گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
حميد مصدق يكی از اون شاعرايی هستش كه خب من تازه باهاش آشنا شدم. البته اون بنده خدا، جايی نرفته بود و همينجا وَر گوشمون بود. نزديكِ نزديك. چسبيده به همين در و پنجرههای سياه و سفيد زندگی. لای همين شببوهايی كه هر روز يكی مياد و يه گوشهاش رو به بهونه قلمه زدن ميكنه و ميبره تا توی باغچهاش بكاره و انگاری كه اين دل صاحب مُرده ما رو با خودش ميبره. حميدخان سالها عاشقونه توی شبهای مهتابی به ماه آويزون شده بود و داشت تاب ميخورد و حيف كه هيچ وقت اين فرصت گير ما آدمها نمياد تا از وجود اين انسانهای دوستداشتنی استفاده كنيم. شايد همهی عمر دير میرسيم.
حالا اينی كه من بعدِ اين همه سال بيام و چاپلوسی و ارواح خيك عمهام، شكستهنفسی كنم كه " خب حتماً من تا حالا سعادت و افتخار آشنايی با ايشون رو نداشتم " يه زر مُفته. از اون حرفهايی هستش كه توی ادبيات و فرهنگِ اين روزهای ما خيلی رايج شده. از همونها كه نميدونم بابت چی بايد يه دستمال يزدی دستمون بگيريم و باهاش هی چيز اين و اون رو بماليم و برق بندازيم تا روز رو شب كنيم و شب به شب هم اون دستمال ابريشمی قرمز يزدی رو بشوريم و پَهن بند توی حياط كنيم تا خشك بشه چون فردا قراره از توی همون دستمال، روزیی رو كه خدا خودش وعده داده برای تكتكمون كنار گذاشته رو دربياريم. هزاری هم كه بخواهيم كتمان كنيم و بگيم ما اينكاره نيستيم، از توی جيب تكتكمون سر اون دستماله زده بيرون. آره با تو هستم. يه نگاهی به جيب سمت راستيت بكن!
اين چاپلوسی و تملقمون هم ديگه فرقی نداره برای كیه و بدنبال چی هستيم. دو متر قد و 110 كيلو وزن هم داشته باشيم و چهار تا مدال شجاعت و لياقت و استقامت هم از مسابقات قهرمانی مردان آهنين داشته باشيم، پنداری روزمون رو بايد با همون دستمال يزدی به شب برسونيم. زندگیمون همراه با تملق و چاپلوسی و دولا راست شدن جلوی هر كس و ناكسی همچين سفت و سخت گره خورده به اين دستمالهای ابريشمی كه فعلاً برای بعضیها اين دستمالها شده اكسير زندگی. باهاش ميتونند همهی مسها رو طلا كنند! نميدونم دلم از كجا پُر بود كه از اشعار حميد مصدق رسيدم به دستمال يزدیهای معروف خـ.ا.يـ.ـهمالی. اينكه ميگن دنيا خيلی كوچيكه، حكايت همين نكته است ديگه. حميد مصدق كجا و اين دستمالها كجا؟!
اِوت! داشتم میگفتم اون خدا بيامرز شعرش رو گفته و رفته تا روح و روان و حس و حالش رو صيقل بده تا بتونه يه شعر زيبای ديگه بگه. اون كه نبايد ميومد دَم در خونهی ما و تكتك بهمون بفرما ميزد كه تشريف بياريد و اين شعرها رو بخونيد. شايد ما يه كمی نارفيقی كرديم. من خودم بواسطه عدم شناخت و شايد هم داشتن غم نون و سگ دو زدنهای الكی زندگی تا حالا فرصت نكرده بودم شعرهاش رو بخونم. چند وقته كه كتاب ... تا رهايی روی ميزم هست و هرازگاهی كه خسته ميشم و يه فرصت كوتاهی برام پيش مياد، كتابش رو ورقی ميزنم و با شعارهاش حالی میكنم. قبلترها بعضی از شعرهاش رو شنيده بودم ولی نمیدونستم اين شعر رو حميد مصدق گفته و الان دوست دارم يكی از اون شعرهايی رو كه شايد برای همهی ما آشناست رو توی وبلاگم بنويسم كه اين شعر اونقدر حسهای خوب و قشنگ و زنده داره كه آدم رو سر شوق مياره.
