پینوشت، ساعت ۵/۱۱ شب یعنی حدوداً دوازده ساعت بعد از پست مطلب اصلی نوشته شده و در انتهای متن قرار گرفته است.
با معرفی دوستی عزيز كه خب نميدونم الان كجای اين كره خاكی داره سير و سلوك ميكنه و اميدوارم هميشه خوب و سرحال باشه و به تموم اهدافِ كوتاه و بلندِ زندگيش برسه و راستش اصلاً هم مطمئن نيستم كه ديگه اينجا رو ميخونه يا نه، چند وقتيه كه با پـُل اُستــر نويسنده معاصر آمريكايی آشنا شدم. كشور آخرينها اولين كتابی بود كه از اين نويسنده خوندم ولی اصلاً ازش خوشم نيومد. ديوانگی در بروكلين دومين كتاب از پل اُستر بود كه با شك و ترديد شروع بخوندنش كردم چون هيچ اميدی به اين نداشتم كه از اين كتابش هم خوشم بياد ولی خوندن چند صفحه اول همانا و مات و مبهوت توی فضای خلسهآور داستان همراه با شخصيتهای قصه توی شهر بروكلين رها شدن همانا.
ديوانگی در بروكلين، داستان آدمهای تنهاست. از اون كتابهايی است كه توصيه میكنم حتماً بخونيدش. چهارشنبه اين هفته كه تعطيله و خب بواسطه اون باز مملكت سه چهار روزی تعطيل هست و كور از خدا چی میخواد، دو چشم بينا! بنابراين میتونيم جميعاً متفقالقول لِنگها رو جلوی باد كولر و در راستای افق و البته اگه زردآلو نخورده باشيم! به آسمون لايتناهی بلند كنيم و بعد از اينكه با كانال جديدالورود MBC Persia ور رفتيم و يكی دو تا فيلم سينمايی خوب هم ديديم، اونوقت يه بشقاب زردآلو و شليل بذاريم بغل دستمون و با فراغ بال، اين كتاب زيبا رو بخونيم و هر ده دقيقه يكبار هم بنا به توصيه مامان بنده، يه چايی نبات بخوريم تا به بيماری و دل پيچهايی كه توی اين فصل معمولاً بخاطر نفخ شكم مياد سراغ آدميزاد دچار نشيم.
دیوانگی در بروکلین ماجرای يه مرد 60 ساله است که به دلیل بیماری سرطان، تحت شیمی درمانیيه. از همسرش جدا شده و اخلاقش اونقدر بد و سگی بوده كه تنها دخترش نیز اون را به اَمون خدا ول كرده و رفته پی كار و زندگيش. او بهترین جا برای مُردن را همون جایی میدونه که به دنیا آمده، بروکلین. بنابراين مياد كه همونجا كـَپه مرگش رو بذاره و بميره كه بر حسب تصادف خواهرزادهاش رو پیدا می کنه و تام تبدیل به رفیق یار و غار داییاش می شه و ... نكنه توقع داريد تموم كار و زندگیم رو ول كنم و مثل راه شب براتون كُل داستان رو بخونم تا شما چشمهاتون گرم بشه و خوابتون ببره. حالا باز اگه بواسطه اين خوابيدن و گرم شدن شما يه جای منهم گرم و از خواب بيدار بشه! ميشه چشمها رو بست و پا روی يه سری از مسايل اخلاقی و فرهنگی و هنری و اجتماعی گذاشت و تموم داستان رو البته اينبار بصورت كاملاً اختصاصی و انفرادی و اِسپیشيال دَم گوشتون خوند كه خب البته بعيد بدونم با اين روش حالا حالاها به آخر داستان برسيم، چون مجبوريم تَه هر پاراگراف دست از كار كشيده و يه نَفسی بگيريم و دنبال دستمال كاغذی باشيم و عرقهامون رو از پيشونی خشك كنيم و شلوارمون رو بكشيم بالا و پيرهن رو تنمون كنيم و دوباره ...! پس اگه حس میكنيد كه از شكل و شمايل اوليه كتاب خوشتون اومده و يا با كتابهايی كه من معرفی كردم مشكلی ندارد، توصيه میكنم اين كتاب رو بخونيد.
