« خـونه‌ شيشم | Main | مُـد و نامجـو »

شطـرنـج در كــافـه پيــانــو!

اما بيش از آنكه اسفنج آبی رنگِ زمين‌شو را بگذارم خيس بخورد تا بعد بيفتم به جان سراميك‌ها، اول از همه صندلی‌ها را از نشمين‌گاه‌شان گذاشتم روی سطح ميزهای گرد و كوچك كافه. طوری كه هر وقتِ خدا دسته‌ی زمين‌شور را پايه می‌كنم زير سنگينی بدنم و نگاه‌شان می‌كنم، به نظرم ميرسد كه يك مشت زنِ بدكاره‌ی هم‌شكل، به نحو زننده‌ای روی ميزهای كافه دراز كشيده باشند و پاهای‌شان را داده باشند هوا تا متفقاً، يك جايی از خودشان را نشان سقف بدهند. چرا؟! چون بدكاره‌اند و از اين قبيل كارها خوش‌شان می‌آيد و بهش عادت دارند.

دور و بَرت و بين دوست و رفقات اگه يه مُشت آدم باسواد و كتابخون باشه، هميشه اونها حرفی برای گفتن دارند و می‌تونند خيلی زود سورپرايزت كنند. هر موقع قراری دارید و می‌خواهی ببينی‌شون ميدونی برات دو سه كتاب خريدند و يا حداقل می‌تونند چند تا كتاب خوب بهت معرفی كنند تا دو سه هفته‌ای رو سَر كنی. فكر كنم داشتن دوستان كتابخون تنها آرزويی بود كه خداوندگار برای كيوان برآورده كرد و پنداری جفت و جور كردن اين آرزو برای ايزد منان، چنان سخت و پُرهزينه بود كه ديگه اون قسمت‌هايی كه مربوط به ريخت و قيافه و شكل و شمايل و تحصيل و پول و بی‌ام‌دبليو و خونه توی زعفرانيه و ويلای شمال و باغ بالا و يابوی پايين و... فرصت نشد كه ديگه بهش برسه و من موندم و همين چهار تا رفيق بدبخت‌تر از خودم كه نون نداريم بخوريم ولی بطور بيست‌ و چهار ساعته، كتاب می‌خريم و می‌خونيم. اين چند تا دوست بجای غذای جسم، خودشون رو بستند به غذای روح و خدا آخر و عاقبت‌شون رو ختم بخير كنه.

قسمتهايی رو كه خوندين، البته منظورم اون پاراگراف اول و همونی كه جملاتش رو عينهو بادوم زمينی كج‌كج‌ و يه وری نوشتم، برگرفته از كتاب " كـافه پيـانـو " ست. كتاب اونقدر ساده و روون نوشته شده كه وقتی اون رو بگيرید دست‌تون! ( صد البته كه منظورم همون كتاب هستش، نه چيز ديگه! ) به همين راحتی نمی‌ذاريدش زمين و تا موقعی كه چشم‌هاتون سنگين نشده و يا نياز به توالت پيدا نكرده‌ايد حتم بدونيد كه اون رو يه نَفس تا آخر ميخونيد. داستان در رابطه با يه كافی‌شاپ و صاحب اون مغازه و دختر و مشتری‌هاشه كه من رو خيلی زياد ياد تئاتر، بی‌شير و شكر حميد امجد ميندازه. چيزی كه برام جالب بود اينكه نويسنده در اول كتاب نوشته: اين كتاب رو پيشكش می‌كنم به خواهرم فريبا و همين طور به هولدن كاليفيلد عزيز!

بهرحال اگه به داستان ايرانی علاقه داريد و اسم و رزومه نويسنده خيلی براتون مهم نيست، توصيه می‌كنم توی اين روزهای گرم اول تابستون كه شكر خدا، مملكت نه آب داره و نه برق و امكان استفاده از هيچگونه وسيله رفاهی و اينترتيمنت نيست و نه ميشه تلويزيون ديد و نه كولر و كامپيوتر و ضبطی رو روشن كرد و نه آبی هست كه آدم هر وقت هوس كرد، پاشه بره حموم تا حداقل يه كم با خودش و جسم و روح و روانش خلوت كنه! بنابراين بهترين كار اينه كه يه گوشه دنج تنگ و تاريكی رو پيدا كنيد و يه ظرف ميوه بذاريد بغل دست‌تون و كافه پيانو رو بخونيد كه توی خيلی از صفحاتش می‌تونيد طعم خوش قهوه رو حس كنيد.

