سر ميز نهار نشستم. يكی از بشقابهای چينی سفيد رنگ رو ميذارم جلوم و قاشق چنگال استيلی كه لكههای خشك شده آب مثل جای آبله به يادگار هنوز رُوش مونده و معلومه كه هيچ دقتی در شستن و پاك شدنش نشده و كارگر رستوران همينجوری هُل هُلكی و از سَر رفع تكليف، گربهشورش كرده رو ميذارم توی بشقاب و منتظر غذا ميمونم. كولر گازی زپرتی همراه با سر و صدای زياد داره با جديّت كار ميكنه و همكارها هم همه با هم حرف ميزنند و هيچكسی به حرف اون يكی توجهايی نمیكنه. زياد حال و حوصله ندارم و نميدونم باز ياد چی میافتم و به چی فكر میكنم. دوباره به يه نقطهايی خيره ميشم. اون اوايل بيشتر و الان خيره شدنهام كمتر شده ولی خب هنوز هم هست. احتمالاً خيلی وقته كه همونجور مات و مبهوت به يه نقطه زُل زدم. كولر گازی همچنان كار ميكنه و سر و صدای همكارها كمتر شده. يه صدای گـُنگی به گوشم ميخوره. سرم رو كه برمیگردونم يكی از مديرهای شركت كه كنار دستم نشسته، ميگه: مهندس بفرماييد! ديس برنج در راستای خط افق، درست روبروی شكمم قرار داره. تشكری میكنم و بعد از اينكه كلی تعارف تيكه پاره هم میكنيم، يادم نمياد كه اون اول برنج ميكشه توی ظرفش يا من كه ... آهان يادم اومد، اون اول كشيد چون من اصلاً اون روز برنج نخوردم.
باز دوباره چاق شدم و شكمم يه نَمه اومده جلو كه البته گويا اين يه نَمه، بيشتر از يه نَمهست و اونقدری هست كه خيلیها متوجه حضور و وجود اين مهمون ناخونده شدند. خلاصه كه از اون سر دنيا و كنار ساحل پاسيفيك اُوشن، از حوالی مثلث برمودا كه ظاهراً اونهم ديگه پير شده و كُرك و پرش ريخته و سالهاست كه ديگه هيچ چيزی رو نتونسته غيب كنه و پنداری همه قدرتش رو داده به ديويد كاپرفيلد، چند نفریی كه ساكن اروپا هستند و هيچ پيوند سببی و نسبی باهاشون ندارم ولی خيلی دوست دارند خودشون رو بچسبونند به ما و از بچهگی همديگر رو نديديم، اون خانمی كه سالهاست برای ادامه تحصيل به ژاپن رفته و حالا كه ديگه درسش تموم شده از اون چشم بادومیها دل نميكنه تا برگرده ايران و شايد هنوز عصر تموم پنجشنبههای سال ميره توی يكی از اون معابد كوچيك و بياد برادری كه چند سال قبل توی يه تصادف از دنيا رفت گريه ميكنه، يه سری آدم كوتوله معلومالحال كه با سيمرغ به پشت كوه قاف سفر كردند، از كنار شطالعرب و بينالنهرين و زايندهرود و راين و ولگا و میسیسیپی، اصلاً چرا راه دور بريم، از همين كرج كه بيخ گوش خودمونه، از گوهر دشت و مهر وبلا و عظيميه و ساوجبلاغ، از توی اطاق خواب سرمهايی خونهی خودمون كه خب من ديگه هيچ وقت نمیتونم حس كنم اونجا مال منه و از خيلی جاهای ديگه انواع و اقسام پيغامها و آواها و اخطارها مياد كه، كيوان چاق شدی و شكمت رو بايد آب كنی و خب الان كه ظهر نميدونم چند شنبه است، كيوان تصميم گرفته برنج نخوره تا شايد يه كمی اين شكمی كه آبرو و حيثيت و 25 سال ورزشش رو زير سوال برده آب بشه.
جوجه كبابی رو كه هيچ نشونی از شيطنت و خوشخوراكی و معصوميت جوجه بودن نداره و اگه اسم تصنعی جوجه كباب رو يدك نمیكشيد براحتی ميشد بدون هيچگونه شك و شبههايی، اون تيكههای سيخ شده رو جزيی از بدن نازنين يه گوسالهايی دونست كه شايد تا هفته پيش توی يكی از مزارع سرسبز اطرف سيدنی ماما میكرد رو ميذارم توی بشقاب سفيدی كه نميدونم حالا موی سر كدوم يكی از مديران عزيز هم اومده و توش جلوس كرده. ليموی سبز رنگِ قاچ شده رو میگيرم دستم تا بچلونمش روی جوجه كبابهايی كه عينهو همون قاشقهای استيل، تند و عجولانه پخته شده و ظاهرش بخوبی نشون ميده از سِر درونی كه خب قطعاً خام و نپخته هستش تا شايد يه كمی تُرش مزه بشه و بتونم بخورمش ولی گويا باز يادم ميره كجا هستم و در حاليكه ليموی نصف شده توی دستمه دوباره خيره ميشم به گوجه قرمزی كه كنار جوجههاست و تقريباً همه دوستهام هم ميدونند خيلی اهل گوجه نيستم و معمولاً هر بار هم نصيب يكیشون ميشه.
