گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
آخرين صفحه كتاب چركنويس (1) رو كه ميخونم، ياد تو ميوفتم. كتاب رو میبندم و ميذارمش روی ميز. هنوز سنج و صنوبر (2) نصفه نيمه مونده. بوی بارون مياد. ميل بارون دارم ولی هيچ خبری نيست. دريغ از قطرهايی بارون. ای تُف به اين روز و روزگار كه بايد ارديبهشت باشه و چشم به آسمون بدوزيم تا بارون بياد. ای تُف به اين مملكت كه بايد هی چشم به آخرين قطار رسيده به ايستگاه باشيم. به آخرين هواپيمايی كه مياد و بوسه ميزنه به زمين و مهرآباد رو بغل ميكنه. ميگم مهرآباد! انگار هنوز باور نداريم كه مدتهاست فرودگاه و پروازهای خارجی به يه جای ديگهای منتقل شده. انگاری خاطراتِ همه دوست و رفيق و بوی عطر تن تو، توی سالن مهرآباد پيچيده. صحبت از بارون بود ولی نميدونم چرا يدفعه ياد تو و قطار و هواپيما و عطر تن تو افتادم. مرغ خياله ديگه. تنها دار و ندارم همين يه مرغه. تخم طلا كه برام نميذاره پس بذار توی روزهايی كه نيستی بال و پرش بدم و بذارم بياد اونورا. بياد پيش تو. بياد فرانكفورت، كلن، واشنگتن، ميلان، اورنج كانتی، پاريس، وين، مونترال، ملبورن. بذار حداقل اين دلخوشی رو از خودمون دريغ نكنيم.
روی كاناپه لَم دادم و دارم كتابی رو كه از ايران با خودم آوردم ورق ميزنم. 120صفحهاش رو توی هواپيما خوندم و موقعی كه خوابم گرفت، كارت پروازم رو گذاشتم لای اون صفحه تا ديگه دنبالش نگردم. كارت پرواز هنوز اينجاست، شماره صندلی 17D. بغل دستم يه خانم پير نشسته بود كه داشت ميرفت كانادا. عروسش برای اولين بار و پس از ده سال، زايمان كرده بود و اون حالا خوشحال بود كه صاحب يه نوه كاكل زری شده. وقتی ازم پرسيد، پسرم شما كجا ميريد و من بهش گفتم، نمیدونم! با يه نگاه عاقل اندر سفيهيی زل زدم توی چشمهام و بعد از اون بود كه احتمالاً حس كرد با يه آدم عقب افتاده ذهنی طرفه و ترجيح داد ديگه هيچی ازم نپرسه و چشمهاش رو بست و توی تموم طول راه خوابيد و من رو با ريتم ناهماهنگ خروپفهاش تنها گذاشت. توی تموم طول راه زُل زده بودم به ابرها و منظرههای خوشگلی كه درست كرده بودند و MP3 Player هم توی گوشم بود و موزيك گوش ميدادم. مرغ خيال اينبار هم همراهم بود و توی اين ارتفاع هم داشت پرواز میكرد. نميدونم چرا وقتی آدم اين بالاست خدا رو به خودش نزديكتر حس ميكنه.
تازه دو سه ساعته كه رسيدم. خسته نيستم. فقط يه كمی منگم. دارم محيط و تنفس و با تو بودن توی يه فضا رو تجربه میكنم. چيزی كه مدتها بهش فكر میكردم. اومدم تا لمس كنم فضای غربت و خونه تو و كتابها و كتری برقی و قهوهجوش و گلدونهای شمعدونی و آباژور و گليم و فرشهای دستبافت ايرانی و راستش، از الان هم ماتم گرفتم چه جوری بايد توی اين مدت از اين توالتهای مزخرف فرنگی استفاده كنم. پنداری كون من هم مثل خيلی از ايده و عقايدم، با غرب و زندگی توی غربت همخونی نداره!
