ساعت نميدونم چنده نصفه شبه. خيلی سعی كردم كه امشب هم مطابق معمولِ هر شب، ديرتر بخوابم ولی تمرين امروز و سگ دو زدنهای روی تردميل اونقدر خستهام كرد كه وسط مسابقه فوتبال تيمهای چك و تركيه از سری مسابقات جام ملتهای اروپا، ديگه نتونستم چشمهام رو باز نگهدارم و بازيكنها و داور داشتند وسط زمين ميدويدند كه جلوی تلويزيون دراز به دراز خوابم برد. احتمالاً توی خواب و بيداری و هنوز توی همون آسمون طبقه اول، سير و سلوك میكردم كه تو زنگ زدی، منتظر تماست بودم. من هنوز گيج و منگم و نميدونم اصلاً باهات سلام عليك كردم يا نه كه تو مشتاقانه و تند و تند، داری از كارهايی كه توی طول روز انجام دادی، تعريف ميكنی. باز طبق معمول و توی همون خلاء شبانگاهی، نبودن تو رو بيشتر و بيشتر احساس میكنم و دوباره توی همون حالت خلسه، لعنت ميگم به اين همه فاصله. به اين همه مسافت. به اين اختلافِ ساعتی كه انگاری مثل سياستهای دو كشور هيچ موقع قرار نيست با هم منطبق و چفت و جور بشه.
آب و هوای اونجا كه مثل هميشه خوب و مطبوعه و ظاهراً فقط يه كمی گرمتر از روزهای قبل شده. از دود و ترافيك هم كه خبری نيست. دغدغه گرون شدن گوشت و مرغ و برنج و قند و شكر و چايی رو هم كه نداريد. درسها خيلی خوب پيش ميره و مطابق معمول اين چند ساله، هر روز صبح كه از خواب بيدار ميشی و از خونه ميزنی بيرون، يه كافی از استارباكس ميگيری و همون پشت فرمون ميخوری و تا چند روز ديگه هم كه درگير امتحانهای ترم تابستونی ميشی و سرت حسابی شلوغ ميشه. اينجور كه میگفتی قراره بابت اون اشتباه خيلی بچهگونهايی كه توی تهيه گزارش يكی از درسهات كرده بودی و اونهم اين بود كه وقتی مطلبی رو از جايی ديگه مینويسی بايد حتماً داخل گيومه بذاری تا معلوم بشه مطلب نقل قول هست و تو يادت رفته بود اينكار رو انجام بدی و اون اساتيد هم اونقدر گاو هستند كه براشون هر چی قسم و آيه خورده بودی، قبول نكرده بودند و بعد از اينكه نمره اون دَرست رو كم كرده بودند، حالا قرار شده بری كميته انضباطی و ناراحتی تو از اين بود كه نكنه اين مورد بعنوان يه تقلب بره توی ركوردت.
لعنت به اين تكنولوژی. لعنت به اين ركوردهايی كه ما آدمها رو تبديل به يه شماره ديجيتال كرده و حالا ديگه جرات نمیكنيم جُنب بخوريم. اشتباه تو بقدری واضح و مشخصه كه مثل اينكه بيايی بنويسی، ميازار موری كه دانهكش است و بعدش نگی كه اين شعر مال سعدی هستش! خب اين مور كه يه مور معمولی نيست كه توی هر كوی و برزن و سوراخی باشه. اين، مور سعدی كه ديگه نيازی به گيومه و پرانتز و ويرگول و كـُتيشن و آلارم و علامت نداره. شعر سعدی از يه فرسخی هم معلومه و اشتباه سهوی تو هم به همين واضحی بود ولی خب اون احمقها حرف حاليشون نميشه كه نميشه چون اونها نه سعدی رو میشناسند و نه تو رو.