با خوندن اين كتابِ پل اُستر خيلی علاقمند شدم كه بقيه كتابهاش رو كه اتفاقاً تعدادش هم نسبتاً زياده بخونم. هيچ آشنايی با كتابهای ديگهاش ندارم. اگر كسی هست كه تَه و توی كتابهای پُل استر رو درآورده لطفاً با در نظر گرفتن اين نكته كه من اصلاً به كتابهای تخيلی و ماورايی علاقه ندارم و دوست دارم داستان توی يك محيط و فضای واقعی اتفاق بيفته بهم پيشنهاد كنه ببينم توی آخر اين هفته كه هيچ كاری هم برای كــردن! ندارم كدوم يكی از كتابهاش رو بخونم.
ديوانگی در بروكلين / پُل استر / ترجمه خجسته كيهان / نشر افق / چاپ اول 1386 / 4200 تومان
پینوشت
نزدیک به دوازده ساعته که این پست رو گذاشتم. کانتر وبلاگ نشون میده که توی ۲۴ ساعت قبل بیشتر از ۱۳۰۰ نفر اومدن و وبلاگ رو خوندند. نوشتن وبلاگ مثل هر رابطهایی یه بده بستونه که خب من خیلی هم دوست دارم این رابطه و تعامل وجود داشته باشه. درسته که قسمت کامنتها مشکل داره ولی اگه کسی بخواد، میتونه برام کامنت بذاره، همونجوری که هر روز خیلیها میذارند. من به کامنت و نظر شما خیلی علاقه داره و برام خیلی مهمه که این نظرات هر چه بیشتر و پر بارتر باشه و در رابطه با مطلب نوشته شده بحث و تبادل نظر بشه. بنابراین توی تموم ساعات روز و شب، هر موقع که به اینترنت دسترسی داشته باشم میام و نظرات رو میخونم و اونها رو تایید میکنم و بهرحال بواسطه همین ارتباط دو سویه از پشت یک سوم یکی از وبلاگهای فعال اینترنت شده ولی خب راستش الان از دست شمایی که ادعاتون اینه کیوان و وبلاگش رو دوست دارید ناراحت هستم. تجربه من نشون داده هر موقع یه مطلب آنچنانی و در رابطه با پایین تنه نوشتم ظرف کمتر از نیم ساعت، بیشتر از ۴۰-۵۰ تا کامنت اومده و نر و ماده از در و دیوار اینجا بالا رفتند ولی امروز که اومدم و در رابطه با یه نویسنده و کتابهاش نوشتم و ازتون خواهش کردم بهم بگین کدوم کتابهاش رو بخونم فقط ۲-۳ نفر اومدند و نظر دادند.
تعریف کردن از خود گـُه خوردنه! ولی خب من الان دیگه بخوبی میدونم که چی بنویسم و چه جوری بنویسم که شماها خوشتون بیاد و بتونم نظرتون رو جلب کنم و یه جوری کک بندازم توی تنبون خیلیهاتون که تا نظر ندادید شب خوابتون نبره، ولی قرار نیست من فقط بخاطر دل شما بنویسم. من پستهایی دارم که بیشتر از ۶۰۰ تا کامنت داره. پس مطمن باشید که هنوز اونقدر پیر و خنگ نشدم که نتونم دیگه اونجوری بنویسم ولی اگه آدم وقت میذاره، انرژی میذاره، صبح و نصفه شب و توی تعطیلات و ایام کاری میاد و وبلاگ مینویسه و خواهشی در رابطه با معرفی کتاب ازتون میکنه، این توقع رو هم داره که نقطه نظراتتون رو بگید. فکر نمیکنم در مقابل کاری که من میکنم این توقع زیادی از شماها باشه؟! هر چند حالا دیگه برام اصلا مهم نیست نظر دادید، دادید، ندادید هم به تـُ.خـ.مـ.م که ندادید. شبتون بخیر.
Comments (45)
تو طولانی مینویسی یا من کم حوصله شدم ؟
***********************************************
k1: شايد خيلی از مطالب نوشته شده من بلند و طولانی باشه ولی فكر نمیكنم اين مطلب هم طولانی باشه.
Posted by مهتاب | July 13, 2008 11:28 AM
Posted on July 13, 2008 11:28
كتاب اوهام به نظر من بهترينش بود
Posted by afsane | July 13, 2008 12:36 PM
Posted on July 13, 2008 12:36
پست مرا درمورد كافه پيانو بخوان
***********************************************
k1: ببخشيد شما آدرس وبلاگتون رو نذاشتيد من كجا بايد دنبال پست شما باشم؟!