وقتی رسيدم يه كمی استرس داشتم. وقتی اون پليس خندهرو مُهر رو زد توی پاسپورتم و بهم گفت وِلكام و چمدونم رو تحويل گرفتم و توی كرويدور فرودگاه از همون راه دور ديدمت، نمیدونستم وقتی بهت رسيدم، بايد بغلت كنم و چی بگم. دلم برات تنگ شده بود، خيلی واژه لوس و دم دستیيه. چمدونی كه اينبار سبكتر از هميشه بود رو با خودم میكشيدم و توی اين مسير 7-8-10 متری فقط تو بودی كه میديدمت. اومدم و اومدم تا رسيدم بهت، از ميون جمعيت گذشتم و چمدون رو ول كردم وسط اون سالن تر تميز و فارغ از همهی بود و نبودها و چشمهايی كه ما رو ميديد و نمیديد، همديگر رو بغل كرديم و ...
الان كه دو سه ساعته از اون موقع ميگذره اصلاً يادم نيست توی اون لحظات بهم چی گفتيم. راستی تو يادته، اصلاً با هم حرفی زديم؟! توی ماشين، من ساكت بودم. يه كمی خسته و خوابآلود و منگ بودم. شايد بقول تو منگیم مادرزادی بوده! از تهران تا اونجا داشتم با يه جوش سفيدی كه توی پيشونيم زده بود ور ميرفتم و اون هنوز ايستادگی میكرد. زير چشمی داشتم تو و تموم اون سرزمين سبز رو نگاه میكردم. تو رانندگی ميكردی و يه آهنگ ايرانی داشت ميخوند. گوگوش بود؟ ابی بود؟ ستار بود؟ يادم نيست. آهنگ و خواننده و جاده مهم نبود، مهم تو بودی. نميدونم توی كدوم اتوبان و بقول شما اونوريها، هایوی بوديم كه از ايران ازم پرسيدی. از روزهايی كه نبودی. دلت برای پيچهای امينالدوله تنگ شده بود. دلت حتی برای پيچ شمرون هم تنگ شده بود. دلت برای خيابون رسالت، هفت تير، سيد خندان، سميه، وليعصر، دولت، دروس، پاسداران، ظفر، زير پل كريمخان، وزرا، كانون فكری كودكان، سينما شهر فرنگ و همه اون كوچههای تنگ و تاريكِ آشتیكنون تنگ شده بود. اينها رو تو به من نگفتی بلكه من خودم از توی چشمهات خوندم. از توی نگاهت خوندم كه دلت برای همه اون آدمهايی كه توی بهشت زهرا و زير خروارها خاك دفن شدند خيلی تنگ شده. آدم وقتی توی غربته ديگه فرقی براش نداره، دلش برای همه مُردهها و زندهها تنگ ميشه. ای تُف به اين روزگار كه آدم دلش بايد برای همه داشتهها و نداشتههای زندگيش تنگ بشه. يادته اون دفعه كه رفتی بهشتزهرا حالت بد شد و ... اصلاً ولش كن، بيا ديگه به چيزهای خوب فكر كنيم.
از فرودگاه تا خونهت راه زيادی بود. دلم نميومد كه چشم روی هم بذارم و بخوابم. مدتها بود كه اين ساعت و اين روزها رو با خودم مُرور میكردم. مدتها بود كه هی روزهای تقويم رو رج ميزدم و حالا ديگه ماههای ميلادی رو از حفظ بودم و حالا من بودم و تو. توی اين سرزمين سرسبزِ بارونی كه ديگه آدم نبايد ماهها منتظر رسيدن بارون، چشم به آسمون بدوزه. حالا ديگه تو بودی و بارون بود و من بودم. يادمه زل زده بودم به موهايی كه سفيد شده بودند و خودشون رو با گستاخی از ميوون اون همه موی رنگی نشون ميدادند و من داشتم توی ذهنم اونها رو جدا میكردم كه چشمهام سنگين شد و وقتی چشم باز كردم ديگه نزديك خونهت بوديم. توی تموم طول راه تو چقدر ساكت و آروم بودی. چقدر آرامش داشتی. چقدر بزرگ شده بودی. بهت حسودی ميكردم. برای همه روزهايی كه بودی و نبودی، افسوس میخوردم. راستی اونقدر هول بودم كه اصلاً يادم رفت ببينم ماشينت چی بود؟! اُپل بود؟ هوندا بود؟! تويوتا بود؟! نيسان ... هر چند حالا ديگه چه فرقی داره. قرارمون اين بود كه از اين به بعد، به تموم داشتههای مشتركمون فكر كنيم، يادت هست؟!