نميدونم كجا بودم. من اومده بودم اونجا يا تو اومده بودی و داشتيم با هم حرف ميزديم. تنم داغ داغ شده بود، خودم حس میكردم. انگاری گـُر گرفته بودم. ضربان قلبم بيشتر از 72 تا در دقيقه ميزد و خب ميدونی كه اين نرمال نيست. وقتی ضربان قلب بيشتر از اين تعداد باشه يعنی يه جای كار ميلنگه! يعنی يه جايی توی اين رستوران، توی اين شركت قديمی، توی اين شهر دود گرفته، توی اين جبر جغرافيايی، توی اين دنيای نامهربون، شايد همراه اون گوساله كنار يكی از محلههای قديمی سيدنی، شايد توی يه كافه پايين شهر استانبول، شايد توی يكی از اون فـ.ا.حـ.شـ.ـهخونههای تايلند، شايد توی تورنتو، خدا رو چه ديدی شايد توی استارباكس يكی از شهرهای جنوبی كاليفرنيا، كنار دست يه كاكتوس، توی قبيلهی سرخپوستهايی كه ساكن نيومكزيكو هستند، توی يه ويلای هميشه خالی، وسط لاسوگاس و خلاصه يه جايی از اين جهان بیسر و ته، دلت رو جا گذاشتی. قاعدهاش اينجوريه كه اين ضربان و اين تپشها يه جوری مستقيم و غير مستقيم وصله به يه آدم، به يه حس، به يه موجود زنده، به يه كسی كه هست. شايد نتونی لمسش كنی ولی حسش میكنی. هست.
ولی خب شايد هم نبايد اينجوری نگاه كرد. شايد امروز اين شدت ضربان بواسطه گرمای اين سالن كوچيك صاحب مُردهايی باشه كه خب اسمش رو گذاشتند غذاخوری مديران و همه اون كارگرانی كه سر صلاة ظهر از جلوش رد ميشن فكر میكنند توش چه خبره و چه غذاهايی كه سرو نميشه، غافل از اينكه همون انی رو كه اونها میخورند با يه كم تزئين و بَزك دوزك و لای هويج و نخودفرنگی ميزارند جلوی ما. توی اين سالن نه خوراك برهايی هست و نه گوشت شكار شده آهويی. خب لازانيا و استيك و بيفاستراگانف هم كه اگه بيارن اين مديران بنده خدا نميدونند چی هست و بلد نيستند بايد با دست بخورند يا قاشق و چنگال، پس رستوران به همون جوجه و قرمهسبزی و خورشت بادمجون اكتفا میكنه.
البته راستش رو بخواهيد من مدير نيستم. اين رو به خاطر بلد نبودن خوردن غذاهای خارجی نميگم كه واقعاً مدير نيستم و از بد حادثه لابهلای اين آقايونی كه خب الان ديگه بعضیهاشون با شاه هم فالوده نمیخورند بُر خوردم. اينها رو اگه بحال خودشون ول ميكردی همين الان هم كتشون رو ميذاشتند توی شلوارشون و با گالش ميومدند سر كار ولی خب دری به تختهايی خورد و قضا گذاشت توی كـ.و.ن قدر و اينها شدند مدير و خب حالا هم اين عزيزان منتّی گذاشتند بر سر و كله من كه دقايقی میتونند يه كارگر ساده دون پايه رو كنار خودشون تحمل كنند و باهاش ناهاری بخورند و گپی بزنند. شايد هم با اينكار دارند رياضت ميكشن و در حال تهذيب نفس هستند و به درسهای نهجالبلاغه و فرمايشات حضرت علی عمل میكنند تا همين دنيا گناهانِ نكردشون ريخته بشه و پاك و آمرزيده و بدون سوال و جواب، برن توی بهشت كه خب حتماً اونجا هم جايگاه و مقام و ارج و قرب و حتی فرشتههای اينها با ما مردم ساده متفاوت هستند.
آره، گـُر گرفته بودم. داغ بودم و همونجور كه ليمو قاچ شده توی دستم بود زل زده بودم به گوجه فرنگی قرمزی كه من رو ياد يه شب بارونی كه پشت چراغ قرمز تجريش وايستاده بوديم مينداخت. همون شبی كه بارون تندی ميومد و برف پاككن كار میكرد و من هم دوباره خيره شده بودم به قرمزی چراغ راهنمايی و رانندگی و با اينكه تو كنار دستم نشسته بودی ولی نميدونم باز كجاها گـم شده بودم. همون شبی كه تو دستت رو گذاشتی روی دست راست من كه روی دنده و آماده بود تا چراغ سبز بشه و وقتی برگشتم تا چشمهات رو ببينم ديدم تو هم زل زدی به همون چراغی كه هنوز قرمز قرمز بود. حالا ديگه هر جفتمون گم شده بوديم. با هم. بارون بود و صدای برف پاككنی كه برخلاف همه رفقا، هيچ وقت توی رفاقت با من كم نذاشت. يهويی هر دوتامون با صدای بوق ماشينهای پشت سری كه انگاری همه روز و شب خدا، شاش داشتند از جا پريديم. تو نه ولی من زير لب فحشی نثار اونها كردم و مـادر فاكـری گفتم و راه افتاديم. هنوز چراغ قرمز بود ولی كمتر از چند ثانيه بعد سبز شد.
