« تاريخ، تو شاهدی! | Main | پُـل اُستـر »

علی شِلمبه، فرهنگ دوست می‌شود

علی شلمبه* همون دوست و رفيقِ شفيق من كه متاسفانه توی زندگی شخصی من و همچنين مطالب اين وبلاگ نقش و حضور پُر رنگ‍ی داشته، چند وقته كه داره يه كتاب رمان ميخونه!!!!!! كتاب خوندن شايد برای همه ما يه چيز كاملاً عادی باشه و اگه يه روز نخونيم بايد تعجب بكنيم ولی همه اونهايی كه علی رو از نزديك می‌شناسند، می‌تونند بفهمند كه اين تغيير و دگرديسی يعنی چی. اگه به حرفهای من ايمان داريد، شك نكنيد كه قرون وسطی و جنگهای صليبی پايان يافته و رنساس جديدی در راهه. خدايا، يعنی يه موجود زنده می‌تونه تا اين حد تغيير پيدا كنه و متحول بشه؟! اينهمه انعطاف و فِلكسی‌بيلی‌تی باور نكردنيه! در حال حاضر همه ما در شوك اين ماجرا، دهن‌مون واز ( اين واز چند درجه از باز، بزرگتره ) مونده. جوری كه حاله همسرش از شوك وارده اصلاً مساعد نيست و ايشون در حال حاضر در بخش C.C.U يكی از بيمارستانهای تهران بستری است و دچار لكنت زبون و آلزايمر مزمن شده كه پزشكان در حال حاضر هيچ اميدی به بهبوديش ندارند. بنظر ميرسه وجود افراد نازنين و با جنبه‌ايی مثل داش علی باعث شده كه انسان خليفة‌الله و اشرف مخلوقات روی زمين باشه.

علی اصولاً با كتاب و علم و دانش و درس و معلم، ميونه خوبی نداره. احتمالاً تقصر خودش هم نيست چون باباش هم همينجوری بوده. فكر می‌كنم اين خونواده يه مشكل ژنتيكی دارند و يه جايی از نردبون DNA ‌شون چند تا از پله‌هاش كـَنده شده. اون بنده خدا كه فقط يه كوره سواد قرآنی داره و بعد از اينكه انقلاب شد و كلاسهای نهضت سوادآموزی راه افتاد فرستادنش نهضت و بواسطه انقلاب، تونست تا تصميم كبری بخونه! در حال حاضر با سوادترين و تحصيل‌كرده‌ترين و فرهيخته‌ترين عنصر زنده توی خونواده‌شون كه حرفش خيلی بُرش داره و قبولش دارند و تموم معادلات چند مجهولی زندگی‌شون با مشاوره و به دستهای پُر توان اون حل ميشه، همين علی آقای قصه ماست كه خب اونهم سيكل نظام قديم داره كه البته بنا به گفته خودش، سيكل اونموقع معادل فوق‌ليسانس الان هستش و من نميدونم اين معادلسازی توی كدوم سازمان و موسسه‌ايی انجام شده.

وسط‌ نوشت:
پنج‌شنبه به كنسرت سهيل نفيسی رفتم. كنسرت و حواشی اون جوری بود كه خب پشت دستم رو داغ كردم كه ديگه بخواهم صدای نفيسی عزيز رو از نزديك بشنوم. چون هنوز هم از برگزاری اون كنسرت بشدت ناراحت هستم، ترجيح ميدم در رابطه‌اش چيزی نگم و ننويسم. احتمالاً ديگه بعد از اين فقط به شنيدن صدای نفيسی از CD اكتفا ‌كنم. جداً شرمندم برای جامعه هنری ايران كه با آبرو يه هنرمند و با عشق و علاقه طرفدارانش اينجوری بازی می‌كنند و عملاً ميريند به هنر و صدای اون خواننده و يه كاری می‌كنند كه بعد از شنيدن اولين اجرا به خودت و همه كسانی كه با هزار بدبختی و مكافات بليط رو تهيه كردند تا شبی رو با صدای خواننده محبوب‌شون حال كنند، فقط بتونی يه پوزخند بزنی و بخاطر اينكه توی سالن آبی كاخ نياوران كه جای همه چيز هست جز برگزاری كنسرت، آب يخی نبود تا كـ.و.نـ.م رو بذارم توش و فقط دَم در چند تا رانی پرتقال وجود داشت كه اونهم برای برطرفی خشم و ناراحتی فايده‌ايی نداشت بنابراين بقيه زمان رو بخودم فحش ميدادم، همين. بنابراين اگه به ديدن اين كنسرت نرفتين اصلاً خودتون رو سرزنش نكنيد و مطمئن باشيد كه هيچ چيزی رو از دست ندادين. فقط اميدوارم كه حداقل به مسايل ديگه شب جمعه‌تون رسيده باشيد كه اون ديگه از اهم واجباته!