Posted by مهروش | July 13, 2008 01:46 PM
Posted on July 13, 2008 13:46
برات يه پيشنهاد ديگه دارم ، پل استر و بي خيال شو . بهت مادام بواري ،گوستاو فلوبر رو با ترجمه مهدي سحابي پيشنهاد مي كنم . دارم مي خونم و فوقالعاده است .
Posted by ahmad | July 13, 2008 03:07 PM
Posted on July 13, 2008 15:07
از ما ميشنفي يا سه گانه نيويورك را بزن تو رگ( كه يه جورايي تيز بازيه چون 3 تا كتابه كه اول جدا جدا ليزيد تو بازار كتاب، بعدن يهو رفتن تو دل هم و شد يه3 گانه ) يا اگه خوش داري جم و جورتر باشه و نفستو نكنه تو لوله و از همه مهم تر با سگ و اموراتش ميونه رديف و عاشقونه اي داري باس بگم تيمبوكتو. آره لوطي، بيراه نمي گه آبجي زري، ما كه صفايي كرديم با اين تيمبوكتو كه باس بچشي تا دو زاريت بيفته .... اين هم بگم كه از سير تا پيياز كتاباي اين دآاش پل استر ما كه چاكر خاشم به مولا، تو بساطمون هس، طلبه بودي لب تر كن واست آتيش كنيم، اما امانت ميديما ،پس گرفتن كتاب واس ما ناموسيه ....
Posted by زري | July 13, 2008 03:44 PM
Posted on July 13, 2008 15:44
خب شاید کسی هنوز کتاباشو نخونده باشه! مثل من! میخوام واسه آخر هفته گیرش بیارم. یه کتاب هست به اسم "نزدیکی" از حنیف قریشی. البته خیلی قدیمه ها ولی ارزش خوندن حداقل یکبار رو داره (البته اگه نخوندی!)
Posted by آزاده | July 13, 2008 11:56 PM
Posted on July 13, 2008 23:56
من زیاد وبلاگت رو نخوندم. از پل استر هم فقط تیمبوکتو رو خوندم که در مورد یه سگ و صاحب اون که داره میمیره.البته بیشتر توصیف احوالات سگ بیچاره هست.من خوشم نیومد و در نتیجه دیگه دنبال کارای استر نرفتم.انتخاب با شماست.
این کامنت رو هم به خاطر "پی ننوشت" گذاشتم.امیدوارم دیگه شاکی نباشید.هر چند دیگه براتون مهم نیست!
Posted by foroogh | July 13, 2008 11:59 PM
Posted on July 13, 2008 23:59
عجب اتفاقا من هم هفته پیش رمان تيمبوكتوTIMBUKTUاین نویسنده رو با همین مترجم خوندم تيمبوكتو قصه پراحساس سگي به نام" مستربونز"ه توی زندگي انساني خاص به اسم"ویلی" که شاعر و نويسنده بي خانمانیه.. او شخصيتي استثناييه كه قادره با صاحبش ويلي حرف بزنه، او روتو خواب ببينه و با تمام وجود دركش كنه. . تيمبوكتو سرزمين موعود ويليه ؛ جايي كه شاعرمعتقده وقتي روح آدم از بدنش جدا مي شه به آنجا خواهد رفت. كار به آنجا مي رسه كه سگ پير در خواب، رؤياي مرگ ويلي و آوارگي خودشو مي بينه. او سگيه كه به زندگي بعد از مرگ فكر مي كنه ومیخواد به تیمبوکتو .....خلاصه اینکه داستان اونقدرجالب کوتاه و جذابه که سه سوت میخونیش
Posted by نگاه | July 14, 2008 12:07 AM
Posted on July 14, 2008 00:07