گفته بودی خونه خوشگلی داری ولی هيچ وقت حدس نميزدم خونهات اينقدر ايرانی و گرم باشه. فكر كنم اگه توی كابينتها رو بگردم حتی شنبليله و اسفند و هاون و گوشتكوب و روشور و سفيد آب هم پيدا میكنم! توی آشپزخونه هستی و داری قهوه و يه ظرف ميوه رو آماده ميكنی و منِ تنبل روی كاناپه لم دادم و دارم تو رو نگاه میكنم. يه سری مجلههای خارجی روی عسلیها پخشه. روی جلدش عكس چند تا خانم خوشگل مو بور چاپ شده. ميدونی ميونهم با تلويزيون و اونهم زبانی كه نمیفهممش خوب نيست، بنابراين برام موزيك گذاشتی و اونهم چه آهنگی، زلف بر باد مده محسن نامجو. راستی آلبوم ترنج نامجو و ری را سهيل نفيسی رو برات آوردم. الان توی كوله پشتیم هستند. مطمئن هستم كه ازشون خوشت مياد. ميتونه مرهمی باشه برای زخمها و تنهايیهای فردات. البته اگه خودت بخواهی دوباره تنهايی رو انتخاب كنی. بهرحال من امتحانشون كردم، جواب ميده اساسی! راستی باز كه موهات بلند شده، مگه قرار نبود كوتاشون كنی؟!
كم حرف شدی. نميدونم چرا امروز اينقدر ساكتی. منهم ساكت شدم. فكر كنم هنوز باور نكرديم كه اينجا، كيلومترها كيلومتر دورتر از ايران، با هم و در كنار همديگه هستيم. تا تو قهوه رو آماده كنی از روی مبل بلند ميشم و توی سالن دوری ميزنم. عكسهايی كه قاب شده و چسبيده به بيخ ديوار رو نگاه میكنم. كتابهای فارسی و ايرانی كه توی كتابخونهات هستند رو نگاه میكنم. ساعت ديواریی كه زمانی رو كه نشون ميده، برام خيلی غريبه است رو نگاه میكنم. از پنجره مناظر بيرون رو نگاه میكنم. اون كوههای بلند و سرسبز رو كه وقتی اينجا هستی بايد باور كنی اين كوهها شبيه كوههای شمال ايران هستند و سرسبزيش هم مثل جاده چالوس ولی ... توی اين فضای مه گرفته غربت، بايد به زور خيلی چيزها رو باور كنی. بايد كوهها رو باور كنی. درياها رو باور كنی. آسمون رو باور كنی. آدمها رو باور كنی. دوريها رو باور كنی. حسهای نداشته رو باور كنی. گريههای بیبهونه رو باور كنی. دل تنگیها رو باور كنی. اينجا كه هستی شايد ديگه به ديگرون دروغ نگی ولی بايد هر روز به خودت يه دروغ جديد بگی و اين دروغ هر چی بزرگتر باشه باورش برای خودت هم آسونتره. دروغی به بزرگی اينكه يه روز چمدونم رو جمع میكنم و برمیگردم ايران. همهی ما مهاجرهای دور از وطن يه چمدون خيالی داريم كه قراره يه روز برش داريم و برگرديم ايران. بوی بارون مياد ولی يه چيزی بهت ميگم، تو رو خدا ناراحت نشو. اين بارون يه چيزی كم داره ... توی اين سرزمين، هيچ وقت بوی خاك بارون خورده به مشام نميرسه.
نمیخوام بخوابم. همونجوری روی مبلها ولو ميشيم. قهوهام رو تلختر از هميشه میخورم. خيلی بهم چسبيد. تموم خستهگی راه و نخوابيدنهاش رو از تنم درآورد. ظرف پُری از آجيل روی ميزه. غلط نكنم آجيل تواضع هستش كه توی اين ديار غربت هم به خونههای ايرانی جا باز كرده. توت فرنگیهای قرمز بدجوری دلبری میكنند. تو اصرار داری كه برم و يه استراحتی بكنم ولی وقتی صحبتمون گرم ميشه، گذشت زمون و خستگی يادمون ميره. خيلی حرفها برای گفتن داريم، خيلی. پنجره بازه و بارون هم بند اومده. هوا خيلی عاشقونه شده. دلم ميخواد بريم بيرون و من اين پيشنهاد رو میكنم. وقتی مطمئن ميشی خسته نيستم، دو تايی با هم راه ميوفتيم. مثل اينكه اين شهر رو از لای زَر ورق درآوردند. همه جا تميز تميزه. جوريكه اين تميزی لعنتی آدم رو اذيت ميكنه! من عادت ندارم به اين همه زيبايی. من عادت ندارم به اين همه تميزی. من عادت ندارم به اين همه نور، به اين همه با تو بودن، به اين همه خوشبختی.