تا اونجايی كه من يادمه توی اين بيست ساله كه با علی رفيق بودم، ايشون يه آلرژی خيلی شديد به مسايل فرهنگی و هنری داشته و اون قسمت از مغزش كه در رابطه با مسايل هنری و Art-Music-Book-Cinama بوده و حساس هستش، پندای از آغاز خلقت اين بشر توی فاصله آسمون تا زمين و همونجايی كه داشتند از بهشت به زمين منتقلش می‌كردند يكی از فرشته‌ها يواشكی توش PiPi كرده چون ايشون اصلاً شاخك‌های هنريش به هيچ وجه تكون نمی‌خورد و هيچ فرقی نداره كه داره فيلم حماسه دره شيلر رو ميبينه يا همشهری كين برنده چندين جايزه اسكار رو و يا مثلاً گوشش اصلاً نمی‌تونه تشخيص بده اينی كه داره گوش ميكنه يه موسيقی كلاسيك هست و موتزارت داره اون قطعه رو اجرا ميكنه و يا اينكه ممد نبودی ببينی، داره پخش ميشه!

هر بار كه با هم سينما رفتيم، هنوز تيتراژ اوليه فيلم و اسم هنرپيشه‌ها روی صفحه بود و هنوز ملت درست و حسابی روی صندلی‌هاشون جا بجا نشده بودند كه خوابش برده و اين انسان هم وقتی می‌خوابه دقيقاً تا شعاع پنج كيلومتریش ديگه هيچ موجود زنده‌ايی نميتونه پلك روی پلك بذاره. چنان خرناسه‌ايی ميكشه كه گويا كنار دستت خرس خوابيده. اون اوايل كه رفته بودند محل جديدشون، چند بار نصفه شبی ماشين آتش‌نشانی و كلانتری آژيركشون اومده بود توی آپارتمان‌شون چون همسايه‌ها كه از خرناسه‌های شبونه ايشون خبر نداشتند، به خيال اينكه خرس اومده، زنگ زده بودند به پليس 110. فرداش هم يه نامه از موسسه انجمن حيوانات اومده بود دَم در خونه‌شون كه لطف كنيد اون خرسی رو كه توی خونه قايم كردين بياريد باغ وحش تحويل بديد وگرنه باهاتون مطابق با قانون 12 اصل حمايت از حيوانات نيمه وحشی در حال انقراض، رفتار ميشه و مخفی كردن حيوون توی خونه پيگرد قانونی داره كه خب من چون اونروز خونه‌شون بودم زير نامه نوشتم والله بخدا ما اينجا خرس نداريم بلكه يه يابو داريم كه حاضريم اون رو هم با كمال ميل دو دستی تقديم‌تون كنيم!

داشتم می‌گفتم كه هر بار با اين بشر رفتيم سينما همون اول فيلم خوابش برده و چنان خرناسه‌‌‌هايی كشيده كه همه‌ی تماشاچيان، آدم رو چپ چپ نگاه می‌كردند جوری كه حتی توی اون تاريكی می‌تونستی بخوبی از چشم‌های خشمگين‌شون بخونی كه تقريباً همه‌شون دارند توی دل‌شون بهمون فحش‌های چارواداری خواهر مادر ميدند كه خب قطعاً خانواده علی توی اين ماجرا حضور حماسی بيشتری داشتند چون ما بعنوان همراه، تقصير كمتری داشتيم. توی اون تاريكی هم هر چی قربون قد و بالاش ميرفتيم كه:

داش علی جون مامانت پاشو بخدا آبرو و حيثيت‌مون رفت، جماعت الانه كه بيان و شلوارمون رو از پامون دربيارند. پاشو بريم يه آبی به سر و صورتت بزن شايد خوابت بپره، آخه عزيزم الان چه وقت خوابه؟! پاشو، پاشو كه آبرومون رفت و الانه كه متصدی و آپاراتچی بيان و با پَس‌گردنی بندازن‌مون بيرون. داش علی، جون كيوان پاشو، اصلاً پاشو بريم خونه بگير تا صبح بخواب ...