تو به من خنديدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضبآلود به من كرد نگاه
سيب دندانزده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز
سالها هست كه در گوش من آرام، آرام
خشخش گام تو تكرار كنان،
ميدهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا،
خانه كوچك ما سيب نداشت
ميدونی اينی كه شاعر با اين زيبايی و با اين حس فوقالعاده قشنگ ميگه ... و تو رفتی و هنوز / سالها هست كه در گوش من آرام، آرام / خشخش گام تو تكرار كنان / ميدهد آزارم ... يعنی چی؟! خيلی دوست داشتم بدونم كه حميد خان اون موقع كه اين شعر رو گفته توی چه حال و هوايی بوده. توی چه فضا و چه حس و حالی بوده كه تونسته اون فضا رو به اين زيبايی ترسيم كنه.
دلمون خوشه ما هم وبلاگ مینويسيم! زرشك. يكی نيست بابت همهی اين اراجيفی كه من به شخصه توی اين چند ساله نوشتم، يه شيشكی برام ببنده؟! به جون خودم راست ميگم و اصلاً ازش ناراحت نميشم. يكی مثل من مياد و شيش سال وقت خودش و شماها رو ميگيره و الكی صفحه سياه ميكنه جوری كه اگه قرار باشه همهی نوشتههاش رو بذاری روی ترازو، صنار دهشاهی نميارزه و اونوقت يكی مياد و با چهار تا نصفه خط، يه همچين فضای زيبايی رو برات ميسازه كه هر بار اون رو ميخونی تو رو ميبره به دوران كودكی و به اون دوردورا و به همهی اون حسهای قشنگ گم شده كه شايد اين روزها دربدر دنبالشون هستی. بنظرم نوشتن همين يه شعر ميتونست آدم رو توی تاريخ ادبيات موندگار كنه. كم حرفی نيست ... كه چرا، خانه كوچك ما سيب نداشت.
khob belakhare har kasi ye juri mitune harfesh ro bezane un bande khoda ba do ta khat ta tahe donia ro barat mige ma ham ba safhe safhe neveshtan chizi nadarim begim hanuz!
كيوان خان
با اينكه نوشته هات رو صفحه سياه كردن الكي،اسم گذاشتي مخالفم. از كجا معلوم كه شعرهاي مصدق هم در زمان خودش و به نظر خودش ، كاغذ پر كن و براي دل خودش نبوده (جسارت به ايشان نمي كنم) . شما فكر كن كه عده اي همين به قول خودت ، نوشته هاي الكي رو خيلي دوست دارن. از سبك نوشتاريش خوششون مياد و كلاً به دلشون ميشينه كه هر روز سري به اينجا بزنن .
خلاصه همين صنار دهشاهي هم براي ما ارزش داره.
***********************************************
k1: ممنون اين كامنتت بهم كلی اعتماد به نفس داد.
می دونی یه شعر خوشگل دیگه هم داره که میگه: "من ندانم که کی ام؛ من فقط دانم که تویی شاه بیت غزل زندگی ام"
***********************************************
k1: تا همين جاش هم خيلی قشنگه.
واقعاً! باهات موافقم! ولي خوب تو که فکر نکردي که تو تاريخ ادبيات ايران موندگار خواهي شد که؟! فکر کردي؟!
***********************************************
k1: نه والله!
هر چیزی تو جایگاه خودش معنا پیدا میکنه. وبلاگنویسی سر جای خودش، خلاقیت هنری هم در مقام خودش. قیاس، همیشه نمیتونه منطقی باشه.
صرفا ميشه اين پاراگراف آخر رو به حساب شكسته نفسي شما گذاشت.
***********************************************
k1: شايد يه جورايی حق با شما باشه.