میتونستم حدس بزنم، اولين جايی كه ميايم كجاست. استار باكس. تو ميدونی كه من چقدر استار باكس رو دوست دارم. تو ميدونی كه من عاشق استار باكسم. راستی، تو ميدونی كه من عاشق تو، ... بگذريم! همه چيز رو كه نبايد گفت. چشمها با هم حرف ميزنند. نگاهها بهم دروغ نميگن پس بذار اونها خودشون تصميم بگيرند كه ميخوان چيكار كنند. محيطِ گرم استار باكس پرتم ميكنه به روزهايی كه ديگه اصلاً نمیخواهم بهشون فكر كنم. من يه قهوه تلخ و تو يه لاته با دونات سفارش ميدی. دور يه ميز چوبی به رنگ قهوهايی سوخته، ميشينيم و ناخواسته دوباره برمیگرديم به گذشته. به تهران. كافه نادری. لالهزار. استانبول. عباس آباد. دربند. با اينكه هيچ وجه مشتركی توی گذشته نداشتيم ولی نميدونم راز اينكه ما هی از گذشته حرف ميزنيم چيه. تو ميدونی توی گذشته دنبال چی ميگرديم؟! يادمه يه روز بهت گفتم، حال و آيندهام مال تو ... زل زدی توی چشمهام و گفتی، من میخواهم گذشتهات هم مال من باشه! از دستت ناراحت نشدم. حس نكردم اومدی كه همه حريم و حُرمتها رو از بين ببری. ميدونستم كه اين حرفت خودخواهی نيست. حالا ديگه مطمئنم وقتی ميخواهی گذشتهام هم مال تو باشه معنیش اينه كه خيلی دوستم داری. راستی دوستم داری؟!
شب داره از راه ميرسه. كمی قدم زدن و پياده روی، خيلی سر و حالم كرد. توی بالكن میشينيم و ستارهها رو نگاه میكنيم. هوس سيگار میكنم. از اون دوردورا يه صدای گنگی مياد كه نميدونم چيه ولی صدای جيرجيركها برام آشناست. توی اين سرزمينِ سبز و بارونی ياد شبهای كوير ميوفتم. نميدونم چرا اين موقع شب، ياد شهيار قنبری ميوفتم ...
دوستم داشته باش، بادها، دلتنگاند
دستها، بیهوده، چشمها، بیرنگاند
دوستم داشته باش، شهرها میلرزند
برگها میسوزند، یادها میگندند
باز شو تا پرواز، سبز باش از آواز
آشتی كن با رنگ، عشق بازی با ساز
دوستم داشته باش، سیبها پوسیده
یاسها خشکیده، شیر هم ترسیده
دوستم داشته باش، عطرها در راهاند
دوستت دارمها، آه، چه كوتاهاند
دوستت خواهم داشت، بیشتر از باران
گرمتر از لبخند، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت، شادتر خواهم شد
نابتر، روشنتر، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش، برگ را باور كن
آفتابیتر شو، باغ را از بَر كن
پنداری دوباره حرفهامون يادمون ميره. دوباره سكوت حاكم ميشه و همون نگاههايی كه نافذه و سفر به عمق چشمها. نمیخواهم به سه هفتهی ديگه و فرودگاه و تنهايی و برگشت فكر كنم. اومدم كه با ستارههای اين شهر رفيق بشم. اومدم تا توی كوچه پسكوچه هاش خاطره بسازم. اومدم تا بدنبال پيچهای امينالدوله باشم و گلهای شمعدونی خونهی تو رو آب بدم. اومدم تا با تو باشم. خدا رو چه ديدی، شايد موندم و ديگه نرفتم!