ولی چنان می‌خوابه كه گويا خواب به خواب شده و از نواده‌گان اصحاب كهف هستش و به اشتباه توی قرن 21 جا مونده.

بهرحال همه اينها رو گفتم كه بگم، خوشبختانه علی اين روزها با كتاب آشتی كه نه، چون اون هيچ وقت كتاب رو از نزديك لمس هم نكرده بود بلكه با كتاب آشنا شده و شبها كه از سر كار برميگرده خونه، كتاب هزار خورشيد درخشان رو ميخونه. ديروز كه با هم بوديم دقيقاً بيش از چهار ساعت و نيم و بواسطه خوندن همون پونزده صفحه اوليه كتاب، تموم افغانستان و كابل و هرات و جامعه نويسندگان و مكاتب ادبی و هنری و بخصوص خالد حسينی رو بشدت نقد كرد و نظراتی داد آنچنانی كه اگه شما هم بشنويد و مذكر باشيد يقين بدونيد سر اونجاتون! اسفناج سبز ميشه.

از جمله فعاليت‌های هنری ديگه داش علی توی اين روزهای، رفتن به سينما و ديدن دوازده دقيقه و چهل و سه ثانيه از فيلم انعكاس و همچنين حضور در چندين كنسرت بوده. بهرحال جا داره كه اين موفقيت رو به كليه عزيزانی كه بنوعی در هنر و فرهنگ اين مملكت نقش دارند تبريك و تهنيت عرض كنم. شما مطمئن باشيد با اين حركت علی، منحنی علم و دانش و سطح هنری نه فقط ايران، بلكه تموم آسيا بشدت رو به بالا داره حركت ميكنه. خدا آخر و عاقبت من رو با اين رفقای دانشمند ختم بخير كنه!

* جون من سعی كنيد صفت اختصاص يافته به اين دانشمندِ دوران رو ياد بگيريد. ايشون علی شِلمبه Shelembeh هستند كه اين صفت بيانگر هيچگونه معنا و مفهوم خاصی نيست و فقط بخاطر اينكه با علی قـُلمبه كه الان ساكن كاليفرنيا و شهر سَن حوزه است اشتباهی نشه، به اين لقب مفتخر شدند.

Comments (18)

مازيار:

سلام خيلي مخلصيم
كيوان sholombe صحيح تر نيست؟
بعدش اين رفيقتو بردار ببير يه روز استاديوم آزادي بازي پرسپوليس ...چندتا فحش خواهر مارد بشنوه خواب از سرش مي پره

nora:

دمتو گرم که روز منو ساختی. خیلی خندیدم .واقعا که با استعدادی.همیشه صبحها بنویس .افرین.

مسافر:

بهرحال تلاش شما رو هم در راستای فرهنگی هنری نمودن علی آقا شلمبه نمیشه ندیده گرفت

نسيم:

سلام
يه سوال غيردرسي (بيربط به پست) بپرسم؟
Security code توي قسمت نظرات، كاراييش چيه؟
ميدونم ندونستن، يه عيبه و پرسيدن يه عيب بزرگتر. اما اينرا بدانم و بميرم بهتر است يا اينكه ندانسته و خنگول، از دنيا بروم؟
-ممنون-
***********************************************
k1: اون باكس مربوط به اينه كه اسپم نتونه وارد كامنتها بشه.

mari:

سلام کیوان جان بخدا از بس این مطلبت رو قشنگ نوشتی از خنده اشکم سرازیر شد حالا در حال گوش کردن به ری چارلز هم هستم اصلا فضای موزیک جاز به این چیزایی که نوشتی نمیخونه ولی مردم از خنده از بس قشنگ مینویسی بهت تبریک میگم بی صبرانه منتظر نوشته های بعدیت هستم خدا خیرت بده تا حالا این جور نخندیده بودم
***********************************************
k1: اين ماری چه اسم جالبيه! آدم يه جوريش ميشه.

فهيم:

براي شروع بادبادك باز بهتر بود كه!
خيلي خوب مي‌نويسي
موفق باشي
***********************************************
k1: ممنون از لطفت. آره منهم با بادبادك باز بيشتر حال كردم.

شما با اين اختلاف سليقه فاحش چجوري با اين شلمبه رفاقت داري ، من در عجبم . البته بنده خدا علي الظاهر هميشه تسليم جنابعاليه ، درسته ؟
***********************************************
k1: نه مال اون درسته است و نه مال من! ولی هيچ دليلی نداره آدم برای رفاقتش حتماً نقاط مشترك خيلی زيادی داشته باشه.

