همين الان از تمرين برگشتم. خستهام، چون از ساعت دو داشتم ميدويدم. اگه اون دوش بعد از تمرين نباشه كه بايد جنازه آدم رو تحويل مُردهشور خونه بدند. بخصوص برای منی كه عاشق آب و حموم هستم. جداً كه بعد از يه فعاليت سخت بدنی يه دوش با فشار زياد آب، میتونه عمر دوباره به آدم بده. بواسطه فشار آب، تموم خستگی بدن نميدونم از كجای آدم دَر ميره كه آدم بعد از دوش اينقدر سبك ميشه و احساس راحتی ميكنه. ظاهراً اين يكی از قوانين فيزيك بوده كه خب هيچ دانشمندی تا حالا نتونسته اون رو كشف و ثبت بكنه و من اگه يه روزی فرصت كنم شايد رفتم و اون رو به اسم خودم ثبتش كردم و اون هم اين قانونه كه:
آدميزاد بعد از هر فشاری، به همون اندازه كه فشار داده يا بهش فشار وارد شده به همون اندازه هم احساس راحتی و سبكی ميكنه!
اين فشار ميتونه فشار ورزش باشه، فشار دوش حموم باشه، فشار شب اول قبر باشه، فشار صف نونوايی و اتوبوس باشه،فشاری باشه كه بواسطه دل درد، آدم بخودش وارد ميكنه و باعث ميشه تِلنگش دربره و يا در نهايت از اون فشارهای خوب خوب كه خب چون الان ديگه تابستونه و مدارس، تعطيل شده و يه سری بچه زير هيجده ساله هم اينجا رو ميخونند من نمیتونم بگم منظورم كدوم فشاره ولی از همونهايی كه خب وجود دو نفر بايسته و شايسته و دانسته و ندانسته و خواسته هر انسانی است!
وقتی داشتم از سالن ورزش برمیگشتم يعنی ساعت 4 خانمهای شركت رو ديدم كه هر كدومشون يه بسته، دستهشون بود و داشتند ميرفتند خونه و خب اين به معنی اين بود كه امروز روز زن بوده و شركت مراسمی برگزار كرده و به همه خانمها كادويی هم داده ... روز زن! من با اين اسم و اسمگذاريها مشكل دارم. قبلاً هم گفته بودم. بنابراين خيلی مصمم اومدم تا بعد از خوردن يه چايی ليوانی، دست به كيبورد بشم و در همين راستا يه مطلب بنويسم كه يادم اومد دو سه سال پيش هم توی يه همچين روزی، ايده و عقايدم رو نوشته بودم. با سرچ توی وبلاگ به اون مطلبم رسيدم. مطلبی به اسم، روز زن مبارك!
من خيلی كم پيش مياد كه آرشيو خودم رو بخونم. چراش رو خودم هم نميدونم. بنابراين معمولاً وقتی دنبال يه مطلب خاص هستم رجوع میكنم به آرشيو. نه اينكه بخواهم از خودم تعريف كنم، نه والله ولی وقتی مطلب قبلی روز زن رو خوندم، ديدم:
1) اون مطلب رو خيلی خوب و شفاف و واضح و مبتنی بر حقيقت امروز جامعه ايرانی نوشتم.
2) اينكه بعد از گذشت اين چند سال هنوز هم به اون نوشته و عقايد معتقدم.
بنابراين هر آنچه كه بخواهم الان با اين تن و ذهن خسته و رنجور بنويسم تكرار مكرراته پس ترجيح دادم دوباره همون مطلب رو امروز هم اينجا قرار بدم چون قطعاً خيلی از خوانندهها اون موقع خواننده اينجا نبودند و مطلب رو نخوندند.
ميدونم كه اصولاً خوانندهها خيلی با خوندن مطالب گذشته و تكراری حال نمیكنند ولی شايد بعضی مطالب توی بعضی مناسبتهای خاص ارزش دوباره و سه باره و چند باره خوندن رو داشته باشه. بهرحال اگه با يادآوری و تكرار بعضی از نوشتههای قبلی مشكل داريد، ازتون معذرت میخواهم ولی جـان من مطلب پايين رو بخونيد، ببينيد من حتی در عنفوان جوانی هم چقدر خوب و قشنگ و عاشقانه فكر میكردم و چقدر برای زن جماعت ارزش و احترام قايل بودم.
...
روز زن، روز مرد، روز کارگر، روز کارمند، روز پرستار، روز معلم، روز پست، روز معدن، روز سواد آموزی، روز ارتش، روز ... خیلی وقته که با اینهمه اسمگذاریهای ساختگی و تصنعی خودمون و همه اونهایی رو که براشون یه روزی رو توی تقویم مشخص کردیم مسخره کردیم. اینقدر واسه این و اون اسم گذاشتیم که دیگه روز، واسه اسمگذاری کم آوردیم. همیشه همین بوده ایرانی و افراط و تفریطش گند همه چیز رو در آورده. هیچ وقتی بلد نبودیم وسط یه پشت بوم مثل بچه آدم درست حسابی راه بریم. یا از اینور پشت بوم آویزون بودیم یا اونورش داشتیم دست و پا میزدیم.
روز زن مبارک! خیلی مسخره است. به این روزها و این گل و گلدونها و ماچ و بوسهها و تبریک و تعریفهای معلق توی هوا هیچ اعتقادی ندارم. به این چیزهای ساختگی و اسمها و یادبودها و حکمها و پلاکاردها و برنامههایی که کمکم داره بوی نا میگیره هیچ علاقهای ندارم. همه این روزها و همه این اسمها کـَشکه. بنظرم اگه قرار باشه روزی تو سال ثبت بشه یه روزه و اونهم روز مـادر نه اینکه اینجا که میرسیم دوباره خودمون برداريم و زنونه و مردونهاش کنیم و با سیمهای خاردار همه رو از هم جدا کنیم. نه نیازی به پاسداشت و بزرگداشت زن هست و نه نیازی به یادآوری مرد و جايگاه پدر. اگه قراره فقط یه روزی توی تقویم مشخص بشه اون روزی نیست جز روز مـادر. جایگاه و ارزش و مقام مادر در حد و حدودی هست که تنها روز اسمگذاری شده تو تقویم باشه. روز مـادر، نه روز زن!
تاریخ این سرزمین به اندازه تموم قدمت و استواری و صلابتش در حق زنان و زنانگیشان، جرم و جنایت کرده. سالهاست زن ایرانی کنج خلوت پستوها به فراموشی سپرده شده. قرن چهاردهم هجری و سال 1384[ البته الان تيرماه 1387 هستش] شمسی و آغاز هزاره سوم هیچ کدوم نتونسته غبار و پرده از رخ زنان این مرز و بوم برداره. ما مردان همراه با تموم سنتها و باورهای غلط، همگام با تموم عقدههای داشته و نداشته کودکی و جوونی و خردی و پيری، خواسته و ناخواسته زن رو جنس دوم که نه، اصلاً وجود و حضورش رو ندیده و لمس نکرده و به هیچ جایمون حساب نکردیم. گذشت زمان و عبور از بربریت و برهنگی هیچ چیزی رو عوض نکرد. منِ مهندسی که در قرن بيست و يکم بدنیال یافتن حیات و اثراتی از وجود آب در کره مریخ هستم هنوز هم مثل مش باقر، کدخدای صد سال پیش یکی از دهات علی آباد کتول، وقتی اسم زن بگوشم میخوره، فقط بیاد برانگیختگی حسی و جنسی و جسمی و فروپاشی پرچمهای برافراشته وجودی خودم هستم! حتی در امر برافراشتگی و فرو افتادگی پرچمها و برقراری جریانات احساسی و غلیانهای آنچنانی، باز هم نه زن برامون مهم بود و نه نیازها و احساسات و عواطفش. در اينجا هم مردونه فکر کردیم و مردونه عمل کردیم. چونکه سالهاست به غلط ياد گرفتيم قسمتی از مردی و مردونگی ما بر پشت لبمون سبز و سهم بیشترش هم توی تنبونمون داره جنب مبخوره پس نشونهی مردی رو در پَت و پهنی سیبیل و قد و بالای آلت قتاله دیدیم و میبینیم و خواهیم دید و کلید حلش رو هم در دستان زن جماعت یافتیم. آهــــان همین اينجاست که زن عزیز میشه. لذیذ میشه. حضور و وجودش لازم و واجب موکد میشه. ولی باز هم نه همه ماهیت و هستیش. تفکر و اندیشهاش، تعلق و و تمایلاتش، ذهن و روح و روانش پیشکش خودش، تن و بدن و قد و بالاش مال ما.