ما رفتيم. بايد میرفتيم. چندی بعد تو نموندی. تو هم رفتی. بايد میرفتی. من موندم. دوباره چراغ قرمز شد و اينبار من تك و تنها پشت اون چراغ قرمز بودم. كنار دستم جات خالی بود و اينبار نگاهم به كلاغی بود كه بالای چراغ راهنمايی نشسته بود و من برخلاف همه آدمها هميشه كلاغها رو دوست داشتم. ولی نه، اينبار اون بود كه زل زده بود به من. نميدونم چی شد كه وقتی ياد تو افتادم كلاغ بال زد و رفت. من قرمز شدم. زرد شدم و ميدونستم كه اگه برنگردی ديگه هيچ وقتی نمیتونم سبز بشم.
كيوان گوجهت رو نمیخوری؟! صدای يكی از دوستهام دوباره من رو برگردوند توی رستوران مديران. گفتم: نه، بَرش دار. گفت: كجايی، نيستی؟! چند بار صدات كردم ولی اصلاً حواست نبود. لبخندی زدم و چيزی نگفتم. هنوز تصوير اون شب بارونی و برف پاككن و تو و چراغ راهنمايی توی ذهنم بود. يه تيكه يخ انداختم توی ليوان و دوغی رو كه روش نوشته بود، دوغ بدون گاز رو سر و ته كرده و تكون دادم. چند باری بهمش زدم و وقتی درش رو باز میكردم دوباره ياد اون كلاغه افتادم كه چه جوری زل زده بود به من و داشت نگاهم میكرد. مطمئن بودم كه داشت من رو نگاه میكرد. نميدونم اينبار به كجا خيره شده بودم. ياد تو همهی وجودم رو پر كرده بود. دوباره داغ شدم. گـُر گرفتم كه يهويی دوغی كه قرار بود بدون گاز باشه، پاشيد روی سر و صورت و پيرهنم. يه دفعه همه بچهها زدند زير خنده. طبق عادت هميشگی زير لب يه مـادر فاكـر نثار كارخونه دوغسازی كردم و بدون اينكه بخندم سرم رو انداختم پايين و با قاشق و چنگال افتادم بجون تيكههای مرغ.
Comments (40)
خیلی زیبا بود.
امیدوارم که هر چه زودتر این دوری به سر برسه و کلاغه از چراغ قرمز بیاد پایین و به خونه اش برسه.
نکات املایی: تهذیب
Posted by ستاره نقره ایی | July 15, 2008 07:30 AM
Posted on July 15, 2008 07:30
لازم نيست حتما همش كمر به پايين بنويسي ، اين پست از اون پستهاييه كه ارزش 1000 تا كامنت رو هم داره . عالي بود واقعا . تقابل قضا و قدر رو به شكل زيباي بيان كردي ( فكر نكني بازم با ديد كمر به پاييني مي گما) .
قرمز و زرد هميشه هست تو زندگي ، اميدوارم تو هميشه سبز باشي كيوان !
Posted by ahmad | July 15, 2008 09:14 AM
Posted on July 15, 2008 09:14
با هر كلمه اي كه نوشتي دلتنگي ات به من منتقل شد. خيلي بي انصافي كه فكر مي كني فقط مي آييم اينجا يك نگاهي مي اندازيم و مي رويم پي كارمان...
راستي؛ اگر به جاي ما بودي و براي ناهار بيست و چند روز در يك ماه، مبلغ بيست هزار تومان مي ريختند به عنوان حق ناهار (!) آن وقت قدر جوجه نپخته را خوب مي دانستي. لبخند...
Posted by مريم | July 15, 2008 09:22 AM
Posted on July 15, 2008 09:22
لذتی دوباره.
مخصوصا این قسمت:
قاعدهاش اينجوريه كه اين ضربان و اين تپشها يه جوری مستقيم و غير مستقيم وصله به يه آدم، به يه حس، به يه موجود زنده، به يه كسی كه هست. شايد نتونی لمسش كنی ولی حسش میكنی. هست
Posted by م.م | July 15, 2008 09:30 AM
Posted on July 15, 2008 09:30
سلام، باعث شدي از سر صبح عزاي ناهار امروز را بگيرم. واقعاً فاجعه است.
Posted by پروانه | July 15, 2008 09:59 AM
Posted on July 15, 2008 09:59
آها این نوشته هات رو دوست دارم. گرچه هنوز آثار دیوانگی در بروکلین پاک نشده و خودش رو نشون میده (72 رو میگم) . آقا کتاب رو جنگی خوندم. بعدا در موردش می نویسم. آنقدر هم محشر نبود که اینقدر عصبانی شدی!
***********************************************
k1: اولاً كتاب رو جنگی خوندی خوب متوجه نشدی ثانياً قرار نيست من از هر چی خوشم مياد تو هم خوشت بياد.
