ما روزهای معركه در خواب بودهايم ...
ديگه همهی ما ايرونی هستيم و خيلی خوب به خلق و خوی ايرونی جماعت آشناييم و به اين امر واقفيم كه يكی از اون هزاران محسانات اخلاقیمون! همانا افراط و تفريط در همه مسايل و بُكن، نَكنهای زندگی است و خب منهم از وقتی با اشعار مصدق آشنا شدم، خودم رو بستم به حميد مصدق و فقط دارم كتابهای اون مرحوم رو میخونم. اولين جمله امروز هم از همون خدابيامرزه كه بدون هيچگونه دليل و منطقی و فقط به صرف اينكه ازش خوشم اومد و باهاش حال كردم، اونجا نوشتم و خب اون نوشته اونقدر قشنگ هست كه حتی دوباره اينجا هم بنويسم. پس!
ما روزهای معركه در خواب بودهايم.
پنداری مصدق بين حداقل خوانندهها اين وبلاگ خيلی محبوبه چون وقتی مطلب مربوط به ايشون رو نوشتم ديدم خيلی از خوانندهها بنا به گفته خودشون، سالهاست كه كتابهای اون عزيز رو شبها زير سرشون و بالای تختخواب و لای پا و نميدونم كجاهای ديگهشون ميذاشتند و ظاهراً خيلی اون شاعر عزيز رو دوست داشتند و باهاش حال میكردند. البته منهم از شعرهاش خيلی خوشم اومده ولی نه اينكه ديگه شبها چيز اون مرحوم رو بذارم بالای سرم يا لای دندون و پاهام! من معمولاً سعی میكنم احساساتم رو جوری كنترل كنم تا مجبور نشم حتماً يه تيكه از چيز طرف، زير بغلم باشه تا خوابم ببره. حالا ديگه ببينی چی بشه و اون طرف خاطرش برام چقدر عزيز باشه كه موقع خواب، چيز طرف رو مثل درجه تب، بذارم زير زبونم و راحت بگيرم بخوابم!
راستی گفتم احساسات و ياد يه چيزی كه توی اين روزها دهن من رو سرويس كرده، افتادم!
آقايون و خانمها، دوستان، ياران و خوانندههای عزيزان، من گـُه خوردم. يعنی اين گه خوردم رو به صراحت و به صداقت، اينجا عرض میكنم و اصلاً قصد شكسته نفسی ندارم. من بچهگی و خريت كردم و يه چند وقته كه به مناسبت حال و هوای بهاريی و نم بارون و گل و بلبل، يه كم احساساتم ورقلمبيده شد و چند تا پست عاشقونه نوشتم، چند وقته كه ديگه دوست و رفيق نمونده كه وبلاگ من رو بخونه و در رابطه با اون پستها ازم نپرسه. يعنی عملاً، قـَدماً، حضوراً، جاناً، فكراً، آلت تناسلياً، دهن من رو سرويس كردند. شماها اونقدر در رابطه با اينكه اون پست مال كی بود، چرا يكیش توی اروپا بود، اون يكیش توی آمريكا بود و يكی ديگه توی سيدنی زندگی میكرد، اون خری كه موهاش رو دم اسبی كرده بود و ته اون كوچه بنبست ليله بازی میكرد كی بود، چرا اونقدر قدش بلند بود، حس نميكنی ته يه كوچه بنبست نبايد سر ظهر ليله بازی كرد چون همسايهها خواب هستند و ناراحت ميشن، اين آس دلی رو كه طرف رو نكرده، شايد توسط دو حكم بريده بشه، اصلاً شماها چرا پاسور بازی میكنيد، تو كی رو آوردی خونهتون كه شبها دستت رو ميزاری زير سرش، خب بهتر نبود بجای دستت يه بالش بذار زير سرش و ... پرسيدين كه من ديگه غلط بكنم بخوام مطلب حسی و عاشقانه بنويسم.