كافـه پيانـو / نويسنده فرهاد جعفری / نشر چشمه / 266 صفحه / 3600 تومان

همونجور كه گفتم اين روزها مثل وقتی كه آدم مريض ميشه خودش رو می‌بنده به پرتقال و ليمو شيرين، منهم خودم رو بستم به كتاب. دور از كتاب نبودم ولی وقتی بعد از مدتها به يه كتاب خوب و باب دل ميرسی ديگه حاضر به تركش نيستی و " شطرنج با ماشين قيامت " يكی از كتابهای خيلی خوبی بود كه اين روزها با معرفی دوستی عزيز گرفتم و خوندم و خيلی هم ازش خوشم اومد.

وقايع این رمان در آبادان و طی سه روز از روزهای محاصره این شهر توسط نیروهای بعثی اتفاق می‌افتد. قهرمان این رمان دیده‌بان نوجوانی است که به ناچار به جای دوست مجروحش –پرویز- راننده ماشین حمل غذا می‌شود. او این شغل را در حد خود نمی‌داند و سعی دارد افراد کمتری از آن باخبر شوند. از طرفی مأمور به انجام دیده‌بانی برای عملیاتی می‌شود که طی آن قرار است که رادار عراقی موسوم به " سامبلین " را گمراه کنند. راداری که آن را " ماشین قیامت‌ساز " می‌نامند. او در این سه روز به واسطه شغل جدید و نیز مأموریتش با آدم‌های مختلفی آشنا می‌شود و تحولی در او به وجود می‌آید. آدم‌هایی مثل یک مهندس نیمه‌دیوانه، زنی به نام گیتی و دخترش مهتاب، دو کشیش ارمنی و ...

ادبيات و آدمهای جبهه و جنگ رو خيلی دوست دارم و لابه‌لای همه اين درگيريهای روزانه و بگير و ببندهای زندگی كه هيچ وقت هم به نتيجه نمی‌رسه و هيچ دو به اضافه‌ی دويی، چهار نميشه، هرازگاهی هم به كتابهای جبهه و اگه فرصتی بشه با آدمهای مخلص اون موقع كه ديگه تقريباً الان همه‌شون از اون روزهای جنگ، توی تن و بدن‌شون تير و تركشی به يادگاری باقی ‌مونده گپی ميزنم. اون آدمها رو دوست دارم. آدمهايی كه ايده و عقيده و ... بگذريم! ميتونم به جرات بگم كه كتاب شطرنج با ماشين قيامت، بهترين كتابی بوده كه تا حالا در رابطه با جنگ هشت ساله ايران و عراق خوندم. از نكات جالب توجه، رسيدن كتاب به چاپ ششم و همچنين ترجمه كتاب به انگليسی در لس‌آنجلس آمريكا توسط Mazda Publisher و در سال 2008 بوده.

شطرنج با ماشين قيامت / نوشته حبيب احمدزاده / انتشارات مهر / 324 صفحه / 3100 تومان

Comments (25)

قیمت کتاب تو ایران واقعا عالیه. اینجا از این غلطا نمیشه کرد که هی تند و تند کتاب بخریم :) تا میتونی بخر و انبار کن اگه هم شد بخون اگه هم نشد که بهتر دکوراسیون خونه ت بهتر میشه
***********************************************
k1: اگه قرار باشه بطور درصد درآمد به قيمت كتاب بسنجيم اتفاقاً قيمت كتاب ( رمان و داستان ) خارج از ايران خيلی ارزونتر از ايران هستش. احتمالاً شما توی يه كره ديگه زندگی می‌كنيد! من كتاب رو ميخرم كه بخونم شايد شما برای دكوراسيون منزل‌تون استفاده كنيد ولی من هرگز اينكارو نخواهم كرد.

