واکنشهای عجیب غريب حامد بهداد در نشست مطبوعاتی
نمايش «سگ سكوت» با بازی پانتهآ بهرام، باران كوثری، حامد بهداد و ...از 15 تيرماه در تماشاخانه ايرانشهر روی به صحنه میرود.
نمونهای از يك آدم دزد، پُر رو، متقلب، شياد، با اعتماد به نفس
كليه حقوق طراحي شده اين تمپليت در پيش طراح (علي عباديان) محفوظ است و هرگونه كپي برداري از آن پيگرد قانوني دارد ... بابا روتُ برم، سنگ پا
درگذشت مایکل جکسون از نگاه کاریکاتوریستهای خارجی
توی اين هاگير و واگير اين بنده خدا چرا مُرد؟!
نوشته پدرام در رابطه با پس فرستادن كافه پيانو
نویسندهی کتابخانهام را که میتوانم انتخاب کنم! نمیتوانم؟
لينك از گوگل ريدر و ليلا
لينك از گوگل ريدر
مقدمه و شروع هر كاری خيلی مهمه. يه سری كارها كه همه لطف و صفاش توی همون مقدمهايی هستش كه بنا به آموزش و توان و قدرت و تحرك و محرّك و طول و عرض جغرافيايی و ساعات شبانهروز، گاهاً به نيم ساعت، چهل دقيقه و شانس اگه يار و يارت اگه اينكاره باشه! تا يكساعت هم طول ميكشه و عجب لطف و صفايی هم داره اون لحظاتی كه هی عرق ميكنی و تب ميكنی و لرز ميكنی و هِنهِن ميكنی و خيس ميشی و سيخ ميكنی و ... ادامهش ديگه بنظرم خيلی لذتبخش نيست چون ظرف چند ثانيه بعد، آبی روون ميشه و اون پروسه لذتبخش به اتمام ميرسه. اين آب بر خلاف همهی اون آبها كه آباد ميكنه اين يكی ويرون ميكنه و ميرينه به همهی اون لحظاتِ ناب و عمليات رمانتيك. بنابراين توی يه سری از مواقع كه اوضاع احوال ناجوره و حين كار شرايط سخت و طاقتفرسا ميشه، بايد زرنگ بود و يه جورايی اون سر نازك رو نشون خلقالله داد تا اونها نترسن و رَم نكنند و اونوقت راغب بشن و خودشون دنبالت تا خونه بيان و اونوقت اونجاست كه ميتونی اون سر كلفتی رو كه زير لحاف قايم كردی نشونشون بدی و تا دسته ... حق پدر صلوات فرست رو بيامرزه!
همه اينها رو گفتم تا شما رو تشويق بدنبال كردن مطلب امروز بكنم. در واقع پاراگراف اول نشون دادنِ سر نازكی بود كه بيرون از لحاف بود و الان ديگه همهی شما به هوای خوندن يه مطلب پو.ر.نو تا آخرين كلمه، پست امروز رو دنبال میكنيد و محاله كه اون رو تا آخر نخوريد ... ببخشيد نخونيد! امروز میخواهم در رابطه با موضوعی بنويسم كه البته خودم هم نميدونم چه جوری و از كجا شروعش كنم. نوشتن در رابطه با بعضی موضوعات، كار سختی هستش و فكر كنم موضوع امروز هم از اون دسته مسايله. بهرحال شروعش میكنيم تا ببينيم به كجاها میرسيم.
قطعاً همه ماها در هر سن و سالی يه سری خطوط قرمز توی زندگی خودمون داشتيم و خواهيم داشت. اگه كسانی هستند كه هيچ وقت و هيچگاه و توی هيچ لحظهايی از زندگیشون خط قرمز نداشتند و نمیدونند امروز در رابطه با چی داريم حرف ميزنيم، اونها میتونند ادامه مطلب رو نخونند و برن توی حياط، خاك بازی كنند منهم قول ميدم به همهشون آخر سال يه نمره 14-15 بودم و قبولشون كنم!
قطعاً هر كسی با توجه به سُنت، باور، فرهنگ، شخصيّت، تحصيلات، سن و سال، موقعيت اجتماعی، محل زندگی، روشهای تربيتی و ... برای خودش يه سری خطوط قرمز كم رنگ يا پُر رنگ داره. بنظرم داشتن خط قرمز توی زندگی، يه پارامتر مهم برای انسان بودن و نزديك شدن به كمالات انسانیيه. بهرحال اينكه آدم بياد، برای خودش و رابطه و آدمها و ارتباطات درونی و بيرونیش يه حريم و مرز بذاره، خيلی ارزشمنده. اين نشون دهنده اينه كه اون آدم میخواد به نَفس و اميال خودش، دهنه بزنه و نمیخواهد جفتك بندازه و ياغيگری كنه و به هر قيمتی به هر چيزی كه ميخواد برسه. مثلاً شايد يه كسی باشه كه خوردن مشروب رو برای خودش خط قرمز بدونه و تحت هيچ شرايطی مشروب نخوره. حالا چه حموم زايمون خواهرش باشه، چه ختنهسورون داداشش باشه، چه شب هفت بابا و چه عروسی ننهاش ... اون چون با خودش عهد كرده، مشروب نمیخوره، سالهاست كه نخورده ولی شايد شبی، در كنار يه آدمی كه خيلی دوستش داره لبی به می بزنه ... يعنی از خط قرمز زندگيش عبور ميكنه.
خيلی از آدمهايی كه به جرم دزدی الان گوشه زندان هستند كسانی بودند كه برای خودشون خط قرمز داشتند و هيچ وقت به دزدی فكر نمیكردند ولی آيا ما تا حالا خودمون رو گذاشتيم جای اونها تا ببينيم اگه ما هم تحت اون فشار و اجبار بوديم، دزدی میكرديم يا نه؟! در حال حاضر كه شكم همهمون سيره همه دَم از اخلاق و معنويات و ارزشهای انسانی ميزنيم ولی اگه يه روز بچهمون اونقدر گرسنه بود كه داشت قبض روح ميشد باز هم دزدی برامون خط قرمز بود و ازش عبور نمیكرديم؟!
پس فكر كنم تا اينجا همهمون قبول داشته باشيم كه يه آدم استاندارد با معيارهای آدم بودن توی جامعه كنونی، قطعاً برای خودش و بصورت ناننوشته، خطوط قرمز تعريف ميكنه. اين خطوط قرمز يه شبه ايجاد نشده كه قرار باشه يه شبه هم از بين بره. اون خطوط، منطقه غير مجازی رو مشخص ميكنه كه كسی حق نداره وارد اون مناطق بشه. همهی ماها خيلی محكم و سفت و سخت به عقايد و خطهای قرمز زندگیمون اعتقاد داريم ولــــــــــــی گاه پيش مياد كه آدميزاد بنا به موقعيت و شرايطی كه توش قرار میگيره از اين خطوط قرمز عبور ميكنه ... لطفاً نگيد، نه اينطور نيست چون خط قرمزها رو تعريف كرديم كه ازش عبور نكنيم و اگه قرار باشه از اين خطوط عبور كنيم ديگه خط قرمز نيست و ... بنابراين از اين شعارهای كليشهيی نديم چون هيچ كدوم از ماها معصوم و بّری از گناه نيستيم كه تحت هر شرايطی پشت اون ديوارهای قرمز وايستيم. مهم اينه كه زندگی ما خط قرمز داشته و سالها نيز به اون منطقه ممنوعه احترام گذاشتيم ولی گاهی بنا به دلايلی كه منهم دنبال اون دلايل هستم، اين حريم شكسته ميشه.
بله، درسته كه خط قرمز رو گذاشتيم كه ازش عبور نكنيم ولی اگه شرايط بگونهايی شد كه مجبور شدی از اين خطوط عبور كنی و البته اين عبور با يك ديد و شناخت كافی و لازم بود اونوقت چی؟! مثلاً خيلی از دختر خانمها هستند كه بهيچ عنوان دوست ندارند قبل از ازدواجشون با كسی رابطه جنسی كامل و س.ك.س داشته باشند ( كاری به درست و غلط بودن اين عقيده ندارم ) ولی بواسطه شناخت و علاقهايی كه توی يه مقطع زمانی نسبت به پسری پيدا میكنند و چون فكر میكنند اين آدم اونقدر براشون ارزشمنده كه میتونند باهاش س.ك.س داشته باشند از اون خط قرمزی كه سالها برای خودشون گذاشته بودند، عبور میكنند. اين مقوله با هرزهگی خيلی متفاوته. اون دختر قرار نيست بغل هر پسری كه بهش گفت، سلام بخوابه بلكه فقط با اون كسی كه وجود و حضورش اونقدر براش مهم و ارزشمند بوده، رابطه برقرار كرده. حالا من تموم حرفم اينه كه آيا اون خط قرمزی رو كه يه روزی بنا به هزار و يك عامل برای خودمون گذاشتيم رو بايد هميشه حفظ كنيم و بهش معتقد باشيم يا اگه دختر خانمی اومد و يه چنين رابطهايی ايجاد كرد و از خط قرمزش گذشت، ديگه نبايد در رابطهاش قضاوت و پيشداوری كرد. نبايد سركوفتش زد. جامعه نبايد به اون و رابطهايی كه داشته نگاه سنگين و غير قابل بخششی داشته باشه. شايد لازم شد حتی بهش احترام هم گذاشت!
قرار دادن خط و مرز توی يه جريان و رابطه، خيلی خوبه و احترام و حفظ اون مهمتر از هر چيز ديگهيه ولی اگه بتونی به خلوت آدمها نفوذ كنی، میبينی كه خيلیها از اون خطوط قرمزی كه خودشون برای خودشون گذاشتند، رد شدند. خطوط قرمزی كه با توجه به معيارها و پارامترهای مهم زندگیشون، بنا نهاده شده و براشون خيلی مهم بوده ولی توی اون لحظه، طرفِ مقابل و يا جريان بقدری براشون ارزشمند بوده كه اون برخلاف معيارهای چند سالهاش از خط قرمزش گذشته و چون با شناخت درونی بوده هيچ وقت هم دچار عذاب وجدان نشده.
درك مثال بعدی قطعاً از مثالهای بالا سختتره و كسانی میتونند در رابطهش اظهار نظر كنند كه تجربه لازم رو داشته و بخصوص توی موقعيتش قرار گرفته باشند.
" زن شوهردار " لغتیيه كه توی فرهنگ ما ايرانیها بار معنايی زياد و سنگينی داره. توی خيلی از مواقع و جلوی خيلی از اراذل و اوباش، اشاره به اينكه طرف زن شوهرداره باعث شده كه اون شخص، دست و پای خودش رو جمع و جور و ماست خودش رو كيسه كنه. جوانان به مقتضيات سن و سالشون دوست دارند دست توی هر سوراخی بكنند ولی حتی نگاه جوانان افسار گسيخته جامعهی امروز ما، معمولاً به زن شوهردار يه نگاه احترام آميزه ولی خب الان صحبت از اراذل اوباش و جوانان تينايجری كه معمولاً بر اساس احساس تصميمگيری میكنند، نيست. صحبت از قدارهبندان چاله ميدون نيست. صحبت از عربده كشان و دزدان ناموسِ ميدون غار نيست. میخواهم يه مثال عينی بزنم و در رابطه با يكی از دوستان خودم بنويسم. صحبت از دو تا آدمه كه جفتشون تحصيل كردهاند. جفتشون سنشون اونقدر بالاست و اونقدر سردی و گرمی زندگی رو چشيدند كه اگر بهم علاقه پيدا كردند مطمئن باشند از روی هوا و هوس و اميال شيطانی نبوده بلكه شايد، نيمه گمشده همديگه رو يافتند. جريان عشق رو لمس كردند. پسری مجرد مياد و بواسطه يه اتفاق با خانمی متاهل و كاملاً متشخص آشنا ميشه. بواسطه شرايط كاری اين ارتباط ادامه داشته و بعد از يه مدتی اونها حس میكنند اين آشنايی و اين دوستداشتن، جنسش متفاوت با دوست داشتنهای معمولی ديگه است. درك متقابل و تفاهمی عميق از خلق و خو و شخصيت و مرام و منش همديگه، باعث ميشه كه رابطه اونها روز به روز بيشتر و بهتر و لذتبخشتر از قبل بشه تا جايكه رابطهی اونها بقدری عميق و با شناخت ميشه كه برخلاف نظر هر جفتشون كه سالها داشتن چنين ارتباطی رو توی ذهنشون خط قرمز ميدونستند وارد منطقه ممنوعه ميشن و با هم، س.ك.س برقرار میكنند.
