چند ساعت پيش وقتی داشتم كتاب میخوندم، اومدی بالا سرم و بهم گفتی خستهايی و يادم نيست كه شب بخير گفتی يا نه و رفتی كه بخوابی ولی خب من مطمئن هستم كه هنوز خواب به چشمهات نيومده. ميدونم بيداری و داری توی رختخواب غَلت ميزنی. امشب هم دوباره بيخوابی زده به سرت. حتماً درِ اطاقت رو بستی و لامپها رو هم خاموش كردی و بدون اينكه بری زير پتو، روی تختت دراز كشيدی و حتی چشمهات رو هم روی همديگه گذاشتی تا شايد بتونی به خودت و يه سری از اندامهای حسی بدنت دروغ بگی ولی خودت هم ميدونی كه امشب حالا حالاها خوابت نمیبره و شب درازی در پيش رو داری. شمردن همهی گاو و گوسفندهای روی زمين و همه شهابسنگها و ستارههای توی آسمون هم هيچ دردی رو دوا نمیكنه. من مطمئنام كه تو الان بيداری و داری به من فكر ميكنی!
اينی كه من الان با ذهنم درگير هستم و هی بخودم نهيب ميزنم كه تو حتماً الان بياد من هستی و توی خيالت با يه سری از دوستهامون جمع شديم توی يه مغازه پيتزا فروشی و به مناسبتی كه فقط من و تو ميدونيم چی هستش، يه جشن كوچيك و خودمونی گرفتيم و داريم لذت با هم بودن رو همراه با يه كيك با خامههای سفيد و صورتی مَزمزه میكنيم، خيلی خودخواهانه نيست. خودت هم ميدونی كه نيست. چونكه دوسِت دارم. خيلی وقته كه حس میكنم دوست دارم. معمولاً حسهای من بهم دروغ نميگن و الان خوشحالم كه تو هستی تا من يكی رو دوست داشته باشم و مطمئن هستم كه تو هم من رو دوست داری. حاضرم بهت قول بدم كه تو هم من رو دوست داری! اصلاً میخواهی سر اين قضيه شرطبندی كنيم؟!
راستی گفتم شرطبندی. ديشب سر بازی فينال ملتهای اروپا، بين تيمهای آلمان _ اسپانيا با هم شرط بستيم و من به تو باختم. تو گفتی اسپانيا ميبره و من گفتم، آلمان. آهان، ديشب نبود، پريشب بود. نميدونم چرا وقتی كه تو هستی روزها و شبها اينقدر زود ميگذره. ولی نه، راستش فقط ديشب نبود كه بهت باختم، الان مدتهاست كه اين دلِ صاب مرده رو بهت باختم! نمیدونم كی بود و اصلاً چی شد كه اينجوری شد ولی ميدونم كه باختم، خيلی هم بد باختم ولی خب مهم اينه كه آدمها، زندگیشون رو نبازند. تو هم باختی. دلت رو نميگم كه از اون خبر ندارم، بلكه زندگی گذشتهات رو ميگم. تو هم سالهاست كه باختی و حالا اومدی كه ديگه بازی رو نبازی چون شايد ديگه قواعد دل دادن و دل باختن و نباختن رو ياد گرفتی. ميدونم كه اومدی تا تو هم دلت رو ببازی. اومدی تا آخرين آس برندهیی رو كه همه دارايی قمار اين سالهای زندگيت هست رو بخاطر من رو كنی. اينها رو ميدونم. ميدونی كی فهميدم كه ديگه تو موندی و يه آس دل بازی نشده؟! همون موقع كه چشم توی چشم هم شديم و حس كردم دلم رو باختم.
امشب حال و حوصله نداشتم كه اين حرفها رو برای همه اون هزار و خوردهايی آدم مَحرم و نامحرمی كه هر روز ميان و اونجا رو میخونند بنويسم بنابراين الان كه هوا تاريك شده و تو هم خوابيدی، دارم اينها رو يواشكی زير نور كمرنگ يه شبخواب، فقط برای تو مینويسم تا بيارم و بذارم زير بالشتت و صبح كه از خواب بيدار ميشی اصلاً نميدونم میخونيش يا نه. بقول نميدونم كی، برای تو مینويسم بیبی باران ... بیبی باران، چه اسم و رسم قشنگی.