یه سری هم به اینجا بزن پس حالا که اینطور شد:
http://goftamgoft.com

لیلا:

چه جالب ! من تازه خوندن "کافه پیانو" را شروع کردم . کتاب را از نمایشگاه خریدم اما حتی یک صفحه اش رو نخونده بودم رفته بود در زمره کتاب های در لیست انتظار ! یکشنبه که شماره جدید مجله "شهروند امروز" را گرفتم چشمم افتاد دیدم راجع به نایاب شدنش در بازار کتاب و قصد ناشر برای چاپ دوم و سوم به شکل پی در پی نوشته و همین انگیزه ای شد برای شروع کتاب . در مورد کتاب دوم (شطرنج با ماشین قیامت) چیزی نشنیده بودم و البته چندان حوصله ادبیات جبهه و جنگ را ندارم مگر در قالب فیلم و بهترین و اخرین فیلمی هم که در این مورد دیدم " اتوبوس شب " پوراحمد بود . فیلمی درباره مردم عادی مردم عراق و مردم ایران و بنوعی پاسخی برای بسیاری از سوالات بی پاسخ پیرامون جنگ . هر چند فیلم در اکران عمومی فروش چندانی نداشت و حالا هم دیگه مدت ها از اکرانش گذشته اما فکر می کنم دیدن این فیلم برای نسلی که جنگ را ندیده واجب تره . تصویری واقعی و بی اغراق که بنظرم تاثیرش از ده تا کتاب در این مورد بیشتر باشه .
***********************************************
k1: اگر اشتباه نكنم فيلم اتوبوس شب هم بر اساس داستانی نوشته حبيب احمدزاده، نويسنده كتاب شطرنج با ... ساخته شده.

يگانه:

همیشه تصویر صندلی هایی که واژگونه بر روی میزی قرار گرفته اند پر از حرفهایی ست که نه می توان گفت و نه می توان شنید . فقط می توان دید. شطرنج با ماشین قیامت را یک نفس خوندم و زمین نگذاشتم.

دوست:

ببخشید لیلا خانم من گاهی که اینجا میام کامنتای شما رو میخونم و جالب می نویسید . اما فک کنم اینکه اسم مجله شهروند را اوردین میخواستین بگین مثلا با خوندنش شما خیلی روشنفکر هسین ؟ حالا کاری به این یکی کامنت ندارم با اینکه خوب مینویسین اما به نظر من میاد از روی کامنتاتون ادعای روشنفکریتون زیاده . خیلی پز میدین به این که خیلی مثلا حالیتونه . نمیگم نیستا نه اشتباه نشه اما خیلی پر ادعا هسین . تازه همه ما مدیون جنگ هسیم چه شما خوشتون بیاد چه بدتون بیاد .

دوست:

لیلا خانم عزیز امید دارم اقا کیوان کامنتم رو منتشر کنه و شما هم جنبه انتقاد را داشته باشین . این فقط یه انتقاد بود از یه دوست خواننده اینجا . راسش که این کامنتتونو دوس نداشتم .
***********************************************
k1: جناب يك دوست! ممنون ميشم بجای انتقاد از كامنتهای ديگران در رابطه با مطلبی كه من نوشتم نظر بدين چون اينجور انتقاد كردن از ديگران شايد روش درستی نباشه. شايد اگه بنوعی برای ليلا خانوم ايميل بزنيد و صحبت‌ها و نقطه نظرات‌تون رو در ايميل كه يك محيط كاملاً خصوصیه ابراز كنيد نتيجه بهتری بده. ممنون از همه خواننده‌ها.

خب راستشو بخوای من آخرین کتابی که خوندم کتاب mechanics of materials بود که مربوط به درسم بود و البته امتحانشو شنبه دارم :)
اما مرسی که هر از چند گاهی کتابهای خوبو معرفی میکنی... امیدوارم شهر کتاب نیاوران این کتابهایی که میگی رو داشته باشه چون راستش منم مثل خودت یه جورایی پایه ثابت اونجام..
***********************************************
k1: شهر کتاب نیاوران هر دو تا کتاب رو داره البته امکان اینکه کتاب کافه پیانو بزودی تموم بشه زیاده.

saeede:

خیلی خوبه تو تو وضعیت الآن که حرف زدن از جبهه بی کلاسیه و آدمی که از جبهه وآدماش حرف بزنه عقب افتاده و د مده و... هست نظرت رو نسبت به جبهه و...بگذریم! منم آدمای جبهه رو خیلی دوست دارم . بابام یه مدت اون موقع ها رفته بودن جبهه . به جرات میگم ساده ترین و باحال ترین و بی ادعا ترین آدمایی که دیدم دوستای دوران جبهه ی بابام هستن(البته اکثرشون این جورین). آدم وقتی باهاشون حرف می زنه از ادبیات و لحن حرف زدن و یکرنگیشون لذت می بره . جالبه که تو جوونی به خاطر حفظ وطنشون پا شدن رفتن جبهه وگرنه بلا نسبت خر نبودن که به خاطر جوگرفتگی و جنون واجبار پاشن برن " با قد 180 برن و با قد 1 متر به انضمام یه صندلی چرخدار برگردن (قبل از رفتن پسر کوچولوش وقتی می خواست تو چشای باباش نگاه کنه سرشو می برد بالا گردنش می شکست تا چشای باباشو ببینه اما حالا که باباش برگشته با باباش چشم تو چشم شده!!!!)با دو تا دست برن اما وقت برگشت اونا رو جا بزارن ( تا آخر عمر دستای مهربون یه مادر یا همسر هم لقمه تو دهن خودش بزاره هم تو دهن اونا) با چشم برن و بی چشم برگردن ( تا وقتی بر می گشت بچش دنیا اومده بود چقد دلش می خواست نی نی نازشو ببینه !!!) با قلب سالم برن وبا قلب تیر خورده ووصله پینه برگردن !! و آخر اینکه عمودی برن و کلا افقی برگردن و.... " همین!!!!!!

لیلا:

کیوان عزیز صحیح نوشته ای . . من نام کتاب مبنای فیلم " اتوبوس شب " و نام نویسنده را نمی دانستم . الان که سرچ کردم دیدم همان طور که نوشتی ان فیلم هم بر اساس داستانی به نام " سی و نه و یک اسیر " اقای حبیب احمدزاده ساخته شده .

لیلا:

با اجازه صابخونه برای خانم یا اقای دوست :
1 ممنون بابت لطفت نسبت به کامنت های من . هر چند بنظرم چندان هم در این باب روراست نبودی !
2 اگر بزعم شما با نام بردن از مجله "شهروند امروز" هدف من پز دادن بوده با صدای بلند و با افتخار اعلام می کنم که درست تشخیص دادید و متاسفم که چرا زودتر با ان اشنا نشدم و از خواندن بسیاری شماره های قبلی محروم . هر چند مانند سلف خلفش روزنامه "شرق" دوست داشتنی به دلیل زیاد بودن مطالب فرصت خواندن همه مطالب را پیدا نمی کنم . البته این انتخابی کاملا شخصی ست کما این که شما هم می توانید "پز" خواندن مثلا مجله "خانواده سبز" و امثال ان را بدهید !!
3 این که شما بدون شناخت نزدیک مرا متهم به ادعای روشنفکری کرده اید قضاوت شماست و شما در این مورد مختار و ازاد هستید اما راستش در این مورد صرفا ادعا ندارم بلکه خودم را بر اساس یک سری پارامترهای نسبی "روشنفکر" می دانم چه شما خوشتان بیاید چه نه !
4 در اخر این که دوست جان ! برای انتقاد کردن باید سواد نقد هم داشت وگرنه دوست داشتن یا نداشتن و خوش امدن یا نیامدن از کسی یا چیزی را "انتقاد" نمی گویند .

لیلا:

در ضمن یک نکته مهم که در کامنت قبلی از قلم افتاد : من برخلاف شما خودم را مدیون "جنگ" نمی دانم . از جنگ و جنگ افروزان در هر شکل و شمایل بیزارم اما همیشه و همیشه برای زنان و مردان جان برکف میهنم که در شرایط اضطرار از سرزمین من و تو و اعتقادات خودشان (حال به درست یا غلط) دفاع کرده اند احترام ویژه ای قائل هستم .

امیر حسین:

دمت گرم . میدونی این پستایی که کتاب معرفی میکنی خیلی خوبه . باور کن من خودم تا حالا هر وقت کتابی رو اینجا معرفی کردی گرفتم و خوندم تازه ثوابت چند برابره چون اون کتاب رو اول به خانمم بعد هم به دوستای نزدیک معرفی میکنم و تا حالا نشده کتابی رو که تو معرفی کردی بد از اب دربیاد . از جانب عیال مربوطه هم تشکر میکنم .