حالا هر چی من ميگم، بابا والله بالله اون نوشتهها همش يه حسه كه بعضی وقتها مياد سراغ آدم و خب آدم اگه حال و حوصله داشته باشه، ميشينه يه كمی به اون حس بال و پر ميده و فضاسازی ميكنه تا بتونه اون رو به پرواز در بياره و يه چيزهايی برای اين وبلاگ آماده كنه ولی مگه كسی قبول ميكنه؟! ملت چون خودشون هميشه كلی شن و ماسه و قلوه سنگ توی كفششون هست حالا هم دنبال ريگ میگردند توی صندلهای من و اينهم يكی ديگه از همون محاسن خوب اخلاقی ما ايرانيهاست كه توی اجتماع و زندگی و فرهنگ ايرانی، پرايوسی و حريم خصوصی دقيقاً يعنی يه گوله پشم! و خب الان من موندم و يه كـ.و.ن شبهه گهی و يه آبروی بر باد رفته، پيش فك و فاميل و دوست و رفيق، كه همه فكر میكنند پای نه يكی، نه دو تا بلكه يه دو جين خانم خوشگل و مو بلوند از اقصی نقاط دنيا اين وسط گيره كه من هر روز كار و زندگی رو گذاشتم كنار و ميشينم يه مطلب عاشقانه برای يكی از اونها مینويسم.
و اما، حالا كه كار به اينجا رسيده و حرف حالی بعضی از شماها نميشه، من از همين تريبون اعلام میكنم ... میخواهيد باور كنيد، میخواهيد نكنيد. میخواهيد بخوابيد، میخواهيد نخوابيد. میخواهيد بخوريد، میخواهيد نخوريد. میخواهيد بديد، میخواهيد نديد ... اون نوشتهها هيچ پايه و اساس و وجود و حضور خارجی نداره و فقط و فقط يه مطلب حسی بوده و اون رو برای هيچ خر دو پايی ننوشتم. آخه آدميزاد، اونهم يه كسی مثل من با اين ابعاد و اندازه كه هر خانمی چه لخت و چه پوشيدهاش رو ببينه عنقريب، قالب تهی ميكنه و در بهترين حالت و تنها با ديدن گوشهايی از چيز اون، دچار فراموشی و آلزايمر و تكلّم زبان و تكرّر ادرار ميشه، مگه مَشنگه و از جونش سير شده كه بياد جلوی اينهمه آدم فضول كه منتظرند تا تو بگوزی و اونها نخ كنند و بندازن گردنت، برای كـَس يا كـَسانی نامههای عاشقونه اينچنينی بنويسه؟!
Comments (33)
:)))).... و اين خنده همچنان ادامه دارد ....
Posted by فتانه | July 2, 2008 11:44 AM
Posted on July 02, 2008 11:44
:))))
Posted by sun | July 2, 2008 11:51 AM
Posted on July 02, 2008 11:51
آقا من ديگه مي تونم اينجا * كامنت* بذارم . تكرر ادرار رو خوب اومدي .... قلم بسيار شيوايي داري . من واقعا لذت مي برم .
مدتهاست اينجا رو مي خونم اما امروز بالاخره تونستم بذارم كامنتو .راستشو بخواي شما واليباليستي و ما هم يه موقعي بازي مي كردم ( واليبال منظورمه) اوايل شما رو با كيوان مجردي اشتباه گرفته بودم ، منتهي بعد از شواهد و قراين معلوم شد كه تو مجردي نيستي !!
***********************************************
k1: خوشحالم كه بلاخره موفق شدی كامنت بذاری هر چند خيلی هم دلخوش نباش باز اين كامنتدونی جفتك ميندازه.
منهم همدوره كيوان مجردی بودم. كيوان پسر خوبی بود. شايد يه كم فكر كنی فهميدی من كدوم كيوان هستم!
Posted by ahmad | July 2, 2008 11:56 AM
Posted on July 02, 2008 11:56
سلام
واي من كلي از اون پارگراف كه گفتين ...خوردين خنديدم خيلي عالي نبود(منظورم فعلش نيست )ضربه اي است كه به مخاطب وارد مي شود فكر نمي كردم كه يه سري واكنشها باعث بشه كه شما دمپايي به دست حرف حالي كنين ولي خيلي خنديدم
ولي خب چي بگم بالاخره ما همينيم ديگه
Posted by مريم | July 2, 2008 12:16 PM
Posted on July 02, 2008 12:16
همه آرشیوتو خوندم، دو سالی هم هست که وبتو می خونم، تازه امروز فهمیدم خیلی باحالی.
آقا من یکی چاکرتم. نبینم چیزای ناجور بخوری!
