تقريباً تا دو سه سال پيش، آدم جايی روش نميشد بگه كه وبلاگ داره. اونايی كه بيسواد بودند و كُ.س رو با " صاد " مینوشتند، سرشون به آخور خودشون گرم بود و با تكنولوژی بيگانه بودند و تنها وسيلهايی كه اونها رو به اين دنيا مرتبط میساخت يه گوشی موبايل زُمخت نوكيا بود و تموم! سر و كله و رخت و لباسشون هم جوری بود كه گويا از دار و دسته اصحاب كهف بودند و سالها توی غار زندگی كردند و همين الان از كوه اومدند پايين و قاطی اجتماع شدند و از بغلشون كه رد ميشدی بوی عرق بدن و پشكل فرد اعلاء و پشم بز نچُسيده، ميخورد توی دماغت ولی خب در عوض، تعداد صفرهای شماره حسابهای بانكیشون اونقدر زياد بود كه انگشتهای دست و پا و تُـ.خ.مهای خودشون و همه پسرهای مفتخور و غولتَشنشون هم افاقه نميكرد تا ببيند اين ماه از قِبـَل فروش گاو و گوسفند و قند و شكر و روغن و آرد و مصالح و سيمان و كاشی و سنگ و سراميك و معامله زمينهای ورامين و كلاردشت و عباس آباد و سود حجرههای بازار ميوه و ترهبار و آهنفروشیهای شاد آباد، چقدر گيرشون اومده و وقتی ميرفتند توی بانك، رئيس بانك با داشتن سی سال خدمت و دو تا مدرك فوقليسانس مديريت مالی و حسابداری از همون پشت كانتر پا ميشد و جلوی تموم ارباب رجوعها تا كمر براشون خم و راست ميشد تا يه وقت به قبای نميدونم كجای مرتيكه چوپون بر نخوره تا يه وقت بخواد حسابش رو از اون بانك بكشه بيرون كه پاداش رئيس بانك به خطر ميوفتاد.
خب اين آدمها اصلاً توی باغ نبودند و آدمی و آدميزاد براشون فقط با پول معنا داشت و يه خطكش دراز فلزی دستشون بود كه همهی آدمها رو ميذاشتند بيخ ديوار و معيار سنجششون هم پول بود و درآمدی كه ديگرون خوابونده بودند توی حساب بانكیشون. علم و دانش و ابوعلی سينا و اِديسون و رابرت دنيرو و جدول مندليف و اينترنت و وبلاگ براشون با پشم يكسان بود. هر چند پشم براشون از تمامی جايزههای نوبل بيشتر ارزش داشت چون میتونستند اون رو بذارند روی ترازو و بفروشن و يه شبه به مايه نزديكش كنند. واسه اين آدمها يه ديـ.وثِ خانم بيار، ارزشش از هزار تا بلاگر با سواد و بيسواد بيشتر بود، بيشتر هست، بيشتر خواهد بود. راستش عمر بلاگ و بلاگر كه بيشتر از دهسال نيست ولی اين آدمها توی تموم طول تاريخ پخش و پلا بودند و يه ذره مطالعه تاريخی نشون ميده اينها از چه قُماشی بودند و هستند و خواهند بود.
البته بنظرم آدم باز با اين دسته آدمها وضعيتش روشن و مشخصتر بود. اونها هر چی كه بود، رو بازی میكردند و فقط و فقط يه معيار و يه هدف داشتند و اونهم پول بود ولی امان از اين جوجه فكلیهای تازه به دوران رسيده. همونايی كه به ضرب و زور سواد دختر همسايه و پسر مهندس فلانی و همكار واحد انفورماتيكشون، يه ايميل زپرتی برای خودشون دست و پا كرده بودند و ديگه به خيال خودشون سه دونگ شركت مايكروسافت رو سهيم بودند و بزودی هم تصميم داشتند شركتهای ياهو و آكروبات ريدر رو هم بخرند و بندازند پشت قبالهی ننهشون. جلوی اونها تا اسمی از وبلاگ و اينترنت ميومد پنداری به تموم مقدسات عالم هستی، فحش خواهر مادر داده بودی و ديگه تا خشتكت رو از پات درنمياوردند، ولكُن معامله نبودند. اونها هنوز وقتی میخواستند آدرس ايميلشون رو به كسی بدند اولش www مینوشتند! ولی خب خودشون رو محّق ميدونستند كه در رابطه با همهی فضای لايتناهی اينترنت اظهار نظر كنند جوريكه انگار اينترنت هم يه قسمتی از باغ آباء و اجدادی باباشونه كه دَم رودخونه جاجرود قرار داشت و هر سال سيزده بدر همه فاميل جمع ميشدند اونجا.