وقتی وجود و حضورش حاشیهایی و نبودش در جمع و اجتماع، اصل و اساس زندگی شد، وقتی جایگاهاش در خونه و اجتماع محدود، عقلش ناقص، سهمش نصفه، شهادتش غیر قابل قبول، فکر و اندیشهاش دُگم و متحجر، همه داشته و نداشتهاش محدود به دو سه قسمت برجسته و فرورفتهاش شد، وقتی نجابت و حجب و حیاءش آمیخته با بوی قرمهسبزی و پیاز داغ شد، وقتی بواسطه قدمزدنی، تمومی روح و روان و تن و بدنش تحت حرفهای نیشدار و دستهای هرزه و نامحرم من و توی بی سر و پا، آلوده و لجنمال شد، وقتی با پـُز جهانی شدن و W.T.O و گفتگوی تمدنها وارد عرصه جهانی شدیم و اونوقت توی کوچه پس کوچههای شهرمون، دختر و زن و بیوه و پیرزن و چادری و مانتویی و بچهدار و شوهردار و متعلقه و پردهدار و بیپرده هیچ فرقی واسمون نکرد. همه رو با یه چشم ديديم و همه رو با یه چوب رونديم پس دیگه چه زنی؟ چه مبارکیه؟ چه کشکی؟ چه پشمی؟
هنوز هم در هزاره سوم و رسیدن به سال 1400 و فتح قلههای بلند و رفیع افتخارات آنچنانی و اينچنانی، آویختن طلای المپیادهای علمی بر سر و سینه، استخراج نفت و گاز از عسلویه و پارس جنوبی و چاههای نوروز و امروز و دیروز، خودکفایی گندم و جو و یونجه و ارزن و هر آنچه به درد دام و طيور و گاو و گوسفند میخوره، حضور در جام جهانی 2006 آلمان [ خدا وكيلی تيم ملی كه تيم نيست ولی انشالله بواسطه اينكه خداوند علی دايی رو خيلی دوست داره، تيم به مسابقات جام جهانی 2010 آفريقای جنوبی راه پيدا كنه ] افزایش بـُرد موشک شهاب 3 و افزایش پروتئین در امگای 3، زن ایرانی بواسطه دید و نگرش سنتی و عقبمونده ما جماعت مردها که ادعایمان تمامی پيکر الاغ بیچاره رو به یکباره پاره میکنه، هنوز در پیچ و تاب همون کوچههای خشتی و گلی سالهای عصر قدیم باقی مونده.
بواسطه دید و نگرش سنتی من و تویی که از پدر و اجداد و نیاکانمون به ارث بردیم، زن کلفت و کنیز خونه است، پس باید دستهاش پینه ببنده و پاهاش ترک بخورده. صحبت از زن ایرانیه، زنی ایرانی به وسعت تموم ایران از بندرعباس و روستاهای میناب گرفته تا سرخس و تربتجام و دهلران و دشت مغان. زن ايرانی نه فقط همين چهار تا دختر خوشگل و لوندیند که توی تجريش و ونک و چهارباغ و احمد آباد و کیش و متل قو میبينيم که هرچند خود اينها هم بدبختتر از هر کسی هستند چونکه تموم آمال و آرزوهاشون، میلیمتری و سانتیمتری شده. بدون اینکه نقش و ماهیت و جایگاه و اصل و اساس وجودی خودشون رو درک کنند تموم زندگیشون محدود شده به یه جعبه آرایش و یه میز توالت و تموم دغدغههاشون این شده که دو سانت روسریشون بياد پايين و سه سانت شلوارشون بره بالا. بهرحال از اونها نمیشه ایراد گرفت. علتالعلل این بدبختی اینه که تفکر احمقانه و سنتی مرد جماعت که زن رو فقط مادر بچهها و بغل پُرکن شبهای سرد زمستونی خودش میدونه، زن ایرانی رو به اینجایی رسوند که داریم میبینیم.
و اما مطئن باشيم هنوز هم در همین تهران بزرگ، نه یکی، نه دو تا، نه اُمی و نه بیسواد بلکه هزاران و صدها هزار آقایون مدرن و شیک و دانشگاه رفته و ماکسیما سواری هستند که اگر در خونهشون چوبی بود و اگر نبود تکنولوژی افاف و درب بازکنهای تصويری، این توقع رو داشتند که وقتی کلون مردونه در بصدا درمیاد خانم خونه، انگشتش رو تا ته حلق در گلوی خودش بکنه و اونوقت بگه کیه تا يه موقع نامحرم صدای عیال و مادر بچهها رو نشنوه که اونوقت ... بگذریم! حالا که همه فقط به يه اسم و به يه روز و یه شاخه گل راضی شدن ما چرا باسن خودمون رو جر بديم؟! روز زن مبارک!
Comments (33)
این ها رو تاجرا ساختن که بتونن بیشتر جنس بفروشن به امت
Posted by هوس مبهم | June 24, 2008 08:16 PM
Posted on June 24, 2008 20:16
خیلی خوب کاری کردین که از آرشیو استفاده کردین چون من هم مثل سمیه تازه (از پشت یک سوم )و پیدا کردم و تقریبا از وقتی بهم معرفی شده دنبالش کردم و صد البته لدت بردم
Posted by massa | June 24, 2008 10:41 PM
Posted on June 24, 2008 22:41
((: روز زن را تبریک گفتن و کادو دادن مثل این است که بخواهیم به آن اسپرم زرنگی که هول هول کروموزوم x را به جای y به مقصد رسانده جایزه بدهیم !!!! حالا باز چون بحث تخصصی میشود ادامه نمیدهم (;
Posted by sormeh | June 24, 2008 10:43 PM
Posted on June 24, 2008 22:43
ای کاش به جای گرامیداشت واژه هایی چون روز زن قلب آنهایی را که خالصانه به ما عشق ورزیدند با دروغ و خیانت نمی شکستیم و جای آنهمه عشق را با نفرت و کینه پر نمیکردیم . ای کاش ....
Posted by asal | June 24, 2008 10:58 PM
Posted on June 24, 2008 22:58
تو بگو هشت مارس
یا تولد حضرت فاطمه
این ها چه فرقی می کند
برای زنی که در این دنیا
حتی یک اغوش امن هم ندارد ؟
http://durtarha.blogspot.com/
Posted by لیلا | June 24, 2008 11:30 PM
Posted on June 24, 2008 23:30
من که این روز زن یا مادر رو یه تحقیر بسیار بسیار بزرگ میدونم نه روز افتخار انگیز مخصوصا وقتی خانمها خودشون واس خودشون بزرگداشت میگیرن دیگه خیلی مسخره است
کاش هر روز روز "انسان و انسانیت" داشتیم نه روز زن یا مادر و روز مرد یا پدرو خنده دارتر روز دختر!!!!!!