مردی كه هيچ وقت مادرزاد دزد نبوده و هميشه دزدی رو منطقه ممنوعه ميدونسته و سالها با آبرو زندگی كرده و شغل آبرومندی هم داشته در يه مقطع زمانی بقدری تحت فشار قرار ميگيره كه مجبور ميشه دزدی كنه ... عبور از خط قرمز! دختری نه بواسطه هرزگی بلكه بخاطر دوست داشتن پسری كه قرار بوده باهاش ازدواج كنه رابطه جنسی برقرار میكنه ... عبور از خط قرمز! زنی متاهل با مردی كه هر دو، سن نسبتاً بالايی دارند و مقوله س.ك.س رو يه رابطه كاملاً ارزشمند و حتی مقدس ( و البته خط قرمز ) ميدونند به يه شناخت و آگاهی از هم ميرسن كه حس میكنند میتونند با هم اين رابطه رو برقرار كنند ... عبور از خط قرمز!
همونجوری كه گفتم، حتماً همه ماها برای خودمون خط قرمز داريم ولی آيا واقعاً تا حالا از اون خطوطِ قرمز عبور نكرديم؟! يه موقع هست كه هيچ شرايطی پيش نمياد كه آدم وارد منطقه ممنوعه بشه بنابراين اينجا نمیتونه بخودش مدال لياقت بده، اونجايكه براتون يه شرايط و آدم فوقالعاده ارزشمند پيدا شده كه حس كردين بايد بخاطر اين آدم از خط قرمزهای زندگیتون بگذريد، انصافاً توی اون شرايط چيكار كردين؟!
اميدوارم تعداد كسانی كه ميان و لطف میكنند و نظراتشون رو مینويسند، بقدری باشه كه يه جامعه آماری خوب داشته باشيم و بتونيم از روی اون به يه نتيجهگيری درست برسيم. در صورتيكه مايل نيستيد مشخصات حقيقی خود رو بنويسيد لطفاً با يه نام مستعار نظر بدين. ممنون از همهتون كه سعی داريد اينبار زلال باشيد و حداقل توی اين محيط مجازی حقيقت رو اعتراف كنيد.
به خدا اين كامنت دونيت منو بكشت پسر جان
الان نزديك دوبار دارم نظر ميزارم نميدونم قبلي ها رسيد يا نه ولي دوباره ميزنم برايه اطمينان بيشتر .
عبور از خط قرمز به بديه اسمش نيست يعني به نظر من اسمش رو بد در كردن دست زياد نشه .
بعضي اوقات مخصوصاً از 17 سالگي تا 25 سالگي آدم بدفرم طلبه ميشه از اين خطه عبور كنه البته به غير از دزدي كه از 5 سالگي تا صد سالگي احتمال عبورش هست . اين رو به عنوان يه داغ ديده دارم ميگم .
تو اين دوره زمونه كسي نمي تونه ادايه بچه پيغمبري در بياره هر كدوم از ما به شكلي از اين خطه رد شديم ننگ و آر كه نيست آدميزاد كنجكاوه ماجرا جوييه تو خون آدميزاده وگرنه اين همه پيشرفت وجود نداشت ما هنوز برگ دوره كونموم ميبستيم و تو چادر زندگي ميكرديم
منم از خط قرمز زندگيم كه تو ذهنم برايه خودم ساخته بودم عبور كردم خيلي كارا كردم خيلي كارهايي كه فكرشو نميكردم يه روز به مرحله عمل برسه . ولي اگه هر كاري كردم دودش تو چشم خودم رفته و كسي رو آزار و اذيت نكردم .
هر بلايي بود سر خودم آمد هرچي بود تو خودم شروع شد پا گرفت و يه روز تموم شد .
الان هم پشيمون نيستم به غير از يكي از خريت هام كه باعث شد يه جاندار بي جان بشه فقط همين و بابت همين هنوز كه هنوز خواب هايه كج و كوله ميبينم و عذاب وجدان دارم .
از گذشته كه پشت سرم داشتم پشيمون نيستم خوب بود تجربه خوبي بود چيزايي كه يه روز فقط ديده ، خونده و شنيده بودم الان يه تجربه كاملاً كامل و جامع ازش دارم .
من يه عقيده اي دارم البته نميدونم تا چه حد درسته ولي من ميگم اگه قرار باشه خلاف سنگين و سبك ، سس كك سس ، آبشنگولي ، دود و دم ، و هزار و يك غلط ديگه تو زندگي آدم نباشه پس آدمي هفتاد هشتاد سال عمر بكنه كه چي بشه ؟؟ خوردن و خوابيدن و كار كردن كه قربونش برم حيوون هايه ديگه هم بلدن .
***********************************************
k1: لطفاً اگه خوانندهها نتونستند برام كامنت بذارند لطف كنند و نظرشون رو برام ايميل كنند تا خودم اون رو توی كامنتها بذارم. مرسی.
يك موقع خط قرمزها در تقابل با ضروريات و ناچاريهايي قرار ميگيره كه به عزيزان آدم مربوط ميشه و هيچ راه ديگري هم نيست. مثل همون كسي كه براي برطرف كردن زجر گرسنگي بچش به هر دري زده راهي پيدا نكرده و در اوج استيصال دزدي ميكنه. فكر نكنم كسي هم محكومش كنه. يا كسي كه غرورش خيلي براش مهمه و به خودش قول داده كه جلوي هيچ احدالناسي (معلم-استاد-رييس...) سر خم نكنه ولي يك شب كه عزيزش رو دستش ميمونه و دربدر بيمارستانها ميشه از دربون و نرس گرفته تا دكتر بايد التماس كنه و به دست و پاشون بيوفته. اينجا ديگه اون خط قرمز و غرور و اين حرفها اصلا به مخيله طرف هم راه پيدا نميكنه.
اما به عنوان يك "زن شوهردار" نظرم رو در اين باره بگم: خط قرمزي كه در اين مواقع تعريف ميشه ديگه يك موضوع شخصي نيست. منِ نوعي فقط به خاطر خودم نيست كه بايد به اين مسئله فكر كنم. يك آدم ديگه هم هست كه غرورش، احساسش، حس اعتمادش و ... به برخوردهاي من و رعايت حدود روابطم وابسته است. حالا اينكه در هر رابطه زناشويي دو نفر تا چه حد اين انتظار رو از هم دارن به خودشون مربوطه.
مشكل ديگه هم برميگرده به جنبه آدمها. من خودم براي همه يك خط واحد ندارم. بلكه براي هر كسي به تناسب شعور و جنبش. مثلا تو محيط كار با بعضيها ميشه جوري صميمي شد كه از نظر ناظر خارجي اوه اوه ديگه خط بي خط !! (البته هميشه هم بايد گوش به زنگ بود كه طرف خيلي پسرخاله نشه - چون به هر حال خط وجود داره فقط يك كم دورتر) اما با كساني بايد مواظب بود كه موقع سلام عليك لبخند هم نزني. در هر حال به نظر من خط قرمزي كه براي افراد متاهل وجود داره برآينديه از كليه فاكتورهاي شخصيتي و تربيتي و اعتقادي و ... از يك طرف و ميزان علاقمندي و رضايتشون از زندگي شخصيشون از طرف ديگه. كه معمولا اين وجه دوم تعيين كنندهتر هم هست !
به نظر من همون طور که گذاشتن خط قرمزها باید دلایلی درست و منطقی داشته باشه رد شدن از اونها احتیاج به دلایل محکمتری داره. دلایلی نه لزوما منطقی و عقلانی. ولی دلایلی که حداقل خود فرد رو و وجدانش رو قانع کنه.
گمان کنم اگر بپذیریم که همه چیز نسبی است و هیچ چیز قطعی نیست ، باور این هم برامون آسون می شه که بعضی اوقات شرایط باعث می شه باورهات تغییر کنن که اصلا بد نیست . تا اونجایی که با خودت صادق باشی.
دور از گود نشستن و شعار دادن !
کاریه که اکثر ما انجام میدیم.مرد زن دار,مرد متاهل....کلماتی به قول شما با بار معنایی سنگین......... شب ها با این حس لعنتی عذاب وجدان از خواب میپری که ای دل غافل داری چه میکنی؟ خراب کردن یک زندگی ,خیانت,...با وجود همه اینها بازم ریسک میکنی و ادامه میدی......... تجربه و حس کردن آدمی که تو زندگیت فقط و فقط یکبار اتفاق میافتد.
این ارتباط رو شروع کردم و در اوج بریدم.... مثل یک زایمان سخت بود !
بعد از این یاد گرفتم که راجع به آدمهایی که بنظر ما خطوط قرمز را زیر پا میذارن بد قضاوت نکنم.
چشمها راباید شست
من فكر مي كنم خط قرمز برقراري چنين رابطه اي خيلي پررنگه...نمي شه با هر خط قرمز ديگه اي مقايسه بشه...اين دو نفر عاقل و بالغ و فهميده اي كه اينهمه حرمتو تقدس براي س ك س قائل هستن بهرت بود با تعقل رابطه قبلشون رو مديريت مي كردن و يا به بهترين شكل در مورد خاتمه دادن به رابطه پيشين وارد عمل مي شدن و بعد بدون زير پا گذاشتن خط قرمز طي طريق مي كردنو باهم بيشتر معاشرت مي كردن...
كيوان عزيز تو هم كه تجربه تاهل رو داري به خوبي مي دوني كه اين فقط يه رابطه ساده نيست...و قطعا ذهن و روان اون دونفر وردر تمام روز و شبهاي بعد در گير ميكنه و اونها نمي تونن مثل سابق براي رابطه هاي عاطفي قبلي شون انرژي بذارن...
زندگی بدون گذشتن از این خط قرمزها فقط تکرار مکرراته
خب تو زندگی خیلی مواقع پیش میاد که مجبوری از روی این خط ها رد بشی و خیلی وقت ها هم پیش میاد که حق انتخاب داری که رد بشی یا نه... گمونم تفاوت آدمها اونجایی معلوم میشه که حق انتخاب دارن
قبل از اینکه بیشتر ادامه بدم اول باید تعریفمو از خط قرمز بگم :
خط قرمز به اون خطی گفته میشه که هر آدمی برای خودش و فقط برای خودش تعیین میکنه. یعنی زمانیکه انجام دادن و یا ندادن اون کار فقط خود اون شخص رو متاثر بکنه نه کس دیگه رو
به طور کلی، این که آدم چرادور یه مطلبی خط بکشه و اونو بکنه خط قرمز بستگی به شرایط همون موقش داره که خب بازم اون به نظرم یه مقدار زیادی بر می گرده به شرایط سنی و تاثیرات محیطی، به نظرم ( امیدوارم) هر آدمی توی زندگیش حد اقل یک بار خط های قرمز زندگیشو رد کرده باشه و یا اونا رو عوض کرده باشه که در غیراینصورت اون آدم اصلا از لحاظ فکری به بلوغ نرسیده
اما یه سری چیزا هستند مثل دزدی که به نظرم تعریفشون با خط قرمز فرق میکنه، برای عموم آدمهای دنیا دزدی یه صفت غلط و یه کار اشتباه ست اینکه حالا مثلا یکی اونو واسه خودش خط قرمز بکنه یکی نکنه نداره، خط قرمز مال اون زمانی هست که هر آدمی میخواد برای خودش و تنها خودش یه اصولی رو رعایت بکنه، مثل نخوردن شراب، یا داشتن و نداشتن ص ک ث . ولی همونطوری که گفتم، مواردی مثل دزدی یا قتل یا جنایت دیگه قراردادهای اجتماعی و از پیش تعیین شده ای هستند که قرار نیست برای من خط قرمز باشه و برای دیگری نباشه
حالا اینکه هر آدمی توی زندگی توی شرایطی قرار میگیره که مجبوره از این اصول تخطی بکنه حرف کاملا درستی هست که خب اگه کسی بخواد بگه که من این کارو نکردم یا اینکه بی منطق آدمهایی که این کارو کردن رو قضاوت بکنه ، دیگه باید به عقلش شک کرد.
سلام..من خیلی وقته که وبلاگ شما رو می خونم
ولی بار اوله که دارم کامنت می ذارم..
اول از همه بگم که پستهای اخیرتون فوق العاده شدن..
فکر می کنم تحول خیلی خیلی بزرگی درون شما بوجود اومده..
بگذریم..
در مورد این پست باید بگم بغیر از پاراگراف اولش بقیه مطالبشو با همه وجودم درک کردم و قبول دارم چون توی این موقعییت قرار گرفتم..
با همه ارزشی که برای اون خطوط قرمزی که خودم واسه خودم ساخته بودم قائل بودم به خاطر اون شخص نوعی یا اون حادثه مقدس یا هر چیز دیگه که بشه اسمشو گذاشت برای لحظاتی فقط لحظاتی ازاون خط قرمز گذشتم ولی دوباره برگشتم..هم از رفتنم و بیشتر از برگشتنم راضیم..