ميدونی كه زندگی توی غربت رو دوست ندارم. ميدونی كه از اون روزهای لعنتی، تجربه خوبی ندارم. ذهنت خيلی آشفته است ولی خب میتونم ذهنت رو بخونم. وقتی كيلومترها كيلومتر دور از هم بوديم، میتونستم بفهمم به چی فكر ميكنی حالا كه ديگه توی يه بالكن و زير يه سقف و كنار همديگه نشستيم. ميدونم داری به يكشنبهی سه هفتهی ديگه فكر میكنی. به دو تا چمدون. به خداحافظی با همسايههات. به كشيدن و چفت كردن پرده همه اتاقها. به خشك شدن همه گلهای شمعدونیت. به يه بليط يك سره. به فرودگاه. به اون چمدون خيالی كه حالا ديگه محكم توی دستت نگهش داشتی. به بودن كنار من توی هواپيما. به ايران.
(1) چركنويس / نوشته بهمن فرزانه / انتشارات ققنوس / 1386 / 2500 تومان
(2) سنج و صنوبر / نوشته مهناز كريمی / انتشارات ققنوس / 1382 / 3500 تومان
تو كه اينهمه زيبا مينويسي تا بحال فكر كردي كتاب بنويسي.
راستي من نفهميدم تو ايراني يا اونور دنيا؟
فوق العاده است. اين متن يكي از قشنگترين نوشته هايي بوده كه من توي اين چند سال توي وبلاگستان خوندم. شاهكار بود. روز شنبه آدم با خوندن اين متن روزش رو شروع كنه عاليه. كيوان تو محشر مينويسي. منهم مثل هواشناس نظرم اينه كه تو حتماً بايد كتاب بنويسي. باز هم مرسي كه هستي و برامون مينويسي.
ذکر تک تک جزییات و ظرافت گفتاری روزنوشتهایت ، همیشه به دل می نشیند. در کل حس غریبی بود. سالم باشی.
:)
Mohandes Salam
Dash Keyvan Omadi inja dobare va be man khabar nadadi? Telefone mano ke dari, aghe inja hasti hatman tams begiri to in akhare hafte chon ke az doshanbe nistam ta jome miram Seattle. yadet nare aghe inja hasti hatman tamas begiri
Ya Hagg
باز من چند روز نبودم اینجا تند و تند آپ شدا ! :)
از ایران رفتین ؟
خوبین ؟
motmaenan to barmigardi vali omidvaram chamedoone yare to khiali nabashe va tanha barnagardi.
سلام كيوان . با اينكه خيلي نزديكتم ولي ازت بي خبرم . با خوندن اين نوشته هم كلي گيج شدم ؟ يعني چي ؟!!!
مي شه بگي؟
رسیدن به خیر. سلام ما رو هم برسون.
بی شک شما می توونستی نویسنده خوبی بشی. :)
به به آقاي مسافر ! سفر به خير ! حالا كه اونجايي سعي كن از بودنت لذت ببري، وقت زياد داري كه غصه نبودنت رو بخوري. مثل اسكارلت، تو هم سه هفته ديگه بهش فكر كن :)
اينجا هم امن و امانه، ما ملت هميشه در صحنه مراقبيم. تو قدر شناس لحظهاتون باش.
در ضمن شايد اگر وبلاگ رو هم براي اين مدت فراموش كني بد نباشه.
خوش باشي مهندس :)
یه وقتایی یه جوری مینویسي که آدم دلش میخواد بدون آخرش چی میشه، مثل فیلما، آخرش باهات برمی گرده؟ برنمیگرده؟ شایدم تو موندی، شاید با شهر خلاصه آشتی کردی، شاید عزیز تر از هر گل شمعدونی شدی و خبر نداری، شاید وقتی واقعا یکی رو دوست داری دیگه برات فرقی نمی کنه کجا باشی، شاید کنار اون بودن برات بهترین و آروم ترین جای دنیاست، شاید اینقدر دوست داره که اگه از تو چشمات بخونه که دلت میخواد برگرده بدون حتی یه کلمه حرف چمدونشو ببنده و دستشو بزاره تو دست تو و خودش و سرنوشتشو بده دست تو، شایدم اصلا از اولش نباید میرفتی، شاید باید محکم تر می موندی، بیشتر می جنگیدی... شاید، شاید، شاید...
خیلی وقت بود اینطوری ننوشته بودی. از اعماق قلبت و با همه وجودت. اینه کیوانی که خیلی وقت بود رفته بود، انگار حالا برگشته.