تا چند سال پيش داشتن وبلاگ، به مثابه داشتن سو.ز.اك و س.فلـ.يس و بيماریهای مُقـ.ار.بتی بود! انگار هپاتيت ب و ايدز داشتی، اونهم از راه ارتباط نامَشـ.روع جـ.نـ.سـ.ی. بخاطر همين، نه فقط اون موقع كه من هنوز هم تُـ.خم نمیكنم به كسی بگم وبلاگ دارم. همينجوری هم به اندازه كافی كُـ.ونم زخمی و گُهی هست و نزد قوم و خويش، آبرو و حيثيت ندارم ديگه وای بحال اينكه بفهمند هرازگاهی دو خطی هم اراجيف توی اينترنت مینويسم و اونوقته كه ديگه پنداری تموم سيبهای باغ جاجرود باباشون رو گاز زده، پخش زمين كردم و حالا اونها قرار بشينند و در رابطه با اين جنايت تاريخی حكم صادر كنند. از ديد اونها تو همزمان به باغ و به باباشون! تجاوز كردی و نبايستی بدون اجازه اونها به جاهای ديگه باغ سركشی میكردی و اين آدمها همونهايی بودند كه خيلیهاشون پُست و مقام مهم و ماشين و خونهی آنچنانی داشتند و روزی پونصد ميليون تومن چك امضاء میكردند ولی خب همه ايميلهاشون عكسها و فايلهای ثـ.كـ.ثی بود كه از فلان مهندس شاغل در فلان ادارهی كل براشون فوروارد ميشد.
صحبت از اينترنت و بلاگرها و خوانندههايی است كه مدتهاست توی اين محيط مجازی با هم بده بستون میكنند و داد و ستد اطلاعاتی دارند. بعضی از بلاگرها سالهاست كه مینويسند و شايد همهی شما خوانندهها فكر میكنيد اونها رو بخوبی میشناسيد ولی خب بايد يادمون باشه اينترنت و ايميل و ياهو مسنجر و حتی خود اساماس، دنيای مجازيست. يه دنيای كاملاً مجازی كه اين فرصت رو به آدمها ميده كه سالها يه زن توی اين فضا با قالب و سيمای يه مردِ سيبيل كلفت، سير و سلوك كنه و يا يه مرد هم ميتونه مدتها يه نامرد باشه. معمولاً همه خوانندههايی كه يه وبلاگ رو بطور دائم میخونند، با توجه به ديتاها و اطلاعاتی كه اون بلاگر بهشون ميده يه ذهنيتی از اون آدمی كه اون طرفِ مانيتور نشسته و داره سالها از خودش و طول و عرض و ابعاد زندگیش مینويسه پيدا میكنند. فرض بر اينه كه توی اين دنيايی كه پايه همه چيزش بر اساس دروغ و دروغ و دروغ بنا نهاده شده، حالا يه كيوانِ خری پيدا شده كه خدا زده پس كلهاش و اونهم اين شهامت رو داشته كه با زبونِ بیزبونی از خودش و مشكلات و معضلات و خوشی و ناخوشیها زندگیش بنويسه. اونوقت خواننده مياد و بر اساس گفتههای كيوان يه آدمی رو توی ذهن خودش ميسازه. بلند و كوتاه و كلفت و نازك. خوشگل و زشت و پر رو و خجالتی. پولدار و بدبخت و مفلس و غنی و ...
شايد منِ بلاگر اطلاعات و مشخصات خوبی از خودم به خواننده داده باشم ولی خب اين احتمال هست كه خواننده نتونسته باشه همون كيوانِ واقعی رو متصوّر بشه. بعدش هم اينكه مطمئن باشيد نه من و نه هيچ كس ديگهايی نميتونه همهی اون چيزهايی رو كه توی ذهن و در اطرافش ميگذره رو به صراحت توی اين محيط بنويسه، همونجوری كه شما خودتون هم نمیتونيد همه مسايل زندگیتون رو با تموم دوستان و اطرافيانتون در ميون بگذاريد. بنابراين شك نكنيد تصويری كه شماها از بلاگرها داريد يه تصوير خام و اوليه هست كه ميتونه فرسخها فرسخ با اون آدم واقعی فرق داشته باشه و اين نكته شايد آغاز يه جنجال و سوءتفاهم بزرگ باشه. بلاگر يه مطلبی رو مینويسه كه خواننده اون مطلب رو با متر و پارامترهای خودش اندازهگيری میكنه و نوع نگاهش با نويسنده مطلب متفاوت بوده، با توجه به تصويری هم كه از اون بلاگر ساخته به يه جمعبندی اشتباه ميرسه و اونوقته كه اگه دو طرف يه كمی عجول و كم طاقت باشند و حال و حوصله و فرصت تجزيه تحليل حرفهای همديگر رو نداشته باشند شايد خيلی وقتها كار به جار و جنجال و فحش و توهين و تهمت كشيده بشه كه خب نمونههاش رو همهمون توی وبلاگستان ديديم و شنيديم.