Posted by مسافر | July 2, 2008 12:45 PM
Posted on July 02, 2008 12:45
سلام D: خوبی شما ؟
خداییش اون چند تا مطلب قبلی که نوشتی که معرکه بود اینا حالا بماند . ( حالا فعلا هندونه ها رو جمع کن تا بقیشو بگم ;-)
اما با این نوشته خووب حال بعضیا رو گرفتی بابا حالا چه اشکالی داشت میذاشتی خواننده های عزیزت چند صباحی با این فکر خوش باشن که ببین کیوان عاشق شده و خوش به حاله اونی که کیوان عاشقشه , چقدر تو خسیسی .
Posted by SANAZ | July 2, 2008 12:49 PM
Posted on July 02, 2008 12:49
((: جالب بود
منم این مشکل و با یکی از پُستام داشتم و همه آشنایان کلی سعی کردن که منو از ورطه هلاکت بکشن بیرون و فکر کرده بودن من با یه آقای متاهل دوست شدم و ماجراهایی داشتیم...
البته از نظر من مشکلی نداشت ها d: فقط مسئله این بود که همچین کسی وجود خارجی نداشت (;
Posted by mona | July 2, 2008 01:30 PM
Posted on July 02, 2008 13:30
راستش با اون پست قبلیت فکر کردم از دالاس واست یه مهمون عزیز اومده وکلی خوشحال شدم، اما ظاهرا نه. عواقب پیاده رفتن در خیابون ولی عصره. اسی چطوره؟ گاهی وقتا واقعا لهجه وتیپ ایتالیایی میگیریها،ولی خوب بعدش گند میزنی.از این تاکیدات مدامت بر حرکات رفت وبرگشتی تو هر پست ونقبی بر اون زدن واقعا حال میکنم و همراهی فعال نسوان هم در این موضوع جالبه!
***********************************************
k1: يعنی شما من رو از نزديك میشناسيد؟!
Posted by رسول | July 2, 2008 01:32 PM
Posted on July 02, 2008 13:32
سلام ،
فكر كردم . به اختصار مي نويسم : كيوان ح.پ -
پرسپوليس بازي مي كردي ؟
***********************************************
k1: من چند سال هم پرسپوليس بازی كردم ولی كيوان حسينيانپور هم نيستم بلكه ايشون هم يكی از دوستان من بود.
Posted by ahmad | July 2, 2008 01:38 PM
Posted on July 02, 2008 13:38
سلام كيوان جان .... من يكنفر رسما از كامنت دونيت سپاسگزارم چون من هم بعد از خوندن پست قبلي مي خواستم بگم هورا بالاخره [ ... ] اومد . ولي كامنتدونيت هي ارور داد . و من الان مي تونم خودم و بزنم جاي آدم باكلاسا كه از پست تو هيچ برداشت غلطي نكردن . . .
مستانه از [ ... ] !!!!!
***********************************************
k1: مستانه خانم حال شما چطوره؟! خوب هستيد؟! ببخشيد چون بعضی از اسمها و نشونههايی رو كه شما داديد خيلی خصوصی بود من اونها رو پاك و داخل كروشه گذاشتم. باز هم شرمندم. ببخشيد.
Posted by مستانه | July 2, 2008 01:43 PM
Posted on July 02, 2008 13:43
test
Posted by mari | July 2, 2008 01:50 PM
Posted on July 02, 2008 13:50
سلام بالاخره من موفق شدم کامنت بگذارم نمیدونم چرا ارور میداد
میدونی چیه کیوان جان از صراحت قلمت که اینقدر قشنگ و روان و بی شیله و پیله بدون مقدمه چینی میری سراغ احساسات درونت و خیلی قشنگ اونا رو میاری روی متن خوشم میاد اینجا جائی است که تو باید همینطور باشی هر چه دوست داری حس میکنی رنجت میده خوشحالت میکنه و نمیدونم تو رو بر انگیخته میکنی بنویسی من نمیفهمم دوستان و اشنایان و بغل دستی ها و غیره و غیره چرا باید اینقدر تو رو سوال پیچت کنند و و از این حرفها ما باید یاد بگیریم به احساس دیگران احترام بگذاریم
***********************************************
k1: ماری جون! قطعاً شما هم اگه من رو از نزديك میشناختين همين سوالات رو از من ميكردين و شايد انگشتتون رو توی يه جاهای ديگه هم میكردين كه خب من البته ديگه عادت كردم!