كيوان! مگه همه آدمها بايد انسانهايي فرهنگي و اهل علم و معرفت و كتابخون باشند؟ هان؟ اين علي آقا از اون دسته آدمهايي است كه ذاتشون كاملا وحشي و طبيعي باقي مونده و هر جا و هر وقت هر جور كه حال كنن همونطور رفتار ميكنن. چرا ميخواي به زور اونو تبديل به يك آدم فرهنگ دوست كني؟
***********************************************
k1: والله اين علی همچين وحشی و نچرال هم نيست كه شما ميگيد. اتفاقاً ايشون خيلی هم نايس و كول هستند. منهم هيچ اصراری ندارم اون عوض بشه. ايشون خودشون خواستند كتاب بخونند.

لیلا:

تازه اگه به وبلاگ mari سر بزنی بیشتر یه جوریت میشه ! از بس وبلاگش پره از دستورات غذایی خوشمزه و یک عالم عکس های هوس انگیز (مخصوصا تصویر اون ریحان های خوش اب و رنگ در پست روغن زیتون با طعم ریحان ) .
***********************************************
k1: اگه اينجوره كه ترجيح ميدم سر نزنم.

alireza:

ببینم این علی شلمبه همون باجناقت نبود؟
***********************************************
k1: No

ستاره نقره ایی:

آدم هزار تا دشمن داشته باشه بهتر از اینه که یه دوست مثل شما داشته باشه. 1 قطره آبرو و حیثت برای این بیچاره نذاشتی. به نظرت درسته بیایی به این همه خواننده بگی که فرشته ها در موقع انتقال او به زمین باهاش چی کار کردن! و...

مردم از خنده! اين علي آقا يکي از کساني‌يه که خيلي دلم مي‌خواد يه بار ببينمش!!! موندم با اين توصيفاتي که کردي چي شده که اين کتاب رو انتخاب کرده!!!

آدم ها تغییر می کنند جانم, خیلی بیشتر از آنچه فکرش را می کنیم...

شبنم:

سلام آقای کیوان،

از اینکه با من در مورد مسئله ای که امیر جان عنوان کرده بودند هم عقیده اید خوشحال شدم، وبلاگ جالب و خواندنی دارید که اغلب میخوانم. و از اینکه دنیای وبلاگهای ایرانی را با نوشته های قشنگتان رنگی میکنید ممنون
***********************************************
k1: شبنم جان بنظرم شما بدرستی در رابطه با امیر و وبلاگش انتقاد کردید و من خوشحالم که امیر هم متوجه این موضوع شد.

رسول:

خوب آقا کیوان این علی آقای شلمبه حتما محسنات وداشته های دیگه ای دارن که رو نشده اینجا.
اون داشته ها ونگفته های علی شلمبه رو عشقه!!
(غیر کتابخونها آدمای شفاهی اند و کلی در ارتباط وکلام قوی)، کاش یه پادکست از افاضات این علی آقا واسه اون جماعتی که نمیشناسنش میذاشتی تا یه طرفه فکرشون در مورد ایشون جاهای بد نره.
خودمونیم خداییش مگه نه اینکه خیلی از این تیکه های اینجا رو از ایشون وام گرفتی؟کمی قدرشناسی وکپی رایت هم خوبه ها.

نیوشا:

سلام.
خیلی جالب و خنده دار بود. فقط امیدوارم این علی آقای شما بعد از خوندن این کتاب دچار یاس فلسفی نشه و دوباره به قبل اوضاع برنگرده. چون من که خودم به اندازه بادبادک باز از این کتاب خوشم نیومد.

vafa:

قشنگ می نویسی ! معمولا هر موقع که خیلی فشار کاریم زیاد باشه برای رفع خستگی و لبخند زدن میام میخونم اگر پست جدید باشه با اشتیاق میخونم و گرنه سری به آرشیوت میزنم .
بابت این قضیه یک تشکر بهت بدهکارم . هرچند نظرخواهی هایی هم که گذاشته بودی خیلی عالی بود به خصوص در مورد کتاب که خیلی برام جالب بود .
ولی دلم به حال این علی شلمبه سوخت ! هیچ جوری نمیتونه از خودش دفاع کنه ! یا تکذیب کنه !
موفق باشی

مريم:

امان از دوستان ناباب!!!

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


Please enter the security code you see here

Powered by
Movable Type 3.2