امیر حسین:

دمت گرم این پستایی که کتاب معرفی می کنی خیلی مفیده . من همیشه با معرفیای تو حتما کتابا رو میخرم تاحالا هم نشده از این کار پشیمون بشم . تازه ثوابت چند برابره چون بعد از خوندن خودم خانمم هم میخونه و بعدش اون هم عادت داره به بقیه دوستامون کتاب رو معرفی کنه . از جانب عیال هم تشکر می کنم . این کامنت سومه دارم مینویسم . یه فکری برا این کامنتدونی بکن برادر .

MAHSSA:

کیوان مرسی که به کامنت پست قبلی جواب دادی . خیالمون راحت شد . ایشالا که همیشه اگه به اینترنت هم دسترسی نداری سالم و سرحال باشی . اما ادم دلش میخاد کامنتشو زود ببینه . کاش این تاییدی شدن برمیفتاد . من هیچکدوم از دو تا کتابی رو که معرفی کردی نخوندم اما حتما میخونم . کتابایی که تو اینجا مینویسی همه خوندنی هستن . حالا هم که یه نفر کامنتای به این خوبی میذاره بعضیا زورشون میاد . ما ملت چشم دیدن کامنتای همدیگه رو هم نداریم . من خودم چون یه بچه شیطون دارم نمیرسم کامنت بذارم اما همه کامنتا رو میخونم و اتفاقا من هر وقت میام اینجا کامنتای لیلا خانم رو اول میخونم حالا این دوست چجوری به این نتیجه هایی که نوشته رسیده من نمیدونم .

دوست:

جناب کیوان من منظور بدی از کامنتم نداشتم . اون کتابایی رو هم که شما معرفی کرده بودید نخونده بودم که نظر بدم فقط کامنت لیلا خانم نظرم رو مث همیشه بخودش جلب کرد . دیدم حالا که نظر راجع به نوشته شما ندارم نظرم در مورد کامنت ایشون رو بنویسم . تازه هم خواننده شما نشدم . خیلی وقته اینجا میام . اولا اینجا من ای میل ادرسی ندیدم که ایمیل بزنم . حالا اگه ایشون راضی باشن خیلی هم خوشحال میشم با ایمیل براشون نظرمو بگم. این خانم هم از نوشته هاشون معلومه که بافهم و کمال هستن اما این که نوشته بودن حوصله ادبیات جبهه و جنگ ندارم قبلش هم حرف شهروند رو زده بودن دوس نداشتم . من انتظار داشتم خودشون جواب منو بدن . یعنی مردان جنگ که از همه چیزشون برای ما گذشتن و خود شما هم همیشه ازشون به خوبی یاد میکنید ارزش وقت گذاشتن ندارن ؟ همین من منظور دیگه نداشتم . تانتقاد من به مجله شهروند هم بود که حالا شده نماد روشنفکری در حالی که همون قدیمیای شرق و هم میهن میچرخونن اون رو . اگه پاش به جایی بند نبود باید تا حالا توقیف میشد . خب حالا هرکی سلیقش به خودش مربوطه . ببخشید سوتفاهم ایجاد شد . ممنون از شما که کامنت را تایید کردید و ممنون از لیلا خانم که جواب منو نداد ! اگه لطف کنن از طریق شما ایمیلشون را برام بفرستن خوشحال میشم .
***********************************************
k1:لیلا خانم شما اگر مایلید من ایمیل ایشون رو در اختیار شما بذارم تا با هم تبادل افکار کنید؟

عاشق هولدن کالیفیلدم! خیلی دوستش دارم.
من مرض کتاب خریدن دارم، هر وقت حالم بده.(تقریباً یه روز در میون) میرم شهر کتاب یا نشر چشمه، هر کتابی که تو اسمش قهوه، چای، نوشیدنی، کافه و .. داشته باشه میخرم.

