شاید حالا دیگه باید این نکته برای همیشه یادمون بمونه که، زمانی باید سفره دلمون رو بدون حضور اون یکی پهن زمین کنیم و این حق رو بخودمون بدیم که به تنهایی ببریم و بدوزیم و به زور لباس آماده شدهی عجولانهی بدون پروف رو توی تن و بدن دیگری کنیم و بدون حضور قاضی و متهم و وکیل مدافع، حکم صادر کنیم و بواسطه اون حکم، قضاوت کنیم که مغزمون پر شده نه دلمون!
پس بیا تا به هم قول بدیم که از این پس همهی اون دلتنگیها و دل نگرونیهای عصر جمعه و عصر شنبه و عصر همهی اون یکشنبههای طولانی، همهی اون بهانهگیرهایی رو که بواسطه کمرنگ شدن لحظهایی حضور دیگریست رو تحمل کنیم و بدون تشکیل دادگاه، حکمی صادر نکنیم که بواسطه اون، عشقی بیگناه رو سالها به زندان ابد محکوم کنیم. بیا تا از این به بعد توی تموم اون لحظات دلتنگی و نبودنهامون، چیزی رو نگیم که بعدا نتونیم اون زخم عمیق نشسته بر دل و جون و روح و روان دیگری رو جبران کنیم، این جمله رو خودت گفتی، یادته؟! پس بیا و همهی اون حرفهایی رو که قراره از جنس دلتنگی و دلنگرونی باشه، حرفهایی که نیاز به یه آغوش گرم و ناز و نوازش و یه نگاه مهربون و اگه یه کم شانس هم داشته باشیم نم بارونی بیاد و بوی خاک بارون خورده توی هوا موج بزنه رو وقتی بگیم که فاصلهها مثل امروز و دیروز، از اینجا تا ناکجاآباد نباشه.
شاید باید همه اون حرفهای حسی و همه اون حرفهای دلی رو وقتی زد که یکی داره موهات رو نوازش میکنه. همون وقتهایی که قراره نگاههامون با هم حرف بزنه. شاید با بودن این همه فاصله فقط و فقط باید حرفهای خشک منطقی زد. حرفهایی که نیازی به نگاه و لمس و عطر تن تو نداره. همه حرفهایی که آخر دو دوتا کردنهاش چهار میشه و خب رسیدن به این عدد چهار که دیگه نه نیاز به حس داره و نه لمس و نه نگاه و نه بودن در کنار هم. هر جای این سقف بلند که باشی جواب دو دوتا، چهار تا میشه. پس شاید باید منتظر بمونیم تا توی یه عصر تابستونی خیلی چیزها رو بهم بگیم. خیلی حرفها رو. حرفهایی رو که هیچ وقت جوابشون به چهار منتج نمیشه. فقط خدا کنه که اون روز بارون بیاد.
Comments (20)
SHAYAD VAGHTIII DIGAR DAR KENARE HAM ..... KEY MIAD OON ROOOZ :(
Posted by haleh | June 27, 2008 05:38 PM
Posted on June 27, 2008 17:38
الان از خواب پاشدم، هنوز چشمام نیمه بازن، تو این حالت وبلاگ خوندن عالمی داره، بخصوص وقتی یه پست اینجوری می خونم. اینجا هوا ابری ، شاید تو دلش بارون داره
Posted by باران | June 27, 2008 05:59 PM
Posted on June 27, 2008 17:59
نه بارون میاد و نه این فاصله های کوفتی از بین میره
Posted by massa | June 27, 2008 06:25 PM
Posted on June 27, 2008 18:25
و چه رویاهایی که تبه گشت و گذشت
و چه پبوند صمیمیتها که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی چه امید
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید.
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارند
که مرا زندگانی بخشند
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
Posted by عسل | June 27, 2008 07:04 PM
Posted on June 27, 2008 19:04
Go and see a doctor, you are depressed and becoming dilusional
**********************************************
k1: ممنون از راهنمایتون!