ما بلاگرها آدمهای عجيب غريبی نيستيم. مثل خيلی از شماها، صبح بدون اينكه صبحونه بخوريم هول هول ميريم سر كار و خيلی وقتها، نهار هوس كشك بادمجون با سبزی خوردن میكنيم و دوست داريم عصر جمعهها بريم يه جايی بشينيم دور هم يه گپی بزنيم و آش رشته بخوريم. ماها هم بد اخلاق ميشيم. كم طاقت ميشيم. توی گرمای خرداد ماه از كوره در ميريم و پاچه اين و اون رو میگيريم. اگه شام زياد بخوريم، دل درد میگيريم. بعضی وقتها با ديدن بعضی مناظر، شَق درد میگيريم. بیپول ميشيم. والله به خدا اينجوری نيست كه ماها يه مشت مرفه بیدردِ بچه پولدار زعفرانيه نشين باشيم كه از سر بيكاری نشستيم و وبلاگ مینويسيم و هر روز عصر كه ميشه با ماشينمون جردن و شهرك غرب رو بالا پايين میكنيم و توی كافه شوكا قهوه و اسپرسو میخوريم. نه بابا اينجوریها هم نيست. خود من حتی يه رنو زپرتی هم ندارم و خيلی وقتها ماها با اين همه اِهن و تِلپ و يد و بيضا، بايد دو كيلومتر عينهو چهار پا دنبال اتوبوس شركت واحد بدويم تا چهارصد تومن پول تاكسی نديم. اينجور نيست كه فكر كنيد ماها صبحونه خاويار میخوريم و يه سری آدم فضايی و ماوراءيی هستيم كه مثل فضانوردان، غذامون يه كپسول فشرده جلبك دريايیيه و شب به شب فقط به اندازه يه فضله موش دفع مدفوع میكنيم. نه آقا جون، پاش كه بيوفته ما هم وقتی بريم توالت يه جور ميرينيم كه تا دو ساعت بعدش كسی جرات نكنه بخاطر بوش، در توالت رو باز كنه. اينجور نيست كه بعد از رفتن ما به توالت، اونجا بوی ورساچه بده!
بنابراين همهی صحبت من اينه كه شايد نبايد وبلاگ و بلاگرها رو خيلی هم جدی گرفت. شايد نبايد محيط اينترنت و فضای وبلاگستان فارسی رو كه ماشالله هزار ماشالله روز به روز داره عريض و طويلتر ميشه رو اونقدر سفت و سخت و جدی گرفت. شايد همه اين تشكيلات و بگير و ببندها يه جور تفريح و گذران وقته. شايد همه اين حرفها يه جور دردِ دل كردنه. شايد همه اين نوشتهها يه جور پُر كردن اون تنهايیهاست كه بدمصب مثل چاه ويل، عميق و تاريك و بیانتهاست. البته ميشه از توی اين نوشتهها و بواسطه اين ارتباطات دنيای مجازی، خيلی چيزهای خوب هم ياد گرفت. ميشه با خيلیها دوست و رفيق شد. ميشه از تجربه خيلیها استفاده كرد. اينترنت يه دنيای مجازی هستش كه اين اجازه رو ميده آدمها توش نقش بازی كنند و اگه كيوان، آدم هنرمندی باشه شايد بتونه سالها همه شماها رو بازی بده و سر كار بذاره. تجربه چند ساله من از اين فضا اين بوده كه دنيای مجازی در كنار همه خوبيهايی كه داره، هميشه سرشار از سوءتفاهمات بوده و هست و خواهد بود. البته اينجور نيست كه همه ماها بخواهيم توی اين فضای مجازی رُل بازی كنيم و به هم دروغ بگيم. خيلی وقتها اومديم كه از حقيقت بگيم. خيلی وقتها اومديم كه از واقعيت بگيم. از دوستیها و رفاقتها و همهی اون مهر و محبتی كه اتفاقاً اين روزها توی دنيای واقعی گمش كرديم بگيم ولی شايد زبون واژهها حقير بوده. شايد منِ كيوان وقتی فقط قراره بنويسم، لالمونی میگيرم و نمیتونم بخوبیيه وقتی كه با كسی رودرو هستم، احساسم رو منتقل كنم. توی وبلاگ و ايميل و اساماس، حس قوی جريان نداره كه آدم بخوبی متوجه نظر طرف مقابلش بشه بنابراين " بايد " مراقب بود تا با يه خط نوشته، كسی رو آزرده نكنيم. اين " بايد " هم برای منی است كه وبلاگ مینويسم و هم برای شمايی كه خواننده هستی و ايميل ميزنی و كامنتی ميذاری و هم برای اون دوست عزيز و صميمی كه شماره موبايل هم رو داريم و برای هم اساماس میفرستيم.