...
***********************************************
k1: ببخشيد منظورتون از اين سه نقطه چی هستش؟!
همیشه و هر کجا که باشم با شنیدن نام "حمید مصدق" ناخوداگاه به یاد ان شعر معروفش میفتم که اگر درست به یادم مانده باشد در سال های دور اواخر دهه پنجاه که مطمئنا بعضی از مخاطبان عزیز وبلاگ شما هنوز متولد نشده بودند بر سر زبان ها افتاده بود (احتمالا به دلیل شرایط خاص اجتماعی ان روزها ) :
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را
در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را .
افسوس که زود از جهان رفت اما معتقدم "مصدق" و "مصدق ها" با رفتن شان نمی روند . شخصا عاشقانه های "مصدق" را بیشتر دوست دارم :
گفته بودند كه از دل برود يار چو از ديده برفت
سالها هست كه از ديده من رفتي ليك
دلم از مهر تو آكنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ايام ورقها زده است
زير بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشكست
در خيالم اما
همچنان روز نخست
تويي آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردي و با دست تهي
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتشي عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر كه گورم بشكافند عيان مي بينند
زير خاكستر جسمم باقي است
آتش سركش و سوزنده هنوز
پی نوشت : دیگه قرار نشد بزنی تو سر مال ! هر ادمی که با نوشتن یا سرودن اثر جذابی از خودش بجا میذاره قابل تحسین هستش چه شاعر نامی اشعار کهنه و نو باشه چه یک بلاگر خوش ذوق در فضای مجازی که با نوشته هاش حتی برای دقایقی لبخند بر لب یا اشک در چشم مخاطب می نشاند .
***********************************************
k1: پس اين شعر معروف " نمیخواهم بدانم کوزهگر از خاک اندامم چه خواهد ساخت " مال مرحوم مصدق هستش؟! اين رو هم نمیدونستم. هر چند مصدق ظاهراً يه سری تفكرات سياسی داشته ولی شعر سياسی نمیگفته. اينجور كه شما نوشتين ظاهراً عاشقانههاش هم بايد قشنگ باشه.
سلام كيوان خان ، حميد مصدق با سرودن اشعار گفته هاش را منتقل ميكرد و شما واقعيت را به همون شكل كه هست مينويسيد . من كه با خواندن وبلاگ شما واقعا لذت ميبرم چون روراست و واقعي مينويسيد در حين اينكه احتمالا انساني كاملا عاطفي هستيد . اميدوارم هميشه موفق باشيد .
***********************************************
k1: ممنون از لطفتون ولی ببخشيد جسارتاً اين اسم قشنگ شما " پارميدا " معنیش چيه و آيا اسم دخترونه است يا پسرونه؟!
موافقم
آدما متفاوتن، با ضرفيتهاو... در نهايت شخصيتها و بعضا خلاقيتهاي متفاوت.
اين يه خلاقيته که بارها چشامو خيس کردي، به فکر وادارم کردي، تو تصميمام تاثير داشتي، اين همه آدمو دور هم جمع کردي...
برام قابل احترامي.
***********************************************
k1: والله بيشتر از اينی كه بخواهم چشم كسی رو خيس كنم خيلی علاقه دارم كه خنده بر لب ديگران بشونم ولی خوشحالم كه اين نوشتهها باعث شده شما وادار به تفكر بيشتر بشيد و توی تصميمگيريهای خوب تون دخيل باشم. ممنون از لطف شما.
Persian are so "khaye mal" i do agree with you
***********************************************
k1: اگه مردی به فارسی بنويس ببينم چی گفتی؟!!!
تو بهاري
نه بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اين همه زيبائي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
یه چنین چیزایی هم داره ، چند سال پیش محمدنوری خوانده بودش:
"شیشه پنجره را باران شست
چه کسی نقش تو را از دل من خواهد شست؟"
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنترا بی قید
و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که عجیب
عاقبت مرد؟ افسوس
کاشکی می دیدم
من به خود می گویم
چه کسی باور کرد جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد
***********************************************
k1: منهم از اين شعر خيلی خوشم مياد. ظاهراً هم سليقه هستيم.