ومی دونم که این گذشتن معنا و رنگ و بوی دیگه ای به این چارچوبها و به قول شما خطوط قرمز زندگی من داد..
اگه لازم بشه باز هم می گذرم و با همه وجودم سعی می کنم که برگردم..
در صورتي از خط قرمز مي گذرم كه وارد خط قرمز شخص ديگري نشود.
يعني در يك رابطه انجام هر كاري فقط عبور از ديوار قرمز من باشد و در صورتي كه براي طرف مقابل هم اين طور باشد بايد مطمئن بشم كه اونم اندازه من به اين درك رسيده.
اگر به اين درك برسم كه كاري كه مي خواهم بكنم ارزشش داره حتما مي گذرم
از خط قرمز کنونی می گذرم . بعد خط قرمز تازه ای برای خودم تعریف می کنم .
به نظر من هیچ کس نمیتونه بگه که این خط قرمز را تا حالا زیر پا نذاشته. و نمیتونی هم کسی که این کارو کرده سرزنش کنی چون توی هر شرایطی بینهایت متغییر برای آدم وجود داره وبه این دلیله که نمیتونی خودت را جای بقیه بذاری و کار بقیه را رد کنی.
میدونی بیشتر برای من راه رفتن روی این لبه ها و مرزهاهیجان انگیز تره. اینکه خودت را بین کشش و مبارزه باهاش قرار میدی
در مورد این مثالی هم که زدی تا حالا باهاش درگیر نشدم. چون تا حالا اگه با کسی توی رابطه ای بودم و شخص سومی هم سرو کله اش پیدا بشه سعیم را کردم که از این دو تا یکی را انتخاب کنم. فکر کنم چون هنوز نسبت به کسی اون تعهدی که با ازدواج به وجود بیاد نداشتم و هیچ وقت خودم ملزم به ادامه دادن یه رابطه نمیدونستم، نتونم شرایط متاهلا را درک کنم
سلام , صبح شنبه رو با موضوع خیلی جالبی شروع کردی .موضوعی که مدتهاست فکر منو به خودش مشغول کرده.شخصا" فکر میکنم تا توی اون شرایط خاص قرار نگرفتیم نباید کسی رو متهم کنیم.من فکر میکنم که همه آدمها بسته به اندازه فهم و درک و شعور و سواد و بخصوص فرهنگشون یه سری خطوط قرمز تعریف شده برای خودشون دارن.گذشتن از خط قرمز خاطره انگیز و گاهی زیباست و می تونه دنیای ما قبل را با ارزش تر کنه.فقط باید مواظب باشیم که حریمی ویران نشه! تجریه جالبی میتونه باشه به شرط اینکه پا رو از گلیممون فراتر نذاریم.
کیوان عزیز اول از همه ممنون بخاطر گذاشتن پست هایی از این قبیل و به فکر انداختن خواننده ها که کمی دقیق تر و ریز بین تر مسائل را ببینند. اگر همین دو سوال پیش این پست رو می خواندم و می خواستم برایت نظر بگذارم مطمئناً کلی فلسفه بافی می کردم و قانون و تبصره ردیف می کردم و این کارها را نقد می کردم و پای تعهد و وفاداری رو وسط می کشیدم. با اینکه همیشه آدم تو داری هستم و حتی تو محیط مجازی هم برایم حرف زدن از زیر و بم زندگیم سخته دوست دارم این بار بی پرده حرف هام رو بزنم. 24 ساله بودم که بخاطر اختلافات زیاد مجبور شدم طلاق بگیرم بگذریم که با چه شرایط سختی جدا شدم و چقدر از نظر روحی ضربه خوردم. خوب حداقل من این شانس رو داشتم که خانواده خوبی داشتم و تقریباً بعد از طلاق هیچ مشکلی روحی و مالی نداشتم و همیشه خانواده ام پشتیبانم بودند. شاید خنده دار باشه براتون اما روزیکه دیگه کارهای طلاق تموم شده بود پشت دستم رو داغ کرده بودم که دیگه با هیچ مردی معاشرت نکنم. تا اینکه بر حسب اتفاق با مردی آشنا شدم که تو این یکسال و چند ماهه خیلی از چاله چوله های روحی من را پر کرده و برای من خیلی آدم ارزشمندیه، یادمه اوایل آشنایی مون ازم پرسید اگر بعد از یه مدتی بنا به هر دلیلی رابطه مون ادامه پیدا نکرد و مثلاً بعد از 15 سال اتفاقی دوباره همدیگر رو پیدا کردیم و تو شوهر کرده بودی حاضری بیای من رو ببینی و آیا با هم س ک س هم داریم اونموقع من بدون لحظه ای تردید گفتم نه س ک س نه فقط می یام می بینمت اما تو این یکسال اینقدر اون آدم و رابطه مون برام ارزشمند شده که مطمئنم اگه بنا به هر دلیلی رابطه مون ادامه پیدا نکنه و شرایطی پیش بیاد و من اون آدم رو بعد از چند سال دوباره ببینم و بر حسب اتفاق شوهرم داشته باشم قطعاً باهاش س ک س هم خواهم داشت البته از ته قلبم دعا می کنم و دوست دارم که هیچ وقت تو اون موقعیت قرار نگیرم و اگر هم رابطه مون بنا به هر دلیلی ادامه پیدا نکرد و بعد از یه مدتی همدیگر رو دیدیم من شوهر نداشته باشم اما هیچ وقت نمیشه زندگی و فراز و نشیب هاش رو پیش بینی کرد و قطعاً اگر شوهر هم داشته باشم اگه اون بخواد باهاش س ک س هم خواهم داشت اما این دلیل بر هرزه گی من نیست و فقط این دلیل بر اینه که اون آدمه برای من خیلی ارزشمنده که حاضرم بخاطرش از خطوط قرمز بگذرم و جسم و روح خودم رو متعلق به اون می دونم وگرنه به جرات می توانم بگم من از دو سه سال پیشم سخت گیرتر هم شدم تو رابطه ام با جنس مذکر و فقط وجود این آدمه که برام ارزش داره. و در آخر اینکه شاید ذکر این نکته هم برای شما و خواننده ها بد نباشه که نگارنده این سطور کسی که شاید یکم بیشتر از افراد معمولی جامعه از قوانین و حقوق و حد و مرزها آگاهی داره ولی باید بگم اونجا که یه آدمی برایت ارزشمند می شه دیگه بحث قانون و قاعده و خطوط قرمز بنظرم در میان نیست و تو فقط اون آدمه رو می بینی و دوست داری روح و جسمت متعلق به اون باشه و دلیلی بر هرزه گی طرف نیست و چقدر خوبه که همه مون سعی کنیم و تمرین کنیم که کسی رو ندانسته نقد و قضاوت نکنیم و خودمون را اول جای طرف بگذاریم و بعد رای صادر کنیم. و به قول سهراب " چشمها را باید شست جور دیگر باید دید".
ببین رفیق؛ یه دوره هایی بوده که توش یه سری کارها رو منم واسه خودم گذاشته بودم تو خط قرمز. بعد ها با یه کم فکر کردن دیدم خیلیاشون اصولاً از بیخ و بن مورد دار بودند و الکی خودم رو علاف یه سری قید و بند ها کردم. الانه اونقدر به سبکبالی و بی اهمیتی نزدیک شدم که فکر میکنم خط قرمز گذاشتن یه جور کار اشتباهه و آدم نمیدونه تو یه شرایط خاص چه حسی بهش غالب میشه و چه واکنشی میتونه نسبت به محیط پیرامونش داشته باشه. اینه که الان خط قرمز برای من اینه که تو زندگیم اصولاً خط قرمز نداشته باشم!
قبول دارم که می شه گاهی خطوط قرمز را برداشت و یکم اون طرف تر کشید و گاهی اصلا نکشید، ولی یه سری از این خطوط قرمز شخصی نیست. برای کنار هم نگه داشتن آدمهاست. برای شکل دادن به چیزیه که بهش می گن جامعه. بعد اگه بخوای یه سری از این خطوط قرمز جامعه رو برداری، نتیجه ش هرج و مرج بی نظیری می شه. مثل دزدی... اگه بچم داشت قبض روح می شد... یا مثل همسر مردم. (حالا فرض که چهار زنی رو فراموش کنیم و کلا بگیم که همسر هر کسی یه دونه س) یه سری خطها، برای کنار هم بودن لازمن. شاید بشه یکم جابجاشون کرد، مثلا بگیم اونی که بچش
گرسنه س اگه دزدی کرد می زنیم توی سرش! و اگه یکی از سر شکم سیری دزدی کرد، می ندازیمش آب خنک بخوره. ولی نمی شه حذفشون کرد.
به نظر من در وهله اول آدم بايد تا جاي ممكن خطهاي قرمز زندگيشو در آخرين و كوچكترين حد ممكن بذاره. يعني فضاي زندگيش به قول امروزيها تا جاي ممكن extended باشه. در نتيجه اين سياست خيلي از كارها رو بدون اينكه عذاب روحي ناشي از شكستن خطوط قرمز رو تحمل كنه ميتونه با لذت انجام بده. مثال خيلي عينيش خصوصا واسه پسرها ميتونه اس.تم.ناء باشه. توي ذهن خيلي از پسرها بدليل اينكه اينكار در دين اسلام حرام شمرده شده انجام دادنش همراه با عذاب وجدان ناشي از شكستن خطوط قرمزه. خصوصا اينكه از بچگي هم همه ميگن كه اينكار باعث ضعيف شدن چشمها ميشه. در حاليكه امروزه متخصصين سكسولوژي مستربيشن رو بعنوان يك راه سودمند براي تخليه تنشهاي سكسي همه آدمها توصيه ميكنند و حتي اخيرا خوندم كه مردان براي جلوگيري از سرطان پروستات بايد حتما اينكار رو انجام بدن. متخصصين داخلي هم همگي بر بي ضرر بودن اينكار اتفاق نظر دارند و در جواب نظر دين در مورد اين قضيه هيچ كس دليل واقعي اون رو نميدونه. بنابراين دليل اينكه اين مسأله به يك خط قرمز در ذهن ما تبديل شده چيه؟
اگه بپذيريم كه بسياري از احكام دين (چون من خودم آدم دينداري هستم از اين منظر به قضيه نگاه ميكنم) در زمان و شرايط صدر اسلام معني دار بودن بسياري از خطوط قرمز رو ميتونيم عقبتر ببريم. مثال ديگه خوردن مشروبه. حرام شدن خوردن شراب بدليل اين بوده كه بعضي از مسلمانان بدمستي ميكردند و با همون حالت ميومدن تو مسجد پشت سر پيغمبر (ص) به نماز جماعت واميستادن و چون حالشون خوب نبوده بجاي نماز دري وري ميگفتن (اون اولها شراب حروم نبوده). اما همه ميدونن كه خوردن شراب به مقدار كم واسه قلب خيلي مفيده كه اون رو هم از نظر علمي همه تأييد كردند. اگر خوردن شراب از نظر دين ما يعني اسلام ايرادي نداشت اكثر مردم ما مثل بقيه مردم دنيا همراه با غذا شراب ميخوردن بدون اينكه اصلا اين قضيه واسشون مهم باشه. اينكه نميخورن بدليل اونچيزيه كه در اثر مذهب در فرهنگ و عرف ما شكل گرفته.
خيلي حرف زدم نميدونم اونچيزي رو كه ميخواستم بگم تونستم يا نه. خلاصه اينكه هر كسي بايد خودش با شناختي كه از خودش داره و اونچيزي كه بنظرش از هر لحاظ درسته تشخيص بده كه چه كاري رو انجام بده. مثلا يكنفر مطمئنه كه خوردن شراب به مقدار كافي نه به زندگيش لطمه اي ميزنه نه باعث اذيت و آزار ديگران ميشه. پس مطمئناً خوردن شراب جز خطوط قرمز زندگي اون آدم نيست و اون شخص در نهايت لذت اينكارو انجام ميده. همينطور هم ميشه در مورد سكس قضاوت كرد. اينكه دختري تا زمان ازدواج ويرجين باشه تو جامعه ما يك خط قرمزه. اما اگه يك دختر خودش به اين تشخيص برسه كه نفس باكره بودن ارزش نيست و همچنين زمانيكه بدنش سكس با كسي رو كه عاشقشه طلبيد بها دادن به اين خواسته براش از همه چيز با ارزشتر باشه خيلي راحت ميتونه با اين قضيه كنار بياد و از اون لذت ببره و تا آخر عمر هم خودشو بخاطر اينكار سرزنش نكنه. پس تا اينجاي صحبتم اين بود كه آدم تا جاي ممكن بايد خطهاي قرمز رو عقب ببره تا بتونه از زندگيش لذت بيشتري (لذت معقول و پسنديده) ببره.