Posted by ماری | July 2, 2008 01:57 PM
Posted on July 02, 2008 13:57
سلام كيوان خان . نوشته هاتون خيلي خيلي باحالند .ميدونيد هيچ پستي شبيه پست هاي قبلي نيست و حسابي متنوع است آدم از خوندنشون كيف ميكنه . راستي شركت ما هم با يك آقا كيوان به نام كيوان پزشكي براي انجام يك پروژه قرارداد بسته بود ، حالا به قول دوستاي بالايي نكنه شما همون باشيد ؟؟
***********************************************
k1: نه والله من كيوان پزشكی نيستم.
Posted by پارميدا | July 2, 2008 02:26 PM
Posted on July 02, 2008 14:26
راستش ناراحت بودم از اینکه چرا برای مطلب قبلی کامنت نذاشتم چون به نظرم خیلی زیبا بود ولی قبل از اینکه این کار و بکنم مطلب امروزت رو خوندم و تعجب کردم از اینکه چرا حس قشنگ عاشقانه مطلب قبلی رو که شاید خیلی ها تونستند باهاش همذات پنداری کنن هنوز یک روز نگذشته خراب کردی .
راستش از تو با این همه ادعا حداقل در این دنیای مجازی و در این وبلاگ که مال خود تو هستش بعیده که به خاطر چهار تا پرسش و پاسخ که ازت میشه و طبیعی هم هست بیای و اینجا به جماعت اعلام شکر خوردن کنی . این که این مطالب واقعیته یا تخیل فکر کنم فقط به خودت مربوط باشه نه به هیچ کس دیگه و فکر نمیکنم از این بابت توضیحی به کسی بدهکار باشی . در این جور موارد یک نگاه عاقل اندر سفیه و یک تبسم معنا دار و یا حتی یک سکوت محترمانه بهتر از هر توضیحی است .
به هر حال این نظر شخصی من بعنوان یک خواننده است و صلاح مملکت خویش خسروان دانند ولی من فکر میکنم بهتره ادم یا اصلا مطلبی ننویسه یا اگه نوشت این شجاعت رو هم داشته باشه که فرداش نیاد بابت اون مطلب نامه اعتراف امضا کنه و به کسانی که این موضوع هیچ ربطی بهشون نداره توضیح واضحات بده.
***********************************************
k1: قطعاً نوشتن مطلب قبلی كه دلنشين بوده نياز به اين داشته كه آدم توی يه حس و حال خاصی باشه كه خب منهم نوشتم هر وقت اون حس و حال رو دارم مطالب اينچنينی مینويسم بنابراين اگر اون مطلب ديروز قشنگ بوده حتماً امروز هم قشنگه و شما میتونيد باهاش همذاتپنداری كنيد مگر اينكه حس و حال امروز شما مثل ديروز نباشه.
Posted by asal | July 2, 2008 02:58 PM
Posted on July 02, 2008 14:58
ای بابا
تو که 6 ساله لنگ وپاچه رو دادی هوا و اهلش میدونن چند سوراخ تو هر طبقه از اونجاها وجود داره.مگه میشه مهمونای دانمی اینجا که همش پلاسند نشناسنت.
الان کلی خاطرات مشترک داری با خواننده ها .خودت نمیدونی.سفر-نوستالژی-گلدونای آب نداده -کلید خونه رفیق به سفر رفته-اون کافهه-شمال رفتنای توفیق اجباری-و....
خلاصه توهم سازی نکن فکر آدم هزار راه میره....
***********************************************
k1: آهان از اين لحاظ ميگی! آخه همچين گفتی اِسی خوبه؟! گفتم نكنه تو هم يكی از فك و فاميل ما هستی و خودمون خبر نداريم.
Posted by رسول | July 2, 2008 03:01 PM
Posted on July 02, 2008 15:01
كيف كردم، دستت درد نكنه
Posted by پروانه | July 2, 2008 03:51 PM
Posted on July 02, 2008 15:51
:)))))
Posted by طناز | July 2, 2008 03:59 PM
Posted on July 02, 2008 15:59
چه تجربه خوبيه كه آدم نشاني وبلاگ يا سايتش رو نده به دوست و آشنا و فك و فاميل. ممنون.
Posted by مريم | July 2, 2008 04:17 PM
Posted on July 02, 2008 16:17
بی انصاف ما که این همه در جریان اموراتیم و نزدیک، فک و فامیلیم یا اونایی که اسما فامیلند اما سالی یه بار نمیبیننت!
***********************************************
k1: آره حق با تو. ظاهراً شما به من بيشتر نزديك هستيد.