Posted by Jompour | June 27, 2008 07:23 PM
Posted on June 27, 2008 19:23
چه آرزوهایی داری کیوان جان!
نمیدونم که میشه این کارهایی رو که میگی کرد یا نه... محکوم نکردن ها... نادیده گرفتن بی حوصلگی و هزار چیز دیگه...
این روزها هیچ کس حوصله ی هیچ چیزو نداره
Posted by سوفی | June 27, 2008 07:28 PM
Posted on June 27, 2008 19:28
زيباترين لحظات كمرنگ كردن دلگيريها، در آغوش كشيدنهاي تنگ غروبه كه با هوس خواستن و دلخوري ماسيده بر ته ذهن، پر از بوي عطش لمس كردن ميگيره
Posted by چكاوك | June 27, 2008 08:25 PM
Posted on June 27, 2008 20:25
با اجازه، اين مطلبتون رو كه يه زماني خيلي دلم مي خواست به يه نفر بزنم، اما نشد، حتي فرصتشو نداد، و همه چيز تموم شد رفت پي كارش، مي گذارم توي وبلاگم. اميد احمقانه اي دارم كه بعد از اين همه مدت، هنوز اونجا رو بخونه.
Posted by عابر | June 27, 2008 08:41 PM
Posted on June 27, 2008 20:41
inja ke man hastam yani hamin WASHINGTON DCe khodemoon, 2 saate ke dare mesle seil baroon mibare. az mahalle karam zire baroon piade oomadam khoone o hamintoor ke dashtam shoste mishodam be ekhtelaf saatam ba khooneye madarm fekar mikardam va hameye ekhtelafaye dige o bi ekhtiar gerye mikardam. mibini ke baroon ham ke bebare dardi ro dava nemikone.
Posted by sahar | June 28, 2008 02:46 AM
Posted on June 28, 2008 02:46
سلام.صبح به خير.
چون مدتهاااااااااس شايد سه سال پيوسته اينجا رو ميخونم ميشه گفت كه اين حس مربوط به همون تصميم بزرگيه كه قبلاًهااااااااا گفته بودي؟
راستي هنوز با اون دستي كه قرار بود تا عمل پيش بره واليبال بازي ميكني؟
***********************************************
k1: اون دستی رو كه عمل كردم خيلی بهتر شده ولی هنوز جرات نكردم باهاش واليبال بازی كنم ولی تصميم دارم بزودی توپ زدن رو شروع كنم.
Posted by يك خانم متأهل | June 28, 2008 08:51 AM
Posted on June 28, 2008 08:51
تا حالا فکر کردی که یه قهوه فروشی بزنی به سبک استار باکس تو ایران؟
***********************************************
k1: قبل از اينكه يه كافیشاپ بزنم خيلی دوست داشتم يه كتابفروشی داشتم ولی خب داشتن يه كافیشاپ هم خيلی شغل رويايی هستش. اگر استارباكس هم كه باشه ديگه فوقالعاده است. كاشكی ميشد.
Posted by هوس مبهم | June 28, 2008 10:03 AM
Posted on June 28, 2008 10:03
با اينكه مخاطب خاص داشت ولي به دل مينشست كما في سابق ... مزه اين لحظات رو خيلي از ما ها چشيديم ... خداييش وبلاگ جايه توپيه واسه سفره دل باز كردن .
Posted by الي | June 28, 2008 10:33 AM
Posted on June 28, 2008 10:33
سلام.کیوان تو بی نظیری می دونستی؟
***********************************************
k1: نه والله. چیم بی نظيره؟!
Posted by نیلوفر | June 28, 2008 11:08 AM
Posted on June 28, 2008 11:08
keyvane aziz bevaghe eshghi vojod dare ke tosh khianat nabashe,adama barha ashegh mishan ama hargez baram pish naumade ke khianat nabinam che az hamsaram che..., dost dashtan va dost dashte shodan moghadase pas ta hamin andaze ham khodesh kolie ghadresho bedonin.