اما جايي هست كه آدم ناچار ميشه همون خطوط قرمز حداقلي كه براي خودش گذاشته رو بشكنه كه فكر كنم منظور تو هم بيشتر اين قسمت ماجراست. يعني يك شرايطي پيش مياد كه يكنفر حاضر ميشه (با اختيار خودش نه به اجبار) خط قرمز زندگيشو رد كنه. مثلا همون خانم متأهل فرضي كه عاشق يك جوان مجرد شده و اين عشق تا جايي رشد ميكنه كه باهاش سكس ميذاره، به احتمال زياد هر دو تاي اين آدمها خصوصا اگه تحصيل كرده هم باشند خيانت كردن رو دوست ندارن و سكس با غير از همسر، بعنوان بالاترين درجه خيانت، فكر كنم خط قرمز نه تنها تمام ايرانيها بلكه تمام مردم دنيا باشه. اما اونها به جايي رسيدن كه با اختيار و تصميم خودشون اينكار رو انجام دادن و حتي انجام دادن اينكار رو درست هم ميدونن. دليلش يك چيز ميتونه باشه و اون هم اينه كه واقعا واقعا واقعا آدم بايد خطوط قرمز زندگيشو به خاطر چيزي بشكنه كه ارزششو داشته باشه. اگه سكس با اون جوون مجرد واسه اون خانم ارزش اينو داشته كه احتمالا زندگيش از دست بره و آبروش ريخته بشه (احتمالا رو در نظر بگيريد) شكستن اون خط قرمز كار درستيه. منظورم اينه كه اگه آدم ديگه يه جايي رو واسه خودش خط قرمز گذاشت يا نبايد اونو بشكنه يا اگه شكست واسه چيزي باشه كه واقعا ارزشش رو داشته باشه. اگه يك دختر اعتقاد داشت به اين اينكه تا قبل از ازدواج با كسي سكس نداشته باشه شكستن اين خط قرمز فقط بخاطر اينكه سكس رو بخواد تجربه كنه حالا با هر فردي كه شرايطش پيش اومد ارزشش رو نداره. در اين شرايط آدم بايد اينقدر قوي باشه و قوت تشخيص داشته باشه كه داره مرز ممنوعه زندگيش رو بخاطر چه چيزي رد ميكنه. اگه براش عين روز روشن شد كه اون كار ارزشش رو داره پس خط شكني ميكنه ولي اگه ديد كه نه ارزشش رو نداره نبايد خط قرمز زندگيشو بشكنه.
ازدواج یه قرارداده اگه تخلف کنیم فسخ میشه
من اینجوری می بینم این عبور از خط قرمز نبوده
خیانت در یه معاهده بوده
خط قرمز جایی جواب میده که خودتی و خودت
اصلا به جامعه کلنی اعتقاد ندارم چون همیشه بهتر از اون چیزی که داری وجود داره....
خطوط قرمز فردی رو به شرطی که کسی در شکسته شدن این خطوط آسیب نبینه رو در صورت لزوم می شکنم اما مثلا اگه ازدواج کنم به هیچ وجه خطوط قرمز ازدواج رونمی شکنم چرا که اونجا یک خطوط قرمز دو نفره تعریف شده و دیگه فقط مربوط به من نیست اگر واقعا ازدواجی منو اونقدر پابند یا بهتره بگم دلبند نکنه که خطوط قرمز را نشکنم قبل از هر چیز رابطه ازدواجم رو خاتمه میدم بعد میرم سراغ کار دیگه چون باز هم معتقدم آدم باید تکلیفش با خودش روشن باشه نمیشه هم خدا رو خداست هم خرما !!؟؟؟
این در مورد دزدی و سایر موارد دیگه هم صدق می کنه دزدی کردن از کسی شاید به نظر شکستن خطوط قرمز خود شخص باشه اما اینجا میشه تجاوز به حریم دیگران و من اصلا اینو دوست ندارم حتی مثلا وقتی کسی اعتقاد داره که باکره بمونه ممکنه این اعتقادش بر بنا بر هزار دلیل من جمله حفظ آبروی خانوادگی باشه جون مثلا در یک منطقه زندگی می کنه که اونجا باکره بودن صد در صد زیر ذره بینه و یک ارزش ویژه محسوب میشه و اینجا چون دیگه این مسئله فقط به خودش مربوط نیست و حقوق آدمهای دیگه مثل آبروی خانواده و پدر و مادرمطرح میشه باید خطوط قرمز را رعایت کنه .حالا که فکرش رو می کنم جدا خطوط قرمزی که ما بخواهیم بشکنیم و مواظب باشیم به کسی آسیب نرسونه خیلی کمند و همین تعداد کم هم به تناسب در برخی جاها و موقعیتها قابلیت اجرایی ندارند در هر صورت اصولا خط قرمز چیزه خوبیه و گرنه زندگی خیلی هر دمبیل می شد یک مطلب مهم رو هم خیلی دلم میخواد اضافه کنم و اون اینکه نیاز یا فشار دلیل خوبی برای شکستن خطوط قرمز نیست شکستن خطوط قرمز دلایلی محکمتر قویتر منطقی تر و حتی معنویتر می خواند البته دلیل نه توجیه .مثلا نگار عزیز اگه با مردی ازدواج کنه که بسیار بیشتر از مرد فعلیش بهش رسیدگی کنه و خاطر همو خیلی بخواند آیا حاضره باز به این قطعیت بگه خطوط قرمز رو می شکنه و با مردیکه فعلا باش دوسته و ظاهرا در قله ارتباط عاطفی با اون به سر میبره ارتباط بر قرار کنه؟
***********************************************
k1: قابل توجه نگار خانم. ایشون در آخر کامنتشون از شما سوالی رو پرسیدن که اگه دوست دارید بهشون جواب بدین.
بحث جالبي است. من خودم هر موقع كه خط قرمز زندگيم را رد كرده ام تا يك مدت با خودم درگيري داشتم خيلي فكرم مشغول مي شد ولي بعد اين مطلب را پذيرفتم و الان كه بهش نگاه مي كنم پشيمون نيستم. يه جوري آدم بزرگ مي شه. اين گذر از خط قرمز باورهاي منو تغيير داد و ديگر رهگذران خط قرمز برايم انسان هاي مطرود نبودند.
ولي هنوزم اگه برگردم به اون زمان گذر از خط قرمز را به خانواده ام نمي تونم بگم.
من از این خط قرمز گذشتم..بعد از 5 سال...نه اونقدر که به خودم صدمه بزنم .به خاطر خودم و کسی که دیگه مطمئنم دوستش دارم..قبلترهافکر می کردم که بعدش احساس گناه کنم یا عذاب وجدان بگیرم..ولی هیچ کدوم به سراغم نیومد..
چقدر این پستتون با حال و هوای این روزهای "من از خط قرمز عبور کرده "سازگاری داشت.
موفق باشید دوست عزیز
موضوعاتی که به حیطه اخلاقیات یا به قول شما خط قرمزها مربوط میشه میتونه به تعداد ادم ها متنوع و البته متفاوت باشه هر چند معمولا به دلیل نوع تربیت و فرهنگ جامعه مزبور چارچوب های اصلی تا حدی یکسان هستند . راستش در نهایت احترام برای نظر شما بعنوان صاحبخانه با بخشی از موارد طرح شده و شاید بهتر بگم با نحوه و سر و شکل مطرح شدنش در این پست کمی مشکل دارم . نمی خوام وارد جزئیات بشم چون میدونم از حوصله خوانندگان این وبلاگ خارج هستش اما بعنوان نمونه : "صحبت از دو تا آدمه كه جفتشون تحصيل كردهاند. جفتشون سنشون اونقدر بالاست و اونقدر سردی و گرمی زندگی رو چشيدند كه اگر بهم علاقه پيدا كردند مطمئن باشند از روی هوا و هوس و اميال شيطانی نبوده بلكه شايد، نيمه گمشده همديگه رو يافتند. جريان عشق رو لمس كردند. " ... بنظرم در این عبارات هر چند کلمات به زیبایی در کنار هم چیده شده اند اما ... ! عشق بیشتر یک اصطلاح است تا مفهوم واقعی اش . گاهی غریزه هم عشق تلقی میشه اما لزوما عشق نیست . بسیاری از چیزایی که عشق می نامیمش وابستگی ست . بیشتر زائیده عادت امیخته با خیالات ماست . اول جاذبه جنسی شدیدی نسبت به یک نفر پیدا می کنیم و بعد برای خواب کردن وجدان و عبور از خط قرمزه به خودمون تلقین می کنیم که عاشق هستیم . البته گرسنگی همیشه هم جنسی نیست گاهی جاذبه های اخلاقی یا فکری یا حتی مادی طرف مقابل ما رو درگیر می کنه اما نهایتا نتیجه فرق چندانی نداره : عبور از خط قرمزی که حداقل تا دیروز به ان پای بند بودیم ! به هر حال وقتی اسمش رو میذاریم " عشق " توقع خودمون رو بالا می بریم بعد یک دفعه به خودمون میایم می بینیم ظرف با مظروف نمی خونه و این عدم تناسب پدر صاب بچه رو درمیاره ! ... بگذریم ! بعنوان ادمی که فراز و نشیب های زیادی رو پشت سر گذاشته صادقانه اعتراف می کنم تعداد خطوط قرمز از منظر اجتماع که شکسته ام کم نبوده . بخشی به دلیل جوانی و خامی سال های گذشته و بخش مهم تری به دلیل عدم اعتقاد شخصی خودم به ان خط قرمزها . و اما در مورد خطوط قرمز مورد قبول خودم از اونجایی که هر ادمی با توجه به شرایط فکری و اجتماعی و سنی و عاطفی و عقلانی و ... همواره در معرض تغییر و تحول هستش مطمئنا خطوط قرمزی هم بوده که با شکسته شدنش دیگه برام خط قرمز محسوب نمی شده یعنی به درست یا به غلط زمانی ان ها را شکستم که دیگه موضوعیتی برام نداشتن .در مورد درست ها که هیچ اما در مورد موارد غلط خب مطمئنا هیچ کدام از ما پرفکت نیستیم و لغزش هم برای هر ادمی پیش میاد حداقل در مورد ادمایی که اهل چالش و لمس روح زندگی هستند وگرنه به قول معروف دیکته نانوشته هیچوقت غلط نداره . به هر جهت تجربه بهم ثابت کرده اگر اخلاقیات رو زیر پا بذارم باید تبعات تلخ عاطفی اش رو هم تحمل کنم ! خود زندگی به ادم خط شکن درس میده گاهی با ملایمت و گاه با درد و رنج . ( یه نکته رو هم در تبصره اضافه کنم که منظورم از اخلاقیات مفاهیم پند گونه و اموزه های مذهبی نیست چون در نهایت احترام برای نظر معتقدان به این اموزه ها مدتی ست که با مذهب و مقدسات دینی و مفاهیمی از ایندست خداحافظی کردم بنابراین منظورم از واژه اخلاقیات مفاهیم باز تعریف شده خودم هستش نه الزاما اون چیزی که در عرف جریان داره .) اما به هر جهت گذر از همه این ها امروز یک درس مهم بهم داده : به قول استاد و روان شناس عزیز جناب هلاکویی " کاری رو که نمیشه تمام کنی نمی خوای تمام کنی و یا نمی تونی تمام کنی اصلا شروع نکن " !
پی نوشت :ضمن ابراز موافقت با پاراگراف دوم کامنت فتانه " خط قرمزي كه در اين مواقع تعريف ميشه ديگه يك موضوع شخصي نيست. منِ نوعي فقط به خاطر خودم نيست كه بايد به اين مسئله فكر كنم. يك آدم ديگه هم هست كه غرورش، احساسش، حس اعتمادش و ... به برخوردهاي من و رعايت حدود روابطم وابسته است. حالا اينكه در هر رابطه زناشويي دو نفر تا چه حد اين انتظار رو از هم دارن به خودشون مربوطه. " یک نکته رو از نظر شخص خودم اضافه کنم که در واقع مکمل نظر فتانه هستش : حریم خصوصی مبتنی بر فردیت انسان هاست و صد البته قابل احترام اما ارتکاب عملی که تعهدات بین دو انسان ( از جمله ازدواج ) را خدشه دار می کنه دیگه جایگاهی در فردیت ان ها نداره و مربوط به طرف مقابل تعهد یعنی همسر ان ها هم میشه .
من دو بار مجبور شدم كه خطوط قرمز زندگي ام را بشكنم كه اولين بار به اجبار بوده. ولي هنوز هم عذاب وجدانش بيشتر از لذتي كه در آن موقع بردم اذيتم ميكنه و اگه ميتونستم مطمئنا ديگه تكرارش نمي كردم.