کیوان جونم به نظرم این روزها یه کم حساس شدی اینکه همچین قضاوتی در مورد خواننده هات داشته باشی یه کم بی انصافیه دوستان تو در اینجا هیچوقت نسبت به نوشته های تو نظر خواهیهات بی توجه نبودن کافیه به یاد پست های قبلیت بیافتی مثل نظرخواهی در مورد کتابهای مورد علاقه یا وقتهایی که در مورد یه دکتر یا آموزش زبان یا خیلی چیزهای دیگه نظر خواسته بودی و هر کسی در حد دانشش کمک کرده بود یا زمانی که راهی سفر بودی و یا برگشته بودی که همه نگرانت بودن و باهات همراهی میکردن پس حالا اگه این پست هنوز کامنت دریافت نکرده نرنج و اینو بذار به حساب اینکه مردم این روزا گرفتارن خیلی گرفتار و شاید هنوز وقت نکردن دست به کیبورد بشن اونم با این مشکلی که کامنت دونی تو داره به هر حال من اینجا به نمایندگی از تمام دوستان البته اگه اجازه داشته باشم ازت خواهش میکنم از ما ناراحت نباش چون ما بیشتر از اینا دوست داریم الان خودم هم با اینکه حالم اصلا خوب نیست و بابام بیمارستانه و صاحب خونه جوابم کرده و خونه گیرم نمیاد و هزار بدبختی و درگیری فکری دیگه، برات اینا رو نوشتم تا بدونی خوانندگان تو هم گرفتارن عزیزم گرفتار نه بی توجه و بی علاقه و به هر حال طبیعی هم هست که پست هایی که جذابیت و عمومیت بیشتری داره کامنتهای بیشتری هم دریافت کنه پس قهر نکن پسر خوب
Posted by asal | July 14, 2008 12:23 AM
Posted on July 14, 2008 00:23
البته پی نویس کک به تنبان ما انداخت که یادآوری کنیم شما متر همه نیستید حتی اگر خیلی مخلصت باشیم. دوم اینکه اصولا آدم کتاب خوانی هستم و این آقای استر هم تازه ابتیاع گردیده است. کمی وقت لازم است. فردا دارم میرم ماموریت و نوشته ات تحریک کرده که این کتاب رو با خودم ببرم. داداش من مگه استر نویسنده جزیره گنج بوده که همه خونده باشن؟ یا چه میدونم این اراجیف پائولو کوئیلو که نیست. مخاطب خاص داره برادر. باید طرف بلد باشه از کتاب زجر بکشه. تیمبوکتو رو نصفه خوندم، چشم از فردا شروع میکنم به این دیوانگی
Posted by شوایک | July 14, 2008 12:30 AM
Posted on July 14, 2008 00:30
بابا عصبانی نشو رفیق! شاید خیلی ها مثل خودِ من اصلاً این بابا رو نمیشناختند. اتفاقاً امروز که اینجا رو خوندم به داییم زنگ زدم که رفته بود خیابون انقلاب.... و بهش سفارش خرید این کتاب رو دادم. ممنون برای معرفیت!
Posted by امیر | July 14, 2008 12:57 AM
Posted on July 14, 2008 00:57
این یادداشت:
http://haftan.com/critiques/?id=-325291562
Posted by سیاوشون | July 14, 2008 03:34 AM
Posted on July 14, 2008 03:34
آقا قربونتون چرا کتک میزنید؟، خب لابد چیزی نمیدونیم که صدامون در نمیاد.
Posted by paris | July 14, 2008 07:03 AM
Posted on July 14, 2008 07:03
سلام. حالا چرا اینقدر عصبانی و شاکی؟ یه لحظه غر نزن و فکر کن شاید یه درصد از اون 1300 نفری که اومدن و خوندن و هیچی ننوشتن مقصر نباشن و از این استر خان کتابی نخونده باشن.اگه گفته بودی که هر کتابی که تو این مدت خوندید و جالب بوده رو بگید حق داشتی اما اینقدر یه طرفه قاضی رفتن خوب نیست بد اخلاق.
Posted by نیوشا | July 14, 2008 07:43 AM
Posted on July 14, 2008 07:43
سلام كيوان عزيز ....
حرفت رو قبول دارم . ولي به قول قديميا كه ميگن بيرون نرفتن بي بي از بي چادريه كامنت نگذاشتن من هم از بي سواديه !!!!!
Posted by مستانه | July 14, 2008 07:57 AM
Posted on July 14, 2008 07:57
کیوان جان تکلیف ما که از این آقای پل استر کتاب نخوندیم چیه؟..
عصبانی نشو لطفا..