ضمنا بیچاره حضرت فاطمه وقتی زنده بود چی کار واسش کردن غیر از این که که توی این مدت عمر کمش در 9 سال زندگی مشترکش نصفش حامله بود و بچه داری کرد و بعدش هم با شکم حامله کشتنش و اگه 40 سال عمر میکرد که حتما باید 20تا بچه هم میاورد و کلی آرتروز و واریس و بیماری اعصاب و حرف عروس و دوماداو هوو و .......والله که از اون موقع تا حالا هیچ اوضاع تغییری نکرده
به نظر میاد زنده به گور شدن به مراتب بهتر از تحقیر و مرگ تدریجی و تحمل فشار های روحی و روانیه که برخی آقایون و اجتماع در برابر خانمها دارن
Posted by نگاه | June 25, 2008 02:04 AM
Posted on June 25, 2008 02:04
زنده باد کيوان! يعني از صمبم قلب يا اين پستت حال کردم.کاش هميشه اين سبک نوشتنت رو حفظ مي کردي خداييش بعضي حرفا و نوشته ها اصلآ بهت نميومد امروز دوباره با خوندن اين پستت که نظر قطعي من هم هست و شديدآ قبولش دارم ياد کيوان قديم افتادم...
Posted by سايه | June 25, 2008 08:37 AM
Posted on June 25, 2008 08:37
آخی کیوان .... دلم واسه پستهای این مدلیت تنگ شده بوووود (منظورم چند پاراگراف اوله)
Posted by PINK | June 25, 2008 09:19 AM
Posted on June 25, 2008 09:19
salam .................. manam tabrik in roozo tabrik migam ............ faghat hala chera inghadr asabani?!!
Posted by hamidreza | June 25, 2008 09:43 AM
Posted on June 25, 2008 09:43
سلام
من از خواننده های جدید شما هستم
پست قبلی شما رو خوندم ولی متاسفانه نتونستم نظرم را بذارم.
اما در مورد زن که نوشتین...
می خوام بگم که تا زمانی که زنان جامعه ما خودشون خودشون رو باور نکنند هیچ اتفاق مهمی براشون نمی افته و به قول شما تا فکرشون فقط بالا بردن شلواراشون و پایین بردن روسریشون باشه به خاطر جنس نر که یه نیم نگاهی به ساق پاو موهای رنگ کردشون بیافته و اونا حال کنند و اون ضعیفه قلقلکش بیاد .باشه از این بیشتر نمیشه براشون کاری کرد . سادگی و آراستگی به نظر من بسیار جذاب تر است حالا اگر مردی اون قدر شعور داشته باشه که درون زن را به بیرون و ظواهر زن ترجیح بده اون موقع است که زن جایگاه خودش رو پیدا میکنه.
همه جای دنیا خانم های باشخصیت که دنبال کسب افتخارو شهرت و جایگاه مشخص خودشون در جامعه هستن و موفق از امتحان زندگی بیرون میان و شایسته ارج نهادن هستن و این شخصیت رو خودشون برای خودشون ساختن نه آقایون درسته که نقش آقایون بی تاثیر نیست اما زن های ایرانی خودشون خود را مرحکه مردان و عروسک های لذت بخش برای مردا ساختن با کمی تلاش میتونن این احترام رو برای خودشون بخرن اما تنها فکرشون عروسک شدن و به خیابون اومدن برای پیدا کردن شوهره که برن تو خونش قرمه سبزی درست کنند .
که البته هر موجودی یه وظایفی داره که غذا درست کردن و بچه داری در حد معقولش از وظایف خانم خونه است
اما به جز اینها باید هر روز به خودشون یاد آوری کنند که انسانند و برابر با حقوق انسانی.مردها گناهی ندارند حتی من که یه خانم هستم با دیدن این عروسکها نمی تونم خودم و کنترل کنم و توجهم جلب میشه پس ما میتونیم بجای این جلب توجه کردن ها یه کمی به مغز هامون فشار بیاریم ببینیم که الان به چی نیاز داریم. من مخالف حقوق انسانی و آزادی عمل و اینها نیستم اما باید ببینیم در چه جامعه ای و چه طرز فکری زندگی میکنیم بعد لباس خودمون و انتخاب کنیم تا هیچ کدوم از این گرگهای وحشی که دنبال تفریح و سو استفاده هستندمجالی برای ارضای افکار کثیفشون نباشند. متاسفانه ما همه چیز رو قاطی میکنیم هر چیزی جایی داره و هر کسی کاری. پس باید همه بدونند که جای هر کاری وسط خیابون نیست و یا با هر کسی حالا که ما جایی برای کسایی که میخوان از وجود هم لذت ببرند نداریم.لاقل تو خیابونها این حسمون رو ارضا نکنیم.با همه محدودیت ها باز هم جایی را میتونند پیدا کنند که عقده هاشون رو براورده کنند.
Posted by nils | June 25, 2008 10:57 AM
Posted on June 25, 2008 10:57
سلام
من از خواننده های جدید شما هستم
پست قبلی شما رو خوندم ولی متاسفانه نتونستم نظرم را بذارم.
اما در مورد زن که نوشتین...
می خوام بگم که تا زمانی که زنان جامعه ما خودشون خودشون رو باور نکنند هیچ اتفاق مهمی براشون نمی افته و به قول شما تا فکرشون فقط بالا بردن شلواراشون و پایین بردن روسریشون باشه به خاطر جنس نر که یه نیم نگاهی به ساق پاو موهای رنگ کردشون بیافته و اونا حال کنند و اون ضعیفه قلقلکش بیاد .باشه از این بیشتر نمیشه براشون کاری کرد . سادگی و آراستگی به نظر من بسیار جذاب تر است حالا اگر مردی اون قدر شعور داشته باشه که درون زن را به بیرون و ظواهر زن ترجیح بده اون موقع است که زن جایگاه خودش رو پیدا میکنه.
همه جای دنیا خانم های باشخصیت که دنبال کسب افتخارو شهرت و جایگاه مشخص خودشون در جامعه هستن و موفق از امتحان زندگی بیرون میان و شایسته ارج نهادن هستن و این شخصیت رو خودشون برای خودشون ساختن نه آقایون درسته که نقش آقایون بی تاثیر نیست اما زن های ایرانی خودشون خود را مرحکه مردان و عروسک های لذت بخش برای مردا ساختن با کمی تلاش میتونن این احترام رو برای خودشون بخرن اما تنها فکرشون عروسک شدن و به خیابون اومدن برای پیدا کردن شوهره که برن تو خونش قرمه سبزی درست کنند .
که البته هر موجودی یه وظایفی داره که غذا درست کردن و بچه داری در حد معقولش از وظایف خانم خونه است
اما به جز اینها باید هر روز به خودشون یاد آوری کنند که انسانند و برابر با حقوق انسانی.مردها گناهی ندارند حتی من که یه خانم هستم با دیدن این عروسکها نمی تونم خودم و کنترل کنم و توجهم جلب میشه پس ما میتونیم بجای این جلب توجه کردن ها یه کمی به مغز هامون فشار بیاریم ببینیم که الان به چی نیاز داریم. من مخالف حقوق انسانی و آزادی عمل و اینها نیستم اما باید ببینیم در چه جامعه ای و چه طرز فکری زندگی میکنیم بعد لباس خودمون و انتخاب کنیم تا هیچ کدوم از این گرگهای وحشی که دنبال تفریح و سو استفاده هستندمجالی برای ارضای افکار کثیفشون نباشند. متاسفانه ما همه چیز رو قاطی میکنیم هر چیزی جایی داره و هر کسی کاری. پس باید همه بدونند که جای هر کاری وسط خیابون نیست و یا با هر کسی حالا که ما جایی برای کسایی که میخوان از وجود هم لذت ببرند نداریم.لاقل تو خیابونها این حسمون رو ارضا نکنیم.با همه محدودیت ها باز هم جایی را میتونند پیدا کنند که عقده هاشون رو براورده کنند.