لازمه بگم كه دوميش كه سالها پيش بوده صد در صد بخاطر عشق بوده ولي باز هم نمي تونم خودم را ببخشم.
چقدر روده درازی میکنی بعضی وقتها! حالا میخوای ما خودمونو لو بدیم؟ باشه بابا به خاطر جامعه آماری شما هم که شده پته هامونو میریزیم رو آب
یادمه چند سال پیش سال 79 که تازه 17 ساله بودیم و دانشجو شده بودیم سلام و احوال پرسی با پسرها جز خطوط قرمز اصلی بود. ترم 2 که شد رفت و آمدها از خونه تا دانشگاه رو با هم هماهنگ میکردیم. بعد کم کم آقای فلانی شد امید و مهدی و کاوه و حمیدرضا.
کم کم دیگه تو اتوبوس دخترها یه طرف نمیشستن پسرها یه سمت دیگه. دو تا دو تا کنار هم میشستیم. دیگه خونه من و خونه محسن و خونه پویان نداشت. چند تا خونه دانشجویی داشتیم و دور هم زندگی میکردیم. اولین بار که با اولین دوست پسرم دو تایی رفتیم کافی شاپ میترسیدم مبادا کسی ببینه، دستمو که گرفت سرخ شدم و....اولین باری که دلم شکست و تنها موندم هیچ وقت فکر نمیکردم کار به پسر دوم و سوم و چندم برسه و هیچ وقت فکر نمیکردم یه روز مثل امروز کسی رو دوست داشته باشم که به خاطرش از همه خط قرمزها بگذرم و اینجا هوار بزنم.
خوب الان دیگه هیچ کدوم این خط قرمزهاکه بالا گفتم نیست همه اون خطوط به ظاهر قرمز محدودیتهای زمانی و مکانی بود که کم کم بی رنگ شده برای من. یه سری خط قرمز جدید باز به خاطر شرایط پیدا شده.
کلی خط قرمز رو دور زدم که خیلیهاشون هم از یادم رفته ولی حس خوبی دارم از اینکه تصمیم گرفتم و عاقلانه تمام خطوط قرمز رو گذروندم. شاید تو یه مقطع زمانی عذاب وجدان زیادی داشتم.
خیلی از خط قرمزها پشتش ترس از عواقب رد شدن از خط وجود داره مثل دزدی و خیانت...
جایی که من زندگی می کنم برای سوار شدن به اتوبوس کسی بلیط چک نمی کنه, ولی گاهی مامور میاد چک می کنه و اگه کسی بلیط نداشته باشه جریمهء سنگین میشه, اگه اینطور نبود من خیلی مواقع بدون بلیط سوار می شدم, ولی الان جرات نمی کنم...
یا اینکه تا وقتی ایران بودم فکر خیانت به پارتنرم هم از سرم نمی گذشت, ولی الان که دورم و کسی اینجا منو نمیشناسه, وقتی موقعیت پیش اومد و کسی بود که دوسش داشتم, این کار رو کردم...
نيكي عزيز فكر كنم از كامنت من متوجه شدين كه اين آدم چقدر براي من خاص و ارزشمنده و با توجه به اتفاقاتي كه برام افتاده و سخت گيري هايي كه تو يه رابطه دارم تا به اينجا رابطه مون ادامه پيدا كرده و روز به روز حس من قوي تر از روزهاي اول مي شه. بگذار برات بگم كه فاكتورهاي من براي يه آدم ناب و ارزشمند شايد خيلي با خانم هاي ديگه متفاوت باشه و من كوچك ترين وظريف ترين نكات هم تو يه رابطه با يه نفر زير ذره بين مي گذارم پس اگه مي گم اون آدم اينقدر ارزش داره كه بعد از ازدواج با كس ديگري هم حاضرم باهاش س ك س داشته باشم فقط بخاطر اينكه مطمئنم ديگه هيچ مردي با خصوصيات اين آقا پيدا نمي كنم چون كه خوشبختانه ظريف ترين نكات تو يه رابطه با يه زن رو رعايت مي كنه و مثل بيشتر مردها فقط شعار نمي ده و بيشتر عمل مي كنه و مطمئن باش آدمي به سخت گيري من و با اين همه فراز و نشيب تو زندگي به اين راحتي ها ازدواج نمي كنه و هر كسي رو نمي پذيره و دعا مي كنم هيچ وقت شرايطي پيش نياد كه من تو اون موقعيت قرار بگيرم اما اگه فرض رو بگذاريم به اينكه زندگي خيلي فراز و نشيب داره و ممكنه رابطه من و اون آفا دچار تغير و تحول بشه اگر بر حسب اتفاق من ازدواج كنم و بعد از ازدواج همديگر رو ببينيم باهاش اگر بخواد قطعاً س ك س خواهم داشت چون برام خيلي آدم ارزشمندي هست. و در اخر اينكه با ديدن پست كيوان من فقط خواستم با خودم صادق و رو راست باشم و بخاطر همين اين كامنت رو گذاشتم و به احتمال زياد با سخت گيري هاي من تو يه رابطه اين اتفاق نمي افته ولي اگر افتاد من قطعاً و صادقانه سر حرفم هستم چون اين آدم برايم خيلي ارزشمنده اونقدر كه حاضرم بخاطرش از خط قرمز بگذرم.
***********************************************
k1: نگار خانم ممنون از توضیحی که دادین. نیکی خانم، نگار در رابطه با سوال شما این توضیحات رو داده اگه دوست داشته باشین میتونید به بحثتون ادامه بدین.
می دونی گذشتن از خط قرمزهایی که عمری واسه خودمون تعیین کردیم و احتمالا بعدا ممکنه شرایطی پیش بیاد که خودمون رو برای شکستنش موجه بدونیم , معمولا به پشیمونی ختم می شه...به احتمال 70 درصد...چون معمولا شرایطی که پیش می یاد و ما یه جورایی بی خیال خط قرمزه می شیم و می شکنیمش, معمولا شرایط عادی نیست...یا یه احساس شدیده که داره خفمون می کنه ( مثل عشقی که به س ک س ختم می شه )...یا یه نیاز شدیده ( مثل دزدی )...و یا خیلی چیزهای دیگه می تونه باشه...ولی معمولا بعد از شکست اون خط قرمزه, با اینکه یه حس خوشایند داریم...اما همیشه انگار یه عذاب وجدانی هم همراهش هست...یا شایدم به کلی دیگه اون خط قرمز از زندگیمون پاک بشه و اصلا عقیدمون در مورد وجود اون خط قرمز عوض بشه...باز اینجوری خیلی بهتر از اون عذاب وجدانه ست...
خوب اختلافمون از همون مقدمهش شروع ميشه که به قول خودت از همهش مهمتره... اصولاً خط قرمز چيز مشخص و تعريفشدهاي نيست که بشه کلي راجع بهش صحبت کرد يا تأييد و عدم تأييد کرد. خط قرمز يه چيز کاملاً شخصي و خصوصييه که براي هر کسي ميتونه متفاوت با ديگري باشه. يعني شايد بشه گفت به تعداد آدمهاي روي زمين خط قرمز وجود داره چون خط قرمز هر کس با توجه به اعتقاداتش، فرهنگ خانوادگيش، شرايط اجتماعيش و حتي بعضاً شرايط فيزيکيش تعيين و تعريف ميشه... شايد گذشتن از خط قرمز براي يه شخص ايکس کاري باشه که به قول معروف براي شخص ايگرگ آب خوردن باشه يا حتي مسخره! مثلاً احتمال گذشتن از خط قرمزي که شما مثال زدي براي کسي که اعتقادات قوي مذهبي داره خيلي کمتره و شايد مثلاً صميمانه حرف زدن با يه نامحرم براش گذشتن از خط قرمز باشه و همونقدر عذاب وجدان بگيره از شکستنش! شايد اين مثال براي خيليها خندهدار باشه همونقدر که مثال شما براي اون شخص دور از ذهن! توجه کن که گفتم اعتقادات قوي مذهبي. منظورم اعتقادات به ميراث رسيده و اکتسابي از خانواده نيست! اما خوب اگه اختلاف تعريفمون از خط قرمز حل بشه حالا ميرم سراغ جواب سوالت. آره، صادقانه بگم که براي منم پيش اومده که از خط قرمز خودم بگذرم ولي خط قرمز خودم نه خط قرمزي که مثال زدي! اتفاقاً خودم هم به اين موضوع خيلي فکر ميکردم که آدمها تو موقعيت که قرار ميگيرن گاهي خيلي راحت خودشون و خط قرمزشون رو فراموش ميکنن و اين چيزيه که به هيچ وجه قابل پيشبيني نيست! به هيچ وجه! و همه مستعد اين خط شکني هستن! اما خوب تجربهي کوچولوي من براي خودم خيلي سخت و عذاب وجدان ناک (!) بود ولي خوب، من خودم فقط ديدم که دارم از خط قرمز ميگذرم و عذاب وجدان گرفتم وگرنه نگذشتم! همين که داشتم ميگذشتم به من نشون داد که منم ميتونم از خط قرمزم بگذرم و از خودم بدم اومد. خيلي جالبه، اينو تا حالا به هيچ کس، جز خودم اعتراف نکرده بودم! ولي همين قدر فهميدم که تجربهي خوبي نبود و حس بدي داشتم چون از چارچوب خودم خارج شده بودم. به نظرم اين خود شخصي خيلي مهمه. اينکه آدم بتونه به خودش احترام بگذاره واقعاً مهمه، به نظرم رمز موفقيت آدمه. نميدونم چقدر باهام موافقي
راستي چه خوب ميشه اگه تو پست بعديت يه تحليلي از نظراتي که جمع کردي ارائه بدي...
کامنت من کوووووووووووووووووووووووووووووو؟
***********************************************
k1:یه کم پایین تره خوب نگاه کن، هستش.
adama hamashoon yejoori yejaei yeroozi majboor mishan khate ghermezashoono zire pa bezaran hala bazia too lafafe va bazi dge ashkara ........
salam ,in post kheili khosham omad chon man alan ba shekastane khate ghermez khodam bad jori moshkel daram.chand sale ke ba doste pesaram dar ertebatam. hame jore khodemono be ham sabet kardim ama man hanooz ba khodam baraye dashtan sex bahash darjangam. bozorgtarin khate ghermzi hast ke nakhaste tahte tasir farhang har mozakhrafi ke esmesho bezarin to zehnam ijad shode dar hali ke har doye ma teshne vojode ham ham hastim. lotfan mano ham komak konin ke aya bade 7sal in khato beshkanam bekhatere kasi ke hame zendegie mane va hata mano vase sex tahte feshar ham nazashte va doosam dare va ba kase digei ham nist. Man dar barabaresh azab vojdan daram ke enghadr khobe. kash mishod kheili bishtar baratoon begam va nazaretono dashte basham
Man fek mikonam hameye ma az ye serri az in khate ghermeza obor kardim va harke biyad bege ke in karo nakarde ya Jesus Christ hast ya pesare peyghembar be ghoule mosalmona, man shakhshan ye khate ghermezayi ro rad kardan ke hargez fek nemikardam ke azam bar miyad , vali etefagh oftad. .say konim lotfan be khodemon dorogh nagim va kami ba khodemoon sadegh bashim
روابط انساني خيلي پيچيده است. اين موضوع به من ثابت شده كه اصلاً هيچ چهارچوبي نمي توان برايش گذاشت. خط قرمز آدم ها بستگي به خودشان دارد. بستگي به خانواده و فرهنگ و تربيتشان. فقط بايد ديد اگر از خط قرمز به هر دليلي عبور مي كني، چه چيز را از دست داده اي و چه چيز را به دست آورده اي.
دو بار از خط قرمز رد شدم.كلي توضيح دادم ولي چون اي ميل و سايت رو وارد نكرده بودم ظاهرا قبول نكرد.
***********************************************
k1:ایکاش دوباره فرصت و این لطف رو میکردین که دوباره بنویسین. قطعا توضیحات شما که متاهل هستین خیلی میتونه مفید واقع بشه.
نظرايه همه يه جورايي نشون ميده يا خيلي وقت از خطه رد شدن يا تازگي ها رد شدن يا مي خوان رد بشن
پس آدميزاد زيادي كنجكاوه و بحث از تجربه ديگران استفاده كنيد يه كشك بيشتر نيست و دو زار ارزش عملي نداره چون هيچ كس به حرف هيچ كس گوش نميده و فقط سر تكون ميده و عين يو يو آخ و واج اه آه او مي كنه كه چي من دارم از حرفايه شما نتيجه ميگيرم واسه زندگي خودم ؟؟!! چه دروغ بزرگي
ولي به قول برو بچ گفتني اين عبوره هم عالمي داره .