Posted by هلی | July 14, 2008 08:07 AM
Posted on July 14, 2008 08:07
شما خیلی آشغالی
Posted by كتايون | July 14, 2008 08:26 AM
Posted on July 14, 2008 08:26
آقا دروغ چرا ما كه به چشم خودمان كتابي از ايشون نديديم اما ديشب تو "شهروند امروز" ديديم از كتاب "اختراع انزوا" تعريف كرده بود (اتفاق جالبي بود). گفتم صبح زود بيام بگم تا دير نشده و خناق نگرفتم :)
صبح هم گشتم تا شايد لينك مطلبش پيدا بشه لينك پايين رو ديدم. مصاحبه شهروند امروز با پل استر:
http://shahrvandemroz.blogfa.com/post-262.aspx
در ضمن اين چه پينوشت خشونت باريه؟؟! چه معني داره؟ وا
Posted by فتانه | July 14, 2008 08:33 AM
Posted on July 14, 2008 08:33
اولن من اولین بار بود اسم این بابا رو می شنیدم !
بعدشم کیوان خان شما که دیگه ادعای پیر وبلاگستان بودن دارین دیگه چرا از این پی نوشت ها می ذارین ...عجیبه ...
Posted by PINK | July 14, 2008 08:44 AM
Posted on July 14, 2008 08:44
الان که روی این لینک کتاب کشور آخرین ها کلیک کردم، یادم اوومد که این کتابو دارم و خوندم، چند سال پیش و چقدر هم که بدم اوومد از این کتاب، حالا دیگه نمیدونم که همت کنم کتاب دیگه ای از این نویسنده بخونم یا نه
Posted by paris | July 14, 2008 08:57 AM
Posted on July 14, 2008 08:57
سلام
کتاب اوهام و شب پیشگویی عالی بود.
این مصاحبه رو حتما بخونید:
http://shahrvandemroz.blogfa.com/post-262.aspx
Posted by پریسا | July 14, 2008 09:19 AM
Posted on July 14, 2008 09:19
آخه چرا زور میگین , خوب مثلا" وقتی من چیزی در مورد این نویسنده نمیدونم بعد بیام یه نظر احمقانه بدم راضی میشی!
ولی فکر میکنم این داستانی که گفتی فیلمشو دیدم و خیلی هم قشنگ بود.امیدوارم اشتباه نکرده باشم.اگر کسی این فیلمو دیده و اسمش همین بوده ترو خدا بگه!
Posted by نسرین | July 14, 2008 09:24 AM
Posted on July 14, 2008 09:24
عصبانی شدن هات بامزه است ! بعد اون قهر کردن اخرش بامزه تر. دوباره میری در قالب همان پسرک کله شق لج باز :دی خب جماعت ممکنه کتاب مورد نظر تو یا سایر کتاب های این نویسنده رو نخونده باشن و واسه همین نظرشون نیاد ! تجربه ثابت کرده اتفاقا تو از اون وبلاگایی هستی که وقتی فراخوان میدی یا سوالی می کنی شونصد ها نفر میان و می نویسند حالا این "پل استر" طفلک را ممکنه خیلی ها نشناسند و یا کتاب های چندانی ازش نخونده باشند مثلا خود من فقط "هیولا" را از این جناب خوندم و اصلا هم خوشم نیامد در حالی که بعدا دیدم خیلی ها راجع به این کتاب نقدهای مثبت و گوگولی نوشته اند !
Posted by لیلا | July 14, 2008 09:36 AM
Posted on July 14, 2008 09:36
اوه !چه عصباني بود اين پي نوشت!!
راستش من كه از اين اقا تا حالا كتاب نخوندم ولي تصميم گرفتم بعد از خوندن كتابي كه دستمه (بادبادك باز) برم اين ديوانگي در بروكلين رو بگيرم بخونم ....
اميدوارم كه تا امروز صبح از عصبانيتتان كاسته شده باشد ..امين!
از الان سعي مي كنم ببينم مي تونم اين كامنت يكي دو خطي رو ارسال كنم يا نه ؟؟؟!!!!!
Posted by جولاي | July 14, 2008 09:43 AM
Posted on July 14, 2008 09:43
خون خودتو کثیف نکن برادر من ..
من هر روز چند بار به وبلاگ تو سر می زنم که هم مطلبی که گذاشتی رو بخونم وهم نظر خواننده هارو .. والبته وقتی نظر خاصی ندارم مثل همین پست که اصلا اسم پل استرو نشنیده بودم ترجیح می دم خفه شم و حرفی نزنم و یواشکی برم کتابشو بخرم و بخونم تا اینکه بیام الکی اظهار فضل کنم به خاطر اینکه یه چیزی گفته باشم و بگم منم هستم ...