نميدونم، شايد هم وقتی داشتی پيش اون استادِ مادر فاكرِ تخم حروم كه حالا دوست دارم خرخرهاش رو بجويم، گريه میكردی يادت رفته بود خارجی صحبت كنی و پس از چند سال زندگی توی فرنگ اينبار به زبون فارسی بهش گفته بودی: استاد به خدا، به قرآن مجيد، به حضرت ابوالفضل، به جون مامانم كه ميخوام دنياش نباشه، من يادم رفته بود بايد اون مطالب رو داخل گيومه بذارم. استاد من كلی برای اون گزارش وقت گذاشتم و تحقيق كردم. استاد به ارواح خاك بابام من اگه اين درس رو پاس نكنم ... و اون عوضی هم، هر چند متعلق به سرزمينی بود كه مدعی آزادی و دموكراسی هستند ولی خب وقتی فهميد تو ايرانی هستی، خواست يه جوری حال يه آدم جهان سومی رو بگيره تا اون يادش نره توی اون سرزمين يه غريبه و يه مهمون ناخوندهیه كه براش هيچ كارت دعوتی فرستاده نشده! شايد همون روزی كه بغضت تبديل به هقهق گريه شد و كسی نبود تا سرت رو بذاری روی شونههاش، اين واقعيت رو بخوبی حس كردی كه اينجوری هم نيست كه آسمون همه جای دنيا يه رنگ باشه. با اينكه كنار دستت دريا و رودخونه و يه اقيانوس به وسعت تموم ايران بود ولی همون روز بود كه حس كردی دلت برای گوش ماهیهای ساحل خزر تنگ شده.
اين رو يادت باشه كه همه جای دنيا، آدمهای عوضی هستند. فرقی هم نداره توی كدوم يكی از اين پنج قاره باشه. چه توی پاركِ شهر تهران و چه توی هايد پارك لندن. از اون آدمهای تخم حرومی كه بقول ما ايرونیها پـ.سـ.تـ.ون ننهشون رو گاز گرفتند توی هر سرزمين و هر قوميتی پيدا ميشه، چه توی متروی ميرداماد، چه توی متروی پاريس و چه توی متروی نيويورك. گفتم نيويورك، راستی نيويورك، مترو هم داره؟! ... از بحث دور نشيم. حالا يه شب ديگه كه اوضاع احوالت خوب بود، وقتی زنگ زدی در رابطه با تموم خطها و ايستگاههای متروی تهران و فرانسه و آمريكا و انگليس صحبت میكنيم. در حال حاضر صحبت آدمهای ولدِ زنايی هستش كه همه جای اين كره خاكی و توی هر لباس و منسبی هستند. هم میتونند استاد دانشگاه آزاد علی آباد كتول باشند و هم استاد عالیرتبهی دانشگاه هاروارد و آكسفورد و بركلی.
و وقتی اونقدر صحبت كردی كه ديگه يادت رفت كه قراره صبح يكی از همين روزها، با عجله و اينبار بدون اينكه حتی به استارباكس هم سر بزنی بری و بشينی جلوی يه مشت آدم احمق، تا تو رو بخاطر دو تا دونه گيومه ناقابل، سين جين كنند، دوباره با شور و هيجانی خاص و طبق معمولِ هر شب و هر روز از تهران میپرسی. اگه روزی ده بار هم كه زنگ بزنی هر بار از اين شهر میپرسی. فكر ميكنی توی اين سالهايی كه نبودی اونقدر اين شهر برات غريبه شده كه حالا هی داری توش دنبال نشونههای آشنا میگردی. دنبال اينكه خودت رو وصله پينه كنی به اين شهر و به اين آدمها و به اين در و پيكر پير و فرسوده. از آب و هواش میپرسی. از آدمهاش میپرسی. از كوچه و خيابونهايی كه بهشون قول دادی يه روزی برمیگردی تا بری و دوباره توشون ليله و هفت سنگ و گُرگم به هوا بازی كنی و حالا كه فكر ميكنی میبينی ديگه نمیتونی موهات رو مثل اون روزها، دُم اسبی كنی. راستی موهات رو دم اسبی میكردی يا مثل جودی آبوت درستش میكردی؟ حالا ديگه دست و پاهات برای ليله و گرگم به هوا بازی كردن، خيلی بلند شده. حالا ديگه ميتونی همهی اون 8 تا خونهی ليله رو با يه قدم بپری. يادته خونههای يك و دو سه مثل نردهبون پشت سر هم به همديگه چسبيده بودند، چهار و پنچ، دوتايی، مثل لاله و لادنِ خدابيامرز از بغل بهم چسبيده بودند. شيش هميشه تك و تنها بود و تو چقدر دوست داشتی اين خونهی شيشِ محبوب و محجوب رو و آخر همه، هفت و هشت مثل دو تا خواهر برادر دو قلو، سفت دست همديگه رو گرفته بوند و ما رو نگاه میكردند. يادته، چقدر سخت بود وقتی كه قرار بود يه تيكه سنگ سفيد مرمر رو بندازيم توی خونه شيشم ... خونه شيشم، يادش بخير.