Posted by شوایک | July 15, 2008 10:15 AM
Posted on July 15, 2008 10:15
پسر تو درست نميشي يعني همه اونايي كه مثل تو شايد يهويي ،يواشكي ،زوركي يا حالا هرجورديگه دلشونو يه جايي جا گذاشتن درست نميشن كه نميشن....تو كه قول داده بودي در گرانبهاي كلمات و به پاي چيزهاي فراموش شده اي مثل دل نريزي ؟پس چي شد
براي من وتويي كه سالروز شروع جنگمون با جهل مصادف شد با سالروز جنگ تمام دنيا با ايران....درهم شدن استرس روز اول مدرسه و گريه هاي بچه ننه اي چون من شايد هم تو با استرس بمباران ميگ و سوخو كه تا اون موقع حتي نميدونستيم چيه...روز به روز جنازه كسايي كه ميشناختيم و نميشناختيم آوردن و وسط كوچه گذاشتن...لمس واژه هاي جديدي مثل مادر شهيد ....اصلا خود شهيد كه فقط تا اون موقع در مورد امام حسين (ع) شنيده بوديم....نه پسر... من وتو و امثال من وتو آدم نميشم كه نميشيم...همه اينايي رو كه گفتم هوار شده رو سرمون
نميدونيم اوني كه نگاهمون كرد اوني كه سلام كرد يا خنديد و رد شدو رفت يا اوني كه دلمون براش لرزيد ..حتي براي يه ثانيه چي بود كي بود اصلا چي شد؟...
سهم من و امثال من يه مسافرته به دنيايي كه آخر سرش هم نفهميديم چي بود و چي شد
Posted by مازيار | July 15, 2008 10:21 AM
Posted on July 15, 2008 10:21
ای مادر فاکر به این دنیا که کلاغای تفلکی به خونه شون نمیرسن و اونطوری چشم میندازن توو چشات!
Posted by آزاده | July 15, 2008 10:31 AM
Posted on July 15, 2008 10:31
قدر این گر گرفتگی و به رویا رفتن و دست کم نگیر
از قدیم گفتن دوری و دوستی یا به عبارتی عشق یعنی دوری ....چون ممکنه بعدا یا کسی چه میدونه خیلی زود دوباره دچار گرگرفتگی و کما بشی و لی خب بازم کی میدونه اون موقع ممکنه علتش چی باشه ...
Posted by نارتیتی | July 15, 2008 11:04 AM
Posted on July 15, 2008 11:04
دلم گرفت
درست ميشه ....زندگي بالا پايين داره ....البته من همش رو به نزولم ....كي قراره اين نمودار صعودي شه نمي دونم
ولي اميدوارم هر چه زودتر اين دلتنگيها تموم شده ...ديگه جايي خيره نشي و به سير در خاطره هات بري ...و كلي اتفاق جالب دور و برت رخ بده
هميشه سبز باشي ...سبز سبز
Posted by جولاي | July 15, 2008 11:29 AM
Posted on July 15, 2008 11:29
سلام.
به نظر من اون كسي كه آدم بهش وابسته است چه باشه و چه نباشه زل زدن سر جاشه . فقط فرقش تو اينه كه وقتي نيست به ياد خاطره هايي كه باهاش داشتي به يه جا خيره ميشي و وقتي كه هست براي ثبت كردن لحظه ها توي ذهنت باز به يه جا خيره ميشي. كار ما آدما در هر صورت عجيبه. هميشه يه جورايي گيج ميزنيم.
Posted by نيوشا | July 15, 2008 01:37 PM
Posted on July 15, 2008 13:37
البته گر گرفتگی میتونه دلایل دیگه ای هم داشته باشه. خانمهایی که پیر و یائسه میشن دچار گر گرفتگی میشن. نکنه این قضیه در مورد آقایون هم اتفاق میافته؟!
Posted by سام | July 15, 2008 01:44 PM
Posted on July 15, 2008 13:44
دلتنگی طعمش شیریلخه! هم تلخ هم شیرین! میدونی از کی تا حالا من دلتنگ نشدم واقعا؟
کیوان میدونی از کی تا حالا من گم نشده ام تو خودم؟ می دونی از کی تا حالا دلم یاد نگاه هیچ کی نیفتاده؟ می دونی چند وقته نگاهم حرارت نداره؟ بابا جدی بگیر حساتو! زنده ای هنوز!
دروغ چرا، دلم گهگاه هوس نگاه یکیو میکنه ولی به این عمقی که تو میری توش نمیرسم. خیلی وقته خودمو مجبور کردم حسامو نبرم تو عمق، تو سطح باشم! برو حال کن که تو عمقی! .......................................................
.......................................................
هووووووو! چیه؟ بکش بیرون از کلاغ! راه بیفت دیگه چراغ سبز شد!!!!
Posted by ارسلان | July 15, 2008 01:52 PM
Posted on July 15, 2008 13:52
اینم بخون
http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8704150631
Posted by هوس مبهم | July 15, 2008 02:01 PM
Posted on July 15, 2008 14:01
اين روزها يكي از لذت بخش ترين كارهاي روزانه ام اينه كه بشينم پاي لبتاپم و يه قهوه بذارم بغل دستم و صفحات وبلاگ تو رو بخونم و حسودي بكنم به اوني كه تو اينقدر براش قشنگ مينويسي. خوش بحالش هر كي كه هست و هر جايي كه هست.