شايد بايد از همين امروز ياد بگيريم كه وبلاگ و بلاگرها رو خيلی جدی نگيريم. ما بلاگرها زمينی هستيم و شايد تنها فرقمون با ديگرون اين باشه كه تونستيم زودتر از بقيه با اين تكنولوژی آشنا بشيم و همچنين اين شهامت رو داشتيم كه بياييم و يه قسمتهايی از زندگیمون رو برای شما هويدا كنيم و خود رو جلوی ديگران لخت كردن رو تجربه كنيم. دنيای مجازی قواعد و قوانين مخصوص به خودش رو داره. پس با سختگيری و بهونهگيريهای الكی اين فرصتِ " خود " بودن رو از همديگه نگيريم. من يكی كه توی هفت آسمون، يه ستاره هم ندارم پس اين اجازه رو بدين كه توی اين يه گـُله جا خودم باشم و گاهی كه سفره دلی پهن شده، بجای زخم زبون زدن پهلوی هم بشينيم و لقمهايی در كنار هم سَق بزنيم. بياييم اينبار سفره دلمون رو پهن زمين كنيم و همه با هم چهار زانو روی زمين بشينيم. وبلاگستان اين اجازه رو به تك تك ما ميده كه بتونيم خودمون باشيم و فارغ از همهی اون پوزيشن و پست و مقام و كلاس و شخصيت و كت و شلوار و كيف سامسونت و آقای مهندس و خانم دكتر، دوباره بچه بشيم، رشد كنيم، بزرگ بشيم، عاشق بشيم پس بياييم با ياد گرفتن قواعد اين بازی روح و روان همديگه رو آزرده نكنيم، اين توقع زيادی نيست.
Comments (31)
nazaret dar morede adami ke az hamin mohite majazi ashena mishan o too doniaye vaghie hamdigar ro paida mikonan chie? taklife unha chie in vasat?
doroste. nabaiad mohiti ro jedi gereft ke ye chizi tuye m aye haye neverland hast va har kasi har chizi ke mikhad az khdoesh unja misaze o be baghie neshun mide!shaiad vaghiat farsangha durtar va shaiad ainan hamini bashe ke ma darim mibinim
ba in hal fek mikonam ke bad az in tasvir sazi haye zehni zamani oza khaili gharash mishi mishe ke hamin adam ro mikhay tuye reality bebinish!
Posted by sun | June 11, 2008 07:44 AM
Posted on June 11, 2008 07:44
هنوز هم از اون دسته آدم هاييه كه هيچ شناختي از وبلاگ ندارن پيدا ميشه ... هنوز هم برايه بعضي ها اينجور چيزا ناشناخته است .
بلاگرم چون :
- حرفايي دارم كه هيچ گوشي برايه شنيدنش وجود نداره .
- ت ن ه ا ي ي
- وقتي مجبور روزي 12 ساعت شش روز در هفته پشت ميز كارت ميخ كوب باشي و حق جايي رفتن نداشته باشي مجبوري خودتو يه جور سرگرم كني
- حداقل تو اين شهرك مجازي ميتوني خودت باشي بدون ترس و واحمه از اينكه كسي حرفاتو پيرهن عثمون كنه و بخواد تو سرت بكوبه كه خاك تو سرت ال كردي بل كردي
بعد از اين همه نبودن با اين پستي كه گذاشتي كلي آدم رو بردي تو فكر ...
Posted by الي | June 11, 2008 08:11 AM
Posted on June 11, 2008 08:11
واقعا عالی بود. می دونی واقعا این پست عالی بود. حتم دارم که حرف دل خیلی ها رو زدی. واقعا این وبلاگستان به کسانی مثل شما نیاز داره. نه تنها وبلاگستان، که فرهنگ ما به آدمهایی که بتونن با قلمشون حرف حساب بزنن نیاز داره. واقعا عالی بود
Posted by پرستو | June 11, 2008 08:35 AM
Posted on June 11, 2008 08:35
چي اينقدر ناراحتت كرده؟
Posted by فتانه | June 11, 2008 08:37 AM
Posted on June 11, 2008 08:37
خب وقتی با 100% حرفهات موافقم چیز زیادی برای کامنت گذاشتن نمی مونه ...
اول اینکه خیلی حال کردم ... خیلی و مرسی ...
و بعد اینکه اونهایی هم که میان اینجا و تنهایی قسمت می کنن و از این حرف ها ... دقت کنی هر کسی که پا میزاره تو بلاگستان یا تنهاست یا درد داره یا عاشقه ... البته خب دروغ چزا منم اول اینجوری بودم ... البته نبودم ها ... ولی خودمو اینجوری نشون می دادم ... فکر می کردم ایونجوری باهال ترم ...
ولی خب تجربه 3 سال بلاگ نویسی خیلی از اینهایی که نوشتی رو بهم اثبات کرد ...
امیدوارم یک روز از نزدیک ببینمت و با هم بیشتر صحبت کنیم . امید .