Posted by saeede | July 14, 2008 09:54 AM
Posted on July 14, 2008 09:54
تاييد ميشه،
بيرون نرفتن بيبي از بي چادريه
( و الا همچينم عفيفه نيستيم )
اما حالا كه نشون دادي با اين پينوشت كه تنت ميخاره ميتونم دعوت كنم كه كتاب :
انسان در جستجوي معنا logoterapia نوشته ويكتور فرانكل رو بخوني ،
اين طفلي خاطرات دوران اسارت در زمان جنگ جهاني رو با تحليل هاي روانشناسانه ( آخه دكتراي روان داره ) نوشته و بودن با اون آدما تو اون شرايط سگي حس جديد و جالبي بود براي من.
Posted by ahmad | July 14, 2008 09:58 AM
Posted on July 14, 2008 09:58
سلام، من هر روز حداقل يك بار به وبلاگت سر ميزنم، رد خور نداره (گفتم شايد خوشحال بشي خواننده خوبي مثل من داري)
Posted by پروانه | July 14, 2008 10:13 AM
Posted on July 14, 2008 10:13
میشه آدرسم رو بدم این کتابهایی که میخونی رو بعدش برام پست کنی؟
Posted by هوس مبهم | July 14, 2008 10:40 AM
Posted on July 14, 2008 10:40
سلام آقا اجازه؟
خوبه که این همه هم طرفدار داری و این همه شاکی شدی.تحمل هم خوب چیزی حالا صبر کن ما بریم این کتاب رو بخونیم بعد بیایم نظر بدیم اگه ندادیم اون وقت دعوامون کن.
هر چند که من از خواننده های جدید شما هستم ...
Posted by نیلوفر | July 14, 2008 10:40 AM
Posted on July 14, 2008 10:40
سلام .
راستش دیروز اومدم و نوشتم و پاک کردم .
الان که پی نوشتتون رو دیدم ، گفتم دوباره بنویسم .
نمی دونم ، شب پیشگویی و هیولا رو تورق کنید بد نیست .
پیروز باشید .
Posted by افرا | July 14, 2008 11:24 AM
Posted on July 14, 2008 11:24
سلام
طبيعتا شما باب ميل خودتان مي نويسيد و خواننده هاي شما هم حق دارند كه در مورد موضوعي كه باب ميلشان هست يا تجربه اي در آن مورد دارند اظهار نظر كنند ضمن اينكه كامنت ها را كه بخوانيد تاييد مي كنيد كه خيلي ها اين نويسنده را نمي شناسند يا از ش فقط يك كتاب خواندند كه به نظرشون ممكنه آنقدر تاپ نباشه كه بخوان معرفيش بكنن حالا از همه اينها هم كه بگذريم من فكر مي كنم وقتي كسي ميياد با يه طنز بامزه اي از موضوع خاص (و البته بامزه اي )مي نويسه خوب معلومه كه از يه موضوع جدي طرفدارهاي بيشتري داره به هر حال از اونجايي كه شما نظرها را به يه جاييتون حواله دادين من هم همينطوري گفتم خيلي مهم نيست
Posted by مريم | July 14, 2008 11:28 AM
Posted on July 14, 2008 11:28
عجیبه تا حالا از پل استر کتاب نخوندم حالا این کتابه که معرفی کردی میشه اولیش که منم بخونم،یک سایتی هست به اسم good reads هرکسی یک کتابخونه برای خودش توی این سایت داره می تونی نظرات بقیه رو راجع به خیلی از کتیبها بدونی برای تو که کتاب خون حرفه ای هستی سایت خوبیه!بیشتر فکر می کنند مثل این سایتهای دوستیابیه ولی استفاده های خیلی مفیدتریم میشه ازش برد!
Posted by طناز | July 14, 2008 11:45 AM
Posted on July 14, 2008 11:45
نظر میدم که میدم- به ت.خ.م.م که میدم D: کیوان میدونم با ناتور خال کردی ولی نمیدونم یادداشتهای شخصی یک سربازو خوندی یا نه؟ خود همین داستان به کل مجموعه می ارزه! بعد کتاب "شوالیه نا موجود" ایتالو کالوینو رو هم راستش خودم تمومش نکردم هنوز- ولی پیشنهاد می کنم بخونی! طنز جالبی داره!
Posted by ارسلان | July 14, 2008 12:41 PM
Posted on July 14, 2008 12:41
رها : لایتناهی کیوان جان !! آسمان لایتناهی ...