Posted by shadi | June 28, 2008 11:20 AM
Posted on June 28, 2008 11:20
منم خیلی دوس دارم
:(
Posted by هوس مبهم | June 28, 2008 12:01 PM
Posted on June 28, 2008 12:01
شادی عزیز یه نفر زمانی خیانت میبینه که خیانت کرده باشده! جمله آشنایی هستش نه! همون وقتهایی که قراره نگاههامون با هم حرف بزنه همون لحظه حضور عشق هستش وگرنه یه مشت حرفای قشنگ زدن همه بلدن و اسمش عشق عاشقی نیستش
***********************************************
k1: قابل توجه شادی خانم. ظاهراً كامنت ايشون با شماست. فكر كنم شماها يه جورايی همديگر رو میشناسيد.
Posted by poo | June 28, 2008 01:21 PM
Posted on June 28, 2008 13:21
چه توقعاتي داري! باروووون؟؟!! الآن انگار که مثلاً ميخواي برف بياد فرق نميکنه!!!
Posted by هانیه | June 28, 2008 02:11 PM
Posted on June 28, 2008 14:11
ميدوني ياد تصاوير خطاي چشم ميوفتم منظورم اونهاييه كه كليت تصوير در يك نگاه نكته نامتعارفي نداره ولي وقتي دقيقتر ميشي يك گره يا پيچي جايي هست كه انگار فقط بايد دست بندازي تا صافش كني. بعضي موقعها بايد خيلي دقت كني تا اون پيچو پيدا كني و از اون مهمتر اينكه كي ميتونه (حاضره) دست بندازه و اونو صاف كنه؟؟ اصلا درست كردن اون گره كليت تصوير رو خراب نميكنه؟
ربطي به بارون نداشت ولي از ديروز ظهر كه پستت رو خوندم ياد اين تصاوير بودم.
Posted by فتانه | June 28, 2008 02:49 PM
Posted on June 28, 2008 14:49
گرچه حرفهایت از جنسی نبود که همدردی مخاطب را بر انگیزاند . ( آنچه در من باقی ماند تا خط آخر T رشک بود و حسرت. به عمق حس تو. نحوه ی بیان تو) این فراق ، فاصله و این نزدیکی آرمان دوست داشتن و دوست داشته شدن است.
تو نخواستی اما من دلم می خواهد یک تصویر از یک فیلم ماندگار در ذهن ات بیدار کنم. می توانی صورتت را نیم رخ روی شی ای بگذاری که جنس اش آنقدر شعور داشته باشد که وقتی از خیسی چشم های تو نمناک می شود و سرد ، تب ات را مثل پرستاری مهربان پاشوبه کند؟
اگر این کا را کردی این چند خظ را با خودت زمزمه کن. چشم هایت را ببند.کمی خوابت می برد.
,......
,always the years between us
... always the years
... the love
... always the hours
Posted by خانم ثابتی | June 28, 2008 04:45 PM
Posted on June 28, 2008 16:45
ما که عمرآ دو دو تامون چهار تا نشد که نشد زبان نگاهمون رو هم حتی از همون نزدیکی هم که تو میگی هر چه زور زدیم هیچ تنابنده های نفهمید که نفهمید حتی در باران های استوایی کیوان جان! حالا موندم که نکنه اصلا حرفای نگاه ما مال دوران ماقبل تاریخ مدرن باشه یا مثلآ مال موجودات مریخی یا شاید هم اونا که دو دو تا شون چهار تا می شه خیلی جلو هستن و خنگایی مثل ما درسشون هرگز به اون صفحه نمی رسه! هان؟
Posted by saye | June 29, 2008 05:03 AM
Posted on June 29, 2008 05:03