بعضی وقتها يكی ميرفت، وسط خونه شيشم واميستاد و پشت دو تا پاش رو مثل عدد هفت بهم میچسبوند تا بتونيم راحتتر نشونهگيری كنيم و سنگ رو بندازيم توی اون خونه. و حالا تو دلت لَك زده برای اون هشت تا خونهايی كه عصرهای تابستون با گچ سفيد روی زمين و توی اون كوچه بنبست میكشيدی و فرداش كه ميومدی باز مثل الان كه بیخونه هستی، بايد دنبال خونهها میگشتی تا پُررنگ و پُررنگشون كنی. اون روزها دلخوش همون خونههای گچی بودی ولی امروز حتی ديگه اونه خونههای كمرنگ گچی رو هم ... راستی حالت خوبه؟!
Comments (26)
ميدونی من چند تا دانشجو رو واسه همين موضوع فرستادم کميته انضباطی؟ ها ها. البته خلاف اول چيزی نميشه. بعد از يه مدت هم اگه تکرار نشه پاک ميشه. بهش بگو عذرخواهی کنه و بگه تو ايران يه کم متفاوته و اين فقط يه سوءتفاهمه. يه کم گريه زاری هم بد نيست!
Posted by مهناز | June 17, 2008 07:41 AM
Posted on June 17, 2008 07:41
کیوان، کیوان، کیوان، کیوان، کیوان...
Posted by پرستو | June 17, 2008 07:43 AM
Posted on June 17, 2008 07:43
اشکم در اومد صبح اول صبحی ... مخصوصا" که این نوشته رو با موزیک وبلاگ فروغ گوش بده آدم
Posted by PINK | June 17, 2008 07:44 AM
Posted on June 17, 2008 07:44
اگر روزي كسي هوس ' كش بازي' كرد منم خبر كنه لطفا. ليلي يك كم لوس بود.
Posted by فتانه | June 17, 2008 09:02 AM
Posted on June 17, 2008 09:02
به عاريه از پرستو و رعايت پانكچوئيشن و كتيشن گذاري : "عموكيوان، عمو كيوان، عمو كيوان، عمو كيوان، عمو كيوان....."
ته پستت كه رسيدم آب دهنمو به سختي قورت دادم.يادته منتظر ميمونديم ببينيم گوشه كفش بازيكن كي با خطهاي گچي مماس ميشه؟ يادت به خير كودكي :((
Posted by يك خانم متأهل | June 17, 2008 11:33 AM
Posted on June 17, 2008 11:33
خوشحالم که حالش خوبه:) ایشالاااااااااا همیشه خوب باشه. بهش بگو از این استادای بی معرفت که زبون آدم حالیشون نیمشه همه جای دنیا پیدا میشه، حتا تو همین کوچه پس کوچه های تهران خودمون. این استادا به هر زبونی باهاشون بحرفی حالیشون نمیشه:(
Posted by الناز | June 17, 2008 12:11 PM
Posted on June 17, 2008 12:11
خوشحالم که حالش خوبه:) ایشالاااااااااا همیشه خوب باشه. بهش بگو از این استادای بی معرفت که زبون آدم حالیشون نیمشه همه جای دنیا پیدا میشه، حتا تو همین کوچه پس کوچه های تهران خودمون. این استادا به هر زبونی باهاشون بحرفی حالیشون نمیشه:(
Posted by الناز | June 17, 2008 12:40 PM
Posted on June 17, 2008 12:40
کودکی ، گمشده ای که هیچگاه پیدا نخواهد شد !!
Posted by رها | June 17, 2008 12:46 PM
Posted on June 17, 2008 12:46
چه هیجان دل چسب و گاه دلهره اوری داشت عبور دادن ان سنگ سفید مرمر از یک خانه به خانه دیگر بدون ان که پایت روی خطوط قرار گیرد و سنگت بر روی خط ها بایستد ! مثل بازی زندگی امروزمان اما ...
Posted by لیلا | June 17, 2008 01:04 PM
Posted on June 17, 2008 13:04
لااقل از تویی که نوشته هایت را کم و بیش دوست دارم انتظار ندارم برای فحش دادن به طرف , از مادرش مایه بگذاری( مادر فاکر )...نمی دانم مادر و خواهر آن آدم چه گناهی دارند...ها ها ..ارزش زن را عشق است!...حتی می خواهی به یک مرد فحش هم بدهی فحش برمی گردد به وجود مادر و خواهر از همه جا بی خبر یارو ...شرم آور است...هرچند عادی شده...