آهای آقا کیوان دیگه نبینم به " از پشت یک سوم " توهین کنی براش تقاضای زرشک داشته باشی . هنر خودت رو در بیان حرفهای دلت به یه شیوه دوست داشتنی و روون که همه حسهای اون ته ته دل آدمو غلغک میده دست کم نگیر که هر کسی نمیتونه اینجوری بنویسه . حمید مصدق و خیلی دوست دارم . سالهاست دوستش دارم و از خوندن شعراش لذت میبرم . خوشحالم که تو هم باهاش آشنا شدی این آقا مهدی تقلب کرد و این قسمت از شعر " آبی خاکستری سیاه " رو که من خیلی دوست داشتم و میخواستم اینجا بنویسم برات زودتر نوشت . منم از رو نمیرم و قسمت آغازین شعر و مینویسم .
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخن گوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
بوسه زن بر سر هر موج سفر میکردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه عمر سفر میکردم
و یا اونجا که میگه :
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی چشمان تو تنها هستم ...
- راستی لیلا جان مطمئنی این شعر کوزه گر از حمید مصدق هستش ؟ من تا حالا فکر میکردم از دکتر شریعتی باشه
***********************************************
k1: عسل خانم ممنون از لطفی که نسبت به از پشت یک سوم دارید. شعر خیلی قشنگی انتخاب کردین. اگه شعرهای حمید مصدق به این زیبایی باشه باید هر روز شعرهای بیشتری ازش بخونم.
والله منهم شک دارم که این شعر کوزهگر مال مصدق باشه ولی گویا این لیلا خانم داءره المعارف هستند و به همه چیز روی زمین اشراف دارند! بنابراین فعلا پایه رو بر این میذاریم که ایشون درست میگه تا یکی با یه دلیل محکم بیاد و نظر ایشون رو رد کنه.
من بردی به دوران کوفتی دبیرستان!!...ااول دبیرستان بودیم و فکر می کردیم حالا دیگه خیلی حالیمون...طی یک عملیات تشویش اذهان عمومیانه ، از خودمون مجله در کردیم ... توی اولین شمارش ،یکی از مطالب همین شعر بود...
***
تو به من خنديدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
***
یادش بخیر جه قدر بابت اون همه روشن فکر بازیا به خودمون می بالیدیم ولی نمی دونستیم که ...
***
تو رفتی و هنوز
سالها هست كه در گوش من آرام، آرام
خشخش گام تو تكرار كنان،
ميدهد آزارم
****
خیلی وقته گذشته ، الان یکی از با حال ترینای اون جمع دیگه بینمون نیست ، یادش بخیر....
کیوان جان شما به اعتراف خودت زیاد با شعرو شاعری میونه تون خوب نیست وگرنه شخص بنده حتمآ بیشتر و پیشتر باهاتون از شعر می گفتم یادمه "قیصر امین پور"عزیز هم وقتی مرد تو رضایت دادی چند تا شعرش رو خوندی اون هم به اصرار و من بمیرم تو بمیری. ضمنآ اون شعری که خانم لیلا فرمودن و به نظرت سیاسی هم بود مربوط به دکتر شریعتی هست نه حمید خان که از نزدیک می شناختمش و به خانه اش در کوی نویسندگان می رفتیم وکیل زبر دستی هم بود و از آون بابت باب آشنایی باز شده بود
***********************************************
k1: قابل توجه لیلا خانم! ظاهرا اینبار اشتباه کردین. تعداد کسانیکه داره صدای اعتراضشون بالا میره خیلی زیاد شده. ظاهرا شما شعر دکتر شریعتی رو بنام حمید مصدق به خورد ما دادین!