ای خدا پس چه جوری نوشته را می خونین : اولش که نوشته:" مرغ خياله ديگه. تنها دار و ندارم همين يه مرغه. تخم طلا كه برام نميذاره پس بذار توی روزهايی كه نيستی بال و پرش بدم و بذارم بياد اونورا. بياد پيش تو ." این که معلومه که سفر در عالم خیاله!
نزديك به دهساله كه توی آمريكا زندگی ميكنم. امروز يه جمله اي ازت خوندم كه دقيقاً تموم اون دهسال زندگي با من بوده. شب و روز. و اون اين بود كه:
" اينجا كه هستی شايد ديگه به ديگرون دروغ نگی ولی بايد هر روز به خودت يه دروغ جديد بگی و اين دروغ هر چی بزرگتر باشه باورش برای خودت هم آسونتره. دروغی به بزرگی اينكه يه روز چمدونم رو جمع میكنم و برمیگردم ايران. همهی ما مهاجرهای دور از وطن يه چمدون خيالی داريم كه قراره يه روز برش داريم و برگرديم ايران. بوی بارون مياد ولی يه چيزی بهت ميگم، تو رو خدا ناراحت نشو. اين بارون يه چيزی كم داره ... توی اين سرزمين، هيچ وقت بوی خاك بارون خورده به مشام نميرسه."
كيوان تو راست ميگي. اين حرف تو رو كساني ميفهمند كه توي غربت دارند زندگي ميكنند. اينجا همش بايد اون چمدون رو بگيري دستت و به ايران سفر كني. هر روز قراره كه برگردي ايران ولي حيف. و اينكه بارونهاي اينجا هيچ وقت بوي خاك بارون خورده نميده. هيچ وقت. الان دهساله كه من اين بو رو حس نكردم و امشب فوق العاده خوشحالم كه اين نوشته تو رو خوندم. بوي خاك بارون خورده خورد به مشامم. كاشكي هميشه اينجوري مينوشتي كيوان
من نمی دونم رفتی یا هستی اما می دونم این نوشته از دلت اومده که به همه ی دلها نشسته.
از اون پستایی بود که ، من رو ...
یه حسی دوست داشتنی ، دوید زیر پوستم!
...
یکی از فوق العاده ترین پستات بود!
سلام.عجب پست طولانی بود.نمی دانم چرا همه فکر رفتن به کله شان می زند.از بس ما ایده ال فکر می کنیم و این حق ماست که به دنبال زندگی ایده آل +قهوه فیلم کار دانشگاه دوست سینما و یه علمه آدم های عجیب و غریب که نمی شناسنت و کاری به کارت ندارن به خاطر همین هم از دست خیلی از حرف و حدیث ها راحتی!
(چرت و پرت هایم را جدی نگیر!!نتونستم جمع و جورش کنم همین جوری پستش می کنم.)
آفريييييييييين به كيوان....خيلي خوشگل بود.جداً دوست داشتن هميشه اينقدر سخته؟اصلا دوست داشتنه بدون درد و رنج هم داريم؟
تو همیشه نمره انشاء ات 20 بوده نه ؟؟؟
نوشته خیلی قشنگی بود.
خیلی دوسش داشتم ، انگار یه فیلم بود ، اینقدر توصیفش قشنگ بود.
میدونی الان تهران داره چه بارونی میاد ؟؟؟؟؟؟
این لینک رو یه نگاهی بنداز :)
http://www.nailabak.com/news/detail.asp?id=12088
پرواز مرغ خيال قشنگترين دلخوشييه كه يك عاشق داره. مگه نه عاشق؟
سلام
الان که دارم این کامنت رو برات میذارم، توی تهران داره بارو میاد، جات خالیه و امیدوارم بهت خوش بگذره
ميگم بد نيست خوانندههاي گل يك بار ديگه اين پست رو كامل و دقيق بخونن، واسه كامنت گذاشتنشون خوبه، از ما گفتن! راستي يك ساعت پيش بوي خاك بارون خورده را داشتي كه؟ ميكشيدي تو تمام رگ و پي جونت،واسه فرداي تابستونيت خيلي جواب ميداد و اين حرفها ديگه...
