن شانه های پهن، آن سر تکان دادن ها...
و عمری که برای ما صرف کردی.
از تو ممنونم به خاطر آن چهارشنبه شب ها، و آن جور خاصی که می گفتی: سبز.
خداحافظ
http://www.spotlight.blogfa.com/post-19.aspx
***********************************************
k1: ممنون ميشم اگه قراره موضوعی رو از يه وبلاگ يا سايت ديگهايی بنويسيد، فقط لينكش رو برام بذاريد.
Posted by لیلا | July 19, 2008 09:47 AM
Posted on July 19, 2008 09:47
سلام
هر خطی که از یاد شکیبایی می خونم اشک تو چشمام حلقه می زنه ،افسوس که آدمای بزرگ آدمای خوب زود از بین ما میرن و ما می مونیم با هیچ،من که اصلا باور نمی کنم،یادته یه بار بهت گفتم که عاشق نامه های سید علی صالحی هستم من همونم و من باصدای همین عزیز عاشق نامه ها و ری را و...شدم حالا غم از دست دادن این بزرگ مرد سینما با اون صدای فوق العادش واقعا نمی دونم که چطور باز ری را رو گوش کنم .یه نامه ای دیشب از رضا کیانیان خوندم برای شکیبایی بسیار زیبا و صادق،تو سایت ایسنا اما من کپیش کردم تو بلاگم اگه دوست داشتی برو بخونش. :(
Posted by نیلوفر | July 19, 2008 09:49 AM
Posted on July 19, 2008 09:49
چه حيف شد كه رفت .اون بازي منحصر به فرد با اون صداي گرفته مردانه و خنده هاي دلنشين .روحش شاد. هر چند كه در اكثر فيلمهايش ژستها و كاراكتر يكساني داشت ولي از دوستارانش بودم و سعي مي كردم اكثر فيلم هاشو ببينم .
نمي دونم چرا اين بيماري " سرطان " لعنتي همش دنبال آدمهاي خاص مي گرده ! راستي چرا اكثر آدمهاي خوب زود از اين دنيا مي رن ؟!!
كيوان جان كاشكي ري را با صداي آقاي شكيبايي مي گذاشتي ، منهم هم سن و سال خودتم و آدم بي هنري نيستم وليكن اين فرصت نصيبم نشده ...
Posted by دريا | July 19, 2008 11:02 AM
Posted on July 19, 2008 11:02
چه خاطره هایی که با خسرو شکیبایی نداشتیم....
( این کامنت دونیت با من سر ناسازگاری داره، مینویسم و میزنم ولی آخرش میگه که مشکل دارم و پابلیش نمیشه، نمیدونم من رو بن کردی یا چی؟)
Posted by هوس مبهم | July 19, 2008 11:19 AM
Posted on July 19, 2008 11:19
رفت ...به همين سادگي ...عمرمان را مي گويم...خسرو را مي گويم...به همين سادگي...باز هم مي رود از اين ساده تر ..بهمان گفته بودند و ما پشت گوش انداختيم ..ما و اين دريغ و حسرت و دردهاي هميشگي
آخه اگه به ماگفته بودند كه قبول نميكرديم اين بار سنگين و تنهايي پس از آن را كه نامش زندگي است...كه گمان كنم مردگي است اصلا"
رفت......
Posted by مازيار | July 19, 2008 11:35 AM
Posted on July 19, 2008 11:35
بعضی آدما که میرن دل آدم می گیره .. یاد مرد سبز خانه سبز بخیر...
Posted by saeede | July 19, 2008 11:35 AM
Posted on July 19, 2008 11:35
ریرا رو نشنیدم! ولی شکیباییه و صداش! تو همین بیمارستان پارسیان سعادت آباد مثل اینکه فوت کرده! خدا بیامرزدش! اون تیکه ای که در مورد عشق نوشتی رو دوباره بخون خودت! حال نمی کنی؟ راستی یادته شکیبایی عشق رو چجوری تلفظ می کرد؟ وقتی به شین می رسید یادته چه سوتی همراه عشق میداد بیرون؟ تلفظ خاصی از عشق داشت که نشنیدم از کس دیگه ای!