توی همهی اين مدت بياد تو بودم. كنار تو بودم. تو خوابيده بودی و من از دور زل زده بودم به تو و توی اون تاريكی، همهی خط و خطوط صورتت رو اِسكن میكردم. واسه روزهای تنهايی. واسه روزهايی كه نيستی. واسه روزهايی كه ... اصلاً ولش كن. نميشه حالا هم كه هستی ماتم نبودنت رو بگيرم. بخودم جرات دادم و اومدم كنارت خوابيدم. پشتت به من بود كه با تكون تخت، تو هم تكونی خوردی و به سمت من برگشتی. وقتی هُرم نفست خورد توی صورتم، دلم لرزيد. دست و دلم لرزيد. اونجا بود كه باز يادم افتاد چقدر دوست دارم. دست راستم رو گذاشتم روی بالشت و سر تو رو هم گذاشتم روی دستم. موهات ولو شده بود روی تخت و بالشت و دست و صورتت. خوابيده بودی. خواب خواب. حق با تو بود ولی ميدونم توی همهی اون لحظاتی كه من تك و تنها نشسته بودم توی اطاق، تو هم خوابت نبرده بود. خم ميشم و موهات رو بو میكنم. عطر تن آشنای تو اينبار هم با بوی هميشگی " بیيوتیفول شير " آميخته شده و باز نصفه شبی من مدهوش اين بو ميشم. باز توی اين تاريكی شك میكنم به بوی اين عطر كه آيا بیيوتیفول بود يا بربری؟! دنبال يه نشونه آشنا برای عطر تن تو میگردم، كه زير لب ميگم اصلاً گور بابای هر چی عطره. مهم بوی تن توست. شانل و بربری و بیيوتیفول همش بهونه است. اينجا بود كه باز يادم افتاد چقدر اين بو برام آشناست. اينجا بود كه باز يادم افتاد حالا مدتهاست كه من عاشق عطر تن تو هستم.
آرزو میكردم
كه تو خواننده شعرم باشی
راستی شعر مرا میخوانی؟
نه دريغا هرگز
باورم نيست كه خواننده شعرم باشی
كاشكی شعر مرا میخواندی!
حالا ديگه خيلی سَبك شدم. شايد رفتم و يه پست جديد نوشتم. شايد رفتم و باز برای همهی اون هزار و خوردهايی نفر نوشتم. برای همه اون آدمهايی كه شايد بدون اينكه من و تو رو ديده باشند، دوستمون دارند. اينبار از تو نوشتم. اين روزها همش دارم از تو مینويسم، حواست هست؟! همش دارم با تو زندگی میكنم. اين روزها همش تو رو دوست دارم. اين روزها فقط عاشق تو هستم ... بیبی باران.
Comments (21)
" آرزو دارم بمیرم یا بمیرند آرزوها"
این رو یه جایی خوندم و بچه بودم نمیفهمیدم. سالها بعد بار ها و بارها و مدتهاس که همیشه تکرارش میکنم.
راستی این مراسم کیک خامه خوریت رو هیچوقت ترک نمیکنی؟ یادته انقلاب با کله میرفتی تو کیک خامه ای ها؟
***********************************************
k1: والله من كه چيزی يادم نيست ولی گويا شما يادتونه؟! درسته؟!
Posted by هوس مبهم | July 1, 2008 11:29 AM
Posted on July 01, 2008 11:29
و هنوز خوابهایی هست
که کسی کسی را به خاطر میآورد
دل نوشت قشنگی بود
Posted by سکوت شبانه | July 1, 2008 11:48 AM
Posted on July 01, 2008 11:48
خیلی عاشقونه مینویسی... حسودیم شد به حس خوبی که الان داری ... بوی عطر و تن و ...
Posted by محمدرضا | July 1, 2008 11:59 AM
Posted on July 01, 2008 11:59
يعني ما الان زير بالشيم كه داريم اينا رو ميخونيم !!؟!!؟!
قشنگ بود اما من همش تا آخرش منتظر يه اتفاق يا چرخش بودم!! عادته ديگه هميشه نوينده ها ادتمون دادن كه آخرش سورپراز كنن. :)
Posted by ahmad | July 1, 2008 12:13 PM
Posted on July 01, 2008 12:13
:)
Posted by طناز | July 1, 2008 12:16 PM
Posted on July 01, 2008 12:16
چرا قمار عاشقانه ؟ این نوشته بیشتر شبیه یک شیرجه عاشقانه است توی دریاچه احساسات که قطرات احساس نویسنده را می پاشه روی خواننده اش.حس نویسنده کاملا قابل لمسه
Posted by نارتیتی | July 1, 2008 12:24 PM
Posted on July 01, 2008 12:24
كار خيلي خوبي كردي كه نوشتي. ما هزار و خرده اي هر روز نوشته هايت را چك مي كنيم.
Posted by مريم | July 1, 2008 01:10 PM
Posted on July 01, 2008 13:10
تو دوباره برمیگردی ! من چه خوشباورم امروز !
غزلِ نابُ خبر کن ! از ترانه سَرَم امروز !
با تواَم تا تَهِ آواز ! همصدای بیستاره !
لحظهی نایابِ فریاد ! ای تولدِ دوباره !
وقتِ عریونی عشقه ، وقتِ بیداریِ من نیست !
بگو شب بیاد سراغم ! حسِ آفتابی شدن نیست !
یهدفه خوابتُدیدن ،
به یه عُمرِ من میارزه !
توی این چلّهی پاییز ،
هنوزم یادِ تو سبزه !