Posted by nils | June 25, 2008 10:59 AM
Posted on June 25, 2008 10:59
با اینکه این مطلبو قبلا" خونده بودم باز هم لذت بردم.
آفرین به شهامت و جسارتت به عنوان یک مرد و خصوصا" انسانیتت که قابل تحسینه.
فکر میکنم مثل خیلی وقتهای دیگه آقایون از این پستت استقبالی نکنن , چون شهامتشو ندارن.
همسر خوشبختی داری , موفق باشی.
Posted by نسرین | June 25, 2008 11:11 AM
Posted on June 25, 2008 11:11
حالا کی از اون فشار خوب خوباش مینویسی ؟ دلمون قیلی ویلی رف که .
Posted by نازی | June 25, 2008 11:21 AM
Posted on June 25, 2008 11:21
ای کلک . این چیزا رو گفتی که واسه خانمت و یا دوس دخترت کادو نخریا .
و خداوند زنان را نمک زندگی آفرید تا مردان را از گندیدن نجات دهد ! روز زن مبارک .
مکرر گشتهام از زندگی سیر / بهای کادوی زن شد نفسگیر / چرا در روز زن طلا و سکه / ولی روز پدر شورت و عرقگیر
Posted by داوود | June 25, 2008 11:31 AM
Posted on June 25, 2008 11:31
دینی و غیر دینی نداره . بابا بی خیال ما بچه مسلمونیم فکر کنم بالاتر از کسی که به خاطرش این روز را روز مادر و زن گذاشتن نداشته باشیم . نشانه کامل همسر دوستی و فداکاری . پس خواهشن هی روز زن ایرانی و دینی و غیره نکن . مهم به یاد داشتن و قدردانی کردن از زحمت هاست حالا این به هر بهونه ای می تونه باشه . از دینمون زیاد دور نشیم درسته که ما پارسی هستیم و ایرانی ولی به یاد بیاریم که همین ما تو دین اسلام چیزهایی از خداشناسی و معرفت و دانش پیدا کردیم که هیچ ملتی تو اون زمان پیدا نکردند. الان از سایر ادیان نه افراد عادی که تحصیل کرده هاشون میان به دین ما. یادمون نره خدا و اینکه انسان کمال گرا و مایل به تکامل هست رو با تاریخ و پیشینه حود اشتبا نگیریم . اره اون پیشینه ماست و ما با استفاده از اون باید الان 1000 بار جلوتر از الان باشیم.به پیشرفتای دانشمندای دوره اسلامی یه نگاهی بنداز. دینی که این همه به مادر و پدر و حق اونها به فرزندا تاکیید داره نباید مورد بیمهری قرار بگیره. به اسم پارسی بودن و ایرانی بودن هویت خودمون رو فراموش نکنیم . یه نگاهی به پوشش و نوع رفتار زنها در همان دوران کهن بندازین. میفهمیم که چقدر دور شدیم از سنتهامون.
Posted by وحید تاجیک | June 25, 2008 11:36 AM
Posted on June 25, 2008 11:36
سلام .میگم که همیشه که در مورد کسایی که 8 مارس رو (فقط) روز زن می دونن برام جای سوال بود که چرا؟ اولا که من اصلا قضیه شو نمی دونم که چرا اونروز روز زنه و اصلا وجه تسمیه ش چیه و بعد هم اینکه درسته که روز ولادت حضرت زهرا روز زن دینیه به قول شما ولی اقلا ملیت ما یه جورایی با مذهبمون پیوند خورده . نمی دونم تو 8 مارس چه اتفاقی افتاده؟! اما با روز زن ملی کاملا موافقم هر چند که فکر می کنم ما و نسل های بعد از ما این رویا را به گور خواهیمبرد . کاش لیلا خانم راجه به هشت مارس که نوشته توضیح داده بود . ما چرا باید از روزای خارجی استفاده کنیم اخه ؟ این یعنی غربزدگی .
Posted by پروانه | June 25, 2008 11:45 AM
Posted on June 25, 2008 11:45
سی مصاحبه تز من بالاخره تمام شد. حدود یک سال طول کشید. اما من تحلیلهایم را از خیلی وقت پیش شروع کرده بودم. هر قدر برای طراحی جدولهای تحلیل محتوایم لنگ میزنم از پرسشنامهام راضیم. نسبت به اولین مصاحبه تغییر قابل توجهی نکرده است. تقریبا جواب همه مسائلی را که میخواهم بررسی کنم گرفتهام. وبلاگنویسهایی که قبول کردند با من مصاحبه کنند و به قولشان عمل کردند اینها هستند (لینک همهشان سمت راست وبلاگم هست):
آپاچی- آشنایی با معلول قطع نخاع- آقا معلم- از پشت یک سوم- از زندگی- الیزه- ایمان امروز- این مهمان ناخوانده- بلوط- بهشت دل-جز آسمان توام در جهان پناهی نیست- چند قدم نزدیکتر به خدا- حرفهایی از روی سادگی؟- خاطرات یک به فرنگ برگشته - خاطرات و خزعبلات پانته آ- خواب قاصدکها- خورشید خانم- دستنوشتهای یک کج و معوج 16+ 2 = ١٨- ساروی کیجا- سایه پروانه- سرتوماس مور- فلک را سقف بشکافیم- لولوی پشت شیشه ها- من و ام اس- مهم نیست- نیستان- وفادار دلشکسته- یادداشتهای نوید- یغورت- یک ایرانی در آمریکا!-
ادعا نمیکنم که این سی وبلاگ معرف مجموع وبلاگهایی است که از خودشان مینویسند. چنین چیزی اصلا امکان پذیر نیست. اما تنوع زیادی در این سی انتخاب وجود دارد: کسانی که دلشان میخواهد بیشتر و بیشتر خوانده شوند و کامنت بگیرند، کسانی که از همان تعداد خوانندهای که دارند راضیند؛ کسانی که دلشان نمیخواهد توسط غیر از آشنایانشان خوانده شوند، کسانی که هر چه بیشتر کامنت بگیرند خوشحالتر میشوند، کسانی که فقط کامنت آدمهایی را دوست دارند که برایشان مهم هستند، کسانی که اصلا چیزی به اسم پرده پوشی زندگی خصوصی ندارند وهمه چیز را روی وبلاگ مینویسند، کسانی که اصلا از زندگی خصوصیشان حرف نمیزنند و اسم نوشتههایشان را می گذارند "زندگی روزمره" و ...
تحلیل کردن اینها برای من خیلی جالب است. مخصوصا که تا بحال هر چه نظریه در زمینه "حکایت خود" وجود دارد در عادات و فرهنگ غربی ریشه دارد و من در بررسی مصاحبههایم دیدم که این نظریهها را نمی شود بر مردمی با فرهنگ شرقی (جایی خواندم که در مورد ژاپنی ها هم کاربرد ندارد) و اسلامی – حتی اگر طرف اعتقادی به مذهب نداشته باشد- پیاده کرد.