تو بينظير مينويسي و اين چيزي نيست كه فقط من بگم. تا حالا خيلي ها بهت گفتند. كاشكي تو هيچ كاري نداشتي و ميشستي يه گوشه و فقط مينوشتي. كتاب و مجله و روزنامه و وبلاگ.
اين مطلبت خيلي بدلم نشست. اسمي كه براش انتخاب كردي خيلي قشنگ و حرفه ايي بود. نگاه تو به آدمها و زندگي فوق العاده است. سبز زرد قرمز و همه ما سالهاست كه پشت اون چراغ قرمز وايستاديم تا يكي بياد و هولمون بده.
اميدوارم هميشه سبز باشي. سبز سبز سبز.
Posted by الناز | July 15, 2008 02:18 PM
Posted on July 15, 2008 14:18
اوووههههههوم! هيچي گفتم تا شاكي نشدي همينجوري يه كامنت بذارم
Posted by high light | July 15, 2008 02:34 PM
Posted on July 15, 2008 14:34
سلام كيوان خان مثل كاستاندا نوشتيد - لحظاتي كه پيش دون خوان بود . خيلي قشنگ مينويسيد من همه نوشته هاتون را ميخونم . اميدوارم موفق باشيد .
***********************************************
k1: كاستاندا؟! دون خوان؟! كيوان؟!
Posted by پارميدا | July 15, 2008 02:59 PM
Posted on July 15, 2008 14:59
اگه قول بدي دستمو ول نكني ، حتما هر وقت خواستم مجردي برم خبرت مي كنم . زمين واليبال اونجام كه براست ... به هر چيزي هم كه دوست داشتي با مسووليت خودت ميتوني دست بزني !!! فقط دست ....
Posted by ahmad | July 15, 2008 03:01 PM
Posted on July 15, 2008 15:01
نخندي ها! هميشه فكر مي كردم آخه اين ديگه چه اسميه كه گذاشتي روي وبلاگت؛ آخه يعني چي "از پشت يك سوم"...
تازه ياد زمين فوتبال و يك سوم زمين حريف افتادم. تازه فهميدم كه براي چي اسم وبلاگت رو گذاشتي از پشت يك سوم...
***********************************************
k1: توی وبلاگ قبليم علت اينتخاب اين اسم رو نوشتم. شايد بد نباشه بخونيدش.
http://www.shoma.blogsky.com/1382/06/26/post-660/
Posted by مريم | July 15, 2008 03:09 PM
Posted on July 15, 2008 15:09
کیوان
تو چشات باغ بارون زده دیدم
وقتی حست رو رها میکنی به هر دری سر میزنه واز هرچیزی یه شعر ناب میسازه اما حتما نقش پر رنگ خونه اصلیشو توش متمایز میکنه.
یه کامنت واسه این پست و پست قبلیت:
اینکه گاهی وقتا کامنتای این پستهای حسی محشرت رو بیجواب میذاری(بر خلاف پستهای شیطونکی وسرحالیت) آدم میمونه نکنه تو این حس موندی و رفتی اون بالا نشستی و حس پایین اومدن ودمخور شدن نداری. بذار این کامنتا هم با تیکه های باحال (مثل جوابت به کامنتای پستهای بعضا 18+ خودت) جون بگیرن. ببین در اون پستت که گله میکردی چرا بعضا 1300 نفر میخونن اما 20 نفر کامنت میدن،راستش یه ارتباط عاطفی هم بین کامنت گذار وکامنتش هست که وقتی مظلوم وبی جواب یه گوشه گذاشته میشه آدم ذلش میگیره! (بچمه آخه).میدونم سخته جواب به همه کامنتا اما ایجاد انگیزه زیاد میکنه. دنیای حسها 2 طرفه است.
(راستی صبح یه کامنت نوشته بودم که بعلت site exceed maximum bandwidth خطا میزد.
نمیدونم، این خطا تنها خطاییه که بعضی وقتا باعث خوشحالی هم میشه.(ناشی از مراجعه زیاد به سایت ورونق اون،مثل سایت سازمان سنجش در مواقع اعلام نتایج!!بخصوص واسه تو که فایل حجیمی هم نمیذاری)
دستت درست
***********************************************
k1: آقا رسول ممنون از لطفت. خب كامنتی رو كه شما زحمت میكشين و ميذاريد در جواب نوشته من هستش بنابراين شياد خيلی وقتها لزومی نداشته باشه كه من باز هم به كامنتها جواب بدم و يا بعضی مطالب و كامنتها نياز به پاسخ نداشته باشند ولی هر موقع كه بتون سعی میكنم به كامنتها هم پاسخ بدم.
امروز هم چند ساعتی بدليل تموم شدن پهنای باند سايت دان شده بود كه الحمدالله به احسان اساماس زدوم و ايشون خيلی سريع تونستند اون پهنا رو پهنتر و گشادتر كنند!