خط دهم ...
Posted by رها | July 14, 2008 12:56 PM
Posted on July 14, 2008 12:56
بابا جذبه !!!!!!!!!! همه ترسیدن هااااااااا :دی به خدا اگه از ناظم مدرسه یا حراست دانشگاه انقدر حساب برده باشیم!
Posted by soha | July 14, 2008 02:35 PM
Posted on July 14, 2008 14:35
من پي نوشتت را نخوانده بودم تا همين الان كه آمده بودم برايت كامنت بگذارم ديدمش. آمده بودم كه بگويم همين الان از نشر چشمه برگشته ام در حالي كه سه كتاب خريده ام: ديوانگي در بروكلين، كافه پيانو و ها كردن. و بدتر از آن، آمده بودم كه بنويسم كه بارها، وقتي كتابي را پيشنهادداده اي، خريده ام و خوانده ام. حتي، بعضي ها را كه خودت نصفه رها كردي مثل "ونيچه گريه كرد". دست كم تو هشتاد صفحه اش را خوانده بودي، من صفحه چهل و چندم كه بودم كم مانده بود سرم را بكوبم به ديوار. بماند تمام جملات دور از ادبي كه در دلم گفتم به باعث و باني خريد كتاب.
دور از شوخي؛ بايد بگويم كه رفرنس خوبي هستي براي كتاب خريدن ما. شايد باور نكني ولي همان وقت ها هم كه مشغول نوشتن در مورد مسايل بحث برانگيزي هستي كه صدها شايد هم چندصد كامنت برايش نوشته شده، گاهي با خود فكر مي كنم كه چرا كيوان كتاب جديدي را معرفي نمي كند؟!!! مي داني من چند كتاب خريده ام فقط به واسطه معرفي مختصري كه تو كرده اي: ناتور دشت، بازي آخر بانو و خيلي كتاب هاي ديگر.
راستي، كتاب "بيوتن" رضا اميرخاني خيلي زيباست. اگر نخوانده باشي...
Posted by مريم | July 14, 2008 02:57 PM
Posted on July 14, 2008 14:57
salam
rastesh man az ishon ketabi nakhoondam.vali ba ta vajoh be tozhi ke dar morede ketabaye morede alaghatoon dadin ketabhaye 5NAFARI KE DAR BEHESHT MOLAGHAT MIKONID va 3SHANBE HA BA MOORI ro pishnahad mikonam bekhoonid
Posted by sara | July 14, 2008 04:21 PM
Posted on July 14, 2008 16:21
سلام کیوان عزیز. چرا اینقدر عصبانی؟؟
من در طول روز هر وقت پای کامپیوتر بیام وبلاگ شما رو باز می کنم . اغراق نیست اگه بگم که شاید گاهی بیش از سه بار تو یه روز این صفحه رو باز میکنم. از خوندن نوشته هاتون لذت می برم. ولی اهل نظر دادن نیستم . شاید از خوانندگان خاموش اینجام. اما در ارتباط با این پست متاسفانه من این نویسنده رو نمیشناسم. منو میبخشید که یه کم از دنیای فرهنگ دورم.
ولی ممنونم ازتون به خاطر اینکه می نویسید اینقدر زیبا. ممنون به خاطر پر کردن بخشی از روزمون. ممنون به خاطر معرفی اتفاقات فرهنگی جدید و ممنون از همه وقتی که برای خواننده هاتون می گزارید. شاد باشید.
Posted by ایکاروس | July 14, 2008 09:17 PM
Posted on July 14, 2008 21:17
والا به جان خودم من روزی بیست بار میام اینجا و عین بیست بار هم اینجا نظر نمی گذارم!!...به فکرم نرسیده چرا کامنت نگذاشتم!!مثل تخم طلا نیست این کامنت که..هست؟!!..بعضی وقتها هم از ترس جوابهایی که به کامنتها میدی سعی می کنم مودب بیام و برم!!!ولی این اعتراض شما کمی کشکه!!با پوزش ها...به نظر من یک آدم کتاب خون مثل شما که میره گونی می خره و کتاب و میندازه توش و میاره خونه عین تراکتور می خونه نیازی نداره بپرسه کدوم کتاب های این نویسنده بهتره!!!...نشون به اون نشون که کتاب خداحافظ گری کوپر رو نصفه خوندی و پیشنهادی دوستان و اون نظرسنجیت بود..