در همین جا تشکر بزرگی نثار همهشان می کنم که مهربانانه وقتشان را در اختیار من گذاشتند و با اطلاعاتی که به من دادند بنای تحقیقم را ساختند. حتما در ابتدای تزم از همهتان تشکر می کنم. بعضیها خیلی گرفتار بودند و یک ساعت هم برایشان یک ساعت بود. هر خمیازه ای که می کشیدند یا هر تلفنی که بهشان می شد که کی میآیی یا هر چیز دیگر که با جواب "بعدا بهت زنگ می زنم" روبرو می شد مثل پتکی بود بر سرم! چون خودشان که ذینفع نبودند و فقط بخاطر من بود که وقتشان را صرف کردند.
با ده دوازده نفر از طریق چت حرف زدیم. با توجه به اختلاف ساعت فرانسه و بعضی از کشورها زمان مصاحبه تداخل داشت با زمان استراحت بعضی از مصاحبه شوندهها و اینکه من امسال در خوابگاهم اینترنت نداشتم کار را سخت تر میکرد. یزید بیچاره دق کرد از بس من را ساعت نه شب بزور از دانشکده بیرون کرد. دربان دانشکدهمان را می گویم که در حین مصاحبه میآمد و در و شیپور رفتن را میزد!
حدود بیست نفر را در ایران دیدم و معمولا هم در پارک ملت یا کافی شاپهای جلوی پارک قرار میگذاشتیم. بنایش را هم کیوان از پشت یک سوم گذاشت. من قبل از مصاحبه چند ماهی از وبلاگها را میخواندم و از شما چه پنهان که درانتخاب مصاحبه شوندگان علاوه بر معیارهای عقلانی! که داشتم کمی هم احساس دخیل بود. یعنی کسانی را انتخاب کردم که نوشتههایشان برام خواندنی بود و گاهی به قول فرانسوی ها قلبم را لمس می کرد (البته این را هیچ محققی نمیتواند انکار کند که آدم سراغ چیزهایی برای تحقیق میرود که برایش جالب است) و این باعث میشد حرفهایی که از خودشان میزنند برایم شنیدنیتر باشد.
مصاحبه که می کردم گاهی حس میکردم دارم در احساسات یا زندگی خصوصی مخاطبم فضولی می کنم. چون یک قسمت از کار من به بررسی این مساله اختصاص دارد که وبلاگ نویسها چرا و تا کجا از زندگی خصوصی و بسیار خصوصیشان روی وبلاگ حرف میزنند و آیا این وبلاگ است که این فرصت را بهشان داده یا در زندگی واقعی هم همینطور هستند؟ من خودم معذب میشدم وقتی می دیدم –رودررو که باشد بدتر- مخاطبم دارد به کسی که نمیشناسد از حرفهایی می گوید که روی وبلاگش نمینویسد. این را استادم بهم گفته بود که زندگی خصوصی موضوعی حساس است و ممکن است سوالاتم مشکل ایجاد کند. که البته بجز یک مورد نکرد. آن یک مورد هم بخاطر این بود که آنقدر مسنجر بازی در آورد که وبلاگ نویس حوصله اش سررفت و با لحنی که این حال را منتقل کند گفت که بهتر است مصاحبه را شروع کنیم و نشد که من موضوع تزم و شکل و شمایل سوالاتم را توضیح بدهم. وقتی به این سوال رسیدم که آیا از مسائل بسیار خصوصیتان با اطرافیانتان حرف می زنید با عصبانیت گفت که این به تز شما مربوط نمی شود و حاضر نیست جواب بدهد. من از لحن خشن و غیرقابل انتظار پشت چت برای چند لحظه ای هنگ کردم. وقتی مصاحبه تمام شد برایش توضیح دادم که هدفم از پرسیدن این سوال چه بوده و اینکه بیست نفر قبلی هیچ مشکلی با این سوال نداشتند. که البته رفع سوءتفاهم شد و بعد کلی حرف از این ور و آن ور زدیم و آخرش من از ترس یزیدی که در بالا ذکرش رفت خداحافظی کردم!
پیدا کردن وبلاگنویسها کار خیلی سختی بود. چون باید اول وبلاگشان را با توجه به معیارها انتخاب می کردم و بعد موافقتشان را جلب می کردم. نمی دانم چند صد وبلاگ را باز کردم و خواندم و ایمیل زدم تا این سی نفر را پیدا کردم. راست می گفت آن استادمان که در انجام مصاحبه ها باید سرسختی به خرج داد و از رو نرفت. همین جا از همه آنهایی که من را سر کار گذاشتند و اول جواب درخواست مصاحبه ام را مثبت دادند وبعد من را قال گذاشتند کمال تشکر را به عمل میآورم. چون اولا اگر آنها نبودند من قدر این سی نفر را آنطور که باید نمیدانستم و درثانی مزدی که الان دارم می گیرم واقعا بهم میچسبد. از آنهایی هم که خودشان را به من معرفی کردند اما وبلاگشان مناسب کار من نبود هم ممنونم. شاید وقتی دیگر!
اولین مصاحبه ام را با محبوبه انجام دادم که از بیست و نه نفر دیگر برایم آشناتر بود و لبخندهای شیرینش در پاسخ به سوالات باعث شد ترسم از مصاحبه کردن بریزد. همه اش فکر می کردم نکند سوالاتم نامفهوم باشد مخصوصا که چند تا سوال را استادم اضافه کرده بود که به نظر من معنای خاصی نداشتند!
من با تشکر از لوا که از زمان خواب و مهمانی خانه عمهاش زد تا نصفه شبی با من مصاحبه کند و ویولت که با وضعیت سختی خودش را به من رساند و نشستن را تحمل کرد، کاپ فداکارترین مصاحبه شونده را به کیوان از پشت یک سوم می دهم که شب قبل از رفتنش به آمریکا با من قرار گذاشت. هر کس وبلاگ کیوان را بخواند میداند ایران را ترک کردن چقدر برایش سخت است. شب رفتن هم که برای همه سخت است. طفلک از یک طرف با غصه جواب تلفنهای دوستانش را میداد و از یک طرف با من حرف میزد. اما چون من دیروزش رسیده بودم ایران چاره دیگری نداشتم.
کاپ باحوصله ترین مصاحبه شونده را هم می دهم به نوید. چقدر کامپیوتر من و اینترنت و یاهو مسنجر ادا درآوردند. من یک چیزی میگویم و شما یک چیز میشنوید. طفلک خم به ابرو نیاورد و هربار دقیقتر از قبل فکر میکرد و جواب میداد. تقریبا بعد از هر جوابی هم که میداد از کامل بودن آن اطمینان حاصل میکرد: خوب بود؟
کاپ فروتن ترین مصاحبه شونده را هم می دهم به خانم دکتر احمدنیا که من را نشاند پشت میز کارش در دانشکده به این بهانه که من آنجا برای نوشتن راحت ترم و خودش روی یک صندلی روبرویم نشست. من تا مدتی معذب بودم! در این دوره و زمانه که همه دودستی صندلیشان را میچسبند و اقتدار استادی هیچ وقت نباید حتی بطور نمادین زیر سوال برود این برایم شگفتانگیز بود. بعد هم من فکر می کردم ممکن است به عنوان یک استاد جامعه شناسی سوالهایم را با نگاه محققانهاش تحلیل کند که اصلا چنین چیزی اتفاق نیافتاد. آسان نیست که در ارتباط با دیگری هویت و نقش و جایگاه اجتماعیت را فراموش کنی. این را در یک کتاب روانشناسی ارتباط خواندم!