در ضمن خطي كه واسه من قرمزه واسه يكي ديگه قرمز نيست.
ممنونم از این پست بی نظیرت. نظرات دوستان هم بسیار عالی و کامل بود.
من 25 سالمه و مجرد هستم. همیشه داشتن سکس کامل برام قبل از ازدواج غیر قابل تصور بود. تا وقتی که به معنای کلمه عاشق شدم و خودم با کمال میل این کارو کردم. اگر همه آدمهای دور و برم این پست تورو می خوندن دیگه لازم نبود اون همه بدبختی بکشم و خودم رو دست دکتری بسپارم و ترمیم و....
الان در آستانه ازدواج هستم. کوچکترین عذاب وجدانی از گذشته ام ندارم و نامه تایید بکارتم رو با افتخار به نامزدم نشون دادم. از این هم عذاب وجدان ندارم چون می دونم قدرت تحلیل این مسئله هنوز در جامعه وجود نداره و آقایون با همه ادعای روشنفکری شون هنوز نمی تونن با این مسئله کنار بیان. پس حق دارن دروغ بشنون. ممنون که فرصت دادی خودم باشم و مطلبی رو که بجز عشق سابقم احدی در این دنیا ازش خبر نداره اینجا عنوان کنم.
شوكه شدم از اين پست آخري!انگار فكري كه مدتهاست دارم باهاش كلنجار ميرم رو يكي با صداقت و سادگي پوست ميكنه و ميزاره جلوم . منم از يكي از اين خط قرمزاي زندگيم رد شدم . خيلي كار سختي نبود اما انگار هميشه داري يه باري رو با خودت حمل ميكني :نكنه اين بهانه كه اين آدم تنها آدم زندگيمه ، اينكه اينه اون كسي كه حق داره بهم نزديكتر از همه دنيا باشه بهانه ها ي ساختگي باشن.نكنه به راحتي بشه هروقت ديگه بهانه هايي از اين دست ساخت . تواعتقاد نداري مجموعه اي كلمات عربي و چن تا امضا كه مثل يك بازي كودكانه ميمونن ميتونن خط قرمزارو پاك كنن.نه اعتقاد نداري اما انگار اين خط قرمز حك شده تو ذهنت .اين جا دو تا موضوع هست كه مهم ميشه اينكه تو رد شدن از خط قرمزا آيا قانوني و جود داره ؟ آيا خط قرمزا واقعا خط قرمزن يا مجموعه اي از عادتها و باورهاي موروثين؟
سلام... من از خط قرمزم گذشتم... و اصلا هم بابتش شرمنده نیستم... یکی از بهترین لحظه های زندگیم رو با زیر پا گذاشتن خط قرمز تجربه کردم و خوب واضح هستش که منظورم هم تنها محدود به تن نمیشه... گرچه بهای گذشتن از خط قرمز رو دادم بعدا تو زندگی... ولی هنوزم تو موقعیت مشابه همون کار رو میکنم... اگه یه روز کسی رو دیدی که کس تو بود... هوس نبود... نیاز نبود بلکه خود تو بود... تاهل یا تجرد مهم نیست طبیعت کار خودش رو میکنه... مگه اینکه مثل ما دو تا فاصله فیزیکی تون بشه هزاران هراز کیلومتر ...
نزدیک شدن یک فرد متاهل به رابطه ای خارج از ازدواج عبور از خط قرمز نیست بلکه پیش زمینه و ریشه هایی داره که در طول مدت زناشویی شکل گرفته و یک ازدواج موفق هرگز براش این مسئله پیش نمیاد.این خانم مدت ها یک رابطه ی تاهل غلط رو تحمل کرده و حالا اینجاست که تقش در اومده
خط قرمز تعریف کردن برای من یه مسئله کمی غیر منطقی و بی معنی هستش و اینکه حالا رد شدن ازش یا بهش پایبند بودن هم جسارت می خواد یا نه هم به همون ترتیب! چرا؟! برای اینکه آدمیزاد هیچ وقت نمی تونه در مورد آینده یا هر چیزی که به آینده مربوط میشه نظر صد در صد بده! برای اینکه مسائلی که باهاشون در زندگی روبرو میشیم تا حدی تحت اختیار خودمون و تا حدی تحت شرایط و محیطی هست که درش زندگی می کنیم و از طرف دیگه آدمی تغییر پذیره و شرایط هم همینطور!
مثلا 15 سال پیش تو ایران دوست پسر یا دوست دختر داشتن عیب و عار بود ولی الان تا اونجایی که من می دونم(چون چندین سال ایران نیستم) یه امر کاملا نرمال و طبیعی شده! حالا اگه یکی 15 سال پیش می گفته که اینجور روابط غلط هستش و واردش نخواهد شد و الان تو یه همچین رابطه ای باشه این عبور از خط قرمزی نیست که اونموقع واسه خودش داشته بلکه تغییر بر اساس تحولات اجتماعی هست!
من برای خودم خط قرمزی تعریف نمی کنم، چیزی که همیشه سعی کردم این بوده که آدم روراست و با معرفتی باشم و اینکه درجا نزنم و در جهت کمال خودم قدم بردارم!
برای همین در رابطه با مسئله عبور از خط قرمز در روابط عاطفی!!! من هیچ وقت نمی گم که هرگز خیانت نخواهم کرد بلکه سعی خودم رو می کنم که این اتفاق نیافته چون نمی خوام باعث رنجش کسی بشم که برام ارزشمنده! از اونجایی که آدم روراستی هستم وقتی احساس کنم نیازهام در رابطه عاطفی ام برطرف نمیشه و در این برهه کسی سرراهم قرار بگیره و ته دلم احساس کنم احساسی که به طرف دارم قویتر از احساسم نسبت به پارتنرم هست قبل از اینکه به خودم و طرف خیانت کنم(چون اینجور روابط و احساسات در عرض یه ثانیه اتفاق نمی افته!!!) برای همین آدم اگه با خودش و شریکش روراست باشه قبل از اینکه بطور کامل خیانت جسمی و عاطفی اتفاق بیافته با طرفش حرف می زنه شاید طرف به خودش بیاد و شاید هم کار به جایی رسیده باشه که کاری نتونن بکنن و از هم جدا بشن! رو این حساب هیچ وقت نگفتم و نمی گم که آدم حالا چه متاهل چه غیر متاهل وقتی تو رابطه عاطفی هست غیر ممکنه احساسی واسه کسی دیگه پیدا کنه منتها مهم اینه که اگر این اتفاق افتاد آدم چطور با این مسئله برخورد می کنه و این از نظر من به روراستی و صداقت طرف بستگی داره و نه شجاعت و جسارت عبور از خط قرمز!!!
منم از خط قرمزهام در مقابل یک نفر گذشتم... ولی قرار نیست از خط قرمزهام در مقابل دیگران هم بگذرم...
گذشتن از این خط قرمزهایی که گفتی وقتی اتفاق می افته که ارزشمنده و بهترین!
تنها نگرانی من رسیدن به روزی هست که در مقابل نفر دوم که ارزشمند میشه بگذرم! اونوقت گذر قبلی از خط قرمزم فکر کنم یه خاطره تلخ باشه...
البته که این حرفم به خاطر پایبندیم به دوست داشتنم هست و کسی که به خاطرش از خط قرمزم گذشت
akhe harf az adam-hast na bazie football! hamishe ooni ke ghanoon-gozare rahat-tar az baghie ghanoon ro avaz mikone. ma adama khodemoon khotote ghermezemoono taien mikonim, khodemoon ham mitoonim taghireshoon bedim gahi be sakhti gahi be rahati. hameye maha too zendegimoon hezaran bar dooroogh goftim, hezaran bar khianat kardim, hezaran bar ziarab zadim, hezaran bar hizi kardim,.... kari be rizi o doroshtishoon nadaram vali mage ina jozve khotoote ghermeze ma naboode? ......... man az oon adamaie hastam ke ziad dore khodam khatte ghermez mikesham vali kheili jaha az rooshoon joft pa mipparam. labod too oon maghta behtarin pareshe zendegime! mamolan ham badesh halam gerefte shode valiiiiiiiiiiiiii chizie ke akhare ghesse dastgiram shode arzeshe oon joft pa paridan o ghalam shodane ostokhoone pamo dashte. haddeaghalesh in boode ke khodamo ye bare dige o ye joore dige mahak zadam. khoobe adam ino dar morede khodesh bedoone ke batenesh ham mesle zaheresh hamoon MOOSH MORDEHE ast ya inke oon tah maha JOONEVARE GHARIBI dar joosh o khorooshe.
aha ye chize dige! shekastane khotoote ghermez ke hesab ketab nadare! hesab ketab, gozashtan o bardashtan, male vaghtie ke mikhai ahle mantegh o albate be nazare man TARS bashi o khatt o khotoot taien koni. vaghti ahle del shodi o jesarateto gerefti too dastet na khatte ghermez mibini na atish mibini na darre mibini na ....
همانطور که گفتی همه ماها بدلایل مختلف خطوط قرمزی تو زندگیمون داریم که دو دسته اند یا غیر مستقیم اونارو دریافت کردیم مثلا از خانواده به ارث بردیم که بدون تفکر بهشون همون ها الان خطوط قرمز زندگی ماهم شدن و زمانیکه تو یک موقعیت خاص قرار می گیریم شاید به این نتیجه برسیم که خط قرمز ما کمی دورتر یا شاید هم کمی جلوتر باشه و در نهایت خودمون بازسازیش می کنیم و بطور کلی به شناخت می رسیم. نوع دومش اینه که خودمون یکسری خط قرمز حالا به هر دلیلی که می تونه احساس آرامش و در ما بوجود بیاره طوری که عبور از آنها مارو دچاره عذاب وجدان میکنه. برای رد نشدن از این خطوط و وارد نشدن به منطقه ممنوعه مهم اینه که خط قرمز و کجا می بینیم و اون می تونه مثل یک سپر عمل کنه . گاهی تو موقعیتی قرار می گیریم که حالا به هر دلیلی می تونه باشه، که اون دلیل باعث میشه ما خط قرمزو در جای اصلی ای که قبلا تعریف کردیم نبینیم و وارد منطقه ممنوعه بشیم و ممکنه دچار عذاب وجدان و شاید یک نارضایتی از خود بدلیل عدم رعایت قواعد بازی باشه که خودمون تعریف کردیم. حالا در این وضعیت دو راه هست راه اول اینه که عذاب وجدانه امانت نمیده و همچین خودتُ به جای اولت می رسونی و خط قرمز ُ با خونت می نویسی که دیگه وارد منطقه ممنوعه نمی شی و دائم سعی به کارهای خوب میکنی که اثر اون کار ممنوع رو از بین ببره. راه دوم اینه که فکر میکنی که لزومی نداره که خط قرمز جای قبلیش باشه و می تونه کمی دورتر باشه تا آزادی عملت تو مورد خاص بیشتر بشه و اگه عذابی هم وجدانتُ درد بیاره، با تکرار رفتن به منطقه ممنوعه، از بین میره که مطمئنن اینبار خط قرمز دورتر کشیده میشه و یا شاید هم کاملن بدون خط قرمز بشه.
در نهایت مهم اینه که برای قضاوتهامون راجع به دیگران خطوط قرمز پررنگی بکشیم که خیلی نزدیک بهمون باشه که نتونیم ازش عبور کنیم و راجع به کسی قضاوتی نادرست نکنیم.
اوایل زندگی مشترکم بود ( ازدواجی تقریبا اجباری) با کسیکه فکر می کنم نیمه گمشده ام بود آشنا شدم ...هیچ نقصی نداشت ...کم کم به هم علاقه مند شدیم و منی که سخت خودمو شکست خورده می دیدم طعم عشق رو چشیدم
اما به خاطر همین خطوط قرمزی که شما ازشون اسم بردید ...ادامه ندادیم و همه چیز تموم شد ...با اینکه سالها از اون مسئله می گذره اما هنوز در نبودنش می سوزم و البته فکر می کنم هرگز در توانم نبوده و نیست که از این خطوط بگذرم !
من طرفم رو هم دوست دارم و ميدارم و به خودم هم احترام ميذارم بنابراين از خط قرمزم عبور نميكنم .
salam keyvane aziz. laptopam fonte Farsi nadareh. chashm bishtar tozih midam.faghat az maskhareh shodan ya har chize digeh mitarsam.shab khosh .ta farda
***********************************************
k1: فكر نمیكنم قرار باشه كسی كس ديگهايی رو مسخره كنه. حالا كه اين فرصت پيش اومده تا شايد بتونيم اعتراف كنيم! شايد بد نباشه اين تجربه رو منتقل كنيم.