دوست:

کیوان جان من الان تازه جواب لیلا خانم رو خوندم . مرسی خانم . شما که هر چی فحش علمی در دنیا بود بار ما کردید " خانواده سبز و این مقوله ها " . ماشالا شما اونقدرتندوکوبنده جواب دادین که دیگه جایی برای جواب برای من نذاشتین . بخشید شما رشته تحصیلیتون چیه ؟ اخه ماشالا خیلی خیلی با زبلی و ظرافت جواب دادین . جدی میگما . اعتماد به نفستون هم خیلی خوبه . خوش به احوالتون . راسش من دیگه تسلیمم . پرچم فیدو بالا میبرم در برابر شما .اما همونطور که قبلا هم نوشتم حالا بیشتر خوشال میشم با ایمیل با شما در ارتباط باشم . معلومه از شما میشه خیلی چیزا یاد گرفت .

لیلا:

کیوان : اولا به سهم خودم از اینکه چند تایی از کامنتای نوشته شده برای این پست توسط من و جناب دوست ربطی به پست به این پرباری و زیبایی نداشت معذرت می خوام . بعد هم فکر می کنم من پاسخ کامل ام را به ایشان در کامنت ها داده باشم و با احترام برای ایشان اما از نظر زمانی فرصتی برای این مدل تبادل افکار مجازی از طریق ایمیل با افرادی که نمی شناسم ندارم . البته خوشحال میشم باز هم نظرات جناب دوست را البته در مورد موضوعات و مطالب نوشته شده توسط شما در اینجا ببینم حتی اگر تفاوت نظرات و عقایدمان از زمین تا اسمان باشد .
***********************************************
k1: خدمت آقا يا خانم دوست!

سایه:

وای کیوان چقدر عنوانش قشنگه . فک کن شطرنج در کافه پیانو . تو محشری به خدا .

MEHDI:

شنیده بودم که کافه پیانو اونقدرر کشش داره که یک نفس تا اخرش رو میخونی.ولی راستش من که یک نفس نخوندمش کتاب خوبی بود اما لااقل برای من از اون تیپ کتابهای" بگیر و بِنشون" نبود...یه نکته متفاوت کننده و جالب کتاب تصویر دقیق آدما...صحنه ها و لحظه ها بود اونقدررر که میتونستی خودت رو قشنگ توی صحنه ببینی و آدمای قصه رو کامل تصور کنی.

نگار:

اتفاقا ناتور هم به عنوان کتاب ماه همین کافه پیانو را معرفی کردهhttp://www.natoor.com/2008/05/1136.php . جالب نوشته :

سلام
توصیه می کنم کتاب داستان های شهر جنگی آقای احمدزاده نویسنده ی هم استانی ما هم بخوانید ...
***********************************************
k1: در رابطه با اين كتاب هم شنيدم. ممنون از معرفی‌تون.

saeed:

سلام کیوان خان!
خیلی وقته که وبلاگ شما رو می خوانم اما این اولین باره که کامنت میذارم براتون. از پاچه خواری وبه به!!! چه چه!!! درمورد وبلاگت فعلاً فاکتور می گیرم تا بعد سر فرصت برسم خدمتتون جهت عرض ...لی!!!
اما غرض از مزاحمت؛ الان ساعت 3 صبح جمعه است. همین الان که داشتم این پست شما رو می خواندم رادیو جوان بازخوانی یکی از داستانهای کوتاه لیو تولستوی رو پخش می کرد به اسم الیاس. من این داستان رو نخواندم اما این چیزی که من شنیدم خیلی مشکوک میزد. میخواستم بدونم این داستان و خواندی؟ اصلاً تولستوی همچین داستانی داره؟ اگه داره توش از قرآن اسمی آورده؟ آخه این چیزی که اینا پخش کردن از نویسنده جنگ و صلح بعید بود!!! حدس میزنم این جفنگ رو به اسم این بدبخت قالب کردن. اگه همچین داستانی هست آمارش و بده تا بخوانمش ببینم اینی که شنیدم چقدر راست بوده.
این دو تا کتاب که گفتی ابتیاع خواهد شد. این کارو لطفاً ادامه بده که خداوند تبارک و تعالی همین یه آرزویی که از تو برآورده کرده از من نکرده. پس جورش گردن شما.
ممنون و موفق باشی.
***********************************************
k1: نه والله من تا حالا نشنیدم تولستوی مشرک! همچین کتابی داشته باشه.

ممنون از اینکه بهترین رفیق ما هستی ..!

لیلا:

http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?16461

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


Please enter the security code you see here

Powered by
Movable Type 3.2