کاپ صمیمیترین مصاحبه شونده را مشترکا به سارا و یاسمن و مهرداد میدهم که من را در خانه شان پذیرفتند و چنان پذیرایی گرمی کردند که انگار سالهاست من را می شناسند.
دو تا کاپ دیگر هم دارم که اینجا جایش نیست هدیه شود! البته این اهدای کاپ به معنای این نیست که دیگر مصاحبهشوندگان فاقد این خصوصیات بودند. گاهی نفر اول با چند صدم درصد شایستگی برنده می شود. داورها هم آدمند به هر حال!!
من یک سری تشکر دیگر هم بدهکارم: از زندگی، نوید، بلوط هر کدام تعدادی از وبلاگ نویسها را به من برای مصاحبه معرفی کردند که اگر این لطفشان نبود معلوم نبود من هنوز مصاحبه هایم تمام شده باشد. از مغی هم ممنونم که کلید خانه اش را سخاوتمندانه در اختیار من قرار میداد که به اینترنت دسترسی داشته باشم؛ هر چند که نمی تواند فارسی بخواند. از داداش عزیزم هم ممنونم که برای تعداد زیادی از مصاحبه ها من را به محل ملاقات می رساند، منتظر میشد کارمان تمام شود و من را بر میگرداند.
یک سری از مصاحبه شوندهها از من راجع به دسترسی به نتیجه کارم پرسیدند. من دقیقا یادم نمی آید کیها بودند اما همین جا قول می دهم هر کاری به فارسی نوشتم برای همهشان بفرستم. تا حالا برای اینکه احتمال میدادم مصاحبه شوندگان آتی وبلاگم را بخوانند و از نوشته های من و حرفهای بقیه تاثیر بگیرند چیزی از نتایج کارم ننوشتم. بعد از این سعی می کنم نرم نرمک این کار را بکنم.
این مصاحبه ها تجربه خیلی خوبی برای من بودند. دوستان خوبی پیدا کردم که دوست دارم [دوباره] ببینمشان. چقدر از موضوع تزم راضیم!
یادداشت طولانییی شد. حیفم آمد خلاصه یا دو تکهاش کنم.می گذارم یک ماه بماند که هر روز بیایید چند خطی را بخوانید!
* عنوان این یادداشت برگرفته از نام آهنگی است از باربارا: (Ma plus belle histoire d’amour, c’est vous) "زیباترین داستان عشق من شمایید". سگولن روایال رقیب سارکوزی در انتخابات ریاست جمهوری اخیر فرانسه هم جدیدا کتابی منتشر کرده به نام "زیباترین داستان من شمایید".
پ . ن. من یادم رفت بنویسم که سه نفر را دوباره شکنجه کردم چون بار اول صجبتهایشان ضبط نشد: آقا معلم، وفادار و بلوط. بنابراین این سه نفر این متن را دوبار بخوانند!!
Posted by شادی ضابط | June 25, 2008 12:05 PM
Posted on June 25, 2008 12:05
خوشمان آمد
Posted by يك خانم متأهل | June 25, 2008 12:39 PM
Posted on June 25, 2008 12:39
"سالهاست زن ایرانی کنج خلوت پستوها به فراموشی سپرده شده..."
زياد موافق نيستم. زن ايراني، مثل زن عرب عربستاني و كويتي نيست كه حق راي دادن نداشته باشد، حق رانندگي نداشته باشد، حق حضور محكم در جامعه نداشته باشد. چرا. دارد. ولي، شرايط بدتر شده.
زن عرب لااقل مي داند كه اگر فقط در منزل است و به كارهاي خانه و زندگي و بچه مي رسد و مردش، به محض اينكه به پول و پله اي رسيد، "حق دارد" تا چهار زن عقدي و اِن زن صيغه اي براي خودش دست و پا كند. ولي ...
زنان شاغل ما چطور؟ از زنان خانه دار نمي گويم چون هرگز تجربه اش را نداشته ام. يك خانم شاغل در جامعه مردسالار ما بايد مثل مرد (كه نه) كه بسيار بهتر و برتر از يك مرد كار كند كه در محيط كاري مورد مواخذه قرار نگيرد. با انواع و اقسام هرزگي ها در محيط هاي كاري مواجه باشد و چه مذهبي و چه غيرمذهبي، مراقب رفتارش باشد تا صدمه اي به سلامت خودش و خانواده اش وارد نشود. رانندگي كند. هميشه خوش تيپ و خوش هيكل و آرايش كرده و براشينگ كرده و فرنچ كرده باشد. بتواند خوب صحبت كند كه خداي ناكرده، همسر محترم جلوي مادر و خواهر و دوست و آشنا و رفتگر محل و سوپر روي خانه، كم نياورد...
كل كارهاي منزل هم به نحو احسن انجام شود و بچه(ها) هم مثل دسته گل باشند تميز و مرتب و منظم و با ادب و درسخوان و همه اين وظايف هم، جزو وظايف نانوشته مادر باشد و نه پدر.
مردان ما از فرهنگ غربي، چيزهايي را استخراج كرده اند و به عنوان توقع از همسرانشان، قلمداد كرده اند كه 100% به نفع خودشان است.
خانه از پاي بست ويران است...
كاش بتوانيم به جاي اختصاص "روز زن"، حمام فكري و رفتاري بسازيم براي كساني كه به مناسبت اين روز، براي همسرشان، انگشتر برليان چهارصد هزار توماني مي خرند، ولي دو روز بد روح و ذهن و جسم و شخصيت همسرشان را در خانه و در رختخواب و در مسافرت و در محيط كاري و در منزل مادرش و مادر شوهرش و بدتر از همه نزد بچه(ها) لگدكوب مي كنند. چرا؟ چون در جامعه اي زندگي مي كنند كه اولين ماده قانوني مدني اش اين است: "مرد حق دارد هر وقت كه بخواهد زنش را طلاق بدهد..."
***********************************************
k1: اگه قرار باشه به زن يه نگاه كلی در سطح تمام ايران بيندازيم و فقط خانمهايی كه توی شهرهای بزرگ زندگی میكنند، مد نظرمون نباشه شايد اونوقت با جمله من كه "سالهاست زن ایرانی کنج خلوت پستوها به فراموشی سپرده شده..." موافق باشيد.
Posted by مريم | June 25, 2008 01:12 PM
Posted on June 25, 2008 13:12
همه داغيه مطلبت يه طرف اون علامت تعجبه بعد از تبريك روز مادر كه گذاشتي آدم رو شاخ ميزنه ها ... در هر صورت دست شما مرسي ... اين ذهن خلاق و اين دست روونت منو بكشته جووون :)) :))
Posted by الي | June 25, 2008 01:16 PM
Posted on June 25, 2008 13:16
نفست حقه آقا کیوان. ممنون.
راستی بیا نظرم رو راجع به وبلاگت بخون.
***********************************************
k1: ممنون كه توی وبلاگتون عنوان " باحال ترین وبلاگ تاریخ بشریت " رو به من دادين.
Posted by نجمه | June 25, 2008 02:28 PM
Posted on June 25, 2008 14:28
بزنين اون دست قشنگو..............خدا وكيلي راست ميگي،همينه كه ميگي اگه نمي شناختمت مي گفتم برو بابا بازم خالي بندي....مگه مردي هم پيدا ميشه اينجوري فكر كنه!!! ولي انگار ميشه...........اما خيلي خيلي خيلي به ندرت!
***********************************************
k1: حالا شما من رو از كجا میشناسيد و از كجا ميدونيد من هم مثل بقيه مردها فكر نمیكنم؟!