من ديروز خيلي به اين خط قرمز فكر كردم . ماها اگه خوب فكر كنيم ميبينم انگار اكثرمون ، اكثرخط قرمزاي زندگيمونو دورو بر مسائل جنسي تعريف كرديم.شايدم همينه كه نگاه به اين قضيه رو اينقدر دوگانه ميكنه.من فكر نميكنم كه ميشه از خط قرمزا گذشت.خط قرمز براي نگذشتنه.اينطوري اصلا مفهومش لوث ميشه.در مورد خودم و اون خط قرمزي فكر ميكردم مهمترين خط قرمز زندگيم بودو ازش گذشتم بهتر كه فكر ميكنم ميبينم اصلا اون خط قرمز خط قرمز من نبوده .چراشم اينه كه من اگه از اين خط قرمز نميگذشتم هيچ وقت احساس رضايت نميكردم .حس نميكردم انتخاب كننده بودم .گذشتن از اين خط (هررنگي ) مثل حس بزرگ شدن بود براي من.ميخوام بگم شايد بهتره تو دستگاه معنايي زندگيمون درست و حسابي خودمون رو بشناسيم و خط قرمزامون روre engineering كنيم ،اونوقت ديگه گذشتن از خط قرمز معني نداره
من مشغول نوشتن داستان خودم هستم.كمي طولانيه ولي ميفرستم.
وقتی همه چیز نسبی باشه خط قرمزها هم...
ضمنا مگه هر آدمی چند بار میخواد به احساسات عمیق عاطفی برسه.؟مگه چند یار قراره اونی که میخوادو پیدا کنه؟خیلی کم.پس خط قرمز معنای خودشو در یک همچین جاهایی از دست میده.
من تو شرائطش قرار نگرفتم اما اگر قرار بگیرم شاید ابایی نداشته باشم از کنار گذاشتن باید و نبایدهام
سلام از وبلاگ فروغ ملکوت اینجا اومدم . هم حرفای فروغ هم حرفای شما تا حدی وصف حال من شده .دونه دونه کامنتای این جا رو دیدم در حالی که دارم گریه میکنم خدا نابود کنه هرزن و دختر و مرد و پسری رو که وارد یه زندگی میشه هم زندگی خودشو به گه میکشه هم اعصاب یه ادم دیگه رو داغون میکنه . کاش دوساتون اینقد که با افتخار از گذشتن از خط قرمز نوشتن از بدبختی های بعدش هم می نوشتن یعنی نتیجه گیری هم میکردن نه فقط بنویسن کی و کجا گذشتن . می نوشتن با زندگی کس دیگه هم بازی شده یا نه . من سی و چار سالمه هشت سال قبل با عشق زیاد با همسرم ازدواج کردم . زندگی خوبی داشتیم یا لااقل من این طوری فک میکردم . از چشام بیشتر به شوهرم اطمینان داشتم اما الان چند ماهه فهمیدم یه رابطه های دیگه هم داشته با یه نفرشون کارش به صکص هم کشیده .حالا این که قضیه چه مدلی رو شد مفصله . به خدا برا هم می مردیم یعنی من براش میمردم هنوزم ته دلم دوسش دارم اما از وقتی فهمیدم دیگه نمیتونم تو چشاش نیگا کنم دیگه باورش ندارم هیچی مث این تا خلا منو داغون نکرده بود . خودش ابراز پشیمونی میکنه میگه غلط کردم اشتباه کردم میگه وسوسه شدم اما من هر چی با خودم کلنجار میرم قانع نمیشم . شب و روزم شده گریه زاری اونم داغون تر از من . من خودم تا حالا از وقتی باهاش ازدواج کردم از هیچ خط قرمزی نگذشتم . هرچند شوهر من خوش تیپ و زن پسنده اما تعریف از خودم نباشه منم زن زیبا و خوش اندامی هستم کور و کر هم نیسم میدونم بهتر از شوهر من هم هست که اگه بهشون راه بدم میان جلو اما چون به اون تعهد داشتم دس از پا خطا نکردم . ترو خدا اگه از خواننده های شما کسی تجربه تلخ منو داشته و بهش خیانت شده اونم بعد چند سال زندگی با عشق به من بگه چه جوری با این مسئله و گذشتن شوهر یا زنش از خط قرمز برخورد کرده ؟ خیلی خیلی به کمک احتیاج دارم . قراره با شوهرم پیش روانشناس و مشاور هم بریم . شوهرم میگه قول میدم دیگه تکرار نشه میگه بیا همه چیزو از اول شروع کنیم اما حتی این چند وقته هر وقت میاد طرفم نمی تونم حتی بغلش کنم دیگه صکص که جای خود داره رخت خوابم رو جدا کردم اصن نمیتونم تو چشاش نیگا کنم . خواهش می کنم اگه دوستانی هسن که این مورد رو داشتن بنویسن چیکار کردن تونستن ببخشن ؟ بعدش زندگیشون مث اول شده یا نه ؟ میشه گذشت کرد؟ خیلی به راهنمایی ادمی که خودش این تجربه رو داشته نیاز دارم . شوهرم میگه برای خیلی مردا پیش میاد حتی اگه عاشق بشن باز زن اول و اونی که برا ازدواج انتخاب کردن همیشگییه . بقیه فقط میان و میرن گذری هستن و چه و چه اما نمیدونم اعتماد بکنم دوباره یا نه ؟ اقای از پشت یک سوم خیلی از شما ممنونم که این فرصت رو در اختیارم گذاشتید قبلا هم بعضی مطالب تون رو خونده بودم اما این دفعه که از لینک ای فروغ جان دوباره اومدم دیدم چقدر نوشته هاتون بهتر شده . موفق باشید .
***********************************************
K1: نازلی خانم خيلی ممنون از اينكه خودتون بوديد و از تجربه تلختون نوشتين. من فكر میكنم هيچ كدوم از خوانندهها به صرف اينكه اين تجربه رو داشته باشند نمیتونند كمكتون كنند. فكر میكنم بهترين كار همون كاريی كه قراره انجام بدين، مراجعه به روانشناس. خوشحال ميشم باز هم از تجربيات و ادامه ربطهتون بنويسد و همچنين اميدوارم كه اين رابطه دوباره مثل قبلاً توی مسير درست و اصلی خودش قرار بگيره.
سلام كيوان
"خط قرمز" استدلالهاي خوبي بود، من خودم واقعا به اون صورت خط قرمزهاي پررنگي را كه داشتهام هنوز نشكستهام. البته بعضي چيزهاي كوچكي بوده كه قبلا فكر ميكردم خط قرمز است اما ديگه خط قرمز نيست( مساله آنقدرها بزرگ نبود كه من آن موقع فكر ميكردم يعني شايد تغييري است در نگرشم نسبت به موضوعات)
تازگيا به خودم قول دادم فكر نكنم كه اگه من جاي فلاني بودم چنين و چنان. چون خيلي از شرايط ممكن است كه آدم ديگر آن منطق امروزي را نداشته باشد.
صبح به خير.بقول شما "حالا كه اين فرصت پيش اومده تا شايد بتونيم اعتراف كنيم!".اين عبارت خيلي براي من كليدي بود خصوصاً قسمت اعترافش.چقدر خوشحالم چنين فرصتي پيش اومده.تا الان بارها وبلاگ براي چنين موضوعي ايجاد كردم يا حذفش كردم يا ديگه سراغش نرفتم.بارها ميخواستم اتفاقاتي رو كه برام پيش اومده بنويسم ولي با چنين چيزي كه امروزه توي اكثر وبلاگها به چشم ميخوره ديگه انصراف دادم.منظورم پــ ـورنونويسي و جلب و جذب خواننده نيست.يه بار كامنتدوني رو بستم يه بار باز گذاشتم.آخرش هم با خودم به نتيجه اي نرسيدم و كلا از موضوع گذشتم ولي هميشه سنگيني اعمالم با منه.
چه خوب كه شما هستي.اينجا هست.
و اما:
خط قرمزهاي من تا سن بلوغ موارد ديگه اي بودن.ولي خب خط قرمزهاي دوران نوجواني و كودكي چيزاي ديگه بودن.مثلا من با دختر { ... ببخشيد سر كار خانم متاهل من مجبور شدم نام اين شخص رو چون آدم معروفی بود، حذف كنم. كيوان ...} همكلاس بودم در دوره راهنمايي. اين بچه زيادي دوست داشت بدرخشه و زيادي مؤمن بازي در مياورد و خلاصه عاشق دبير ديني شده بود و از اين دست لوس بازيا.
يه روز ساعتش روي نيمكت بودم.ورش داشتم و وقتي ظهر تعطيل شديم انداختمش توي جوي آب سر چهارراه خونمون.هنوز هم يه وقتايي توي جوي آب رو نگاه ميكنم :)
يا اينكه يه دوست ديگه اي داشتيم كه بازم مربوط به راهنمايي بود.اين بچه يه كيف پول داشت كه توش كلي پول ميذاشت.حالا كلي يعني چقدر؟ فرضا 5 تا 100 تومني اون موقع كه از نطر ما كه پول توجيبي از مامان بابا ميگرفتيم كلي بود. يه سري بستني فروشي و اينا نزديك مدرسه بود.تازه از اين بستني ايتاليايي ها مد شده بود.اسكوپهاي رنگي با اون نونهاي خوشگل و خوشمزه به مذاق همه خوش ميومد.اون موقعها مهمون كردن اونم از جانب يه بچه در سن راهنمايي معنا و مفهومي نداشت.اين واسه خودش بستني ميخريد و ميخورد و من با حسرت نگاش ميكردم.كيفشو برداشتم يا بعبارتي دزديدم و با پولاش تا مدتها براي خودم و خودش بستني ميخريدم.تا خود امروز هم هميشه به يادش بودم و دوست دارم يه روز ببينمش و بهش واقعيت رو بگم. :(
و اما با بزرگتر شدن كم كم خط قرمز به سوي مسائل جــ ـنس.ي سوق پيدا كرد.
تا قبل از ازدواج به نوعي يا ابيوز ميشدم توسط يك فرد مريض كه داستان جدايي داره (يعني در دوران دانشگاه توسط يكي از افراد فاميل كه مجبور بوديم حضورش رو در دوره آموزشي در منزل تحمل كنيم.من صداي اين مسئله رو درنياوردم وگرنه بيرونش ميكردن.اين آدم كه پسر عمه مادرم هم ميشد قبلا شلوارش رو جلوي خاله من كه تقريبا همسن بودن پايين كشيده بود و خاله اعتراض كرده بود و اون آقا هم گفته بود دوست دارم و دلم ميخواد و بعد هم منجر به دعواي خانوادگي و قهر و اين برنامه ها شد.الان اون آقا با مادر و برادرش آلمان هستن.يك بلاهايي سرم آورد كه اگه يه روز بحث درمورد ابيوز باشه براتون ميگم)
باري.رسيديم به سن 22.در اين دوران بود كه بنابه دلائلي خانواده من مجبور به كرايه دادن فيلمهاي ويدئويي شده بودن.فكر كنيد در كمتر از 2 سال 2000 تا فيلم فارسي و عربي و هندي و تركي و شو داشتيم و روزهاي زوج رو هم به كرايه دادن اختصاص داده بوديم.دوست ندارم بهش فكر كنم.به هرحال لو رفتيم.ريختن.گرفتن.بردن.و من فرداي اون روز تازه امتحانات ترم آخرم شروع ميشد.يادمه اون ترم نمراتم در رنج 18 و 19 بود با اون وضع روحي له شده.پدر وكيل گرفت.تبرئه شد.بيماري لاعلاجش به خاطر استرس عود كرد و زمين گير شد.حتي قدرت تكلم رو از دست داده بود.فيزيوتراپ گرفتيم.البته قبل از لو رفتن هم مجبور بوديم فيزيوتراپ بگيريم.
درحين آمد و شدهاي مكرر اون اقا به منزل و نبود مادر (معلم) به دليل شيفت كاري چرخشي او در صبح يا بعدازظهر من پذيرايي از آقاي دكتر رو بعهده داشتم.دانشجوي فيزيوتراپي بود.كم كم، كم كم توجهمون به هم جلب شد.دو تا اتاق تو در تو بود.اتاق جلويي پذيرايي بود.در زمان آنتراكت روي دو مبل جدا از هم مينشستيم و حرف ميزديم. يه بار دستم روي دسته مبل بود.فكر ميكنم بالاخره يه چورايي چراغ سبز رو من زده بودم.آقاي فيزيو دستش رو گذاشت روي دستم.باهم حرف ميزديم.از آينده.از دانشگاه.از همه چيز.يه بارم سرشو گذاشت روي شونه من.تازه از حموم اومده بودم بيرون.تا اون روز كسي منو دوست نداشت.دوست پسر داشتم ولي سركار بودم.پسري كه دانشجوي معدن بود و بارها قصد داشت بامن......ولي من ترسو تر از اون بودم كه بذارم حتي دستش به بدنم برسه.خب ميترسيدم.يه بار هم بهش گفتم اشتباه گرفتي.ناراحت شد و خلاصه از اين لوس بازيا.بعدش هم گفت من و تو به درد هم نميخوريم.كه خب اونم يه جورايي هم خوب بود هم بد بود.ميدونم كه از زندگيش راضيه و يه دختر كوچولوي 5ساله به اسم شاليزه داره. چطوري خبر دارم؟ دو سه سال قبل با منزل ما تماس گرفت(منزل پدري) اونجا بودم.گوشي رو برداشتم.سلام و احوالپرسي.گفت كه دفتر زده و دنبال يه منشي خوب ميگرده و به من اطمينان داره.از حالم پرسيد.گفتم ازدواج كردم و خيلي خوشحال شد.