Posted by رسول | July 2, 2008 04:44 PM
Posted on July 02, 2008 16:44
كيــــــــــــوان هـــــــــزار چهـــــــــره
خداييش مهران مديري با تموم ذوق هنريش بايد بياد جلو تو لنگ پهن كن دل درد امروز ما تقصير شماست
جدي جدي اونا رو هويجوري نوشتي :)))))))))
***********************************************
k1: ولی امكان داره " دل درد " شما بخاطر چيزه ديگهايی باشه. شايد بد نباشه يه نگاهی به تقويمتون بكنيد!
Posted by الي | July 2, 2008 05:31 PM
Posted on July 02, 2008 17:31
توجه كردي چقدر مشتاق ديدار حضوري و شناخت ذات مقدس ملكوتي داري ؟؟ خدا شانس بده شما از اونور افتادي ما از اين ور
***********************************************
k1: نه اتفاقاً كسی مشتاق به ديدار بنده نيست. شناختِ ذات مقدس ملكوتی بنده هم دردی از كسی دوا نميكنه، خاطرتون جمع باشه.
Posted by الي | July 2, 2008 05:36 PM
Posted on July 02, 2008 17:36
حالا کی هست دختره ؟D:
***********************************************
k1: گويا تو هم حالت خوب نيست.
Posted by مهتاب | July 2, 2008 05:54 PM
Posted on July 02, 2008 17:54
کیوان عزیز این جور حسارو هرگز نمیشه ساخت چون خودشون ساخته میشن.پس حرمتشو نگه دار و انقدر با دست پاچگی حرفاتو پس نگیر!کلمات احترامی دارن خصوصا وقتی بار عاطفی داشته باشن!
Posted by magenta | July 2, 2008 07:50 PM
Posted on July 02, 2008 19:50
حضرت کیوان دم شما گرم که مثل همیشه گل گفتید! همین دیشب به عزیزی میگفتم که حداقل فایده ی احترام به حریم خصوصی اطرافیان برای ما اینه که ذهنمون رو از انبوهی از درگیریهای بی ارزش که حتی گاهی ما رو تا مرز جنون و ضایعات حسی و بیماریهای روانی پیش میبرن آزاد می کنیم. از شر بسیاری از تردید های کشنده خلاص میشیم چون دیگه خودمون رو مسول کم کیف منش و روش دیگران نخواهیم دونست و بسیاری از مسایل خوب و بد رو به حکم اینکه در حوزه حریم شخصی دیگران هستند بررسی و پیگیری نمیکنیم. متقابلا اگر چنین کردیم می تونیم از دیگران هم توقع داشته باشیم که نگاه سنگین و کنجکاوشون رو پشت دیوار حریم شخصی ما نگه دارن و اجازه بدن که ما همونی باشیم که واقعا هستیم، نه اونی که دیگران از ما توقع دارن که باشیم. واین تو زندگی ما ایرانی ها میتونه یه قدم بزرگ به جلو و یه دستاورد رویایی باشه...
Posted by دیشلمبو | July 2, 2008 07:52 PM
Posted on July 02, 2008 19:52
کیوان عزیز قبلنا عفت کلام رو بیشتر رعایت میکردی!
Posted by parisa m | July 2, 2008 07:56 PM
Posted on July 02, 2008 19:56
خب من کمی دیر به این پست رسیدم و احتمالا تا وقتی کامنتم پابلیش بشه عصبانیت شما از"دست" نه ببخشید از"زبان" جماعت ... فروکش کرده . به نظر من که نوشته هایی نظیر پست های حسی روزهای گذشته دلنشین هستند چه دارای مخاطب خاص باشند و چه فقط ثبت جریان سیال احساسات . قرار هم نیست بلاگر بعد از هر پست خودش را برای دیگران توضیح بده و بنظرم تک تک مخاطبین نوشته های مذکور با حال و هوای خودشان با ان ارتباط برقرار می کنند و زیبایی این مدل نوشته ها به همین رمزالود بودن ان هاست . از من می شنوی در برخورد با سوالات دوستان و فک و فامیل (!) در این گونه موارد فقط لبخندی و بالا انداختن شانه ای و اگر هم مجبور شدی حواله دادن به ... ! هر چند از بالای گود دارم میگم لنگش کن و میدونم که اجرا کردن این پیشنهاد به همین سادگی نیست . شاید بهتر باشه فقط نفس عمیق بکشی و یک لیوان اب خنک و گوارا نوش جان کنی . یه چیز بی ربط به این نوشته هم بگم . امروز فیلم "حس پنهان" را دیدم . هنوز هم توی حال و هوای بازی فوق العاده "حامد بهداد" م . اگه اخر هفته ای حس و حالش رو داشتی اولا مصاحبه خسرو نقیبی در " نسیم هراز" با "بهداد" رو بخون (شاید هم تاحالا خوندی) و فیلم راهم اگر ندیدی ببین . خود فیلم در مجموع شاید اش دهن سوزی نباشه و سوژه هم علیرغم حساسیتش در سینمای ایران (خیانت) چندان بکر نیست اما به قول اقای نقیبی فیلم بر پاشنه بازی "بهداد" می چرخه . فقط تماشای بازی عالی او در این فیلم باعث میشه ارزش دیدن را داشته باشه . عاشق بازی و خل خل بازی های این بشرم ! حالا اگه هم رفتی و خوشت نیامد دیگه به من چه ! مشکل خودته ! :دی
***********************************************
k1: مصاحبه خسرو با بهداد رو خوندم. منهم بازی حامد بهداد رو خیلی دوست دارم وای فیلم حس پنهان رو ندیدم.