Posted by امیدانه های امید | June 11, 2008 08:47 AM
Posted on June 11, 2008 08:47
نه... اصلاً توقع زيادي نيست...
Posted by مريم | June 11, 2008 09:02 AM
Posted on June 11, 2008 09:02
چي شده كه اينارو ميگي ؟ به هرحال گفتنش خوبه وقتي آدم حرفي تو دلش مونده .من خودم يه وبلاگ دارم كه گاهي بهش سر ميزنم .هربار كه چيزي مينويسم تلاش ميكنم يادم بره كه كس ديگه اي قراره نوشته مو بخونه .دوس ندارم تحت تاثير اين موضوع بنويسم .ميخوام بگم تو وقتي داري وبلاگ مينويسي داري لحظه به لحظه با ذهن خواننده هات پيش ميري و تصويري كه دوس داري ،از خودت ميسازي . به نظر من براي ما كه همه زندگيمون داريم تصوير ميسازيم و پشت نقابيم ، لخت شدن ( به قول تو ) فقط وقتي امكان پذيره كه مخاطبي رو براي خودت تصور نكني.به خاطر همينه كه من ترجيح ميدم همه نوشته هاي بلاگمو نمايش ندم يا هنوز با نوشتن تو همون دفترخاطرات قديمي بيشتر حال ميكنم .
Posted by f | June 11, 2008 09:03 AM
Posted on June 11, 2008 09:03
بله ماها مردمی هستیم ولی در موردمون فکر بد میکنن.
چوپون های شرکت ما از اینکه نمیتونن یک فیلم یک گیگ رو یک دقیقه ای آپلود و برای یک سوسمار خور اونور آب بفرستن شاکی هستن . باز به چوپون های پشم توست مورد اشاره شما
Posted by داریوش کبیر | June 11, 2008 09:24 AM
Posted on June 11, 2008 09:24
به نظر من بلاگ خوني فقط براي ارضا حس خواندن مطالبي روانتر از اخبار و روزنامهها است. مطالبي كه بعضا مهمترين اخبار رو از چندين ديدگاه و زاويه متفاوت عرضه ميكنند و جدي گرفتن اين مطالب و يا فضولي در شناختن آدمي كه اون طرف ميز بلاگ نشسته كار مسخرهايه. به نظرم مشكل ما آدمها فضوليمونه كه حتما بايد آدمها رو بشناسيم و بدونيم كي هستن در حالي كه هويت افراد مجازي تحت هيچ شرايطي، به ما ربطي نداره
Posted by چكاوك | June 11, 2008 10:16 AM
Posted on June 11, 2008 10:16
عده ای مثل قرص جوشان اند ، در لیوان آب که بیندازیشان طوری غلیان کرده و کف می کنند که سر می روند، اما کافی ست که کمی صبر کنی بعد می بینی که از نصف لیوان هم کمترند.
Posted by يگانه | June 11, 2008 10:19 AM
Posted on June 11, 2008 10:19
سلام
راستش من بعد از اينكه اولين بار به طور اتفاقي وبلاگتون رو خوندم خيلي خوشم اومد
(راجع به خطوط قرمز زندگي ) بعد آدرستون رو توي Favorite خودم اضافه كردم
ولي بعد از چند روز ديدم مطلب تازه اي نذاشتينن و حالا اين مطلب جديد
ببينيد من هم با شما كاملا موافقم و حرفهاتون رو قبول دارم گاهي وقتها منم بدجوري تو فاز اين مسائل ميرم شايدم اين شباهت طرز فكرامون بوده كه باعث شده تمام پست هاتون رو بخونم اما واقعيت اينه كه همين كه ما همديگر رو توي اين دنياي مجازي خارج از هياهو و مسائل دنياي بيرون و تمام اون چيزهايي كه با خودمون تو جامعه يدك مي كشيم مثل علائق ، احساسات ، فلسفه ها ، دين ، عنوان و شغلمون مي بينيم و با هم حرف ميزنيم خيلي خوبه اينكه بتوني فارغ از كار لعنتي كه تورو از صبح تا بوق سگ پشت ميز اداره حبس كرده چند لحظه اي كانال بزني و خود خود خودت بشي و اينكه بدوني كه اونطرف چند نفر مطالبت رو مي خونن و راجع بهش باهات حرف ميزنن خودش خيلي خوبه
ما همه اين روز ها صرفنظر از اينكه چقدر دور و برمون شلوغ باشه تنهاييم علت اصليشم همون حصار هايي كه خودمون دور خودمون كشيديم
كيوان من مطمئنم اگه من شما رو يه جايي خارج از اين محيط ميديدم محال بود تا مدتها باهاتون انقدر رك صحبت كنم و يا انقدر راحت باشم ولي اينجا ميشه راحت حرف زد
من دوست دارم شما همونطور با طنز و شادي كارتون رو ادامه بدي و اميدوارم موفق باشي
Posted by farnaz | June 11, 2008 11:24 AM