Posted by محبوبه | June 25, 2008 03:52 PM
Posted on June 25, 2008 15:52
عالي بود. دغدغه هايي كه هرروزه مخ همه مان را مي خورد. كه مطمئنيم هميشه همينطور است. اما گاهي كه يك مرد اين حرفها را مي زند، بي كه دوست پسرمان باشد، يا همسرمان، يا دمدمه هاي وقت خواب باشد كه روشنفكر شدنش را بگذاري بر اين پايه كه شب خوبي مي خواهد داشته باشد. آدم خوشحال مي شود از وجود اين اقليت مرداني كه اينطور فكر مي كنند و مي گويند اينطور فكر مي كردا اند. باشد كه تلنگري بشد براي آنهايي كه هنوز فكر مي كنند صداي مادر بچه را نبايد نامحرم بشنود.
ممنون كه مي نويسيد.
Posted by پاره خط | June 26, 2008 02:02 AM
Posted on June 26, 2008 02:02
خوشحالم که این مطلب را از آرشیوت اینجا گذاشتی، نخونده بودمش ، صریح و صاف و ساده ...
Posted by Mehdi | June 26, 2008 08:25 AM
Posted on June 26, 2008 08:25
فقط می توانم بگم مرسی.
Posted by گلناز | June 26, 2008 08:51 AM
Posted on June 26, 2008 08:51
اتفاقاً چون زنان را در كردستان و آذربايجان و مازندران و هرمزگان ديده ام كه مي گويم كه موافق نيست با حرفت. زن در ايران در كنج پستوي خانه محبوس نشده، در زندان فكر خودش و مردش و جامعه متحجرش محبوس شده...
Posted by مريم | June 28, 2008 11:29 AM
Posted on June 28, 2008 11:29
من براي اولين بار است که وبلاگ شما را ميخوانم
خيلي خوب بود مخصوصا زمينه فکريتان در مورد زنان ولي واقا خودتان به عقايدتان اعتقاد داريد يا فقط ميخواهيد ادای آدمهاي روشنفکر را در اورید و پاي عمل که برسد خودتان گوي سبقت را از بقيه مي رباييد
**********************************************
k1: چون شما بار اولی هستش كه وبلاگ من رو میخونيد بنابراين احتمالاً نمیتونيد در رابطه با من قضاوت كنيد.
Posted by مریم | July 1, 2008 09:56 AM
Posted on July 01, 2008 09:56
سلام دوست عزيز ، راستش اين پست را الان خواندم و اولين بار اينجا ميام ، دوست دارم يك چيز هايي رو بگم اميدوارم كسي به خودش نگيرد . مي دوني از اونوقتي كه يادم اجتماع ما اينطوري بوده يك مدت فكر ميكردم مرده شور اين فرهنگ ببره كه اينقدر زن ها را محدود ميكند و اجازه آزادي در پوشش و رفتار رو نمي دهد(البته اون موقعه هم واسه اين بود كه خودم يا خودمان حض بصر ببريم) بعدا سر يك ماجرايي ديدم كه اين حرفها و كلا بحث بر سر اينكه جايگاه زن كجاست و به كجا مي رويم بيشترش يك مشت شعار است و همه وقتي بحث كلفت داري در خانه است كه حالش را مي برند و و وقتي نوبت به اون تكون هاي خوب ميرسه باز همه (اينكه مي گم همه يعني اگر كسي بگه نه حاضرم بهش ثابت كنم كه دروغ ميگه) حالش را ميبرند ، از اون بد تر خود زنها وقتي در حال عشق و حال هستند به فكر كرامت انساني زن نمي افتند وقتي يك جايي مي خواهند زهر چشم بگيرند مي روند تو كار كرامت. ترا به خدا به خودمان دروغ نگيم ! تو ايران كه هيچ تو خارجش هم وقتي بالاترين مقام مملكتي هاشون در حال عوض كردن دوست دخترهاشون هستند ، نشان مي دهد كه زن با توجه به اينكه دنيا مردسالارانه است جايگاهي بهتر از اين نخواهند داشت . بگذر از يكي دوتا آدم كه شدن وكيل و وزير كه همون ها هم تو زندگيشون نتونستن اين جنسيت را از رفتارها و كردارشون دور كنند . اين ساخت طبيعت اين شكل دنيا است و تا وقتي عشق و حال ويژه مردان است زنها فقط به درد كلفتي و توليد مثل و فانتزي س.ك.س مي خورند(از همه خانمها معذرت مي خواهم) اين واقعيت است. حالا هر كي ميگه نه مباحثه مجادله هر چي كه مد نظرشون باشه ، هستم. تغييرات دنيا براي ما كه در حال گذر جواني هستيم مثل يك سم است چون تغيير براي ما و سن ما تقريبا كند پيش ميره بنابر اين روز به روز با افكارمان دچار تناقض ميشيم.
در انتها جمع بندي "دو صد گفته چون نيم كردار نيست". زنده باشي.
Posted by شهاب | July 1, 2008 11:53 AM
Posted on July 01, 2008 11:53
کیوان جان(اسمتو از کامنتها برداشتم، همینه دیگه!) از این جهت که هرچی دلت می خواست رو گفتی و بقول خودت فشارتو بدر کردی خیلی خوشم اومد و اینم با این حرفات موافقم. ولی خودت هم همش میگی ما مردها اینجوری کردیم اونجوری کردیم انگار خودتم هنوز به شخصیت زنها ایمان نداری. البته قضیه اینجاست که خود زنها هم خودشون رو تا این حد باور ندارند و مشکل من هم همینجاست. چرا انسانی باید سرنوشتش رو بده دست یکی دیگه؟ حالا چه زن باشه و مرد براش تعیین تکلیف کنه یا هر حالت دیگه ای . من معتقدم این خود زنها هستن که می تونن وضعیتشون رو بهتر کنن. وگرنه مردها که نمیان زیرآب خودشون رو بزنن و مردسالاری رو ریشه کن کنند.مردها و زنها فقط باید یاد بگیرند که به شخصیت و عقاید همدیگه احترام بذارن و واسه همه حقوق برابر قائل بشن نه اینکه جنسیت یا مذهب یا نژاد یا چیزای اینجوری ملاک تعیین حق باشه.
من تورا انسان می نامم
به نامت قسم می خورم
و تورا با خود برابر می دانم
که هرچه بخود روا می دانم به تونیز روا بدانم
و هرچه بر خود ناگوار می شمارم
بر تو نیز ناگوار بدارم
Posted by captain haduk | July 3, 2008 02:42 PM
Posted on July 03, 2008 14:42
یه آقایی از وبلاگ شما این مطلب رو کش رفته و عینا تو بلاگش درج کرده و مطلب رو به اسم خودش تموم کرده. و کلی با مطلب شما پز روشنفکری داده.
نمی دونم چی باید گفت!
اینم لینکش:
http://pjabbari.persianblog.ir/1387/4/
Posted by محسن | July 24, 2008 09:49 AM
Posted on July 24, 2008 09:49
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید،اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی.
ویکتور هوگو
کیوان جون مرسی از پستت،
قصد من از نوشتن این سطور، خرده گرفتن به تو نیست شاید بیشتر به طرز فکری باشه که تو جامعه امروز ایران رواج پیدا کرده و ببخش اگه پراکنده نوشتم.
بیا تصور کنیم که دیگه هیچ روزی هیچ اسمی نداره یا هیچ مناسبتی رو طی سال نداشته باشیم، هیچ روزی رو جشن نگیریم یا براش اسم نذاریم، شاید دارم تند میرم، شاید دیدگاه افراطی پیدا کرده باشم یا شاید فکر کنی که دارم از اونطرف بام می افتم. ولی اینم یه دیدگاهیه درست مقابل دیدگاه تو.