این شعری اولی ( نمیدانم کوزه گر با خاک اندامم چه خواهد ساخت )که لیلا گفته از سروده های دکتر علی شریعتی هست نه حمید مصدق
***********************************************
k1: بله گویا لیلا خانم اینبار اشتباه کردن. امیدوارم اگه لیلا خانم صدای ما و دیگر خوانندههای معترض رو میشنوند بیان و از خودشون دفاع کنند چون اینجور که داره پیش میره فکر کنم کار به دادگاه لاهه کشیده بشه!
اول دبیرستان بودم که اولین بار معلم ادبیاتمون این شعر رو سرکلاس خوند ، همه دهان ها باز مات و مبهوت بودیم، سی شش هفت تا دختر بلوغی عاطفی زل زده بودیم به معلممون که خیلی هم خوش صدا بود، تحقیق اون ترممون هم در مورد حمید مصدق بود.
همین که با نوشته هاتون یا به قول خودت سیاه کردن صفحه هر از گاهی منو رو میبری تو یاد و خاطره های خوب ازت ممنونم
تاسف خوردم به حال خودم چیزی نبود که کانتی باشه برای مطلب تو بنابراین 3 نقطه گذاشته به نیت اینکه بدونید ما سر میزنیم ومی خونیم .
گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تواند .
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تواند .
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك، اما آيا
باز بر مي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد !
*****
و چه روياهايي !
كه تبه گشت و گذشت .
و چه پيوند صميميتها،
كه به آساني يك رشته گسست .
چه اميدي، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد .
دل من مي سوزد،
كه قناريها را پر بستند .
كه پر پاك پرستوها را بشكستند .
و كبوترها را
- آه، كبوترها را ...
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد.
*****
در ميان من و تو فاصله هاست .
گاه مي انديشم ،
- مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري !
تو توانايي بخشش داري .
دستاي تو توانايي آن را دارد ؛
- كه مرا،
زندگاني بخشد .
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگاني من هستي
با نوشته هات آدم رو به فكر ميندازي يكم راجب خودش تجديد نظر كنه پس ارزش نوشته هات خيلي زياده شك نكن
كيوان خان در جواب سوالتون :
پارميدا اسم دختر برديا و نوه كوروش پادشاه هخامنشي بوده است و اما معني آن يك عده ميگويند معني آن دختر باران و عروس باران است ولي معناي زيباي پارميدا ميشود " آهوي زيباي من "
***********************************************
k1: ممنون از توضيحاتتون. اسم و معنی قشنگی داريد.
از آنجايي كه اين مهندس كشاورزي عاشق گل و گياه و درخت و چمن و باغچه، خيلي گُل است و به من اجازه سوء استفاده و تبليغات در سايتش را داده، بدينوسيله اعلام مي كنم خيلي منتظرم كه بياييد سري به من بزنيد. شايد از قبال خوانندگان گُلي مثل شما، اوضاع من هم بهتر شود.
***********************************************
k1: اگه شما هم وبلاگ داريد و با اين كامنت منظورتون اينه كه خوانندهها بيان و وبلاگ شما رو بخونند، ظاهراً يادتون رفته آدرس وبلاگتون رو بذاريد.
کیوان جان
نمیدونم حسم درسته یا نه. ولی نوشته هات را که میخونم این حس به من دست میده که خشم داری. شایدم من اشتباه برداشت کردم. در ضمن وبلاگ تو جز نوشته های هست که بعد از خوندنش آدم را به فکر میندازه. اینقدر گیر به این از پشت یک سوم نده. خوبیت نداره :دی
موفق باشی
***********************************************
k1: والله من خشم خاصی ندارم نميدونم چرا شما با خوندن اين نوشتهها به اين حس رسيدين و خوشحالم كه خوندن اين نوشتهها شما رو به فكر وادار ميكنه.
عذر مي خواهم...
من مرغ آتشم،
می سوزم از شرارۀ این عشق سرکشم.
چون سوخت پیکرم ،
چون شعله های سرکش جانم فرو نشست ،
آنگاه باز از دل خاکستر،
بار دگر تولد من،
آغاز می شود.
و من دوباره زندگیم را ،
آغاز می کنم .
پر باز می کنم.
پرواز می کنم.