يكبار هم آقاي فيزيو يكسري جزوه داد براش ترجمه كنم كه فكر كنم تا عمر داره از اين هوسها نكنه ازبس كه قاطي پاطي بود. با اون همه اصطلاحات پزشكي.
يه نمونه اين بود كه مربوط ميشد به ديسلوكيشن شانه و طرز جا انداختن به اين صورت كه بيمار بايد به پشت بخوابه و ريلكس باشه و توضيح داده بود كه پزشك چطور بايد محل آسيب رو معالجه كنه.
جمله نهايي اينطوري شده بود كه الان هم با يادآوريش دارم ميخندم:
بيمار بايد بصورتي خوابيده باشد كه جوراب پاي چپ بيمار در جيب سمت راست دكتر باشد و دكتر همزمان فشار بيمار را چك كند :)))))))))))))))))))
خب اين هم از اين.
يكبار همون آقاي فاميل كه ميگفتم ابيوز ميكرد آقاي فيزيو رو ديده بود كه داره پشت در اتاق شلوارش رو صاف ميكنه و اومده بود براي من توضيح ميداد كه آره شلوارشو كشيده بود پايين و بقيه ماجرا.و آقاي فيزيو از ديدن آقاي فاميل در اون حالت كلا حالش بد ميشه و ديگه نمياد.يه روز با فيزيو قرار بيروني گذاشتيم گفت تو اگه بخواي وارد زندگي من بشي بدبخت ميشي.
آقاي فاميل ميدونست يه كمي علاقه به هم داريم و تهديد شده بودم كه اگه تكرار بشه به مادرم ميگه.البته اون هيچ غلطي نميتونست بكنه. من هم از ترس بچه خوبي شده بودم.و ايشون همچنان مشغول ابيوز بود.اونم به بدترين وضع.فكر كنيد كه صبح كه مامان نبود اين مردك ميومد تو اتاق من تمام لباساش رو درمياورد و منم زير پتو حسابي خودم رو جمع ميكردم و اطراف پتو رو زير خودم ميذاشتم كه دستش بهم نرسه.انقدر خودشو روي من بالا پايين ميكرد كه با شنيدن صداي دستمال كاغذي خيالم راحت ميشد كه ديگه كاري با من نداره.
يك روز هم اين مردك ظهر خونه بود و مامي شيفت كاريش عصرگاه بود.نشسته بودم روي صندلي آشپزخونه.پام رو انداخته بودم روي پام و داشتم جدول حل ميكردم و كتلت هم سرخ ميكردم.پاشدم كتلت ها رو اينرو اون رو كردم.مردك از پشت منو بغل كرده بود و گردنم رو ميبوسيد.حالم بد شده بود.
خودمو نگه داشتم.ميتونستم وا بدم.كسي هم نبود.خيلي هم آرام و ملايم اين كارها رو انجام ميداد.
نشستم روي صندلي.چمباتمه نشست روبروي من و شلوار راحتيش رو درآورد و آلتش رو به پاي من ماليد.فقط با انزجار نگاهش ميكردم.يادم مياد در كمال حماقت وقتي حس كردم چيز لزجي روي پامه گفتم اه همين يه دامن تميزو دارم.كثيفش نكن. بعدش هم دستمو گرفت برد تو اتاق.البته مقاومت ميكردم ولي زور اون زياد بود.نميخواستم كار به وحشي بازي و جفتك بكشه.من كه لباسام تنم بود.روي من خوابيد.گردنمو بوسيد و هي خودش رو تكون داد تا ماجرا تكرار شد. يه بار هم ظهر اومد خونه با يه كيسه پر موز و با يه لبخند موذي و كثيف منو نگاه كرد و گفت: بايد خودمو تقويت كنم :(
ماجرا از اين مردك زياده ولي ميخوام چيز ديگه اي رو توضيح بدم.
فيزيو ديگه نيومد. كم كم درسم تموم شد و رفتم سركار. حال بابا بدتر شد.فيزيوي ديگري آمد. 33 ساله و گرگ. ميديدم كه گاهي با مادر پچ پچ ميكند.بگذريم.ماجرا زياد بود.مچش را گرفتم.با من هم رو هم ريخته بود. اي داد بيداد:(
كم كم از خانه پدري رفتيم ولي من متعلق به آنجا بودم.معمولا شبهايم آنجا سپري ميشد.پدربزرگ مادربزرگ طبقه پايين بودن.مادربزرگ نسبتا ميدانست روحاً سرويس هستم.
در طي پروسه كرايه فيلم با پسري آشنا شدم.قدبلند بود.بد نبود.خوب بود.خوشم اومده بود ازش.ولي خودمو ميگرفتم.آن شب پسر با دوستش آمده بودند.آن شب بر سر دوستي با من شرط بسته بودند.
نوار كريس د برگ رو به عشق پسره گوش ميدادم. عيد آن سال ما را (من+مادر) را به خانه شان دعوت كرد.مادرش به ما اطمينان كامل داشت و گاها با مادرم تماس ميگرفت و از او ميخواست كه پسرش را ارشاد كند تا درس بخواند. چرا؟ چون مادرم معلم بود و مادر او يك زن خانه دار كه يك آموزشگاه خياطي در خانه داشت. عيد مادرش و خانواده اش نبودند. بعنوان عيدديدني يك ربعي آنجا بوديم و برگشتيم.
آن زمان بدمينتون بازي ميكردم.در پارك لاله.صبحهاي زود. تازه كامپيوتر خريده بودم. پسره يه روز عيد اومده بود خونه و به هواي كامپيوتر اومد بالا اتاق من. توي فرمانهاي داس برام نوشت كه فردا صبح ساعت 10 بيا خونمون. قلبم تالاپ تولوپ ميكرد. طوري كه همونطوري كه داشت مينوشت من هم بلند ميخوندم كه با ضربه اون به خودم اومدم .
فردا به هواي بدمينتون رفتم اونجا و اولين آنال ســـ ـك.س رو اونجا تجربه كردم.افتضاح بود.افتضاح.
متنفر شده بودم ولي بخاطر محبت ديدن از پسره گهگاهي مي ديديم همديگرو.
ميدونست سر كار ميرم. ازم براي خرين ضبط ماشين يا خود ماشين پول قرض ميكرد. ميدونست بابابزرگ مبلغ نسبتا هنگفتي رو برام تو بانك به اسم خودم به حسابم گذاشته. يعني من بهش گفته بودم.
خونه خالي بود ديگه.يه وقتايي ازش ميخواستم شبا بياد.براش شام هم درست ميكردم.كارش رو ميكرد و بعدش ميرفت.دوست داشتم شب پيشم باشه وليييييييييي..............
يه شب زنگ زد كه خونه دوستشه.آدرس خواستم منم برم پيشش.گفت بلد نيستي.ولي بلد بودم.رفتم.اون شب پيشنهادي فراتر از ساير روزها و شبهاي ديگه داد.مخالفت كردم. از حرصش خوابيد و من تا 4 صبح با دوستش عكس نگاه كردم و حرف زدم. ساعت 5 دوستش گفت ميره حليم بخره و ساعت 10 من كنار ميدون وليعصر بودم.حتي منو نرسوند تا يه جايي.البته اون روز خودم با يكي از دوستاي خوبم هم قرار داشتم.
بگذريم.در اين دوران به عروسي دعوت شديم.يكي از پسرهاي فاميل كه شهرستاني بود ولي داشت دوران دانشجوييش رو در تهران سپري ميكرد عمدا به اون عروسي دعوت شده بود تا با من آشنا بشه.
آشنا شديم.اون زمان اتوكد كار ميكردم.اينم بلد بود.مهندسي برق ميخوند. با مداد چشم شمارشو نوشتم. زنگ زدم مشكلاتم رو بپرسم.قرار شد يه روزايي تو هفته بياد يادم بده.
انقدر خجالتي بود.چاييش انقدر ميموند سرد ميشد شربتش انقدر ميموند گرم ميشد.تابستون بود راستي. توي چند جلسه خونه و يه بار بيرون رفتن گفت كه زن ايده آلش هستم.(ازم سوال كرده بود اگه بياي شهرستان بايد نماز بخوني و چادر سرت كني.اگه صبح زود واسه نماز صبح بيدارت كرديم ميخوني؟ منم واسه رهايي از اون نكبتي كه توش بودم قبول كرده بودم.البته خوشم هم ميامد ازش يه كمي) رفت كه با خانواده اش صحبت كنه.ولي نيومد.
زنگ زدن گفتن منتفي شده. رفتم به شهرستان.اومد.حرف زديم.گفتم چرا اين كارو كردي؟
تموم شد.واسه اينكه فراموش كنم بدتر كردم.
تااااااااااا اينكه يه بار بهم زنگ زد و گفت كه فلان شركت بزرگ و مطرح استخدام شده و شماره ش رو دراختيارم گذاشت.بهش زنگ ميزدم.كم كم يه خونه گرفته بود.شبا يه وقتايي ميرفتم خونه ش. يه وقتايي زنگ ميزد كه بيا حالشو نداشتم برم. اون هم عاشق آنال ســــ ـكس بود.البته رعايت ميكرد و ميگفت من بهت لطمه نميخوام بزنم.ولي خب تا صبح.....بگذريم. نه كه لذت نبرم. به هرحال اگه منم لذت نميبردم نميرفتم.ولي اين يه تيكه رو دوست نداشتم.
تااااااااااااااااااااااا اينكه ازدواج كردم.در دوران عقد بهش زنگ زدم و گفتم ازدواج كردم.كلي شوكه شد. خوشحال شد.ناراحت شد.
يادم نيست كه اون بهم گفت بيا يا خودم رفتم.به هرحال رضايت دوطرفه بود.رفتم. فقط واسه اين كه يكي از دوستاي خوبم بود.واسه اينكه واسه تولدم هرچند كه مستاجر بود و تازه استخدام شده بود درحد خودش هديه سنگيني خريده بود.
بعدها گفت كه مادرش اينا گفتن دختر تهراني به درد نميخوره.و گفت كه مريضي پدرم هم مزيد بر علت بوده كه اونا نذاشتن اين جلو بياد.
بعد از اين دوباره با اون پسري كه گفتم توي پروسه فيلم آشنا شده بوديم ارتباط برقرار كردم.
ولي اين بار ناشيانه تر عمل كرد و به عبارتي تـــ ـجاوز جنسي كرد.اي بابا.
و بعددددددددد ديگه رفت و نديدمش. گم و گور شد.توي يه آژانس كار ميكرد.يه وقتايي به آژانس زنگ ميزدم.يه آقاي خيلي مودب گوشي رو برميداشت كه همين پسره گفته بود كه از خارج اومده و ميخواد دوباره بره ولي توي اين مدت اينجاس.باكلاسه فلانه بهمانه.اون آقا هميشه به من احترام ميذاشت. بيش از حد. در كمال ناراحتي و آشفتگي باهاش تماس گرفتم و بهش جريان رو سربسته گفتم.گفت خانم من بارها بهتون ميخواستم بگم توي اين قبري كه شما سرش دارين گريه ميكنين مرده اي نخوابيده.
باهم صحبت كرديم.گفت تعجب ميكنم شما با اين روحيه و با اين خانواده با چنين فردي انقدر راحت برخورد ميكردين. ديگه من به شنيدن صداي اون مرد عادت كرده بودم.يكماه حرف زديم. همديگرو ديديم.
تا مدتها باهم فقط رسما حرف ميزديم.توي خونه خود اون مرد.ازنظر روحي بهتر شده بودم.برام زياد حرف زد.زياد دلداريم داد. اهل سير و سلوك بود.انسان پاكي بود.
توي اين دوران با همون پسري كه توي
حق پدر صلوات فرست رو بيامرزه!
***********************************************
k1: ببخشيد ولی توقعم اينه اينبار خوانندهها نظراتشون رو بصورت جدی بنويسند. توقع زيادی كه نيست، هست؟!