Posted on June 11, 2008 11:24
شاید اغراق امیز بنظر بیاد اما شخصا معتقدم به تعداد ادم هایی که وبلاگ دارند و همچنین به تعداد ادم هایی که به وبلاگ ها سرک می کشند نه در کلیت اما جزئی تر که بنگریم انگیزه های متفاوت وجود داره . جالبه که خود بلاگرها هم هراز گاهی نوشته هایی می نویسند در باب این که نباید وبلاگ و بلاگرها را جدی بگیریم . قبل از این نوشته شما اخرین پستی که در این مورد خوندم در این وبلاگ بود تحت عنوان زندگی مجازی :
http://durtarha.blogspot.com/
بنظرم در این مورد هم نمیشه خیلی کلی قضاوت کرد مثل بسیاری چیزهای دیگه . بلاگرهایی هستند که با اسم و رسم واقعی شون می نویسند و فراتر از ان در دنیای غیرمجازی هم ادم های شناخته شده و حتی مطرحی هستند . خب مسلما حساب شان از دوستانی که با اسم مستعار می نویسند جداست . این به معنای خوب یا بد بودن هیچ کدام نیست اما تا حدی نشانگر انگیزه های بلاگر هستش . یک نفر دوس داره دل نوشته ها و نظرات شخصی اش رو در قالب یک ادم صرفا مجازی و ناشناخته بنویسه و علاقه ای به افشای هویت غیر مجازی اش نداره اما دیگری با هویت غیر مجازی در دنیای مجازی حضور داره و مطمئنا عقل حکم می کنه ملاحظاتی را در نظر بگیره . اخیرا در سایت رادیو زمانه مصاحبه ای انجام شده بود با یک بلاگر مطرح وبلاگستان که از اتفاق وبلاگش از وبلاگ های مورد علاقه من هستش . مصاحبه جذابی بود اما غرض این که ان چه ان بلاگر عزیز در پاسخ به سوالات مصاحبه گر گفته بود با ان چه بلاگر دیگری با نوع نگاه دیگر و با اسم مستعار راجع بهش نظر میده زمین تا اسمان میتونه متفاوت باشه و حتما هم هست .حالا ان سر داستان را هم که در نظر بگیریم یعنی از سوی مخاطبان همین داستان وجود داره : " انگیزه های متفاوت " . ادم به بعضی وبلاگ ها سر میزنه برای اموختن و به فکر وادار شدن حالا در زمینه های مختلف . در مورد بعضی ها از طرز نگاه و نوع تفکر و موشکافی ان بلاگر لذت می بری . در مواردی ان وبلاگ فقط برات جنبه فان و سرگرمی داره . جاهایی هم هست که علیرغم صرفا یک رابطه مجازی اما حس صمیمیت خالصانه ای نسبت به ان بلاگر داری و خوندن دل نوشته های صادقانه و حتی روزمرگی های ان وبلاگ برات لذت بخشه (سلام پینکی ) . به هر جهت همه زمینی هستیم هم بلاگر و هم مخاطب . شاید حفظ حریم ها حداقل وظیفه هر کدام از ما در دنیای مجازی باشه چه به عنوان یک بلاگر چه به عنوان صرفا یک مخاطب .
Posted by لیلا | June 11, 2008 12:23 PM
Posted on June 11, 2008 12:23
آقا کیوان عزیز و گل و دوست داشتنی
می دونی، اگه به من بگن فقط می تونی از بین تمام وبلاگهای دنیا یکیو انتخاب کنی و بخونی، بدون شک اینجا رو انتخاب می کنم. چون هم حرف حساب میزنی، هم باحال میزنی، حرفات خستگی رو از تن آدم بیرون میاره و هزار تا دلیل دیگه.
اینا رو گفتم که بدونی وجود اینجا هرگز یکطرفه نیست و ماها هم شاید بیشتر از تو به اینجا نیاز داریم.
نمی دونم چی تو دلت بود و چی بهت گذشته که اینا رو نوشتی. همش هم درسته و 100% هممون باهاش موافقیم اما حرف من اینه که تو اصلن نباید به این چیزا فکر کنی. تو داری کار خودتو می کنی و اون دسته افراد معلوم الحال که تکلیفشون با خودشون و بقیه روشنه... پس سخت نگیر، بنویس برامون و بدون که هرکسی قلم تو رو نداره. مرسی بابت همه چیز.
Posted by Najmeh | June 11, 2008 01:42 PM
Posted on June 11, 2008 13:42
نه بابا کي بلاگرها رو انقدر جدي ميگيره؟! ما که خودمون بلاگريم، چند سال هم هست که بلاگريم ميدونيم همهي اينا رو. فکر هم نميکنم اصولاً کسي زياد آدم رو جدي بگيره!... ميگم دقت کردي قسمت اول نوشتهت رو تقريباً سالي يه بار مينويسي؟!!