وای شعر خیلی زیبایی از استاد نوشتین و من دوباره ح.ش.ر.ی خواندن کتاب زیبای استاد شدم
راستش من با رضا صادقی بود فکر کنم ؟؟؟؟؟؟؟ که شعر آبی خاکستری و سیاه رو خوند با استاد آشناشدم و خیلی هم خوشحالم که هر چند دیر اما اشنایی خوبی بود.
واي باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تورا خواهد شست؟
...ايشون استاد دانشگاه علامه طباطبايي بودند وهميشه با كراوات ميومدن من داييم استاد همون دانشگاه بود ميگفت خيلي به او احترام ميگذاشتن
هيچ توجه كردي همين نظراي اين پستت شده گزيده اي از گزيده هاي حميد مصدق. بعد باز هم كه فكر كني مي بيني چقدر ملت با همين خواندن اينجا باز رفتن سراغ شعرهاش و همين الان دارن كتاب شعرشو ورق مي زنن. اونوخت متوجه مي شي كه بابا انصافا وبلاگي داري ها. شكسته نفسي پاراگراف آخر را مي بخشيم! ;)
***********************************************
k1: پنداری حق با شماست.
1-ترنج
2-همراه شو عزیز
3-جبرجغرافیایی
4-زلف بر باد
5-یک روز به شیدایی
6-چونانت دوست می دارم
7-مرغ شیدا
8- عقاید نئو کانتی
9- آه که این طور!!
10- عدد
***********************************************
k1: گويا شما يه چند روزی دير رسيدين. نظرسنجی مربوط به آهنگهای نامجو مال 10-12 روز پيش بود عمو!
كاش بر آن شط مواج سياه
همه عمر سفر ميكردم...
از اين يك جمله من هميشه فازي ميگيرم كه مپرس!
كيوان خان ! از پشت يك سوم دستت درد نكنه كه همه رو حال به حالي كردي ....
خوندن كامنت ها يه گذاري بود به مصدق گمشده در زمان.
من هم به دبيرستان برگشتم.
سلام و ببخشید پاسخ من به اعتراض دوستان کمی به طول انجامید چون نمی خواستم این بار هم اشتباه کنم . اول تشکرات ویژه از خانم ها : asal ,saye و paris عزیز به دلیل توجه و دقت نظرشان . راستش این که به اشتباه نام "حمید مصدق" با این شعر زیبا سال هاست با هم در ذهن من عجین شده و کامنت دوستان باعث شد به اشتباه ام پی ببرم دلایلی داره که به هم زمانی اشنایی من با اشعار اقای مصدق در ان سال های دور و سر زبان افتادن شعر مذکور(سوتک) مربوط میشه و البته خودم هم الان دوریالی ام افتاد که چه تداخل عجیب غریبی اتفاق افتاده . به هر جهت کلاهم را به احترام دوستان عزیز متذکر و جناب مصدق مرحوم برمیدارم و به اشتباه خودم اعتراف می کنم و اما بخش دوم داستان این که : تقریبا به غلط یا درست مطمئن بودم این شعر از مرحوم شریعتی هم نیست و صد البته این شعر را بارها و بارها در بزرگداشت ها و مناسبت های مربوط به دکتر شریعتی شنیده بودم اما شاید بر اساس تصور قبلی ام که فکر می کردم شعر متعلق به "مصدق" است هیچ گاه ان را به شریعتی منتسب نمی دانستم . خلاصه کنم که کامنت های اعتراضی دوستان باعث شد اول در اینترنت سرچ کنم و متوجه شدم که اکثر منابع که البته ان ها هم عموما راوی بودند نه منبع موثق و مطمئن این شعر سوتک را با نام دکتر شریعتی ذکر کرده اند و از ان جایی که راستش به گوگلستان فارسی (!) بابت محتوای اطلاعات نمی شود بطور صددرصد و شش دانگ اعتماد کرد تصمیم گرفتم از دوستی این کاره (!) پیرامون این شعر تحقیق کنم . به همین دلیل هم روند داستان کمی طول کشید و پاسخم دچار تاخیر شد و اما نتیجه تحقیق از دوست پژوهشگری که در همان سال ها هم ناشربخش زیادی از اثار شریعتی بوده است هم کتاب خوان و هم از باصطلاح خوانندگان پر و پا قرص اثار و نوشته های دکتر شریعتی مرحوم :