Posted by ارسلان | July 19, 2008 12:01 PM
Posted on July 19, 2008 12:01
مرگ ،شاید تنها نعمتی است ، به هر موجودی در دنیا ، به یک اندازه و با یک نتیجه ، سهم می رسد.
.
آنقدر ها بد نیست در اوج تمام شدن. قبل از آنکه دیگ حنجره ات حزنی نداشته باشد و چشم هایت آتش. ما حتما همدیگر را در جایی ملاقات می کنیم. منظورم همه آنهایی که بی جهت و یا با جهت در لیست بدهکاران دلدادگی خود قرار داده ایم. فقط آنموقع پیراهنی بر تن نداریم چون اصلا تن نداریم. صندلی و میز هم نمی خواهیم. حتی نوشیدنی سرد ، یا قهوه تلخ برای گپ زدن. از مسافت های دور کلمه هایی که از همدیگر به یاد داریم برای هم تکرار می کنیم. و تازه می فهمیم به زبانی باید تا ابد با هم حرف بزنیمکه الفبایش را در این صفحات به هم یاد داده ایم.
.
آقای کیوان حالا حالت چطور است؟ کمی آرام گرفته ای مرد حساس ، ریز بین؟
***********************************************
k1: ممنون از لطف شما سركار خانم ثابتی. حال من هم خوب است.
Posted by خانم ثابتی | July 19, 2008 12:22 PM
Posted on July 19, 2008 12:22
ghabl az har chiz barayat arezoo mikonam ke ashegh shavi va agar hasti, kasi ham be to eshgh bevarze va agar intor nist , tanhaiiat kootah bashe va pas az in tanhaiie koshandeh, az kasi nefrat peyda nakoni , arezoomandam ke ingooneh pish nayad...
ama , ama, baraye inke ashegh bashi lazem nist emlaye kalameye eshgho bedooni , faghat kafie yek roozi , yek lahzei dar moghabele khasti ya kasi ya dar noghtei beisti va ba yek donya ehsase pako sadeghane bianke balad bashi ESHGH ra benevisi , amadeye isar beshi
va ......anke barash isar mikoni ..ei kash befahme...
i
Posted by niloufar | July 19, 2008 01:05 PM
Posted on July 19, 2008 13:05
روحش شاد.
حالا خودت حالت بهتره؟
***********************************************
k1: مگه حال من بد بود كه حالا بهتر شده باشه؟!
Posted by طناز | July 19, 2008 01:49 PM
Posted on July 19, 2008 13:49
باران میبارد و ما تا فرصت سلامی دیگر خانه نشین خواهیم شد ...