کیوان خان خدمتتون عرض نکرده بودم به بانو شادباشها و خیر مقدمهای ما رو پیشاپیش تقدیم کنید با کلی خوشحالی برای شادی شما
بابا آدمهاي تعطيل! كيوان اولش نوشته كه مرغ خيالشو دوست داره پرواز بده. پس اين نوشته هم تو خيالاتش تصور كرده كه رفته پيش خانمش. حالا هي بيايين كامنت بذارين كه امروز تو تهرون بارون اومد و بوي خاك بارون خورده بلند شد و جات خيلي خالي بود!
beh mitra va KHalese :behtareh shoma in posto 2 bareh bekhoonin in safar khiali nist beh joz chand khate aval keh K1 yadi az tamame doostanash keh yeki teki ta foroodgah badraghashoon kardeh va hala dar shahrhai mokhtalef donya hastan ,
اين از اون پستهايي بود که آدم نميتونه يواشکي تو محل کارش بخونه چون چنان غرق ميشه که متوجه اومدن رييس نميشه!!! خيلي ملموس بود... اميدوارم احساست رو بفهمم... اميدوارم يه روز واقعيتر از اين بنويسي...
هر جا که هستی خوش باشی
امیدوارم باهم برگردین که مثل اینکه همین خیالم دارین:)
من گه گیجه ام یکم....اینجا؟اونجا؟کجا؟اون کیه؟
انصافا که خیلی خوب بود،از اون نوشته ها که تک تک سطورش باهات حرف میزنه ، مخصوصا اگه درد کشیده باشی و زخم خورده. پنداری همون قضیه ی هر آنجه از دل برآید ، لکن به دل نشیند بود.
امم... راستش منم به اون چمدون خالی فکر کردم، ولی هر چی بیشتر بیرون از ایران باشی و بعدش یه سفر برگردی ، میبینی که اونجا هم دیگه جای موندن نیست،یعنی هست ها ولی تو نمیتونی.همین میشه که چمدون خالی ات رو با خاطراتت پر میکنی و میذازی گوشه کمد تا مثل خیلی چیزای دیگه خاک بخوره.
ali bood va mesle hamishe tasirgozar!!!!
salam
mesle adamizad begu kojaee?
Iran, US? ye telephoni bede baham harf bezanim
Felan
oh pesar! oh
لازمه بگم که بعد خوندن این پست چه حالی دارم؟، میدونی دیگه این چند خطی که گذاشتم تو گیومه چی کار کرده باهام دیگه ؟؟
"محيطِ گرم استار باكس پرتم ميكنه به روزهايی كه ديگه اصلاً نمیخواهم بهشون فكر كنم. من يه قهوه تلخ و تو يه لاته با دونات سفارش ميدی. دور يه ميز چوبی به رنگ قهوهايی سوخته، ميشينيم و ناخواسته دوباره برمیگرديم به گذشته. به تهران. كافه نادری. لالهزار. استانبول. عباس آباد. دربند. با اينكه هيچ وجه مشتركی توی گذشته نداشتيم ولی نميدونم راز اينكه ما هی از گذشته حرف ميزنيم چيه. تو ميدونی توی گذشته دنبال چی ميگرديم؟! يادمه يه روز بهت گفتم، حال و آيندهام مال تو ... زل زدی توی چشمهام و گفتی، من میخواهم گذشتهات هم مال من باشه! از دستت ناراحت نشدم. حس نكردم اومدی كه همه حريم و حُرمتها رو از بين ببری. ميدونستم كه اين حرفت خودخواهی نيست. حالا ديگه مطمئنم وقتی ميخواهی گذشتهام هم مال تو باشه معنیش اينه كه خيلی دوستم داری. راستی دوستم داری؟!"
ai baba to ham lezat mibari mellato sare kar bezari , khob yeh kalam benvis oomadi invare ab ,hameh ba tardid comment mizaran
خدا کنه این نوشته واقعی باشه.
بعد از مدت نسبتا طولاني كه وبلاگ شما را مي خوانم اين اولين باري است كه كامنت مي گذارم. اين پست شما بسيار زيبا و استادانه است با نظر هواشناس موافقم بهتر كتابي بنويسيد . اين غمي كه گاهي اوقات در وجود شما مي جوشد بسيار خوب و خمير مايه اين نوشته هاست .شايد اين متن آدمو در خماري بگذاره كه آيا شما در غربتي يا نه ! ولي با توجه به تيتر كه حالت اي كاش را مي رسونه فكر ميكنم يك داستان خيالي و آرزوي قلبيي بيشتر نباشه. در كل بايد بگم نوشته هات خيلي برام جذاب.پاينده باشي :)
آوخ چه کرد با ما........