Posted by سبزه خانوم | June 17, 2008 01:09 PM
Posted on June 17, 2008 13:09
کیوان من جدن با خوندن نوشته های تو دلم میلرزه. تمام تلاش هایی که برای رفتن خودم و یا هرکس دیگه ای می کنه به نظرم مسخره میاد.
با اینکه مطمئنم نسبت به خیلی چیزا ولی هربار تو اینطوری می نویسی ترس عجیبی سرتاپای وجودم رو می گیره.
همون حلقه ی آخر این داستان... همون دلتنگی لعنتی.. . من رو هربار دچار تردید می کنن....
Posted by Najmeh | June 17, 2008 01:34 PM
Posted on June 17, 2008 13:34
پسر تو وحشتناک فوق العاده ای!..
Posted by المیرا | June 17, 2008 02:34 PM
Posted on June 17, 2008 14:34
الان با اين روحيه اي كه شما دادين هر كي بود جلوي هيئت انظباطي كه سهله توي دادگاه لاهه شركت مي كرد!!!!!
ما كه اينجايم غمباد گرفتيم....
Posted by pepella | June 17, 2008 03:56 PM
Posted on June 17, 2008 15:56
خيلي به مترو گير ميدي ها!!!
ياد اون پسرايي افتادم كه باهاشون هفت سنگ بازي مي كرديم: يكيشون كشتي گير شد و رفت كانادا... يكيشون، انقدر از پدرش كتك مي خورد كه نمي دونم چي شد كه پيچ گوشتي فرو كرد تو سر يكي از بچه محلهامون و طرف را دچار فلج كرد و خودش رو دچار گرفتاري و مشكلات؛ يكيشون، جنازه اش از "مهران" برگشت، تير خورده بود به شقيقه اش، درست دو روز مونده به اتمام جنگ؛ يكيشون، تو بدمستي، زنشو به قصد كشت زده بود، زنه از تهران تا تبريز رو چطوري رفته بود كه فقط از دست شوهره فرار كنه؛ يكيشون، اُوردوز شد از تزريق هروئين؛ يكيشون، مهندس مكانيك شد انتظار داشت همه دختراي محل، بهش تعظيم كنن...
يادش به خير...
ياد اون روزايي كه مثل حالا نبود. مثل حالا كه دست هر بچه اي چه دوساله، چه شش ساله و چه هشت ساله در دست پدرو مادرشه در خيابون. روزايي كه با برادر و خواهر و دختر و پسر و همسايه، انقدر بازي مي كرديم كه از خستگي ناهار و شام كه سهله، كم مونده بود سفره را ببلعيم...
يادش به خير...
Posted by مريم | June 17, 2008 04:30 PM
Posted on June 17, 2008 16:30
لعنت به این فاصله ها
...
تف به این فاصله ها
...
این فاصله های لعنتی..
Posted by محمدرضا | June 17, 2008 05:04 PM
Posted on June 17, 2008 17:04
خب بابا به جا گریه زاری پاشو برو پیشش . ایشالله به همین زودی دوباره بغلش می کنی داداش .
Posted by saman | June 17, 2008 06:26 PM
Posted on June 17, 2008 18:26
کیوان جان مشکلی پیش اومده ؟ اخه این روزا خیلی دیر کامنتات را تائید می کنی ؟ از صبح تا حالا هر چی سر زدم چار تا کامنت اینجا هست . هر چند کامنت برات گذاشتن خیلی سخته . از صب تا حالا سه چار تا کامنت برات گذاشتم .هیچ کدام رد نشد . حالا نذر و نیاز کنم بینم این یکی رد میشه .
***********************************************
k1: راستش مشکل که نه ولی این روزها دسترسیم به اینترنت خیلی کمتر شده بخاطر همین امکان داره کامنتها دیرتر تایید بشه.