این شعر از سروده های شخصی به نام "موسوی لاری" است (ربطش با وزیر کشور دولت خاتمی برای ان دوست هم مشخص نبود ) و شاعر ان مرحوم شریعتی نیست . ظاهرا در همان سال های اولیه دهه شصت ( و بطور مشخص در سال شصت و شش ) انتشاراتی که برای اولین بار اقدام به چاپ یادنامه های دکتر شریعتی و همچنین بخشی از اثار او می کند در پشت تمام این یادنامه ها این شعر را بر اساس سلیقه شخصی ناشر و همچنین به دلیل علاقه دکتر شریعتی به این سروده چاپ می کنند بدون این که اسمی از شاعر مذکور ذکر گردد و همین مسئله باعث می شود از ان به بعد اکثریت خوانندگان ان اثار و یادنامه ها تصور کنند شعر از سروده های شریعتی است و کماکان این تصور غلط هم چنان در اذهان عموم ادامه دار گردیده و حتی در ادامه نام شاعر اصلی به فراموشی سپرده شده است . به هر حال این ماحصل بررسی من بود خوشحال میشم اگه سایر دوستان اطلاعات البته موثق و مستندی دارند استفاده کنم .
پی نوشت : باز هم ممنون از دوستان متذکری که حداقل تذکرشان باعث شد من از اشتباه دربیام و توفیق اجباری برام حاصل شد که بطور مستند و خارج از فضای مجازی اطلاعاتی در این باره کسب کنم . یک تشکر هم از حضرت کیوان که این پستش راه گشای اطلاعات جدیدی برای من شد و با تذکرات مکررش باعث شد قبل از کشیدن کار به دادگاه لاهه دفاعیه خودم را ارائه بدم ! از شوخی گذشته وبلاگستان و فضای مجازی را برای همین چالش هاست که دوست دارم . اموختن و اموختن حتی از نوشته ها و کامنتای وبلاگی که خود بلاگر به غلط ابراز می کنه نوشته هاش صنار ده شاهی نمیرزه !
***********************************************
k1: سرکار خانم لیلا! ما هم برای پذیرش اشتباهتون و اینکه توی این مدت بدنبال کشف حقیقت بودین کلاهمون رو از سر برمیداریم. ممنون از توضیحات کافی و وافیتون شاید این پست باعث بشه شعر سوتک شاعر حقیقی خودش رو پیدا کنه!
مرسي آقاي كيوان خان
سلام، فكر كردم شايد ندوني ولي بخواهي كه بدوني:
همزمان با انتشار چاپ دوم كافه پيانو، فروشگاه چشمه ميزبان فرهاد جعفري خواهد بود.
چهارشنبه، 12/4/87 ، ساعت 4 تا 6 عصر، فروشگاه چشمه (كريم خان، نبش ميرزاي شيرازي)
دست از طلب به عذر تنك مايهگي مشوي
برگي بر آب كشتي ِصد مور مي شود.
سلام
من مدتهاست خواننده وبلاگتم ولی این اولین کامنتمه. فقط خواستم بگم اگر برای خوندن بلاگت باید پول پرداخت می کردیم من با کمال میل این کارو می کردم. خلاصه کیوان جان اینجورایی که فکر می کنی هم نیست.
شما کارت درست تر از این حرفاست( اینارو به حسابه اون دستماله نذارایا...)
***********************************************
k1: رضا جون والله پوا که هیچی دوستان تف هم کف دست من ننداختند حالا اگه شما دوست دارید به این وبلاگ کمک کنید من در خدمت شما هستم شاید اینجوری پول لبتاپ هم دربیاد!