این شونصدمین کامنتیه که برات میذارم و هر دفعه می گم ارور داد ولی حتما دستش میرسه و نمیرسه....بنابراین یه کپی هم به ایمیلت میفرستم...
سایه عالی مستدام باد...
اون چمدون مجازی خیلی حرف داشت...خیلی...
یکی از عزیزان من هم اون چمدون رو به واقعیت تبدیل کرده و داره جمع و جور میکنه که بیاد...
دلیلشو بزرگ شدن بچه هاش و چیزهایی از این قبیل عنوان میکنه...اما من باور نمیکنم...
حالا چرا مرغ خیالتو پر میدی ؟ چرا خودت پر نمیکشی؟ دلت تنگ نشده مگه؟ هر چند خیلی بیمزه س این جمله....خیلی...
man goftam ye khabariye moraghebe khodet bash .bebin deltangi ba adam chekar mikone.hes mikonan vaghti mineveshti cheshmaye khodet bejaye asemoon barooni boodan.balakhare (((in niz bogzarad
سلام، دوباره رفتي اون طرف؟!!!
اين متن چقدر ساده و دلنشين بود برام. كلي رفتم تو فكر ... دست مريزاد.
قشنگ ترین مغازله ای بود که تا به حال خوندم.فوق العاده بود.
دو روزه دارم فکر می کنم چه کامنتی باید واسه این پست گذاشت و به نتیجه نمی رسم ...واقعا" یکی از بهترین پستهای اینجا بود ...
"وقتی ازم پرسيد، پسرم شما كجا ميريد و من بهش گفتم، نمیدونم!"
"بايد بغلت كنم و چی بگم. دلم برات تنگ شده بود، خيلی واژه لوس و دم دستیيه."
"تو رانندگی ميكردی و يه آهنگ ايرانی داشت ميخوند. گوگوش بود؟ ابی بود؟ ستار بود؟ يادم نيست. آهنگ و خواننده و جاده مهم نبود، مهم تو بودی."
" حالا ديگه مطمئنم وقتی ميخواهی گذشتهام هم مال تو باشه معنیش اينه كه خيلی دوستم داری. راستی دوستم داری؟!"
آخخخخخ .......
بالاخره ما نفهميديم كي تو باز بيخبر پاشدي رفتي؟
جون خودت و همون عزيزي كه اينقدر دوسش داري خوب همونجا وايسا پيشش و بر نگرد.
شما كه اينقدر همديگر را دوست داريد تو اين دوره و زمونه كمبود عشق و محبت واقعي لا اقل همو تنها نذاريد. باشه؟
زود از خودت خبر بده
نوشته فوقالعاده ایی بود. از زمانی که ایران بودم میخوندمت و رفتن و برگشتنهاتو میدیدم. خیلی نمیفهمیدم که چی میگی. وقتی بریدم و معلق شدم تازه یاد تو افتادم و نوشته هات....
عالي بود .
سلام خوبه باحاله خوب!!!
زیباتر از این نمی شد احساس یک منتظر رو بیان کرد. بابت لذتی که از خواندن این پست به ما دادید ممنونم.
و اما در مورد خوانندگان:
دلم به حال خودمون سوخت!
کامنت ها را کسانی نوشته اند که اغلب به اینجا میان و کمابیش با نحوه نوشتار شما باید آشنا باشن!
متاسفم از اینکه این قشر به اصطلاح مطلع هنوز که هنوزه نمی تونن به لپ کلام یک متن ساده پی ببرن و اینطوری مبهوت و گیج در پی یافتن پاسخ هستن؟
دلم برای "هدایت ها" هم سوخت و همچنین بیضایی ها...
نوشتن بی پرده و صریح را به سختی در می یابیم که نویسنده چه می گوید پس وای به حال بوف کور و افرای بیضایی....
عزیز آنکه بی خبر به ناگهان رود سفر
چو ندارد دیگر دلبندی به لبش ننشیند لبخندی
همچونان که عاقبت پس از همه شب بدمد سحر
ناگهان نگار من چو آن مه نو آمد از سفر ......
فوق العاده بود کیوان
جدا لذت بردم
to cheghar deltangi. hanuz nareside age bekhad intori bashe ba in hame harf o in hameeeeeeeeeeeeeeeeee boghz ke dige mundan mani paida nemikone!