Posted by رسول | July 15, 2008 03:10 PM
Posted on July 15, 2008 15:10
تو رو نمیدونم ولی من اگه دلم رو یه جایی جا گذاشتم هر جا که باشه دور یا نزدیک یا همه جراتم رو جمع میکنم و یا علی میگم و میرم همونجایی که دلم جا مونده یا تصمیم میگیرم دلم رو بکنم و اگه کندم دیگه غصه نمیخورم و آه نمیکشم و به جایی خیره نمیشم . ادمم دیگه تصمیم گرفتم پاشم میایستم . اگه قراره با رفتن کسی دیگه هیچ وقت سبز نشی جسارت اینو داشته باش که از چراغ قرمز بگذری که اگه نداشتی تا آخر دنیا هم منتظر بمونی اه بکشی و ناله کنی اون چراغ سبز نمیشه که نمیشه .....
Posted by asal | July 15, 2008 03:25 PM
Posted on July 15, 2008 15:25
دوباره پشت این چراغ قرمزم ؛
دوباره بوق اعتراض ؛
دوباره دود و انتظار ؛
همه به فکر رفته اند ؛
به فکر لحظه فرار .
و صفر ثانیه شمار . . .
فقط منم ؛
من ِ همیشه بی خیال ؛
که بینشان نشسته ام ،
دوباره چشم بسته ام ،
و فکر می کنم :
چه خوب بود اگر ،
به جای این چراغ سرخ ،
تو سبز می شدی . . . .
***********************************************
k1: شعر بسيار زيبايی بود. شاعرش كی بوده؟!
Posted by لیلا | July 15, 2008 03:43 PM
Posted on July 15, 2008 15:43
اصلاح می گردد :دی
همه به فکر رفتن اند
به فکر لحظه فرار
و صفر ثانیه شمار ...
Posted by لیلا | July 15, 2008 03:47 PM
Posted on July 15, 2008 15:47
گوجه كنار كباب و جوجه منم نصيب بقيه اس...اينقد من به اون و اون به من زل مي زنه كه يادمون ميره كه من قراره اونو بخورم يا اون منو.....خلاصه آخرش سرنوشت مشابهي با گوجه كبابياي تو بشقاب تو پيدا مي كنه......
و وقتي تو فكر مي ري .....اونم تو فكر فاصله و اينكه كاش نبود و چرا اينجوري شد كه ديگه نيست و اينا .....نگاه گوجه كه مي كني فك مي كني يك گوجه به بزرگي اون گير كرده تو گلوت همون لحظه و جاي اين يكيو ديگه نداري.....
حس مشابهي هم هست با حس تو تو وجود من تو رابطه با يه موجود زنده نازنين ... اون نيست ولي بيشتر هر چيز ديگه كه باشه احساس ميشه.....
......
با اجازه و بي اجازه اين عبارت گوياي اين لحظه ها و فاصله ها رو هم مي خوام ميل بزنم واسش" قاعدهاش اينجوريه كه اين ضربان و اين تپشها يه جوری مستقيم و غير مستقيم وصله به يه آدم، به يه حس، به يه موجود زنده، به يه كسی كه هست. شايد نتونی لمسش كنی ولی حسش میكنی. هست"
***********************************************
k1: خوشحالم كه قسمتی از نوشته من اونقدر به دلت نشسته كه حالا میخواهی برای عزيزت ميل بزنم. من راضيم و حلالت باشه از شير مادرت هم حلالتر!
Posted by tadae | July 15, 2008 03:52 PM
Posted on July 15, 2008 15:52
متاسفانه من هم نام شاعر را نمیدونم .
Posted by لیلا | July 15, 2008 08:24 PM
Posted on July 15, 2008 20:24
امان از این خیره شدنها ، به یاد آوردنها،نمی دونم خوبه یا بده هنوز نفهمیدم چه سری داره که داره یک خاطره ی خوب یادت میاد ولی دلت می گیره، همیشه یکی هست که پشت اون چراغ قرمز دستت رو گرفته باشه و وقتی که چراغ سبز شد بوقهای مردم بیدارت می کنه می بینی که نیست باید تنهایی بری بعد شک می کنی اصلا هیچ وقت بوده!!
ای بابا این پستت منو یاد چه چیزایی انداخت راجع به غذا خوردنم من معمولا به قاشق چنگال یا حتی قیافه ی اون مرغ یا گاو نگون بخت پخته شده نگاه نمی کنم که چیزهایی که تو دیدی رو نبینم و اشتهام کور نشه:دی البته اگه کور بشه که هیچ وقت نمیشه ولی کلا پیشگیری می کنم!
Posted by طناز | July 15, 2008 09:00 PM
Posted on July 15, 2008 21:00
dash keyvan aysham zadi bva in veshte mano bordi be roozegari ke to pacific ocean budam vali gahdr nadoonestam va bargashtam to in zobaleduni!!!!
Posted by hossein | July 15, 2008 09:10 PM
Posted on July 15, 2008 21:10
kayvan jan,
alaan saat 10:30 sobhe be vaghte shomale california, man too Starbock neshastam va daram weblogeto mikhonam.avalan ke kheyli jaat khaalie, booye ghahveh hameye fazaa ro por karde va chaashnie ye music e aaroom shode ke baa in havaaye abri kheyli joor dar miaad.az poshte panjereh mitoonam cheraaghe raahnamaaee ro bebinam.kheyli donbaale ye kalaagh migardam vali engaar kalaaghaaye inja hame be khoone haashoon residan.daram say mikonam az daricheye cheshme to be hame chi negaah konam.in aaraamesh ro nemishe baa hich chize dige moghayese kard.jaaye to ro dar aaraameshe in starbock khaali mibinam va hamishe baraat aarezooye aaraamesh daram.cheraagh sabz shode bayad beram...