تو دوباره برمیگردی ! دل یه عُمرِ گوش به زنگه !
پا بذار رو خطِ جاده ، با تو قصهمون قشنگه !
نگو پروانه هنوزم ، تو دلِ پیله اسیره !
پَرِ پروازتُ واکن ! نگو دیره ! نگو دیره !
واسه فهمیدنِ چشمات ، پلکِ خورشیدُ میبندم !
گُم میشم تو شهرِ رؤیا ، من به بیداری میخندم !
یهدفه خوابتُدیدن ،
به یه عُمرِ من میارزه !
توی این چلّهی پاییز ،
هنوزم یادِ تو سبزه !
http://www.yaghma-golrouee.com
Posted by لیلا | July 1, 2008 01:35 PM
Posted on July 01, 2008 13:35
اي خدا تو رو به بزرگيت قسم اين كامنت دونيه آقا كيوان رو شفا بده ... آمين
Posted by الي | July 1, 2008 01:37 PM
Posted on July 01, 2008 13:37
دل و دماغ ندارم!!!! ))))):
Posted by محبوبه | July 1, 2008 02:15 PM
Posted on July 01, 2008 14:15
ميگمممم،اصلا امكان داره يه جنس نر اينجوري عاشق بشه؟!!!!!نميشه....محاله....من كه باور نمي كنم!!
Posted by محبوبه | July 1, 2008 02:31 PM
Posted on July 01, 2008 14:31
اسم این پست نام کتابی است از دکتر سروش. خوندیش؟ از اونجا اقتباس شده؟ بنظرم واقعاً مطالب پر محتوایی داره مخصوصا واسه الان تو که تو مود عاشقیت هستی. سخت نگیر رفیق. بالاخره این ایام هم میگذره و خانمت برمیگرده پیشت و از دلتنگی در میای. از قدیم گفتن دوری و دوستی. خوب باشی.
Posted by امیر ارسلان | July 1, 2008 02:55 PM
Posted on July 01, 2008 14:55
خيلي دوستش داري نه؟جان من ؟
Posted by آريانا | July 1, 2008 03:16 PM
Posted on July 01, 2008 15:16
خوش به حال اون خانم خانما!
Posted by خپونی | July 1, 2008 07:17 PM
Posted on July 01, 2008 19:17
كيوان عزيز من ميگم بازم برايش بنويس، اينقدر بنويس تا دستات پينه بزنه، شايد اينطوري دوباره بدستش بياري.
به اميد آن روز كه خيلي دور نيست.
Posted by خلوت ليلا | July 1, 2008 08:59 PM
Posted on July 01, 2008 20:59
منظورم میدون انقلاب بود
Posted by هوس مبهم | July 1, 2008 09:15 PM
Posted on July 01, 2008 21:15
سلام...
یکی از بهترین بهترین نوشته هات بود...
Posted by مونای مهماندار | July 2, 2008 01:43 AM
Posted on July 02, 2008 01:43
کیوان عزیز،
اول از همه باید بگم که من بسیار خوشحالم که شما لینک منو توی لیست فیوریتهات داری. بعد باید بگم که این پست شما مثل بقیه نوشته هاتون عالی و پر از حس بود. مطمئن هستم که اگه جایی نوشته ای بخونم که شما نوشته باشی، بدون دیدن اسم نویسنده می تونم حدس بزنم که نویسنده شمایی. یه قلم خاصی داری که کاملا مخصوص خودته. شما صد در صد استعداد نویسنده شدن رو داری. حالا چرا تا حالا کتابی از شما منتشر نشده برام جای تعجبه
Posted by Paris | July 2, 2008 07:03 AM
Posted on July 02, 2008 07:03
خوش به حال این خانم که تو براش اینجوری می نویسی....
من دیشب همچین شبی داشتم، واقعی واقعی!
خدا رو به بزرگی و عشقش قسم می دم یه کاری کنه هیچ دو تا عاشقی از هم دور نباشن. مخصوصن آقا کیوان گل و بانوی محترمه.
Posted by نجمه | July 2, 2008 07:50 AM
Posted on July 02, 2008 07:50
آقا يه فكري به حال اين كامنت دوني خودت بكن . دهن ماسرويس شد تا اينو گذاشتيم توش .
***********************************************
k1: در اينكه اين كامنتدونی خرابه هيچ شكی نيست ولی خب شايد هم تو تجربه نداری! چون خيلی هم سخت نيست وقتی آدم ميخواد بذاره توش!
Posted by ahmad | July 2, 2008 10:04 AM
Posted on July 02, 2008 10:04
بحث تجربه نيست ، خودتونم اقرار داريد كه ما شما مشكل داره ... وگرنه ماخيلي جاها ++كامنت++ ميذاريم.
***********************************************
k1: شايد حق با شما باشه!
Posted by ahmad | July 2, 2008 11:20 AM
Posted on July 02, 2008 11:20