حالا با این فرض چی پیش میاد؟ شاید اولین و کمترین پیامدش یکنواختی زندگی باشه و زندگی هامون رنگ رخوت بگیرن و اونوقت هر روزمون بوی نایی رو میگیره که ممکنه تو حالت عادی، بعضی وقت ها سراغمون بیاد.
بهتره دقت کنیم که جامعه امروز ایران کمپلکس بی تناسبی از فرهنگها و سنت هاست، اگه یه کمی بیشتر تاریخمون رو بخونیم بیشتر متوجه این ماجرا میشیم. هر قوم و ملیتی به ایران حمله کرد، یه رد پایی از خودش گذاشت.
به هر حال اینکه چقدر مناسبات جامعه امروز ما تحت تاثیر فرهنگ ها و اقوامیه که به ایران تحمیل شدند، به خودی خود یه پایان نامه دکتراست و از بحث ما خارج.
وقتی تاریخ قرون وسطی رو جسته گریخته می خوندم متوجه این نکته شدم که چقدر جامعه مدرن امروز ما شبیه قرون وسطاست! اینو ببینیم:
سرنوشت زنان در قرون وسطی چه بود؟ باید گفت که چندان درخشان نبود، حتی اصلا درخشان نبود، بدتر از سرنوشت زنان افغانی در زمان طالبان بود. آنها نمی توانستند از خانه خارج شوند، نمی توانستند با بیگانهای صحبت کنند، نمی توانستند مدرسه بروند یا جایگاهی مهم داشته باشند، تنها پسرها می توانستند به مدرسه متوسط بروند. زن باید در خانه می ماند، در این انتظار که شوهری (در صورت امکان پولدار) پیدا کند معمولا شوهری برایش پیدا می کردند که انتخابش به ندرت با خود او، بلکه اغلب با پدر و مادرش یا با چند دلال محبت بود. وانگهی او که هرگز نمی توانست پایش را از خانه بیرون بگذارد، چگونه می توانست شوهری انتخاب کند؟ در قرون وسطی مسیر عادی زندگانی زن، اگر خیلی خوشگل نبود، رفتن از تختخواب به آشپزخانه یا از آشپزخانه به تختخواب بود. و بر عکس اگر زیبا بود در حرمسرا و زیر مراقبت شدید جای داشت.“ برگرفته از کتاب فیلسوفان بزرگ قرون وسطی
نمی دونم چرا همه فکر می کنند که فقط زن ایرانیه که در عذاب جامعه مردسالارش گرفتار شده؟ از اونجایی که همه چیز جهانی شده و همه دارن تو تب و تاب گلوبالیزیشن می سوزند، طبیعیه که همه زنان دنیا هم، هر کدوم به اندازه خودشون از دست مردهای جامعه شون در عذاب باشند. یه نگاهی به آسیای جنوب شرقی بندازیم، کشور محبوب ایرانی ها! یه دوست اتریشی که از اونجا برگشته بود، می گفت: "تو روستاهای شمال تایلند که غالبا فقیر نشیند، پدرهایی هستند که دختران خودشون رو به جهانگردها اجاره روزانه یا هفتگی میدن، اگه آقای جهانگرد دوست داشته باشه دختر باکره هم محیاست، البته با قیمتی متفاوت!" و خیلی وقته که دیگه کشاورزی اونجا رونقی نداره.
میدونم که گوشت از این حرفا پره ولی این فقط مختص آسیا نیست، تو همین اروپای مدرن، کشورهایی مثل لهستان، مجارستان، رومانی، لتونی، استونی و ... صادر کننده اصلی زن به کشورهای اروپای غربی اند. کشورهای همسایه جنوبیمون هم که... خب حالا چه نتیجه ای بگیریم ؟ آیا زنان قربانیان مردان خودخواه جوامع خویشند؟
آقا امان از این ویروس مدرنیسم، اصلا چی می شد ما تو جامعه ایرانیمون همینطور ایرانی سنتی باقی می موندیم؟ زیاد دور رو نمیگم، یه صد سال پیش، چه ایرادی داشت؟ حالا که اینقدر مدرن شدیم چی شدیم؟ ماشین زیر پامون، رژ رو لب خانومامون، تلوزیونهای اچ دیمون و مام زیر بغلمون، همه و همه رو مطابق مد اروپا و امریکا جلو می بریم، پس کی تو مغزامون رو جارو بزنیم؟ اگه ما ایرانی هستیم، پس مدرن شدن مون هم ایرانی بازیه! یعنی هر جاشو که دوست داریم به نفع خودمون یا حذف می کنیم، یا ماهرانه تغییرش می دیم.
یه دوست سوئدی می گفت:"در چند سال اخیر، بسیاری از آقایون بالای 60 سال اسکاندیناوی، از زناشون طلاق می گیرند و با فاصله کوتاهی با یه قابلمه آسیایی و بیشتر تایلندی ازدواج می کنند." به این میگن همزیستی مسالمت آمیز، آقا از دست خانم فرار می کنه و زن آسیایی هم اقامت اروپاییش رو میگیره، با این تفاوت که زن آسیایی خودخواسته درگیر نظام برده داری نوینی شده که همین آقایون مدرن اروپایی به پا کردند و در خوشبینانه ترین حالت نقش یه کلفت رو برای آقا ایفا خواهد کرد. و خانم اروپایی هم باقی عمرش رو به تنهایی و با خودخواهی هاش ادامه خواهد داد، نمی دونم شاید یه نظام برده داری دیگه هم از این طرف(خانم های اروپایی- مردهای آسیایی) در آینده ای نه چندان دور تشکیل بشه. و البته که ما تو ایران هر دو جورش رو داریم !
و در آخر ترجیح میدم اگر قرار باشه یه مناسبتی رو تبریک بگم، ایرانیش رو بگم، نه اسلامیش رو!
خود خواهي اين نيست كه يك نفر آن طوركه دلش مي خواهد زندگي كند؛ اين است كه توقع داشته باشد بقيه آن طوركه او دلش مي خواهد زندگي كنند.
Posted by سیاوش | July 27, 2008 08:26 PM
Posted on July 27, 2008 20:26
آقای وبلاگ نویس! اولین باره که نوشتتو خوندم: تا وسطاش حتی صد در صد مطمین بودم نوشته های یه خانم محترمو میخونم تا اینکه رسیدم به جاییکه خودتو مهندس قرن بیستمی معرفی کردی و ... فکر کردم اشتباهی خوندم واسه همین چند بار چشام رو اون چند خط رژه رفت تا بالاخره تونستم به خودم بقبولونم که این نوشته یه مرده اما یه سوال: آیا هستند تو ایران مردای دیگه ای که مث شما فکر کنند یا شما استثنایی؟ این نوشته هااز طرف کسیه که اونقد راجع به خیانت مردا شنیده که حالا بدبینی شدیدی پیدا کرده...
***********************************************
k1: قطعاً مرد و زن خوب و بد همه جای دنيا هست.
Posted by sara ardeshiri | July 28, 2008 05:55 PM
Posted on July 28, 2008 17:55
کیوان جان من الان دیدیم که اون آدم مریض در وبلاگ تو هم پادداشت منو کامنت گذشته. من هیچ وقت با نام شادی ضابط کامنت نمی ذارم. نمی دونم دردشون چیه اینجور ادما.
Posted by شادی | August 3, 2008 09:37 PM
Posted on August 03, 2008 21:37