در حال رانندگی بودم که مامانم زنگ زد و گفت که شکیبایی فوت کرده چنان زدم روی ترمز که راننده پشت سری به گمونم چند تا فحش کش دار نثارم کرد... باورم نمیشه بخش بزرگی از جوونیم با عشق به شکیبایی گذشته در واقع تاثیری عمیق توی زندگی من داشته سال آخر دبیرستان بودم که فیلم هامون رو دیدم نه یکبار نه دوبار بلکه شاید بیشتر از بیست بار اونقدر که همه دیالوگهاشو حفظ بودم . و تاثیر همین فیلم باعث شد که با یکی از دوستام بیافتیم تو خط عرفان و فلسفه و این که واقعا ابراهیم چی فکر میکرد که و چه ایمانی داشت که حاضر شد به فرمان خدا
پسرش اسماعیل رو بکشه ؟ و انقدر غرق شدیم در این فیلم که اون سال اصلا درس نخوندیم و دانشگاه یک رشته بدرد نخور قبول شدیم و بعد صدای خاص و زیبای شکیبایی در نوار ریرا که روزی چند بار گوش میکردم ... آره شکیبایی بدجوری گره خورده به خاطرات دوران جوانیم حیف شد ... دلم براش تنگ میشه
Posted by asal | July 19, 2008 02:51 PM
Posted on July 19, 2008 14:51
از ردیف 10 صندلی های تالار وحدت تا روی سن. این نزدیکترین فاصله ای بوده که دیدیش. و حالا هر جا اسمش رو می خونی اشک حلقه می زنه تو چشات. بعد فکر می کنی اشتباه کردی. نزدیکترین فاصله، فاصله ی تو بود و اون تلویزیون سونی 21 اینچ وقتی چهارشنبه شب ها از ذوق دیدنش نمی فهمیدی شام خوردی یا نه. شایدم نه. اصلاً فاصله ای در کار نبود وقتی روی پرده بلند می گفت:"پس تکلیف عشق چی می شه؟"
Posted by خانوم شمعدانی | July 19, 2008 02:58 PM
Posted on July 19, 2008 14:58
راستي يادم رفت بگم كيوان ...هنگام مرگ شكيبايي من توي يك كلاس كوفتي پايپينگ مجتمع فني بودم تو سعادت آباد...نزديك مكان مرگش...استاد بدليل بلد نبودن كاربد قطر داخلي و خارجي لوله مشغول ضايع كردن من و گذاشتن نمره منفي برايم بود كه با اس ام اس بهم خبر دادن...بازي دنيا رو مي بيني ؟ من چند صدمتريش بودم و....
Posted by مازيار | July 19, 2008 03:15 PM
Posted on July 19, 2008 15:15
این روزها
دلم برای خیلی ها تنگ میشود
یکیش همین خسروست که مرد
شکیبایی را میگویم
همان رضا صباحی و مراد بیگ و
همان که صدایش گرم بود
خوب بود
حیف شد که رفت
این روزها
هر که میرود
از مباداهاست
(از آخرین پست وبلگم)
Posted by محمدرضا | July 19, 2008 03:18 PM
Posted on July 19, 2008 15:18
سبزِ سبزِ سبز
Posted by سپيده® | July 19, 2008 07:48 PM
Posted on July 19, 2008 19:48
آخ یادش به خیر
یادته تو ایوون روزها و لحظه ها می ایستادیمو ماه و سال رو می دیدیم که چروک های ریز و درشت رو صورت یادگاری ها می کشند؟ یادته؟
صدای پای پدربزگ لابه لای بهار نارنج ها جا موند
انگار همین دیروز بود که می گفت هر سال که می یاد و میره یه چین به صورت ما اضافه می شه و یه گره از دلمون وا می شه
ای کاش می شد جلوی حرکت ثانیه ها ایستاد, ولی چرا؟
می شه همپای ثانیه ها دوید و رفت, آره
آره
می شه تو پاگرد یه کوچه بهارو تو عطر کاه گل ها پیدا کرد
و همپای ثانیه ها پرید و دوید و رفت...
Posted by سمیه | July 19, 2008 08:28 PM
Posted on July 19, 2008 20:28
زندگي صحنه ي يكتاي هنرمندي ماست / هر كسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته به جاست / خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد
Posted by khapouni | July 19, 2008 11:25 PM
Posted on July 19, 2008 23:25
مردنكونام نميرد هرگز
مرده آن است كه نامش به نكويي نبرند...
Posted by پريسا | July 20, 2008 01:00 AM
Posted on July 20, 2008 01:00
بنگر ز جهان چه طرف بربستم، هیچ
وز حاصل عمر چیست در دستم، هیچ
شمع طربم ولی چو بنشستم، هیچ
من جام جمم ولی چو بشکستم، هیچ
Posted by Sahar mostofi | July 22, 2008 05:09 PM
Posted on July 22, 2008 17:09