Posted by لیلا | July 2, 2008 09:42 PM
Posted on July 02, 2008 21:42
آقا من چاکر شما موتی بیتریتر عزیز هستیم و کلا فضولی لذت زیادی داره اون هم تو سوراخ سمبه جوان رعنا و خوش عورتی ( به نقل خودتان ) مثل شما. برادرم بنویس و خودت رو خالی کن برادر گور بابای دوستان فضول حتی من دوست عزیزتان ..دلم برای شما تنگ است و با هیچ کجای گشادم عوضش نخواهم کرد تا ببینمتان
***********************************************
k1: بهبه روزبه خان ... بازگشت پیروزمندانه شما رو به عرصه وبلاگستان اونهم دقیقا توی روزی که برای بلاگر هم حکم اعدام صادر کردند رو تبریک میگم.
Posted by rouzbeh220 | July 2, 2008 11:41 PM
Posted on July 02, 2008 23:41
اگه تو وبلاگ نويسي حرف داري تو ضد حال زدن اصلاً حرف نداري به جان خودم ... فدات شم ديگه اين روزها با ايران رادياتور كي ميره تو غار تقويم مقويم سيري چنده الان خودت ميگي كي باشه كي نباشه بعدش هم قبول كن خنده دار نوشتي من برايه بار دوم هم كه خوندم يه دل سير خنديدم ... بعدش هم اگه كسي دنبال شناختن شما نيست چرا هي ميان ميگن شما كيوان حسني نيستي ؟ شما كيوان حسيني نيستي ؟ شما اصلاً اسمت كيوانه ؟ ... آره داداش اينجورياست
Posted by الي | July 3, 2008 08:31 AM
Posted on July 03, 2008 08:31
باز هم به مرام اين كامنت دونيت كه اين دو روزه حال مارو نگرفت ))):
Posted by الي | July 3, 2008 08:32 AM
Posted on July 03, 2008 08:32
خوب ضد حال زدی آق کیوان!!! خووووووووووب
Posted by نجمه | July 3, 2008 09:10 AM
Posted on July 03, 2008 09:10
خب پسر جان اگه ناراحت میشی، واسه اون پُستایی که از دید مردم عشقولانه ست از دید تو فقط یه حس درونی، کامنتدونی رو فعال نکن! فعلا" که همینه که هست با این اوضاع پسر خوب!
Posted by آزاده | July 3, 2008 11:02 AM
Posted on July 03, 2008 11:02
من حرفمو پس گرفتم! پاراگراف چهارمو نخونده بودم! این اثرات بیرون از وبلاگو کاری نمیشه کرد. مگه اینه سرتو بالا بگیری، یکم بازی بدی ملت رو و بگی: آره آقا جون،حرفی هست!
Posted by آزاده | July 3, 2008 12:02 PM
Posted on July 03, 2008 12:02
پس میشه بگی این وقت عزیز رو برای چی به فاک فنا میدی؟
میشینی چپ و راست از چیزهایی مینویسی که وجود خارجی ندارن . در عین حال خودت رو یک وبلاگ نویس روز نوشت نویس شناسوندی . یعنی چی ؟ کجای این تنقاض ها با هم جور در میآد .
Posted by امیر | July 4, 2008 10:16 AM
Posted on July 04, 2008 10:16