Posted by MAHSSA | June 17, 2008 06:51 PM
Posted on June 17, 2008 18:51
امان از این دلتنگیها
Posted by خپونی | June 17, 2008 07:31 PM
Posted on June 17, 2008 19:31
bedune hich tarofi migam! mareke minevisi ... tu omram 2ta web khundam ke vaghean az khundanesh haze faravan bordam yekish webe toe
Posted by odd girl | June 17, 2008 08:38 PM
Posted on June 17, 2008 20:38
من که این روزها همش اشکم در مشکمه تو هم با این نوشته هات هی بیشتر اشک منو در بیار عیبی نداره سر و جونمون فدای رفاقت حالا بعد از خوندن این مطلب رفتم این آهنگ هاتف رو گوش دادم که میگه : " وقتی میبوسه تو رو یاد من میافتی هیچوقت وقتی نازت میکنه یاد من می افتی هیچوقت وقتی گل میده بهت یاد میخکام میافتی وقتی زل زدی بهش یاد شکلکام میافتی یا که نه یاد من می افتی هیچوقت ؟ وقتی گریه میکنی سرتو بغل میگیره ؟ وقتی میخندی بهش واسه خنده هات میمیره وقتی باهم دیگه اید کنار هم این ور و اون ور وقتی چشم غره میری واسه چشات میزنه پر پر تو رو دوست داره مثل من یا که نه تو رو رو چشاش میزاره یا که نه ؟ مثل من ؟ " چه ربطی داشت ؟ شاید اصلا ربطی نداشت مگه همیشه باید ربط داشته باشه حالا هی اشک میاد و میاد و میاد
Posted by asal | June 18, 2008 02:45 AM
Posted on June 18, 2008 02:45
ميدانم آنجا همه چيز قانونمند است و چقدر خوب است. اين تنبيه انضباطي هم از روي همين مسئله است.
حالا چه نكتهاي توي نوشتهات ديدم؟ يك موقعهايي هست كه كسي را دوست داري و مي بيني كه اشتباه كرده ولي از تمام وجودت شروع به دفاع از او ميكني، اينقدر دفاع ميكني كه امر بر خودت مشتبه ميشود كه اصلا از ريشه كارش درست بوده.
چيزي كه من توي اين پستت ديدم همين علاقه بود نه مترو، نه تنبيه انضباطي و ...
Posted by خلوت ليلا | June 18, 2008 04:00 AM
Posted on June 18, 2008 04:00
شانس آورده شاید، شاید اگه دانشگاه زنجان درس میخوند ازش تقاضاهای دیگه ای هم میشد، امیدوارم خبر های استاد عرفان و اخلاق دانشگاه زنچان، معاونت آموطشیش رو شنیده باشی و فیلمش رو از یو تیوب دیده باشی. خیلی سخت نیست با زنجان سرچ کنی ، گل و بلبل سرزمین رو بهتر میبینی و استاد های نیمه نظامی رو هم....
Posted by هوس مبهمِ | June 18, 2008 04:40 AM
Posted on June 18, 2008 04:40
خیلی قشنگ بود! خیلی...
Posted by مستانه | June 18, 2008 10:33 AM
Posted on June 18, 2008 10:33
ما وقتی که لی لی بازی می کردیم اگه کسی میخواست که واسش برن توی یک خونه و پا بگیرن میگفتیم : "کمک خدا". معنیش همون بود که تو نوشتی.
بسی حال کردیم با این پستت آقا. ممنون.
Posted by امیر | June 18, 2008 11:07 AM
Posted on June 18, 2008 11:07
خب من تازه به خواننده های وبلاگت اضافه شدم(خسته نباشم)، من يه ذره خنگم، راستش نفهميدم در مورد کی بود ولی وقتی خوندمش(به تاَکيد يکی از دوستام) خيلی خيلی دلم گرفت... اميد وارم کار اين دوستمون حل بشه... اين استادارو هم هرچی بهشون گفتی نوش جوووووووونشون..
Posted by سميه | June 18, 2008 08:04 PM
Posted on June 18, 2008 20:04
سلام.جاش واقعا خالیه.ان شااله که زودتر حقش رو بگیره.واقعا راست گفتی آدم زبون نفهم همه جا هست.مخصوصا اگر یه ذره هم ملیت پرست باشه.به قول ما اهوازیا گل گراد خوشو روشو(یعنی گل بگیرتش یا در واقع بمیره).
تصور میکنم اگر اینطوری که نوشتی اونجا بودی میرفتی یقه طرف رو هم میگرفتی(انده لوتی)
Posted by baharak | June 21, 2008 08:22 AM
Posted on June 21, 2008 08:22