***********************************************
k1: کتایون جان ممنون که توی استار باکس جای من رو خالی کردی. مرسی.
Posted by katayoon | July 15, 2008 10:13 PM
Posted on July 15, 2008 22:13
امان از وقتهای دلتنگی،
امان از بغضهای عاشقی ...
Posted by امیر | July 16, 2008 01:22 PM
Posted on July 16, 2008 13:22
من چهار پنج تا کتاب از استر خوندم به نظرم شب پیشگویی و شهر شیشه ای هر دو انتشارات افق از همه بهتر بود با همون دنیای عجیب آدمهای تنها و درد به در.
Posted by روهام | July 16, 2008 01:35 PM
Posted on July 16, 2008 13:35
و بدون اينكه بخندم سرم رو انداختم پايين و با قاشق و چنگال افتادم بجون تيكههای مرغ و گفتم کلاغه به این دلیل پرید که من زل زدنش رو جدی نگرفتم و نگاهش رو نخوندم شاید اون خبر نوتر وبهتری واسم داشت و چون تا دید من به یاد تو فقط تو افتادم ٬ پرید و رفت! نه باید به جاهائی که هنوز نرفتم هم برم شاید تو یکی از اونجاها دلم که هیچ این بار خودم رو هم اونجا جا بذارم و مدام سبز بمونم و اونوقت به خودم مادر فاکری بگم که چرا تا حالا...این گر گرفتنا به این دلیله که باید ...
و بهتره اسم اینو زرد٬ قرمز٬ سبز بذارم .
ضمنا تصمیم گرفتم کمتر پلو بخورم آخه برنج که نمیشه خورد .
Posted by نگاه | July 16, 2008 01:54 PM
Posted on July 16, 2008 13:54
روزتون مبارک کیوان
Posted by عطیه | July 16, 2008 07:25 PM
Posted on July 16, 2008 19:25
کیوان گرامی
این پستت را خواندم خواستم بگویم یک بیماری خیلی
بد هست عین وبا که از خوردن مرغ کاملا نپخته به وجود
میاید
همیشه مرغ را با کارد کمی گوشتش را باز کنید اگر
میانه نپخته و صورتی است هنوز ...مطلقا نخورید
اگر در رستوران هستید پس بفرستید بگوئید کمی بیشتر
بپزند
در امریکا ما حتی هنگامی که مرغ پاک میکنیم همه محیط
را بعد ضد عفونی میکنیم چون میکرب حرامزاده ایست
مواظب باشید ........................نانا زولا
Posted by nana | July 16, 2008 08:08 PM
Posted on July 16, 2008 20:08
اونی که یکی رو میزاره پشت چراغ قرمز و میره اسمش برنده است.اون یکی هم خب...طبیعتا" بازنده. بازی دو سر برد وجود نداره...
Posted by علی | July 16, 2008 08:53 PM
Posted on July 16, 2008 20:53
من آرشیو تو رو خوندم / البته نه همه اش رو . ولی تقریبا میتونم بگم حال و هوای نوشته های تو دستم اومده . سر چی با چی شرط میبندم که تو خیلی عوض شدی . اون کیوان گذشته نیستی . البته همه آدمها عوض میشن . و این عیب و ایرادی نداره . اما بنظر میآد تو به بیماری خاص وبلاگ نویس های خوب مبتلا شدی . از خواننده هات کفری میشی . نوشته هات دیگه برای خودت نیست . برای خواننده مینویسی . حوصله نداری . فکر میکنی یک مشت آدم مفت خور میآن شاهکارهات رو مفتی مفتی میخونن و کیف میکنن و دست و دلشون هم نمیآد که نظر بنویسن . اونجوری که دلت میخواد کسی ازت تعریف نمیکنه . به بالارفتن آمار خواننده هات مبتلا شدی . افتادی تو دنده ی نوشتن حرفهای تخمی ( یعنی حرفهایی که به تخمت مربوط میشه ) و بعضی خواننده ها ازش کیف وافر میبرن . هر وقت از گ.وز و چوس و ت..خم و گا...ئیدن میگی یه مشت آدم که با سرچ همین چیزها اینجا رو پیدا کردن میآن و برات کف میزنن . در نتیجه از خودت فاصله گرفتی و به نظر میآد دیگه داری زیادی برای خواننده ها مایه میذاری . من رو ما رو و همه رو ول کن یه مدت ننویس و خوش باش تا خودت رو پیدا کنی . بعد بیخیال همه دوباره کیوان شو . همون آدمی که بودی . اگه این کار رو نکنی ضربه میخوری . ببین چی بهت میگم . جدی جدی افسرده میشی . تو که ژورنالیست نیستی . از خواننده ها هم که چیزی بهت نمیماسه . به همین دلیل درون و برونت به هم میریزه . از من میپرسی حتی چاق شدنت هم زیر سر این اینترنت بازیها و وبلاگ بازیهاست . اینها همه نصیحت بود . من خوب درکت میکنم . فکر میکنی دنیا هنوز کشفت نکرده . اما کشف خواننده ها هم ارضات نمیکنه . هر روز میفهمی که چقدر بهتر از قبل نوشتی اما کسی متوجه نیست . به اینها میگن بیماری وبلاگ نویسی . تو اولینش نیستی آخرینش هم نخواهی بود . اینها نصیحت بود . دوستانه . مشفقانه
Posted by محبوبه | July 16, 2008 09:10 PM
Posted on July 16, 2008 21:10
بالاخره مرغ بود یا جوجه کباب؟!... خیلی حس این نوشته رو درک کردم... جالبه که خیلیها درک کردن... معلومه همهمون دلتنگيم خدا رو شکر!!... پست پل استر رو هم من همين الآن خوندم آقاي بداخلاق! من که اتفاقاً عاشق پستهاي معرفي کتابتم...چون تجربه نشون داده سليقهي کتابيمون شبيه همه... الآن هم ديدم از کشور آخرينها خوب نگفتي غصهم گرفت چون من اينو به توصيهي يکي خريدم هنوز نخوندمش ولي خيلي بهش اميد داشتم!... من ازش نخوندم ولي يه نويسندهي حرفهاي شب پيشگوييش رو هم توصيه کرد ولي خوب گفت فضاش پليسي مدرن و يه جور فلسفييه... بازم پست معرفي کتاب بذار...