رضا جان با توجه به فامیلی شما ( رضا فتوحی ) آیا شما در گذشته والیبال بازی نمیکردی؟! من یه رفیق به همین اسم و مشخصات داشتم که خیلی وقته گمش کردم و والیبالیست خیلی خوبی بود، جون من تو اون نیستی؟!
داشتم فکر می کردم سلیقه ادبی آدم با سن و سال بیشتر به سمت شعرهای ساده تر (به معنای مثبتش)و لطیفتر میل می کنه...واسه من که اینجور بوده.
مرسی جناب آقای کیوان خان جون !!!!! ( القاب رو برید )
سلام! من كه وب تورو مثل كتاب مي دونم! اصلا هم اهميتي نداره باور كني يا نه!هر وقت بخواهم كتاب بخونم و وقت كمي هم داشته باشم! و يا كتاب نداشته باشم يا كتابام رومانهاي گنده گنده باشه ميام اينجا انگار كه كتاب بخونم! شايد خيلي قشنگ تر از خيلي كتابا!
***********************************************
k1: نميدونستم اينقدر قشنگ مینويسم.
والیبال بازی می کردم!
اما تو کرج با یه سری که همشونو هنوز می بینم
نکنه تو از رفقای مایی و من خبر ندارم!
***********************************************
k1: نخير ظاهراً شما اون رضای دوست من نيستی.
گفتم! آخه تو اون جماعت آدم حسابی پیدا نمی شد!
نه .....کتاب حيد مصدقم مفقود شده. الان که پستتو خوندم دلم خاست ولی ...( گرچه اين COMMENTهای تو خودش ديگه ماشالله يه مجموع اشعار از مصدق شد).. ولی جای يه شعر کوتاهش خيلی خالی بود که من هميشه عاشقش بودم:
به تو می انديشم
و به گرمای تنت
که نسيب دگريست
و به تنهايی شبهای خودم
.
.
سلام عزیزم.من تا امشب فقط یکبار اسم حمید مصدقو شنیده بودم اما بعد از خوندن مطالب زیبات و این شعر ها عاشق شعراش شدم و میخواهم کتابهاشو داشته باشم.
لطفا اسم همه ی کتابهاشو برام بگو لطف میکنی عزیزم .
اسم همشو واسم بگو میخوام بخرم ممنون عزیزم
پس چرا جوابمو نمیدید؟
آقای کیوان دستت درد نکنه با این وبلاگت خیلی قشنگه اگه برات زحمتی نیست باز هم از شعرهای حمید مصدق بذار ممنون
راستی شعرهای قیصر امین پور هم خیلی قشنگه اگه دوست داشتی از قیصر امین پور شعر بذار دسستت درد نکنه کیوان جون
خیلی از شعرهای مصدق خوشم میاید و هر لحظه که یه بیت از شعراشو میخونم احساسی به من دست میده که توی هیچ شهر خواندنی نداشته ام خواهش میکنم کتابی از مصدق رو به من معرفی کنید که حتی الامکان اکثر شعرهایب ایشون توش باشه .باتشکر
باورتون نمیشه، ولی من این کتاب تا رهایی الان چندین ساله که جزو کتابهای بقل تختمه، یعنی از اون کتابهایی که حالا اگه هر شب نخونم، هفته ای یه بار حتما یه بار یه نگاهی روش می ندازم. بعد این شعر سیب هم که از شدیدأ فیوریت هاست. یعنی اساسأ به نظرم یکی از ساده ترین و گویا ترین و زیباترین ترکیبی از کلمات هست که میشه در کنار هم نوشته بشه و عمق مطلب رو برسونه.
***********************************************
k1: خانم يا آقای پاريس. خيلی خوشحالم كه شما هم خواننده اينجا هستيد. از نوشتههای شما خيلی خوشم مياد ( هر چند ظاهراً جديداً شروع به نوشتن كرديد و يا شايد هم قبلاً جای ديگهايی مینوشتين ). تا حالا هيچ كامنتی براتون نذاشتم ولی وبلاگتون توی لينك وبلاگهای مورد علاقه من هست.