پس با عرض معذرت که این همه زود دخترخاله شدم باید بگم که خودت رو لوس نکن !!!بابا این کیوان خیلی فکر کرده خیلی باحاله ها!!!..:دییییییییی...حالا چرا شما خودتون رو باختین و عین خودم توضیح و توجیه میارین که چرا کامنت نگذاشتین؟؟؟؟
Posted by elahe | July 14, 2008 11:33 PM
Posted on July 14, 2008 23:33
مي خوانيمتان ....با اشتياق هم مي خوانيمتان.......هر بار هم خواستيم بكامنتيم ....ولي امان از اين افسردگي كه همه چيز زندگي را از آدم مي گيرد .....حتي دست و دلت به مسواك زدن هم نمي رود ......كامنت گذاشتن هم از همانهاس ...اول فك مي كني تو هم نظري داري و با عجله شروع مي كني به نوشتن ...بعد فكر ديگري كه نظر تو چه مهم مي تواند باشد .....و به همان سرعتي كه استارت زدي براي نوشتن .....خاموش مي كني .......
بعضي وقتها هم كه غلبه مي كني به تمام بيحالي ها و بي حوصلگي ها ......كامنت سند نمي شود يا چيزي در همين مايه.......به هر حال ......غرض اينكه دوستتان داريم .....بنويس ....و همين كه تشويق مي كني به كامنت دادن خودش انرژي مضاعق وارد مي كند.....از پل استر هم "شهر شيشه اي " را هم تست كن......
Posted by tadae | July 14, 2008 11:54 PM
Posted on July 14, 2008 23:54
خوب من گوناه دارم كه. ندارم؟
بابا مثلا كنكور و اينا داريم مثلا البته... ولي حالا هي تو وول كتاب خوندن را در ما به وجود بيار.
همون كافه پيانو رو هم دو دفعه رفتم دنبالش نداشت كتاب فروشيه ...
اينا
Posted by odd girl | July 15, 2008 01:19 AM
Posted on July 15, 2008 01:19
سلام
از اونجا که یک کتاب فروش هستم و باید کتابها رو بخونم و...
و کتابهای پل استر را به خاطر حجم زیادشون در این نایابی کتاب .برایم جالب بود .می تونم بگم اولین کتابی که ازش خوندم ..مون پالاس ..بود .اونم حکایت تنهایی ادمهاست .خیلی جاها با نویسنده همذات پنداری می کنی .جالبترین نکته این کتاب شناخت امریکاهی های متوسط و خاصی هستن که در بعضی فیلمها باهشون برخورد می کنی و ...
من از خوندنش لذت بردم و به هر کی هم پیشنهاد کردم .خوشش امد .
دیگه ..تیمبوکتو هست .اونم جذابه .خصوصا اینکه راوی یک سگه .به نضرم کار اسونی نیست بتونی خودت را جای یک سگ بزاری و از زبون اون بنویسی تو البته از زبان سگه با تنهایی ادمها و ...اشنا می شی
هنوز موفق نشدم .سه گانه نیو.یورک .شب پیشگویی و ..رو بخونم و گر نه حتما نظرم را در مورد انها هم می گفتم
Posted by shaiejo | July 15, 2008 07:09 AM
Posted on July 15, 2008 07:09
K1 jan be jane azizet man aslan in nevisande ro nemishnasam che berese be ketabhasho,.... hala be har kodoom ke mikhai havalam bede!
Posted by sahar | July 16, 2008 07:42 AM
Posted on July 16, 2008 07:42
به نظر من که کارهای فوق العاده ای داره که مترجمان ایرانی راحت به گندش کشیده اند بی تعارف یا اصلش و بخون یا وقتتو تلف نکن خیلی از ترجمه هاش افتضاحه!
Posted by رها رسپینا | July 16, 2008 10:51 AM
Posted on July 16, 2008 10:51
كيوان جان سلام.
من يك كتاب از پل استر خوندم كه البته زياد قوي نبود ولي بد هم نبود. از اين كتابهاي مزخرف ايراني كه اين روزها مد شدن خيلي بهتر بود. اسمش اوهام است. من از شهركتاب آرين خريدم و مي دونم الانم داره. هفته قبل نزديك بود از بس آقاي فروشنده توصيه كرد دوباره بخرم !
Posted by فروغ | July 16, 2008 07:05 PM
Posted on July 16, 2008 19:05