Posted by هانیه | July 17, 2008 12:54 PM
Posted on July 17, 2008 12:54
چرا نمي شناسمت؟
مي دانم مرا نمي شنوي و من اين را از سيبي كه از دستت افتاد فهميدم
ديگر به غربت چشمهايت خو كردهام و به دردهاي بادكردۀ روحم
كه از قاب تنم بيرون زدهاند
با توام بي حضور تو
بي مني با حضور من
مي بيني تا كجا به انتحار وفادار مانده ام تا دل نازك پروانه نشكند.
همه سهم من از خود دلي بود كه به تو دادم
و هر شب بغض گلويت را در تابوت سياهي كه برايم ساخته بودي گريستم و تو هرگز ندانستي كه زخمهايت، زخمهاي مكررم بودند
نخ هاي آبي ام تمام شدهاند و گلهاي بقچهي چهل تيكه دلم ناتمام ماندهاند.
بايد پيش از بند آمدن باران بميرم.
............
حسين پناهي
Posted by ساناز | July 18, 2008 02:52 AM
Posted on July 18, 2008 02:52
حالا که رفته ای
دل دلیل می آورد و
عشق گریه می کند.
با این همه
جای خالی ات پر نمی شود.
نه با خیال و نه با خاطره.
حالا که رفته ای
این روزها دلتنگم
دلتنگم که رفته اند.
آن روزها
حالا که رفته ای
باور می کنم
گل ها همه آفتابگردانند
اما همین امروز
آفتاب
چشم در چشم من
فقط سراغ تو را می گرفت
حالا که رفته ای
برای این پنجره فرقی نمی کند
باران ببارد
باران نبارد باران باران حالا که رفته ای
پایین می آید از پلکان ابر
و فرو می ریزد در جویبارهایی
که به جانب پاییز می روند
................................
محمدرضا عبدالملکیان
Posted by ساناز | July 18, 2008 03:15 AM
Posted on July 18, 2008 03:15
دیدی خسرو شکیبایی مرد؟
:( حالا هامون رو چه جوری نگاه کنیم؟
Posted by هوس مبهم | July 18, 2008 01:03 PM
Posted on July 18, 2008 13:03
سلام کیوان خان یا جان؟حالا فرقی هم نمی کنه.
امشب برای اولین باراز وبلاگ مرجان نمی دونم به وبلاگ کی وبعد به یکی دیگه ودر نهایت به وبلاگ شما رسیدم.خب این پست اخر شما با غروب جمعه همزمان بشه ..خودتون حدس میزنید که چه معجونی از اب در میاد.
ولییییییییییی پستهای قبل تر رو خوندم وخوشمانننن امد.مخصوصا از (مصائب زرد الو) انقدر خندیم که حد نداشت.جاتون خالی خیلی چسبید.خب حالا باید خمس وزکات بدم دیگه...برای همین می خوام یک راه حل موثر وراحت بهتون پیشنهاد بدم که با خیال راحت زرد الو بخوری ومجبور نباشی تا رسیدن به دستشویی تمام موهاتو بکنی جهت حفظ ابرو: مغزهسته ی زرد الو دقیقا نقطه مقابل خودشه یعنی نفخ معده رو از بین میبره.بعبارتی اگر بعد از خوردن زردالو مغز هسته رو بخوری دچار اون حالتهای وحشتناک نمی شی.برای اینکار هم مجبور نیستی دنبال سنگ بگردی.اگر هسته رو دقیقا از طرف لبه لای دندانها ی اسیا بذاری به راحتی یک تخمه شکسته میشه.فقط دقت کنید که لبه تیز تز باید به سمت بالا باشه .همونجایی که انگار لبه های هسته رو با کوکهای ناجور به هم دوختن.به این شکل() ...من خودم این روش رو امتحان کردم وواقعا موثره...خوشباشی
Posted by م.طلوع | July 18, 2008 11:24 PM
Posted on July 18, 2008 23:24