ولي خيلي دوست دارم يه تحليلي در مورد انگيزههاي وبلاگ نويسي صورت بگيره که خوب خوراک خودته!
Posted by هانیه | June 11, 2008 01:55 PM
Posted on June 11, 2008 13:55
شايد بشه گفت نميشه جدي گرفت و اعتماد كرد. چون خيليها هستن كه توي محيط مجازي از شخصيتهاي مجازي هم استفاده ميكنند. كي ميدونه واقعاً اونطرف قضيه چه خبره!!؟؟
Posted by high light | June 11, 2008 02:45 PM
Posted on June 11, 2008 14:45
آقا دمت گرم. حرف دل زدی.
Posted by حامد | June 11, 2008 06:37 PM
Posted on June 11, 2008 18:37
کیوان جان چی شده ؟باز یکی اومده گل واژه بهت تحویل داده؟آق چقدر دل نازک شدی تازگی! ببین فقط بدون بعضی ها با آدمی مثل تو "بد" باشن خیلی بهتره اصلآ باعث افتخاره جون تو...به ضرب المثل انگلیسی میگه:a friend of every one is a friend of no one خوب نمیشه که همه باهات خوب باشن فحش اونا یک سر طیفی هست که نقطه مقابلش تویی ÷س تا وقتی دشمنات بهت فحش میدن بدون داری درست میری...
Posted by saye | June 11, 2008 09:44 PM
Posted on June 11, 2008 21:44
من که مدت زیادی نیست وبلاگ مینویسم، اما تو دوستها و آشناهای دنیای حقیقی فقط تعداد خیلی خیلی کمی که خودشون بلاگر هستند آدرس وبلاگم رو دارن، با حرفهات کاملاً موافقم خود من همون ماه اول وبلاگ نویسی که تازه هم دفاع کرده بودم و درسم تموم شده بود یه پست مسخره نوشتم و یه خواننده خیلی گل که استاد دانشگاه توی رشته خودم بود بهم پیشنهاد کار داد. منو به یکی از اقوامشون تو یه شرکت درست حسابی معرفی کرد و رفتم برای مصاحبه و رزومه ام خیلی اتفاقی افتاد دست یکی ازدانشجوی قدیمی این خواننده عزیز که الان میشه رییس من! خلاصه آقای رییس یه روز این استاد قدیمی رو چند ماه بعد میبینه و میفهمه من و استادش به وسیله وبلاگ با هم آشنا شدیم. از اون روز تا حالا همش به من گیر میده که آدرس وبلاگت چیه؟ خیلی راحت میتونم آدرس وبلاگ رو بهش بدم اما دلم نمیخواد بعضی ها رو وارد دنیای مجازی کنم، مخصوصاً رییسم رو. من وبلاگ مینویسم که آرامش داشته باشم که راحت هر چی دلم میخواد بنویسم بدون در نظر گرفتن هیچی
Posted by خپونی | June 11, 2008 10:54 PM
Posted on June 11, 2008 22:54
آخ....
آخ گفتی....
Posted by محمدرضا | June 11, 2008 11:26 PM
Posted on June 11, 2008 23:26
سلام کیوان از پشت یک سوم.
بازم سلام.
تو خیلی خوب مینویسی.نه به خاطر اینکه...بیشتر وقت ها از کلمات محاوره ای زیر شکم استفاده میکنی که برای مخاطب عام وب لاگت خوشاینده...به خاطر اینکه قریحه ی نوشتن داری و میتونی مخاطبتو نگه داری...خیلی وقته که بهت گفتم...به نظر غمگینی...مدت هاست...نمیپرسم جرا چون غم مال انسان هاست...بلاگر ها چون دیده نمیشند توهمی توی فضای ذهنی مخاطب عام میسازند که اونها گمان میبرند که بلاگرها در رفاهند و در دستشویی نم.ی.گ.و.زن.د!!!شاید اگر من هم مثل تو لینک بازی میکردم و مخاطبم رو میتونستم نگه دارم...مخاطب من میفهمید که میشه دائم غصه خورد و ناشاد بود و افسرده و از این افسردگی به از پشت یک سوم رفت و در آرشیو دنبال نوشته اهای خنده دار گشت.نمیگم طوری بنویس که مه بخندن...واقع بنویس..تو با وجود زیادی نوشتنت باز هم خودت رو قایم میکنی.چرا؟
Posted by میس شانزه لیزه | June 12, 2008 12:30 AM
Posted on June 12, 2008 00:30
امیدوارم بانی این پُست، کمی بیندیشه وحتی اگه بدون غرض دلتُ رنجونده، بتونه دلجویی کنه یا زخم زبون، نیش و کنایه ، تمسخر و ... تکرار نکنه و حرفهاشُ مزه مزه کنه و بعد بزنه. البته امیدوارم.......
Posted by م.م | June 12, 2008 09:33 AM
Posted on June 12, 2008 09:33
حالا خوبه که فحش خار مادر برات نمینویسن. من دو نفر هستن که اساسی انگار تو جنبش حماس هتسن، هر بار یه مطلب مینویسم بدون هیچ ربطی یه سلامی به خانواده ما میرسونن!!! بدبختیه ها!!
ولی از این که بگذریم من به این نتیجه رسیدم که وبلاگ درمانی باید تو ایران بررسی بشه و امکان داره که کار کنه، نه که همه رو عادت دادن به دو رو بودن (حداقل دو رو) اینه که حداقل یه جور پروسه درمانی هستش این وبلاگ برای خیلی ها
Posted by هوس مبهمِ | June 12, 2008 12:32 PM
Posted on June 12, 2008 12:32
تو خودت هم دچار توهم شدی ها حالا چرا فکر میکنی که بقیه فکر میکنن وبلاگ نویسها عجیب و غریب و تافته ی جدا بافته هستن و غیر آدمیزادن و نمیتونن گه گردن کلفت داشته باشن ؟
Posted by امیر | June 13, 2008 12:41 AM
Posted on June 13, 2008 00:41
فکر می کنم اون ذهنیت تقریبا غیر واقعی که نوشتی خواننده ها از بلاگر ها دارن,دیگه قدیمی شده... الان به نظر می یاد واقع بینی خواننده ها بالاتر رفته باشه...
Posted by سبزه خانوم | June 13, 2008 01:08 AM
Posted on June 13, 2008 01:08
خیلی نوشته ات به جا بود. البته من چند تا از بلاگرها را از نزدیک میشناسم و حقیقتش وقتی دیدمشان، بعد از گپ و گفتگو دیدم دیدگاهشون خیلی به نوشته نزدیکه. حالا ممکنه عملشون بسته به نرمهای اجتماع فرق کنه، اما این مساله همیشه میتواند صادق باشه.
والا دروغ چرا ولی من یکی اگر ایران بودم تا حالا جور میکردم شما دو تا کیوان های وبلاگستان را (سی و پنج درجه را میگم) از نزدیک ببینم. تصور من از شما ها مهم نیست، مهم اینه که ذهن شماها که اینطوری مینویسید اپریشیت بشه. کار هر کسی نیست اینطور نوشتن.:)
Posted by آسمون | June 13, 2008 10:06 AM
Posted on June 13, 2008 10:06
che dele pori
chi shode k1 ??!!
Posted by pink | June 13, 2008 11:26 AM
Posted on June 13, 2008 11:26
وقتي پست به اين طولانياي رو ديدم فكر كردم عمرن بخونمش. ولي واقعن خوب نوشته بودي و من تا ته ته خوندم و كامنتها رو هم همچنين. مرسي. من خودم هميشه سعي ميكنم تصور كنم آدمي كه فلان مطلبو نوشته چه جوريه. مثلن خود تو! خب سخته. ولي تو سخت نگير.
Posted by وهم سبز | June 13, 2008 06:41 PM
Posted on June 13, 2008 18:41
برای بیشتر ماها ارتباط با احساساتمون و درک صحیحش مشکله چون ما یاد گرفتیم یا به عبارت بهتر تجربه ثابت کرده که ابراز احساسات معمولا بایددر جهت مقاصد خاصی ابراز بشه . بنابراین نوشتن از عقاید نظرات و تفکرات کمی مشکوک بنظر میرسه ، در نتیجه کسانی که قادرند بنویسند چون با احساساتشون در ارتباط اند و منبع تفکراتشون رارامی شناسندکمی مشکوکند بهمان علتی که در پاراگراف اول ذکر کردم
http://www.nartt.blogfa.com
Posted by نارتیتی | June 14, 2008 03:08 PM
Posted on June 14, 2008 15:08
حالا چرا اينقدر عصباني؟!2و3 تا پاراگراف اولت كه نشون ميده دل پري داري!كي اذيت كرده....بگو ميزنيمش (;
Posted by محبوبه | June 15, 2008 10:14 AM
Posted on June 15, 2008 10:14
k1 jan mishe ye bar dige begi koja mitoonam farsi type konam? addressi ke dade boodi nemidoonam chi shode!
ammaaaaaaa in neveshteha baes shode ke fekr konam bishtar az har kase digehie tabiei o normal hasti. nazdiktar o ghabele lamstar. ki gofte to oon ETIie hasti ke az hava oftade roo zamin?!
Posted by sahar | June 16, 2008 05:49 AM
Posted on June 16, 2008 05:49
سلام کیوان خان
خیلی با این نوشته به اصطلاح "حال" کردم. همیشه صریح و روان می نویسین و به دل می شینه. مرسی
Posted by از زندگی | June 18, 2008 04:39 PM
Posted on June 18, 2008 16:39